مجله شماره 6

تامل و نيايش روحاني

PDF چاپ نامه الکترونیک

تامل و نيايش روحاني

ترزا آويلايي ـ ترجمه بخشعلي قنبري*

ترز ا آويلايي(1582-1515م.) از عارفان مشهور و كلاسيك سنت مسيحي است كه با نگارش آثار و تأسيس طريقه كرمليان پابرهنه، نقش بسزايي در بسط و گسترش عرفان به معناي عام كلمه و تا حدودي عرفان مسيحي داشته است به گونه‌اي كه هيچ اثري در حوزه عرفان نمي‌توان يافت الا اينكه اثري از وي در ميان باشد. كتاب Way of Perfection از جمله آثار اوست كه در حوزه اخلاق و عرفان عملي به نگارش درآمده است كه به حق مي توان آن را سلوك نامه اهل طريقت ناميد. او در اين دو فصل در مورد نيايش روحي و تأمل سخن گفته است كه ترجمه آن به خوانندگان فهيم مجله وزين حكمت و معرفت تقديم مي شود.
***
فصل16
اين فصل به بيان تفاوت كمال اهل1 تأمل و كمال كساني اختصاص دارد كه به نيايش ذهني-‌‌ روحي2 مي‌پردازند. [در ضمن] توضيح مي‌دهد چگونه گاهي اوقات خداوند، نفسي پريشان را براي تأمل كامل برمي انگيزاند و آن را مستدل مي‌كند! اين فصل و فصل بعدي بايد به دقت مورد توجه قرار گيرد.
اميد آن دارم تصور نكنيد كه من قبلا در اين زمينه مطلب زيادي نوشته ام زيرا تنها به طور گذرا به اين موضوع پرداخته ام. شما از من مي‌خواهيد درباره‌ گام هاي نخستين نيايش برايتان توضيح دهم. دختران من، اگرچه خدا مرا از طريق آنها [شايد اين سخنان] هدايت نكرده است [من] چيز ديگري نمي‌شناسم و حتي اكنون هم به‌سختي توانسته‌ام اين عناصر اصلي فضيلت را كسب كنم. اما يقين بدانيد هركس نتواند مهره‌هاي شطرنج را درست بچيند، هرگز نخواهد توانست بخوبي بازي كندو اگر چنين شخصي نداند چگونه مات كند، قادر نخواهد بود توفيقي در مات كردن كسب كند. اكنون مرا از جهت اينكه درباره‌ بازي سخن گفتم،‌ ملامت مي‌كنيد؟ چراكه ما در اين دير بازي نمي‌كنيم و از بازي منع شده ايم؟ اين نشان مي‌دهد خدا چه نوع مادري به شما اعطا كرده كه حتي درباره‌ اباطيلي از اين قبيل نيز چيزهايي مي‌داند. بنابراين آنها بر اين باورند كه اين بازي گاهي مواقع مشروع خواهد بود. چگونه چنين بازي‌اي در اين طريقه براي ما مشروع خواهد بود؟ و اگر ما مكرر شطرنج بازي كنيم، چگونه خواهيم توانست به سرعت اين پادشاه الهي را مات كنيم؟ او نه قادر خواهد بود از مات كردن ما صرف‌نظر كند و نه خواهد خواست كه چنين كند.
اين همان ملكه‌اي است كه در اين بازي پادشاه را بيشتر به زحمت مي‌اندازد، و ساير مهره‌ها نيز او را حمايت خواهند كرد. اينجا ملكه‌اي نيست كه بتواند بر اين پادشاه غالب آيد، آن‌گونه كه فروتني3 مي‌تواند چنين كند؛ چراكه فروتني مي‌تواند او را از بهشت (آسمان) به داخل رحم دختر باكره وارد كند. ما با فروتني مي‌توانيم او را در نفوس خود بسان يك تار مو  تصور كنيم. مطمئن باشيد او (پادشاه) عالي ترين فروتني را به چنين فردي ارزاني خواهد كرد كه پيشتر، كمترين بهره را از فروتني داشت. نمي‌توانم بفهمم چگونه فروتني بدون عشق يا عشق بدون فروتني مي‌تواند وجود داشته باشد و چگونه مي‌تواند به وجود آيد؟ امكان ندارد اين دو فضيلت محقق شود مگر اينكه آدمي از هر آنچه موجود است عزلت4 گزيند.
دختران روحاني من! شما خواهيد پرسيد چرا درباره‌ فضايلي سخن مي‌گويم كه كتاب‌هاي بي شماري اطلاعات زيادي در اين باره در اختيار شما قرار مي‌دهند؟ و نيز هنگامي كه اين سخن را مي‌گويم شما مي‌خواهيد تنها درباره‌ مراقبه سخن بگويم.‌ پاسخ من به شما اين است كه اگر شما از من در مورد مراقبه پرسيده بوديد و من نيز قادر بودم راجع به آن سخن بگويم، به شما توصيه مي‌كردم كه بر آن ممارست كنيد حتي اگر صاحب فضيلت نباشيد. زيرا اين كار، اقدام در راه كسب فضيلت بوده كه حيات همه مسيحيان بدان وابسته است. بنابراين هركس كه يك نفر را گمراه كند از موهبت بسيار بزرگي غافل خواهد شد كه خدا اجازه بهره‌مندي از آن را الهام كرده بود. تمام اين مسايل را پيشتر در جاي ديگري نوشته‌ام و مسايل زيادي كه ديگران در اين مورد نوشته‌اند مطمئناً من ننوشته‌ام و خدا از آن آگاه است.
اما دختران روحاني! تأمل، موضوع ديگري است. اشتباه است تصور كنيم كه اگر شخصي به قدر توانش در هر روز مدت كوتاهي درباره گناهانش تأمل كند، به گونه‌اي كه تنها اسماً مسيحي نباشد و بدين كار نيز مداومت بورزد، مردم همگي يك باره او را يك نفر اهل تأمل بزرگي خواهند شمرد و در نتيجه او انتظار خواهند داشت تا واجد فضايل كم‌نظيري باشد كه اهل تأمل واجد آن هستند. چه‌بسا او هم تصور كند كه واجد تمام اين فضايل است، اما بايد گفت كه او به طور كامل در خطا و اشتباه است. او در مراحل اوليه حتي نمي‌داند صفحه شطرنج را تنظيم كند و فكر مي‌كند براي كيش و مات كردن، تشخيص مهره‌هاي شطرنج كافي است. اما اين امر ناممكن است. زيرا پادشاه اجازه نمي‌دهد در اختيار كسي باشد جز آن كس كه خود را به طور كامل به او سپرده است.
بنابراين دختران روحاني من! اگر بخواهيد راه رسيدن به تأمل را توضيح دهم، اجازه دهيد درباره آن به تفصيل سخن بگويم، حتي اگر آنها به نظر شما هيچ وقت مهم نيايند. چراکه من شخصاً فكر مي‌كنم آنها حقيقتا وجود دارند. اگر شما مايل نيستيد راجع به اين امور چيزي بشنويد يا آنها را ممارست كنيد، نيايش روحي‌تان را در سراسر زندگي‌تان ادامه دهيد. اما من در اين مورد به شما و همه كساني كه مي‌خواهند از چنين موهبتي برخوردار شوند اطمينان نمي‌دهم كه به تأمل حقيقي دست يابند. البته ممكن است بر اساس تجربه اي كه دارم خطا كرده باشم،‌ اما من به مدت بيست سال در جستجوي تأمل5 بوده ام.
اكنون مي‌خواهم بگويم كه نيايش روحي چيست‌. بسا برخي از شما معناي آن را نفهميده باشيد. خدا ارزاني كند كه آن را تمرين كنيم و ‌بايد هم، چنين كاري كنيم! از اين رو،‌ من از اينكه نتوانيم چنين فضيلتي به دست آوريم،‌ بيم دارم و بي شك چنين كاري فقط با زحمت فراوان دست يافتني است.‌ اگرچه انجام آن در چنين سطح عالي‌اي ضروري نيست اما براي ساير تأملات لازم است. منظورم اين است كه پادشاه با عظمت به درون نفوس پاي نخواهد نهاد يعني‌ وارد نمي‌شود تا با آنها يكي شود؛ مگر اينكه بكوشيم عالي ترين فضيلت‌ها را كسب كنيم. من اين را توضيح خواهم داد زيرا اگر شما يك باره مرا در اموري غافلگير كنيد كه عاري از حقيقت هستند،‌ گمان خواهيد كرد، چيزي نمي‌گويم و اگر من عمدا چيزي بگويم كه حقيقت ندارد‌- كه خدا مرا از آن محافظت كند-‌ شما به  حق خواهيد بود اما اگر من چنين كردم، بدان سبب خواهد بود كه من چيزي بهتر از اين نمي‌دانم يا نمي‌فهمم كه چه گفته ام. بنابراين به شما خواهم گفت هرگاه خدا از اينكه لطف بزرگي به اشخاصي ارزاني كند كه گرفتار حالت شريرانه اند، خشنود مي‌شود [و آنها را برمي‌انگيزاند تا به تأمل كامل دست يابند] تا بدين وسيله از دست‌هاي شيطان خلاصي دهد. آه،‌ خداي من! چه بسيار سبب شده‌ايم كه تو با شيطان درگير شوي! آيا اين كافي نبود كه به او اجازه داده‌اي تا از تو برخوردار باشد، وقتي كه او تو را به اوج معبدي مي‌برد تا به ما ياد دهد چگونه او را مغلوب کنيم؟ دختران روحاني ام! ديدن اين خورشيد با نيمه‌اي تاريك چه منظره‌اي خواهد داشت و مخلوقات چه هراسي احساس خواهند كرد؟ گرچه چرايي‌اش را نمي‌دانند، با اين حال خداوند به آنها نيز اجازه نمي‌دهد که دريابند!
 مبارك باد چنين شفقت6 و لطفي! ما مسيحيان بايد از شرمندگي آب شويم كه پروردگارمان را با چنين كارهاي وقيحانه اي كه پيشتر يادآور شديم،‌ مورد آزار و اذيت قرار مي‌دهيم. پروردگارا! در حقيقت اين دست‌هاي توست كه نيازمند آن بودند تا قوي شوند. اما چگونه است كه دست‌هاي تو به رغم رنج هايي كه شروران بر تو وارد كرده‌اند و تو همه‌ آنها را روي صليب به جان خريدي، ناتوان نشده اند؟ آه،‌ چقدر سريع التيام مي‌يابد تمام دردهايي كه به خاطر عشق تو متحمل شده اند! من واقعا بر اين باورم،‌ اگر تو عمر طولاني داشتي،‌ عشق زيادي كه ارزاني‌مان كرده‌اي، ‌جراحت‌هاي تو را دوباره التيام مي‌بخشيد و تو نيازمند هيچ دارويي نمي‌شدي. آه! خداي من،‌ كيست كه چنين دارويي را براي درمان همه دردهايي كه رنجور و خسته ام مي‌كنند در اختيار من قرار دهد؟ من مشتاقانه در آرزوي اين دردها هستم. اگر يقين داشتم كه با چنين مرهمي معالجه خواهم شد چقدر مشتاق بودم كه بدان دردها مبتلا شوم!
بازگردم به آن چيزي كه مي‌گفتم. نفوسي وجود دارد كه خداوند از طريقي آنها را براي خود برمي گزيند. خدا مي‌نگرد كه آنها كاملا خود را گم كرده اند. حضرتش از هيچ چيز براي كمك به آنان دريغ نمي‌كند.‌ بنابراين اگر آنان در مسير غم فزايي گام نهاده اند و فضيلت‌ها را از دست داده اند،‌ خدا آنان را از تسليات،‌ الطاف و احساساتي برخوردار خواهد کرد كه باعث حركت آنان به سوي آرزوهايشان شود و گهگاه هرچند به ندرت و نه به مدت طولاني،‌ حالت تأمل را به آنان ارزاني خواهد كرد.‌ همچنان كه خواهم گفت خدا اين كارها را انجام مي‌دهد تا آنها را بيازمايد و آشكار شود كه آيا اين الطاف باعث نخواهد شد كه آنان نگران آمادگي براي لذت بردن از آن الطاف باشند؟‌ اگر چنين نشد،‌ بسا آنان را ببخشايد. اي پروردگار، تو ما را ببخشا! زيرا اتفاق هولناكي است شخصي كه تو او را به خود نزديك كرده اي بايد به هيچ امر دنيوي‌اي روي نكند و بدان تعلق نيابد.
من به سهم خود معتقدم كه خدا افراد بسياري را از اين طريق مورد آزمايش قرار مي‌دهد و تعداد اندكي از آنان خودشان را مهياي لذت بردن از اين لطف مي‌كنند. وقتي پروردگار دست به چنين كاري مي‌زند و ما از هيچ تلاشي فروگذار نمي‌كنيم-تصور مي‌كنم- يقينا او از عنايات خود چيزي نخواهد كاست تا ما را به درجه‌اي‌ عالي از نيايش نايل کند. اگر ما خودمان را به او تقديم كنيم آن گونه كه او خود را كاملاً به ما تقديم كرده و اگر نيايش ذهني را براي ما ارزاني كند،‌ بيش از حد به ما خدمت كرده و آن گونه كه بندگانش را در تاكستانش ملاقات مي‌كند، با ما نيز ديدار خواهد كرد. اما اين افراد فرزندان محبوب او هستند و هرگز نمي‌خواهد آنان را از دور‌وبرش براند و همان گونه كه آنان نيز دوست ندارند او را ترك كنند،‌ او هم هرگز درصدد چنين كاري نيست. او آنان را سر ميز غذا گرد مي‌آورد، و از غذاي خود، آنان را تغذيه مي‌كند و غذا را از دهان خود مي‌گيرد تا نثار آنان كند.
آه دختران من، چه اندازه مراقبت از خودمان مبارك است! چقدر فرحناك خواهيم بود اگر با ترك اين امور ناچيز به مرتبه‌ والايي دست يابيم! حتي اگر تمام دنيا شما را سرزنش كرده، و گوش شما را با جيغ و داد كر كند،‌ تا زماني كه شما در دست‌هاي خداوند هستيد چه اهميتي خواهد داشت؟ او آنقدر قدرت دارد كه بتواند شما را از هر چيزي آزاد کند، زيرا او تنها يك بار اراده‌ پديد آوردن جهان را كرد و جهان پديد آمد. با خواست خدا، اراده‌ ما نيز مي‌تواند چنين كند. پس هراس به دل راه ندهيد. چراكه او از هم صحبتي با شما خشنود مي‌شود و براي آناني كه به او عشق مي ‌ورزند كارهاي خير بزرگ‌تري انجام مي‌دهد. او نصيب كساني مي‌شود كه در دل‌شان عزيز است و اين عشق با هيچ چيزي تضعيف نمي‌شود. خدا عشقش را به هر طريق ممكن نشان مي‌دهد. پس خواهران روحاني من! چرا تا جايي كه مي‌توانيم عشق خود را به او نشان ندهيم؟ بنگريد چه معاوضه‌ عالي اي است كه عشق خود را نثار او كنيم و در عوض عشق او را دريافت كنيم. بنگريد كه او قادر به انجام تمام اين امور است، و ما بدون عنايت او قادر به انجام هيچ كاري نيستيم. پروردگارا، خالق ما!‌ چه مي‌توانيم براي تو انجام دهيم؟ ما تقريباً هيچ كاري نمي‌توانيم بكنيم. تنها مي‌توانيم از اتخاذ برخي تصميمات ضعيف و ناچيز دوري كنيم و اگر حضرتش با انجام دادن كاري خشنود مي‌شود كه اصلا به چشم نمي‌آيد، بر ما فرض است بر انجام هر كاري غالب آييم. سزاوار نيست آنقدر احمق باشيم كه نتوانيم چنين كاري را به انجام برسانيم.
پروردگارا! تمام رنج‌هاي ما براي اين است كه نمي‌توانيم ديدگان خود را بر تو متمركز کنيم. اگر تنها مي‌توانستيم ديدگان خود را به راهي خيره كنيم كه در آن گام مي‌نهيم،‌ آنگاه زود مي‌رسيديم. اما ما افتان و خيزان راه مي‌رويم و چشم به راه حقيقي نداريم. بسا شخص پندارد كه هيچ‌كس پيش از او در چنين مسيري گام ننهاده در نتيجه اين راه براي او بسيار تازه است. پس در واقع مايه تأسف است كه بعضي وقت‌ها چنين اتفاقاتي مي‌افتد. منظورم اين است كه ظاهرا ممكن است ما مسيحيان به ندرت در مورد مصايب مسيح چيزي خوانده باشيم. پروردگار كمك‌مان كند تا ما تنها اندكي از عزت و افتخار خود را در راه او صرف كنيم. و در آن موقع،‌ ممكن است وقتي برخي افراد به ما مي‌گويند در اين باره نگران نباشيد، تصور كنيم كه او يك مسيحي نيست. عادتم اين است كه وقتي از چنين چيزهايي در اين عالم خاكي يا در دير مطلع مي‌شوم،‌ بعضي مواقع به خاطر گناهانم در طريقه‌هاي ديني يا مي‌خندم يا متألم مي‌شوم. ما منكر آن هستيم كه مانع پرداختن به كوچك‌ترين موضوعات داراي اولويت شويم. ظاهرا چيزهايي از اين قبيل كاملا غيرقابل اغماض است. ما معمولا چنين عبارتي را به كار برديم: «بسيار خب،‌ من كه يك قديس نيستم» و من شخصا ‌عادت دارم چنين چيزي بگويم.
خواهران روحاني! خدا ما را مصون دارد از اينكه هر موقع دچار خطايي شويم بگوييم «ما كه فرشته نيستيم» يا «ما كه قديس نيستيم». ممكن است ما چنين نباشيم اما بهترين كار اين است كه بگوييم اگر تنها اراده‌ كوشيدن در ما باشد و اگر خدا‌ي ما دست‌هاي عنايت خود را از ما دريغ نكند، مي‌توانيم [فرشته يا قديس] شويم. هراس به دل راه ندهيد بي شك اگر ما در انجام وظايف خود كوتاهي كنيم خدا وظيفه‌ خود را انجام خواهد داد و ما كه به هيچ دليل ديگري به اينجا نيامديم، بگذاريد دست‌هاي خودمان را به تعبير آنان به خيش خود بگذاريم. بگذاريد چيزي نباشد كه ما درباره آن چيزي نمي‌دانيم. اين كار نوعي عبادت براي خداست و ما با كمك خدا دچار خطر نخواهيم شد چراكه ما [به جز موارد گفته شده] به دليل ديگري به اينجا نيامده ايم. من خوش ندارم كه در اين خانه كارهاي بسيار خطيري انجام شود، چون چنين كارهايي موجب فزوني فروتني خواهد شد. ما بايد دست به جسارت مقدسي بزنيم. زيرا خدا به افراد راسخ كمك مي‌كند تا مراعات كننده‌ حال افراد نباشند و خدا شجاعت لازم را به شما و من خواهد داد.
از منظور خودم دور شدم. مي‌خواهم به موضوعي برگردم كه داشتم بيان مي‌كردم. يعني توضيح ماهيت نيايش ذهني و تأمل. ممكن است اين مطلب بي ربط به نظر برسد،‌ اما اين كار را به خاطر شما انجام مي‌دهم. بسا شما آن را در ساير كتاب‌ها كه با ظرافت تمام به نگارش درآمده اند،‌ بهتر از اين سبك نتراشيده و نخراشيده‌ من درك كنيد. خدا رحمت خود را نصيب من كند تا چنين شود. آمين.

