مجله شماره 6

زيبا شناسي اسلامي

PDF چاپ نامه الکترونیک

زيبا شناسي اسلامي 

 عناصر ورويكردها در گفتگو با نصرالله تسليمي
 حيدر اسمعلي پور

 زيباشناسي اسلامي به عنوان يك رشته مدون، بر خلاف هنر اسلامي ، هنوز انسجام و چهارچوبي مشخص نيافته است. لذا به قول قدما و به رسم آنان بايد درباره اش  رئوس ثمانيه را طرح كرد تا حدود وثغور بحث مشخص  شود. در اين راستا تلاش شده است كه  با دكتر نصر الله تسليمي كه مطالعات زيادي در اين زمينه دارد، موضوع فوق  مورد بحث قرار گيرد. لذا درباره تعريف، رويكردها ، آسيبها و ديدگاه هاي مختلف در زيباشناسي اسلامي  با ايشان به گفتگو نشسته ايم.
زيبايي شناسي  در ايران رشته  جديدي است، زيبايي شناسي اسلامي نيز به تبع آن به دوران اوليه خودش را طي مي كند. حال با توجه با اين امر اگر بخواهيم  تعريفي از زيبايي شناسي اسلامي بدهيم، چه تعريفي مي توان ارائه داد؟
ابتدائا بايستي بگوييم كه در حوزه هنر اسلامي، در حال حاضر، دو ديدگاه كاملا متفاوت وجود دارد. يكي از اين ديدگاه ها  به زيبايي در هنر اسلامي مي پردازد كه خيلي ها بيشتر به اين موضو ع تكيه دارند. در اين ديدگاه مولفه ها  و موضوعات و مفاهيمي كه با مفهوم زيبايي يا همان  Beauty مرتبطند مورد شناسايي قرار مي گيرد. ديدگاه  ديگري نيز وجود دارد  كه همان  استتيك Aesthetics  ، يا  بحث زيبايي شناختي  يا زيبايي شناسي است. مسئله ديگر مسئله اي كه در حوزه فلسفه اسلامي نيز مطرح است و آن اينكه آيا ما بايستي از زيبايي شناسي مسلمانان صحبت كنيم يا از زيبايي شناسي اسلامي. مصاديق مختلفي براي زيبايي اسلامي ذكر شده است.براي مثال آقاي نصر در كتاب اسلام و زيبايي به هنگام بحث از زيبايي اسلامي، بناي خود كعبه را اصل زيبايي اسلامي را در نظر مي گيرد.
با توجه به اين مسايل ارائه تعريفي جامع و مانع راحت به نظر نمي رسد تعريفي كه مورد پذيرش همگان قرار بگيرد. اما با توجه به رساله هايي كه در گذشته وجود داشته مثل رساله  المناظرِ ابن هيثم كه به عوامل 22 گانه جزييه اشاره مي كند، شايد بتوانيم بخشي از ويژگي هاي هنر تجسمي را از آن استخراج كنيم يا مثلا در كتاب ها و رسالاتي كه نزديك تر به فضاي هنري مي باشند، مثلا خط المنسوخ  يا درصراط السطور نوشته سلطانعلي مشهدي از بحث هايي كه عمدتا درباره خوشنويسي است، مي توان اصولي را بدست آورد كه به عنوان مباني هنر هاي تجسمي كاربرد دارند. كتاب قانون الصور نادر بيگ افشار را هم كه نگاه كنيم به زبان شعر در رابطه با اصول نگارگري و تصوير ، بحث مي كند. به كتب فلسفي نيز مي توان رجوع كرد و از آنها مفاهيمي همجون مفهوم بازنمايي از ديد ابن سينا  را كه با اصل بازنمايي ارسطويي متفاوت است، استخراج نمود. اما در مباحث زيبايي شناسي  مي توان دو نوع  رويكرد داشت؛  در روش اول يك طرح پژوهش محور را بايد دنبال كرد، بدين صورت كه ابتدا از طريق مفاهيمي كه وجود دارد، طبيعتا اين مفاهيم از خود قرآن شروع مي شود، وسپس از طريق ترجمه ها و تفاسير ودر مرحله بعدي  صورت هاي حتي ادبيِ استخراج شده  از فرهنگ قرآني، مفاهيمي تدوين مي شود، بعد براي اين مفاهيم مصاديقي نيز بايستي پيدا شود كه عينا انطباق پذير باشند. رويكرد ديگر ابتدا در پي مصاديق عيني تر وملموس تر است و سپس از آن مصاديق، مفاهيمي را استخراج مي كند،و براي سنجش ميزان انطباق با آن مفاهيم شاخص هايي را در نظر مي گيرد.البته بايد تغييرات تاريخي را نيز لحاظ كرد براي مثال در رابطه با نقاشي مي بينيم كه در دوره اي يك فعل حرام به شمار مي آيد اما بعد ها در عرض چند سده به يك فعل حرام تبديل مي شود  و هنرمنداني كه مشغول به آنند لقب مولانا مي‌گيرند.

آقاي دكتر اگر  بخواهيم سراغ سرفصل ها و به اصطلاح مصاديق برويم، به نظرتان چه سرفصل ها  واصولي را براي زيبايي شناسي هنر اسلامي مي شود مطرح كرد؟
ابتدا بايد اين مسئله را روشن كرد كه ما مي خواهيم بحث زيبايي شناسي را در كدام الگو دنبال كنيم. در هنرهاي تجسمي يا در موسيقي و يا ديگر هنرها. زيرا اينها اصول متفاوتي دارند. تلاشهايي در اين زمينه انجام گرفته است، مثل كتاب " مدخلي  بر زيبايي شناسي اسلام"  " اليور لمن".  لمن در اين كتاب سرفصل هايي مجزا را ارائه داده است فرضا در حوزه تجسمي ، موسيقي و ادبيات. لذا اگر ما به هنرهاي تجسمي كه خيلي فراگيرتر و عمومي تر است توجه كنيم، مي بينيم كه زير ساخت آن هندسه ، خوشنويسي و اسليمي است كه در واقع خوشنويسي و اسليمي نيز تابع هندسه هستند. در "الجهيز" هم  كه رساله اي  است در حدود سده دوم وسوم هجري ، اشاره مي شود  به " اصولي از زيبايي شناسي پرداخته مي شود كه به نظر مي رسدسرنخ هاي آن  را حتي در فرهنگ هلني هم يافت. در اين رساله   در تجارت و خريد كنيز به يك نوع اصول زيبايي  به عنوان معيارهاي ارزش گذاري پرداخته مي شود و سپس اين معيار ها  را به فرش ، ظرف ،نسبت مي دهد. اما بحث زيبايي بعد ها جنبه انتزاعي تري مي گيرد و از نسبتها ، تناسبات، تقارن، ويژگي هاي هندسي، صحبت مي شود. در همين راستا گرابار (Grabar) مهمترين خصيصه  هنر اسلامي نسبت به هنر ماقبل از خودش يعني دوران پيش اسلامي  را در كتاب "شكل گيري هنر اسلامي" بحث وحدت مي داند بنابراين بايد يك هماهنگي در اثر هنري وجود داشته باشد.
وقتي به تاريخ زيبايي شناسي رجوع مي كنيم يكي از مباحث اصلي را مبحث تقسيم بندي هنر مي يابيم. با توجه به اين مسئله اگر بخواهيم  در هنر اسلامي تقسيم بندي‌اي انجام بدهيم، اين تقسيم بندي چگونه مي تواند باشد و با تقسيم بندي هاي ديگر چه تمايزاتي دارد، مي دانيم كه يونانيان صيد، كشاورزي و.... را نيز جزو هنر مي دانستند. آيا چنين تقسيم بندي هايي در جهان اسلام نيز وجود داشته است يا نه؟
خب، يونانيان تخنه (Techne) را به همه صناعات اطلاق  مي كردند. صناعات را مثلا افلاطون در رساله سوفيست بيان مي كند، و هنر را به هنرهاي توليدي و اكتسابي تقسيم مي كند. مشابه اين تقسيم را در آثار ابن خلدون داريم چرا كه او وقتي مي خواهد صناعات را تعريف كند، چنين تقسيمي را انجام مي دهد. زيرا از مامايي گرفته تا سفالگري را جزو صناعات مي داند. ولي در اروپا از يك لغت ديگر نيز  Archeia   استفاده مي شود كه  به معناي اصل و ريشه است. در واقع بخش  ديگري از هنرها به اين واژه بر مي گردد مثل Arc، آرشيتكت (Architecht) . و در زبان لاتين برخوردمي كنيم با يك گونه اي از نگاه هنري به عنوان فن و مهارت كه با واژه Arc  از آن ياد مي شود. طبيعتا بعد از انقلاب صنعتي اگر بپذيريم كه وجه توليدي در هنر ارزش بسياري دارد. به دو نوع توليد برخورد مي كنيم، يعني توليد دستي و توليد ماشيني. توليد دستي از خود ريشه Arc استفاده مي كند و به عنوان Art  به وجود مي آيد و توليد ماشيني از واژه Techne استفاده مي كند و با عنوان تكنيك و تكنولوژي به وجود مي آيد. در زبان ما هم ما يك تباري براي واژه هنر وجود دارد. اگر بخواهيم در قرآن نگاه كنيم با سه كلمه درباره خلق وتوليد روبرو مي شويم، يكي بَدَأ است و ديگري خَلَقَ. به طور مثال در تاجيكستان واژه خلاقيت را بكار نمي برند، مي گويند ايجاد كاري. اين واژه يعني خلاقيت نيز ترجمه تحت اللفظي از واژه اي غربي است كه خيلي به‌كار نمي رود. حتي در اصطلاحات عاميانه و سنتي هنرمندان سنتي ما اگر نگاه كنيد هيچوقت نمي گويند خلق كرديم بلكه از واژه ساختن استفاده مي كنند و مي گويند يك چهره ساختم، يك ظرف ساختم. بنابراين سومين واژه بيشتر مورد استفاده قرار مي گيرد. و آن صنع است .لذا گذشتگان هنر را به عنوان صنايع دستي، صنايع شعري، صنايع ادبي هم تفكيك مي كردند. واژه هنر نيز يك پيامد صد ساله است كه به عنوان اسم خاص گرفته شده است. در صورتي كه معادلش در زبان ما با ريشه گرفتن از زبانهاي ميانه  و زبان پهلوي به معناي انسان نيك مي باشد و حاكي از يك خصلت اخلاقي مي باشد. و واژه هونره به معناي انسان نيك بكارمي رفت. و بايد بگوييم كه منظور از اين شعار " هنر نزد ايرانيان است و بس"  منظور صنايع دستي و نقاشي و اين جور چيزها  نبوده است، بلكه  منظور خلق و خوي حسنه و نيك است كه با جوانمردي و شجاعت و عشق همراه بوده است.  در بحث تقسيم بندي ها باز ما دچار مشكل مي شويم به اين دليل كه وقتي در غرب مي خواهند هنر را تقسيم بندي كنند به جسارت وصراحت براي هنر اقسام مختلف قائلند و بعد مي آيند هنرها را از ديد و منظر مباني نظري و سبك شناختي از هم تفكيك مي كنند اما وقتي غربي ها مي خواهند هنر شرق را بررسي كنند آن نه به هنرمند مي پردازند و نه  به انديشه هاي لو بلكه اين سلسله ها  وحكومتها هستند كه تنها عامل موثر در هنرند و بنابراين هنر را سلسله اي مي بينند. لذا شما هر تاريخ هنر اسلامي اي را كه مي بينيد از امويان و عباسيان شروع مي شود و به عثمانيان و سلسله هاي مغولي تا سده هيجدهم ختم مي شود.
علت اين كار را در چه چيزي مي توان يافت؟ آيا ما در اينجا نيز بايستي به دنبال توطئه اي بگرديم؟
مي توان دو منظر داشت. خوشبينانه اش اينست كه ظرف ديگري تفكيك نمي شود كرد چرا كه نظام هاي سياسي و حكومتي در شرق خيلي تابع هستند و نگاه ديگر هم اينست كه آنها به ما شرقي ها  به عنوان زاده طبيعت و به خودشان به عنوان زاده فرهنگ مي نگرند. آنها خودشان را زاده تفكر فلسفي مي دانند. و ما را زاده تابعيت مطلق. خب در اين ديدگاه تقسيم بندي همان تقسيم بندي سلسله اي است . زيرا در نگاه مبتني بر تابعيت مطلق متغيرهاي زيادي وجود ندارد. اخيرا در برخي از تقسيم بندي هاي جديد، در بعضي از منابع تحقيقاتي غربي، از يك  اصطلاح جديدتري استفاده مي كنند، با يك رويكرد فرهنگي دارند نگاه مي كنند. يعني به شرق به عنوان يك جهان نگاه مي شود. مثلا مي گويند Persian World  يعني  جهاني كه مختص به ايران نيست بلكه شامل كشورهايي مي شود كه فرهنگ و زبان ايراني در آنجا نفوذ دارند كه مي تواند شامل هند، تاجيكستان، افغانستان و .. باشد. با اين حال بطور خلاصه بيشترين نوع تقسيم بندي، تقسيم بندي سلسله اي است. بعضي ها با نگاه مكتب شناختي نيز تقسيم بندي هايي را انجام داده اند كه اين مكتب ها مبتني بر مباني نظري نيست، بلكه مكتب منطقه اي است. مثلا مكتب هرات، تبريز، شيراز، به شهر نسبت داده اند.

برخي معتقدند كه هنر اسلامي پروژه اي تمام شده است،  آيا  اين اعتقاد ناشي  از اين نيست كه هنر اسلامي را بعد از قرن 18 و 19 هنري تكراري و فاقد خلاقيت يافته اند؟
يكي از عوامل  همين مسئله ميتواند باشد. اما چون خود كشورهاي اسلامي نيز به هنر اسلامي ادامه نداه اند. به اين نتيجه رسيده اند كه هنر اسلامي هنري در بستر سنت و تاريخ است. الان در ذهن نوستالژيك هر ايراني تعريفي از خانه وجود دارد كه گاهي به خاطر اقتضائات زماني و مكاني حتي جرات فكر كردن به آن را نيز ندارد. او ديگر نه  به حوض، نه به تخت ، ونه به حياط نمي تواند فكر كند. توجه به اين نقائص مي تواند به اين مسئله كمك كند كه آن اصول و مفاهيم را در زندگي امروزين جاري ساخته و اثري بزرگ بدست آوريم. خيلي از هنرمندان غربي از هنر اسلامي تاثير گرفته اند مثل ميكلانژ كه ازگنبد سلطانيه متاثر شده است. اين خوشحال كننده است اما چرا ما خودمان نمي توانيم از سلطانيه تاثير بگيريم . نهايت كاري كه در مورد سلطانيه انجام مي شود اينست كه محافظت مي شود تا آسيب كمتري متوجه آن شود.

اگر بحث ميمسيس را مورد توجه قرار دهيم دو ديدگاه كلي را در رابطه با آن خواهيم يافت ، ديدگاهي كه تحت تاثير افلاطون معتقد است كه هنرمند با واسطه طبيعت از عالم مثل تقليد مي كند و ديدگاه ديگر معتقد است هنرمند از خود طبيعت تقليد مي كند، حال سئوال اينجاست كه هنرمند اسلامي از چه چيزي تقليد مي كند؟ از طبيعت، عالم مُثُل، يا چيز ديگر؟
لازم است اشاره كنم به اينكه وقتي ما به پديده ها و مصنوعات انساني ارزش قدسي مي دهيم، اولا اجازه نمي دهيم رشد كند، و فكر مي كنيم در همان حد كفايت مي كند، ثانيا اجازه تجزيه و تحليل را  از خودمان سلب مي كنيم. بعضي ها حالا دامن مي زنند به اينكه برخي از هنرهاي  ما جنبه عالم مُثُلي دارد و قدسي است. اين مسئله باعث مي شود كه در مورد اثر هنري نتوان بحثي كرد. نگاه ديگري نيز وجود دارد كه معتقد است هنرمند از چندين جهت تاثير مي پذيرد: 1- محيط، كه اين مي تواند اقليم باشد يا جغرافيا 2- تفكر موجود 3-  انگيزه هاي  شخصي 4- منابعي كه در اختيار هنرمند قراردارد.... اما مي بينيم كه اين عوامل ناديده گرفته مي شوند زيرا يك الگو به عنوان صورت نهايي پذيرفته شده است و ديگر نمي توان از آن بالاتر رفت براي مثال خط مير عماد اوج خوشنويسي دانسته شده است. در مجموع نگاه قدسي به آثار هنري باعث مي شود كه اثر هنري از گفتمانهاي هنري غايب شود و اين به تدريج موجب فراموشي آن اثر خواهد شد. اين مسئله در غرب نيز مورد توجه قرارگرفته است لذا آنها معتقدند كه يكي از راه هاي بها دادن به اثر هنري، صحبت كردن درباره آن اثر است.

خروج از  بن بست تكرار با اتكا به كليدي تحت عنوان خلاقيت هنرمند صورت خواهد گرفت. آيا به نظر نمي رسد كه خلاقيت هنرمند با مفهوم قدسي اثر هنري و با غايت آن در اسلام متناقض باشد؟
در جهان بيني اسلامي بحثي به عنوان خلاقيت به مفهوم غربي معنا ندارد

منظورم اينست كه اگر مفهوم خلاقيت هنرمند آنگونه كه در غرب مطرح است به عنوان يك راهكار جهت خروج از بن بست تكرار در نظر گرفته شود، در اين صورت چه رابطه اي را ميان آن و غايت هنر اسلامي بايد در نظر گرفت؟
بايد توجه كنيم كه الان در دنياي غرب هم، هنرمند ديگر آن تعريف عصر نبوغ و عصر آرتيستي را ندارد. الان جايگاه هنرمند حتي در هنر غرب نيز جايگاهي است كه وجه تخنه اي دارد. يعني مهارتي را كسب مي كند واثري را توليد مي كند. مباحث خلاقيت و نبوغ ديگر مثل قبل مطرح نيست. لذا در سطح دنيا نيز بيشتر روي توانايي هنرمند بحث مي شود نه نبوغ. اما با  اين وجود حتي اگر بپذيريم كه هنرمندان خلاقي وجود دارند ، باز بايد يك واسطه يا همان پژوهشگر يا تئوريسين وجود داشته باشد. يعني هنرمند بايستي هم هنرمند باشد وهم زيبايي شناس، تا بتواند مولفه هاي فرهنگ اسلامي را استخراج كند و بعد بتواند صورت عيني به اين مولفه ها ببخشد. خيلي‌ها  هستند كه مي گويند ما فقط بايد تابع فرم باشيم، يعني مهم نيست كه محتوا چيست ، مهم اينست كه شما اين محتواي قديمي را چگونه مي توانيد در يك فرم  جديد ارائه بدهيد. ممكن است رابطه برعكس اش نيز باشد. يعني بگوييم كه محتواي جديدي را ارائه دهيم كه از قالب هاي سنتي پيروي كرده باشد. يا اينكه بگوييم نه، به يك زبان جديد بايستي برسيم . يك بيان جديد ، يك فرم جديد و يك محتواي جديد. اما در هنر يكي از مباحثي كه وجود دارد بحث حاميان هنر ( Patron) است. حاميان هنر چه كساني هستند؟ براي مثال جريان سقاخانه اي در ايران شكل مي گيرد و در چهارمين بي ينال نقاشي به رسميت شناخته مي شود، بعد اين جريان  راه  پيدا مي كند به سالنهاي اروپا و فرانسه و موجب بوجود آمدن جرياني جهاني مي شود ولي ادامه پيدا نمي كند. حال سئوال اينجاست كه چه كسي بايد از اين جريان حمايت مي كرد؟ آيا بايد هنرمند از آن حمايت كند؟ يا.....

