مجله شماره 2

نقش زن ايراني در گذر تاريخ

PDF چاپ نامه الکترونیک

نقش زن ايراني در گذر تاريخ

سعيده حسينجاني مياندهي*


زن ايراني نيز مانند زنان هر ملّت و قومي در گذر تاريخ سرنوشتي يکسان نداشته است . آنچه مسلم است اين است که زن ايراني در عهد باستان مانند بسياري از زنان ملل ديگر سرنوشتي تلخ و دردناک را تجربه کرده است و جايگاه زن ايراني اگرچه در پاره اي از زمانها نسيتا قابل تحمّل بوده است امّا در مجموع در دو زمان و دو تاريخ زن ايراني تغييرات و تحوّلي را درک کرده است. نخستين تغيير با ظهور مکتب اسلام  و ديگري تغييري است که با ظهور انقلاب اسلامي يعني در همين چند دهه اخير در سرنوشت وي ايجاد شده است. زن ايراني از بردگي و رنج تا اوج عزّت و سربلندي را طي کرده است و هم اينک در دوران طلايي رشد و شکوفايي خود به سر مي برد.  بي شک انقلاب اسلامي به رهبري امام‌خميني تحوّلي اساسي و ژرف در وضعيّت زنان جامعه ايران به وجود آورد و جايگاه و منزلت واقعي آنان را اعتلا بخشيد و دامنه ي مشارکت آنان را نيز گسترش داد. نقشي که در هيچ دوره اي از تاريخ چنين پررنگ و واضح نبوده است.
اگر تاريخ ايران را بر اساس حقوق زنان به چهار دوره ي 1- ايران قبل از اسلام؛ 2- دوران اسلام تا زمان پهلوي؛ 3- دوره سلطنت پهلوي و  4- بعد از انقلاب تقسيم کنيم ، در دوره ي ايران قبل از اسلام زنان نقش چنداني در تاريخ و جامعه و سرنوشت خويش نداشته اند.  اواخر دوره ي ساساني اگرچه تاريخ به  پادشاهي چندماهه چند زن اشاره مي کند، امّا اين مساله در واقع از فروپاشي و ضعف حکومت ساساني ناشي مي‌شد. در دوران اسلام نيز با وجود ارزش هاي دين مبين اسلام و مباني اعتقادي آن امّا چندان فرصت بروز و پياده شدن اين دستورات آن هم در سرزمين ايران مهيّا نبود. چرا که ايران تا اندازه اي از کانون ظهور اسلام دور بود و بعدها نيز واليان و حاکمان مسلمان در ايران بيش از آن که به فکر پياده شدن دستورات اسلامي و ارتقاء مقام زن باشند به فکر جهاد و شمشير و جنگ و سلطه و تثبيت مقام و موقعيّت خود بودند  و بعدها نيز چه در دوران حکومتهاي غيرايراني اموي و عباسي و چه بعد از آن در دوران حکومتهاي وابسته ايراني که حاکماني  مغولي يا تاتار داشتند، تغيير چنداني در موقعيّت و مقام و منزلت زن ايراني ايجاد نشد و آنها همچنان در سايه ماندند. از اين رو جدا از چند اتفاق نادر و جزئي اوّلين حضور جدّي زنان در عرصه ي  تاريخ ايران، به حضور زنان در جنبش هاي صدساله ي اخير مشروطه و تنباکو برمي گردد که آنها حضور متمايز و ارزنده اي در اجتماع يافتند. اين جنبش بخشي از تاريخ معاصر ايران است و به جهت‌ مبارزه با استبداد و استعمار از اهميّت سياسي، اجتماعي و فرهنگي خاصي برخوردار است. زنان ايراني در دوره ي سلطنت پهلوي  نيز اين نقش را فراموش نکردند و در مسير بيداري و مبارزه با استعمار گام هايي ارزشمند را پيموده بودند و با پيروي از مکتب اسلام و رهنمودهاي مراجع عاليقدر ديني به جهان بيني و رشد فکري والايي نيز رسيده بودند و نشريات بيدارگر و انقلاب مشروطه نيز در اين بيداري بي تاثير نبودند، امّا بعدها ناگهان مواجه با مسائلي چون کشف حجاب و آزادي هاي بي قيد و شرط شدند. شايد زناني که آن همه سال و قرن، پرده نشيني  را تجربه کرده بودند به ناگهان نمي توانستند خود را در جايگاهي ببينند که پوشيدن حجاب و روسري حتّي برايشان جرم به حساب مي آمد. شايد اين خود تفريطي در برابر آن همه افراط بود که اين بار دامنگير زن ايراني مي شد.  دوره پهلوي اوّل و دوم را بايد بيش از همه دوره ي سلطه فرهنگ بيگانه به حساب آورد. اگرچه در ظاهر آزادي هايي نيز به زن ايراني داده شد امّا در اين دوره بيش از همه به نقش  زيبايي و افسونگري زن ايراني تاکيد شد و تلاش شد تا زن ايراني مدلي از زن اروپايي و غربي باشد و تمام مشخّصات يک زن غربي را داشته باشد .  " زن در صحنه ي اجتماع آن روز الهه ي دلفريبي بود که تنها نقش دلبري خويش را خوب مي‌دانست، زندگي او عاري از هدف بود و عمر خود را در تاريکي و بي‌خبري سپري مي‌کرد.( فرزانه مافي، آشنايان ناآشنا، دبيرخانه کنگره ي بررسي نقش زنان در دفاع و امنيّت، 1376 )
امّا علي رغم معادلات و دستورالعمل هاي استعمار غرب که گمان مي بردند زن ايراني با اين آزادي هاي بي قيد و شرط و رفع حجاب و مدل هاي پيشنهادي غربي از آنها پيروي مي کنند و در برابر انقلاب اسلامي و تفکّرات مراجع ديني مي ايستند، چنين نشد و زن ايراني پيشاپيش انقلابيون حرکت کرد و با حجاب کامل به صفوف معترضان پيوست و حقوق  از دست رفته ي خود را اين بار نه از دست استعمار و حکومتهاي استعمارگر، بلکه با دستان خود به دست آورد و با پيروي از الگوهاي ديني و زنان مسلمان واقعي، توانست طرحي تازه  و انديشه اي تازه تر را به جهانيان معرّفي کند.

زنان و مشروعيت حقوق سياسي در ايران و اسلام
زن ايراني در انقلاب اسلامي بيش و پيش از همه مشروعيّت حقوق سياسي خود را در سه منبع احکام قرآن مجيد، نظرات امام خميني(ره) و  رهنمودهاي مقام معظم رهبري و قانون اساسي جستجو کرده است. قرآن کريم به عنوان مهم ترين منبع مشروعيت حقوق سياسي زنان به شمار مي آيد. قرآن در سوره ممتحنه آيه 12 بيان مي کند:
«يا ايها النبي اذا جاءک المؤمنات يبايعنک علي ان لا يشرکن بالله شيئا و ... فبايعهن ...»
«اي پيامبر، هنگامي که زنان نزد تو آيند و با تو بيعت کنند که چيزي را شريک خدا قرار ندهند و ... با آنان بيعت کن». بيعت، تعهّد و پيمان ملّت با رهبر در پيروي از او و سرپيچي نکردن از دستوراتش است. در روز فتح مکّه، پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله در کوه صفا از مردان بيعت گرفت. آنگاه که زنان براي بيعت شرفياب شدند، اين آيه شريفه بر رسول خدا نازل شد و آن حضرت را به گرفتن بيعت از بانوان سفارش فرمود و شروط و کيفيّت آن را بيان داشت. طبق روايات، چندي مسئله کم و کيف را پرس و جو کردند که حضرت به تمام سؤالات آنها پاسخ فرمودند. ( حسين شفايي، «فرازهايي از جايگاه زن در قرآن» ، نشريه ي سراج، سال اول، شماره 1، (پاييز 1372)، ص .64)
 تبيين جريان بيعت زنان در صلح حديبيّه و فتح مکّه با پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلّم بيانگر اين حقيقت است که از ديدگاه اسلام زنان صلاحيّت دارند دوشادوش مردان در امور سياسي اجتماعي و سرنوشت ساز اظهار نظر کنند و در حدّ توان براي انجام مسؤوليّت سهم بگيرند و دخالت نمايند. ( همان منبع.)
  همچنين آيه ي شريفه «و لهن مثل الذي عليهن بالمعروف» (بقره 228) حاکي از آن است که براي زنان همانند وظايفي که بر دوش آنها مي باشد، حقوق شايسته اي قرار داده شده است. همچنين مي توان به آيه ي شريفه ديگري استناد کرد که مي فرمايد: «فمن حاجک فيه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله علي الکاذبين» (آل عمران 61) آيه فوق که به ماجراي مباهله شهرت دارد چنين مي گويد:
«هرگاه بعد از علم و دانشي که به تو رسيده کساني با تو به محاربه و ستيز برخيزند، به آنها بگوييد: ما فرزندان خود را دعوت مي کنيم، شما هم فرزندان خود را. ما زنان خويش را دعوت مي نماييم، شما هم زنان خود را. ما از نفوس خويش دعوت مي کنيم، شما هم از نفوس خود. آنگاه با هم مباهله مي کنيم و لعن خدا را بر دروغگويان قرار مي دهيم». بنابراين، ملاحظه مي کنيم که بر اساس قرآن و به استناد آيات فوق مي توان بيان کرد که حقّ زنان در مشارکت سياسي ملحوظ است. ( زهرا مصطفوي، «نگاهي به حقوق زن در اسلام و ديگر مکاتب» 7، نشريه ي ندا، سال اول، شماره 4، (زمستان 1369) . صص 26 .24)
زن در کلام امام خميني و رهبر انقلاب آيت الله خامنه اي و نيز زن در قانون اساسي از مطالب مورد اعتنايي ست که خط مشي زنان امروز مسلمان ايران را ترسيم مي کند.

زنان صدر اسلام و الگوهاي زن ايراني
در پيش از انقلاب و بخصوص بعد از انقلاب زنان انقلابي ايران با پيروي از الگوهايي چون بانوي نمونه اسلام حضرت فاطمه زهرا(س) و حضرت زينب(س) توانستند در عرصه هاي مختلف انقلاب حماسه سازي کنند. در طول هشت سال جنگ تحميلي به ايران نيز زنان ايراني با الگو گرفتن از مجاهدتهاي زنان صدر اسلام که در غزوات مختلف پيامبر(ص) حضور داشتند توانستند نقش جدّي خود را در اجتماع و در مبارزه با دشمن ترسيم کنند. زنان حماسه ساز ايراني اين بار پا به پاي مردان در صحنه هاي دفاع از سرزمين خود حضوري جدّي داشتند و همانگونه که به عنوان مثال نسيبه در جنگ وظيفه اش پرستاري از افراد بود. در زمان دفاع مقدس نيز مادران بسياري چند فرزند خود را راهي جبهه هاي نبرد حق عليه باطل کرده و چندين شهيد تقديم انقلاب کردند. اين روحيه ي سلحشوري بانوان ايراني که به برکت رهنمودهاي امام خميني(ره) بيدار شد و به شکوفايي رسيد و به يک خصيصه بارز زن ايراني مبدّل گشت. در صدر اسلام نيز زنان بزرگي چون حضرت خديجه با نقش ارزنده خود  در پايگيري و انتشار اسلام بسيار مؤثّر بود و حامي مادي و معنوي پيغمبر (ص) به حساب مي آيد، بعضي از ديگر همسران پيغمبر، مانند عايشه نيز نقش سياسي مؤثّري داشتند. ضمن آن که  در نخستين و دومين مهاجرت مسلمانان به حبشه به منظور حفظ جان و عقيده، زنان نيز پا به پاي مردان به حبشه مهاجرت کردند. در سال يازدهم بعثت، نيز 6 نفر از اهل مدينه از قبيله خزرج در عقبه ي اولي واقع در مني (نزديک مکّه) با پيغمبر (ص) ملاقات کردند و دعوت اسلام را پذيرفتند. سال بعد (دوازدهم بعثت) نيز 12 نفر در موسم حج با پيغمبر صلي الله عليه و آله ملاقات و با او بيعت کردند . اين بيعت همانا بيعت النساء است. همچنين بيعت ديگري به نام بيعت الرضوان در تاريخ اسلام وجود دارد که به شرح مختصري از آن مي پردازيم.
در سال ششم هجري پيغمبر صلّي الله عليه و آله به اتفاق 1400 تن از مردان و زنان مسلمان براي حج به سوي مکّه روان شد. در محل حديبيّه در نزديکي مکّه متوقّف شد. اهالي مکّه چندين گروه را براي مبارزه يا جلوگيري از ورود پيامبر صلي الله عليه و آله به حديبيّه فرستادند که در نهايت منجر به پيمان حديبيّه گرديد و قرار شد حج به سال بعد موکول شود و 10 سال صلح باشد. قبل از عقد پيمان در زير درختي تنومند براي آمادگي نبرد با مکّيان پيغمبر صلّي الله عليه و آله با مردان و زنان همراه بيعت کردند که به نام بيعت الرضوان يا بيعت تحت الشجره معروف است. در اين بيعت، نقش زنان در آن مسلّم است. ( علي دواني، تاريخ اسلام از آغاز تا هجرت، (تهران: انتشارات علمي، 1364)، ص ص 196 .195)
"اَمة الفارسيه اصفهاني"نخستين مسلمان ايراني قبل از سلمان فارسي اين نکته را نبايد از ياد برد که زنان ايراني از همان آغازين سال هاي شکل گيري اسلام اگر توان رسيدن به ديار نور و نزد مقام والاي پيامبر اسلام را مي داشتند پا به پاي مردان واقعي و مجاهدان صدر اسلام حضوري جدّي مي داشتند. همچنان که سلمان فارسي از مسلمانان بزرگ صدر اسلام و از ياران نزديک پيامبر و از پيشنهاددهندگان حفر خندق در جنگ احزاب ايراني و متعلّق به سرزمين سپاهان يا اصفهان امروز بوده است در همان روزگار و حتّي قبل از سلمان نيز اگر تاريخ را به درستي بکاويم شاهد حضور زني ايراني در سرزمين وحي هستيم. نکته ي جالب توجّه آن که اوّلين مسلمان ايراني قبل از سلمان فارسي همين زن ايراني است که کمتر در کتابها و نوشته ها به او اشاره شده است. در برخي از منابع تاريخي معتبر آمده است که اوّلين زن ايراني که به دين مبين اسلام گرويد، بانويي به نام «امة الفارسيه» و اصفهاني بوده است و حتّي آمده است که او اوّلين مسلمان ايراني بوده چرا که قبل از سلمان، اسلام را انتخاب نموده و سلمان فارسي به راهنمايي اين خانم به محضر پيامبر اکرم(ص) راهنمايي شده است.( ر.ک، اعيان الشيعه، ج7، ص283.)
 عبداللّه بن عباس از قول سلمان آورده: چون بر عزيمت به يثرب (مدينه) مصمّم شدم و قصد پاي بوسي خواجه کائنات حضرت محمّد مصطفي صلّي اللّه عليه و آله و سلّم، نمودم در آنجا زني اصفهاني را ديدم که در وصول به يثرب و دولت دريافت سعادت اسلام بر من سبقت گرفته بود و او مرا به سوي آن حضرت راهنمايي کرد.(( ترجمه محاسن اصفهان، ص70.) برخي نيز اوّلين ملاقات سلمان با «امة الفارسيه» را در مکّه ذکر کرده اند.( اسدالغابه، ج7، ص25.)
اگرچه در اسناد و منابع تاريخي و مبارزاتي زن ايراني "البتّه، همان طور که ساير تعاليم اسلام در طول زمان نتوانست به معناي واقعي متبلور شود، شرکت زنان در حيات سياسي جامعه نيز دستخوش سوء ظن گرديد. به دليل تعدّي و آزار سلاطين و جبّاران دستگاههاي حکومتي که محيط هاي پر از فتنه و فساد را براي زنان فراهم کرده بودند، کم کم نقش زنان در جامعه اسلامي محو شد و فقط در موارد استثنايي از آنها يادي هست. (نسرين مصفا ، مشارکت سياسي زنان در ايران،
 http://www.hawzah.net/FA/articleview.html?ArticleID=5124)