فصل 17
اين فصل در اين مورد است كه چگونه همه‌ نفوس نمي‌توانند شايسته‌ تأمل باشند؟ و چگونه است كه برخي نفوس قادرند به مدت طولاني از آن برخوردار باشند؟ فروتنان حقيقي با شادماني به راهنمايي پروردگار در چنين راهي گام خواهند نهاد.
گويا وقت آن رسيده که به مقوله‌ نيايش7 بپردازم، اما چيز كوچكي كه اهميت زيادي دارد باقيمانده كه بايد بگويم. براي اينكه اين نيايش بايد با فروتني انجام شود. لذا توجه به آن در اين خانه ضروري است. زيرا فروتني يك فضيلت اصلي و اساسي است و بايد كساني كه مي‌خواهند نيايش كنند به آن توجه كافي داشته باشند. همان گونه كه گفتم، بسيار مناسب و شايسته است كه شما سعي كنيد و با ممارست مستمر آن را بياموزيد. يكي از مهم ترين كارهايي كه هميشه بايد در خاطرتان باشد و امري بسيار ضروري است و بايد همه نيايشگران آن را بشناسند نيز همين مسئله است. چگونه شخصي كه حقيقتاً فروتن است مي‌تواند خود را به اندازه‌ اهل تأمل خوب تصور كند؟ خدا همان حقيقت است و با خوبي و لطفش مي‌توان به درجه‌ تأمل دست يافت. اما توصيه من اين است كه طالب تأمل بايد در هر مكاني در پايين ترين قسمت آن بنشيند،‌ زيرا همان چيزي است كه پروردگار از طريق الگوي رفتاري، آن را به ما آموزش داده است. بگذاريد چنين شخصي خود را براي خدا آماده كند تا خدا اگر بخواهد او را از اين طريق هدايت كند ان‌شاءالله. اگر پروردگار چنين اراده اي نكند، تمام معناي اصلي فروتني حقيقي در اين امر تحقق پيدا خواهد كرد كه او خوشبختي‌اش را در خدمت به بندگان پروردگار بيابد و به ستايش او مشغول شود. زيرا چنين شخصي مسلما مستحق بندگي شيطان در جهنم بود، با وجود اين حضرتش [منت نهاد] و وي را به اين مكان آورده تا در بين بندگان خودش زندگي كند.
من اين مطلب را بدون دليلي موجه نمي‌گويم زيرا همان گونه كه گفتم فهم اينكه خدا همه را به يك طريق هدايت نمي‌كند، مهم است. شايد شخص تصور كند در پايين ترين نقطه‌ جاده گام مي‌زند در نتيجه اين مسير را ادامه ندهد؛ در حالي كه در ديدگان پروردگار در بالاترين نقطه‌ جاده گام نهاده است. بنابراين همه‌ ما كه در اين خانه مشغول تمرين نيايش هستيم، به ناچار بايد اهل تأمل باشيم. اين كار غيرممكن است و آن دسته از ما كه خيلي بي جرأت نيستيم اگر به اين حقيقت چنگ نزنيم كه تأمل، هديه اي الهي‌ و نيز براي نجات، امري ضروري است و خدا در مقابل ارزاني كردن آن هيچ پاداشي نخواسته، نبايد تصور كنيم كه فرد ديگري از ما بدان نيازمندتر است.
اگر كاري كه در اينجا متذكر مي‌شوم انجام دهيم، از دستيابي به كمال محروم نخواهيم شد. در واقع مي‌توانيم شايستگي‌هاي بيشتري به دست آوريم. اما آنچه بايد انجام دهيم وقت زيادي از ما مي‌گيرد. پروردگار نيز ما را چونان كساني خواهد پرورد كه قوي هستند و ما را از چيزهايي خشنود و شاد خواهد كرد كه در زندگي دنيوي از آنها محروم بوده ايم. پس بياييد به خود جرئت دهيم و به نيايش بپردازيم يا از ساير اعمال بكاهيم؛ زيرا پروردگار مدت زيادي [در مجازات ما] تأخير كرده و يك باره پاداش هايي به ما ارزاني كرده كه در طول ساليان زياد به ديگران داده بود. من چهارده سال از عمرم را جز در مواقعي كه مشغول مطالعه بودم،‌ قادر به مراقبه8 نبوده ام. البته در ديري كه حضور داشتم، كساني بودند كه مي‌توانستند مراقبه كنند؛ و افراد ديگري هم بودند كه حتي بعد از مطالعه هم نمي‌توانستند،‌ مراقبه كنند. هرچند آنها فقط مي‌توانستند نيايش شفاهي را از حفظ بخوانند. در چنين زماني آنان  با تسلط بر خود شعف ويژه اي مي‌يافتند. برخي از افراد افكاري به غايت شگفت انگيز مي‌يافتند و نمي‌توانستند بر چنين اموري تمركز كنند، و هميشه بي قرار بودند، تا حدي كه اگر آنها نمي خواستند افكارشان را بر خدا متمركز کنند،‌ هزاران انديشه‌ احمقانه، ترديد و شك‌هاي مربوط به ايمان به ذهن‌شان حمله ور مي‌شد. من بانوي سالخورده اي مي‌شناختم كه زندگي خود را بسيار عالي اداره مي‌كرد که اي كاش من زندگي اي شبيه به زندگي او داشتم. او زني توبه كار و بنده‌ بسيار خوب خدا بود كه ساليان متمادي و ساعت‌هاي متوالي از عمرش را صرف نيايش شفاهي مي‌كرد. با وجود اين، هرگز از نيايش ذهني بهره اي نبرد. بيشترين كاري كه انجام مي‌داد توجه جدي به نيايش شفاهي9 بود كه آنها را [به عنوان ورد] تكرار مي‌كرد. البته افراد ديگر، نظير اين خانم زياد بودند. به نظر من اگر آنها فروتن بودند‌ تا پايان عمرشان در اين وضع بد به سر نمي‌بردند. آنها در بسياري از اوقات همانند كساني بودند كه به سبب تسليات زيادي كه دريافت مي‌كردند، مبتهج10 مي‌شدند. از طرفي ممكن بود آنها احساس امنيت كنند اما نمي‌توان با اطمينان گفت كه اين تسليات11 از طرف خدا يا از سوي شيطان بوده است. اگر آنها از طرف خدا نباشند، بسيار خطرناك خواهد بود. زيرا بخش عمده كار شيطان در دنيا آن است كه وجود ما را از تفاخر پر كند. در صورتي كه اگر اين تسليات از طرف خدا باشد،‌ دليلي براي ترس وجود ندارد زيرا آنها _همان گونه كه در كتاب ديگرم به طور مبسوط به آن پرداخته ام_ فروتني را به ارمغان مي‌آورند.
افرادي كه در راه فروتني گام برمي دارند، ولي بر اين باورند كه عدم دريافت تسليات، از گناه خودشان ناشي مي شود و هميشه دلواپس پيشرفت هستند. آنها بدانند که از عبادت خدا به دورند. چراكه اشكي جاري نمي‌كنند، مگر اينكه به عبادت مشغول باشند. البته احتمال دارد كه به رغم چنين نظري، واقعا در عبادت مراحل بالاتري را طي كرده باشند. زيرا اشك اگرچه خوب است، هميشه نشانه‌ كمال نيست و آرامش كامل در فروتني، رياضت، عزلت و ساير فضايل است. دليلي براي ترس وجود ندارد تا شما از اين مسئله واهمه داشته باشيد كه نخواهيد توانست به عالي ترين درجه‌ كمال اهل تأمل دست يابيد.
قديس مارتا مقدس بود، اما نقل نشده كه او اهل تأمل بود. چقدر شما مي‌خواهيد بيشتر از آني كه مي‌توانيد رشد كنيد، كاري مي‌كنيد تا مثل اين زن متبرك شويد، كه اغلب توفيق پذيرايي از مسيح، پروردگارمان را در خانه اش داشت و براي او غذا مي‌پخت و خدمتش مي‌كرد تا شايد بتواند دور يك ميز با عيسي غذا بخورد. اگر او [در تمام عمر] همانند مريم مجدليه غرق پرستش بود، در آن صورت كسي نبود كه وعده غذايي براي اين مهمان الهي (عيسي مسيح) فراهم كند. اكنون تصور كنيد كه اين انجمن كوچك، خانه مارتاست و مردم بايد از هر سنخي در آنجا حضور يابند. راهبه هايي كه به زندگي فعال دعوت شده اند، نبايد خودشان را با كساني مقايسه كنند كه بيش از حد غرق تأمل شده اند زيرا اهل تأمل مي‌دانند كه اگرچه ممكن است آنها چيزي درباره‌ تأمل نگويند، پروردگار از زبان آنان سخن نخواهد گفت و اين قاعده اي است كه طبق آن بايد خودشان و هر چيز ديگر را فراموش كنند.
به ياد بياوريد كه در آنجا بايد كسي باشد تا غذا بپزد و خوشحال باشيد از اينكه مي‌توانيد مانند مارتا خدمت كنيد. آگاه باشيد كه فروتني تا حد زيادي فرد را براي كاري آماده مي‌كند كه پروردگار مي‌خواهد با او انجام دهد و باعث مي‌شود تا شما خود را شايسته‌ بندگي اش بدانيد. اگر تأمل و نيايش ذهني و شفاهي و نيز توجه و مراقبت از بيماران و خدمت در اين خانه و كار در شغل‌هاي بسيار پايين،‌ همه خدمت به مهمان الهي است آمده تا با ما بماند و حيات دوباره اش را نثار ما بكند. اين امر چقدر مهم خواهد بود اگر ما يكي از اين كارها را بهتر از ديگري انجام دهيم؟
منظورم اين نيست كه او به ما بگويد چه كنيم بلكه بايد بهترين كار را انجام دهيم زيرا انتخاب نه از آن ما كه از آن پروردگار است. اگر پس از چند سال او اراده كرد تا به هر يك از ما كارش را عنايت كند،‌ اين امر خود نوع بي نظيري از فروتني خواهد بود براي شما كه بخواهيد برگزيده شويد. بگذاريد پروردگار كار اين خانه را به انجام رساند.‌ زيرا او حكيم و قادر است و نيك مي‌داند چه چيزي براي شما مناسب و براي خودش خوب است. مطمئن باشيد‌ اگر كاري را كه در يد قدرت شما نيست،‌ انجام دهيد و خود را مهياي تأمل كامل كنيد- كه در بالا ذكر شد-‌ در آن صورت، اگر او چنين تأملي را به شما ارزاني نكرد (و فكر مي‌كنم او از انجام چنين كاري عاجز نيست به شرط آنكه شما عزلت و فروتني حقيقي داشته باشيد) [بدان معناست] كه پروردگار اين بهجت را براي شما ذخيره كرده و آن را در بهشت ارزاني شما خواهد كرد. همان گونه كه در جاي ديگر گفته ام،‌ بدين جهت چنين كرده كه مي‌خواهد شما را افرادي قوي و جسور بپرورد و صليبي به شما بدهد تا همانند حضرتش كه هميشه با خود حمل مي‌كرد،‌ شما نيز صليب خود را حمل كنيد.
چه چيزي بهتر از اين مي‌تواند نشانه‌ دوستي او و شما باشد كه آنچه او به شما داده به خودش برگردانيد؟ شايد بهتر آن باشد كه شما پاداشي بزرگتر از تأمل نداشته باشيد [تا به او نثار كنيد]. داوري‌هايش مخصوص خود اوست، ما نبايد در آنها دخالت كنيم. در واقع خوب است كه انتخاب از آنِ ما نيست. زيرا اگر چنين بود، شايد تصور مي‌كرديم كه زندگي بسيار راحتي داريم و خود را از تأمل‌كنندگان برجسته اي مي‌دانستيم. آه! چگونه مي‌توانيم چيزي را كه به نظر بهترين است، به دست آوريم در حالي كه هيچ رغبتي براي به دست آوردن و هيچ واهمه اي براي از دست دادن آن نداشته باشيم! خداوند هرگز به رياضت مند واقعي اجازه نمي‌دهد چيزي را از دست بدهد مگر آنكه در ازاي آن چيز گرانبهاتري به دست آورد.