در يك نگاه كلي نگر تمام مطالعات زيبايي شناختي معطوف به سه عنصر هنرمند، اثر هنري و مخاطب مي باشد. حال سئوال من اينست كه  كه براي مطالعه هنر اسلامي آيا بايد عنصر يا عناصر ديگري را نيز به اين سه  بيافزاييم يا نه؟
الان در دنيا بر اساس رويكردهاي  جديدي كه در نقد و بحث هاي زيبايي شناسي شكل گرفته است، فراتر از اين سه عنصر نيز هنر مورد بحث قرار مي گيرد. يعني  محيط را نيز مورد لحاظ قرار مي دهند. همچنين  امكانات هنرمند را نيز  مورد توجه قرار مي دهند. براي مثال بايد حافظ را ملاك قرار بدهيم يا ديوانش را ، يا مخاطبي كه اشعار حافظ را مي خواند.  يا نه شرايطي را كه حافظ را بوجود آورد؟ تفاوتي در اين ميان هست و آن اينكه اسنادي در مورد حافظ وجود دارد ، اثرش نيز موجود است. و مخاطب آثار او نيز قابل بررسي و شناسايي هستند، اما جريان و شرايطي كه حافظ را بوجود آورده است معلوم و آشكار نيست. آيا بجاي حافظ هركس ديگري مي توانست در اين شرايط مثل حافظ باشد؟چه اتفاقي روي مي دهد كه شعر حافظ بيشتر مورد توجه قرار مي گيرد ولي آثار ديگر نه ؟

اگر بخواهيم كه تاريخي براي زيبايي شناسي اسلامي  بنويسيم از كجا و با چه منابعي بايد شروع كنيم؟
 با توجه به اينكه مبحث زيبايي شناسي به طور مستقيم مورد توجه متفكرين نبوده است...

اين مسئله در مورد زيبايي شناسي يونان نيز صادق است و ما  مطالب مربوط به  زيبايي شناسي را به طور پراكنده در رساله هاي  مختلف مي يابيم.
بر اين اساس بايد با مطالب پراكنده اي  كه آمده است آغاز كنيم . براي مثال در رساله اي از روزبهان بقلي ، يا رساله اي از  زكرياي رازي  كه در مورد لذت است  مي توان مطالبي  درباره زيبايي و زيبايي شناسي پيدا كرد. نيز رساله هايي نيز در باب خوشنويسي  وجود دارد كه مي توان در آنها  مطالبي زيبايي شناختي پيدا كرد. در كل مي توان گفت كه  براي اين كار يعني تدوين و تاليف تاريخ زيبايي شناسي ابتدا به يك كتاب شناسي نياز داريم و شناخت منابع به زبان هاي  مختلف رايج در جهان اسلام.

پس با توجه به اين روش و مطالب قبلي شما رويكرد سلسله اي را هم نمي پسنديد؟
رويكرد سلسله اي راحت ترين  روش است، يعني در ظرف بزرگي  به نام سلسله هاي حكومتي هنر را قرار مي دهيم و آن را تحليل مي كنيم. اگر ما بياييم ميراث هرات را درنظر بگيريم،  به لحاظ تقسيم بندي بر اساس مكتب، مي بينيم كه هرات ويژگي هايي دارد  كه با كارهاي سياه قلم نمي سازد در اين صورت ما بايد سياه قلم را كنار بگذاريم ولي اگر به طور سلسله اي  ديده بشود سياه قلم نيز جايي براي خود باز مي كند. اما اگر تقسيم بندي ديگري ارائه بشود، مثلا بر اساس سال يعني مثلا از سال فلان تا سال فلان...

مثل همان كاري كه تاتاركيويچ انجام مي دهد؟
آره ، البته در اين صورت نيز ما ترديد هايي در مورد تاريخگذاري خواهيم داشت.

اگر بخواهيم تاريخ زيبايي شناسي اسلام جرياناتي را معرفي كنيم، چه جرياناتي را مي توانيم نام ببريم؟
منظورت از جريان چيه؟

يعني بتوانم بگويم كه اين هنر، هنر اسلامي است و آنقدر واضح و مداوم بوده است كه تبديل به يك شاخص شده است. والبته بر كل جريان هنر تاثيرگذار گشته است.
تاثيرگذاري بر خود بدنه هنر اسلامي يا بر هنر خارج از جهان اسلام؟

نه منظورم بيشتر تاثير بر خود هنر اسلامي است
ببينيد ما اين تاثير را در هنر خارج از جهان اسلام هم مي بينيم، براي مثال سبكي در انگلستان بوجود مي آيد بنام گوتيك هندي، كه تحت تاثير معماري اسلامي است كه براي مثال ساختمان پارلمان انگليس يكي از نمونه هاي آن است. اما وقتي در فضاي دروني هنر اسلامي در نظر بگيريم، ممكنه بتوانيم اشاره بكنيم به شيوه هاي غالب . براي مثال شيوه و سبك معماري ايراني در جهان اسلام خيلي زياد مورد توجه قرار گرفته است تا ديگر شيوه ها. هم از لحاظ گنبد زني،  و هم از لحاظ فضاسازي. يا مثلا شيوه نگارشي كه داوود مستعصمي ايجاد مي كند و استادان ششگانه را تربيت مي كند سه پايگاه و جريان خوشنويسي را در ايران بوجود مي آورند، يعني خوشنويسي  آذربايجان ، خراسان و فارس مي باشد. اين باعث مي شود كه تحولي در عرصه خوشنويسي بعد از سده هفتم و هشتم بوجود آيد. خب اينها نمونه هايي از جريانات بسيار موثري بودند كه در موضوعات مختلف هنري اتفاق افتاده اند. يا اگر فن كتابت و نگارگري را در نظر بگيريم مي بينيد كه جرياني كه در حوزه مكتب تيموري بوجود مي آيد، زياد مورد توجه  دوره هاي بعد يعني دوره هاي صفوي،‌گوركاني،عثماني قرار مي گيرد، كه بدنه خود هنر اسلامي را تحت الشعاع قرار مي دهد.

در هنر معاصر نيز آيا چنين جرياناتي را مي يابيم؟
چنين جرياني را بايد در هنر خوشنويسي و خط نقاشي جستجو كرد كه در دهه 40 در ايران بوجود آمد و بعد به موجي جهاني تبديل شد.

سئوال آخرم اين است كه پايان و غايت هنر اسلامي چه نوع هنري را به نمايش مي گذارد؟
پاسخ به اين پرسش، دشوار است. اما به عنوان مقدمه بايد روشن كنيم كه هنر در معرفت شناسي اسلامي چه جايگاهي دارد. و ما چه جايگاهي برايش قائليم. و هدف و غايت خود اسلام چيست؟ و سپس ببينيم كه بواسطه هنر آيا مي توان به اين غايت رسيد؟ و اين مسئله نيز بايد روشن شود كه آيا از منظر دين به  هنر نگاه مي كنيم يا  از منظر هنر به دين؟

از منظر دين به هنر بخواهيم نگاه كنيم، هنر چه جايگاهي دارد؟
بايد قبول كنيم كه به لحاظ كمّي خيلي مطلوب نبوده است، اما هنر وقتي به دين نگاه مي كند سعي مي كند كه از موضوع و مولفه هاي ديني استفاده كند. ما بايد ابتدا بايد ببينيم كه غايت در اسلام چيست؟ و بعد ببينيم كه آيا مي توانيم اين غايت را براي هنر نيز در نظر بگيريم يا نه؟ از نظر مباني بحث قرآني ، اعتقاد شخص من اينست كه از آنجايي كه غايت دين به هدايت ختم مي شود، هنر نيز بايستي هدايت محور باشد و نقش يك رسانه را داشته باشد، و اگر خودش بخواهد كه به عنوان يك اصل در بيايد با اصل دين مغايرت پيدا مي كند.

 

 

مقدمه اي بر هنر اسلامي

PDF چاپ نامه الکترونیک

 مقدمه اي بر هنر اسلامي

رباح سعود
ترجمه سميرا ملك پور

 هنرمندان اسلامي خلاقيتشان را در جهت زنده کردن باورهاي دروني خويش و ايجاد مجموعه اي از تجسمات و آثار هنري منحصر به فرد سوق دادند.عدم پذيرش توصيف تصاوير موجودات زنده در دين اسلام باعث شد تا هنرمندان اسلامي به تدريج روش جديدي را تعريف کنند و به اين ترتيب از هنر روميها و بيزانسي ها ي زمان خودشان فاصله بگيرند. به عقيده هنرمندان اسلامي، آثار هنري آثاري هستند که بيشتر به انتقال پيام دين اسلام مي پردازند. اين مقاله به طور خلاصه مفاهيم و ماهيت هنر اسلامي را بررسي مي کند و درباره آثار هنري، اشکال تزييني منقش به گل، اشکال هندسي و هنر خوشنويسي تحقيق مي کند. در پايان، اين مقاله تاثير هنر اسلامي بر ديگر فرهنگها به خصوص فرهنگ اروپاييان را مورد  بررسي قرار مي دهد.
مقدمه
هنر اسلامي توجه بسياري از دانشمندان غربي1 را که سابقه خوبي در جهت مطالعه و تبليغ هنر اسلامي داشته اند، جلب کرده است. با وجود اين جنبه مثبت، زماني که به طور مکرر هنر اسلامي را با الگو و معيارهاي هنر غربي مورد ارزيابي قرار دادند مطالعه و تبليغ هنر اسلامي توسط دانشمندان غربي، عامل تضعيف هنر اسلامي شد. دانشمندان غربي، در کنار مطالعه و تبليغشان در ارتباط با هنرهاي جامعه اسلامي، معتقدند که دين اسلام خلاقيت هاي هنري را محدود و کوچک شمرده است. از نظر دانشمندان غربي، دين اسلام بازدارنده و محدود کننده  استعدادهاي هنري است و عجز و ناتواني اين هنر را مي توان از آثار هنري در قالب مناظر برجسته طبيعي و تصاوير و اشکال هندسي و تزييني قضاوت کرد. اينچنين مباحثي موضوع عدم درک و فهم جدي اسلام و نگرش آن نسبت به هنر را نشان مي دهد.اغلب استادان دانشكده هاي شرق شناسي اتهاماتي را به اسلام روا مي دارند مبني بر اينکه اسلام  زندگي ساده لوحانه و سختگيرانه را تقويت مي كند و مانع پيشرفت و رفاه و آسايش است. اين ادعاهاي نادرست از طريق قران و احاديث پيامبر رد شده است. به عنوان مثال قرآن زندگي آرامي را به مومنين وعده مي دهد.:  "بگو اي پيامبر، چه كسي زينت هاي  خدا را كه براي بندگان خود آفريده حرام كرده و از صرف رزق حلال و پاكيزه منع كرده؟" (سوره اعراف - آيه32) اين پيام درآيه ديگري از قرآن نيز تأکيد شده است:                                                             
"اي کساني که ايمان آورده‌ايد، حرام مكنيد طعام هاي پاكيزه‌اي را كه خدا براي شما حلال نموده و ستم و تعدي به يكديگر مكنيد كه خدا ستمكاران را دوست نمي دارد." (سوره مائده-آيه 87)
البخاري (Al-Boukhari) روايت موثقي از حضرت محمد(ص) نقل مي کند که:"خداوند زيباست و زيبايي را دوست دارد."شايد اين روايت قابل درک ترين پيام از ديدگاه اسلام نسبت به هنر باشد. زيبايي، در اسلام ، جلوه اي از صفات الهي مي باشد. غزالي(1058-1128 Al-Ghazali) دانشمند بزرگ اسلام، زيبايي را بر اساس دو معيار اصلي که در  برگيرندة تناسب عالي و هارموني مناسب است، تعريف مي کند که عبارتند از قسمتهاي دروني و بيروني اشياء،حيوانات و انسانها.از ديگر عوامل تعيين کننده در ارتباط با تاثير دانشمندان غربي بر هنر اسلامي، شباهت به هنر يوناني است که انسان را مبناي ابداعات هنري خود قرار مي‌دهد. بنابراين، تصاوير و مجسمه هاي انساني و مجسمه سازان انسان به عنوان شاهکارهاي هنري تلقي مي شوند. طبق اين نظريه، انسان باشکوه ترين و زيباترين موجود طبيعي است که بايد آغاز و پايان تمام تلاش هاي هنرمندان باشد.آثار هنري موفق آثاري هستند که اعماق درون و ظاهر فيزيکي انسان را به تصوير مي کشند. شايد عاليترين جايگاه براي انسان، درهنر اسلامي، زماني است که انسان مظهر ذات الهي است ، يا زماني که نشانگر تصوير الهي است. هنراسلامي،درهرصورت، داراي بينش کاملآ متفاوتي است. در هنر اسلامي، انسان به عنوان يک موجود الهي تلقي مي شود که آفريده ي يک قدرت مطلق، به نام الله است.