بيداري زن ايراني در صدر مشروطيت
"تا قبل از دوران قاجاريه از حرکت جمعي زنان و نقش آنها در تحوّلات اجتماعي سياسي اطّلاع درستي در دست نيست. چند موردي که در کتابهاي تاريخي ضبط است، مربوط به نقش آنها در حمايت از سربازان در جنگ با دشمنان است. به طور مثال، در جنگهاي طولاني ايران و عثماني در زمان صفويّه، زنان آذربايجان لباس جنگ پوشيده و وارد ميدان مي شدند. همين که قشون عثماني به شهر حمله مي آوردند، زناني که در شهر مانده بودند از بالاي بام بر سر آنها آب جوش مي ريختند.( صابري شميراني، مشارکت سياسي زنان در ايران، صص 45 .42)
آنچه مسلّم است اين که زنان ايراني در دوران قاجار – علي رغم چند نمونه حرکت هاي اجتماعي و مبارزات – همچنان در پس حرمسراهاي دربار ديوارهاي اندروني پنهان بودند و با گذشت زمان و کشف حجاب در دوران پهلوي همچنان جايگاه شان از حدّ عروسک هاي ملعبه ي استعمار بالاتر نرفت و به مقام و موقعيّت راستين خود نرسيدند. اگرچه به فراخور حال و زمان گاه همين زنان دربار  و همين زنان مانده در پس ديوار و اندروني را با شکل و شمايل ديگر نيز مي بينيم امّا اين نقش ها خيلي زود فراموش مي شود و باز  همچنان زن ايراني با مشکلات پيش رو دست و پنجه نرم مي کند. "نخستين حرکت ملّي در دوره ي معاصر پس از شکست ايران در جنگها با روس، جنبش خود جوش مردم تهران در دفاع از زنان گرجي مسلمان شده اي بود که سفير خودخواه و مستبد روس با سماجت هرچه تمامتر مي خواست با تفسير يکي از مواد معاهده ي ترکمانچاي آنها را از شوهران و فرزندان خود جدا کرده و با تغيير مجدّد مذهب روانه ي گرجستان سازد. اين عمل نزد مسلمانان نوعي تجاوز به ناموس ملّي و مذهبي بود و به همين دليل، مورد اعتراض مردم قرار گرفت. زنان تهران در اين روز شور و حرارت زيادي از خود نشان دادند و تا آخرين دقيقه اي که هياهوي مردم در خراب کردن سفارت روس و کشت و کشتار ادامه داشت آنها نيز از پاي ننشستند.( حيات اجتماعي زن در تاريخ ايران" ، دکتر ناصر تکميل همايون ، صص 34 .33)
 "در تظاهرات ديگري که مردم تهران در دفاع از اميرکبير برپا ساختند، زنان شرکت فعّالي داشتند. درخشان تر از هر دو واقعه ياد شده، اتّحاد و همبستگي شان در جنبش تحريم تنباکو بود. در اواخر سلطنت نيم قرني ناصر الدين شاه که امتيازات فراواني به خارجيان داده شد، توتون و تنباکو در انحصار يک کمپاني بيگانه درآمد. مردم (و حتّي زنان دربار) که تا آن زمان هرگز در اوامر سلطان چون و چرا نمي کردند و ياراي چنين کاري را نداشتند، در اين جهاد ملّي به دستور پيشواي مذهبي خود، مرحوم ميرزاي شيرازي، شرکت کردند. زنان حرم هم قليانها را شکستند و در مقابل اوامر صريح و قدرت مطلق ولي نعمت خود مقاومت کردند. اين پافشاري به جايي رسيد که دولت ناچار امتياز توتون و تنباکو را لغو کرد." ( بدر الملوک بامداد، زن ايراني از مشروطيت تا انقلاب سفيد، (تهران: ابن سينا، 1347)، صص 5 .4) در روزگار قاجار که حرکت هاي بيدارگري در جهان ايجاد شده بود و اروپا و آسيا در آستانه ي يک تحوّل اساسي قرار داشت، موج بيداري و بيدارگري به ايران نيز رسيده بود و در کنار مردان و مجاهدان شاهد دلاوري زنان آزاده ي اين سرزمين نيز بوديم. اگرچه تاريخ همواره در رصد کردن نقش زنان به نوعي خسّت به خرج داده است امّا گاه در لابلاي برگه هاي تاريخ اين مرز و بوم داستان دلاوري اين شيرزنان نيز ثبت و ضبط شده است.
"داستان دلاوري هاي فاطمه، خواهر شيخ شامل (از رهبران مذهبي در قفقاز)، زينت پاشا، مادر احمد تنگستاني (پسر باقر خان) و مادر کلنل محمد تقي خان پسيان هنوز در خاطره ي مردم اين ديار نشان زنده است. "( تکميل همايون، همان کتاب، صص 36 )
اينها نشانگر آن است که زنان ايران در نهضت مشروطيّت که جامعه ي ايران را تکان داد، در پستوهاي خانه و در اندروني نماندند و به ميان مردم و اجتماع آمدند و نقش پرخطر و واقعي خود را  همانند مردان بازي کردند، به طوري که بايد گفت از اين تاريخ بيداري واقعي زنان آغاز شد. از جمله وقايعي که در آن به حضور پررنگ زن ايراني در مبارزات و جنبش بيدارگرانه مشروطيّت اشاره شده است موارد زير است: "پس از کشته شدن نخستين مجاهد مشروطيّت، سيّد عبدالحميد، زنان تهران بودند که به کوچه و خيابانها ريختند و شورشيان را عليه حکومت تشويق کردند." ( تکميل همايون، همان کتاب، صص 36 )
 "به دنبال تظاهرات بر ضد مسيو نوز بلژيکي و مهاجرت علما و انقلابيون به قم، زنان بودند که آتش انقلاب را در تهران شعله ور نگاه داشتند. همچنين بر ضد قروض خارجي از خود گذشتگي فراوان نشان دادند." (تکميل همايون، همان کتاب، صص 36 )
"در آذربايجان، زماني که سردار ملّي ايران، مرحوم ستّارخان، عليه استبداد قاجار و سلطه ي اجنبي قيام کرد، زنان از مساعدت معنوي و مادي به وي دريغ نکردند. بين شهداي انقلابيون جنازه 20ي  زن مشروطه طلب در لباس مردان پيدا شد." (تکميل همايون، همان کتاب، ص .37)
تاريخ نشان مي دهد که زنان ايراني در برابر برخي از ناعدالتي هاي اجتماعي مثل ايجاد قحطي مصنوعي براي گران کردن نان و كمبود و يا گراني ارزاق به صورت سازماندهي شده و  خودجوش و در سطحي وسيع در تظاهرات شركت مي‌جستند و گاه كشته هم مي‌دادند.
"از مهمترين اين عصيان‌ها شورش زنان در قطحي 1277قمري است كه دكان‌هاي نانوايي را چپاول كردند. آشوب برخاست، دروازه‌ها را بستند، چند هراز زن با چوب و چماق هجوم آوردند، دروازه‌بان را از پاي در آوردند و ... حكومت( ناصرالدين شاه) براي خواباندن شورش كلانتر را به طناب دار كشيد و بهاي نان را كم كرد."( فريدون آدميت: انديشه ترقّي و حكومت قانون در عصر سپهسالار، تهران، خوارزمي، 1359، ص 71- 78.)
زينب پاشا (بي بي شاه زينب) پيشتاز بيداري زن ستم ديده  ايراني زينب معروف به «بي بي شاه زينب»، «زينب باجي»، «ده باشي زينب»، «زينب پاشا» در يكي از محلات قديمي تبريز- عموزين الدين- در يك خانواده روستايي به دنيا آمده است. پدرش شيخ سليمان دهقان بي چيزي بوده كه مانند ديگر روستائيان به سختي روزگار مي گذرانيده است. (عبدالحسين ناهيدي آذر، 1360، (زنان ايران در جنبش مشروطه)، ص 41.)
وي نمونه اي از زن هاي رشيد و معروف تبريز مي باشد كه مانند بيشتر شخصيّت هاي تاريخي آذربايجان راه به كتاب ها نيافته و فراموش شده است. زندگي و حيات اين زن شجاع در هاله اي از ابهام فرو رفته ولي به علّت اهميّت قيامش؛ نام وي زنده و خودش نيز مشهور مي باشد. (آذربايجان (روزنامه)، 27 آذر 1320، شماره 14، ص 2.)
زينب پاشا پيشتاز بيداري زن ستم ديده ايراني است. وي تقريبا يك قرن و اندي پيش، مهر سكوت تاريخ را از لب برمي دارد و براي اوّلين بار در تاريخ ايران با چهل نفر از شيرزنان تبريز عليه ستم پيشگان و به موازات آن عليه نابرابري هاي جنسي كه نظام فئودالي و ديدگاه هاي سنتي بر زنان تحميل كرده بود،‌ به جنگ مسلحانه و پارتيزاني دست مي زند و همه را در برابر دلاوري هاي شگفت انگيز خود به حيرت وا مي دارد. يكي از عوامل مهم جنبش زنان تبريز به رهبري زينب، ستمگري بيش از حدّ برخي شاهزادگان و حكّام دوره ي قاجار در آذربايجان بود.( سه مبارز مشروطه، 13847، ص 133.)
 نمونه ديگر، قطحي 1312 قمري است كه در اثر احتكار گندم ايجاد شد. محتكرين، مجتهد تبريز، مباشرين وليعهد و حاكم تبريز بودند. زنان تصميم به تظاهرات گرفتند. «در حدود سه هزار زن چوب به دست، در بازارها به راه افتادند و كسبه را به بستن دكان و پيوستن به راهپيمايان مجبور كردند.»حكومت قشون مراغه را خبر كرد، دستور تيراندازي داده شد. «در دم پنج زن و يك سيّد كشته شدند». در اين جا روحانيت معترض هم «عليه مجتهد بزرگ به زنان پيوست...  اين بار نيز سه زن كشته و تعدادي زخمي شدند. شعار نان تبديل به شعار سياسي و عليه سلطنت قاجارها شد.
حكومت هراسيد و بار ديگر عقب‌نشيني كرد."(گزارش هاي هرگون از تبريز، اوت 1895، اسناد وزارت خارجهء فرانسه، جلد 42)در کنار اين مبارزات نيز زنان به مبارزات فرهنگي روي آوردند و با شيوه هاي نوين آموزش و بيداري آشنا شدند. در اين روزگار زنان با اين سه شيوه مبارزه ي خود را ادامه دادند:
1-  ايجاد انجمن ها
2- انتشار روزنامه و مجلّه
3- تأسيس مدارس.
آنان دريافتند که بخش وسيعي از عقب ماندگي آنها به خاطر دوري از درس و مشق و آموزش است و لذا با استفاده از امکانات روز قدم در راه مبارزه و بيداري گذاشتند و براي احقاق حقوق از دست رفته ي خود راه هاي نويني را تجربه کردند. پس از اين جنبشها، اوّلين مدارس دخترانه شکل گرفت. سازمان هاي مخصوص زنان ايجاد شد و نشر اعلاميه و شب نامه ي مخصوص بانوان در اوايل دوره ي مشروطه از آثار برجسته مشارکت سياسي و اجتماعي زنان در اين انقلاب است.
ذکر يک نکته ضروري است و آن اينکه بيشتر زناني که به امور مسائل زنان مي پردازند از دختران، همسران يا خواهران مشروطه خواهان و آزاديخواهان بودند. و يا به نوعي با روحانيّت انقلابي و بيدارگر در ارتباط  بودند. به عنوان مثال محترم اسکندري، مؤسس جمعيّت نسوان وطنخواه، همسر مرحوم آيت الله حاج شيخ محمّد حسين يزدي، باني مدرسه عصمتيّه است و صديقه دولت آبادي نيز از جمله ي اين افراد بودند.اگرچه در اين روزگار زن ايراني کمتر از نعمت سواد برخوردار بوده است امّا همان تعداد اندکي که سواد داشتند به شهادت نوشته ها و آثارشان از آگاهي و هوشياري و ذکاوت و ادبيات بالايي برخوردار بودند اگرچه متاسّفانه همين اندک رساله هاي باقي مانده  از آنان نيز تا هنوز روي انتشار را به خود نديده اند.
از زناني كه عليه‌ آن فرهنگ حاكم و عليه رسالات تاديبي و اندرزنامه‌ها برخاستند، بايد نخست از بي‌بي‌خانم و رساله‌اش«معايب الرجال» ياد كرد. بي بي خانم استرآبادي ( وزيراف) در سال 1313 کتابي به نام " معايب الرجال " را در جواب به رساله " تأديب نسوان" به دست خط خود به نگارش درآورد. مضمون کتاب در واقع نقدي است بر کتاب " تأديب نسوان". شايد بتوان گفت کتاب معايب الرجال اوّلين نوشته در ايران است که يک بانوي روشنفکر ايراني از نگاه زنانه به نقد اجتماعي مي پردازد.  رساله ي او از نظر افكار اجتماعي و سياسي بسيار با ارزش است. خاصه اگر به زمانه و موقعيّتي كه بي‌بي‌خانم در آن مي زيست توجّه داشته باشيم. زبده ي كلام او اين كه: خواهران گوش به پند و اندرزهاي نويسندگان تاديب النسوان و افرادي از اين قبيل ندهيد. اين مربيان زنان كه خود را نادره ي دوران و اعجوبه جهان» مي‌دانند، بهتر آن است كه اوّل به اصلاح صفات رذيله خود برآيند كه گفته‌اند: « ذات نايافته از هستي بخش/ كي تواند كه بود هستي بخش.»...
يك عمر به ما آموختند كه: «نصيحت پذيريد تا در دنيا و آخرت رستگار شويد، خداوند تبارك و تعالي شما زنان را براي مردان آفريد، تا كشت و زرع مردان باشيد و نسل زياد كنيد» و گرنه «كار ديگر از شما به عمل نخواهد آمد.» به زن گفتند: «پيش خود تصوّر ننمايي كه عقل دور انديش داري كه كارهاي عمده از پيش‌بري، تا قوّت و زور داري... كه با خصمان برابري كني»، يا آنقدر كفايت داري كه از كسب بازوي خود كفيل خرج شوي... پس عاجزه و ناقصة همه چيز هستي و بايد مطيع امر شوي(شوهر) خود باشي... هرگز بدون اجازه ي وي خود از خانه بيرون نروي، پيراية خود را بر مرد بيگانه نشان ندهي، هرگز از او چيزي نخواهي اگر از گرسنگي بميري،... در جنگ و نزاع خاموشي گزيني، مال شوي را بدون اجازه او به كسي ندهي، اگر از مال خود داري از او مضايقه نكني»، و هكذا. زنان را وضع اجتماعي به اين روز انداخته وگرنه در اصل «نه هر مردي از هر زني فزون‌تر... است و نه هر زني از هر مردي فروتر. مريم و زهرا و آسيه و خديجه كبري از زنان‌اند و فرعون و هامان و شمر از مردان» فضيلت انسان به مرد يا زن بودن نيست، چنان كه گفته‌اند:
  «راست رو را پير ره كن، گرچه زن باشد كه خضر
در سياهي چون شود گم ماديانش رهبر است.»
(بي‌بي‌خانم «معايب‌الرجال»، خطي 1313 قمري ، نگاه کنيد به مقاله ي نگاهي به برخي نوشته‌ها و مبارزات زنان در دوران مشروطيّت، نوشته هما ناطق)  از ديگر رساله‌هاي معروف آغاز مشروطيت خاطرات تاج السلطنه دختر ناصرالدين شاه است. وي درسال 1301 ق. به دنيا آمد. او زني هنرمند و نويسنده اي تجدّدخواه بود. به آموختن موسيقي، نقّاشي، زبان فرانسه و مطالعات ادبيات، تاريخ و فلسفه پرداخت. وي از مروّجان انديشه ي آزادي زنان بود خاطراتش را که در سال 1303 شمسي نوشته شامل دوراني است که از بدو تولّد شروع و تا جدايي از همسرش خاتمه مي يابد. اين کتاب به سبک رماني تاريخي به رشته تحرير در آمد. اين دختر ناصرالدين شاه در قتل پدر با شادماني در مراسم تشييع او شركت جست و از قاتل او ميرزا رضا كرماني و از افكار او پشتيباني مي‌كرد. درباره ي وضع زن ايراني مي‌گفت: "زنان ما در گوشه ي خانه است كه عمر خود را تباه مي‌كنند و به فساد كشيده مي‌شوند، در ايران مردان از زنان كمتر است، اما دو ثلث مملكت بيكار و معطل است، پس آن ثلث ديگر بايد كار كند و اسباب آسايش و خورد و خوراك و پوشاك دو ثلث ديگر را فراهم نمايد. »  (تاج‌السلطنه: خاطرات، خطي، كتابخانه مركزي دانشگاه تهران.)
زندگي تاج السلطنه که خود دختر شاه ايران – ناصرالدين شاه قاجار- بود زندگي دردناک و توام با رنج است. از لابلاي متون خاطرات وي مي توان نوعي دلتنگي دختران و زنان ايراني را دريافت: "شش هفت ساله بودم که به مکتب سپرده شدم تا به خواندن و نوشتن را بياموزم . ما در داخل حرم خانه اجازه تحصيل سواد داشتيم . کتابهايي بود که مي توانستيم آنها را بخوانيم . شاه بابا وسائل سرگرمي براي ما مهيّا کرده بود. يکي از خواهران من نواختن پيانو را فرا گرفته بود . فخرالدوله شعر مي گفت و نقّاشي هاي زيبايي مي کشيد . ما هرساله چند بار به ييلاقات سلطنتي در شهرستانک و شميران مي رفتيم . سفرهايي که علي رغم محدوديّت هايي که وجود داشت باز تنفّس در هواي خارج از دربخانه بود . نه ساله بودم که روزي به دستور پدر از ميان خواستگاران فراوان روزي در مقابل پسر بچه اي قرار گرفتم . کسي که بعدها همسرم شد . هرچند پيش از مراسم بيمار شدم امّا گريزي از اين وصلت نبود . از روز عقدکنان خودم بياد مي آورم که لباس اطلس سفيدي پوشيده بودم و سر و صورتم را آرايش کرده بودم در حالي که يک تور سفيد جلوي چشمانم بود . توري که در زير آن اشک مي ريختم و به زور نيشگون هاي دردناک با بغض جواب بله را شنيدند.مدّتي از اين عقدکنان اجباري نگذشت که به دستور پدر قرار شد پس از برگزاري جشن قران که شروع پنجاهمين سال سلطنت پدرم بود عروسي من برگزار شود . امّا درست روز قبل از جشن قران خبري تمام ايران را تکان داد . شاه کشته شد. آن روز تلخ را به ياد دارم . تمام حرمسرا به يکباره پر از ماتم شد. همه به جاي لباس شادي رخت ماتم پوشيدند . در باره ي مرگ پدر به دست يک کرماني که از مريدان سيّد جمال بود به نام ميرزا رضا قولهاي زيادي است. خود او عمل زشت خود را به بهانه ي ظلمي که نايب السلطنه برادر من بر او روا شده بود مي دانست. با مرگ شاه حرم او به وضع بدي در آمد شاه جديد يعني مظفّرالدين شاه خود حرم خانه داشت. او که بيشتر عمر خود را به ولايت عهدي گذرانده بود . بسياري از زنان حرم را ييرون کرد، برخي چون مادر من را که از زنان محترم بود در جايي خارج از در خانه مسکن داد . او پس از گذشت سال پدر تاجدار من را به خانه ي شوهر فرستاد. خانه اي که هيچ گاه خانه ي خوشبختي من نبود. من کتابهاي زيادي خوانده بودم دلم مي خواست به خارج از مرزهاي حرمسراها بروم و کسب علم کنم . زندگي درون چارچوب بسته برايم سخت بود. " زنان ايران از نوع انسان مجزّا شده بودند ... اين زنان از صبح تا شام نااميدانه در يک دايره ي بسته به سر مي بردند . اين جماعت يا از دور تماشا مي کردند يا در روزنامه ها مي خواندند که زنهاي اروپا به چه قسم از حقوق خود دفاع مي کردند.
 " هيچگاه با آن مرد نتوانستم خوشبخت باشم شايد به همين دليل سالهاي بعد با وجود داشتن فرزنداني متارکه کردم ." بعدها من با دانش و علوم آشنا شدم . در گروه هايي وارد شدم . در حدود سالهاي 1324 که جامعه به تحوّلي بزرگ رفت من هم به سمت اين تحوّل رفتم . در جلساتي که توسط انجمن اخوّت در خانه ي خواهرم ملکه ايران که همسر مردي روشنفکر به نام ظهيرالدوله بود شرکت مي کردم . و عضو انجمن هايي از زنان بوديم که طالب برقراري مشروطه بودند . من تمام تلاشم مصروف اين بود که زنان ايران که خودم يکي از آنها بودم علي رغم آنکه دختر و خواهر شاه بودم از حصارها خارج شوند .   " زندگي زن ايراني از دو چيز ترکيب شده ؛ يکي سياه يکي سفيد . در موقع بيرون آمدن و گردش کردن ، هياکل موحش سياه عزا ؛ در موقع مرگ کفن هاي سفيد . من يکي از همين زنان بدبخت بودم . "  به نظر من مشروطه ذاتا چيز خوبي بود مشروطه يعني عمل کردن به شرايط آزادي و ترقّي يک ملّتي بدون غرض و خيانت . زنان ايران به عقيده ي من نمي توانند روي سعادت ببينند مگر خودشان بخواهند . من در تمام سفرهايم به ممالک غربي چنان دريافتم زنان اينجا هرچه بدست آوردند از طريق همّت خود يافتند . زن ايراني هم خودش بايد مرزهاي حرم را بشکند. هرچند مشروطه ايران نتوانست قدمي براي آزاد زن ها بردارد امّا همين آغاز شرکت آنها در حرکتي بزرگ و تلاش براي تغيير آنچه محکوم به آن بودند و کسب تحصيل علم راهي براي پيشرفتهاي آينده خواهد بود.(همان منبع)
اگرچه در کنار اين توانايي ها و کارآيي ها و مبارزات و بيداري زنان ايراني در همين روزگار زناني بودند که به حيثيّت و مقام و منزلت زن ايراني لطمات جبران ناپذيري وارد کردند و با قدرت طلبي و خودخواهي و طينت ناپاک خويش، نقطه ي تيره اي در پرونده ي زن ايراني بودند. بي شک مهدعليا – مادر ناصرالدين شاه – زني که نقشه ي قتل اميرکبير را کشيد و اجرا کرد از اين دست زنان است که نامي سرشار از نفرت از خود به يادگار گذاشت، اگرچه تاج السلطنه تا حدودي با آزادگي خويش تلاش کرد تا موجب تألّم و فراموشي آن  لکه ي ننگ – مهدعليا-  از خاندان ناصرالدين شاهي شود. در اين روزگار زنان بيداردل ايراني نيز در کنار مردان در انقلاب مشروطه سهم داشتند و حتّي برخي از آنان با سرودن اشعار بيداري تلاش مي کردند تا غيرت مردان را شعله ور کنند و آنها را به صف مجاهده و جهاد بکشانند. نمونه آن نيمتاج سلماسي دختر مسعود ديوان لك است كه در انحطاط مشروطه و وقايع رشت و سلماس و اروميه، مردان را اينچنين به قيام مي‌خواند.( مخبرالسلطنه هدايت: گزارش ايران چاپ سنگي، جلد چهارم، ص 27.)
  ايرانيان كه فرّ كيان آرزو كنند
بايد نخست كاوة خود جستجو كنند
مردي بزرگ بايد و عزمي بزرگتر
تا حل مشكلات به نيروي او كنند
آزادي‌ات به دسته ي شمشير بسته است
مردان مرد تكيه خود را بدو كنند
زنهاي رشت زلف پريشان كشيده صف
تشريح عيب هاي شما مو به مو كنند
دوشيزگان شهر ارومي گشاده‌رو
در يوزه‌ها به برزن و بازار و كو كنند
بس خواهران به خطة سلماس بين كه چون
خون برادران همه سرخاب رو كنند
شد پاره پردة عجم از غيرت شما
اينك بياوريد كه زنها رفو كنند
اندر طبيعت است كه بايد شود ذليل
هر ملتي كه راحتي و عيش خو كنند
نوحي دگر بيايد و طوفان ديگري
تا لكه‌هاي ننگ شما شستشو كنند.
اين نمونه ها بيشتر از آن روست که بدانيم زن ايراني در گستره ي تاريخ الگوهايي براي خود داشته است و همواره در روزگاراني که مي بايست و مي توانسته با همه ي مشکلاتي که داشته به ميدان آمده و از سختي ها نهراسيده و تاوان بسيار سنگيني نيز پرداخته است ، اگرچه در تاريخ نامش چندان به چشم نيامده است و قدرش را آنگونه که مي بايست ندانسته اند. با اين همه زن ايراني در روزگار پهلوي با چنين پشتوانه اي از دانش و مبارزه و بيداري و آگاهي قدم به گستره ي تاريخي خود مي گذارد و اين بار پيوندش با روحانيت مبارز و شيعي پيوندي مستحکم و واقعي ست و الگوهايش الگوهايي واقعي تر و حضورش حضوري بزرگتر و بيشتر از پيش.
* دانشجوي دکتري مطالعات اسلامي جامعه مليّه اسلاميه دهلي
* منابع در دفتر مجله موجود مي باشد.