* استاديار دانشگاه آزاد اسلامي تهران مركز.

* اين متن ترجمه اي از فصل هاي 16و17 طريقت كمال است و شناسه كتابشناختي اين ترجمه به قرار زير است:
Teresa of Avila, Way of Perfection, Translated and Edited by Allison Peers ,New York, Image Book, 1946.

پي نوشت ها
1. contemplatives.   //  2. mental prayer.  //  3. humility.  //  4. detachment.  //  5. contemplation.  //  6. pity.  //  7. prayer.  //  8. meditation.  //  9. vocal prayer.  //  10. enjoyed.  //  11. consolations.

 

 

«همدلي» يگانه پاية اخلاق شوپنهاور

PDF چاپ نامه الکترونیک

«همدلي» يگانه پاية اخلاق شوپنهاور

محمد اصغري*

واژه compassion و Mitleid (آلماني) در نوشته هاي اخلاقي شوپنهاور به معني «همدلي»، «دلسوزي»، «رحم»، «شفقت» و «غمخواري» ترجمه شده است. اين اصطلاح در قرن بيستم توسط فيلسوفاني مثل هوسرل، شلر، اشتاين و ديگران به كار رفته است. اما بهترين تعبير همان «همدلي» است. او همدلي را يگانه انگيزة حقيقي اخلاق و حتي پاية اخلاق مي داند. هر چند در اخلاق شوپنهاور مفاهيم اخلاقي ديگري نيز وجود دارد ولي مركزي ترين مفهوم، «همدلي» است. شوپنهاور در كتاب پايه اخلاق اين مفهوم را «راز بزرگ اخلاق1» دانسته است. در اين نوشته سعي شده است مفهوم «همدلي» به عنوان يگانه فضيلت اخلاقي راستين با تكيه بر نوشته هاي اخلاق شوپنهاور بررسي شود. او تحليل هاي متعددي از اين مفهوم در كتاب هاي پاية اخلاق و دو مسالة بنيادي اخلاق و نيز در كتاب جهان همچون اراده و تصور ارائه داده است. كارترايت يكي از مفسران انديشة شوپنهاور مي گويد كه «عمقِ فهم شوپنهاور از ماهيت و اهميت اخلاقي اين احساس{همدلي} در تاريخ فلسفه غرب بي نظير است.»2
***
موعظه كردن درباره اخلاق آسان است اما تأسيس آن دشوار.
شوپنهاور

شوپنهاور همانند لويناس فيلسوف اخلاقي است كه در اخلاق خودش جايگاه والاي «ديگري» را به جاي «من» هميشه مورد تأكيد قرار داده است و لذا مي توان گفت كه هر دو اخلاق اجتماعي را بر اخلاق فردي ترجيح داده اند. البته در اينجا نمي توان بين انديشه اين دو فيلسوف شباهت مطلق برقرار كرد چرا كه لويناس بر خلاف شوپنهاور تنها تفسيري اخلاقي از ديگري ارائه نمي دهد بلكه تفسيرهاي ديگري مثل تفسير ديني، فلسفي و حتي هنري نيز از ديگري(Other) ارائه مي دهد. اگر شوپنهاور در توجه به ديگري در اخلاق به لويناس نزديك است در عوض از كانت دور مي شود. چون كانت اخلاق خود را بر اساس مفهوم «خود»(self) نه ديگري قرار مي دهد و حتي تكاليف انسان نسبت به خود را بنيادي تر از تكاليف انسان نسبت به ديگران مي داند:«کسي که از تکاليف نسبت به خود تخطي کند کاملاً فاقد ارزش ذاتي و دروني است. پس قصور در تکاليف نسبت به خود تمام ارزش انسان را از انسان مي گيرد اما قصور در تکاليف نسبت به ديگران فقط به طور نسبي ارزش انسان را مي گيرد. پس تکاليف انسان نسبت به خويش شرط و پايه و اساس مراعات تکاليف نسبت به ديگران است. »3 بنابراين اينكه مي بينيم شوپنهاور ديگري را بر خود و من اولويت مي بخشد في الواقع واكنشي به اخلاق خودمحور كانتي عصر خويش است. دليل اينكه مفهوم ديگري را در شوپنهاور مطرح نموديم اين است كه وجود و ماهيت مفهومِ «همدلي» وابسته به ديگري است. اگر عمل ما موجب شادي و غم ديگري شود يگانه معياري است كه شوپنهاور براي ارزش اخلاقي عمل ما قائل است. دغدغة ما در وهلة اول بايد شاد كردن و همدلي و ترحم به ديگران باشد. به نظر اين فيلسوف من بايد در غم و شادي، خود را به جاي ديگران بگذارم و اين معناي حقيقي همدلي است. اگر چنين باشد خودخواهي من ديگر معيار اخلاقي عمل من نخواهد بود. همدلي به عنوان يگانه پاية اخلاق از چنان اهميتي برخوردار است كه به نظر اين فيلسوف عدالت و سعادت انسان ريشه در اين احساس طبيعي انسان دارد. طبق نظر او اگر «همدلي» نباشد عدالت نيز وجود نخواهد داشت. شوپنهاور حتي منشأ سعادت را «همدلي» مي داند.4 

سه سرچشمه اصلي رفتار
 همانطور كه اشاره شد به عقيده شوپنهاور «همدلي» شالوده اخلاق است. او در كتاب پاية اخلاق مي نويسد:«اين همدلي است كه به تنهايي پاية واقعي هر عدالت اختياري و هر محبت راستين را تشكيل مي دهد. تا زماني كه اعمال از آن نشأت بگيرند ارزش اخلاقي خواهد داشت و هر رفتاري كه ناشي از هر انگيزه ديگري غير از همدلي باشد ارزش اخلاقي نخواهد داشت5 . بنابراين شوپنهاور برخلاف كانت كه مفهوم پيشيني تكليف محض را پايه اخلاق قرار داد، مفهوم پسيني همدلي را جايگزين تكليف كانت مي كند. او معتقد است كه همدلي احساسي در ماست كه با ديدن درد و رنج ديگران در ما به جوش و خروش در مي آيد.
از ديگر سو، علت اينكه همدلي تنها منبع حقيقي اخلاق است اين است كه همدلي منبع غيرخودخواهانه عمل است كه در آن به ديگري و غم و شادي او توجه مي شود. واكنش شوپنهاور به اخلاق كانت درخصوص مساله همدلي واكنشي انتقادي و خصمانه است. كانت احساسات و عواطف مربوط به همدلي را از جمله اميالي مي داند كه در تضاد كامل با تكليف اخلاقي قرار مي گيرد. شوپنهاور مي گويد كه فاعل اخلاقي كانت يك فاعل بي عاطفه وفاقد عشق و مبحت است، فاعلي كه نسبت به درد و رنج ساير افراد بي تفاوت است6 . او تابع امر مطلقي است كه كاملاً دستور خودخواهانه و عاري از احساس همدري نسبت به ديگران است. يكي از انتقادات شوپنهاور به اخلاق كانت نقد مفهوم تكليف است. «كانت مفهوم تكليف را احترام به قانون اخلاقي تعريف مي كند كه من آن قانون را به نحو عقلاني و پيشيني و مستقل از تجربه و در واقع بدون توجه به درد و رنج ديگران وضع مي كنم». شوپنهاور حتي مي گويد كه خود كانت نيز معترف است كه حتي يك نمونه هم براي عمل از روي تكليف در عالم تجربه نمي توان يافت. او حتي نقل قولي از كانت مي آورد كه در آن كانت اوامر ناشي از همدلي و احساس محبت را فاقد ارزش اخلاقي مي داند .7 اگر همدلي راستين بين من و ديگري وجود داشته باشد تمايز بين من و ديگري نيز از بين خواهد رفت، حال آنكه در اخلاق كانت هنوز شكاف بين من و ديگري وجود دارد. شوپنهاور مي گويد:«وقتي كه همدلي با ديدن درد ديگري در درون من به حركت درآمد، آنگاه غم و شادي ديگري يك راست وارد قلب من مي شود... در نتيجه تفاوت بين خودم و او ديگر تفاوت مطلق نخواهد بود 8» حتي شوپنهاور به واسطه مفهوم «همدلي» بين فلسفه خودش و بوديسم نوعي پيوند برقرار مي كند چون در هر دو به نقش همدردي و همدلي و مهرباني در زندگي انسان تأكيد اساسي شده است. او در پايه اخلاق مفصل راجع به همدلي بحث مي كند و در اينجا نيز بيشتر به اين كتاب استناد مي كنيم. او انگيزة نهايي و اصلي انسان را همدلي مي داند. از نظر شوپنهاور هركس عملاً تا اندازه اي مستعد همدلي است و در اعمال هر فردي كه گامي در جهت كاستن درد و رنج ديگري بر مي دارد وجود دارد. همدلي با ديگري موجب شادي او و رفع و زدون غبار غم از چهره او مي شود. او مي گويد كه رفتار سه سرچشمه اصلي دارد كه عبارتند از9:
1. خودخواهي(Egoism) كه خوشي و سعادت خود را طلب مي كند و بي حد و حصر است
2. بدخواهي(Malice) كه پريشاني و غم و غصه ديگران را طلب مي كند و مي تواند تا بالاترين حد ظلم گسترش يابد.
3. همدلي(Compassion) كه خير و آسايش ديگران را طلب مي كند و مي تواند باعث نجابت و بزرگ منشي گردد.
هر رفتاري را كه از انسان سر مي زند مي توان به اين منبع ها نسبت داد. اما در اين ميان تنها همدلي مستقيم و بي واسطه با درد و رنج ديگري است كه ارزش اخلاقي دارد. چون دو مورد اول به نفع شخصي فرد ختم مي شوند و لذا حق و حقوق ديگران و خوشي و ناخوشي ديگران ناديده گرفته مي شود. شوپنهاور معتقد است كه خودخواهي انگيزه اي براي اعمال بي‌تفاوت است چون وقتي كه عمل ما تحت انگيزه هاي خودخواهي و نفع شخصي باشند نسبت به درد و رنج ديگران اخلاقاً بي تفاوت خواهيم بود. از سوي ديگر اگر انگيزه عمل ما بدخواهي باشد در اين صورت اخلاقاً اعمال ما قابل سرزنش هستند. او مي گويد كه تنها اعمال ناشي از انگيزه همدلي است كه ارزش اخلاقي دارند. پس نه خودخواهي نه بدخواهي نمي توانند انگيزه اي براي اعمال اخلاقي مثل عدالت و محبت باشند.
همدلي اين نيست كه در قلب هاي مان با كساني احساس همدلي كنيم كه شادتر از ما هستند؛ بلكه همدلي راستين اين است كه با كساني همدلي كنيم كه شادي شان كمتر از شادي ماست. شوپنهاور همانند روسو همدلي با درد و رنج هاي ديگران را بر همدلي با شادي ديگران ترجيح مي دهد. ما بايد به نيازهاي ديگر نه لذت هاي آنان بيشترين توجه را داشته باشيم و بقول ولتر بدون نيازهاي واقعي لذت هاي واقعي وجود نخواهند داشت. شوپنهاور مي گويد كه «درد مثبت است و خودش را بنفسه معلوم مي سازد ولي لذت منفي است چون صرفاً به معناي رفع درد است10 ».  بر همين اساس است كه اين درد و نياز و ناخوشي ديگري است كه مستقيماً همدلي ما را نسبت به ديگري بر مي انگيزد. همدلي در اين حالت اين است كه خودمان را با آنها يكي بدانيم و به زبان ساده خودمان را جاي آنها بگذاريم. بنابراين طبق اين تعريف از همدلي، شوپنهاور اصل راهنماي اخلاق را اين جمله قرار داد: «به هيچ كس آسيب نرسان و تا آنجا كه در توان داري به همه مردم كمك كن11 ».  او به كانت اين ايراد را گرفته كه امر مطلق كانت او حاوي مفهوم همدلي نيست. اگر به اين اصل راهنماي شوپنهاور نگاه كنيم، از دو قسمت تشكيل يافته است. اولين عبارت «به هيچ كس آسيب نرسان» بيانگر تصور او از عدالت است در حالي كه عبارت دوم «تا آنجا كه در توان داري به همه مردم كمك كن» ناظر به تصور او از نوع دوستي(philanthropy) و محبت است. پس همدلي نقطه مقابل خودخواهي و بدخواهي است. اگر همدلي با ديگران را سرلوحه رفتار اخلاقي خود سازم ديگر نه به كسي آسيب خواهم رساند و ديگر كسي نيز به من ضرر نخواهد رساند. پس طبق نظر شوپنهاور ريشه عدالت را بايد در اين همدلي جست. به نظر شوپنهاور اگر شخصيت فرد مستعد اعمال بدخواهانه باشند آنگاه شخصيت او بدخواه خواهد بود ولي اگر مستعد اعمال همدلانه و خيرخواهانه باشند شخصيت خوب خواهد گشت.