هنر اسلامي و بيزانسي
هنر بيزانسي اساسآ بر پايه تلفيق موضوعات مسيحي  با انسان گرايي و طبيعت گرايي يونان باستان شکل گرفته است.انسان گرايي و طبيعت گرايي، هر دو نشانگر و مظهر ربانيت است. انسان و طبيعت تصويري از ذات الهي دانسته شده اند.هنر فيگوراتيو جديد در پي فلسفه زيباشناسي صرف نيست، آنچنان كه در سنت يونان مرسوم بود، بلكه تلاش مي کند تا مفاهيمي مانند رستگاري و ايثار را در اعتقادات مسيحيت تفسير کند. دانشمندان غربي از زمان فعاليتشان در زمينه هاي مختلف هنري، در اغلب موارد ريشه و بنيان هنر اسلامي را به يونان باستان و بيزانسي ها ربط مي دهند، با اين ادعا که مسلمانان از هنر اين دو فرهنگ فقط تقليد کرده اند يا به عاريه گرفته اند و هنر اسلامي را با طرح هاي منقش به گل و گياه، نقاشي طوماري در هم پيچيده و هنر خوشنويسي مزين نموده اند. منبع الهام بخش هنري بيزانيسي ها در اوايل خلافت مسلمين آغاز شد، زماني که خليفه امويان عبدالملك2 (Abd-al-Malik) و وليد اول3 (Al-Walid I) هنرمندان بيزانسي را براي تزئين قبة الصخره (691-92) مسجد بزرگ دمشق متعلق به امويان (705-714) فرا خواندند.تأثير هنر بيزانسي را مي توان در طرح هاي تمثال سازي و شمايل سازي موجود در قبة الصخره، به خصوص در هنر معرق کاري تاج ها و جواهرات اين مسجد ديد، لذا گرابر(Grabar1973) معتقد است که مظاهر قدرت بيزانسي قابل تقليد است. اين تزيينات نشان دهنده تقدس، قدرت و استقلال هنر بيزانس است. به دنبال اين موضوع، گرابر مي گويد : "به عبارت ديگر، تزيينات قبة الصخره  گواه بر استفاده  آگاهانه  در ساخت دکوراسيون داخلي اين مکان مقدس در ارايه نشانه هاي هنر بيزانس است که مورد تسلط و فعاليت دشمنان اسلام بود." گرابر بعدا تصديق مي کند که عرب ها، قبل و بعد اسلام، عادت داشتند که اموال و دارايي هاي گرانبها و ارزشمند خود  مانند تاج هاي زينتي را به خانه کعبه پيشکش کنند و در آنجا آويزان نمايند4.
 علاوه بر نمايش تصاوير گياهان، از نظر گرابر، به نظر مي رسد بار ديگر هنرمندان اسلامي زمانيکه هيچ دانشي براي توصيف ادبي درباره خدا نداشتند در توصيف و تصويرگري خدا از بيزانسي ها  چيزهايي را به عاريه گرفته اند، او مدعي است كه هنر بيزانسي  آنقدر عالي و برجسته بود که هنرمندان اسلامي مجبور بودند از آن تقليد كنند. او در مواجهه با اين پرسش كه چرا مسلمانان هنر فيگوراتيو را نمي پذيرند، مي گويد براي اين که مسلمانان ياراي رقابت با برتري و ارجحيت هنر بيزانس را نداشتند و بايد تسليم مي شدند و نبايد با آنها رقابت مي کردند.او مي گويد که:("امويان به سختي توانستند مهارت پيچيده هنر شكل نما را که مختص هنر بيزانسي بود، فرا بگيرند. در اين شرايط سخت که تلاش مسلمانان براي کسب هنرغيرمتعارف شكل نماي بيزانسي بي نتيجه ماند، آن را کنار گذاشتند و همانگونه كه مي دانيم تكنيك  هنر بيزانس را بدون  اخذ فرم هاي آن اقتباس كردند.")   گرابر آشکارا مخالفت اسلام با فيگوراتيو (شكل نما) را ناديده گرفته و با چند مثال از احاديث پيامبر توضيح مي دهد(در زير مي بينيد).
ون گراندوم (Von Grandaum1955) نظريه هاي جامع و بسياري در مورد عدم وجود تصويرگري به علت جايگاه انسان در دين اسلام تهيه کرده است. يک بعد مهم خداشناسي در دين اسلام، اهميت صفت بارز يکتا بودن خدا، به عنوان آفريدگار، و انسان به عنوان آفريده محبوب او است. انسان بوسيله خداوند راهنمايي مي شود و تابع تقدير خداوند است، بنابراين نمي تواند به جايگاه خداوند دست پيدا کند ،در حاليکه مذاهب ديگر مي گويند انسان مي تواند به جايگاه خداوند نايل شود.اصول بنيادي هنر اسلامي اين حقيقت را رسمأ اعلام مي کند که "هيچ خدايي غير از خداوند وجود ندارد " و "هيچ چيز شبيه او نيست. "هيچ خدايي غير از الله! نيست، ماهيت هستي وجودش از خودش است، ابدي و ازلي است. خدايي که بلند مرتبه است و بالاترين و برترين قدرت ها از آن اوست (ستايش و حمد مخصوص اوست). (سوره ال عمران-آيه 255).
 شايد اين تنها اختلاف نظر و شکاف اصلي در فلسفه و تکنيک هاي هنري بين مسلمانان و غير مسلمانان باشد. با اين راهکار ،هنر اسلامي نيازي به ارايه مفاهيم فيگوراتيو ندارد. چگونه مي توان خدايي را توصيف کرد که نه مي توان او را ديد و هيچ چيز شبيه او نيست؟ هر نوع اظهارات هنري، چه در مورد تصاويري از طبيعت، چه انسان باعث تحليل و بررسي معاني و ماهيت اعتقاد اسلامي است.متعاقبأ، هنرمندان اسلامي سرگرم تأييد درستي اين سيستم پيچيده از طريق اشکال هندسي، آثار هنري منقش به گياهان و الگوهاي هنر خوشنويسي مي باشند (الفاروقي 1973Al-Faruqi). اسلام تنها ديني است که براي اثبات مفاهيم اعتقادي نيازي به هنر تجسمي و تصويرگري ندارد(ون گراندوم ،1955).                                                                                         
منشأ هنر اسلامي
مانند ديگر ابعاد فرهنگ اسلامي، هنر اسلامي علاوه براينکه از هنر بيزانسي نيز الهاماتي گرفته است، نتيجه افزايش دانش محيطي5 ،اجتماعي و تلفيقي از سنتهاي قوم عرب، پارس، خاور ميانه و آفريقا است. دانش و پيشرفت هنري منحصر بفرد اسلام از سه عنصر اصلي  تشکيل شده است، قرآن به عنوان اولين کار هنري در اسلام به شمار مي آيد که يک شاهکار هنري به نظر مي رسد(الفاروقي،1973).نتيجه نهايي از تجربيات بيان شده در قرآن اين است که خواننده در هنگام خواندن شرح وقايع در قرآن حضور خداوند را احساس مي کند: "زمانيکه اين آيات نيکو بر آنها خوانده مي شود،آنها در حمد و ستايش خداوند بزرگ درمانده مي شوند و اشکها سرازير مي گردد"(سوره مريم–آيه 58)                                                                                                     
هنرمندان اسلامي در هنر و دانش الگوي خود را از تجربيات قرآني اقتباس کرده اند و شيوه جديدي را براي ايجاد هنر اسلامي از طريق عوامل تعيين کننده مستقل و غير مستقل آيات قرآني شروع كردند.در هنر اسلامي بر حضور و نشانه خداوند خالق نسبت به مخلوقاتش،مانند انسان تأکيد شده است. عامل دوم که اقتباس گرفته از آيات  قرآني است و شاعران را مورد انتقاد قرا  مي دهد، به شرح زير است:"و شاعران (ياوه سراي کفار مانند عالمان بي عمل و مدعيان باطل )را مردم جاهل و گمراه پيروي مي کنند. آيا نديده ايد که آنها به هر وادي سرگردان گشته اند؟ و آنها بسيار سخن مي گويند و يکي از آنها را انجام نمي دهند؟(سورة شعراء–آيه 26و244 ). اين قاعده باعث قانون مندي آثار هنرمندان، نويسندگان و متخصصين اسلامي مي شود.اسلام تنها اين قاعده را طبق آيه زير اثبات مي کند: "اي کساني که ايمان آورده ايد، کار نيکو انجام دهيد، و زماني که سرگرم کارهاي خود هستيد خداوند را بسيار ياد کنيد"(سورة شعراء– آيه 227)
 آثار هنري مسلمانان با اين قاعده (طبق آيه بالا) هماهنگ مي شود و هميشه ياد خداوند در آثار هنري مانند سفال سازي، نساجي ،چرم يا آهن يا تزيينات روي ديوار مشاهده مي شود. در آثار هنري مسلمانان از خداوند بسيار زياد ياد شده است. هنرمندان مسلمان با مواد مختلف بسياري کار کرده اند از سفال تا آهن و اشکال هندسي زيادي را مانند طرح هاي آرابسك، اشکال هندسي و هنر خوشنويسي خلق کرده اند. سومين عامل مهمي که باعث تحکيم ماهيت هنر اسلامي شد حكم مذهبي اي در دين اسلام است که با نقاشي تصاوير انساني و حيواني6 مخالفت مي کند. علت وجود اين قانون در اسلام براي اين است که مردم به پرستش بتها و اشکال مصور برنگردند، عملي که در دين اسلام به شدت نهي شده است. در صدر اسلام، مجسمه ها و تصاويري مشاهده شدند که ياد‌آور بت پرستي مسلمانان در دوران جاهليت بود. امروزه، اکثريت مسلمانان، به اين قانون احترام مي گذارند و ديدگاه آنها به انزجار از دنياي غربي که هنوز شيوه  افراطي "بت پرستي " در آن وجود دارد گسترش پيدا كرده است. پس از آن مي توان ديد که رواج مجدد پوشش اسلامي در بين زنان تحصيل کرده مسلمان و دوري آنها از استفاده بيش از حد آرايش و خود آرايي به وجود آمد.
افزون براين، اسلام از مباحث ماوراء طبيعي مانند مباحث مربوط به تثليث(پدر، پسر، روح القدوس)، ماهيت پاک حضرت عيسي، روح القدوس که در دين مسيحيت وجود دارد، مبراست. در نتيجه به طراحي مسجد مانند کليساها با طرح صليب ،سرداب ها و تصاوير و تمثال قديسان وشهيدان و فرشتگان که قسمت برجسته اي از هنر اخلاقي در کليساهاي مسيحيت است، نيازي نيست.کشفيات به دست آمده در کاخ قصر عمره، که به دستور خليفه امويان، وليد اول ساخته شده (705-715)تصويرگري هاي بزرگي از صحنه هاي شکار، تمرينات ژيمناستيک و تصاوير سمبليک در صحراي اردن را نشان مي دهد. مهمترين اين تصاوير مربوط به توصيف دشمنان اسلام از جمله سزار(امپراطور بيزانس- روم شرقي)، رودريک(Roderick)، پادشاه ويسگوت در اسپانيا و خسرو (پادشاه ايران) مي باشد.همچنين تصويري از نجاشي، پادشاه حبشه وجود دارد، کسي که به مسلمانان زماني که در روزهاي ابتدايي اسلام7 در مکه تحت تعقيب بودند پناه داد (کرس ول، 1958Creswell). در ارتباط با تصويرگري، نمونه هاي زيادي از تصاوير حيوانات نيز وجود دارد. تصاويري از شيرها و عقاب ها در تصويرگري مناظر شکار و ضيافت ها که بر روي مجسمه ها و تمثال هاي کنده کاري شده است. اين نمادها توسط مبارزان اروپايي درزمان جنگ صليبي به طور گسترده?اي تقليد شد و گسترش پيدا رد.  

ماهيت و شکل هنر اسلامي
هنر اسلامي  از هنر ديگر فرهنگ ها چه در شکل و تصوير، عناصر و عوامل تشکيل دهنده و حتي در موضوع و مفهوم نيز متفاوت است. به عنوان مثال فيليپس(Philips 1915) معتقد است که هنر اسلامي درکل و اساسا به مقوله  رنگ توجه دارد برخلاف هنر غرب كه علاقه بيشتري به شکل و تصوير دارد. او توضيح مي دهد که هنر شرق داراي ويژگي‌هاي زنانه، احساسي است و تقريبا مقوله رنگ در آثار هنري اسلامي اهميت خاصي دارد، در حالي که هنر غرب داراي ويژگي‌هاي مردانه، عقلاني مي باشد و بر اساس طرح هاي انعطاف پذير و شکل پذير و بي اعتنا به رنگ ايجاد مي شود. البته نظرات فيليپس انعکاس تعصبات فرهنگي و هنري است. هنر اسلامي هرگز فقدان استدلال و انديشه را حتي در ساده ترين طرح هاي هنري نيز شاهد نبوده است. در همه اشکال هنر اسلامي پيام هاي آشکار و نهان بسياري يافت مي شود که دعوت به مشاهده و يادگيري مي کند. بورگويين(Bourgoin1879) به عبارت ديگر اشکال و تصاوير هنر يونان باستان، ژاپن و مسلمانان را مقايسه مي کند و آنها را به ترتيب به سه مقوله شامل حيوانات، گياهان و کاني ها تقسيم مي کند. از نظر او، هنر يونان بر اشکال و تصاوير متناسب و انعطاف پذير و بر ساختار بدن انسان و حيوانات تاکيد مي کند. به عبارت ديگر، هنر ژاپني ها، بر عناصر گياهي تاكيد دارد كه به اصل رشد و زيبايي برگها و شاخه ها اشاره دارد. اما ويژگي هنر اسلامي تشابه ميان طراحي هندسي و فرم هاي كريستال است. تفاوت اساسي بين هنر اسلامي و هنر ديگر فرهنگ ها اينست كه بر اشکال و تصاوير نابي که در مقابل اشياء طبيعي قرار دارند، تمركز مي كند. اين تصاوير اشکال و الگوهاي متنوعي را ايجاد مي کند.پريس(Prisse1878) هنر اسلامي را به سه دسته، منقش به گل، اشکال هندسي و هنر خوشنويسي طبقه بندي کرده است. بورگويين (1873) طبقه بندي ديگري را پيشنهاد کرده است که شامل استالاکتيت هاي تزييني، آرابسك و ديگر اشکال مي باشد. در ارتباط با  تزيينات مورد علاقه ما، متمرکز مي شويم به سه نوع تزيين که به وسيلة پريس پيشنهاد مي شود ،که يکي يا تنها يا هردو، به طور کلي، مانند سفال سازي، کوزه گري، گچ بري يا نساجي است.
   
هنر منقش به گل و گياه
گرچه، رشد هنر اسلامي  جدا از تاثيرات طبيعت و محيط نبوده است، با اين همه تصويرگريهاي اين هنر بر خلاف هنر غربي كه تصاويري واقع گرايانه دارد، بيشتر تصاويري انتزاعي بوده است. در تصاوير منقش به گياهان جايي که شاخه ها و برگها و گلها در هم بافته و کنار هم قرار گرفته اند مي توان تفاوت را از خطوط هندسي اطراف آنها در طراحي آرابسك احساس کرد. استفاده از تصاوير منقش به گياهان در هنر اسلامي، تا حدودي به تقليد از تصويرگري موجودات زنده مقيد است. به هر حال اين ممنوعيت اسلامي به طور طبيعي به واسطه منع تصويرگري انسان و حيوان، موجب کاهش آن شده است. منتقدين هنري تصاوير و تزيينات منقش به گل در هنر اسلامي را كه فاقد آثار رشد و زندگي هستند، امري اعتقادي مي دانند(دابري،1920Dobrre). از نظر آنها، علت عدم رشد در هنر منقش به گل به خاطر محيط طبيعي کشورهاي اسلامي بوده است، جايي که تجربه بهار، فصل رويش گياهان، به ندرت اتفاق مي افتد. به هر حال اين ممنوعيت که در بالا بيان شد علت اصلي عدم حضور آثار زندگي در بسياري از کارهاي هنري منقش به گل در هنر اسلامي است.
در قبة الصخره و مسجد امويان در دمشق  كه اولين طرح هاي منقش به گياهان را در خود جاي داده است، تصاويري واقعي از گياهان و درختان را مي يابيم، اما همانطور که قبلا گفته شد اين آثار هنري واقع گرا به دست هنرمندان بيزانسي و با حمايت امويان انجام شده است. تزيينات منقش به گياهان در مسجد سامرا(عراق) نشان مي دهد که چطور هنرمندان مسلمان، در مقايسه، به طور آگاهانه‌اي تصاويري از برگها و شاخه هاي درختان مو را با طرح برگها و نقوش طوماري به تصوير کشيده اند. با اين وجود، در قرن 13روش هاي هنري واقع گرايي به تدريج در کشورهاي اسلامي ايران و ترکيه ايجاد شد که بعدها چيني ها و مغول ها از آن تاثير گرفتند(الاولفي-1969).                                  
هنرمندان مسلمان طراحي شاخ و برگ را با ظرافت بسياري به خصوص در اطراف مناره ها و پنجره ها به تصويركشيده اند. هنر گچ بري بر روي حاشيه هاي ديوار در آرامگاه سلطان قلاوون واقع در قاهره- مصر در سالهاي 1284-85 منقش به جوانه ها و برگهاي منظم در يک طرح طوماري ادامه دارو بلند مشاهده مي شود. در اين آرامگاه همچنين نمونه هايي از تصاوير منقش به گل با قاب هاي تزييني مدور و مستطيلي وجود دارد که در قرن 15 از شهرت خاصي برخوردار شد(پاوول، 1886Poole). استفاده از اين هنر براي اشياء تزييني مانند کوزه گري، کنده کاري بر روي چوب و چرم و به همان اندازه بر روي کاشي هاي رنگارنگ گسترش پيدا کرد.
                                                                           
هنر هندسي  
عنصر دوم هنر اسلامي شامل الگوها و اشکال هندسي است. هنرمندان مسلمان به دو دليل هنر هندسي را استفاده و گسترش دادند: دليل اول اين بود كه جايگزيني را براي تصاوير ممنوع موجودات زنده فراهم مي آورد. اشکال  هندسي انتزاعي بويژه در مساجد مورد استفاده قرار گرفت. زيرا آنها را به تفكر روحاني تشويق مي كرد، برخلاف تصاوير موجودات زنده كه توجه را بيشتر به تمايلات موجودات سوق مي داد تا خواست خداوند. بنابراين هندسه اساس هنر مسلمانان شد و به هنرمندان اجازه مي داد كه تخيل و خلاقيتشان را آزادانه به كار بگيرند.بنابراين فرم جديدي از هنر به وجود آمد که بر اساس اشکال و تصاوير رياضي مانند دايره، مربع و مثلث شکل گرفت.  دليل  دوم براي توسعه و گسترش هنر هندسي پيشرفت و جايگاه علم هندسه در دنياي اسلام بود.کشفيات اخير در مورد طومارهاي موزه توپ کاپي8 (Top Kape)، که به قرن 15 برمي گردد نشانگر استفاده ي سيستماتيک اشکال هندسي توسط هنرمندان و معماران اسلامي است. آنها نشان دادند که صنعت کاران مبتدي مسلمان، قوانين نظري بسياري براي استفاده از اشکال هندسي در زيباشناسي ابداع کردند و ادعاهاي بسياري از شرق شناسان را مبني بر اينکه پيشرفت هنر هندسي مسلمانان تصادفي بوده، رد کردند(اچ.سالادين،1899e.g.H.Saladin).هنر هندسي اسلامي بيشتر مربوط به مفهوم و هنر آرابسك است كه اينگونه تعريف مي شود: "آثار هنري تزييني‌اي كه براي سطوح صاف مناسبند و شامل طرح هاي هندسي متقاطع چند ضلعي، مدور و خطوط در هم پيچيده و منحني" مي باشند. ( ديكشنري علم وتكنولوژي چمبرز،1991)
 الگوي آرابسك شامل اجزا و عناصر زياد به هم پيوسته و متقاطع مي باشد. هر جز اگرچه مستقل و کامل است اما بخشي از كل را تشكيل مي دهد. رايج ترين استفاده از هنر آرابسك، از يک الگوي دو بعدي تشكيل شده است که سطح را مي پوشاند، مانند تزيينات سقفها، ديوارها، فرش ها. بورگويين (1879) با مطالعه 200 نمونه، به اين نتيجه رسيده است که اين روش هنري به دانشي قابل ملاحظه از هندسه عملي نياز دارد که استادان اين هنر بايد بدانند. از نظر او طراحي آرابسك از يک سيستم رسا و مدور و کاملا توانا تشکيل شده است تا نهايتا به يکي از عناصر نه ضلعي ساده تقليل يافته است. اين طرح ممکن است از خطوط راست، خطوط منحني، و يا ترکيبي از هر دو خطوط ايجاد شود. گفته شده است كه ليوناردو داوينچي هنر آرابسك را مجذوب کننده يافته و زمانهاي بسيار زيادي را براي کار کردن بر روي اين طرح هاي پيچيده صرف کرده است(بريگس1924، Briggs)طرح هاي آرابسك مي توانسته با گل تزيين شود، با استفاده از ساقه، برگ، يا گل در حد يک کار هنري متوسط يا تلفيقي از هنر منقش به گل و اشکال هندسي باشد.اشکال در هم پيچيده و حرکات منسجم و يکپارچه و مجذوب کننده حاکي از بي نهايت بودن احساس انديشمندانه و متفکرانه است که تماشاگر را به اعماق حضور خداوند سوق مي دهد(الاولفي1969 Al-Alfi). دابري (1920 Dobree) تاثيرعميق هنر آرابسك را اينگونه بيان مي کند: طرح آرابسك نه تنها توجه افراد را به  موضوعي معين معطوف مي دارد، بلكه به استعداد هاي ذهني خدادادي روح و جان مي بخشد. آرابسك يك نوع اثر تخيلي و حتي نوعي خود هيپنوتيزم است بطوري كه شيفتگان را به سوي  مكه رهنمون مي سازد. بدين طريق اين افراد زماني كه با آن مواجه مي شوند، غرق در افكارشان شده و مبهوت طرح هاي منظم بكار رفته در اين مكان مقدس مي گردند و ذهنشان را از تعلقات مادي آزاد مي كنند كاملا آشكار است كه هنر هندسي توسعه، گسترش و شهرت خود را مديون هنرمندان مسلمان بوده است، اگرچه هنوز منشا پيدايش اين هنر جاي بحث و گفتگو و تعمق دارد. ادعاهايي وجود دارد مبني بر اينکه تزيينات اشکال هندسي ابتدايي در مصر باستان، بين النهرين، فارس، سوريه و هند ديده شده است. براي مثال ،طرح برجسته هنر هندسي، به طور گسترده اي توسط قبطي ها(از نژاد مصر باستان) طراحي شده اما مسلمانان در تمام دوران در اين هنراستاد و ماهر بودند(گايت،1893 Gayet) .