 

آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۱۴
 

درخشش‌ها و تيرگي‌ها

PDF چاپ نامه الکترونیک

درخشش‌ها و تيرگي‌ها

نگاهي به زندگي و شعر محمدعلي افراشته(1)
سيد مسعود رضوي

بازخواني

اين خطِ جاده‌ها، كه به صحرا نوشته‌اند
مردانِ رفته، با قلمِ پا نوشته‌اند...
(بيتي از افراشته)
استاد محمدرضا شفيعي كدكني دربارة محمدعلي افراشته اين‌گونه داوري فرموده است: «افراشته در تاريخ طنز، در قلمرو ادبِ فارسي هيچ‌گاه فراموش نخواهد شد و اي بسا كه در سال‌هاي آينده، بار ديگر با نفوذي بيشتر وارد قلمرو مطالعات ادبيِ نسل‌هاي آينده شود. آن جانِ نجيب، شخصيتِ او را در تاريخ حفظ خواهد كرد؛ گيرم نظريه‌پردازانِ تازه از راه رسيدة نخوانده ملّا، شعر او را «نظم» بدانند و «جيغ بنفش» را «شعر ناب».1
زندگي افراشته، مثل شعر و هنرش، پرفراز و نشيب بود. مقام ادبي اين مرد در ساية‌ گرايش حزبي و مسلك سياسي‌اش كه همان مرام كمونيسم و وابستگي به حزب توده بود، مستور مانده و رنگ باخته است. اما همان گونه كه در نوشته فخيم بزرگ منتقد ادبي روزگار معاصر، استاد شفيعي كدكني ديديم، مي‌بايد از اين مرحله گذر كرده و با معيارهاي ادبي و انصاف تاريخي، مجدداً پروندة افراشته را بگشاييم و امكان بازخواني اشعار و بهره‌گيري از ابداعات و نبوغ وي را فراهم نماييم. محمدعلي‌راد باز قلعه‌اي، معروف به افراشته، در سال 1287 خورشيدي در روستاي بازقلعه از توابع رشت متولد شد. پدرش حاج شيخ جواد مجتهد بازقلعه‌اي نام داشت و اولين مشوّق او در فراگيري سواد و تحصيل علم بود. در بيوگرافي‌هاي مسلكي كه دوستان افراشته آورده‌اند، معمولاً گفته مي‌شود «زندگي را با فقر و محروميت آغاز كرد.»2 اما چنين نبود. پدرش در زمرة اهل علم و خانواده‌اي متوسط‌الاحوال بودند. افراشته در همان روستاي بازقلعه نخستين مراحل يادگيري و آموزش را از سرگذراند و براي تحصيل بيشتر به رشت كوچيد. امّا كلاً علاقه‌اي به استمرار اين نوع آموزش نشان نداد و ترك تحصيل كرد. بنابراين آنچه آموخته و خوانده بود، از برِ خود و به بركت ذوق و پشتكار حيرت‌انگيزش به چنگ آورده و اندوخته بود. افراشته، از نوجواني شروع به كاركرد و براي گذران زندگي، به سراغ كارهاي مختلفي رفت. از جمله: دلّالي، كارگري، دست‌فروشي، طوّافي، كارمند جزء شهرداري، معماري و... مدتي نيز به همراه برادرش شركتي به نام آبياب تأسيس كرد. هيچ‌ يك از اين كارها او را راضي نمي‌كرد. از حدود سال 1314 خورشيدي به مطبوعات تمايل يافت و نخستين كارها و همكاري‌هايش را با روزنامة ناهيد آزمود. اشعار و آثاري فكاهي نوشت و با امضاي «پرستو چلچله‌زاده» و «معمارباشي»‌ در اين نشريه و سپس در توفيق منتشر كرد.3
دامنة فعاليت‌هاي ادبي و هنري افراشته، خيلي زود گسترش يافت. او پركار بود و نبوغ فوق‌العاده‌اي داشت. عمران صلاحي نوشته است كه در اين دوره به كار معلمي و هنرپيشگي تئاتر نيز مي‌پرداخت.4
پس از شهريور 1320، يك باره گويي افراشته از بند جسته است. در سال 1324 ابتدا نخستين مجموعه اشعار خود را با عنوان «آي گفتي» به چاپ رساند و سال بعد در يكي از مهم‌ترين اجتماعات و اتفاقات ادبي عصر ما حاضر شد. اين واقعه، نخستين كنگرة نويسندگان ايران بود كه به پشتيباني اتحاد جماهير شوروي و ايران برگزار شد. محمدعلي افراشته از موضع چپ بدان پاي نهاد و دو شعر معروف و زيباي خود به نام‌هاي «پالتوي چهارده ساله»‌ و «شغال محكوم» را قرائت كرد. در همانجا خطابة مسلكي كوتاهي هم ايراد كرد كه بيشتر شعار بود و چيزي به ارج و اعتبار شعرهايش نيفزود. تنها تأكيدي بود بر وابستگي به مرام اشتراكي. افراشته با كنايه‌اي بي‌ادبانه خطاب به معمّرين و ادباي بزرگي كه در جلسه حضور داشتند و به شعر كلاسيك و قديم ايران احترام مي‌نهادند، گفت: «شعرم مال مردم جنوب شهر است و ممكن است شعراي پيرو انوري و عسجدي آن را نپسندند، ولي من هم طرفداران خودم را دارم.»5 افراشته واقعاً مي‌كوشيد براي مردمان محروم و بي‌چيز و بي‌آينده شعر بگويد. او يك كمونيست فطري و واقعي بود كه ضمناً جذب حزب توده هم شده بود. «مخاطبان افراشته (اعم از نظم و نثر) مردم عامي و كم‌سواد بودند. ويژگي‌ بارز شعر او به كارگيري زبان مردم عامي بود. او شيرين، ظريف و ساده شعر مي‌گفت و به اشكال سنّتي در اشعار موزون و مقفّي مقيّد نبود. اوج هنرنمايي او در شعرهايي است كه به زبان گيلكي سروده است. تا آنجا كه او را بزرگترين سرايندة اشعار گيلكي مي‌دانند.»6
«در نثر شتابزده و گزارشي مي‌نوشت و، به تناسب جهت‌گيري‌هاي عقيدتي و سياسي خود، جامعه را صحنة درگيري منافع طبقاتي مي‌ديد. به سبب آشنايي نزديك با زندگي مردم خرده‌پا، در توصيف سنخ‌هاي اداري و بازاري توفيق نسبي داشت. ولي داستان‌هايش گاه جنبة حمايت از شعارهاي حزبي پيدا مي‌كرد و نظرية سياسي بر جوهر هنري غلبه مي‌يافت...»7
مهم‌ترين كار وي در عرصة طنز مطبوعاتي، از سال 1314 با اميد و توفيق آغاز شد. يكي از همكاران افراشته مي‌نويسد: «پس از توقيف اميد، با هفته‌نامة معروف و فكاهي توفيق به نحو پي‌گيرتري» همكاري كرد. «افراشته خود در اين زمينه  مي‌نويسد: «روزنامه توفيق با مختصر اطلاعات من كه از بقاياي نويسندگان روزنامه اميد بودم فكاهي شدنش پايه‌گذاري گرديد... همكاري من با روزنامه توفيق چه در زمان مرحوم حسين توفيق و چه در زمان پسرش محمدعلي، تا سال‌هاي 23 و 24گاهي به طور مستمر و گاهي فاصله‌دار ادامه داشت. اوايل زير امضاي «پرستو چلچله‌زاده» و يكي دو امضاي ديگر چيز مي‌نوشتم و اواخر امضاي من «معمارباشي» بود...» در تاريخ هفدهم اسفندماه سال 1329 بود كه افراشته نخستين شماره مجلة «چلنگر» را- در چهار صفحه و به بهاي ده ريال- منتشر ساخت. «نامه سرگشاده»‌ي منظوم افراشته به خوانندگان، كه در همين شمارة نخست به چاپ رسيد، راه و شيوة چلنگر و مراد و مقصود افراشته را از راه اندازي اين نشريه نشان مي‌دهد8:
افراشته از هفدهم اسفند1329 ش، مجله چلنگر را مستقلاً و با همكاري چند دوست و هم مرام خود منتشر كرد و شهرتش به سبب همين نشريه زبانزد خاص و عام شد. در واقع هنوز هم چلنگر و افراشته يكديگر را تداعي و تبادر مي‌كنند. چلنگر در ميان نشريات و مطبوعه‌هاي حزب توده، ستاره و مايه آبروي بسيار بود. در ميان آن همه شعارنامه و عبارت پردازي‌هاي كپي شده از مجلات روسي نظير پراودا و پروگرس و امثال آنها، مطالب و طنزهاي چلنگر خبر از اصالت و باوري انساني و واقعي مي‌داد. با اين حال، مي‌بايد داوري منصفانه استاد محمد ابراهيم باستاني پاريزي را، كه هم متخصص تاريخ است و هم استاد طنز، پذيرفت كه فرموده‌اند: «حيف كه من محمدعلي افراشته، مدير روزنامه چلنگر را نديدم، ولي به هر حال، روزنامه او را مي‌خواندم. در سبك و سياق خودش، يك توفيق كم بنيه چپ دست بود.»9 مطالب چلنگر، به جز يك داستان كه به قلم افراشته يا محمدامين محمودي بود، بقيه به نظم و شعر بود. بالاي صفحه اول، كنار عنوان نشريه هم اين بيت معروف افراشته چاپ مي‌شد:
بشكني‌اي قلم اي دست اگر                  پيچي از خدمت محرومان سر10
چلنگر در شرايط زماني خاصي پا به عرصه مطبوعات كشور نهاد. يك روز پيش از انتشار نخستين شماره آن، سپهبد حاجيعلي رزم آرا، نخست وزير قانوني وقت كشور، به دست خليل طهماسبي از اعضاي فدائيان اسلام، جلوي مسجد شاه ترور شده و افكار عمومي به شدت ملتهب بود. چلنگر به سرعت به عنوان يك ارگان حزبي توده‌اي‌ها مطرح شد و توسط روزنامه پخش كن‌هاي توده بر سر هر كوي و برزن و چهارراه فروخته و گاهي شعرهاي طنز آن هم براي رهگذران خوانده مي‌شد. همين‌ها حساسيت‌ها را فراوان كرد. «افراشته يك توده‌اي منضبط بود و به مرام و مسلك آن حزب اعتقاد  راسخ داشت، اما روزنامه‌اش تا دو سال از دو سال و نيم عمر آن كاملاً مستقل و مديريت و مسئوليت آن هم با خودش بود. اما از اواخر سال 1331، اداره و انتشار روزنامه چلنگر به حزب توده واگذار شد و از سوي آن حزب براي آن مدير و سردبير انتصابي تعيين شد و از آن پس چلنگر نيز به رنگ و بوي نشريات بي‌شمار حزب توده درآمد. چلنگر در دوره جديد به صورت چهار رنگ و در 12 صفحه و با مطالب متنوع منتشر مي‌شد و علاوه بر آثار شعرا و نويسندگان داخلي، قصه‌هاي چخوف و پوشكين و افسانه‌ها كريلف هم در آن صفحات زيادي را اشغال مي‌كردند. اما به رغم اين تنوع در شكل و محتوا، از نگاه بسياري از خوانندگانش، چلنگر ديگر آن شيريني و سرزندگي سابق را نداشت و از اين رو به سرعت خوانندگانش را از دست داد و رونق روزنامه، سير نزولي گرفت، تا اين كه شش ماه بعد در اَمرداد 1332 در ميان انبوه مطبوعات ديگر نامش به تاريخ پيوست.»11
افراشته مي‌كوشيد كارهاي تازه بكند؛ حدود 40 داستان و چند كمدي نمايش نوشت. تعزيه‌هايي هم نوشت كه محتواي آنها البته مذهبي نبود و درباره شخصيت‌ها و ماجراهاي غير مذهبي و بعضاً طنز و كميك بود. در اين تعزيه‌ها، غالباً به هجو مسائل و مشكلات روستائيان مي‌پرداخت و بهترين كارش در اين زمينه، «تعزيه در تاكستان»‌ بود. به نظر مي‌رسد او نخستين كسي بود كه به اهميت قالب نمايشي تعزيه پي برد و كوشيد آن را براي مقاصد ديگري گسترش و تعميم بخشد. مأموران دائماً به سراغ افراشته مي‌آمدند. نه فقط نشريه را مرتباً توقيف و حتي گاهي از سر چهارراه‌ها  جمع مي‌كردند، به جستجوي خودش و همكارانش هم مي آمدند. يكي از همكارانش نوشته است:«... او هر بار قبل از رسيدن آن‌ها محل كارش را ترك مي‌كرد. مخفيگاه او بيمارستان شوروي در تهران بود كه هميشه يك تخت در يكي از بخش‌هايش براي او رزرو كرده داشت و افراشته با پوشيدن لباس بيماران تا افتادن آب‌ها از آسيا در آنجا بيتوته مي‌كرد.»12
غلامعلي لطيفي، طراح قديمي، توصيفي جالب از فضاي كار و همكاران و جلسات چلنگر عرضه كرده است كه در خيابان نواب كوچه ماه برگزار مي‌شد: «يك خانه آجري جنوبي و يك راهرو باريك، دو اتاق كوچك در سمت چپ و يك حياط سي- چهل متري، كه تا كف آن دو سه پله پايين مي‌رفت، مجموعه «چلنگر‌خانه» را تشكيل مي‌داد.13»