حمله بر كانت
همانطور كه اشاره شد، فضيلتي به نام عدالت، در اصل راهنماي شوپنهاور در تعريف ضمني از عدالت گنجانده شده است. در اخلاق كانت ما دو نوع تكليف در خصوص انسان هاي ديگر داريم يكي تكاليف حقوق است، ديگري تكاليف فضيلت. كانت دربارة رعايت حقوق ديگران مي گويد كه «اين تکليف ما است که حقوق ديگران را مراعات کنيم و به عنوان يک امر مقدس آن را پاس بداريم. در تمام جهان هيچ چيز به اندازه حقوق مردم مقدس و محترم نيست. حقوق مردم چيزي است که به هيچ وجه نمي‌توان در مورد آن چون و چرا کرد و يا آن را مورد تعرض قرار داد. لعنت برآنکه حقوق ديگران را نقض کند و آن را زير پا گذارد12 . به طور کلي زماني رفتار ما با ديگران عادلانه محسوب مي‌شود که حقوق ديگران را رعايت کنيم هرچند نسبت به آن‌ها مهربان هم نباشيم. به عبارت ديگر، در برابر ديگران مسئول و عادل بودن بسيار بهتر از مهربان بودن با آنهاست. چون حقوق ديگران مقدس است. در روايات اسلامي نيز داريم که حق الناس مقدم بر حق الله است. شوپنهاور با نگاهي انتقادي به تكاليف فضيلت و تكاليف حقوق كانت مي گويد:« اين تكاليف دو فضيلت هستند. يكي عدالت و ديگري محبت و من آنها را فضايل اصلي مي نامم چون كه تمامي فضايل ديگر نه تنها از آنها ناشي مي شوند، بلكه همچنين به لحاظ نظري نيز قابل استنتاج هستند. هر دو ريشه در همدلي دارند و اين همدلي واقعيت غيرقابل انكار آگاهي بشر است و جزءلاينفك ذات اوست و وابسته به فرضيات، مفاهيم، اديان، جزميت ها، اسطوره ها، تعليم و تربيت نيست. برعكس، آن آغازين و بي واسطه بوده و در خود طبيعت بشر نهفته است. در نتيجه تحت تمامي اوضاع و احوال ثابت باقي مي ماند و خودش را در هر زمان و مكان عيان مي سازد».13 شوپنهاور نگاهي روان شناختي به تجربه مساله همدلي دارد در حالي كه كانت نگاهي عقلاني دارد. اين تقابل ديدگاه را مي توان به اين شكل نيز بيان كرد كه نگاه تجربي شوپنهاور در مقابل نگاه استعلايي كانت به پايه اخلاق، عامل اصلي انتقاد و دوري شوپنهاور از اخلاق كانتي بوده است. البته نقد او بر كانت محدود به اخلاق نيست بلكه كل فلسفه او را مورد انتقاد قرار داده است. شوپنهاور  در كتاب هايش از خطاهاي بزرگ كانت ياد كرده است كه در اينجا مختصراً به شش خطاي او اشاره مي كنيم:14
1. خطاي اول: طبق نظر كانت منشأ معرفت متافيزيكي، تجربي نيست. در حالي كه شوپنهاور معتقد است كه معرفت متافيزيكي امكاني و تجربي است.
2. خطاي دوم: كانت به دوازده مقوله به عنوان صور منطقي حكم قائل بود در حالي كه شوپنهاور  از دوازده مقوله كانت فقط مقوله عليت را قبول دارد.
3. خطاي سوم: شوپنهاور معتقد است كه كانت درباره ايده آليسم خود رك و راست نبود و بايد مي گفت كه جهان تجربي كاملاً تصور من است.
4. خطاي چهارم: شوپنهاور مي گويد كه كانت هميشه از متعلق تجربه صحبت مي كند ولي از نظر شوپنهاور اين متعلق تجربه نه تصوري در حساسيت است نه مفهومي انتزاعي در فاهمه اما در عين حال به هر دو وابسته است. لذا كانت كاملاً اين مساله را روشن نساخته است.
5. خطاي پنجم: كانت تجربه گرايي را رد مي كند و در عوض بر ايده آليسم استعلايي كه در آن صور پيشيني انديشه منشأ شناخت است تأكيد مي ورزد. اما شوپنهاور معتقد است كه عقل محض نمي تواند اصل اخلاق و بنياد امر مطلق باشد.
6. خطاي ششم: كانت اعتقاد داشت كه عملي كه به واسطه همدلي برانگيخته شود ارزش اخلاقي ندارد، در حالي كه شوپنهاور عكس آن را مي گويد.

تجربه گرايي اخلاقي شوپنهاور
نكته مهمي كه غالباً در مطالعة فلسفة شوپنهاور ناديده گرفته مي شوند وحدت اخلاق و متافيزيك است. شوپنهاور مي گويد فيلسوفي كه مشغول نظريه پردازي اخلاقي است  بايد آشكارا چيستي اخلاق را يعني مباني و قواعد اصلي رفتار را از چرايي رفتار جدا كند چون مساله چرايي مربوط به شالوده متافيزيكي است. او مي گويد چيستي اخلاق چيزي شبيه اين است: به كسي آسيب نرسان و تا آنجا كه در توان داري به همه كمك كن. آنچه مساله آفرين است چرايي رفتار است. اين چرايي ما را به بنياد متافيزيكي اخلاق رهنمون مي گردد. كانت  پاسخ اين چرايي رفتار را در عقل محض يافت. اما شوپنهاور آن  را در عالم تجربه مي جويد و چنانكه پيشتر گفته شد آن چيزي جز همدلي نيست. به همين جهت مي گويد كه «هيچ راهي وجود ندارد تا شالوده اخلاق را جز به طريق تحقيق تجربي پيدا كنيم15 »
در ميان منشأ سه گانه اعمال انسان، انگيزه خودخواهي ضداخلاقي ترين انگيزه محسوب مي شود. شوپنهاور با اسپينوزا موافق است كه ذات هر چيزي صيانت نفس يا كوناتوس (conatus) است و در قرن بيستم فرويد آن را به id تعبير كرد. شوپنهاور مي گويد كه اين خودخواهي «هسته روان شناختي است كه مي خواهد از هر چيزي لذت ببرد و صاحب هر چيزي باشد و هر چيزي را تحت كنترل خود درآورد16 .» شوپنهاور غير از خودخواهي، انگيزه هاي تجربي ديگري مثل حسادت، كينه، سوء نيت را براي اعمال بيان مي كند. او در جهان همچون اراده و تصور در بخش ضميمه نيز به اخلاق كانت و پيشيني بودن آن مي تازد17. به هر روي مي توان گفت كه شوپنهاور در عصر خودش دنبال شالوده اي بر اخلاق است كه هم بتواند با نگرش عقل گرايانه كانتي به اخلاق مبارزه كند و هم اينكه با يافتن آن در عالم تجربه به بهبود و اصلاح رفتار مردم كمك كند. از نظراومفهوم همدلي بهترين گزينه براي اين كار است. اين مفهوم هم توجه به ديگري و در نهايت نوع دوستي را به ارمغان مي آورد و هم اساس اعمال عادلانه بشري است. گذشته از اين تمايز بين خود و ديگري را نيز از بين مي برد. از نظر اين فيلسوف همدلي امري ذاتي بشر است ولي او تبييني متافيزيكي از آن ارائه داده است. همدلي ما را به رضايت دروني و آسايش وجدان مي رساند. نقطه مقابل همدلي ظلم است. شوپنهاور در كتاب پايه اخلاق مثال مادري را نقل مي كند كه به گلوي پسر پنج ساله اش آب جوش مي ريزد و دخترش نيز زنده زنده او را دفن مي كند. وقتي ما چين ظلم و بي رحمي را مي شنويم از ترس شوكه مي شويم و مي گوييم كه اين كار چگونه امكان دارد؟18 
شوپنهاور توصيه مي كند كه ما همدلي بي پايان نسبت به همه چيز(حتي حيوانات و گياهان) داشته باشيم: «همدلي بي پايان يقيني ترين و مطمئن ترين ضامن رفتار اخلاقي محض است و نياز به سفسطه ندارد. هركس كه آكنده از آن باشد مطمئناً به كسي آسيب نخواهد رساند، به كسي ضرر و زياني نخواهد زد، به حق و حقوق كسي تجاوز نخواهد كرد؛ بلكه او به هركس احترام خواهد گذاشت، نسبت به هركسي عفو و بخشش خواهد داشت، تا آنجا كه بتواند به همه كمك خواهد كرد، و روي اعمال، مُهر عدالت و محبت خواهد زد».19 برخي مفسرين اين شيوه بيان او را شبه عرفاني و وحدت وجودي نيز تفسير کرده اند. به هر حال او اخلاق را روي فضيلتي بنام «همدلي» تأسيس مي کند تا به قول خودش از موعظه کردن نظري درباره اخلاق اجتناب ورزد.

* استاديار گروه فلسفه دانشگاه تبريز.

منابع
1. كانت، ايمانوئل (1380) درس هاي فلسفه اخلاق، ترجمه دکتر منوچهرصانعي دره بيدي، تهران، انتشارات نقش و نگار.  //  2. شوپنهاور، آرتور (1390) جهان همچون اراده و تصور، ترجمه رضا ولي ياري ، نشر مركز، تهران.
3. Schopenhauer, Arthur(1915)The basis of morality, translated by Arthur B. Bullock, Ruskin house  //  4. Mannion ,Gerard (2003) Schopenhauer, religion and morality: the humble path to ethics , Ashgate  //  5. Hannan, Barbara (2009)The riddle of the world: a reconsideration of Schopenhauer’s philosophy, Oxford University Press, Inc

پي نوشت ها:
1. Schopenhauer, Arthur(1915)The basis of morality, translated by Arthur B. Bullock, Ruskin house,p.144  //  2. Mannion ,Gerard (2003) Schopenhauer, religion and morality: the humble path to ethics , Ashgate,p.198.
3. كانت، ايمانوئل (1380) درس هاي فلسفه اخلاق، ترجمه دکتر منوچهرصانعي دره بيدي، تهران، انتشارات نقش و نگار، ص 168
4. Mannion ,Gerard (2003) Schopenhauer ,p.199  //  5. Schopenhauer , The basis of morality p.170  //  6. Schopenhauer (1915) The basis of morality,p.50  //  7. Schopenhauer (1915) The basis of morality,p.127  //  8. Schopenhauer (1915) The basis of morality,p.170  //  9. Schopenhauer (1915) The basis of morality,p.172  //  10. Schopenhauer (1915) The basis of morality,p.173  //  11. Schopenhauer (1915) The basis of morality,p.173
12. كانت، درس هاي فلسفه اخلاق ص 263
13. Schopenhauer (1915) The basis of morality,p.177  //  14. Hannan, Barbara (2009)The riddle of the world: a reconsideration of Schopenhauer’s philosophy, Oxford University Press, Inc,pp.46  //  15. Schopenhauer (1915) The basis of morality,p. 130  //  16. Schopenhauer (1915) The basis of morality,p. 132.
17. شوپنهاور، آرتور (1390) جهان همچون اراده و تصور، ترجمه رضا ولي ياري ، نشر مركز، تهران ص 498.
18 . Schopenhauer (1915) The basis of morality,p. 209.  //  19. Schopenhauer (1915) The basis of morality,p. 213-4.