هنر خوشنويسي
سومين شکل تزييني هنر که توسط مسلمانان گسترش پيدا کرد هنر خوشنويسي بود که از حروف نوشتاري به صورت تزييني استفاده كرد. اين هنر گاهي با اشکال هندسي و طبيعي تلفيق مي شد.مانند ديگر هنرهاي اسلامي، محققان غربي تلا ش کردند تا هنر خوشنويسي مسلمانان را به هنر خطاطي ديگر فرهنگها ربط دهند.استفاده تزييني از حروف (خوشنويسي)در ژاپن و چين حوزه‌اي مورد علاقه براي آنها بود. طبق اين نظريه ها، اين گونه ادعا مي شود که عامل پيشرفت هنر خوشنويسي اسلامي، چيني ها هستند. اما طبق يافته هاي آثار هنري کوزه گري در قاهره باستان(الفوستات، Al-Fustat) اين نظريه کاملا بي معني و نا معقول است(کريستي-Christic,1922). علي رغم فقدان هرگونه دليل اثبات شده در اين مورد،شواهد مشخصي وجود دارد مبني بر تفاوت گسترده اي که بين دو زبان در شيوه و حوزه نوشتاري آنها وجود دارد. طرح هر نوع ارتباطي ميان هنر خوشنويسي اسلامي و فرهنگ هاي باستاني دور از تصور است. درست است که خوشنويسان مصر باستان بطور گسترده اي از اشکال خطي بر روي ديوارها نقاشي مي کردند اما اين خوشنويسي تصويري جنبه تزييني نداشته است(بريگس،1924).
گسترش هنر خوشنويسي به عنوان يک هنر تزييني به چند عامل بستگي دارد. اولين عامل که مهمترين است مربوط مي شود به کتاب مقدس مسلمانان، قرآن که در آن خداوند ياري الهي را به کساني که قرآن بخوانند و آن را ثبت کنند وعده مي دهد. طبق آيه زير، قلم، به عنوان سمبلي از دانش، اهميت خاصي دارد: "بخوان! و بدان که پروردگار تو کريم ترين کريمان عالم است، آن خدايي که بشر را علم نوشتن به قلم آموخت، و به آدمي آنچه را که نمي دانست تعليم داد"(سوره فلق – آيات 3 تا 5)
اين نشان مي دهد كه هنر خوشنويسي اسلامي صرفا براي تزيين نيست بلکه همچنين ياد آوري و پرستش  و ذكرخداوند(الله) است. آيات قرآني اساسا بر محور پرستش9 خدا و شامل تضرع است و يا تعدادي از صفات خداوند وپيامبرش را توصيف مي کند. عامل دوم که هنر خوشنويسي عربي را پر رنگ جلوه مي دهد، اهميت زبان عربي در اسلام است. استفاده از زبان عربي براي نمازگزاران الزامي ست و عربي هم زبان قرآن است و هم زبان بهشت(رايس،1979Rice).به‌علاوه عربها هميشه علاقه زيادي به نوشتن داشتند، که اين علاقه از ارزشي كه براي ادبيات و شعر قائلند ناشي مي شود. روايتي از پيامبر اسلام نقل شده مبني بر اينکه: "در پي نوشتار زيبا باش زيرا كه يکي از اسباب معيشت است". و خليفه  چهارم (حضرت علي (ع))،در مورد خوشنويسي اينگونه نظر داد: " خط زيبا وضوحِ تقوا و پارسايي را تقويت مي کند" (راوي هر دو روايت از جابري،1974)  افزون بر اين، به بعضي از حروف، اسماء و جملات، قدرتي رمزآلود نسبت داده شده است كه مي تواند انسان را در مقابل شيطان محافظت كند.اين امر نيز موجب گسترش خوشنويسي گشته است. هنر خوشنويسي در زبان عربي اساساً به دو شيوه نوشته مي شود10. اولين روش خط کوفي مي باشد که اين اسم از شهر کوفه گرفته شده است، شهري که اين شيوه در آنجا ابداع شد توسط کاتباني که سرگرم رونوشت از مجموعه  کتاب قرآن بودند11. حروف خط کوفي طرحي مستطيلي شکل است که با سبک معماري تناسب دارد. 
ديگر روش خوشنويسي به خط عربي، هنر خوشنويسي نسخ است.اين روش قديمي تر از خط کوفي است با اين حال، شبيه خطوطي است كه در نوشتار و چاپ عربي مدرن از آنها استفاده مي شود.ويژگي اين خط اشکال دَوَراني و خطوط شکسته آن است. خط نسخ از کوفي مشهورتر است و اساسا به وسيله  عثماني ها گسترش پيدا کرد(جابري،1974).
                                                               
تاثير هنر اسلامي بر هنر اروپا
به طور کلي نفوذ و اشاعه عناصر هنر اسلامي به اروپا و بقيه دنيا به سه روش اتفاق افتاده است. اولين آنها تقليد مستقيم از طريق بازتوليد موضوعات هنري مشابه و فرم هاي مشابه است.به عنوان مثال، تقليد از يک موضوع هنري مانند هنر سفال در اسلام که در هنر اروپايي از ان نسخه برداري شده است.البته موارد بسياري از اين تقليدهاي هنري وجود دارد. شايد يکي از موثق ترين اين تقليدها به طور گسترده مربوط به نسخه برداري از خط کوفي در دوران رنسانس و قرون وسطي  در هنر اروپايي باشد. طبق نظر کريستي(Ghristic,1922) نسخ خط کوفي در مسجد ابن تالون، ساخته شده در قاهره- مصر در سال 879،يکبار ديگر در سبک معماري گوتيک براي اولين بار در فرانسه ايجاد شد، و بعد در بقيه اروپا گسترش پيدا کرد. پروفسور لتابي(1904 Lethaby) طرح هاي کنده کاري شده بر روي درب هاي چوبي در کليساي جامع لِ پوي(Le puy) در فرانسه و ديگر دربهاي کنده کاري شده کليساي لا ويوت شيلاک (La Vavte Chillac) در آن نزديکي، که توسط استاد کنده کاري "گن فردوس"(Gan Fredus)به همان ترتيب در مسجد ابن تولون ايجاد شده است را به هم نسبت مي دهند.اين ارتباط به ارتباط خاص شهر آمالفي(Amalfi) كه در آن زمان با قاهره دوران فاطمي داشته است، نسبت داده مي شود. اين طور استنباط مي شود که ديدار تاجران آمالفي از قاهره خود عامل انتقال نقش و نگارهاي هنري و تزييني اسلامي به اروپا بوده است.
آثار و نشانه هايي از هنر اسلامي در بسياري از ساختمانهاي مذهبي در جنوب فرانسه، در منطقه‌اي معروف به نام ميدي(Midi) يافته شده است. فهرستي از طرح هاي تزييني از اين ساختمانها که مال (Male,1928) جمع آوري کرده است شامل گنبدهاي نعلي شکل و چند لايه‌ا ي و چند رنگي است. مال معتعقد است که آنها از آثار هنري اندونزي نسخه برداري شده‌اند. رد پاي تاثير هنر اسلامي نيز در وست مينستر در انگلستان نيز ديده شده است و نيز گروهي از اشکال تزييني به صورت پنجره هاي شيشه اي رنگي ابتدايي ساخته شده است(لتابي1904 ,Lethabl). چيزهاي ديگري نيز وجود دارد، طرح هاي تزييني مانند هشت ستاره ي برجسته، استالاکتيت، طرح هاي منقش با گل‌هاي عثماني (گل لاله و ميخک)و اشکال هندسي کاخ الحمرا همه اينگونه?اند، اما ليست كوچكي از عناويني را فراهم مي آورند كه اروپايي ترين آثار هنر را ايجاد كرده‌اند(بنگريد به فكري،?1934).12 افزون بر اين اعتقاد رايجي وجود دارد مبني بر اينكه قاب بندي هاي تزييني هندسي در هنر گوتيك خاستگاهي اسلامي دارد (Marcais1945). دومين راه تاثير آثار هنري اسلامي بر هنر اروپا از طريق شبکه ي حمل و نقل و ارتباطات جمعي بوده است.در اين مورد، موضوعي از هنر اسلامي به صورت خاص در اروپا به روش متفاوتي کپي برداري  شده است. براي مثال، موضوعي که از کارهاي هنري اسلامي در اروپا تقليد شده است هنر سراميک(کاشي کاري) است که مي توان در نساجي و مجسمه سازي اروپايي به وضوح ديد. البته مثالهاي زيادي از اين نوع انتقال و تقليد که بسيار فراگير و جامع است وجود دارد که نمي توانيم در اينجا و در اين مختصر بيان کنيم. بيان نمونه اي ازتقليد طرح هاي آرابسك مي‌بايست در اين مورد کافي باشد. طبق نظر وارد (Ward 1967)غناي آثار تزييني اروپا، در دوران رنسانس مديون سبك آرابسك است. سبك آرابسك و ديگر طرح هاي اشکال هندسي اسلامي، هنر هاي به کار رفته در سالن ها، اتاق هاي پذيرايي و سالن اجتماعات اروپايي را پر كرده بود.
توضيح نوع سوم انتقال هنر اسلامي به اروپا بسيار مشکل مي باشد. در اين نوع، آثار تزييني اسلامي نه کپي شده است و نه تقليد، بلكه به تدريج پيشرفت روش خاصي از هنر نو را القا مي كرد. شواهد بسياري وجود دارد دال بر اينکه هنر اسلامي، بخصوص طرح هاي آرابسك، الهام بخش دو سبک اروپايي روکوکو و باروک(نوعي سبک دکوراسيون که در قرن 18 در اروپا رايج بود) بوده است، سبك هايي که بين قرن هاي 16 و 18 مشهور شدند(جابرازبهوي،Jairazbhoy,1965). سبک معماري روکوکو شامل تزيينات خطوط منحني زيبا و مجلل ترکيبي از خطوط پر پيچ و خم ذهني شبيه طومارها ،خطوط متقاطع و طرح هاي آرابسك است. اين سبک معماري در قرن 18 در فرانسه گسترش و بعد به آلمان و اتريش رسيد. منشا اين سبک در کاخ اسلامي جعفريه(معروف به کاخ حديد) مي‌باشدکه در شمال اسپانيا در قرن 11 ساخته شده است، با طاق هاي سر پوشيده به روشي شبيه به سبک تزييني روکوکو (جابرازبهوي). مثال هاي ديگري از اين سبک"روکوکو به روش هنر اسلامي "در مسجد بزرگ تلمسان در الجزاير كه در سال 1136 ساخته شده است، ديده مي شود. همچنين در معماري باروک مي توان رد پايي از هنر اسلامي را مشاهده کرد. مطابق بعضي منابع (براي مثال، جابرازبهوي،1965)کلمه "باروک"مشتق از کلمه عربي بورقا، به معني "سطح ناهموار" است که اصل کلمه باروکو در زبان پرتقالي نيز مي باشد كه به معني "مرواريد شکل گرفته نا منظم"مي باشد. مسلمانان از نقش و نگارهاي تزييني?اي استفاده مي كردند كه ويژگي سبک معماري باروک در اوايل قرن 12 بوده است. اين نقش و نگارهاي تزييني در دوره زمامداري حاكمان مرابطون (Al-moravid) که بر آفريقاي شمالي و اندلس در سالهاي 1062 و 1150 حکومت مي‌کردند، از شهرت خاصي برخوردار شدند. علاوه بر آنچه در بالا مطرح شد، بسياري از روش هاي تزييني پيچيده، شامل تلفيقي از طاق هاي متقاطع با پوشش آينه جيوه اي، شبيه پنجره ي توري مشبک وجود دارد که در کاخ جعفريه و به همين ترتيب در مسجد تلمسان(1136)، و دانشگاه القرويين، در مراكش بين سال هاي 1135 و 1143، ديده مي شود.از ديگر نمونه ها مي توان مسجد بزرگ و بيمارستان ديوريگي  را در ترکيه نام برد که بناي آن در سال 1229 کامل شد. در اين بيمارستان به معماري باروک از لحاظ دکوراسيون و تزيينات شباهت قابل ملاحظه اي وجود دارد به طوري كه تصور مي شود حتي قدمت آن به 400 صد سال پيش برمي گردد.                               

نتيجه
هدف اصلي از اين مقاله، تاکيد بر ويژگي خاص هنر اسلامي است که بر اساس باورها، اعتقادات مذهبي و ارزش هاي فرهنگي، به تصوير كشيدن موجودات زنده و انسان را حرام دانسته است. مهمترين ويژگي ديگر اينست كه دين اسلام تصاوير مذهبي را ممنوع ساخته است. در اسلام پرستش تنها از آن خداوند است که بسياري از فرهنگ ها از اين موضوع پيروي مي کنند، اگرچه در روش ها متفاوت هستند. منتقدان هنري بي طرفي هنر اسلام را مطرح مي کنند که اين بيطرفي سازگاري هنر اسلامي را با ديگر فرهنگ ها آسان مي سازد. شايد هيچ فرهنگي به اندازه  فرهنگ اروپا، به خاطر نزديکي جغرافيايي و "زمينه هاي مشترک" مذهبي در معرض تاثير موضوعات هنري و نقش و نگارهاي تزييني هنر اسلامي نبوده است. با وجود تفاوت ها، اسلام و مسيحيت در بسياري از عقايد و باورهاي بنيادين شريكند و بر وجود يک خدا اعتقاد دارند و  براي خاستگاه وحي منشايي يكسان قائلند و گاهي پيام هاي اخلاقي مشابهي دارند. جاي تعجب نيست که آثار و نشانه هاي هنر اسلامي به طور مکرر در آثار هنريِ بزرگ اروپا ديده مي شود، حقيقتي كه اهميت هنر اسلامي را در توسعه و رشد هنر اروپا در طول تاريخ  نشان مي دهد.

پي نوشت ها:
1- بويژه
 R. Ettinghaussen E. Herzfeld K. A. C. Creswell  and A. Grabar
2- بين سالهاي 705-685 حکومت كرد.  //  3- بين سال هاي 715-705 حکومت كرد.  //  4- خانه کعبه،تا زمان حکومت ابن زبير،حاکم مکه(678-693)،کعبه را با شاخ پايه کوب حيوانات قرباني توسط حضرت ابراهيم در محل قربانگاه پسرش اسماعيل زينت مي داد.   //   5 - براي مثال ،در سال (1937) ،درباره حاکميت جبرگرايي محيطي در هنر صحبت مي شود.او مي گويد که دو روش اصلي براي بيان احساسات هنري وجود دارد:ساختار ارگانيك و هندسي.اثار هنري قبلي اساسا درباره زيبايي طبيعي و محيط هاي مطبوع بوده است .در اين موارد،هنرمند بيشتر مجذوب توصيف منظره هاي زيبا،کنار ساحل و گياهان و حيوانات و انسان مي شوند.هنر هندسي ، به عبارت ديگر، در طبيعت خشن و شرايط طبيعي مانند صحرا و کوير ديده مي شود.   //   6- اگرچه هيچ اشاره اي به ممنوعيت ها در قران نشده است،اما تعدادي روايت معتبر از پيامبر اسلام وجود دارد که اين ممنوعيت را اعلام مي کند.يک مثال از اين حديث که روايت شده از مسلماني که ابن عباس نقل مي کند:"از پيغام بري از طرف خدا شنيدم که مي گويد:همه کساني که تصاويري را نقاشي مي کنند در اتش جهنم خواهند بود. هر تصويري که توسط انها نقاشي شده روح پيدا خواهد کرد وبه آتش جهنم مجازات خواهند شد.دانشمندان اسلامي نظريه هاي متفاوتي در اين مورد دارند.بعضي از انها ،بخصوص طلاب شيعه به تصوير کشيدن موجودات زنده را مجاز مي دانند.بعضي ديگر مانند محمد عبدو، تصويرگري و عکاسي را مجاز مي داند به شرط اينکه با اعتقاد و پرستش خداوند مغايرت نداشته باشد.ال الفي(Al-Ulfi,1969)گزارش کرده که او درمورد تصويرگري مي گويد:"در کل من تمايل به تفکر در قانون اسلام(شريعت)که هنر تصوير گري يکي از بهترين ابزار يادگيري، بخصوص که مغايرتي با باورهاي اسلامي و عبادت خداوند نداشته باشد، ممنوع نکرده است"(ال الفي ،1969، صفحه 84).براي بحث بيشتر در اين موضوع به سايت www.islamonline.net.  //   7- اينطور گفته شده است که او به دين اسلام ايمان آورد. و گفته شده است که با شنيدن مرگ او ،پيامبر اسلام امر کرد بر مومنين که براي روح نجاشي دعاي مغفرت بخوانند.  //   8- طرح  هاي تزييني  طوماري اي كه گمان مي رود  مربوط به دوره تيموري هستند، شامل 114 الگوي هندسي مي باشند جهت نصب بر روي سطوح ديوار و طاق ها.  //  9- براي مثال، سوره فاتحه ،به طور خاصي مورد توجه قرار گرفت از زماني که سرآغاز قرآن گرديد و در همه دعاها به آن اشاره شده است.  //  10- از اين دو روش اصلي يک تعداد روش فرعي نيز ايجاد شد زمانيکه خوشنويسان اصلاحات جديدي در روشهاي اصلي ايجاد کردند.مشهورترين انها تالوت،ال رکعي،جلي ديواني و فارسي مي باشد.  //  11- طبق نظريه الجبوري(1974Al-Jaburi)، بعد از شکل گرفتن خط کوفي،بعضي از قبايل يمني که دانش ابتدايي از اين حروف را داشتند در آنجا ايجاد کردند.و خط کوفي به کاملترين شکل خود توسط خوشنويس معروف کوفه،خليفه چهارم(علي) رسيد.  //  12- عاليترين پايان نامه توسط دکتراي في  کري (A-Fikri)نوشته شد که اختصاص داشت به تاثير هنر اسلامي و معماري در جنوب فرانسه بخصوص در منطقه ايورگن. 
* منابع در دفتر مجله موجود است.