يك اتاق از آن افراشته كه در آن كار و زندگي مي‌كرد و ديگري تحريريه و محل استقرار همكاران است. در اين توصيف، خانه‌هاي تيمي و محل كار بلشويك روسي در تبعيد به ذهن متبادر مي‌شود. به هر حال لطيفي ادامه مي‌دهد كه در اتاق دوم «سه ميز كار قرار داشت. يكي از آن م.م. سنگسري (ممتاز ميثاقي)14 و ديگري متعلق به م. شبنم (مرتضي معتضدي)، هر دو از شاعران مشهور چلنگر... و ميز سوم از آن فريدون شهبازي، سردبير روزنامه بود كه به ندرت پشت آن ديده مي‌شد. عصر روزهاي پنج‌شنبه با افزودن دو سه صندلي ديگر در اين اتاق، جلسة هيئت تحريريه با حضور ابوتراب جلي، محمد امين محمدي (طوطي)، قصه نويس روزنامه و خود افزاشته تشكيل و دربارة مطالب روزنامه اظهار نظر مي‌شد... از انتقادهايي كه در جلسات هيئت تحريريه بسيار مطرح مي‌شد، يكي هم حضور بيش از حد آجان (آژان = پليس) در مطالب و كاريكاتورهاي روزنامه بود. در يكي از اين جلسات افراشته كه از اين انتقادات مختصري برآشفته بود، گفت: «تا روزي كه پليس ما هم مثل پليس يك جامعة نوين با مردم رفتار نكند، ماهم ناچاريم آنها را قلقلك بدهيم.» (گرچه اين را تصريح نكرد، گويا منظورش از جامعة نوين، جامعة شوروي بود). افراشته در ميان نويسندگان خارجي به چخوف، گوگول، پوشكين و گوستاو لوبون و از نويسندگان ايراني به صادق هدايت ارادت مي ورزيد و مي‌گفت انتخاب نام چلنگر هم از اوست... در دوراني كه مطبوعات طنز دو شكل و قالب، هنوز براساس الگوي مجلة ملانصرالدين چاپ قفقاز، در محتوا و مطالب با چاشني غليظي از هجو و هزل منتشر مي‌شدند، انتشار روزنامة چلنگر در راه و روالي به كلي متفاوت، در قطعه كوچك و تك رنگ و صفحه‌آرايي ساده و بي‌ادعا، در محتوا مطلقاً‌ عاري از هجو و هزل، نوآوري تازه‌اي بود كه بلافاصله – آن هم فقط در شكل – مورد تقليد قرار گرفت و روزنامة «داد و بيداد» فوراً از اين قالب تازه گرنه برداري كرد...»15
در ابداعات چلنگر و نبوغ افراشته، شكّي نيست، اما تحولات طنز مطبوعاتي در اين دوره منحصر به چلنگر نبود. اين نشريه، غالباً به دليل منش حزبي و ماهيت تند سياسي از بقيه متفاوت بود. ديگر صفات آن، كاملاً شباهت به بلشويك‌هاي صادق وطني داشت، هم از حيث اشخاص، هم فضاي مطلوبشان براي كار، هم مطالعاتي كه مي‌كردند، هم شعارها و آرمان‌هايي كه داشتند و هم نشريه‌اي كه منتشر مي‌كردند. اينها بود به اضافه نبوغ غيرقابل انكار محمدعلي افراشته. اين نشريه، به دليل ماهيت مردمي و زبان عاميانه، بسيار خطرناك‌تر از نشريات تئوريك و روشنفكرانه بود. اما افراشته‌ مقابله مي‌كرد و مجدداً مجله را راه مي‌انداخت؛ گاه به همان نام و گاهي يا نام و عنواني ديگر! به نوشتة ابوترابي: «... محمدعلي افراشته، مدير چلنگر كه در موارد متعدد روزنامه‌اش را پس از توقيف، با نام‌هاي گوناگوني انتشار داده است، در بالاي روزنامه مثلاً مي نوشت: «125بار به توقيف‌كنندگان چلنگر لعنت». و با اين ترفند به‌خواننده تفهيم مي‌كرد كه هم اكنون شمارة 125 روزنامة چلنگر را در دست دارد. مسئله جالب هم در اينجا بود كه روزنامه فروش‌ها به‌نام‌هاي عاريتي نشريات اعتنايي نمي‌كردند و آنها را با همان نام اصلي ارائه مي دادند.»16
چلنگر، هم از حيث طنز و هم از جهت اعتبار و نفوذ اشعار و مطالبي كه منتشر مي‌كرد و موضوعاتي كه بدان مي‌پرداخت، واجد ارزش تاريخي و ادبي است. معهذا نهايتاً اسير چنبرة مسلكي حزب توده و كمونيسم تبليغاتي بود. شايد اين موضوع از نظر برخي يا بسياري از روشنفكران چپ و چپ زدة ايران در آن سالها يك نقطه قوت هم محسوب شود، اما حقيقت چيز ديگري است. اظهار نظر نصرت الله نوح دربارة طنزهاي مطبوعاتي اواخر دهة 1320 كه مبارزات حادّ و فضاي آنارشي زده‌اي بر كشور حاكم بود، جالب است و بيانگر نوع نگاه و آرمان‌هاي چپ گرايان ايران نسبت به فرهنگ و مطبوعات است: «... در سال 1328 و 1329 كه مبارزه مجدداً اوج گرفت... جاي يك روزنامه طنز فكاهي – سياسي در جامعة مطبوعات خالي بود. البته روزنامه‌هايي مانند توفيق و حاجي بابا منتشر مي‌شدند كه فكاهي – سياسي بودند، ولي آنها خط و هدف و پيام سياسي خاصي نداشتند و بيشتر وزرا و نمايندگان مجلس را دست مي‌انداختند. اين روزنامه‌ها به مبارزة كارگران و اختلاف طبقاتي توجهي نداشتند و جامعه تشنة چنين روزنامه‌اي [چلنگر] بود.»17
چنين نگرشي، طبعاً تبعات خاصي دارد. نگاهي مسلكي كه راديكال‌ترين نشريات سياسي يك دوره با گرايش ملي – چپ (در توفيق) و چپ (در حاجي بابا) را نيز به محافظه‌كاري تأويل، و تنها به دليل عدم وابستگي به حزب و اتحاد جماهير شوروي، در زمرة نشريات ضعيف طبقه‌بندي مي‌كند و جالب‌تر آن كه مردم را تشنة نشريات حزبي در جنگ طبقاتي مي‌خواند!!
«چلنگر در عمر خود، دو دورة مشخص را پشت سرگذارد. در دورة اول، به رغم وابستگي افراشته به حزب توده، خط‌مشي و ادارة آن مستقل و زير نظر مستقيم او بود و در دورة دوم از اواخر 1331 ش، سردبير تحريرية حزبي آن را اداره مي‌كرد و از آن پس مجله ديگر از سرزندگي و شيريني پيشين خود برخوردار نشد. در ارديبهشت 1332 ش، افراشته به دعوت دولت موقت شوروي، به مناسبت جشن اول ماه مه، همراه با هيئتي به اين كشور سفر كرد و پاورقي «پشت پردة قو» را در چلنگر نوشت كه حالت سفرنامه داشت و عنوان آن تعريضي به‌خبرگزاري‌هاي جهان بود كه شوروي را «پشت پردة آهنين» لقب داده بودند. پس از كودتاي 1332، يك سال و نيم مخفي بود و سپس به بلغارستان گريخت.»18 با اين حال، شعر افراشته تا حدودي از مرام و تعلقات حزبي او در اذهان مردمان جدا شد. «افراشته مردي بود كه در برهه‌اي از زمان، شعرش شعار مردم بود و كلامش تا پايين‌ترين طبقات جامعه نفوذ مي‌كرد. علت نفوذ كلام افراشته در مردم، صراحت، سادگي كلام، بي‌پيرايگي، همدلي و همزماني او با مردم بود.»19
محمدامين محمدي، طنزنويس معاصر و از همكاران قديمي مجلة توفيق و نويسندة چلنگر، در خاطرات كوتاهي از افراشته ياد كرده و نوشته است:
«... طنزنويس و شاعري مبتكر بود كه در دامان روزنامه‌هاي اميد و توفيق پرورش يافته بود. آشنايي او با آثار نويسندگان آذربايجان و گيلان او را شيفتة آزادي ساخته بود و چون خود نيز برخاسته از طبقات محروم جامعه بود طبعاً در اين زمينه تندروي‌هايي داشت. آن چه من طي سال‌ها همكاري با افراشته ديدم، مردي بود وطن پرست و وطن خواه. با آن كه بعد از شهريور 20 عضو حزب توده شده بود؛ تمام آن چه حزب توده مي‌گفت را قبول نداشت و در مقاطع كليدي از خود مقاومت نشان مي‌داد تا آن‌جا كه حزب توده او را بيشتر علاقمند به حزب مي‌شناخت نه عضو مطيع و حرف شنوي حزب.
سبكي كه افراشته در سرودن اشعار انتقادي (به زبان گيلكي يا فارسي) دنبال مي‌كرد، در آن برهه از زمان براي شعراي كلاسيك ناموزون و ناهنجار بود و تعداد زيادي از شعراي كلاسيك او را به باد سخره مي‌گرفتند.
افراشته مايل بود از خود روزنامه‌اي داشته باشد كه افكار و سبك خودش را ترويج دهد. بدين جهت «چلنگر» را تأسيس كرد. نمي‌دانم آيا در اين
زمينه با حزب تماسي گرفته بود يا آن‌ها را در مقابل عمل انجام شده قرار داده بود؛ ولي آن چه مسلّم است چلنگر يك روزنامه حزبي نبود زيرا مطالب روزنامه‌هاي حزبي قبل از انتشار كنترل مي‌شد كه من چنين كنترلي را در مورد چلنگر، حتي براي يك بار به خاطر ندارم. معمولاً مطالب را در آخرين بار من كنترل مي‌كردم و خودم به چاپخانه مي‌بردم و تا غلط‌گيري و چاپ هم حضور داشتم.  نوح و ساماني و خسروشاهي از شعرايي بودند كه پس از انتشار چلنگر براي ما شعر مي‌فرستادند و افراشته از بين ده‌ها شاعر كه براي چلنگر شعر مي‌سرودند اين سه نفر را پسنديده بود و بعدها با آن‌ها از نزديك همكاري مي‌كرد... بعد از انقلاب (1357 خورشيدي) اطلاع پيدا كردم كه چلنگر منتشر شده و حتي در چند شماره، در صفحة اول، مرا به همكاري دعوت كرده بودند. اما من ترديد داشتم... از اين رو اين دعوت را بدون جواب گذاشتم. بعدها شنيدم كه اجازة انتشار چلنگر دورة جديد را پسرِ افراشته داده بود و شايد از جايي به اين كار اعتراض شده باشد؛ زيرا امتياز چلنگر جزء ارثية افراشته نبود كه پسرش صاحب آن شود. به هر صورت آن‌ها ناچار شدند «آهنگر» و «رفتگر» و غيره را منتشر كنند...
در روزنامه‌ چلنگر (دوران افراشته) من با امضاهاي «طوطي»، «واقع‌بين»، «الكي خوش»، «ميم»، «مام» و بدون امضاء مطلب مي‌نوشتم. سلسله مقالات «نامه‌هاي مصدر سرهنگ» را نيز من تهيه مي‌كردم.
... روزنامه چلنگر زمان افراشته (32ـ1329) هيئت تحريريه نداشت و هر كس شعر يا مطلب خود را مي‌نوشت به افراشته مي‌داد و افراشته قسمتي را خود و قسمتي را به وسيله من حكّ و اصلاح مي‌كرد و من براي چاپ ارسال مي‌داشتم. چلنگر همچنين سردبير رسمي نداشت. بيشتر سوژه‌هايي كه به صورت نظم يا نثر درمي‌آمد به وسيلة افراشته عنوان مي‌شد، البته هر كس آزاد بود كه سوژه‌هايي را كه به نظرش مي‌رسيد تهيه كند و مشروط بر اين كه با خط مشي چلنگر مغايرت نداشته باشد، چاپ مي‌شد...»20
همين نكات كوتاه، تا حدودي تفاوت توفيق را با چلنگر و ديگر نشريات طنز نشان مي‌دهد. باباشمل هم مانند چلنگر بود و مهندس گنجه‌اي همچون افراشته يك تنه مطالب را برمي‌گزيد و اغلب مي‌نوشت و سوژه‌ها را مطرح و پيشنهاد مي‌كرد. اين سنّت در نسيم شمال هم وجود داشت و در زمان مرحوم سيداشرف‌الدين گيلاني، او مجلّه بود و مجلّة نسيم شمال او بود. حال آنكه صوراسرافيل و تربيت و گل زرد و به خصوص توفيق، از ابتدا سازمان و جلساتي داشتند و به تدريج بر عرض و طول آن افزوده مي‌شد تكامل سازماني توفيق را در دورة سوم به كمال و وضوح مي‌بينيم. دربارة كيفيت اشعار افراشته، عباس توفيق اين‌گونه اظهارنظر كرده است: «محمدعلي افراشته از زمان رضاشاه نويسنده و شاعر توفيق بود. شعر بسيار معروف افراشته با مطلع «اي چارده ساله پالتوي من»، اصل‌اش در همان زمان براي نخستين بار در توفيق چاپ شد و بعدها در جاهاي مختلفي نقل گرديد. افراشته فاصلة «زبان شعر» و «زبان محاوره» را از بين برده بود. چنان شعر مي‌گفت كه گويي دارد با شما به رواني «زبان گفتگو» حرف مي‌زند. و شما فراموش مي‌كرديد كه او دارد شعر مي‌گويد! شايسته است شعر افراشته به عنوان يكي از روان‌ترين اشعار فارسي معرفي گردد. او با كم‌ترين كلمات مقصود خود را مي‌رساند.