 

 

غوغاي وَهْم

PDF چاپ نامه الکترونیک

غوغاي وَهْم

نكاتي درباره سبك هندي و زندگي و شعر غالب دهلو
سيد مسعود رضوي

بازخواني

اي زِ وَهْمِ غير غوغا در جهان انداخته
گفته خود حرفي و خود را در گمان انداخته
هنگامي كه در قرن دوازدهم، گرايشات موسوم به بازگشت ادبي ظهور كرده و درحال غلبه بر افكار شعرا و مجامع ادبي بود و سبك هندي، ظاهراً دوران افول خود را طي مي‌كرد، به ناگهان شاعر برجسته‌اي در صفحات شرقي ايران و هند ظهور كرد كه جاني تازه به شعر پارسي در پاكستان و هند بخشيد و نشان داد كه سبك‌هاي اصيل و مهم، همواره قابليت احيا شدن و طرح مجدد دارند. اين شاعر مبدع و اصيل و برجسته كه امروزه پس از اقبال لاهوري، مهمترين چهره شعر پارسي و اردو در پاكستان به شمار مي‌رود، ميرزا اسداله خان غالب دهلوي است كه هم نثرنويس برجسته‌اي بود و هم شاعري چيره‌دست، هم شعرهاي بليغي به زبان اردو سروده و هم دواوين بديع و سروده‌هاي عالي به زبان پارسي از خود بر جاي نهاده است. ديوان اشعار اين شاعر برجسته در پاكستان و هند بارها به چاپ رسيده، اما در ايران، به تصحيح و تحقيق محمدحسن حائري، ديوان غزليات و رباعيات غالب1 منتشر شد كه از هرجهت اتفاق جالبي بود و اميدواريم مابقي آثار پارسي غالب نيز، حداقل يك بار به صورتي منقّح و تصحيح شده منتشر شود تا منبع مهمي براي شناخت و ارزيابي ادب پارسي در خارج مرزهاي ايران در يك دوران حساس از تاريخ ادبيات پارسي را در اختيار داشته باشيم.
بود  غالب عندليبي از گلستان عجم
من ز غفلت طوطي هندوستان ناميدمش
غالب دهلوي، دويست سال پيش، يعني در روز چهارشنبه 27 دسامبر سال 1797 ميلادي، برابر با هشتم رجب سال 1212 هجري قمري در شهر اگره زاده شد. پدرش عبدالله بيگ‌خان و مادرش عزت‌النساء بيگم نام داشت و دختر يكي از بزرگان اگره بود. غالب خود را ترك‌نژاد و از پشت اسفنديار و پشنگ و تورانيان مي‌دانست كه به سلجوقيان رسيده و از سمرقند به هندوستان آمده است:
غالب از خاك پاك تــورانيم                 لاجرم در نسب فرهمنديم
ترك زاديم و در نــژاد همي                 به سترگان قـوم پيــونديم
فن آباي ما كــشاورزي است               مــرزبان زادة ســمرقنديم
او شاعري را از ده سالگي آغاز كرد و به سرعت مدارج كمال را طي نمود تا چند سال بعد در دربار بهادرشاه، لقب نجم‌الدوله نظام جنگ گرفت. غالب ابتدا ميل به شعر اردو داشت، اما نظرش به دلايلي عوض شد و به نظم پارسي گراييد. او در كتاب «قاطع برهان» نوشته است: «پارسي‌نژاد فرزانه‌اي بود از تخمة ساسانيان. پس از گردآوردن دانش، كيش اسلام گزيده و خود را عبدالصمد ناميده درسال يك هزار و دويست و بيست و شش هجري به طريق سياحت به هند آمده و به اكبرآباد كه پيكر پذيرفتن و خردآموختن  من هم در آن شهر خجسته بهر بوده است. دو سال به كلبه احزان من آسوده است ومن آيين معني آفريني و كيش يگانه بيني را از وي فراگرفته‌ام.»
باري بدين ترتيب، غالب در آگره به تحصيل پرداخت و در اثر صحبت و آموزش‌هاي شخصي به نام عبدالصمد كه ذكرش رفت، تمايل به تشيع و شعر پارسي يافته و اين دومي، اشتغال و هنر اصليش در باقي عمر بوده است. غالب همسري به نام امرء بيگم داشت و او را بسيار گرامي مي‌داشت. اما زندگي نامرادي را طي كرد. او صاحب هفت فرزند شد كه همگي در نوزادي وفات يافتند. سرانجام فرزند خوانده‌اي به نام عارف را برگزيد و او را بزرگ كرد.عارف ازدواج نمود و صاحب دو فرزند شد، اما ناگهان مرگ به سراغ عارف جوان آمد و او را نيز برد و غالب تا پايان عمر از اين اندوه رها نشد. غالب كه مشكلات مادي و مالي بسياري داشت، فرزندان عارف را نيز تمشيت مي‌كرد. در حقيقت پدر و عموي غالب، كارگزاران حكومتي بودند كه درجنگ كشته شده و مقرري محدود و اندكي براي خانواده آنان از سوي كارگزاران انگليسي حكومت هند شرقي برقرار شده بود. اين مقرري نيز مورد اختلاف خانواده بود و لذا غالب در لحظات زيادي از عمر خود، اسير فقر و گرفتاري‌هاي مالي و ناداري بوده است. غالب به كلكته و اندك مدتي هم  لكنهو مسافرت كرد و نهايتاً به دهلي رفت كه شهر همسرش امرء بيگم بود. در دهلي زندگي توأم با تنگدستي‌اي را طي كرد و سرانجام به پيري و پايان عمر رسيد. يكي از زندگينامه نويسان غالب نوشته است: «غالب در دوراني قدم به عرصه وجود گذاشت كه از يك طرف كمپاني هند شرقي با تسلط بر سواحل جنوبي شبه قاره هند و پاكستان به سرعت فرمانروايي خود را بر سراسر هندوستان آن روز گسترش مي‌داد و از طرف ديگر اختلاف فرمانروايان مغول (بابريان) كه مردم آنان را «پرندگان طلايي» نام داده بودند، هنوز در گوشه و كنار كشور از تكريم و احترام مردم برخوردار بودند اگر چه قدرت فرمانروايي آنها به افول گراييده بود. در حالي كه امپراتوري عظيم انگلستان هر روز نقشه تازه‌اي براي متصرفات بابريان طرح مي‌كرد، شاهزادگان مغول فارغ از سرنوشت شومي كه دست تقدير براي آنها رقم زده بود، به عيش و شادكامي خود مشغول بودند. در چنان احوالي، براي غالب، شاعر نوخاسته‌اي كه به ناچار بايستي به جانب اميران مغول و يا انگليسي‌ها متمايل مي‌شد، در حقيقت كاري بسيار مشكل بود... بزرگترين حادثه‌اي كه در آن زمان اتفاق افتاد، جنگ استقلال هند بود. خلاصه واقعه اين است كه پس از تسلط كمپاني شرقي بر سراسر شبه قاره، هندوان و مسلمانان به فكر افتادند كه با همكاري يكديگر بر فرمانروايان تازه شبه قاره (انگليسي‌ها) بشورند. اما انگليس‌ها كه خيلي زود از اين جريان آگاه شدند تمام نيروهاي خود را براي درهم شكستن اتحادي كه بين مسلمانان و هندوان پديدار آمده بود به كار انداختند...
... در اين كشمكش‌ها مركز اصلي دهلي بود و غالب هم در آن شهر اقامت داشت. انگليس‌ها نسبت به مسلمانان بسيار بدگمان بودند و آنان را عوامل اصلي اين قيام مي‌شناختند. بنابراين، پس از فرونشاندن غائله به گوشمالي آنهاپرداختند. غالب در دهلي به اين مصيبت گرفتار شد تا جايي كه جرأت بيرون آمدن از خانه را نداشت، زيرا انگليس‌ها در تعقيب او بودند.»2 غالب مدت‌ها مخفي زيست، يك بار دستگير و آزاد شد،ولي همواره تحت نظر بود و حتي يك بار هم به جرم قمار بازي به زندان افتاد و سرانجام به لحظه مرگ نزديك شد. او خود در سال 1277 هجري قمري، مرگ خود را پيش‌بيني كرد و حتي ماده تاريخي بدين شرح براي سنگ مزار خود سرود:
من كه باشم كه جاودان باشم          چون نظيري نماند و طالب مرد
ور بپرسند در كدامين ســال           مرد غالب؟ بگو كه «غالب مرد»
طبعاً عبارت «غالب مرد» برابر سال 1277 است. اما پيش‌بيني او هشت سال غلط بود و در دوم ذيقعده 1285 هجري، برابر با 15 فوريه 1869 ميلادي، شاعر پارسي‌گوي بزرگ دهلي درگذشت و او را بر درگاه خواجه‌ نظام‌الدين اوليا در دهلي به خاك سپردند.
غالب مردي جوانمرد و سخي بود و به تشيع و اهل بيت عصمت و طهارت سخت اعتقاد داشت، اما خوددار نبود و شراب زيادي مي‌نوشيد. گاهي بي‌نظم مي‌زيست و همسرش رابه فغان مي‌آورد، ولي در مجموع مردي خوش رو، باوقار و محبوب بود و در شاعري شايد سرآمد ناظمان عصر خود و طريق خاصي بود كه وي و معدودي از شاعران عصر وي برگزيده بودند.
آثار او در شعر فارسي، چنين است: كليات نظم فارسي (ميخانه آرزو)، سبد چين، سبد باغ دو در، دعاء الصباح، رساله فن بانگ. 
در نثر فارسي: كليات نثر فارسي (شامل پنج آهنگ، مهر نيم روز و دستنبو)، قاطع برهان (در نقد برهان قاطع)، درفش كاوياني، مآثر غالب، و متفرقات غالب.
آثار غالب در نظم اردو: ديوان اردو، قادرنامه، و بياض غالب.
در نثر اردو: عود هندي، اردوي معلّي، نادرات غالب، مكاتيب غالب، نكات و رقعات غالب، و نادر خطوط غالب. غالب71 قصيده فارسي دارد كه طولاني‌ترين آن 112 بيت و كوتاه‌ترينش قصيده‌اي 27 بيتي است؛334غزل، 12 مثنوي، تعدادي قطعه، رباعي، دو تركيب بند و يك ترجيع بند است. در نثر نيز نامه‌ها و آثار ديگر غالب ارزش بسيار دارد و او سبك زيبايي در نگارش داشته كه نشان از دانش و ذوق وي دارد. «سبك شعري غالب آميزه‌اي از سبك هندي و سبك‌هاي خراساني و عراقي است، يا به تعبير ديگر، پل ارتباطي دورة جديد و قديم شعر فارسي است و در آثارش ردّپايي از ادبيات كهن و نو به چشم  مي‌خورد، زيرا روزگار وي مقارن دوره بازگشت ادبي در شعر شاعران  ايراني بوده است... در اين هنگام در هند نيز  همين حركت و بازگشت ادبي آغاز شد و شاعراني مانند واقف غالاهوري، محمد علي حزين، قمر‌الدين منت،  سراج‌الدين آرزو، قتيل، مؤمن، شيفته  و غالب دهلوي كوشيدند تا خود را از پيچ  و خم‌هاي سبك هندي كنار كشند و شيوة شاعران گذشته، همچون مسعود سعد،‌ سنايي، اميرخسرو، فخرالدين عراقي و حسن دهلوي را زنده كنند كه در اين ميان غالب از پرچمداران بازگشت ادبي هند به شمار مي‌آيد. هر چند كه غالب و شاعران  روزگارش نتوانستند به يكباره پيچيدگي سبك هندي را ترك كنند، دست كم توانستند اعتدالي در سبك شعر پديد آورند، چنان كه با تركيب  سبك‌هاي هندي، خراساني و عراقي سبكي خاص آفريدند:
سخن ساده دلم را  نفريبد غالب
نكته‌اي چند زپيچيده بياني به من آر»3
عارف شاه جيلاني، يكي از متخصصان زندگي و شعر غالب در تك نگاري خود به زبان انگليسي درباره اخلاقيات غالب مي‌نويسد.« غالب از لحاظ عقايد مذهبي، مشربي وسيع داشت. به همة مذاهب احترامي گذاشت. مردم را  از هر‌طبقه و دسته و نژادي كه بودند دوست  مي‌داشت. نسبت به نيازمندان و محرومان مهربان بود و در حدّ توانايي به آنها كمك مي‌كرد. گاهي اتفاق مي‌افتاد كه لباس‌هايش را براي كمك به درمانده‌اي، مي‌فروخت و با پولش او را ياري مي‌داد. رفتارش با خدمتگزاران بسيار انساني بود. در بين هندي‌ها دوستان بي‌شماري داشت و به طور مساوي مورد احترام مسلمانان و هنديان و انگليسي‌ها بود. در مقام خدمت به دوستان، سر از پاي نمي‌شناخت. اگر براي آنها گرفتاري پيش مي‌آمد با جان و دل به كمك آنها مي‌شتافت و در غم و شادي آنها خود را شريك مي‌دانست.
در محافل ادبي عصر خود شاعري عزيز و محترم بود، اگر چه پاره‌اي از شاعران بر سر مسائلي با او اختلاف داشتند و اين اختلاف گاه ناشي از حسادت بود.4 غالب در صراحت بيان  فردي بي‌نظير بود، اگر كسي را دوست نمي‌داشت بدون هيچ واهمه‌اي نظر خود را بيان مي‌كرد...»5
«در بررسي آثار غالب به نكات زيادي بر مي‌خوريم كه بعضي از آنها ويژگي دارد و خاص خود او است و پاره‌اي ديگر مخصوص شاعران هندي است و عوامل اصلي آنها را بايد در تاثير محيط در طرز فكر، اخلاق و مذهب و سنت‌هاي اجتماعي جستجو كرد. به طور كلي سبك هندي كه بر باريك انديشي، آوردن مضامين دور از ذهن در شعر پايه گذاري شده و اين جمله، كم و بيش در تمام آثار شاعران هندي جلوه‌گراست. در اشعار غالب نيز به طريق اولي، اين تاثير مشاهده مي‌شود:
ما نبوديم بدين مرتبه راضي غالب
شعر خود خواهش آن كرد كه گردد فن ما
معني غريب مدعي و خانه زاد ماست
هرجا عقيق نادر و اندر يمن بسي است
ديگر ز ساز بي‌خودي ما صدا مجوي
آوازي از گسستن تار خوديم ما
غالب چو شخص و عكس در آئينه خيال
با خويشتن يكي و دچار خوديم ما
غالب نه تنها از لحاظ مضامين شعري از سبك هندي پيروي كرده،  بلكه  در وزن  و قافيه نيز  سبك گويندگان هندي را دنبال نموده است... در اشعار غالب مضامين فلسفي بسيار ديده مي‌شود و آن نيز ويژگي ديگري از سبك هندي است كه در شبه قاره و پاكستا از قديم‌ترين زمان‌ها وجود داشته است. اين شعرها از يك قصيدة غالب انتخاب شده است:
صور كون نقوش است و هيولا صفحه
صفحه عنقاست چه گويي زنقوش الوان
هستي محض تغيّر نپذيرد زنهار
 حرف الان  كماكان ازين صفحه بخوان
هم‌چنان در تنق غيب ثبوتي دارند
به وجوي كه ندارند زخارج اعيان
 پرتو و لمعه نداني كه بود جز خورشيد
موج و گرداب نسنجي كه بود جز عمان
عامل از دات جدا نبود و نبود جز ذات
هم چو رازي كه بود در دل فرزانه نهان
به سخن زنده جاويد شدم داد آن است
كاين سوادي است كه در وي بود از مرگ امان».6
شبلي نعماني درباره شيوة شعر وي آورده است: « در ابتدا بر اثر متعابعت از بيدل به راه غلط افتاده بود. ليكن پيروي از كليم، نظيري، طالب آملي و عرفي وي را حفظ كرد. وي قالب قصيده، اسلوب قدما و متوسطين را اختيار نمود، اگرچه دراكثر قصايد وي بدعت‌هاي متأخرين، حتي‌ خامي‌هاي آن يافت مي‌شود؛ ليكن در آخر، همة اين پيچيدگي‌ها و نا‌‌تراشيدگي‌ها از بين رفته، به‌كلي رنگ سخن استادان به خودگرفت. در طبع ميرزا غالب، مادة اجتهات وجدت به منتها درجة شدت وجود داشت و از اين رو هر چه به واسطة پيروي از قدما نهايت درجه احتياط مي‌نمود، با اين حال شيوة خاص خود را هم از دست نمي‌داد.» به اعتقاد اغلب ادبا و منتقدان، « غالب به زيبايي و علو سبك شهرت يافته است» و او را صاحب سبكي خاص مي‌شناسند، چنان‌كه خود‌گويد:
به فن شعر چه نسبت به من نظيري را
 نظير خود به سخن هم منم، سخن كوتاه»7
«غالب درشعر اردو نيز نخست پيرو سبك شعر ميرزا عبدالقادر بيدل عظيم‌آبادي و سپس پيرو ميرتقي ميرشاعر اردوسرا بود. وي را از جهت علو مقامش در ادبيات اردو در شبه قاره هند، شهنشاه سخن ناميده‌اند. بيشترين شهرت و معروفيتش به سبب مجموعة اشعار هزار و دويست بيتي اردوي او است كه او را سرآمد سخنوران آن سامان كرده است و اين شهرت به درجه‌اي است كه ديوان شعر او را در رديف ريگ‌‌ودا، ازكهن‌ترين نوشته‌هاي مقدس مذهب هندويي يا برهمني دانسته‌اند. برخي ابيات اشعار اردوي وي مثل ساير در آن زبان شده است؛ نثر اردوي او نيز در نامه‌هايي كه بدان زبان به دوستان و شاگردانش مي‌نوشت، محبوبيت او را دوچندان كرد. نامه‌هاي او سبب شد كه شيوة نامه‌نگاري به زبان اردو تغيير يابد و مردم به جاي به كار بردن جملات رسمي و بي‌روح، زبان روزمره را در نوشتن نامه اختيار كنند. وي را در زمينة‌ نامه‌نويسي به زبان اردو مخترع سبكي منفرد دانسته‌اند. غالب معتقد است كه زبان را بايد از مردمي كه به آن زبان صحبت مي‌كنند آموخت و به نظر او ملاك و معيار اصالت زبان فارسي مردمان ايران هستند.»8
اگر چه غالب در شعر فارسي به تتبع شاعران ايراني رفته ولي در حقيقت نمي‌توان او را شاگرد كسي خواند... در شعر فارسي خويش كسي را مورد مشورت خود قرار نداد و تنها از ذوق فطري خويش كمك گرفت و اين فن را خود حاصل كرد و به مرحلة كمال رسانيد. او شاعري خود را در زبان فارسي موهبتي الهي مي‌داند و معتقد است كه به توقيع مبداء فياض برملك سخن پادشاهي يافته است... تأثير اساطير ايراني و فرهنگ زردشتي در سخن  غالب نشانگر تعلق خاطروي به تمدن و فرهنگ و پيشينه‌هاي فكري ايرانيان مي‌باشد. از آن جمله است واژه‌هاي «زندخواني»، «آتش پرستي»، «مغ»، «آتشكده»، «لهراسب»، «جمشيد»، «سياووش»، «زردشت» و اين ابيات:
گرمسلماني يكي بين ، زرد هشت است آن كه او
  اختلافي درميان ظلمت و نورافگند
يا: شرار آتشِ زردشت در نهانم بود
  كه هم به داغ مغان شيوه دلبرانم سوخت
يا: كهنه تاريخي داغم نفسم شعله‌ورست
  شرح كشاف صد آتشكده از بردارم
طنز‌پردازي و لطيفه‌گويي غالب نيز رنگ ايراني به خودگرفته است. او در نامه‌‌اي كه به يكي از دوستان خود به مناسبت درگذشت همسرش مي‌‌نگارد، اين بيت را مي‌نويسد:
زن نوكن اي دوست در هر بهار            كه تقويم پارينه نايد به كار
و در يكي از رباعي‌‌هاي خود چنين مي‌سرايد:
آن مرد كه زن گرفت دانا نبود              از غصه فراغتش همانا نبود
دارد به جهان خانه وزن نيست درو         نازم به خدا چرا توانا نبود
او در نامه‌اي خطاب به مردي كه براي فريضة حج عزم سفركرده است مي‌نويسد:
اي آن كه به راه كعبه رويي داري         نازم كه گزيده آرزويي داري
زين گونه كه تند مي‌خرامي دانم       در خانه زنِ ستيزه جويي داري
و آن زمان كه از دختران انگليسي سخن به ميان مي‌آورد چنين مي‌سرايد:
گفتم: اين ماه پيكران چه كس‌اند؟
گفت: خوبان كشور لندن 
گفتم: اينا مگر دلي دارند؟
گفت: دارند ليكن از آهن
و راه گريز از نماز و روزه را بدين‌سان به طنز بيان كرده:
در عالم بي‌زري كه تلخ است حيات
  طاعت نتوان كرد به اميد نجات
اي كاش زحق اشارت صوم و صلات
  بودي به وجود مال چون حج و زكات9
باري، خلاصة كلام اين كه غالب يكي از برجسته‌ترين پارسي‌گويان در پاكستان و شبه قاره بوده و شعر و نثر پارسي وي، دركنار آثار اردوي وي، او را به يكي از برجسته‌ترين چهرة ادب اين منطقه بدل ساخته است. در اينجا نمونه‌هايي از نثر و شعر او را مي‌آوريم كه بيانگر سبك نثر و شيوة نظم اين شاعر باقريحه و صاحب فضل است:
1ـ  نمونه نثر ساده: «... از رودكي و فردوسي گرفته تا حكيم سنايي و انوري و خاقاني و غيره، شعراي فارسي در يك گروه مي‌باشند و كلام ايشان با اندك تفاوت وضعي مشابه و مشترك دارد. آن‌گاه حضرت سعدي شيرازي به عنوان مبتكر طرزي خاص نمودار شد. ديگر فغاني است كه واضع و مبتدع‌اندازي ويژه‌اي مي‌باشد. روش فغاني را عرفي و نوعي و نظيري و غيره ترقي داده‌اند و بارك الله قالب شعر ازين روش فكرزا جان گرفته است. پيروان بعدي روش مذكور البته سلامت بيان، رواني‌گفتار و سهل‌گويي را ترك گفته‌اند. در ميان گروه اخير حكيم شفايي و قدسي مشهدي و سليم تهراني و صائب را مي‌توان نام‌برد. پس شعر به سه روش مي‌باشد، خاقاني و امثال او، سعدي و پيروان وي و كساني نظاير و پيروان صائب تبريزي...»10 2 ـ نمونه نثر مصنوع: «... و آموزگارانه در من نگريستند. شيخ علي‌حزين به خنده زيرلبي بي‌راه روي‌هاي مرا در نظر جلوه‌گر ساخت و زهرة نگاه طالب آملي و برق چشم عرفي شيرازي، ماده آن هرزة جنبش‌هاي ناروا را در پاي راه پيماي من بسوخت، ظهوري به سرگرمي گيرايي نفس حرزي به بازو، توشه‌اي به كمرم بست و نظيري لاابالي خرام به هنجار خاصه خودم به چالش آورد.»11
* پي نوشتها در دفتر مجله موجود است.