 

 

به سوي نظريه زيباشناسانه اسلامي

PDF چاپ نامه الکترونیک

به سوي  نظريه زيباشناسانه اسلامي

 عمر نسيم
ترجمه و تلخيص عليرضا رضايت

علم در شناخت و مطالعه جهان بسيار محدود و مقيد شده است. توصيفاتي که از واقعيت ارائه مي کند به مفاهيم کلي، عيني و غير شخصي محدود اند. اين محدود سازي واقعيت به تعبير گوته، بن بستي بسيار عظيم براي وضعيت انسان است.1 از اين رو نيچه بانگ برمي دارد که: پيامدهاي نيهيليستي علوم طبيعي ما در نهايت نوعي خود ازهم پاشيدگي را به دنبال دارد و در واقع دشمني با خود است.2 ما شاهد يک نظام متشتت فکري هستيم که در آن مباحث عيني را با استفاده از ابزارها و روش هاي عيني بررسي مي کنند و بسياري از شاخصه هاي ذهني و اختصاصي واقعيت را ناديده مي گيرند. وقتي علم ابزار لازم براي مطالعه بنيادي ترين مولفه واقعيت، يعني خود، را در اختيار ندارد پس چگونه مي تواند مدعي مطالعه واقعيت شود؟ شکاف ميان سوژه و اوبژه تا اندازه اي مخلوق سنت تجربه گرايي و کانت است که نومن را از فنومن تفکيک کرد.3 اين تفکيک در جهان بيني غرب در توصيف نامنسجم و متشتت واقعيت به اوج خود رسيد. در فيزيک تلاش ها معطوف خلق "نظريه همه چيز" شد، اما اين کار به دليل دوگانگي ذاتي و نبود ارتباط بين مفاهيم، هم در علوم طبيعي و هم در علوم اجتماعي، وظيفه اي اجتناب ناپذير بود.
مقدمه
 در مورد هنر غربي گفته اند که اين هنر ماهيتي مطلق و جهانشمول دارد و آنچنان کلي و عام است که کل جهان و ماوراي آن رادر يک چشم انداز دربر مي گيرد.4 هنر با احساسات دروني و شخصي يک فرد يا جامعه در زماني خاص ارتباط دارد. مطابق فرض ايده آليست هاي آلماني، هنر عملا سوژه و اوبژه را در يک چيز فرو مي برد.5 اما اين پل ميان امر سابژکتيو و آبژکتيو تنها نوعي توهم است که تأثيرات ويرانگر آن را مي توان در تلقي مدرن از استقلال زيباشناسانه مشاهده کرد. محصول منفي يک صورت هنري مستقل، نتيجه تلويحي و مستقيم دوئاليسم کانتي است6 که بر طراحي غربي چيره شده و مبناي بسياري از ساختارهاي علمي عمده را تشکيل مي دهد. در مقابل، پارادايم اسلامي بر توحيد مبتني است، رشته متحد کننده اي که بر تمام علوم طبيعي و اجتماعي سايه افکنده است. در اينجا برخلاف مفهوم غربي هنر مستقل، هنر جداي از علم نيست. در سطور بعد خواهيم ديد که نظريه زيباشناسانه اسلامي به دليل مباني متجانس آن، با استقلال هنر در تعارض نيست. نگارنده در باب نظريه زيبايي شناسي کانت بحث مي کند و توضيح مي دهد که چگونه نظريه هنر مستقل از بطن تلقي نامناسب اين نظريه از مفهوم "خود" اشتقاق يافته است. سپس اين نظريه را در تقابل با ديدگاه اسلامي بررسي مي کند. مطلب به شکل بررسي کلي برايندهاي استقلال زيباشناسانه ارائه مي شود و اينکه چگونه زيبايي شناسي اسلامي به اين امر پاسخ خواهد داد. زمينه ها را پژوهش حاضر به خودي خود فراهم خواهد کرد به اين معنا که اين پژوهش، تاريخي نيست بلکه نوعي تقابل ايدئولوژيکي است. افزون براين، نگارنده زيبايي شناسي و معرفت شناسي اسلامي را به مثابه نقد زيبايي شناسي کانتي به کار مي برد. اين بدان معنا است که مي کوشد زيبايي شناسي کانت را بازسازي کند و نشان دهد که چگونه اين نوع زيبايي شناسي به صورت منفي بر مفهوم استقلال زيباشناسانه(و به تبع آن، بسياري از انتزاع ها، ايده آل ها، و بافت ها از جمله هويت "خود"، اخلاق، و دغدغه هاي وجودشناسانه و معرفت شناسانه) تأثير گذاشته است. نگارنده مدعي نيست که کانت يگانه منبع بسياري از مفاهيم و ايده هاي جديد مربوط به زيباشناسي بوده است اما او يکي از چهره هاي برجسته در مطالعه زيبايي شناسي غربي به شمار مي رود. بسياري از مفاهيم انتزاعي نظريه زيبايي شناسي غرب را يا کانت ايجاد کرده يا ملهم و برگرفته از آثار او، و يا نتيجه واکنش منفي به نظريات زيباشناسانه او است؛ زيبايي شناسي نيچه نمونه اي از اين دست است. در نتيجه، براي ايجاد و مطالعه زيبايي شناسي اسلامي در ارتباط با مفاهيم غربي بايد مواضع کانت را در خصوص بسياري از مباحث مطرح در نظريه زيباشناسي لحاظ کرد. کانون توجه مقاله حاضر در درجه اول، مفهوم استقلال زيباشناسانه است و اينکه چگونه اين مفهوم از بطن دوئاليسم کانتي، خاصه از بطن "خود" در ارتباط با طبيعت، برآمد. نگارنده همچنين نشان خواهد داد که استقلال زيباشناسانه و برايندهاي آن در حوزه "سوژه" و "خود"، مفاهيمي اسلامي نيستند. و سرانجام، نگارنده راهکاري اسلامي را براي حل اين مسأله و شناسايي برخي از شاخصه هاي مهم نظريه زيباشناسانه اسلامي که پس از اين به عنوان نقد مفاهيم زيباشناسانه و فلسفه هنر غربي مورد استفاده قرار خواهد گرفت، ارائه مي کند. در مقاله حاضر، به طور مستقيم و آشکار عليه استقلال زيباشناسانه بحث نخواهد شد. دليل اصلي اين امر آن است که موضوع ها و مؤلفه هاي اين مقاله ماهيت هاي مختلفي دارند. اما نگارنده معتقد است که استقلال از حيث اخلاقي براي "خود" زماني که در تقابل با نظام زيباشناسانه اسلامي قرار مي گيرد، خطرناک است. نگارنده از تحليل نظريات زيباشناسانه کانت به سوي مطالعه تبار شناسانه اين مسأله رفت که چگونه "اصل مي انديشم" دکارت انقلابي در نظريه هاي زيباشناسانه در طول تاريخ(ازجمله نظريات کانت که مستقيما متأثر از تلقي دوئاليستي از پديده ها بودند)ايجاد کرد. به موازات اين ملاحظات، نگارنده به معرفت شناسي و زيبايي شناسي اسلامي مي انديشد و نشان مي دهد که اين زيبايي شناسي چه تفاوت يا شباهتي با نظريات غربي دارد. اين تقابل به تمامه بر اين باور مبتني است که تمام تمدن ها مرکب از جهان بيني هايي هستند که بر تلقي شان از حقيقت و واقعيت تأثير مي گذارد. هنر يک صورت جهاني از برخي جهان بيني هاي از پيش فهم شده و ساخته شده است. اين جهان بيني ها با ميانجي گري تمدن ها به وجود مي آيند.8 از اين رو، غرب يک تلقي معتبر و به غايت گسترده از هنر دارد که از پاره اي جهات از شکل اسلامي هنر فرسنگ ها دور است. موضوع مقاله حاضر ملهم از مقاله بررسي نظريه زيباشناسانه اسلامي به قلم لميا الفاروغي است. او در مقاله خود تحت عنوان اسلامي کردن نظام هاي هنري به متفکران مسلمان توصيه مي کند که از هم اکنون آغاز يک فلسفه هنر اسلامي(فلسفه الفنون) را مد نظر داشته باشند. اين تلاشي مختصر جهت تحقق بخشيدن به بخشي از روياي او براي ايجاد فلسفه هنر اسلامي است. مقاله حاضر مي کوشد تا بسياري از کارکردهاي خاص و منحصر به فرد يک نظريه زيباشناسانه اسلامي را که مبناي پژوهش هاي آينده تواند بود، شناسايي و از يکديگر تفکيک کند.

سرآغازهاي کانتي استقلال زيباشناسانه
بگذاريد به سراغ نظريه زيباشناسانه استعلايي کانت برويم و نحوه ارتباط آن را با مفاهيم زيبايي شناسانه در اسلام نشان دهيم. تفسيرها و شرح هاي متعددي از نقد عقل محض10 کانت وجود دارد و البته نظريه زيباشناسانه او نيز به کرات تبيين شده است اما اندک اند افرادي که به نظريه زيباشناسانه استعلايي او توجه کرده باشند. مقاله حاضر به تمام ابعاد نظريه کانت نخواهد پرداخت. باوجود اين، گرچه تلخيص سخن او بدون فرض معرفت پيشيني پروژه فلسفي اش دشوار است اما نگارنده مي خواهد به ابعادي از نظريه کانت بپردازد که به خواننده کمک مي کند تا تفاوت نظريه زيباشناسانه اسلامي را با نظريات کانتي و غربي دريابد. از اين رو، بحث از کانت را به چند مطلب مهم محدود مي کند: تقسيماتي که کانت از امر آبژکتيو و سابجکتيو و صور هنري خوشايند و ناخوشايند دارد، و بررسي برايندهاي آن در ساحت رنگ و موسيقي که به باور کانت نازل ترين هنر ها هستند. سپس نگارنده نشان خواهد داد که چگونه جايگاه نازل موسيقي در چشم کانت به استقلال زيباشناسانه مي انجامد. مسأله اي که کانت را به ساحل زيبايي شناسي کشاند مسأله تفکيک نومن از فنومن توسط خود او بود. تفکيک اوبژه از سوژه سبب تقسيم ديگري شد: فرد انساني مستقل و آزاد و وجود معين و محدود و بي اراده طبيعت ، به معناي کاملا نيوتني آن.11  اين شکاف مي بايست تا اندازه اي پر شود چه، بدون يک ارتباط، طبيعت و انسان هرگز نمي توانستند در مسير حقيقت و وجود به يکديگر بپيوندند. اگر بنا باشد که دانش يا معرفت به حيات خود ادامه دهند در اين صورت اين شکاف بايد پر شود. بدون يک راهکار مناسب، کل فلسفه کانت حشو خواهد بود چه، هيچ پاسخ محتملي براي پرسش نخستين او وجود نخواهد داشت که: آيا معرفت(علم) ممکن است؟ تلاش کانت براي پر کردن اين شکاف وي را وارد ورطه زيبايي شناسي کرد که در آن زمان تنها يک مسأله رايج فلسفي بود و پيش تر براي نخستين بار باومگارتن و هامان آن را مطرح کردند.12 تفکيکي که کانت بين حيات انساني مستقل و آزاد و طبيعت محدود قائل شده بود و نيز عدم ارائه راهکاري مطمئن توسط او بعدها در شکاف بين معرفت شناسي و اخلاق خود را نشان داد و شکاف بين قانون، فناوري و علم، آن را تثبيت و تقويت کرد.13  
از نگاه کانت هنر بيانگر تمايل سوژه به يافتن و قرار دادن طبايع آزاد خود در معرض چشم اوبژه است، از اين رو است که هنر چيزي است مبتني بر امر سابجکتيو. اين مهمي است که در مورد تلقي کانت از ايده صورت گرفته است،14و نوعي از "اراده" شوپنهاور است که بر هر وجودي سيطره دارد. اين ايده مقصود و معناي ساختارهاي طبيعت و اوبژه ها بود. از نظر کانت هر چيز در جهان راهي هدفمند را به سوي هدفي خاص مي پيمايد. اين ايده غايت شناسانه را مي توان از طريق حواس شهودي و حساس دريافت که قضاوتي زيباشناسانه در پي دارند: اين قضاوت بر اين واقعيت استوار است که اوبژه به حسب احساس و بازي هارمونيک ادراک و خيال به سوژه مي رسد.15مفاهيم و مقولات کانتي از جمله شهود، خيال، ادراک، و دريافت همگي تجربه اي از ايده(و در نتيجه، طبيعت سابجکتيو کامل آن )را فراهم مي کنند. ما به مثابه سوژه، بدون علم به شيء في نفسه، بايد با اوبژه اي که خود را در ايده صورت بندي مي کند و نمودي از ساختار صوري بيروني است، ارتباط برقرار کنيم. در اينجا بازنمود ايده صرفا بر عينيّت و صوريّت اوبژه مبتني است که بدون آن هيچ بازنمودي به آساني صورت نمي گيرد. اکنون مفهوم آزادي با طبقه بندي خيال و ادراک همراه شده است. خيال آزادانه آنچه را در مورد ايده تصميم مي گيرد، لحاظ مي کند و انجام مي دهد.16 اين آزادي خيال به سوژه امکان مي دهد تا ملاحظات شناختي و غير شناختي خود را در مورد طبيعت تقويت کند. برخي تمايزات بسيار مهمي که کانت قائل شده به ما کمک مي کند تا دريابيم که چگونه اين آزادي از مقولات به نوعي رضايت از ساختار(يا لذت زيباشناسانه براي سوژه) راه مي برد.  دو واکنش به اوبژه از يکديگر متمايز شده اند: از يک سو، احساساتي که ما به طور خالص از شهود حسيّ يک اوبژه دريافت مي کنيم. اين يک ملاحظه کامل از اوبژه براي احساس و لذتي است که اوبژه ممکن است صرفا از طريق حواس فرد به دست دهد. ويترستون اين نوع احساس را خوشايندي(دلپذيري) يک اوبژه نام مي نهد.17 لازم به ذکر است که اين خوشايندي کلا وابسته به تمايلات فردي است. شکل دوم لذت، که از اولي متمايز است، هماني است که آن را زيبايي يا لذت بي طرفانه مي ناميم18 و بر شناختي استوار است که از صورتي از اوبژه دريافت مي کنيم. صرف نظر از جذابيت و لذت اوبژه که نصيب حواس مي شود، زيبايي آن بر صورتي مبتني است که اوبژه بر ادراک ما عرضه مي دارد. زيبايي به وسيله حسي کاملا صوري اتفاق مي افتد که ذهن و عقل را ما را نوازش مي کند. زيبايي به دو مقوله ديگر نيز قابل تقسيم است: زيبايي آزاد و تابع، که هر دوي آنها ويژگي هاي سابژکتيو خود زيبايي هستند. اولي ملاحظه آزادانه زيبايي است فارغ از توجه به مقاصد شناختي و لذتي که اوبژه به سوژه مي دهد. زيبايي تابع ناظر به توجهي است که معطوف مفاهيم و مقاصدي است که يک اوبژه واجد زيبايي براي شناخت دارد. از اين رو، زيبايي تابع، تجسم ايده زيبايي شناسانه است.20
موسيقي به مثابه هنر در زيبايي شناسي کانت
در مقولات زيباشناسانه کانت، موسيقي نازل ترين صور هنري است، حتي نازل تر از بيان يک لطيفه. دليلي را که کانت براي قول به نزول جايگاه موسيقي ارائه مي کند به آساني مي توان زير سؤال برد، البته زماني که آن را در قالب دو مقوله فوق لحاظ کنيم. موسيقي و رنگ در قياس با هنرهاي ديگر، مصنوعات زيباشناسانه اي هستند که دشوار بتوان آنها را ذيل عنوان دو مقوله کلي فوق طبقه بندي کرد. صورت هاي هنري ديگرساختارهاي صوري اي دارند که به آساني مي توان آنها را به مثابه ويژگي هاي تعريف شده اي شناسايي کرد که بيانگر صورتي عيني و در نتيجه بازنمودي هستند. اما در مورد رنگ و موسيقي اين گونه نيست. اين دو، صورت يا طرحي واجد نظم برتر را بازنمي نمايانند که اذهان شناختي ما را بگزند. آيا آنها صورت هاي هنري زيبايي هستند که "صورت هاي" خود را به ذهن ما مي کشند، يا صرفا حس لذت بخشي دارند و اذهان ما را محظوظ مي کنند؟
براي پاسخ به سؤال فوق، بايد بتوانيم موسيقي را در يکي از مقولات رضايت بخشي که در بالا بدانها اشاره کرديم قرار دهيم. از آنجا که عمده موسيقي ها و رنگ ها انتزاعي و غير بازنمودي هستند،21 و با توجه به اينکه تقسيم رضايتمندي به دلپذيري و زيبايي بر بازنمود عيني "ايده" سوژه از اوبژه مبتني است، تنها ناگزير خواهيم بود که موسيقي را مقوله اي دلپذير قلمداد کنيم.22 اگر موسيقي در قالب دلپذيري رضايتمندي قرار گيرد در اين صورت موسيقي حرفي براي عقل نخواهد داشت و نمي تواند ايده يک اوبژه را برنماياند. لذا جذابيتش هدفمند نيست.
اما با قدرت مي توان گفت که موسيقي ايده را برمي نماياند، چه بسا روشن تر از هر صورت هنري ديگر. به عنوان مثال، همان گونه که شوپنهاور مي گويد موسيقي بيان "اراده" است، همان زبان نامفهوم خود ايده، لذا ساختن موسيقي از تمام صور هنري بالاتر است. کيرکگور از احتمال اينکه موسيقي يا ديگر صور انتزاعي هنر را بتوان به عنوان بالاترين صور هنري تلقي کرد بحث مي کند. لذا از نگاه کيرکگور، اوپراي دون خوان اثر موتزارت به دليل انتزاع ناب آن، بزرگ ترين دستاورد هنري است.23 اگر انتزاعي بودن صورت هنري، هنر را زيباتر و بيانگر کند، در اين صورت مشخص خواهد شد که کانت کاملا در اشتباه بوده است.
افزون براين، اگر موسيقي ابزاري توانا براي ايجاد عواطف مختلف و "بازي" ذهن است در اين صورت چگونه مي توان آن را صورت هنري نازل به شمار آورد؟ آيا اين ويژگي، موسيقي را صورت مهم هنري نمي کند؟ خاصه اگر هدف اصلي هنر آگاه کردن فرد از خود از طريق احساسات و عواطف باشد(همان گونه که ابن سينا و غزالي در همين راستا تلاش مي کردند). هر دوي اينها موسيقي را به دو بخش تقسيم مي کردند: ساختار مادي و صوري خود صدا و ساختار معنوي آن، دومي(انسان را) به رشد شخصي و معنوي ناب رهنمون مي سازد. در نتيجه، اين مسأله پيش مي آيد که: اگر موسيقي در واقع صورت هنري مهمي تواند بود و زيبايي شناسي کانتي اهميت آن را انکار مي کند، در اين صورت آيا هنر عملا بايد بيانگر و خالق عواطف و احساسات اخلاقي باشد تا هنر تلقي شود؟ آيا هنر درواقع نيازمند ترکيب و ذوب همراه با زور و قدرت بازنمايي سوژه در اوبژه است؟
باوئي مي گويد: از ديد اين متفکران نکته اي که در مورد موسيقي وجود دارد آن است که گرچه موسيقي امري احساسي است اما لزوما بيانگر(نمايانگر)چيزي نيست.24 از نگاه کانت موسيقي، هنر صورت گرايي هاي تهي و صور غير بازنمودي بود که موسيقي را به نازل ترين صور هنري محکوم کرده اند که صرفا به عنوان "زبان احساسات و عواطف" عمل مي کند. اما آيا هنر براي اينکه عظيم الشان شود بايد بازنمودي و ساختارمند گردد؟آيا اخلاق، شناخت، ادراک، مقصود، و ايده هاي غايت شناسانه که کانت معتقد بود همگي آنها به هنر معنا و مقصد مي بخشند، بايد در هنر و زيبايي گنجانده شوند؟ اين ويژگي ها در قلمروي موسيقي وجود ندارند. دراينجا از يک سو جدايي بين اخلاق، مقصود و معنا وجود دارد و از سوي ديگر بي اخلاقي، ناشناختي و نابازنمودي به چشم مي خورد. به ديگر سخن، موفقيت زيباشناسانه در ساختارهاي صوري، بازنمود يک اوبژه و هدفمندي اخلاقي آن نيست بلکه در هوس انگيزي و احساس آن است.
کانت به طور اتفاقي کبريت را روشن کرد، هگل فيتيله را مشتعل ساخت و نيچه ديناميت را در بسته اخلاق گذاشت و مدرنيسم شاهد انفجار و تخريب اخلاقيات بود. نتيجه: هنر، ديگر ابزاري براي خودشناسي، خود آگاهي، و تکامل انسان(آن گونه که کانت مي خواست) نبود بلکه، چيزي شد که حواس را محظوظ مي کرد و احساسات بي اساس بشر آن را زيبا جلوه مي داد. انسان ها اکنون براي خلق تصاوير غير اخلاقي و اندام واره هاي زشت هنري دليل موجهي دارند و اهميت ملاحظات اخلاقي را به توده ها مي آموزند. از نگاه استقلال گراها آموزش اخلاق اعتباري ندارد چه، اخلاقيات هيچ تأثير و نفوذي بر شيوه هاي زيباشناسانه صورت هنري ندارد.25 
افزون براين، ما شاهد انبوهي از صور هنري انتزاعي هستيم که هيچ معنا يا اهميت اخلاقي و واقعي براي حيات انسان ندارد مگر احساساتي که از گذر وضعيت ها و کاربردهاي مختلف رنگ هاي گوناگون ايجاد و تحريک مي شوند. ما شاهد اشياء انتزاعي اي هستيم که با هدف ايجاد واکنش عاطفي در ما(و نه پاسخ اخلاقي و شناختي) مخدوش و تحريف مي شوند. مخلوقات و مصنوعات مخدوش و تحريف شده هنرمندان انتزاعي هيچ گونه واقعيتي را برنمي نماياند در عين حال، آنها واقعيتي خاص خود را ايجاد مي کنند(برجسته ترين تجلي اين صورت هنري را مي توان در مخدوش کردن و تحريف جهان در طول جنگ جهاني دوم ملاحظه کرد). ما ادبيات و نمايشي را مي بينيم که در اثر نبود اخلاق در توليد و نگارش دچار بيماري شده26 و حتي خشونت افراطي و اعمال غيراخلاقي بخشي از اثر هنري موفق به شمار مي آيند.27 
تمامي اين به ظاهر توليدات زيباشناسانه از گزند انتقاد پير و جوان مصون نمانده اند. بسياري از افراد از اين صور هنري بي معنا و غير اخلاقي بيزارند و به ديده تحقير به آنها مي نگرند. به عنوان مثال، افراد در برابر خشونتي که در فيلم ها به تصوير کشيده مي شود مي ايستند؛ والدين به کودکان خود اجازه تماشاي برخي برنامه هاي زشت و ناپسند را نمي دهند. اين ابراز تنفر و انزجار نه تنها برخاسته از نداي اخلاقي افراد است بلکه ناشي از فطرتي است که به آنها  انسانيّت بخشيده است. لذا استقلال زيباشناسانه در نهايت به توصيف و تبيين طبيعت و ماهيت انسان نمي انجامد. اگر ايده اي يا مفهومي خلاف طبيعت انسان باشد، پايدار نخواهد بود. ما اکنون در دوره معاصر شاهد بازگشت به سوي شکوه و جلال اخلاقي فراموش شده هستيم.