پي نوشتها
1ـ با چراغ و آينه، دكتر محمدرضا شفيعي كدكني، انتشارات سخن، چاپ اول 1390، ص470  //  2ـ از جمله در ياد مانده‌هاي حزب، انتشارات حزب توده ايران، 1358، ص101 و شرح احوال محمدعلي افراشته، مندرج در نشريه دفتر هنر، ويژة طنز ايران، شماره7، اسفند 1375، كاليفرنيا، آمريكا، صفحه 791  // 3ـ شرح احوال افراشته را بجز كتاب پيش گفته از استاد شفيعي كدكني، مي‌توان در اين منابع نيز ديد: 1ـ دانشنامه زبان و ادب فارسي، به سرپرستي اسماعيل سعادت، فرهنگستان زبان و ادب فارسي، 1384، جلد اول، مدخل افراشته. 2ـ بررسي طنز در ادبيات و مطبوعات فارسي، نصرت‌الله نوح، انتشارات كاوه، سن‌خوزه ـ آمريكا، 1995م/ 1373 خورشيدي، ص168 به بعد. 3ـ دفتر هنر، ويژه طنز ايران، به مديريت بيژن اسدي‌پور، اسفند 1375، ش7. 4ـ دو مقالة نوح در نشرية آهنگر، سال اول، شماره‌هاي 2 و 4. دربارة زندگي و آخرين سالهاي حيات افراشته. //  4ـ معرفي نشرية چلنگر، عمران صلاحي، سالنامة گل‌آقا، تهران 1373، ص58.  //  5ـ در نسخه‌اي از سند نهايي اين كنگره كه ما در اختيار داريم، دو شعر افراشته در صفحات 107 تا 109 منتشر شده كه گويا در روز دوم همايش خوانده شده، اما اشاره‌اي به سخنان وي نرفته و منابع ديگر از آن ياد كرده‌اند. از جمله نصرت‌الله نوح در كتاب بررسي طنز در ادبيات و مطبوعات فارسي، ص177.  //  6ـ كاوشي در طنز ايران، سيدابراهيم نبوي، تهران 1378، ص23.  //  7ـ صد سال داستان‌نويسي در ايران، حسن ميرعابديني، نشر چشمه 1380، ج1و2، ص183.   //  8-  طنز پردازي با آثاري ماندگار، محمدتقي صالح‌پور، مقالة مندرج در نشرية دفتر هنر، ويژه طنز ايران، شماره7، ص793  //  اصل شعر افراشته هم از اين  منبع نقل شده است: ياد مانده‌ها...،‌همان، ص81  //  9- دفتر هنر، ويژه توفيق، همان، ص3003  //  10- مصرع بعدي اين شعر براساس ضبط« نمونه‌هاي شعر معاصر ايران» چنين است:   شاعر تودة ايرانم من              چه مقامي‌ست از اين بالاتر
11- سرگذشت محمدعلي افراشته و چلنگر، غلامعلي لطيفي، سايت جديد‌آنلاين، 8 بهمن 1391  //  12 و 13- سرگذشت محمدعلي افراشته و چلنگر، همان. // 14- دربارة ميثاقي كه بهترين شاگرد و ادامه دهندة سبك شعر او بود در پايان همين مقال توضيح خواهم داد.  //  15- سرگذشت محمد علي افراشته و چلنگر، همان.  //  16- مطبوعات ايران – از شهريور 1320 تا 1329، دكتر حسين ابوترابيان، اطلاعات 1366، ص12. برخي ديگر از نام‌هاي عاريتي چلنگر اينها بود: شطرنج سياسي، شب چراغ، منطق امروز، پيشتازان، رنگين كمان، بوتة رز و ...  //  17- ياد مانده‌ها – خاطرات ادبي، هنري و سياسي نصرت الله نوح، انتشارات كاوه، سن خوزه، امريكا، 2003 ميلادي، ص 80.  //  18- دانشنامة زبان و ادب فارسي، همان، جلد اول، ص 478.  //  19- يادمانده‌ها – خاطرات ادبي، هنري و سياسي نصرت الله نوح، نشر كاوه، سن خوزه – امريكا 2003 ميلادي، ص 79.  //  20ـ نامه‌اي از محمدامين محمدي، 15 اكتبر 1992 ميلادي پاريس، منتشره در مجله دفتر هنر، سال هجدهم، شماره 20، اسفند 1389، صفحات 3049 ـ 3046، منتشره در كاليفرنيا ـ امريكا.

 

آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۰۷
 

ناگفته‌هاي عبدالحسين آذرن

PDF چاپ نامه الکترونیک

ناگفته‌هاي عبدالحسين آذرن

گفت و گو با عبدالحسين آذرنگ
منيره پنج تني


به سراغ عبدالحسين آذرنگ رفتم و ابتدا درباره دو کتاب تازه منتشر شده اش به نام هاي «سقوط ها، فروپاشي ها» و «ناگفته ها: خاطرات دکتر عنايت الله رضا» گفت و گو کردم. در بخش سوم گفت و گو ضمن بررسي کتاب «استادان و نااستادانم» نگاهي به سال ها پژوهشگري،تدريس، ترجمه و ويراستاري آذرنگ انداختم. کتاب «استادان و نااستادانم» به من اين امکان را داد تا از آن فراتر بروم و به تجربيات نابي از مولف دست يابم که مي تواند براي همه دانشجويان ومعلمان خواندني باشد.
براي شروع گفت و گو مي خواهم از کتاب «سقوط ها، فروپاشي ها» آغاز کنم که انتشارات «جهان کتاب» در زمستان 1391 منتشر کرده است. اين کتاب که خواننده را با تمدن هايي که فروپاشيدند و جايشان را به تمدن هاي ديگر داده اند، آشنا مي کند کتابي موجز و مختصر است. ابتدا بگوييد بر اساس چه ضرورت هايي دست به نگارش اين اثر زديد؟
 سال ها تاريخ تمدن درس مي دادم و ذهنم با مسائل مربوط به تمدنها مشغول بود. از جمله اين مسائل، پيدايش و مرگ تمدن ها بود. در اين باره هم مي خواندم و يادداشت بر مي داشتم. در فرصتي که براي بررسي يادداشتهايم به دست آمد، احساس کردم که فعلاً مي توانم کتاب کوچکي در اين باره تدوين کنم و نتيجه کار همين کتابي شد که مي بينيد.

به نظر مي رسد مي توان «تمدن شناسي» را جزء آن شاخه هاي دانش دانست که بسيار گسترده اند و افراد مختلفي از گروه هاي فکري مختلف مي توانند با آن سر و کار داشته باشند. به نظر شما مهم ترين کاربرد آن براي چه گروه و طبقات فکري است؟
همين طور است که شما مي گوييد. دانش به هيچ گروه خاصي تعلق ندارد. دانش که عمومي شد، هر کسي و هر گروهي به فراخور حال و توان و نيازش مي تواند از آن استفاده کند.

با توجه به موجز و مختصر بودن کتاب «سقوط ها، فروپاشي ها» اين اثر چه ويژگي هايي دارد و مخاطب اصلي اين اثر کيست؟
ويژگيهايش را من نمي دانم. سرنوشت کتاب ها را خوانندگان تعيين مي کنند، نه نويسندگان آنها. قصدم از نوشتن اين کتاب ، همان طور که در «يادداشت آغازين» اشاره کرده ام، اين بوده است که بحثي تخصصي در حوزه عمومي مطرح شود. خوانندگان متخصص مخاطبم نبوده اند متخصصان ، منابع مطالعاتشان را مي شناسند، مي توانند آنها را به زبان هاي خارجي مطالعه کنند و به اين گونه کتاب ها نياز ندارند. مسائل مبرمي هست که خوانندگان عمومي علاقه مند از آنها بي اطلاع مي مانند، چون در زبان فارسي طرح نشده است، مثل همين مبحث تمدن شناسي که در فارسي طرح نشده است. خوانندگان عمومي علاقه مند، مهم ترين و اصلي ترين بخش خوانندگان را در هر کشوري تشکيل مي دهند، اينها در عين حال تاثيرگذار ترين قشر هم هستند. نشر بسياري اوقات اين قشر درست نمي شناسد، نيازهايشان را درست تشخيص نمي دهد و آنها را بي منبع و خُمار به حال خود رها مي کند.

يکي از نکاتي جالبي که در يادداشت تان بر کتاب نوشته ايد و مايلم به طور ويژه به آن بپردازيم مسأله رويارويي با معماهاي بزرگ است. در صفحه هشت کتاب آمده «شايد همه ما به تجربه ديده باشيم که معماهايي به هم وابسته اند، و گشوده شدن رازي مي تواند به باز شدن صندوق اسرار ديگري بينجامد. به هر حال عامل مهمي که مي تواند در رويارويي با معماها، حتي بزرگ ترين معماها، به آدمي ياري برساند، احساس هاي مشترک، تفاهم ها و توافق هاي جمعي است.» حال به طور واضح پرسشم اين است که چرا شما احساس هاي مشترک و توافق هاي جمعي را مهم ترين عامل در رويارويي با معماهاي بزرگ دانسته ايد؟
 به گمانم  احساس هاي مشترک و توافق هاي جمعي مي تواند مهم ترين و موثرترين عامل هاي همبستگي براي ايجاد تحول باشد. اگر اکثريت جامعه به اين نتيجه برسند که مسير تمدن کنوني حاکم بر جهان به سود آنها نيست و اين مسير بايد تغيير کند، نيروي لازم براي تحول هم ايجاد مي شود. از اراده عمومي و جمعي غافل نشويم که اهرم تغييرات تاريخي است. 
 
مي خواهم به سراغ کتاب «ناگفته ها: خاطرات دکتر عنايت الله رضا» بروم که انتشارات «نامک» در سال 1391منتشر کرده و البته در قالب کار مشترک و گروهي شما با علي بهراميان، صادق سجادي و علي همداني نگاشته شده است. پيش از هر چيزي براي ما درباره دکتر عنايت الله رضا بگوييد. شايد باشند کساني که نام ايشان را نشنيده باشند. آثارشان را نخوانده باشند و از اهميت فعاليت هاي ايشان بي اطلاع باشند.
آقاي دکتر عنايت الله رضا در جواني نظامي، خلبان و از لحاظ سياسي چپ بوده است. در 1325 به دستور سازمان نظامي حزب توده ايران به جريان جدايي خواه در آذربايجان پيوست و از فرماندهان نيروي هوايي در آنجا شد. پس از يورش ارتش به آذربايجان، همراه اعضاي فرقه دموکرات آذربايجان از ايران گريخت و به آذربايجان شوروي پناه برد. در باکو درس خواند و در رشته فلسفه دکترا گرفت. پايان نامه اش در باره انديشه هاي احمد کسروي بود. به سبب اختلاف نظر با فرقه دموکرات، به حالت فرار از باکو گريخت و به مسکو رفت. درآنجا با کمک دوستان سابق حزبيش در بخش فارسي راديو مسکو مشغول به کار و گوينده شد. چند سال در آن راديو کار کرد. بعدها که چيني ها خواستند بخش فارسي را در راديو پکن راه اندازي کنند، از رفقاي روسي شان کمک خواستند. آنها هم چند نفر را از بخش فارسي راديو مسکو در اختيارشان قرار دادند که يکي از آنها دکتر رضا بود. او در ايام اقامت در چين و تامل در باره دو نظام جداگانه، اما مدعي مارکسيسم، اعتقاد خود را به اين دو نظام استقرار يافته و حزب سابقش از دست داد و از طريقي از برادرش پروفسور فضل الله رضا، که در ايران رئيس دانشگاه صنعتي و دانشگاه تهران بود، براي بازگشتن به ايران کمک خواست. او هم کمک کرد و با استفاده از نفوذ و مناسباتش امکان بازگشت وي را فراهم ساخت. دکتر رضا و خانواده اش پس از بازگشتن از چين به اتحاد شوروي، به آلمان شرقي و از آنجا به آلمان و فرانسه رفتند و به ايران بازگشتند. دکتر رضا به فعاليت هاي تدريس و تحقيق و ترجمه مشغول شد و در ضمن به مطالعات گسترده اي در باره تاريخ ايران پيش از اسلام و منطقه ارّان و قفقاز دست زد و به يکي از برجسته ترين متخصصان اين حوزه تبديل شد. مقاله هاي تحقيقي که در دانشنامه ها در باره اين حوزه نوشته است، از بهترين منابع مرجع در اين زمينه است. او سال ها در دائره المعارف بزرگ اسلامي مديريت بخش جغرافيا را به عهده داشت. بنده هم در آن دائره المعارف با ايشان از نزديک آشنا شدم. پيش از آن، دکتر رضا را فقط از راه آثارشان مي شناختم.

اين کتاب که در واقع متن پياده شده و بازنگاري شده بيست و سه گفتگو است، حاصل جلسات گفت و گوي شما با دکتر رضا است. ابتدا بگوييد طرح چنين کاري چگونه به ذهن شما و همکارانتان رسيد؟ و چه ضرورتي براي مکتوب و حفظ کردن خاطرات دکتر رضا احساس کرديد که به اين شيوه رو آورديد؟
 آقايان علي بهراميان، صادق سجادي و علي بهراميان با دکتر رضا حشر و نشر بيشتر و گفت و گو داشتند. آنها از دکتر رضا مي خواستند خاطراتش و زندگي پرماجرايش را بنويسد. دکتر رضا به دلايلي که من نمي دانم، نمي پذيرفت. بعداً او را راضي کردند حرف بزند تا صدايش را ضبط و پياده کنند. دکتر رضا بالاخره پذيرفت، اما از آنها خواست که من(عبدالحسين آذرنگ) هم در گفت و گو ها حاضر باشم. دکتر رضا به من محبت و لطف زيادي داشت که علتش را نمي دانم؛ هنوز هم واقعاً نمي دانم چرا اين مرد آنقدر بزرگوارانه با من رفتار مي کرد. در هرحال، نشست ها در مدتي بيش از 6 ماه در دفتر کار من برگزار شد. آقايان تشريف مي آوردند آنجا و پرسش و پاسخ ها شروع و ضبط مي شد که بعداً پياده شد و به صورت کتاب حاضر انتشار يافت. 

دکتر رضا چگونه به شما پاسخ مي دادند؟ با توجه به شرايط جسمي و سني ايشان، چگونه خاطرات شان را بازگو مي کردند و چگونه به اتفاقات گذشته رجوع مي کردند؟
احوالشان متغير بود، چون بيماري سرطان در حال پيشروي بود، دارو مصرف مي کردند، وزنشان زياد شده بود و به سختي راه مي رفتند، گاهي تمرکز ذهن و حواس برايشان دشوار بود، ولي به رغم اين گرفتاريها، با غيرت و تلاشي ستودني تقلا مي کردند که حرف بزنند و به پرسش هاي ما پاسخ بدهند. مي دانستند که آفتاب لب بام اند و خود را ناگزير مي ديدند حقايق را ، به ويژه در باره فرقه دموکرات آذربايجان، جريان جدايي خواه وابسته به آن، و تهديدهاي متوجه ايران از سوي آنان، در ميان بگذارند. هرگاه از فرقه دموکرات سخني به ميان مي آمد، رنج و نفرت را مي شد در چهره دکتر رضا حس کرد، انزجار عجيبي از فرقه اي ها داشت. ما که نه آن دوره را ديده بوديم و نه تجربه مستقيمي از آن داريم. ما فقط غم و رنج و نگراني دکتر رضا را در اين باره حس مي کرديم.

اين اثر به روشن شدن کدام يک از زواياي تاريخ معاصر کمک مي کند؟
به زواياي بسياري: وقايع کرمان، سازماندهي براي پيوستن به جريان آذربايجان، مسائل داخلي حزب توده، آذربايجان دوره پيشه وري، نکاتي از زندگي روزمره در آن دوره در آنجا تا مسائل سفر و مهاجرت به اتحاد شوروي، زندگي در آنجا و در چين و خيلي نکات ديگر. برخي اشاره هاي اين کتاب، منحصر به فرد و بي سابقه و از لحاظ تاريخي مهم است. جداً معتقدم که اين کتاب بايد به انگليسي ترجمه و در خارج منشر شود، چون بخش هايي از آن ارزش جهاني دارد. اميدوارم ناشران اهل فن متوجه اين ارزش ها  و دست به کار ترجمه آن بشوند.
 