 

 

در آن است آنچه در آن است

PDF چاپ نامه الکترونیک

در آن است آنچه در آن است

گفت و گو با کريم زماني
منيره پنج تني

استاد کريم زماني در ادامه ي پژوهش هاي شان بر آثار مولوي، رو به شرح کامل «فيه ما فيه» آورده اند. «فيه ما فيه از حيث پختگي و نوع مضامين به مثنوي معنوي بسيار نزديک است و با ديوان غزليات نيز همخواني هايي دارد. ص 19» از آن جايي که اين اثر نخستين شرح کامل از فيه ما فيه است، بر آن شدم تا با استاد زماني درباره اين اثر گفت و گو کنم. شرح کامل کتاب فيه ما فيه را انتشارات معين در 662 صفحه منتشر کرده است.
***
پيش از هر چيز مي خواهم از شما درباره ي نام کتاب بپرسم. «فيه ما فيه» به چه معناست و چه کسي اين نام را براي اين درس ها و خطابه ها انتخاب کرده است؟
 يعني «در آن است آنچه در آن است» اين نامگذاري از آن روست که بگويند اين کتاب، يعني فيه ما فيه با کتاب هاي مرسوم که فصل بندي و عنوان بندي منظمي شده و مقدمه اي دارد و مطالب زنجيره وار در پي هم مي آيد، بکلي فرق دارد. بلکه کتابي است که گام به گام با رويدادها پيش رفته و به مناسبت هر رويدادي مطلبي گفته شده است. بنابراين نبايد از اين کتاب توقع داشت که مانند کتب رايج باشد. از آن رو که محتوايش عجيب است، نامش نيز عجيب انتخاب شده. اما اين نامگذاري احتمالاً از طرف بهاء الدين ولد (فرزند ارشد مولانا) و ياران خاص او صورت گرفته است.

 فيه ما فيه کتابي است به نثر که از موضوعات گوناگون تشکيل شده است. ابتدا بفرماييد اين اثر نسبت به ديگر آثار مولانا چه رتبه زماني دارد؟
از سياق متن فيه ما فيه و قرينه هاي مختلف تاريخي و تذکار بعضي از وقايع بر مي آيد که اين اثر از حيث زماني پا به پاي مثنوي و تا حدودي غزليات پيش مي رفته است. مولانا روحي درياصفت داشته. دريا گاه آرام است و گاه طوفاني. در وقت آرامش، غالباً به مثنوي و گفتارهاي فيه ما فيه و بعضاً مکتوبات مشغول بوده. و در وقت طوفاني شدن، غزليات را مي گفته است.

اين اثر را از نوع «مجلس گويي هاي صوفيانه» برشمرده ايد. اين به چه معناست؟
 مجلس گفتن در لغت يعني وعظ گفتن. و مجلس گويي از شيوه هاي تعليمي همه اديان بوده و هست. منتهي مجلس گويي صوفيان، نوعي خاص از اين شيوه تعليمي بوده که يا وجد و ذوق و شور و حال نيز همراه مي شده و گاهي نيز به لطايف گويي تبديل مي شده است. يعني آيه با حديثي را مرتجلاً مطرح مي کردند و شيخ خانقاه با زباني تأويلي و ذوقناک پيرامون آن مطالبي مي گفته که غالباً مورد قبول ارباب عمائم نمي افتاده و زبان به اعتراض گشوده مي شده است. صوفيه کلاً فرهنگ شان گفتاري و شفاهي بوده و به نوشتن تمايلي نداشته اند. غلبه گفتار بر نوشتار در تصوف از آن روست که عرفان و تصوف با قلب سروکار دارد و نه فقط با ذهن. ذهن غلط انداز است. همينکه محفوظاتي در اتاق ذهن انبار شد آدم خيال مي کند که کار تمام است و کمال معنوي حاصل شده است. در حالي که چه بسا همين محفوظات حجاب اکبر باشد. براي همين است که رويکرد تعليمي مولانا نقش زدن نيست، صيقل زدن است
پس چو آهن گرچه تيره هيکلي          صيقلي کن صيقلي کن صيقلي
پس حضور شاگرد در برابر انسان کامل بهتر از سياهه واژگان او را به مقصد مي رساند. «يک جلوه ديدار بِه از دامنِ دينار»

چرا در نسخ قديمي اين اثر را «اسرار الجلاليه» ناميده اند؟
 اسرار جلاليه به دو وجه قابل تفسير است: يکي آنکه در اين کتاب اسرار حضرت ذوالجلال بازگو شده، و ديگر آنکه اسرار عرفاني اين کتاب از تراوشات روحاني جلال الدين محمد بلخي رومي است. در ابتدا معروف به «مقالات» و «اسرار جلاليه» بوده و بالاخره نام «فيه ما فيه» بر آن قطعي شده است.
 