استقلال هنر
استقلال هنر به هنر يا بيان زيباشناسانه اي اشاره دارد که کاملا از تمام نظام ها و صور معرفتي ديگر ايزوله و مستقل است.29 نخست، به طور مختصر ابعاد وجودشناسانه هنر مستقل را بررسي مي کنيم و سپس به سراغ ابعاد معرفتي مي رويم. به لحاظ وجودشناسانه استقلال گراها معتقدند که هنر بايد تنها براي هنر وجود داشته باشد. هنر واجد ارزش هاي ذاتي است که براي تضمين وجود آن کفايت مي کنند و نيز في نفسه  توجيه گر درک و دريافت آن از حقيقت و واقعيت  هستند. اين وجود، براي اينکه هنر باشد نيازي به هيچ مقوله خارجي(غيرذاتي)ندارد، اين بدان معنا است که اين وجود نياز به اين ندارد که مورد قضاوت، بحث، و يا ارزيابي ديگر حوزه هاي اجتماعي(که در پي ارزش هاي سياسي و اخلاقي هستند) قرار گيرد.30 بعلاوه، هنر براي گرفتن تأييديه براي خود نيازي به قضاوت و ارزيابي اين نظام ها نيز ندارد. پس نتيجه اينکه: در واقع محتواي هنر مهم نيست. اين، شکل، صورت و طراحي اثر هنري است که با اعتبار آن در ارتباط است31 چه، زماني که هنر توسط نظام هاي ديگر مورد قضاوت قرار مي گيرد، به حسب محتواي آن ارزيابي مي شود، يعني، پيام ها و اطلاعاتي که در محتواي آن وجود دارد. افزون براين، استقلال گراها معتقد اند که هيچ نظامي غير از هنر نمي تواند در مورد هنر قضاوت کند. بنابراين، چگونه هنردر مورد خود قضاوت مي کند؟ هنر صورت و طراحي خاص خود را دارد و آنها را بر اساس ديگر صور تثبيت شده هنري ارزيابي مي کند. يعني، هنر درمورد خود بر اساس صورت و ساختار خود قضاوت مي کند.32 دوم، هنر در مورد خود بر اين اساس قضاوت مي کند که تا چه ميزان به لحاظ زيباشناسانه، فرد را جذب مي کند. اين جذابيت در موفقيت زيباشناسانه تأثير دارد. لذا آنچه مهم است محتواي اثر هنري نيست بلکه تنها صورت است، چه، هنر درمورد خود قضاوت مي کند و ديگران از روي صورت در مورد آن قضاوت مي کنند. اگر وجود شناسي هنر را براي دين و اخلاق به کار بريم نتايج نامطلوبي عايدمان خواهد شد. اخلاق، که در معناي اسلامي هم طراز با دين است،33 هيچ گونه صورت و يا طرحي ندارد. در نتيجه، اخلاق و دين هيچ گونه صورت هنري ندارند و اين امر اخلاق و دين را براي هنر قابل کاربرد نمي کند. به سخن ديگر، دين را نمي توان به صورتي کلي تصوير کرد؛ لذا نمي توان آن را به صورت هنر نماياند. اما مي توان گفت که دين از صورتي بازنمودي و جهانشمول در هنر برخوردار است، که به تصوير درآوردن تلاش و صبر نمونه اي از آن است. اما همان گونه که کيرکگور مي گويد اين مفاهيم موقتي صبر و تلاش نقطه مقابل ماهيت جهانشول و بي زمان هنر هستند.34 نه تنها اخلاق ارتباطي با هنر ندارد بلکه اخلاق را نمي توان به طور کلي براي هنر به کار گرفت.35 بنابراين، اخلاق و دين هيچ ارتباطي با هنر ندارند. از حيث معرفت شناسانه، هنر مستقل، واجد نظامي حقيقي است که مستقل از ملاحظات و تأثيرات ديگر نظام هاي ارزشي حقيقي است. استقلال زيباشناسانه ارزش هاي حقيقي خاص خود را دارد که مستقل از نظام هاي ديگر ازجمله حقيقت اخلاق و دين است. اين بدان معنا است که موفقيت يک اثر هنري لزوما در گروي اين نيست که حقايق آن جهت ديني يا اخلاقي داشته باشند. لذا يک اثر هنري که غير اخلاقي است همچنان مي تواند به لحاظ زيباشناسانه اثري موفق باشد.36 اين امر به طور کلي سبب مي شود هنر براي جامعه خطرناک باشد. اين مسأله در معناي افلاطوني به اين معنا است که از هنر مي توان براي دخل و تصرف در توده ها به هر دليلي، اخلاقي يا غيره استفاده کرد.37  
افزون براين، ملاحظات معرفت شناسانه استقلال زيباشناسانه هنر نشان مي دهد که اين مقوله بر مباني نسبي و غير مبنايي استوار است. اين گرايش به استقلال زيباشناسانه تأثيرات مهمي بر ماهيت مطلق حقيقت و واقعيت نهاده است. اگر هنر ابزاري است که حقيقت را بيان مي کند، پس چگونه دست به انجام چنين عملي مي زند، آنهم زماني که معتقد است حقايق ماهيتي نسبي دارند؟ لذا قضاوت در مورد يک اثر هنري بر اساس صورت و محتواي حقيقي آن کاري بس دشوار است. در مورد استقلال زيباشناسانه، ارزيابي يک اثر هنري بر اساس صورت و محتواي حقيقي، به دليل ماهيت نسبي حقيقت غير ممکن است. ارزيابي بر اساس هر مبناي مطلقي بنا نمي گردد بلکه صرفا بر مبناي برخي پيش شرط هاي هنر مانند احساس، تجسم، بازنمايي صوتي، و تجارب ديگر انجام مي شود.
اين ناهماهنگي ها بر مبناي برخي ملاحظات، سبب پيدايي برايندهايي عملي مي شود که در حقانيت واقعيت شک و ترديد و سردرگمي ايجاد مي کند. سردرگمي نتيجه نسبي گرايي است که هنر مستقل آن را پديد مي آورد. بدون يک مبناي مطلق و استعلايي براي هنر، نظام ها سرانجام بدون هدف و نتيجه مي مانند و سبب مي شوند نظامي پيچيده و آشفته ايجاد گردد. اين نکته را مي توان در جامعه شناسي برنامه هاي علمي ملاحظه کرد که کارل مانهايم آن را ابداع کرد و هيچ مبناي مطلق يا پيشيني نيز نداشت که آن را از حيث وجودي مشروط و مقيد کند. در نهايت، معتبر ساختن تعابير مربوط به واقعيت غير ممکن مي شود.38
چشم انداز اسلامي
هنر اسلامي به هيچ معنايي مستقل نيست. زيبايي شناسي اسلامي کلا منسجم، و متضمن ارزش ها و قضاوت هاي علم، قانون، شرايط اقتصادي و اجتماعي، دين، اخلاق، و ديگر مباحث معرفتي است.39 سرچشمه اين وحدت، توحيد است که تمام معرفت را وارد يک کل منسجم مي کند و هر بخش از آن با ديگري انسجام دارد. اين امر مطلق به تمام اوامر عيني يا ذهني واقعيت جهت مي دهد و آنها را کنترل مي کند. بدون اين امر مطلق و نقطه کانوني، هيچ مفهوم کاملي از واقعيت را نمي توان دريافت. اين مرکز(کانون) در درون ابعاد جهانشمول قرآن و سنت قرار گرفته و از گذر آن، پارادايم اسلامي بر يک زيرساختار پيشيني تکيه مي زند که بر يک ابرساختار پسيني مسلط است و آن را هدايت مي کند و ماهيت کارکردي آن را مي توان در مفاهيم اجتهادي يافت.41 اين همان چيزي است که چاندوري اصل وجودشناسانه - معرفت شناسانه مي نامد.  با وارد کردن اين مفاهيم انتزاعي در نظريه زيباشناسانه اسلامي، در مي يابيم که امر مطلق و مباني پيشيني، يک اثر هنري را تبديل به يک امر زيباشناسانه اسلامي مي کند، آن را مطبوع حس اخلاقي مي کند وحتي آن را معطوف حواس مي گرداند. هم زمان، يک امر پسيني زماني کارکرد خود را بازمي يابد که هنرمند از شهود و مهارت هاي خلاقانه خويش براي ايجاد يک اثر هنري استفاده کند. امر مطلق مستقيما از جانب خداوند مي آيد و آنچه را براي رضايتمندي و تکامل موفق انسان ها مورد نياز است به آنها مي رساند. اين امر مطلق آنچه را انسان ها در مورد نفس و جسم نياز دارند به آنها ديکته مي کند و اصل مطلق پارادايم اسلامي را به چيزي تبديل مي کند که ناظر به هر دو ساحت مادي و معنوي وجود است. لذا هر دو ساحت در يک اثر هنري(خواه نمايشنامه و خواه نقاشي) نمود مي يابند.42
در پارادايم اسلامي هدف هنر تجلي حقيقت مطلق است.43 اين حقيقت مطلق چيزي جز خود خداوند متعال نيست. لذا خداوند سرآغاز هنر، مبنا، غايت و زينت آن است. اما بايد به اين نکته توجه داشت که حقيقت مطلق به طور کامل در يک ساحت محدود مانند اين عالم تجلي نيافته است. خداوند فراتر از زمان و مکان و بالاتر از اين عالم قرار دارد و نه درون آن. تنها زماني که زمان و مکان ناکرانمند شوند خداوند متجلي خواهد شد. لحظه اي که زمان و مکان و ديگر ابعاد محدود گسترش يابند، آخرت نام دارد.44 در اين عالم انسان ها هرگز نمي توانند تمام امر مطلق را درک کنند، بلکه تنها به همان اندازه که خداوند اراده کند مي توانند به اين مهم نائل گردند. بنابراين، درک حقيقت لحظه به لحظه و به موازات گذر زمان انجام مي گيرد و اين امر آن را فرايندي پويا مي کند.45  اما حقيقت هرگز با تمام شکوه و عظمتش قابل دسترسي نيست، جز در پايان زمان که در آن موقع حقيقت، خود روشن مي شود. اين امر با تلقي کانت از حقيقت که در اغلب علوم غربي تجلي يافته کاملا در تناقض است: تمام حقيقت حاضر است و مي توان به آن دست يافت و در کامل ترين تجسم آن مي توان آن را تحت کنترل درآورد و هيچ چيز نمي تواند مانع اين کار شود.46 شودهاري بحث بسيار جالبي در مورد وضعيت مطلوب معرفت و حقيقت دارد و در آنجا چنين نتيجه مي گيرد که: جهان بيني نو کلاسيک، ذاتا تودر تو و پراکنده، غيرتحليلي و غيرديالکتيک است. معرفت در اين جهان بيني نمي تواند شکل بگيرد چه، اين معرفت از پيش در وضعيت مطلوب خود وجود داشته است.47 نظر به مطالب فوق، شايان ذکر است که هنر اسلامي بيانگر چيزي جز تسليم محض به خداي مطلق يگانه نيست. اين ديدگاه ممکن است درست باشد اما به نظر مي رسد آنچنان کلي است که نمي تواند تأثير فلسفي کارآمدي داشته باشد. هنر اسلامي را مي توان به مثابه تعبيري از جهانبيني اسلامي يا مسلمانان تعريف کرد.48 اين تعريف دوم در نهايت همان تعريف اول است چه، جهان بيني اسلامي بر خشنودي يگانه مطلق مبتني است. اما اين تعريف دوم بيانگر رويکردي تنقيه شده به زيبايي شناسي و هنر اسلامي است به اين معنا که پيش فرض آن نوعي توانايي انتقال اطلاعات و جستجوي حقيقت در هنر است. به سخن ديگر، هنر اسلامي حامل اطلاعات و حقايقي در خصوص جهان بيني اسلامي، رويکرد آن به جهان و خالق آن است. از سوي ديگر، اگر اثر هنري با جهان بيني اسلامي همخواني نداشته باشد دراين صورت اين اثر به لحاظ هنري ناموفق خوانده مي شود. پيش فرض جهان بيني اسلامي، وجود ارزش هاي اسلامي اي است که بايد حفظ و تأييد شوند. اين ارزش ها نه تنها از طريق قابليت هاي عقلاني مان به ما عرضه مي شوند بلکه ازهمه مهم تر، از راه وحي به ما مي رسند. وحي يا قرآن و سنت حاوي احکام، بيانات، گزاره ها و توصيفاتي از اراده مطلق اند که ما را به سوي واقعيت و خودمان رهنمون مي شوند. بنابراين، اگر اين احکام و توصيفات و... از وحي در يک اثر هنري نباشند اين اثر به لحاظ اسلامي ناموفق تلقي مي گردد. بنابراين، برخلاف کانت قضاوت زيباشناسانه که اسلام در مورد اثر هنري انجام مي دهد از دو طريق انجام مي شود: "خود" و منبعي کاملا عيني به نام "وحي". کانت به گونه اي ناموفق مي کوشيد زيبايي را ذيل عقل قرار دهد اما همان گونه که ديديم اسلام زيبايي را نه تنها ذيل عقل بلکه در ساحت وحي و حقيقت قرار مي دهد. اين بدان معنا است که هنر اسلامي وجودي مستقل از وحي و حقيقت ندارد بلکه بخش مکمل آن به شمار مي رود. از اين رو است که هنر اسلامي همان گونه که پيش تر گفتيم، تابع هيچ گونه استقلال زيباشناسانه نيست. هنر اسلامي في حد ذاته با جهان بيني اسلامي ارتباط دارد و اين بدان معنا است که هنر بايد چيزي بگويد يا معنادار باشد و به نوعي براي مخاطب يادآور چيزي باشد.
افزون براين، اين احکام و دستورات و توصيفات و گزاره ها را بايد يکجا در نظر گرفت آنچنان که روح وحي بتواند به مثابه "جهان بيني اسلامي" عمل کند که به درستي موفقيت هنر را تعيين کند. به سخن ديگر، نگارنده "جهان بيني" را به مثابه مجموعه اي از احکام، گزاره ها و توصيف ها توصيف مي کند و زماني که اين مجموعه را يکجا در نظر بگيريم مي توانيم جهان بيني اسلامي را بررسي کنيم. بدون شک تفسيرهاي گوناگوني از اين احکام و گزاره ها و توصيفات قرآن و سنت شده که در نهايت در جهان بيني هاي خاص هريک از آنها و متعاقبا در صور مختلف هنري منعکس خواهد شد. اما آنچه اين صور هنري مختلف را اسلامي مي کند توافق مبنايي آنها در احکام، گزاره ها و بيانات قطعي وحي يا حتي در "روح" اسلامي مشترک آنها است.
 پيش فرض بحث از جهان بيني ها و روح اسلامي مشترک که در اثر هنري منعکس شده است، نحوه ارائه(بازنمود) است. پيام، جهان بيني و روح اسلامي را مي توان با کلمات ترسيم کرد اما اين کار در مورد ماهيت جهانشمول هنر منصفانه نيست. پيام، جهان بيني و روح اسلامي را همچنين مي توان در قالبي عيني عرضه کرد اما اين امر درک و شناخت کامل را به همراه ندارد. همچنين، از چشم انداز مخاطب که پيام، هنر، جهان بيني و روح اثر هنري را دريافت مي کند ممکن است با کلمات عرضه شود اما اين امر ارزش آموزشي، معرفتي، حقيقي و قدرت يادآوري آن را کاهش مي دهد. به سخن ديگر، تلقي ناقصي از جهان بيني در اختيار مخاطب قرار خواهد گرفت. از اين رو، بهترين راه ارائه مفاهيم انتزاعي مانند جهان بيني ها استفاده از وسايل ارائه انتزاعي است همان گونه که پرويز منضور به روشني بيان مي کند؛ خداي حيّ، گرچه يک انتزاع نيست اما در تفکر اسلامي به انتزاعي ترين نحو مد نظر قرار مي گيرد. عبارت "هيچ خدايي جز خداي متعال نيست"، انتزاعي ترين تعبير ممکن در مورد يک خداي زنده مطلق است. درست همان گونه که اسلام خداوند را در لباس اسطوره اي/انسان انگارانه عرضه نکرده، هنر اسلام نيز اجباري ندارد که تصوير بازنمودي و انسان مدارانه را بپذيرد.49 اين امر مي تواند توضيح دهد که چرا شعر و خطّاطي عالي ترين صور هنري درجهان اسلام بوده اند. اما موسيقي به دليل اعتبار مشکوک آن، هيچگاه به محبوبيت کامل به مثابه يکي از نمايندگان اصلي جهان بيني اسلامي دست نيافت. تا بدينجا در مورد هنر اسلامي و معناي آن در پرتوي تعريف هاي فوق تأمل کرديم. اما  زيبايي در هنر اسلامي چه جايگاهي دارد؟ چه چيز يک اثر اسلامي را زيبا مي کند؟ زيبايي از نظر کانت آن چيزي است که به ما نوعي رضايت فکري(عقلي) مي بخشد و اين رضايت از طريق صورت و ساختار محض اوبژه به ما مي رسد. اين صورت و ساختار فکري که ذهن ما به اوبژه مي دهد سبب مي شود ما گونه اي از ايده زيباشناسانه را تعيين کنيم. اين همه، در دريافت هاي حسي سوژه باقي مي ماند و با مقولات فاهمه ترکيب مي گردد. لذا حتي ايده محصول ذهن سوژه است و نه خود اوبژه. اما زيبايي به معناي اسلامي نه تنها از سوي مقولات فکري ذهن فرد تعيين مي شود بلکه وحي، حقيقت و خير نيز در تعيين آن مؤثر اند و موارد اخير از جمله موارد(تعيين کننده) بيروني به شمار مي روند. اما مي توان گفت که حقيقت و خير را نمي توان مقولات بيروني در نظر گرفت زيرا آنها را سوژه تعيين مي کند. پاسخ اسلام به اين مسأله آن است که حقيقت و خير في نفسه از طريق وحي تعيين مي شوند و از آنجا که وحي منبعي بيروني(از جانب خدا) است، حقيقت و خير نيز جزو مقولات بيروني محسوب مي شوند. از اين رو، يک اوبژه در صورتي زيبا است که با معيارهاي زيبايي ارائه شده توسط عقل، وحي، خير و حقيقت مطابقت داشته باشد. اما لازم به ذکر است که مقولات عقل، حقيقت و خير مستقل از وحي در نظر گرفته نمي شوند. از نگاه نگارنده، تمام اين سه مقوله مستقيم يا غير مستقيم به نوعي با وحي ارتباط دارند. اين مسأله وحي را منبع اصلي قضاوت در مورد زيبايي مي کند. هر يک از اين چهار مورد زماني که به تنهايي در نظر گرفته شوند توسط ديگري هدايت مي شوند و در عين حال، به جز وحي، هيچ يک از آنها کاملا مستقل از ديگري نيست.
اما بگذاريد ببينيم که وحي چگونه زيبايي را تعيين مي کند. منظور از وحي در اينجا قرآن و سنت و پيام و روح مشترک آنها است. در اين تحليل مي کوشيم به احکام اخلاقي وحي در مورد عمل(حکم شرع) بپردازيم. بگذاريد از اين حکم آغاز کنيم که هر چيز حلالي زيبا است و هر چيز حرامي زيبا نيست. در اينجا عامدانه سه حکم مباح، مکروه ومندوب را استثنا کرده ايم تا بحث پيچيده نشود. اگر حکم فوق درباب زيبايي درست باشدبه نظر مي رسد که زيبايي را تنها مي توان از طريق خود وحي شناخت چه، حلال و حرام تنها از طريق وحي شناخته مي شوند. در اينجا باز ممکن است گفته شود که حلال و حرام را مي توان از طريق عقل نيز تشخيص داد. به اين نکته خواهيم پرداخت. اگر اين قضيه درست باشد که زيبايي را مي توان تنها از طريق وحي شناخت و تنها خدا است که اين مفهوم را به ما مي شناساند، پس زيبايي را از هيچ راه ديگري نمي توان دريافت. پس پيش فرض اين تقسيم بندي آن است که حلال خوب است و لذا زيبا است و حرام بد است و لذا زشت است. دو گزاره رقيب چنين خواهد بود: 1)حرام احتمالا مي تواند زيبا باشد(که نتيجه اش ميل به حرام است) و 2) زيبايي (همچون خير) را مي توان مستقل از وحي (يعني از طريق عقل) شناخت. نگارنده مي پذيرد که حرام مي تواند به عنوان امري زيبا تلقي شود اما اين مسأله را مي توان از طريق تقسيمي که غزالي بين زيبايي ظاهري و زيبايي باطني قائل مي شود، توجيه کرد. غزالي مي گويد: زيبايي ظاهري با چشم ظاهر قابل رؤيت است و حتي کودکان و حيوانات نيز مي توانند آن را تجربه کنند. . . در حالي که زيبايي باطني را مي توان با چشم دل و نور بصيرت باطن انسان درک نمود.50 اين تقسيم زيبايي به دو جزء، بازتابي از رويکردي سکولار به زيبايي است در حالي که چشم دل، لحن ديني زيبايي را آشکار مي کند. حرام ممکن است در چشم انداز بيروني آن زيبا به نظر برسد اما زماني که با چشم باطن ديني انسان نگريسته مي شود، اين به اصطلاح زيبايي تا سر حد مقوله اي ضد امر مطلق تنزل پيدا مي کند و آن را براي دل انسان نفرت انگيز مي نماياند. اين تقسيم بندي از زيبايي، تنها بر ذهن انسان مبتني نيست بلکه بر فطرت و حساسيت او نسبت به وحي نيز متکي است. همان گونه که پيامبر اکرم(ص) فرموده اند: "خداوند زيبا است و زيبايي را دوست دارد."  براي بررسي دومين مسأله فوق الذکر به آنچه غزالي مي بايست در مورد تصميم مستقل انسان در خصوص آنچه خير و شر، و متعاقبا زيبا و زشت است، بپردازيم. غزالي اثر مشهور خود المصطفي نشان مي دهد که عقل انسان نمي تواند بين خير و شر تشخيص دهد. غزالي چنين استدلال مي کند که عقل به تنهايي نمي تواند احکام شريعت را دريابد. انگيزه او براي اين استدلال، پاسخي است که به معتزليان مي دهد، آنها معتقد به برتري عقل هستند. غزالي مطالب خود را بر روايات و آيات وحياني استوار مي کند. سپس او مي کوشد تا اصطلاحات حسن را خير و قبح را شرّ تعريف کند. سرانجام، نمونه اي از ناتواني ما را جهت تعيين مصداق خير و شرّ بيان مي کند. نمونه اي که بيان مي کند دروغ گفتن است. دروغ معمولا عمل بدي تلقي مي شود. اما چه اتفاقي مي افتد اگر پيامبر توسط يک قاتل مورد تعقيب قرار گيرد. اين قاتل از شخص X  در مورد محل پيامبر سؤال مي کند اما شخص X به قاتل دروغ مي گويد تا او را فريب دهد و جان پيامبر را نجات دهد. غزالي استدلال مي کند که اين دروغ، به دليل خير برخاسته از آن( يعني نجات جان پيامبر)، حسن است. در واقع، اين امر چيزي بيش از خير است و در حقيقت تکليفي بر دوش کسي است که از محل پيامبر اطلاع دارد. و اگر دروغ نگويد گناه کرده و نافرماني ورزيده است.51
بنابراين، حتي شرّ در مثال فوق به خير بدل مي شود. به سخن ديگر، عقل بسته به شرايط و موقعيتي خاص، يک عمل را به جاي اينکه بد اطلاق کند خوب مي شمارد. پس چگونه عقل مي تواند خوب و بد را تشخيص دهد، زماني که اين دو هماره نسبي اند؟52 نتيجه اينکه، تنها راه درست تشخيص حقيقت، وحي است چه، منبع آن خداي عليم و حکيم است. وحي في نفسه بيان مي کند که چه زماني از عقل استفاده کنيم و چه زماني آن را بکار نبريم. افزون براين، به منظور حفاظت از اخلاق از خطر نسبي شدن، بايد مباني مطلقي را بيابيم تا اين باورها را تثبيت کنيم. اين مباني مطلق در اسلام چيزي جز همان احکام وحي موجود در قرآن و سنت نيست. بنابراين، في الحال اگر خير و شر مستقل ازوحي نيستند پس زيبايي و زشتي نيز که هر دو مستقيما با خير و شر ارتباط دارند، مستقل از حکم وحي نيستند. به باور نگارنده، اين مسأله تقابل مهمي بين نظريه زيباشناسانه کانت و نظريه اسلام ايجاد مي کند. به اين معنا که از نگاه کانت اخلاق، نوعي معنا و غايت والا در هنر ايجاد مي کند که احترام انسان و خضوع او را در برابر زيبايي فکري و اخلاقي آن بالا مي برد. نظريه اسلامي هماهنگي تام با اين مسأله دارد. اما اسلام به جاي آنکه اين اخلاقيات را بر عقل بشري استوار کند، آنها را بر وجود مطلق و ناکرانمند حق تعالي مبتني مي کند. معرفت شناسي اسلامي بر خلاف زيبايي شناسي غربي بر تعابير بي کران يک طبيعت مطلق مبتني است. اخلاق به اثر هنري غايت و معنا مي بخشد؛ اخلاق مفهومي بسيار مهم در نظام زيباشناسانه اسلام به شمار مي رود. پيامبر اسلام در مورد شعر چنين فرموده اند(کلام ايشان در اين باره را مي توان به بحث حاضر ارتباط داد): "هر کلامي که با حقيقت مطابق باشد زيبا است؛ و هرآنچه فاقد حقيقت باشد بهره اي از خير و خوبي ندارد".53  
ديدگاه کانت و اسلام
با مقايسه ديدگاه هاي اسلام در مورد هنر با ديدگاه کانت درمي يابيم که ديدگاه اسلام در مورد هنر برخاسته ازمبنايي است که کاملا متفاوت از کانت است. از نگاه کانت انسان هدف است، نه وسيله اي براي رسيدن به چيزي. کانت انسان را در رأس و غايت خلقت قرار مي دهد. اين انسان محوري کانت در فلسفه نيچه به اوج خود مي رسد. از سوي ديگر، اسلام انسان را همه چيز و هدف همه چيز نمي داند. بلکه اين خداوند است که غايت محسوب مي شود و تمام تلاش ها در خدمت خشنودي و رضايت او است. عبارت معروف دکارت، "مي انديشم پس هستم"، سرآغاز قرار گرفتن انسان در مرکز همه چيز بود. اين ايده پس از آن وارد تفکر کانتي شد که در نهايت منجر به جدايي امر سابجکتيو و آبجکتيو گرديد.  دکارت براي حل مسائل ناشي از جدايي اين دو امر،  خدا را وارد نظام فلسفي خود کرد. اما کانت کوشيد بدون خدا اين مسائل را حل کند. زان پس، بشر از واقعيت و حقيقت اشياء دور ماند و منحرف شد. از زمان دکارت، کانت، نيچه، فيشته و هگل ما شاهد تأملات و بررسي هاي نااميد کننده و بيهوده در خصوص تجزيه "من" يا خود به مؤلفه ها و عناصري بوده ايم که در نهايت منجر به پيدايي تناقضات لاينحل شد. در اسلام خداوند، مطلق است و بالاترين تفکرها تفکر او است. تفکر او مستلزم تجزيه "من" نيست. تجزيه "من" در اين گفتمان به دليل نگرش توحيدي که سبب اتحاد تصورات ذهن با يک کل واحد مي شود، اتفاق نمي افتد. البته اين بدان معنا نيست که "خود" فراموش مي شود يا بيگانه مي گردد بلکه خود از سوي خداوند تأييد مي شود. برخي مي گويند هنر توصيفي کاملا شخصي از واقعيت است. در اين صورت چگونه مي توان گفت که هنر اسلامي مي تواند جهانشمول باشد و تصويري واحد از واقعيت عرضه کند؟ در پاسخ مي گوييم: پيش تر گفته شد که جهان بيني اسلامي مبتني بر منابعي الهي است که واقعيت را براي يک مسلمان شکل مي دهد. زماني که اين مبنا مشخص و روشن باشد مي توان گفت که علوم و هنرهاي اسلامي بر چيزي مبتني هستند که نگارنده آن را "واقع گرايي الوهي" مي نامد. اينجا همان جايي است که وجود جهان و مافيها در قرآن و سنت توسط خود خداوند براي ما توصيف و عرضه شده است. اين توصيف، توصيفي آبجکتيو از واقعيت است و نه سابجکتيو، که توسط يک عامل خارجي(يعني خداوند و از طريق وحي) انجام گرفته است. اما تفسير وحي امري سابجکتيو است. به اين معنا که شخصي که عهده دار تفسير وحي است واجد برخي پيش فرض ها و مفاهيم است که بر تفسير و تأويل او تأثير مي گذارند. واقع گرايي الوهي همچنين به ساحت هنر اسلامي و نظريات زيباشناسانه نيز کشيده شده است. يک مجموعه پيشيني مرکب از منابع الهي يا وحي، هنرمند مسلمان را هدايت مي کند. وحي به هنرمند مي آموزد که جهان في الواقع وجود دارد و اين نومن ها را منابع الهي براي ما توصيف کرده اند؛ اين روي آبجکتيو سکّه است. روي ديگر، يعني روي سابجکتيو، آنجا است که هنرمند واقعيت پيرامون خود را از دريچه واقع گرايي الوهي و ملاحظات پسيني جهان به مثابه اوبژه مي نگرد. فرد تأملات شناختي، مباني احساسي، تأثيرات روانشناسانه، دريافت هاي حسي و عقل خود را روي اوبژه مي گستراند و از اين طريق اوبژه را به دامن سوژه مي کشد. اين همان تلاش واقع گرايي الوهي براي پر کردن شکاف بين نومن و فنومن است.
منبع:
* Omar W. Nasim,Toward an Islamic Aesthetic Theory.
*پي نوشتها در دفتر مجله موجود است.