به نظر شما پرداختن به آثاري از اين دست و رفتن به سراغ برخي از متفکران و يا به عبارت ديگر سندهاي زنده مربوط به دوره هاي تاريخي مختلف چه اهميتي دارد؟
کاملاً اهميت دارد. تجربه هاي منحصر به فرد را که حتماً بايد ثبت و ضبط کرد. شما همين کتاب دکتر رضا را ببينيد. اگر اين حرف ها بيان نمي شد و دکتر رضا از ميان ما مي رفت، اين فقدان را چه طور مي شد جبران کرد؟ در جمعي بودم و کساني به کتاب خاطرات پرويز ثابتي، معاون ساواک، مي تاختند که دروغ و تحريف واقعيت است و اين آدم جنايتکار جنگي است و بايد دستگير، محاکمه و اعدام مي شد و  از اين حرف ها. از شمشير به دستان آن جمع پرسيدم که پرويز ثابتي اگر اين حرف ها را نمي زد و دار فاني را وداع مي گفت بهتر بود يا مي زد و وداع مي گفت؟  گفتند دروغ چه ارزشي دارد؟ گفتم دروغ را چگونه معلوم مي کنيد؟ خلاصه بحث مفصلي در گرفت که اگر بخواهم بازگو کنم چندين صفحه را پر مي کند. بنده به سهم خودم ممنون آقاي قانعي فرد هستم که با چه تلاش و پي گيري تحسين برانگيزي توانسته است پرويز ثابتي را بيابد و با او به گفت و گو بنشيند و کتابي عرضه کند که بايد آن را حادثه اي در تاريخ معاصر ايران تلقي کرد. واکنش هاي محققانه به حرف هاي پرويز ثابتي و جمع بندي ها در اين باره اگر روزي در آينده جمع و تدوين شود، يقين بدانيد حاوي اطلاعات بسيار ارزشمند و بي مانندي در باره تاريخ معاصر ايران است که اگر خاطرات پرويز ثابتي منتشر نمي شد، هيچ گاه بيان و باز و تشريح نمي شد. گاه واکنش ها، نقد و بررسي ها، اظهار نظرها، و در باره اين کتاب بخصوص ثابتي به ويژه شهادت ها ممکن است پديده هاي منحصر به فردي باشند. اين نکته را از نظر دور نداريم.
از اين کتاب هم بگذريم و بپردازيم به کتاب مورد علاقه من يعني «استادان و نااستادانم»! کتابي که انتشارات جهان کتاب در سال 1390 منتشر کرده است. در مقدمه کتاب گفته ايد: «اين کتاب را خطاب به آن دسته از آموزش گران و آموزش پذيراني نوشتم که دغدغه هاي آموزاندن و آموختن دارند.» از آن جا که واژگان «آموزش گر» و «آموزش پذير» در کتاب شما بسيار اساسي اند و خواننده با استاد و نااستاد، دانشجو و نادانشجو روبرو مي شود،  دوست دارم براي ما بگوييد آموزش گر و آموزش پذير کيستند؟
 « آموزش پذير» از ديدگاه من کسي است که از همه چيز در اطرافش مي آموزد، بنا به هدفها، نيازها، کنجکاوي ها، يا بنا به علت ها و عامل هاي ديگر. آموزش پذيري را استعداد خاصي مي دانم که عده اي به طور طبيعي دارند و عده اي هم کسب مي کنند.« آموزش گر» را فقط استاد و معلم  نمي دانم. بسياري ديگر هستند که آموزش گرند. براي مثال، سال ها پيش نقاش ترکي خانه ما را رنگ زد. اين استاد کار به قدري مودب، منضبط، با شعور، با فرهنگ و تميز کار بود که مي ايستادم و ساعت ها با او حرف مي زدم و از مصاحبتش لذت مي بردم. او با صبر و شکيبايي و با دست و دل بازي تمام شگردهاي نقاشي سقف و ديوار و ترکيب رنگ ها را به من ياد داد. از آن پس خودم توانستم هر وقت لازم مي شد، ديوارهاي خانه را رنگ بزنم. در نانواي سنگکي محله سابقمان در باغ صباي تهران، شاطري بود به نام شاطر عباس. هر وقت مي رفتم نان بخرم، دست کم يک ساعتي با هم گپ مي زديم. به محض آنکه کتابي يا مقاله اي از من منتشر مي شد، نسخه اي برايش مي بردم و با علاقه و ارادت تمام تقديمش مي کردم. دفعه بعد که مي رفتم نانوايي، مي ديدم که مطلب را خوانده است و در باره آن با من صحبت مي کرد. شاطر عباس براي من مظهري از وجدان کار و شرافت حرفه اي بود. به بهترين وجه ممکن که شرايط اجازه مي داد، انجام وظيفه مي کرد. صبح سحر از راه دور با موتورش مي آمد و تا دير وقت شب کار مي کرد. ساکنان محله را تک به تک مي شناخت و احوال و روحيات و منش و قدر وقيمتشان را مي شناخت. نان دست پختش را که مي خوردم، به خودم مي گفتم نان شرف و شرافت و وجدان است که مي خوري. باور کنيد، در آن « سال ها هر وقت از دست روزگار به تنگ مي آمدم، ياد شاطر عباس مي افتادم و به خودم مي گفتم از او ادب و وقار و طمانينه و آرامش و انسان دوستي و پيگيري و خيلي چيزهاي ديگر ياد بگير. مقام«آموزش گري»  شاطر عباس را اگر کسي خوب به جا بياورد، کجاست؟ به گمانم آموزش گر ممتازي خواهد شد.  اگر من از او بيش از استادان دوره دکتريم شرف و وجدان کار آموخته باشم، شاطر عباس را در مراتب ارزشي کجا بايد قرار بدهم؟

وقتي صفحه نخست کتاب با عنوان «نکته اي چند با خوانندگان» را مي خواندم، شگفت زده و خوشحال شدم و با خودم گفتم يعني قرار است کتابي بخوانم که خودآگاهي آموزش است! و وقتي پيش تر رفتم، ديدم که به طور ضمني به اين نکته اشاره کرده ايد و هنگامي که مطالعه کتاب را تمام کردم جمع بندي ام اين بود که چنين است. پيش از اين که به زواياي مختلف کتاب بپردازم بگوييد اين کتاب چگونه از لابه لاي خاطرات شما به پس پرده آموزش مي رود و به عبارت ديگر چگونه فرآيند آموزش و يادگيري را نقادي مي کند؟
نمي دانم اين کار را کرده ام يا نه. اي کاش شما نقد کنيد و روي اين نکات انگشت بگذاريد.

انگيزه نگارش اين کتاب کي و چگونه به ذهن تان خطور کرد؟
در ياداشت آغازين کتاب گفته ام. احتمالاً جنبه اي خودآگاهانه و جنبه اي ناخودآگاهانه دارد. خودآگاهانه اش که براي خودم روشن و در حافظه ام باقي مانده است، مربوط به زماني است که مي خواستم براي نخستين بار در دانشگاه درس بدهم و دنبال کتابي مي گشتم که از آن راه و روش تدريس در دانشگاه را بياموزم. هرچه گشتم چنين چيزي نيافتم. از آنجا بود که چيزي در ذهنم جرقه زد و بعدها شد کتاب استادان و نا استادانم، کتاب کوچکي که مدت هاي زيادي هم طول کشيد تا اين اسم به ذهنم رسيد و روي آن گذاشتم. اسم اولي که در ذهنم بود، چيزي مثل « تجربه هاي آموزشيم» بود.

نگارش آثاري از اين دست دشوار است و با توجه به اندک بودن موارد مشابه، ممکن است بازخوردهاي متفاوتي را به همراه داشته باشد. چه شد که عليرغم اين مسائل باز هم تصميم به نگارش اين اثر گرفتيد؟
به واکنش ها فکر نمي کردم. چند ماه تمام عصرها که به خانه مي رسيدم، لباسم را عوض مي کردم، دست و صورتم را مي شستم و مي نشستم به نوشتن. ميل و انگيزه بي سابقه اي مرا پشت ميز کارم مي کشيد، عاملي که آن را نمي شناختم و هنوز هم نمي شناسم. عادت معمول من اين است که عصرها که از سر کار بر مي گردم، مدتي پياده روي و ورزش مي کنم، مايحتاج خانه را مي خرم، به خانه که مي رسم اول دوش مي گيرم و چايي دم مي کنم و اخبار روز را دنبال مي کنم. اين، عادت معمول من است، مثل غالب پدرهاي شاغل. اما در آن مدت هيچ کدام از اين کارها را نمي کردم. مي نوشتم تا آرام يا خسته مي شدم و بعد دوش مي گرفتم. مدتي هم که مشغول نوشتن داستاني بودم، عيناً همين حالت را داشتم. به همين دليل گمان مي کنم که شايد  بهتر بود از جواني به جاي کارهاي تحقيقي مي رفتم سراغ داستان نويسي. نمي دانم چرا تحقيق را انتخاب کردم. اگر روانکاوي سراغ داريد که برود در زواياي ذهنم و ناخودآگاهم را به خودآگاهم تبديل کند، ممنون شما مي شوم، البته به شرط آنکه هزينه اش را من نپردازم، چون از عهده بر نمي آيم. 

جناب استاد متأسفانه من فرد مناسبي که هم روانکاو باشد و هم هزينه اي دريافت نکند نمي شناسم ولي اگر يافتم با اجازه ي شما حتما ابتدا وقت ملاقاتي براي خودم مي گيرم! شيوه نگارش تان در کتاب «استادان و نااستادانم» چگونه بود؟ آيا اين خاطرات را قبلا يادداشت کرده بوديد و دوباره آن ها روايت کرديد يا اين که براي نخستين بار آن ها را مکتوب مي کرديد؟
 نه، وقتي تصميم گرفتم از صحنه اول شروع کنم، صحنه اولين ديدار از مدرسه، بقيه خودش مي آمد. صحنه ها را من نمي آوردم، خودشان مي آمدند. بعضي از صحنه ها، مثل ماجراي قنبري که بچه ها ريختند و سرش را کردند در برف و ترکه هايي را که از باغ سراب قنبر آورده بود، روي پشت و کپلش خُرد کردند، سال ها بود که از خاطرم رفته بود. اين صحنه از اعماق ذهنم بيرون آمد و چنان زنده شد که گويي همان روز شاهد آن بوده ام. صحنه ها که مي آمد، وصف و زبان خودش را هم مي آورد. من زبان خاصي را بر آنها تحميل نکردم. شايد بشود گفت که ممکن است زبان ناخودآگاه باشد. يکي از منتقدان اين کتاب نوشته است نثر« استادان و نااستادانم با نثر معمول آذرنگ فرق دارد. نثر نوشته هاي او علمي» و فلان و بهمان است. از من مي پرسيد؟ نمي دانم، آگاه نيستم، شايد اين طور باشد. اين گونه داوري ها کار خوانندگان است، نه خود نويسندگان آثار. 

برخي از بخش هاي کتاب خيلي سريع پيش ميرفت و من مدام نگران بودم که "کاش به اين زودي تمام نشود، چقدر کوتاه است، نکند بسياري از چيزها را ننوشته باشند!" جناب آذرنگ چه چيزهايي را ننوشتيد، يا از آن ها صرفنظر کرديد و يا حتي به يادتان نيامد؟
عده کمي نظر شما را دارند، عده بيشتري نه. بر پايه اين مطالب مکتوب مي توانم به شما بگويم که شايد حدود سي درصد گفته اند کتاب در همين حجم، مطلوب است. ده در صد گفته اند حجم کم است. مقصودم اين است که ديدگاه هاي خوانندگان متفاوت است، زيرا اين ديدگاه تابع توقعات آنها از نوشته هاست.  موقعي که داشتم اين کتاب را مي نوشتم، هيچ نظري در باره حجمش نداشتم. مهم ترين انگيزه ام اين بود که ذهنم بارش را روي کاغذ بگذارد و زحمت حمل چيزي که در خود داشت، از بين برود. اين، اصلي ترين انگيزه ام بود.

آيا مي خواستيد عامدانه به نااستادان تان بپردازيد و بر روي رفتار آموزشي نامناسب آن ها دست بگذاريد؟
به استادان بدم نمي خواستم بپردازم. دلم مي خواست از نيکي هاي تاثير گذار ياد کنم. هيچ وقت قصدم اين نبود که از نا استادان انتقام بگيرم يا با آنها تسويه حساب کنم.  سال هاست به اين نتيجه رسيده ام که کينه و انتقام احساس هاي بسيار بي معنا و بي نتيجه اي است. دلم مي خواست اين نوشته تاثير آموزشي بگذارد. هدف اصليم از اول همين بود، اما واکنش ها و بازخوردها به من نشان داد که اين طور نيست، کم ترين تاثيري که ديده ام در حوزهآموزش بوده است. فقط يک استاد تعليم و تربيت به من تلفن زد و گفت مي خواهد نشستي در دانشگاه بگذارد و مرا هم دعوت کند تا در آنجا در باره جنبه هاي کتاب بحث شود، اما ديگر تماسي نگرفت، خبري از او هم نشد. در واقع بر اساس مطالبي که جمع کرده ام،کمترين بازخورد از حوزه آموزش بوده است. اين عامل هم مرا متقاعد تر کرد که سامانه آموزشي ما به اصلاحات عميقي نيازمند است، سامانه اي که سلسله اعصاب حسي اش از کار افتاده است. 

بازخوردهاي مختلف کتاب «استادان و نااستادانم» چه بود؟ آيا کساني آزرده شدند؟ کساني بودند که به مذاقشان خوش نيايد و يا هر نقد ديگري؟
 نمي دانم، شايد به مذاق کساني خوش نيامده باشد. به مذاق عده اي که خوش آمده است. يکي از دوستانم که سابقه ديريني با هم داريم و بخشي از جزئيات اين کتاب را خوب مي شناسد، چون تجربه هاي مشترکي با هم داشته ايم، با تصويري که از يکي از استادان داده شده است کاملاً مخالف بود. او  از همان استادي که من روشش را تقبيح کرده ام، در يکي از نوشته هايش به نيکي ياد کرده است. البته استدلال هايم را براي آن دوست گفتم، شواهد را هم با او در ميان گذاشتم، ولي به هر حال اختلاف عقيده و سليقه واقعيت است و بايد آن را بپذيريم.  

به نظر شما مي توان قضاوت هاي منفي را يکي از علت هاي پايين بودن ظرفيت نقدپذيري و اندک بودن آثار مشابه در اين حوزه دانست؟
  شايد اين طور باشد که مي فرماييد. اميدوارم تجربه هاي آموزشي تا جاي ممکن مدون و مکتوب شود. کساني هستند که عمرشان صرف معلمي شده است. کاش بنويسند، نقد کنند، منتشر کنند و تا جاي ممکن سامانه آموزشي کشور را خودآگاه کنند. تا آموزش اصلاح نشود، تا آموزگاران بزرگي ظهور نکنند، تا روش هاي آموزشي اصلاح نشود، تا محيط هاي آموزشي خوشايند نشود، تحول اساسي روي نخواهد داد. يادم مي آيد که پسرم ظهرها که از مدرسه برمي گشت، گاهي وقتها دستش را مي گذاشت روي شستي زنگ و برنمي داشت. در را که باز مي کرديم، به سرعت خودش را مي رساند به دستشويي. دستشويي مدرسه شان آنقدر کثيف و بويناک بود که بچه هاي معصوم ساعت ها به مثانه هايشان فشار مي آوردند. پسر يکي از دوستان و همکاران من کارش حتي به عمل جراحي کشيد. روزي در مجلسي يکي از مقامات آموزشي را ديدم. به او گفتم لطفاً به من بگو دستشويي در مدارس با وطن و وطن دوست چه رابطه اي دارد؟ گفت فرصت پيدا کردي مرا دست بيندازي. گفتم چنين خيالي ندارم، دستم به تو و همکارانت نمي رسد. به دوستانت بگو فکر نکنند وطن دوستي از عالم بالاي ابرها شروع مي شود، از مدرسه، از کلاس هاي کثيف، از ميز و نيمکت هاي خاک گرفته، از ديوارهاي نم زده طبله کرده، از بخاري هايي که بو مي دهند و خوب کار نمي کنند، از ناظم بد اخلاق، از آموزگاري که نمي خندد و پيراهنش را عوض نمي کند و سرش را درست شانه نمي زند، از دستشويي ها، از شير هاي آبي که چکه مي کنند، از قرقره هاي پرچم که درست نمي چرخند، سال هاست روغن نخورده اند و غيژ غيژ مي کنند، از اين چيز ها شروع مي شود، از اينها معلوم مي شود که مديريت، برنامه ريزي، نظم و حساب و کتاب در کار است يا نيست. به دانش آموزي که به هيچ چيز مدرسه عقيده و علاقه ندارد، بعدها نمي توانيد بگوييد مهاجرت نکند، بايستد، کشورش را دوست بدارد و آن را بسازد. ايمان به مديريت، بايد در ناخودآگاه و از دوره کودکي شکل بگيرد. آموزش، همه اينها را در بر مي گيرد.  

تجربه نگارش اين کتاب چه تفاوت هايي با کتاب هاي ديگري داشته که تا کنون نوشته يا ترجمه کرده ايد؟
بعد از انتشار استادان و نااستادانم توجهم به نکات هايي جلب شد که پيش از آن اصلاً به آن فکر نکرده بودم، با اينکه مي دانيد سال هاست در زمينه نشر مطالعه و تحقيق مي کنم و سعي دارم جنبه مهمي در اين حوزه نباشد که از نظرم دور بماند. بازخوردها را که جمع آوري و جمع بندي کردم، نکته مهمي توجهم را به خود جلب کرد. ديدم که خوانندگان بر پايه  تجربه هاي شخصي و زمينه هاي مورد علاقه شان در باره نوشته ها داوري مي کنند. چيزهايي که با تجربه هاي آنها نخواند، چه بسا اصلاً پيامشان هم گرفته نشود، تا چه رسد به اينکه پيام آنها درک و دروني شود. شايد اين نکته به نظر خيلي ها بديهي به نظر برسد، اما بديهي نيست اگر پيام هاي شما در نوشته ها دريافت نمي شود، بايد ببينيد با تجربه ها و علاقه هاي خوانندگان در چه زمينه هايي سنخيت ندارند. ما سال هاست که مشغول انتشار بسياري آثار عميق جهاني هستيم. اين آثار گاهي هم با ترجمه ها يا با قلم هاي عالي منتشر مي شوند، اما اثري نمي گذارند، يا ما بازخورد انتشار آنها را نمي بينيم، اما ناگهان کتابي خوانندگان بسياري مي يابد و از خود مي پرسيم اين خوانندگان کجا بودند، از کجا سر در آوردند؟ در واقع پس از اين تجربه به موضوع انطباق تجربه ها و تاثير آنها بر خواندن علاقه مند شده ام و دارم شواهد آنها را پيد مي کنم. فرضيه خامم فعلاً اين است که هر اثري که بتواند به حداکثر انطباق با تجربه ها و علاقه هاي خوانندگان دست بيابد، به حداکثر مخاطبان خود دست يافته است. اگر روزي بتوان اين فرضيه را با شواهد فراوان به اثبات رساند، شايد به کمک آن بتوان معلوم کرد چرا برخي آثار با استقبال روبه رو مي شوند و برخي نه.