فيه ما فيه چه شباهت ها و تفاوت هاي با «مجالس سبعه» دارد؟ و همچنين در ادامه بفرماييد نسبت فيه مافيه به ديگر آثار مولوي چگونه است؟ به ويژه در مقايسه و نسبت با مثنوي معنوي؟
 مجالس سبعه (هفت نشست عرفاني و اخلاقي) مربوط است به زماني که هنوز مولانا و شمس به يکديگر نرسيده بودند و آن تحولات غريب روحاني در مولانا پديد نيامده بود. شيوه کار در اين کتاب اينست که ابتدا خطبه اي عربي به سبک خطيبان در حمد خداوند مي آيد و سپس مناجاتي به فارسي در پي آن. و آنگاه نقل حديثي و تفسير آن توأم با حکايت و تمثيل. در مجالس سبعه آن شور و حالي که در مثنوي و خصوصاً غزليات هست ديده  نمي شود. و فيه ما فيه مشتمل است بر مطالبي گوناگون که سبب آن گفتارها، برخي از وقايع روزگار و با سؤالات شاگردان و مريدان بوده است. مطالب فيه ما فيه تاريخ مند است. در واقع آينه تاريخي عصر مولاناست و از اين نظر نيز خيلي اهميت دارد. حال آنکه مطالب آثار بسياري از عارفان در خلأ تاريخي فراهم آمده است و هيچ اشاره اي به وقايع عصر خود ندارند. انتزاعي محض است. فيه ما فيه شبيه ترين اثر به مثنوي است از حيث محتوا. اصلاً مي توان گفت که حاشيه نويسي و تعليقي است بر مثنوي. و بسياري از مطالب آن تفصيل اجمال هاي مثنوي است، و گاه اجمال تفصيلات آن. حتي از مولانا در فيه ما فيه سوال شده که منظور شما از اين بيت که مي گوييد: «اي برادر تو همان انديشه اي» چيست؟ و مولانا جواب مي دهد که منظورم از انديشه همين افکاري که زاييدة عقل بحثي و جدلي است نيست. بلکه انديشه اي مخصوص است که از روي ناچاري با لفظ انديشه بيان شده. اگر فيه ما فيه را نخستين تفسير و شرح مثنوي هم بدانيم ايرادي ندارد.

 فيه ما فيه و بقيه ي آثار مولوي به شيوه «امالي» ثبت شده اند. اگر امکان دارد اندکي درباره اين روش براي ما شرح دهيد؟
 امالي جمع املاء است و املاء يعني مطلبي را شفاهاً بگويي و ديگري آن را ديکته وار بنويسد. تقرير و تقريرات هم به همين معني است. شيوه اي بوده است در قديم براي انتقال دروس. استادان مطالب خود را شفاهاً مي گفتند و شاگردان اين تقريرات را مي نوشتند. بعدها همان تقريراتِ نگاشته شده به صورت يک کتاب در مي آمد. شيوة امالي در همه عرصه هاي فقهي، کلامي، فلسفي و عرفاني داير بوده است.
 
در اين شيوه چه اندازه احتمال خطا چه در ضبط صورت و چه در انتقال محتوا وجود داشته است؟ به عبارت ديگر چقدر امکان دارد آثاري که به دست ما رسيده در بخش هايي به مولوي تعلق نداشته باشد؟

 البته اين شيوه نيز آفات و اشکالات خود را داشته. گاه مطلب درست شنيده نمي شده و يا درست شنيده مي شده ولي درست نوشته نمي شده است. گاه کاتب مطلب منسوخ را شنيده ولي مطلب ناسخ را نشنيده است. يعني از تجديدنظر استاد بي اطلاع بوده است. گاه قلم تندنويس از گفته هاي استاد عقب مي افتاده و در نتيجه مطالب به صورت گسيخته و پاره پاره از آب در مي آمده است. مثلاً مقالات شمس يکي از بارزترين اين نمونه هاست. گنگي اين متن علاوه بر علل ديگر به اين گسستگي ها نيز باز مي گردد. در امالي، لحن گفتار و آهنگ کلام ساقط مي شود حال آنکه شنيدن لحنِِ کلام زمين تا آسمان با نشنيدن آن تفاوت دارد. چون لحن کلام به فهم معني خيلي کمک مي کند که آيا تعجبي است، استفهام انکاري است، استفهام تقريري است، طنز است و غيره و غيره. همچنين در آثار گفتاري و امالي امکان جعل نيز بيشتر از آثار نوشتاري است. اين جعليات و الحاقات را در نسخه هاي متعدد مثنوي و ديوان و ساير کتب شاهد هستيم. کاتبان به سليقه خود ابيات را تغيير مي دادند و حتي مطالبي از خودشان هم اضافه مي کردند. مثلاً مولانا در حکايت لقمان و خواجه اش مي گويد لقمان بُرش هاي خربزه را که خواجه اش به اومي داد با اشتهايي تمام مي خورد. حال آنکه آن خربزه مانند زهر هلاهل تلخ و آزار دهنده بود. و چون خواجه اشتهاي لقمان را ديد به هوس افتاد و خواست که آخرين بُرش خربزه را خودش بخورد. همين که به دهان گذاشت از تلخي آن چهره اش در هم رفت و با تعجب به لقمان گفت: چگونه اين همه خربزه ي تلخ را خوردي؟ جواب داد: ديدم شرط مروّت نيست که از دست تو عمري نعمت خورده ام و حالا براي يک تلخي اظهار ناخرسندي کنم.
مولانا به اينجاي داستان که مي رسد مي گويد:
از محبّت تلخ ها شيرين شود                از محبت مس ها زرين شود
و دو بيت ديگر هم در همين رديف مي آورد که عشق و دوستي خاصيت تبديل گري دارد. ادني را به اعلي تبديل مي کند.  کاتبان وقتي ديده اند که محبت مي تواند تلخ را شيرين کند و مس را طلا، و دردها را شفا دهد، و نيز مي تواند مُرده را زنده کند و شاه را بنده، پس چرا نتواند کارهاي ديگر کند، لذا نشسته اند و بافته اند که بله:
از محبّت خارها گُل مي شود!           از محبّت سرکه ها مُل مي شود!
از محبت دار، تختي مي شود!              از محبت بار، بختي مي شود!
از محبت نار، نوري مي شود!            از محبت ديو، حوري مي شود!
از محبت نيش، نوشي مي شود!          از محبت شير، موشي مي شود!
و همينطور بافته اند و جلو رفته اند! بندة خدا مولانا فقط دو سه نمونه آورده که مطلب اصلي را جا بيندازد، ولي کاتبان پشت سر هم مي گويند از محبت فلان چيز، بهمان چيز مي شود. حال آنکه اگر ادامة مثال لازم بود خود مولانا بهتر از هر کس و بيشتر از هرکس مي توانست ادامه دهد.

اين مسأله در ديوان غزليات چگونه است؟
 در ديوان غزليات هم همينطور است، بلکه چند درجه شديدتر. چون کتابتِ آن حدوداً يک قرن پس از رحلت مولانا صورت گرفته. و در اين صد سال چه بسا غزلياتي که مفقود شد و چه بسيار الحاقيات که ساخته شد. فيه ما فيه نيز همينطور. قديم ترين نسخة آن پنجاه سال پس از وفات مولانا صورت گرفته. پس طبيعي است که اِسقاط و الحاق داشته باشد. همينجا بايد گفت که وظيفه مصحح نسخه ها فقط اين نيست که پاورقي را پُر کند از نسخه هاي بدل. اين ها به چه درد خواننده مي خورد، جز حيراني و خستگي! مصحح نبايد خيال کند که همينکه طول و عرض صفحات نسخه را با خط کش اندازه گرفت و فاصله سطرها را تعيين کرد و نوع کاغذ و ترنج ها و تذهيب هاي آن را متوجه شد، کار تمام است. بلکه مصحح بايد بر محتواي اثر وقوف کافي داشته باشد. و اگر احياناً نسخه اي يافت که مقداري اضافه داشت زود ذوق زده نشود که کشف غرائب کرده. بلکه محتوا را بايد حلّاجي کند و آن ها را به محک سبک شناسي و تحليل درون متني بزند تا معلوم شود عيار اين اضافات چيست؟! چه بسا اين اضافه ها ارزش محتوايي نداشته باشد و از بافته هاي کاتبان بي سواد باشد. و چاپ آن بر تاريکي ها بيفزايد و چهرة بزرگاني همچون مولانا را مخدوش کند.

نکته جالبي به ذهنم خطور کرد که مخاطبان درس هاي فيه ما فيه چه کساني بودند؟
 مخاطبان مولانا را طيفي وسيع از همة قشرهاي اجتماعي تشکيل مي دادند. عالم و عامي، کاسب و مدرّس در مجلس او حاضر مي شد. اين همه تمثيلات براي چيست؟ براي آنکه عموم مستمعان بهره مند شوند و نه خواص.
اين مثل چون واسطه ست اندر کلام         واسطه شرط است بهر فهم عام
عرفان مولانا و سبک بيان او با بزرگاني که فقط در کليشة اصطلاحات غريب حرف زده اند فرق اساسي دارد. عرفان مولانا عرفان اصطلاح زده نيست. آنقدر تجربه هاي روحاني او شفاف و زنده و به دور از اوهام بوده که نيازي به استعمال اصطلاحات دشوار نداشته است. معاني را عريان بيان کرده و زرة سنگين اصطلاحات را کنار گذاشته است. انصافاً چه کسي تا به حال توانسته است با منازل السائرين، سير و سلوک کرده باشد آن هم به آن ترتيباتي که آمده؟! مولانا عرفانيات را از ابرهاي وهم آميز آن بيرون آورده و به متن زندگي مردم وارد کرده است. و يکي از دلايل قطعي استقبال از آثار مولانا همين بوده و هست. از محقّق گرفته تا عموم به آثار او علاقمندند. ولي حالا برويد سراغ دشوارگويان و مغلق نويسان، چه دردي را دوا کرده اند؟!

اين که شما در مقدمه کتاب  فيه ما فيه گفته ايد «...مطالبش نغز و نثرش زيبا و دلکش است و از صنايع تکلف بار ادبي در آن خبري نيست ص 18» آيا به مخاطبان اثر هم بازمي گردد؟ يعني با در نظر داشتن آن ها اين روش را برگزيده است؟
روش مولانا اينست که مطالب دشوار را ساده کند، نه بالعکس. بعضي ها لقمه را دور سر مي چرخانند و مادون قرمز را به ماوراي بنفش تبديل مي کنند و اسمش را مي گذارند عمق مطلب!

چرا در مقدمة کتاب بهترين چاپ فيه ما فيه را متعلق به استاد بديع الزمان فروزانفر دانسته ايد؟
 به طور نسبي بله همينطور است. يادمان باشد که اين کار حداقل به شش دهه قبل باز مي گردد.

 نکتة قابل توجه درباره اثر شما اين است که نخستين شرح کامل از فيه ما فيه محسوب مي شود. تا جايي که مي دانم سه گزيده ي همراه با شرح و توضيح از دکتر حسين الهي قمشه اي، دکتر محمد علي موحد  پيش از اين چاپ شده ولي هيچکدام شرح کامل نيست. چه شد که تصميم به شرح کامل اين اثر گرفتيد؟

 متون مادر به منزلة هويت تاريخي و فرهنگي و معرفتي ماست. پس چه بهتر که همة اجزايش تفسير گردد نه فقط بخشي از آن. البته شرح تمامت متن کاري دشوار است. ولي وقتي که نام گزينه بر آن نهاديم دستمان باز مي شود که خود را با مشکلات آن دست به گريبان نکنيم.

شيوة کار شما در شرح نويسي و استفاده از منابع چه بود؟
شيوه بنده در نوشتن شرح، پاي بندي به متن است. از چهار چوبة متن دور نمي شوم. سعي مي کنم با قرينه هاي روشن و چراغ حجّت و دليل، مطلبي نوشته شود. والّا هر چيزي را مي توان به بهانة شرح داخل کتاب کرد، شرح نويسي با خطابه و سخن راني فرق دارد، خصوصاً سخن راناني که از اين شاخ به آن شاخ مي روند و سرانجام معلوم نمي شود که چه گفته اند! شرح بايد در متن مستهلک شود نه بالعکس. مطلب ديگر نگاه تاريخي و دنبال کردن پيش زمينه هاي هر فکر است. خيلي ها مي آيند و بزرگان انديشه را به صورت ذهني و انتزاعي تحليل مي کنند که مثلاً فلان انديشور ناگهان به کشف فلان مطلب نايل شد. حال آنکه آنان نيز فرزندان زمان خود بوده اند و بر سر سفرة گذشتگان خود نشسته اند.