 

 

هنر اسلامي و پيام روحاني آن

PDF چاپ نامه الکترونیک

هنر اسلامي و پيام روحاني آن

 خواجه محمد سعيد
 ترجمه ميترا سرحدي

  هنر اسلامي، هنر تمدن بر مبناي مذهب اسلامي است. علاوه بر اين، نه تنها مربوط به منطقه يا گروه خاصي نيست، بلکه ترکيبي از تمدن ها و شرايط تاريخي مختلفي است که تحت  عنوان ديدگاه اسلامي توصيف شده اند. احتمالاً تمدن عرب مهم تر است. اگرچه عرب ها هنر اندکي دارند حتي آن زمان هم هنر اسلامي با خصوصيات روحاني را گسترش دادند. آنها در رياضيات و هندسه تخصص داشتند و دانش خود را براي پي ريزي دکوراسيون اسلامي به کار بردند. ترک ها نيز در هنر اسلامي و پيام روحاني آن نقش مهمي بازي کردند. آنها مدت زمان زيادي ازقرن10 تا 19 بر قسمت عظيمي از جهان اسلام حکومت مي کردند. هنر و ادبيات  ايراني به عنوان منابع اصلي گسترش هنر مسلمان اعم از نقاشي، معماري و اشکال مختلف هنرهاي تزئيني اسلامي پديدار شد. جنبه روحاني  به عنوان عامل اصلي در تمام هنر و تفکر جهان اسلام باقي ماند. در شبه قاره حاکمان مغول کمک زيادي به شکل هاي مختلف هنر اسلامي مانند معماري(هم ديني و هم عمومي)، هنر مينياتور، هنرهاي تزئيني و نقاشي هاي منظره کردند.
مقدمه
هنر انسان ها را به تحرک وا مي دارد و جنبه هاي احساسي وجودشان را ارضا مي کند. پاسخ احساسي به هنر انسان را برمي انگيزد که بر اعماق وجود انسان و همين طور نماي ظاهري جهان نوري بتاباند. يک توصيف عام در مورد هنر که همه متفکران و زيبايي شناسان تمام دوره ها به آن اذعان دارند اين است که هنر، روشي خلاقانه، توصيف ساختار ذهن، احساس يا روح است. در بسط کامل هنر جنبه زمان- مکان عاملي  تعيين کننده است. در هر دوران  و در هر مرحله اي از پيشرفت عقلاني بشر، هنر به استانداردي تعيين کننده و نتيجه بخش براي به دست دادن جزئيات قابليت هاي دروني انسان تبديل مي شود. در هر مذهبي هنر جايگاه مخصوص و قدرت تعيين کننده خود را در پرداختن به  اهميت بازسازي روح واقعي آن مذهب  دارد. مذهب و هنر ارتباط متقابل نزديکي با هم دارند. گسترش ارتباط متقابل مذهب و زندگي با پيشرفت هنر قابل قياس  است. منطق خاص هنر، بر اساس نظرات فيلسوفان و زيبايي شناسان مختلف، اعتلاي کلي شخصيت انسان و گسترش ديد ذهن اوست. هم مذهب و هم هنر با تلاش گسترده شان، به تغيير و بازسازي جهان از طريق بينشي کمک مي کنند که ديدگاهي هماهنگ با شخصيت انسان به او بدهد يا به او ديدگاهي کلي نگرانه درباره وجود انسان، همين طور موارد ملکوتي رويارو مي دهند.
 مذهب در تمام مدت  منبعي از انگيزش تقريبا براي همه هنرمندان  و زيبايي شناسان خلاق  اعصار مختلف بوده است. از ابتداي تاريخ بشر تا امروز، مذهب  خود را به عنوان يک نقطه عطف در تظاهرات مدني رو به جلوي انسان اثبات کرده است. اشکال مختلف هنر چون موسيقي، مجسمه سازي، نقاشي، خطاطي، معماري و شعر تا حد زيادي توسط آگاهي مذهبي برانگيخته شده اند. در هر دوره و در هر مرحله، مذهب به هنرمند در خلق يک چيز جديد به ياري تقرب  روحي خاص خود کمک کرده است. مذهب هم، همانند هنر، بر جنبه احساسي انسان تاکيد مي کند. اين جهان فيزيکي يا طبيعت در ما يک حس عميق و همين طور يک "وسيله" براي جذبه ايجاد مي کند. مذهب و هنر هر دو اثرات ويژه  پايان ناپذير خود را بر تمدن بشري در دوره هاي ماقبل تاريخ، قرون وسطا و مدرن حک کرده اند. "وونت"  به درستي  فهميد که "عقايد و احساساتي مذهبي هستند که به يک وجود مطلوب  اشاره دارند". بنابراين بر اساس نظر او  براي هنرمند اين انگيزه اي تعيين کننده است که چيزي را خلق کند و مردم را به دنبال کردن يک زندگي مطلوب راهنمايي کند. مذهب انسان را برمي انگيزاند و در هر فعاليتي از زندگي او نفوذ مي کند. هنر يکي از سرنوشت ساز ترين و بارزترين ابزار مذهب است. هنرمند، انگيخته شده با مذهب استعداد حيرت انگيزي دارد تا يک موضوع يا ارتباط مذهبي را تماما از طريق نقاشي يا ساير اشکال و تکنيک هاي هنري توصيف کند.