نکته جالبي که در زمان مطالعه کتاب دست از سرم بر نمي داشت، طيف گسترده اي از افرادي بود که يا با آن ها همدرس، همکار، دوست و همدوره بوده ايد يا نقش استاد شما را داشته اند. مي توانم به جرأت بگويم که آن ها از برجسته ترين افراد در حوزه هاي مختلف بودند؛ گويي شمار استادان شما به نااستادان تان مي چربيده است. به شدت غبطه مي خوردم از امکان هايي که براي همکاري، گفت وگو و همراهي ميان اين افراد در آن زمان متحقق مي شده و گويي اکنون چنين فضايي وجود ندارد. علل و دلايل اين امر را چه مي دانيد؟
واقعاً همين طور است که مي گوييد. شما غبطه مي خوريد، اما من شديداً متاسفم که چه فرصت هاي مغتنمي را از دست داده ام. دوستان، همدرسان، همکاران و همصحبتان بسياري داشته ام که از برخي از آنان بيشتر از استادان رسمي ام چيز ياد گرفته ام. از بعضي از آنان مي توانستم خيلي چيزهاي بيشتري ياد بگيرم، اما يا عقلم نمي رسيد، يا سوادم قد نمي داد، يا مانع هاي ديگري بر سر راه بود که من در آن زمان راه هاي غلبه بر آنها را نمي شناختم. براي مثال، در سالهاي نخست دانشگاه دوستي داشتم که مي خواست نت موسيقي و نواختن گيتار را به من ياد بدهد که از او ياد نگرفتم. او در عين حال اولين کسي بود که به من ياد داد در برابر تابلو نقاشي چگونه بايستم، از چه زاويه هايي نگاه کنم و اجزاي تابلو را چگونه تحليل کنم.  يادم مي آيد اولين فيلم هاي سينمايي که با آموزشِ دوست سينما شناسم ديدم پرده پاره از هيچکاک و آگرانديسمان از آنتونيوني بود. او توجه مرا به نماد، رنگ ، زاويه ديد، نگاه از دريچه دوربين فيلم برداري و نکته هاي فني ديگر در فيلم جلب کرد. به من آموخت چگونه بايد آنها را در نظر گرفت و از آنها سرسري و غير دقيق نگذشت. پس از اين دو فيلم بود که سينما برايم از وسيله سرگرمي به رسانه اي جدّي تبديل شد که از آن مي شد آموخت، الهام گرفت، با آن باز انديشي و بازنگري کرد و خيلي چيزهاي ديگر. اين چيزها را به هيچ وجه نمي توانستم از دانشگاه ياد بگيرم، اينها را از فرادانشگاه و پيرادانشگاه ياد گرفتم. بختي که ما آن زمان، در دهه 1340 داشتيم، اين بود که دانشگاه ها پرديس داشتند  و پرديس و امکان ديدار و گفت و گو، امکانات فراوان در زمينه برنامه هاي دانشجويي و برنامه هايي که اصطلاحاً به آن « فوق برنامه» مي گفتند، به ما مجال آشنايي و همصحبتي مي داد و اينها از مهم ترين عامل هاي تغيير نگرش و دست يافتن به نگاه ديگري به دنيا بود. در خوابگاه دانشجويي، اتاق هاي دو نفري و امکان همصحبتي، همزيستي، بحث و جدل، مبادله احساس و انديشه، از عامل هاي موثر ديگر بود. ما از طريق همين دوستي ها و همصحبتي ها با شماري از نويسندگان، شاعران، هنرمندان و تحليل گران جوان زمان خودمان از نزديک آشنا شديم. مدتي با کتابخانه اي دانشجويي  به سرپرستي  دانشجوي درخشاني همکاري مي کردم که بعدها متخصص برجسته اي شد. در آن کتابخانه با شماري از کتابخوان ترين دانشجويان آشنا شدم که يکي از آنها هم اکنون در آمريکا از مشهورترين استادان تاريخ معاصر است. خلاصه اينکه پيرادانشگاه و فرادنشگاه گاهي، يا از جنبه هايي، از خود دانشگاه تاثيرگذارتر است. دانشگاه بي پرديس و بدون فوق برنامه و برنامه هاي دانشجويي، دانشگاه واقعي نيست. به خاطر دارم چند دانشجوي استراليايي در سفري از شرق به غرب چند روزي در ايران ماندند و در دانشگاه ما برنامه هاي هنري اجرا کردند و با دانشجوياني که مي توانستند به انگليسي صحبت کنند گفت و گو هاي مفصلي کردند. آنها تقريباً با من همسن بودند و من اولين بار در عمرم بود که دانشجوي خارجي مي ديدم. خودم  و دوستانم را که با آنها مقايسه کردم، به فکر فرو رفتم و به آنچه در دبيرستان به ما آموخته بودند شک کردم. احساس کردم هيچ چيز بلد نيستم، حتي برقراري ارتباط ساده انساني که آنها با توانايي چشمگيري به آساني و با شيوه اي خوشايند برقرار مي کردند. اين احساسم بسيار عميق بود، دست کم براي خودم، احساسي که آموزش رسمي دانشگاه هيچ گاه نمي توانست در من برانگيزد.

وقتي کتاب را خواندم به نظر رسيد حتي نااستادان هم به نوعي در نااستادي شان استادي کرده اند، به عبارت ديگر شما از همه آموخته ايد و مي توان گفت تأثيرپذيري و راه يابي تا اندازه زيادي به شخص بستگي دارد که از چه کسي و چه چيزي و چگونه بياموزد؟ نظرتان چيست؟
به هر حال تضاد و تقابل هرکسي را به فکر مي اندازد که سرچشمه اينها کجاست. به سهم خودم در اين باب هم تامل مي کردم که سامانه دانشگاهي، و به طور کلي سامانه آموزشِي، چگونه دو طيف کاملاً متفاوت را در يک نظام جاي مي دهد. تفاوت، بسيار چيز خوبي است. چه خوب که استادان با هم تفاوت داشته باشند و تنوع بر محيط آموزشي حاکم باشد، اما ما با استاداني رو به رو بوديم که آموزش را حرفه خود قرار داده بودند، اما يا به آموزش اعتقادي نداشتند، يا ضد دانشجو بودند، يا اصولاً بي عقيده و بي مرام بودند، يا بدتر از اينها. دقت در احوال و منش و روش اينها مي تواند ما را از معايبي بزرگ در محيط آموزشي برحذر بدارد. شايد گاهي وقتها اگر عيب ها را وارونه کنيم، حسن ها را ملموس تر در مي يابيم.

به نظر خودتان در طول دوران يادگيري تان چه جور آموزش پذيري يا دانشجويي بوديد؟
چه سوال سختي! کاش مي شد به قول اگوست کنت پشت پنجره بايستيم و راه رفتن خودمان را در خيابان ببينيم. واقعاً نمي توانم جوابي بدهم که دست کم خودم را متقاعد کند، شما که جاي خود داريد. فقط اين را مي توانم بگويم که در دوره هاي مختلف کاملاً متفاوت بوده است. اگر درس و استادم را دوست مي داشتم، جداً مايه مي گذاشتم و مطلقاً به نمره فکر نمي کردم. اما اگر تحميلي را حس مي کردم، دوره را با عذاب طي مي کردم و امتحان که تمام مي شد، استاد و درسش را به اولين باد مي سپردم که ببرد و برنگرداند.

 شما در زندگي تجربه هايي کسب کرديد که سبب شد نگاه متفاوتي در زمينه آموزش داشته باشيد؛ حال بگوييد در رفتارتان با دانشجويان و تعليم به آن ها چه بازخوردهايي درباره خودتان گرفته ايد؟ آن ها شما را چگونه معلمي توصيف کرده اند؟
آنچه به من منعکس شده است، اگر عين واقعيت باشد، مثبت است؛ البته به اين معنا نيست که مخالف يا منتقد نداشته ام. يادداشت هايي را هنوز نگاه داشته ام که دانشجوياني از روش و برخوردم انتقاد کرده اند يا تبعيضي را در رفتارم حس کرده و تذکر داده اند. اين يادداشت ها را هميشه نگاه خواهم داشت که مرا به فکر فرو بردند و خودآگاهم کردند. به راستي دانشجويان علاقه مند و کوشا را دوست داشته ام و دارم و هرکاري از دستم ساخته باشد برايشان مي کنم. اما اين دسته در اقليت اند. دانشجويان دسته دسته مي آيند، دوره اي را مي گذرانند و بعد در هياهوي زندگي گم مي شوند. از حدود 3000 دانشجويي که به تخمين تا کنون و طي بيش از 30 سال تدريسم شناخته ام، فقط 3 تن تحصيلات عالي را خوب گذرانده اند، محقق، استاد، صاحب قلم و تاثير گذار شده اند. با هر سه آنها ارتباط دوستانه و پيوسته دارم، اما نمي دانم به سر بقيه چه آمده است. اين نسبت را با استادان دوست داشتني خودم که مي سنجم، مي بينم نسبت يک در هزار را  مثل اينکه در جامعه ما بايد نسبتي گويا قلمداد کرد.

از نظر خودتان چگونه معلمي بوده ايد؟ به نظر مي رسد که نمي توان از مقام مطلق استادي يا نااستادي درباره يک معلم سخن گفت چون شايد يک شخص براي افراد مختلف بازتاب هاي مختلف داشته باشد براي کسي حکم استاد بيابد و براي کسي حکم نااستاد. البته کاملا به اين امر واقفم که مي توان ميان خصوصيت هاي استادان و نااستادان به قدرمشترکي رسيد! براي مثال هم مي توانم به کلاس هاي درس ابوالحسن نجفي در اصفهان اشاره کنم که فقط تعداد اندکي را جذب مي کرد (ص 59) و مي توان گفت شايد تعداد ديگري جذب استادان ديگري مي شدند.
تدريس را هميشه دوست داشته ام، البته فقط هفته اي حداکثر تا 4 ساعت، نه اينکه تدريس کار اصلي ام باشد. کار اصلي ام تحقيق بوده و در کنارش چند ساعت هم تدريس. بنابر اين، هيچ گاه روي اجبار درس نداده ام و فقط از سر عشق درس داده ام. هميشه هرچه در چنته داشته ام در اختيار دانشجويان  علاقه مندِ پُرسا گذاشته ام. سعي خودم را کرده ام و مي کنم، همراه با علاقه. بيش از اين ديگر اختيار من نيست و بايد سراغ عامل هاي تاثير گذار و تعيين کننده رفت که اختيار آنها به دست ما نيست.اما در باب قسمت دوم پرسش. حق با شماست خانم پنج تني. دانشجويان بنا با علت هاي مختلف انتخاب هاي مختلفي دارند. تحقيق هاي بسياري بايد انجام بگيرد تا رابطه ميان انتخاب هاي دانشجويان و متغيرهاي مثبت و منفي معلوم شود. به هر حال موضوع « استادي» را بايد بتوان بررسي و نقد کرد. به نظر مي رسد اين موضوع به نوعي تابو بوده که کسي به آن نزديک نمي شده و آن را باز نمي کرده است و اين موضوع تا کاملاً باز و نقادي نشود اصلاح نمي پذيرد. نوشتن در اين باره کمک مي کند به معيارهاي مشترکي در باره استادي و نااستادي دست بيابيم و جامعه بتواند روي مصداق هاي مشخصي دست بگذارد. براي مثال، کسي که آموزش، انتقال دانش و دانشجويان را دوست ندارد، جايش در دانشگاه نيست. کسي که به  روش هاي آموزشي و انتقال بي توجه است، بايد کار ديگري برايش دست و پا کرد. معيارها و سنجه ها با تحقيقات متعدد يافته مي شود، و آگاهي و خود آگاهي جامعه از اينها به ما کمک خواهد کرد تا نگذاريم محيط هاي آموزشي مان به قتلگاه استعدادها و علاقه ها تبديل شود.

 

 

 

معرفي كتاب

PDF چاپ نامه الکترونیک

معرفي كتاب

منيره پنج تني


دفتر دانايي
ابن عربي
سعيد رحيميان
نگاه معاصر
چاپ اول: 1391
271 صفحه
کتاب «دفتر دانايي» يا «المعرفه» به قلم ابن عربي پس از دو کتاب فتوحات و فصوص، سومين اثر مهم او به حساب مي آيد زيرا که اين اثر گزيده و چکيده ي آراي ابن عربي به انتخاب خود اوست. او در اين اثر بدون نام بردن از ديگر آثارش پي در پي به آن ها اشاره مي کند و گاه مستقلا مسأله اي را براي نخستين بار طرح و درباره اش بحث مي کند. سعيد رحيميان درباره اين اثر مي گويد: «مي توان اين رساله را چکيده معارف او خصوصا در عرفان نظري دانست که در ضمن مدخلي است مناسب براي مطالعه ي کتاب هاي مفصل تر مانند فتوحات و يا متون موجز و مختصرتر. ص 15» کتاب از دويست و نود و شش مسئله تشکيل شده است که برخي از آن ها عبارتند از: تفرد به معبوديت، ولايت، تقسيم امر، معني الوهيت، وجود مجرد، متعلق قدرت، حجاب ها، رجوع به خداوند و اقسام آن، معرفت نفس، واحديت و احديت، کلمه کن، علم و عين، ارواح و اجساد، مراتب يقين، تکليف و عبوديت، ازل، تعالي ذاتي حق، سر قدر، معني سلام، بنده سعادتمند، جوهر و عرض، توحيد صفاتي. هر يک از اين مسائل از ابداعات ابن عربي در عرفان نظري محسوب مي شوند. بر خي از اين مسائل تجربيات عرفاني مولف را بازگو مي کنند و برخي ديگر صرفا به بيان دستاورد معرفتي وي مي پردازند. در بسياري از مسائل نيز تأويل و تفسير آيات و روايات به عنوان شاهد يا ادله دال بر مدعا مد نظر است. مترجم در پايان کتاب فهرستي از دسته بندي اين مسائل به لحاظ معرفتي ارائه کرده که به نوعي خواننده را در مطالعه دقيق تر اثر راهنمايي مي کنند. رحيميان در اين اثر علاوه بر ترجمه به تصحيح رساله و توضيح آن نيز پرداخته است. توضيحات او در پرانتز و پاورقي به فهم بهتر متن کمک مي کنند.


مباني انسان شناسي زيستي
محمد شريف کمالي، اصغر عسکري خانقاه
سمت
چاپ اول: 1391
311 صفحه
بسياري از انديشمندان بزرگ کليد حل معماي شناخت انسان را در علم انسان شناسي «و در تعبير کامل زيستي آن، در انحصار دواير گوناگون مفاهيم و روش هايي مي دانند که درصدد بازشناخت تصاوير مثبت اين علم در تقسيم و توزيع انواع متفاوت خصوصيات انساني است. ص 3» بنابراين آشکار است که شناخت رويدادهاي زيستي انسان و ارتباط مداومش با پديده هاي جمعيتي، ژنتيکي، کاهش يا افزايش گروه هاي انساني در چهار گوشه زمين، کشف دلايل مرگ و مير، تولد و ازدواج بسيار مهم و اساسي است. کتاب «مباني انسان شناسي زيستي» از چهارده فصل تشکيل شده است. فصل نخست به تعريف واژه ها و شاخه هاي انسان شناسي زيستي و تاريخ انسان شناسي در ايران اشاره دارد. فصل دوم به استخوان شناسي وفصل سوم به ديرينه شناسي و ديرينه شناسي انسان اختصاص دارد. در فصل چهارم که متخص ديرينه شناسي انسان است سنگواره ها، انسان اوليه تا انسان کنوني بررسي مي شوند. فصل پنجم درباره ي راسته نخستيهاست؛ «راسته نخستيها يکي از راسته هاي طبقه بندي سلسله حيوانات است که انسان هم در آن قرار دارد ص 9» عنوان فصل ششم «تطور و تحول» است. مولفان در فصول هفتم و هشتم به انسان شناسي مولکولي مي پردازند. فصل نهم درباره گروه هاي خوني است و فصل دهم به تفاوت و تنوع انساني اختصاص دارد. «تفاوت و تنوع انساني به جاي اصطلاح گسترده و غير علمي نژاد به کار مي رود که به نژادپرستي منتهي مي شود. ص 10» فصل يازدهم به سازگاري انسان با محيط هاي مختلف با عوامل ژنتيکي، تطابق رشدي، خو گرفتن به آب و هواي جديد و اعمال فرهنگي و فناوري اختصاص دارد. مولفان در فصل دوازدهم مسئله رشد و نمو و کهن سالي را واکاوي کرده اند. انسان شناسي تغذيه به عنوان يکي از شاخه هاي جديد انسان شناسي موضوع فصل سيزدهم است. آخرين فصل کتاب انسان شناسي پزشکي قانوني است.