 

 

معرفي كتاب

PDF چاپ نامه الکترونیک

معرفي كتاب

منيره پنج تني

سنجش سنت
 ارزيابي مکتب سنت گرايي بر پايه
 انديشه هاي سيد حسين نصر
منصور مهدوي
اشراق حکمت
چاپ اول: 1391، 450 صفحه

آراي سيد حسين نصر با اين که موافقان و مخالفان بسياري دارد اما از آن دست انديشه هايي است که به هر حال افکارش تنور نقد و نقادي را روشن نگه مي دارد. منصور مهدوي نيز يکي از کساني است که کوشيده به تحليل و نقد آراي سيد حسين نصر بپردازد. او در اين باره نقدش مي گويد: «مي کوشم ضمن بيان دقيق اسلوب و اجزاي به هم پيوسته تفکر سنت گرايي و ارائه تصويري درست بر مبناي آراي استوانه هاي اين مکتب مانند گنون و شوان و احيانا کوماراسوامي، نمايي درست از اين تفکر بنمايانيم. ص 15»  مهدوي براي اين نقد کليدي ترين مفهوم را سنت مي داند: «سنت يکي از محوري ترين مفاهيم انديشه سنت گرايان است، به گونه اي که همه مفاهيم مطرح در مجموعه فکري آنان به گونه اي با اين انديشه محوري ربط مي يابد و هر يک به نحوي بازگو کننده ي اين نقطه پرگاري فکر آن هاست. ص 15»
مولف اهميت بررسي افکار نصر را از اين جهت ضروري مي داند که او در تبيين افکار سنت گرايي در کشور ما جايگاهي برجسته يافته و از آن رو سنت را با خوانش اسلامي بيان مي کند؛ او چنين ادامه مي دهد که «در خارج از کشور و هم در جهان اسلام و هم در غرب، دکتر نصر را به مثابه ي يک اسلام شناس مي شناسند. از اين رو لازم است در بازخواني افکار او، نسبت نظام فکري او را با اسلام نيز بسنجيم. ص 16»
کتاب «سنجش سنت: ارزيابي مکتب سنت گرايي بر پايه انديشه سيد حسين نصر» از هفت فصل با نام هاي: بسترهاي سنت گرايي، بررسي اشتراک لفظي سنت، سنت در انديشه ي سنت گرايان، مولفه هاي سنت گرايي، حکمت خالده، نقد تجددگرايي، هنر، وحدت متعالي اديان تشکيل شده است. کتاب در آخرين بخش خود مشتمل بر جمع بندي از مطالب ارائه شده است.

لايب نيتس
نيکولاس جالي
سيد مسعود حسيني
نشر: ققنوس
چاپ اول: 1391، 382 صفحه

لايب نيتس يکي از فيلسوفان مهم سنت فلسفي غربي است و بسياري هم او را فيلسوفي ديرياب و دشوار توصيف کرده اند. نيکولاس جالي درباره او مي گويد: «دو تا از مشهورترين آموزه هاي فلسفي وي به گونه اي هستند که ممکن است در بدو امر بسيار نا مأنوس و نامقبول به نظر برسند: به همين دليل بسياري از خوانندگان فلسفه لايب نيتس زماني که با نظريه مونادها و اين قضيه که جهان فعلي بهترين جهان در ميان تمامي جهان هاي ممکن است روبرو مي شوند نمي توانند بر مقاومت اوليه ي خويش نسبت به اين آرا فايق آيند. ص 21» مولف اين اثر لايب نيتس را به دو دليل عمده فيلسوفي فوق العاده دشوار معرفي مي کند: نسخت اين که دو مورد از معروف ترين آراي فلسفي يعني نظريه مونادها و نظام احسن «به نظر غريب و غير معمول مي رسند. ص 37» دوم اين که لايب نيتس هرگز شاهکاري در کتابت خلق نکرد و «مي بايد آرا و انديشه هاي فلسفي او را از خلال تعداد بي شماري نامه و رساله بيرون کشيد. ص 37» مولف در اين اثر مي کوشد تفسيري روشنگر، آسان و در عين حال نظام مند و جامع از انديشه ي لايب نيتس ارائه کند و به همين خاطر است که کتاب نيکولاس جالي براي افرادي که آشنايي اندکي با اين فيلسوف دارند، مي تواند سودمند باشد. مولف مقدمه ي مهمي بر کتاب نوشته و در آن علل دشواري انديشه لايب نيتس و اساس انديشه ي او را بررسي کرده است. پس از مقدمه کتاب از هشت بخش تشکيل شده است که عبارتند از: لايب نيتس: زندگي و آثار، مابعدالطبيعه جواهر: وحدت و فعاليت، نظريه مونادها، نفس، شناخت و تصورات، اختيار بشري و اختيار الهي، مساله شر، اخلاق و سياست، ميراث و تأثير. مولف در پايان هر بخش منابعي را براي مطالعه بيشتر در اختيار خواننده قرار داده است.

فلسفه پيش سقراطي
کاترين آزبورن
گلناز صالح کريمي
نشر: ماهي
چاپ اول: 1390، 192 صفحه

کاترين آزبورن درباره ي علت علاقه ي ما به فيلسوفان پيش سقراطي چنين مي گويد: «علت علاقه ي ما به اين نخستين متفکران تنها به سبب تأثيرشان بر فيلسوفان مهم بعدي نيست، جذابيت آن ها به سبب موضع خودشان در برابر پرسش هاي اساسي تمام دوران ها نيز هست. آن ها خود را «فيلسوف» نمي نامند و اصلا «فلسفه» به عنوان يک رشته ي خاص مطالعاتي در ميانشان غايب بود. ص 12» شايد به طور خلاصه تر مي توان مهم ترين پرسش اين فيلسوفان را چنين بيان کرد: «بودن چيست؟» آزبورن در اين کتاب نگاهي تاريخي ندارد و به همين دليل فيلسوفان را دسته بندي نکرده است. او فصل نخست را «کلمات از دست رفته، جهان هاي فراموش شده» ناميده و به بررسي آراء و انديشه هاي امپدوکلس پرداخته است. مولف در فصل دوم با نام «معماي اصل نخستين» مي خواهد خواننده را متقاعد کند که داستان هاي افراد درباره فلسفه پيش سقراطي، بيشتر تصويري است که دوست دارند تاريخ فلسفه داشته باشد تا آنچه به واقع اتفاق افتاده است. کتاب در فصل سوم به ناسازه هاي بغرنج زنون مي پردازد که هدفش خالي کردن زير پاي عقل بود. در فصل چهارم به مسأله ي نمود در برابر واقعيت پرداخته شده و در همين فصل کسنوفانس، مليوس، آناکساگوراس و دموکريتوس به کوتاهي بررسي شده اند. انديشه هاي هراکليتوس موضوع اصلي فصل پنجم است و فصل ششم به پيروان فيثاغورس اختصاص دارد. آزبورن آراي سوفسطاييان در فصل هفتم مورد بررسي قرار داده است. پايان بخش کتاب «سخن آخر» نام دارد. اين مردان حکيمي که در اين کتاب بررسي شده اند فيلسوفاني تک بعدي نبوده اند «بلکه آن ها اغلب در طرح مسائل مربوط شناخت، واقعيت و حقيقت پيشرو بودند و هم اين که همزمان به بينش هاي جديدي در زمينه رياضيات، نجوم، فيزيک، سياست، دين و اخلاق دست يافته اند. ص 15»

سيبّي و دو آينه
 در مقامات و  مناقب عارفان فره مند
قاسم هاشمي نژاد
نشر: مرکز، چاپ اول:1391، 784 صفحه

قاسم هاشمي نژاد در کتاب « سيبّي و دو آينه: در مقامات و مناقب عارفان فره مند» بر اين نظر است که عارفان فره مندي که ويژگي هاي نيکويشان مبنايي براي نگارش اين اثر شده است، صرف نظر از هويت زميني شان همگي يکسانند؛ او چنين ادامه مي دهد که «اگر از گوناگوني نام ها بگذريم که هم سبب شناسايي و هم سبب تمايز آن هاست، در واقع از يک تن واحد، از يک روح رهايي يافته، سخن مي گوييم: يک سيب تکثير شده در ديدار دو آينه.» اين اثر از دو «بهره» تشکيل شده و هر بهره مشتمل بر زندگي عارفان مختلف است. نويسنده به طور مشترک درباره هر عارف به «سرنگاشت، روايت ها، کمينه ها و گزيده گوئي ها» مي پردازد. در بهره نخست چهارده عارف با نام هاي اويس قرني، حسن بصري، حبيب عجمي، مالک دينار، معروف کرخي، بايزيد بسطامي، ذوالنون مصري، ابراهيم ادهم، فضيل عياض، سري سقطي، جنيد بغدادي، بشر حافي، رابعه عدويه، ابوبکر شبلي بررسي مي شوند. مولف در بهره دوم به ابوالحسن نوري، رويم، احمد محمد بغدادي، ابوعلي رودباري، حسين منصور حلاج، ابوعبدالله خفيف شيرازي، ابوالحسن خرقاني، ابوسعيد ابي الخير ميهني، احمد جام نامقي، جلال الدين محمد بلخي مي پردازد. هر بهره مشتمل بر پيشگفتاري است؛ پيشگفتار نخست «پاره يي توضيح پيرامون پيوندهاي توحيد و طبيعت» و پيشگفتار دوم «پيرامون روز ميثاق» نام دارد. مولف در بخشي از پيشگفتار نخست چنين مي گويد: «زبانزدهاي حکمت آميز که به جاودان خرد موسوم اند، حقيقتا زنده و جاويدند. آن ها گوهري آسماني دارند، چرا که حاصل تجربه يي معرفت آميزند و در همان حال نه مقيد به زمانند و نه مشروط به مکان. هموارگي و همگاني و همه گاهي هستند.» همچنين بخش فهرست هاي اين اثر مشتمل بر فهرست آيات، احاديثو عبارات عربي، شعرها و مصراع هاي عربي و فارسي است. 

ايران و ايرانيان در متون مقدس
حميد يزدان پرست
ناشر: اطلاعات
چاپ اول: 1391، 1112 صفحه

حميد يزدان پرست در اين کتاب به حضور ايرانيان در متون مقدسي چون اوستا، تورات، انجيل، قرآن و حديث مي پردازد. او در اين باره مي گويد: «بخش مهمي از اوستا به ايران و ايرانيان، توران، و تورانيان و سرزمين ها و مردمان ديگري همچون اقوام خيون، داهي، سيريم و غيره اختصاص دارد. در تورات و ملحقاتش (عهد عتيق) با اقوام و ملل سرزمين هاي بسيار متنوعي روبرو مي شويم از قبيل: آرام و آراميان، ادوم، اردن، اسپارت، بابل، روم، عيلام، فارس (ايران)، فلسطنين، لبنان، يمن، يونان و ... ص 16» همچنين مولف به اشاره ي تلويحي به نام ايران در قرآن مي پردازد. مطالب اين اثر در نه بخش تنظيم و تدوين شده و همان طور که مشخص است منابع آن عبارتند از: اوستا، کتاب مقدس (شامل تورات و ملحقاتش يعني عهد عتيق، انجيل و ملحقاتش يعني عهد جديد)، قرآن و متون مقدس حديثي شيعه و سني. بخش نخست کتاب اوستا نام دارد و مشتمل بر موضوعاتي چون هفت کشور، ايرانيان، فرّ ايراني، بزرگان ايراني، جمشيد، کيخسرو است. در بخش دوم با نام کتاب مقدس؛ عهد عتيق، مولف به کتاب اشعياي نبي (ع)، ارمياي نبي(ع)، کتاب عزرا(ع)، کتاب زکريا(ع)، کتاب دانيال نبي (ع) و موضوعات ديگر پرداخته است. در بخش سوم با نام عهد جديد انجيل، اعمال رسولان، مکاشفه يوحنا و آزارگري روم را بررسي کرده است. يزدان پرست در بخش چهارم ايران و عقايد و آيينشان را در قرآن و در سوره هاي مختلف از جمله انفال، توبه، نحل، کهف، طه، روم، نمل و غيره بررسي کرده است. او بخش پنجم را احاديث ناميده و در بخش ششم به سراغ بزرگان ايراني رفته مانند ياران ايراني پيامبر(ص) و ياران امام ديگر رفته است. بخش هفتم و هشتم به ترتيب ايرانشهر و روزها ناميده است. آخرين بخش کتاب با نام پيوست به يادکرد اعراب در قرآن و حديث اختصاص دارد.

يک فنجان قهوه با ديکنز
پل اشليک
شيرين سادات صفوي
نشر: شورآفرين
چاپ اول: 1391، 108 صفحه

آشنايي با آراء، انديشه ها و نگرش هاي متفکران، دانشمندان، فيلسوفان، ادبيان و هنرمندان  بسيار جالب و آموزنده است و کتاب هايي از اين دست مي تواند براي مخاطبان جذاب، کوتاه، خواندني و به تعبيري خودماني دم دستي باشد. مجموعه «يک فنجان قهوه با ...» نيز قصد دارد خوانندگان را با هزارتوي پيچيده ذهن بزرگان آشنا سازد. «نويسندگان کتاب هاي اين مجموعه جملگي در زمره سرشناس ترين کارشناسان عرصه اي هستند که درباره آن نوشته اند. آن چه اين مولفان پيش روي مخاطب قرار داده اند گفت و گويي است خيالي با پاسخ هاي مستند و تامل برانگيز. ص 11» خالقان اين مجموعه براي خلق تک تک کتاب ها از منابع گوناگوني استفاده کرده اند. از اين مجموعه به سراغ کتاب «يک فنجان قهوه با ديکنز» به قلم پل اشليک و پيشگفتار پيتر آکرويد مي رويم. از شما مي پرسم: به نظرتان نوشيدن يک فنجان قهوه با ديکنز چه احساسي دارد؟ هنگامي که او با قهوه مي نوشيد درباره چه موضوعاتي صحبت مي کنيد؟ مي دانيد که او مردي خوش پوش بود و هميشه از رنگ هاي جذاب استفاده مي کرد، پس اگر قرار باشد با او قرار ملاقاتي داشته باشيد چه مي پوشيد؟ «او آزادانه و به وفور مي خنديد، حتي در شرايط مناسب زود موضوع را به سمت طنز و شوخي مي کشاند. همه قبول داشتند که در کل ديکنز خاکي و بدون غرور است. هيچ وقت اين حس به شما دست نمي داد که در حضور يک نويسنده ي بزرگ هستيد بلکه حس مي کرديد هم نشين شما مردي سرشار از احساست دوستانه و همدلانه است. ص 15» در اين اثر علاوه بر اين که چکيده اي از زندگي چارلز ديکنز وجود دارد شما مي توانيد درباره موضوعات مختلف با او  گپ بزنيد مثل: غذاي ذهن، دوستان ادبي احساسات لطيف، علاقه به سفر، ايمان به مردم. نشر شورآفرين قصد دارد اين مجموعه را به طور کامل منتشر کند.

 

 


صفحه 3 از 4