تاريخ علم مردم
کليفورد کانر
حسن افشار
نشر ماهي
552 صفحه
آن چه که تا کنون درباره تاريخ علم نگاشته شده، سرگذشت دانشمندان بزرگي است که با تلاش پيگيرشان و البته با استفاده از دانش و تجربه دانشمندان پيش از خود به کشفيات و اختراعات جديدي دست يافته و سرآغاز تحولات بزرگي شده اند. اما به راستي توده هاي مردم هم در توليد و نشر علم نقشي داشته اند؟ «سهم توده هاي گمنام مردم –مردم کوچه و بازار- در توليد و نشر علم بيشتر از آني بوده است که ما مي دانيم. اگر چه نيوتن خود مي گفت روي شانه هاي غول ها نشسته تا توانسته دوردست ها را ببيند، واقعيت اين است که از هزاران هزار صنعتگر کوتاه قد بي سواد هم سواري گرفته است.» کتاب «تاريخ علم مردم» گامي است براي نشان دادن سهمي که توده هاي گمنام مردم در توليد و نشر علم از هزاران سال پيش تا امروز داشته اند. کتاب از هشت فصل با نام هاي «کدام علم؟ کدام تاريخ؟ کدام مردم؟»، «پيش از تاريخ: آيا انسان شکارچي- گياه چين کودن بود؟»، «کدام معجزه يوناني»، «دريانوردان و علوم دريانوردي»، «انقلابي هاي انقلاب علمي چه کساني بودند؟»، «برندگان انقلاب علمي چه کساني بودند؟»، «اتحاد سرمايه و علم» و در آخر «مجتمع علمي - صنعتي» تشکيل شده است. مولف در فصل نخست کتاب مي کوشد تعاريف متداولي که از مفاهيم علم، تاريخ و مردم به واسطه آثار مختلف در ذهن خوانندگان ايجاد شده به چالش بگيرد و پس از آن به ارائه مفاهيمي که بپردازد که در سرتاسر کتاب مي خواهد به آن ها رجوع کند. او در اين فصل مي نويسد: «چيزي که من مي خواهم بنويسم تاريخ علم مردم است. مي خواهم نشان بدهم که مردم عادي چقدر در توليد علم موثر بوده اند. تاريخ من البته فقط درباره مردم هم نيست؛ براي مردم هم هست. ص 12» کليفورد کانر مخاطبش را نه تنها عالمان و مورخان بلکه همه کساني ميشمارد که علاقه دارند بدانند علم چگونه به وجود آمده است.

 

 

معرفي كتاب خارجي

PDF چاپ نامه الکترونیک

معرفي كتاب خارجي

مرضيه سليماني


On Politics
A History of Political Thought:
From Herodotous to the Present
Alen Ryen
Liveright
دربارة سياست: تاريخ انديشه سياسي از هرودوت تا حال حاضر
ريمون آرون نويسندة فرانسوي، انديشه سياسي را چنين تعريف مي‌كند: «انديشه سياسي عبارت است از كوششي براي تعيين اهدافي كه به اندازة معقولي احتمال تحقق دارد و نيز تعيين ابزارهايي كه در حد معقولي مي‌توان انتظار داشت موجب دستيابي به آن اهداف شود».
اما لوي اشتراوس آن را تأمل درباره آراي سياسي يا ارايه تفسيري از آن‌ها مي‌داند و رأي سياسي را خيال، مفهوم يا هر امر ديگري مي‌داند كه براي تفكر دربارة آن ذهن به خدمت گرفته مي‌شود و با اصول اساسي سياست نيز مرتبط است. به باور بشيريه انديشه‌هاي سياسي در حول علايق عمدة اجتماعي شكل مي‌گيرد و خود بر آن‌ها تاثير مي‌گذارد و براي دريافت درست آن‌ها بايد ديالكتيك انديشه و واقعيت را بررسي كرد.
و.ت.جونز در خداوندان انديشة سياسي و در پاسخ به اين پرسش كه فلسفه سياسي چه نوع تحقيقي است و چه هدفي دارد عنوان مي‌كند بدون شك فلاسفة سياسي كم و بيش علاقه‌مندند كه به زمامداران و سياستمداران در زمينه دقايق مربوط به خط مشي سياسي و طرز عمل آن اندرز دهند. با اين همه بايد گفت كه متفكران ما اساساً به ارايه آن اصول و قواعد كلي نمي‌پردازند كه از واقعيت‌هاي سياسي برگرفته شده باشد. آن‌ها در حالي كه واقعيات ملموس سياسي را ناديده نمي‌انگارند و نمي‌توانند ناديده انگارند، توجه خود را بيشتر بر مسائل مجرد متمركز مي‌سازند كه معني حاكميت يا رابطه صحيح دولت و فرد از آن قبيل است.
اكنون آلن ريان استاد دانشگاه اكسفورد در نظرية سياسي و نويسندة كتاب‌هايي همچون جان ديويي و گره بزرگ ليبراليسم امريكايي و زندگي سياسي برتراندرسال كه هم‌اكنون در دانشگاه اكسفورد به تدريس علوم سياسي اشتغال دارد، با تاليف كتابي پر حجم (1152 صفحه) تاريخ انديشه سياسي را بر رسيده و تاريخچة مفصلي از آن به دست داده است. خاستگاه‌هاي انديشه‌ سياسي از يونان باستان تا ماكياولي در كتاب اول و از انديشه‌هاي هابز تا زمان حاضر در كتاب دوم جاي گرفته است. خوانش اثر ريان تجربه‌اي است كه ما را از اگوستين و افلاطون به توكويل و توماس جفرسون بازمي‌رساند و بدين ترتيب به ما يادآوري مي‌كند كه متفكران عصر كلاسيك چگونه بر اطلاعات و تصميم‌گيري‌هاي سياسي ما تاثيرگذار بوده‌اند و نحوة تفكر ما را شكل بخشيده‌اند. نويسنده در مقدمه اذعان مي‌كند كه كتابي طولاني را تاليف كرده و توضيح مي‌دهد كه جلد اول از 800 ق.م تا حدوداً 1600 را در بر مي‌گيرد: هرودوت، توسيديد، افلاطون، ارسطو، اگوستين، اكويناس، اراسمدس، توماس مور، لوتر و كالون تا ماكياولي. جلد دوم كتاب كه از صفحه 411 آغاز شده و تا صفحه 1011 ادامه مي‌يابد، با هابز و لاك شروع شده و با روسو ادامه مي‌يابد تا به انقلاب‌هاي آمريكا و فرانسه برسد. جفرسون، مديسون، بورك، مايستروس سيمون، هگل و «دولت مدرن»، جرمي بنتام، جيمز و جان استوارت ميل، توكويل، ماركس و مباحثي دربارة امپراطوري‌ها، امپرياليسم، ناسيوناليسم، سوسياليسم، فاشيسم، ديكتاتوري‌ها و ديگر اشكال اقتدارگرايي، دموكراسي مدرن، اديان جديد، سكولاريزم، ليبراليسم، بنيادگرايي و محيط زيست باوري از جمله مطالب بخش دوم كتاب هستند.


Modern Political Thought
Readings From Machiavelli to Nietzsche
David Wootton
Hackett Pubco
انديشه مدرن سياسي
 خوانش‌هايي از ماكياولي تا نيچه
اين كتاب را ديويد ووتون نوشته است. مورخ، استاد دانشگاه و نويسندة كتاب‌هايي همچون: نوشته‌هاي سياسي، كانديد و متون مرتبط، حق الاهي و دموكراسي، نوشته‌هاي اصلي فدراليست و ضد فدراليست، گاليله، جمهوري خواهي، آزادي و جامعة تجاري، بين رنسانس و روشنگري، خدا ناباوري از اصطلاحات تا روشنگري و...
كتاب 928 صفحه است و همان‌گونه كه از عنوان آن پيداست، به بازخواني انديشه‌هاي سياسي مدرن پرداخته و آراي آن‌ها را از ماكياولي تا نيچه بر مي‌رسد. خوانش بخش‌هايي از نظرات هيوم، مونتسكيو و ديگران از جمله قسمت‌هاي متعدد و متنوع اين كتاب است كه در فصول مختلف گزيده‌هايي از متون سياسي معتبر را گرد آورده و به تحليل آن‌ها مي‌پردازد. از ميان بخش‌هاي مختلف كتاب مي‌توان به عناوين زير اشاره كرد: ماكياولي و رنسانس، هابز: اصلاحات و انقلاب علمي، كالون، جان لاك،‌ ديويد هيوم و حق انقلاب، دومين رساله دربارة حكومت، آدام اسميت و تئوري اخلاقي، بورك و تاملاتي در انقلاب فرانسه، كانت و پاسخ به پرسش روشنگري چيست؟، جان استوارت ميل: فمينيسم و جست و جوي شادكامي، بنتام: درآمدي بر اصول اخلاق، ماركس و ماركسيسم، انگلس، هگل و پرسش‌هاي يهودي، اقتصاد و سياست، ايدئولوژي آلماني، نقد اقتصاد سياسي، هجدهم برومر، جنگ‌ داخلي در فرانسه، نيچه و...


Women in Western Political Thought
  Susan Moller Okin
Princeton University Press
زنان در انديشه سياسي غرب
اين كتاب در سال 2013 و از سوي انتشارات دانشگاه پرينستون منتشر شده است. 432 صفحه است و نويسنده آن سوزان مولر اُكين فيلسوف فمينيستي است كه در دانشگاه استنفورد به تدريس اخلاق در جامعه اشتغال دارد. عدالت، جنسيت و خانواده و آيا چند فرهنگي براي زنان بد است؟ از جمله كتاب‌هاي پيشين او هستند.
نويسنده با خوانش آثار افلاطون، ارسطو، روسو و ميل در سنت فلسفه سياسي و انديشه‌ سياسي غرب  به تفحص پرداخته و نقش زنان در فرهنگ سياسي را مورد بررسي قرار مي‌دهد. به عقيده او ميراث سياسي غرب بر عدم برابري جنسيتي استوار شده و پيش فرض‌هاي موجود پيرامون خانواده سنتي، نقش زنان در رابطه آن‌ها با جامعة گسترده‌تر سياسي بايد به چالش كشيده شود. افلاطون و سنت يوناني زن ستيزي، ملكه‌هاي فيلسوف و همسران خصوصي، سرشت مونث و ساختار اجتماعي، نقش و طبيعت زنان در جهاد كاربردي ارسطو، روسو و سنت پدرسالاري مدرن، زن طبيعي و نقش او، برابري و آزادي براي مردان، جان استوارت ميل: فمينيست ليبرال، زنان و كاركردگرايي: گذشته و حال، اشخاص، زنان و قانون، ضميمه فصل دو، مجموعه يادداشت‌ها، كتاب‌ شناسي و نماية عام از جمله بخش‌هاي اين كتاب هستند.


American Political Thought
Isaac kramnick &
Theodore J.Lowi (editors)W.W.Nortan&Com pany
انديشه‌ سياسي آمريكايي
اسحاق كرامنيك استاد درس حكومتداري در دانشگاه كورنل است. خشم ادموند بورك، جمهوري خواهي و راديكاليسم بورژوايي، هارولد لاسكي: زندگي در چپ و نهاد بي‌خدا: دفاع اخلاقي از دولت سكولار از جمله آثار او هستند. تئودور جي. لُوي نيز استاد كرسي نهادها و موسسات آمريكايي در دانشگاه كورنل است كه از سال 1972 صاحب اين كرسي بوده. او در سال 1990 به رياست انجمن علوم سياسي آمريكايي برگزيده شد و به عنوان استادي برجسته كه در دهه 1970 خدمات شاياني به علوم سياسي كرده مورد تقدير قرار گرفت. از ميان آثار پرشمار وي پايان ليبراليسم و جست‌وجوي عدالت حايز اهميتند. اكنون اين دو متفكر و صاحب نظر، طي فعاليتي مشترك ويرايش كتابي پر حجم(1531 صفحه) را بر عهده گرفته‌اند كه پيرامون انديشه سياسي در آمريكا و نوع آمريكايي انديشه سياسي تاليف شده و از دوران استعماري تا قرن بيستم را دربر مي‌گيرد و همچنين مباحثي همچون گفتگوي ليبرال ـ محافظه‌كارها در مورد حق زنان، نژاد و دين در سياست‌هاي آمريكايي را بر رسيده است. كتاب همانند دايرة‌المعارفي آسان‌ياب و ارزشمند در يك مجلد ارايه شده و در زمره كتاب‌هاي پر فروش انتشارات نورتون قرار دارد. پس از يك مقدمه و يك جستار گشايي با عنوان «به سوي انديشه سياسي آمريكايي»، فصل اول كتاب كه به ريشه‌هاي استعمارگري از 1620 تا 1760 مي‌پردازد، آغاز مي‌شود. ايده‌آل‌هاي سياسي و اجتماعي پيوريتن‌ها، جان و نيتروپ و مدل شفقت مسيحي، دفاع از نظم دادگاه، و گفتاري كوتاه درباره آزادي كه به ترتيب در سال‌هاي 1630، 1637 و 1639 تأليف شده‌اند، بخش اول اين فصل را تشكيل مي‌دهد و بخش‌هاي بعد به ترتيب عبارتند از: جان كاتن، راجر ويليامز، ناتانيل وارد، جان وايز، جاناتان مايد، كاتن مادر و بنجامين فرانكلين كه هنر فضيلت (1784) و اطلاعاتي براي آنهاكه مي‌خواهند به آمريكا بيايند(1784) را مورد واكاوي قرار داده‌اند. «خودمختاري يا استقلال» مبحث ديگري است كه در اين بخش بدان پرداخته‌اند و در آن آراي ويليام پن بررسي شده است. فصل دوم «بنيانگذاري» نام گرفته و از سال 1760 تا 1791 را در بر مي‌گيرد. انديشه سياسي انقلاب در آراي جيمز اوتيس، ساموئل آدامز، جاناتان بوچر، جان آدامز، توماس پين و توماس جفرسون مورد تحليل قرار گرفته و «قانون اساسي و نقدهاي آن» در آراي الكساندر هميلتون، جان آدامز و جيمز مديسون و ديگراني همچون ريچارد هنري لي، روبرت ياتس و پاتريك هنري واكاويده شده است.  دموكراسي و وحدت از 1791 تا 1865، كاپيتاليسم، فراگيري و اصلاح از 1865 تا 1932، لوياتان و ليبراليسم از 1932 تا زمان حاضر فصول بعدي كتاب را تشكيل مي‌دهند. جنگ سرد، دهة 1960، گفتمان معاصر، امپراطوري و نژاد، عصر پيشرفت، زنان در جمهوري اوليه، بردگي و كارگران آزاد، دموكراسي جكسوني و نسخة جفرسوني فدراليسم از جمله مباحثي است كه در اين فصول بررسي شده و آراي كساني چون پاتريك هنري، جيمز مديسون، جورج واشنگتن، جان مارشال، هنري كلي، جان كوينسي آدامز، جان كوك، اَبل اوپشور، فرانسيس رايت، اندرو جكسون، دانيل وبستر، راجر تاني، اورستس براونسون، جيمز فنيموركوپر، هنري ديويد توره‌آ، والت وايتمن، ابيگيل آدامز، جوديت سارجنت استيونز موري، آنجلينا گريمك، سارا گريمك، كاترين بچر، اليزابت كدي استنتون، بنجامين روش، ويليام لويد گريسون، تئودور دوايت وِلد، ديويد واكر، فردريك داگلاس، هريت بچراستو، جان كالهون و ديگران و به محك نقد گذاشته شده است.  بسته شدن ذهن آمريكايي (1987، آلن بلوم)،‌آزادي انتخاب (1980، ميلتون فريدمن و رز فريدمن)، قدرت زنان مثبت(1977، فيليس شلفلي)، آنارشي، دولت و اتوپيا (1974، روبرت نوزيك)، كاپيتاليسم، سوسياليزم و نيهيليسم (1973، ايروينگ كريستول)، سياست‌هاي جنسيتي (1970، كيت ميلت)، تصويري از آمريكا(1993، پت روبرتسون، فلسفة عمومي ليبراليسم معاصر (1996، ميشائيل جي . سندل)، چپ فرهنگي (1998، ريچارد پورتي)، پايان طبيعت(1999، بيل مكي بين)، آمريكايي بودن به چه معناست؟(1990، مايكل والرز)، فردگرايي آمريكايي (1922، هربرت هوور)، چالش با آزادي (1936، هربرت هوور)، قدرت نخبگان(1956، سي. رايت ميلز)، پايان ايدئولوژي (1960، دانيل بل)، چه كسي حكومت مي‌كند؟ دموكراسي و قدرت در يك شهر آمريكايي(1961، روبرت اي. دال)، پايان تاريخ (1964، ماريو ساويو)، قدرت عدم خشونت (1957، مارتين لوتركينگ) در ميان مقالات و جستارهاي پرشمار ديگر نيز از جمله مطالبي است كه در اين كتاب مطرح شده است.


The Princeton Encyclopedia of
Islamic Political Thought
Gerhard Bowering & Others
Princeton University Press
دايرة المعارف پرينستون براي انديشه سياسي در اسلام
 اين دايرة المعارف672 صفحه و بيش از 400 مدخل را در بر مي‌گيرد. از اين ميان، 15 مدخل به صورت مقاله بسيار بلند و كليدي و بقيه مدخل‌ها از حجم‌هاي مختلفي برخوردار هستند. نويسندگان و ويراستاران آن كساني همچون گرهارد باورينگ، پاتريشيا كرون، ودادكدي، دواين جي استوارت، محمد قاسم زمان، ماهان ميرزا، ريچارد بويت، ديويد كوك، خالد فهمي، فرانك گريفل، برنارد هيكل، روبرت هفنر، تيمور كوران، جين مك آليف و ديگران را در بر مي‌گيرد و از جمله مدخل‌هاي آن مي‌توان به عناوين زير اشاره كرد: خليفه، مدرنيته، شريعت، حكومت، احيا، سكولاريزم، اسلامي سازي، اخوت، جامعه مدني، عدالت، ماليات، فتوت، فتوا، زهد، تجارت، آتاتورك، صلاح‌الدين، اكبرشاه، امام خميني، عباسيان، قرمطيان، افغانستان، الاهيات، شاهنشاه، قاضي، هزار و يك شب، مملوكين، سلجوقيان، قرآن، اقليت‌ها، جهاد، علم، پلوراليزم، علماء، دموكراسي، فرهنگ، رسانه و...

 

 
مطالب بیشتر...


صفحه 3 از 4