هنر اسلامي چيست؟
اسلام يکي از بزرگ ترين مذاهب دنياست. رويکرد آن به زندگي بشر و روحانيت آن تا حدودي با ساير مذاهب نظير هندوئيسم، بوديسم، يهوديت و مسيحيت متفاوت است. در جهان هنر اسلامي هيچ عينيت يا بازنمايي از حقيقت متعالي براي نقاشي يا به نمايش گذاشتن مانند ساير مذاهب وجود ندارد. از سوي ديگر خلا بعدي (عدم) معناي مشخص خود را در جهان هنري اسلام دارد. توحيد (وحدت وجود) معناي واقعي اسلام است و اين باور متافيزيکي وحدت، معناي روحاني عدم است که تنها  آرمان و روح هنر اسلامي است. خدا مانند يک ذات ديده نمي شود اما به عنوان خالق برتر همه چيز درک مي شود. اينکه خدا در قرآن کريم از روي تشبيه به اين صورت تصوير شده که داراي دست و بر تختي نشسته است نبايد به معناي واقعي کلمه تلقي شود. چنين اشکالي از ارتباط کلامي تماما نمايانگر تظاهر سمبوليک اوست. او در درک و الهام به بشر برتري  عطا کرده است. در مقاله حاضر سعي خواهد شد که به طور خلاصه بعضي از مهم ترين اشکال هنري بحث شود تا معنا و مفهوم واقعي هنر اسلامي، همين طور پيام روحاني آن فهميده شود. همچنين در اين مورد بحث خواهد شد که چطور هنر اسلامي معناي روحاني و اصلي اسلام را از طريق يک زبان جاوداني و سمبليک مي رساند و چطور حتي امروز اين هنر توانايي ارائه روح اسلام، از يک راه مستقيم تر، فراگيرتر و قابل فهم تر از بسياري از تفاسير ارتباطي  ديگر را دارد. عموما کار هنر آنطور که مي شناسيم برنامه اي حساب شده متنوع از اصول حسي و ارتباطي و ساختمان منطقي آن فرم است؛ اما در هنر اسلامي ابعاد روحي انسان مورد تاکيد بيشتر و همه هنر و تفکر از اين تاکيد زياد منشا گرفته است.
به گفته سيد حسين نصر در واقع امر«انسان بايد در ابعاد دروني اسلام در باطن که طرز رفتار را دربر گرفته و با حق باز نموده مي شود، متوجه منشا هنر اسلامي شود. اين جنبه دروني به علاوه، به طرزي تفکيک ناپذير با معنويت اسلامي ارتباط دارد.» در اسلام به باطن انسان ارزش بيشتري داده شده است. به همين صورت در محدوده جنبه هاي دروني سنت اسلامي است که شخص بايد به دنبال مبدا هنر اسلامي  و قدرتي باشد که اشکال مختلف آن را ايجاد کرده و آنها را در روزگار حفظ کرده است. قرآن و حديث پيغمبر منابع اصلي فلسفه و همچنين هنر اسلامي هستند. تمام اشکال هنر بايد نظر به قرآن و سنت پيغمبر خلق شود. قرآن مجموعه رهنمون هاي وحدت را به دست مي دهد در حالي که پيامبر تجلي اين وحدت را درون کثرت و شاهد اين وحدت را در خلقت او (خدا) در اختيار مي گذارد. به طور خلاصه، هنر اسلامي نتيجه تجلي وحدت بر ساحت کثرت است و با روش خاص خود وحدت مبدا الهي –وابستگي همه کثرت به يک خدا را منعکس مي کند. اين هنر با نظم بسيار زياد در  خط مستقيمي که توسط حس ها، حقايق و کنش هاي ازلي قابل فهم است خود را  متجلي مي کند. در نتيجه سلسله مراتبي براي سفر روح از جهان شنيداري- ديداري به جهان سکوت و جهان ناديدني است.

پيام روحاني هنر اسلامي
به منظور فهم روح واقعي هنر اسلامي، پيام معنوي و اهميت  آن، بايد به طور خلاصه منشا و بعضي از اشکال اصلي آن مانند خوشنويسي، معماري، نقاشي، موسيقي، شعر و هنرهاي تزئيني به طور کلي و با اشاره خاص به ايران درک شود چون دخالت ايران در اين اشکال هنر اسلامي را مي توان بي همتا دانست. به طور کلي، هنر اسلامي هنر تمدن بر اساس مذهب اسلام است. حضرت محمد براي اولين بار اسلام را در عربستان در اوايل قرن هفتم بعد از ميلاد تعليم داد و مردمي که تعاليم اسلام را دنبال کردند خود را مسلمان ناميدند. اسلام درباره هر يک از جنبه هاي زندگي انسان معاني ضمني بسياري دارد و بدون هيچ ترديدي هدف  از زندگي، جهان و ارتباط بين خالق (خدا)، انسان و جهان را تعريف مي کند. اشکال عقلي، اجتماعي، اقتصادي، اخلاقي و زيبايي شناسانه مذهب اسلام، آن را از ساير مذاهب بزرگ ديگر متمايز مي کند. سپس، در طول قرن هفتم بعد از ميلاد مسلمانان عرب شروع به يکسري فتوحات کردند و تمام کشور ها و مناطق فتح شده را در يک "تمدن واحد" آميختند: ملت. اگرچه، عرب ها خودشان تجربه اندکي در هنر داشتند اما حساسيت زيبايي شناسانه شان آنها را قادر به ارتباط با هنرهاي بسيار پيشرفته سرزمين پارس (ايران امروز)، سوريه، مصر و بين النهرين (عراق امروز) کرد. بنابراين مردمي که اسلام را شناختند مدل هاي فرهنگيشان را با آن آميختند و يک مدل متمايز و يک شکل از هنر را توسعه دادند که  تحت عنوان "هنر اسلامي" شناخته شد. گفته مي شود که هنر اسلامي منتج از چند کشور، از اسپانيا گرفته تا هند بوده است. بنابراين نظرات واقع بينانه و معتبر بسياري در مورد پيدايش و پيشرفت هنر اسلامي وجود دارد. آنها تاکيد مي کنند که هنر اسلامي هم زمان با ابتداي خيزش اسلام پديدار شد. در اين ارتباط، ضروري است که به چند آيه از قرآن و مواردي از سنت پيغمبر اشاره شود که بدون شک اين نظر را تاييد مي کند که هنر اسلامي ذاتي اسلام است: «ما عرش زيرين را با زيبايي سيارات آراسته ايم.» «ما در عرش صور فلکي را قرار داده ايم و آنها را براي کساني زيبا کرده ايم که مي نگرند.»
علاوه بر آيات قرآني فوق مواردي از سنت پيغمبر نيز صدق مي کند: «خدا دوست دارد که هر وقت که هر يک از شما کاري مي کنيد به زيبايي آن را انجام دهيد.» «خدا زيباست و زيبايي را دوست دارد.»
ارتباطي تنگاتنگ و دروني ميان هنر اسلامي و روحانيت اسلامي وجود دارد و در نتيجه هنرمندان مسلمان فکر مي کنند که  هنر مقدس اسلامي  نزول حقيقتي ملکوتي به روي زمين است. از طريق اين کار خلاقانه ما ارتباط خود را با يک مقام روحاني ناديدني حفظ مي کنيم. "روحاني بودن" طبق گفته جورج سانتايانا  «زندگي کردن در حضور کمال مطلوب است». اين کمال مطلوب  خداست که علت  همه چيز است. به زبان جي.تي.دبليو پاتريک  خدا روح جهان است، يک حضور روحاني دروني، يک قدرت خلاق، نظم دهنده و کمال بخش، منشا اخلاق مذهبي و ايده آل هاي هنري ماست. روحانيت تا حد زيادي با مذهب آميخته است، اگرچه آنها معاني قابل تعويضي نيستند. دورانت دراک  به خوبي معناي "روحانيت" و ارتباطش  با "مذهب" را در اين کلمات شرح داده است: گرايش  قلب و قدرت اراده، به سمتي که انسان به جايي برسد که به  فکر عالي ترين چيزها باشد و در ملايمت و آرامشي دروني مافوق  جنبه هاي سطحي و اتفاقات زندگي کند، روحانيت وقتي که اشکال بيروني و رسوم را در خود جاي دهد و در ميان همه جوامع منتشر شود ما آن را يک مذهب مي ناميم. هنرمندان مسلمان سعي کردند (و هنوز هم سعي مي کنند)  که در خلق هر شکلي از هنر  قدرت و برکت حقيقت متعالي را در آنها القا کنند. اين انرژي خلاق عطا شده اوست که انسان مي تواند تعداد زيادي از اشکال هنري را خلق و درک کند. هنرمند يا معمار هميشه در هنگام خلق "زيبايي" در ماحصل کارش به خدا به عنوان زيباي کل (جمال) و اينکه او در همه جاست (حاضر) مي انديشد. هنر اسلامي ما را در مقابل حضور الهي متحد نگاه مي دارد. اين هنر راه را براي پوينده اي هموار مي کند که مي خواهد به مکان نهايي مقدس ترين مقدس هاي کشف الهي وارد شود. اگر ما در زمان حاضر که دنيايي پر از بحران است به  اين هنر توجه نکنيم يا آن را نابود کنيم، بدون شک مسلمانان را از ريسمان هاي روحانيتشان جدا کرده ايم؛ چرا که اين هنر نمودي پيش رو از روح دروني اسلام است. اين روح يا گستره دروني، طبق نظر حسين نصر به طرزي تفکيک ناپذير با روحانيت اسلامي مرتبط است. او مي افزايد که اصطلاح "روحانيت" در زبان اسلامي يا با کلمه روح يا با کلمه معنا مربوط است. در هر دو مورد اصطلاحات عينا به باطن و دروني بودن اشاره مي کنند. در نتيجه در گستره دروني سنت اسلامي است که انسان بايد منشا هنر اسلامي و نقاط قوتش را جستجو کند که آن را در طول قرن ها ايجاد و حفظ کرده است.
حضرت محمد (ص) و حضرت علي(ع) هر دو شخصيت هايي برجسته هستند که ابعاد دروني پيام اسلام را به روشني نشان مي دهند. هم  مسلمانان شيعه و هم سني احترام و محبت زيادي  نسبت به آنها دارند. استادان بزرگ هنر اسلامي هميشه عشق و دلبستگي خاصي به آنها نشان داده اند. اين تنها جذبه محمدي است که هنر مقدس اسلامي را ممکن کرده است و اين شخصيت حضرت علي(ع) است که به وجود آورنده هنرهاي اصلي مثل خوشنويسي و غيره بوده و احکام صوفيه که روح واقعي اسلام را حفظ يا تعاليم  اسرارآميز آن را بيان کرد. نگارنده در حال حاضر از ميان تمام اشکال اسلامي اساسا بر خوشنويسي اسلامي، معماري اسلامي، شعر(خصوصا شعر صوفي) و موسيقي تمرکز خواهد کرد. در بيان ويژگي هاي يک خوشنويسي خوب که يکي از اشکال هنري آغازين اسلامي است، امام علي ابن ابي طالب مي فرمايند: زيبايي نوشتار زبان دست و آراستگي انديشه است. ابوحيان التوحيدي نيز مي گويد: خط جواهري است که با دست از زر ناب خرد ساخته مي شود. در حوزه هنر اسلامي، اين شکل هنري اولين بار در متون عربي به منظور نوشتن کلمات قرآن کريم ظاهر شد. متن عربي خيلي سريع به فرم هاي بسيار مثل کوفي، نسخ و غيره گسترش يافت و خود را به صورت يک شيوه هنري تثبيت کرد که به طرز حيرت انگيزي زيباست. با ظهور اسلام، خط به مقام مقدسي نائل شد به اين دليل که اين متن منتخب خدا بود تا پيامش را به تمام انسان ها انتقال دهد. متعاقبا، نياز به ثبت کردن قرآن و طراحي يک روش زيبا براي نوشتن اين پيام احساس شد همه اينها نقشي محوري در شکوفايي خط بازي کرد و همزمان  باعث در برگرفتن وضوح و خوانايي توسط زيبايي  شد. سپس در اين مرحله خط بودن صرف متن عربي پايان مي يابد و تبديل به "خوشنويسي اسلامي" مي شود که هنرمندان کاتب خلاق و مجرب  آن را آراسته  مي کردند.  کلمه"اسلامي" با خوشنويسي به کار برده مي شود تا نشان دهد که خط عربي منشا روحاني يا متافيزيک دارد زيرا که زبان قرآن بوده و پيروان اسلام آن را در انواع مختلف گسترش دادند به دقت مقدسش داشتند و آن را به عنوان ترجمان  هنر و مذهب مورد احترام قرار دادند. خوشنويسي اسلامي مبناي متافيزيکي دارد، به اين علت که در فرهنگ اسلامي "هنر مقدس" محسوب مي شود و داراي پيام خاصي است که بايد ارسال شود. بنياد خوشنويسي مقدس تجسد پذيري ديداري" کلمه مقدس" است. قرآن با برجسته کردن  اهميت نيروي ادراک و قلم مي گويد:
بخوان: به نام خدايت  که  آفريد، انسان را از خون بسته شده آفريد.
بخوان: و خداي شما بخشنده ترين است، اوست که با قلم آموخت، آنچه را انسان نمي دانست به او آموخت.
  آيات فوق از قرآن بر اهميت علم و قلم تا کيد مي کند. در اولين آيات سوره علق (خون بسته) پيغمبر (محمد) با دقت ملزم به خواندن (اقرا) و استفاده از قلم مي شود. در قرآن سوره اي  استثنايي وجود دارد به نام القلم که با حرف عربي "نون" آغاز مي شود و با آيات بعدي ادامه مي يابد:
"نون! قسم به قلم و آنچه با آن مي نويسند."
بعضي از علما مانند کمال الدين حسين کاشفي، آر جنون و غيره عقيده دارند که حرف نون در عربي شبيه به يک "دوات" است که حاوي جوهري است که قلم خدايي با آن صورت ازلي همه موجودات يا اشيا را روي لوح محفوظ نوشته است." کتاب" حاوي همه امکانات خلاقانه خدايي است و بر عهده انسان است که آنها را به واقعيات باز نمايد. خوشنويسي اسلامي با داشتن منشا متافيزيکي به يک منبع انگيزش روحاني و همين طور يک وسيله ارتباطي مقدس بين انسان و خدا تبديل شد. سيد حسين نصر با برجسته کردن مبناي روحاني اين هنر، به عالم صوفي ايراني معروف  قرن نهم|پانزدهم، کمال الدين حسين کاشفي اشاره مي کند که به طور شگفت انگيزي (در تفسيرقرآنش مواهب عاليه) عقبه اسرار آميز آيات فوق از سوره قلم را شرح مي دهد. او مي گويد که حرف اول آن "نون" بيانگر "نور" است که اولين چيز در جهان واقع بود که خدا خلق کرد (بر اساس روايت) و آخرين حرف "الرحمان" نمايانگر محبت خدايي است (فضيلتي که با آن همه مخلوقات را به دنيا آورد). در اين ارتباط، او راجع به اهميت روحاني خوشنويسي اسلامي  باز به همين صوفي ايراني اشاره مي کند. سپس کاشفي مبدا متافيزيکي خوشنويسي را بر اساس نشانه قرآني قلم و دوات، نون و قلم خلاصه مي کند و بدين وسيله کليدي براي فهم اصل متافيزيکي و اهميت روحاني خوشنويسي اسلامي و نقشي به دست مي دهد که خوشنويسي در زندگي مذهبي و هنري اسلام سنتي بازي مي کند. قرآن کريم (کلام خدا) به نظر  هنرمندان و زيبايي شناسان مسلمان سرچشمه همه اشکال هنري است. آنها بر اين باورند که منشا خوشنويسي مقدس تجسد ديداري کلمه مقدس است. همان طور که قبلا اشاره شد، قلم خدايي (القلم) حقيقت همه چيز را بر اساس لوح محفوظ نوشت. خود قرآن در آيه بعدي عناصر نوشتاري – قلم و جوهر – را بيشتر تصديق مي کند. آنجا که مي گويد: اگر تمام درختان روي زمين قلم بودند و تمام درياها، به علاوه هفت درياي ديگر جوهر، هنوز کلمات خدا تمام نمي شد. خدا قادر متعال است و از همه چيز آگاه.
اين آيه از يک طرف نشان مي دهد که قلم و جوهر منابع تصديق خدا به نعمت هاي بي شماري  است که به انسان ها عطا کرده و از طرف ديگر، اين کلمات اوست: نشانه هاي حيرت انگيز (آيات) و فرمان ها تغيير ناپذيرند و حتي اگر تمام درختان به قلم تبديل شوند و تمام اقيانوس هاي پهناور هفت برابر شده به جوهر تبديل شوند نمي توانند آن را کاملا تفسير کنند. بنابراين هنر خوشنويسيپ که کلمات نوشته شده خدا بر لوح محفوظ را بر سطح زمين انعکاس مي دهد، به عنوان مبدا هنرهاي تجسمي در نظر گرفته مي شود. شکل گيري خوشنويسي اسلامي مديون اشراق اسلامي و در حقيقت، پاسخ روح مسلمانان به پيام الهي است.
در حوزه هنرهاي تزئيني نيز هنرمندان مسلمانان از هنر نوشتن به عنوان يک عنصر "زينتي" مهم براي تزئين ساختمان هاي مذهبي و غيرمذهبي همين طور زيبا کردن بسياري چيزهاي زينتي مثل لباس، کاغذ، ابزار، چوب، کائوچو و مواد شيشه اي وغيره که بر رويشان کلمات يا آيات قرآن کريم نوشته، کنده يا نقش برجسته شده است، استفاده کردند. مقصود اين هنر مندان يا صنعت گران ابراز شور و شوق نسبت به يک حقيقت برتر و اغناي قدرت روحانيشان بود:شاخه ديگري از هنر تزئيني مسلمان مربوط به نوشتن تزئيني است،که اغلب با تاثير قابل توجه در تزئين مساجد، آرامگاه هاو قصرها جاهايي که تمام بخش هاي قرآن در اطراف گنبد و مناره ها، درها و تاق ها کنده کاري  يا خاتم کاري شده به کار رفته و گواه همان شوق مذهبي در عين حال يک روح توحيدي ناب است مانند تصاوير مقدسان و شهدا که کليساهاي مسيحي  را مي آرايند.
معماري شکل ديگري از هنر اسلامي است که  مهم ترين شکل آن نيز در نظر گرفته مي شود. به طور گسترده تر نمونه واقعي سنت هنري اسلامي است. برتري مسلمانان در حوزه معماري نياز به هيچ تفسيري ندارد چون هنوز الهام بخش هنرمندان غير اسلامي است و تحسين دنياي معماري مدرن را برمي انگيزد. معماري اسلامي انسجام معنادار خود را مديون ايماني مذهبي و يک روش زندگي جاوداني است. در معماري مقدس اسلامي، مسجد جايگاه اول را دارد. مسجد عينا به معني محل سجود است. آنجا خانه پرستش است که در آن مومن (انسان کامل) با خداوندگارش – الله ارتباط مي يابد.
مسجد که ساختمان اصلي در اسلام است معمولا در يک شهر يا روستاي مسلمان قرار دارد. طبق يک حديث (روايت): "يک شخص با ايمان در مسجد مانند نور خورشيدي است که بر آب منعکس مي شود." در حين نماز در  مسجد (يا يک مکان مقدس مشابه) انسان خود را دور از دنياي جسماني اش مي يابد و براي مدتي خود را جذب در خدا مي کند. در اين مرحله از تامل چيزي  جز خدا در آنجا وجود ندارد. به اين نحو، اين ارتباط روحي يا تجربه مذهبي دروني در عشق مفرط به ذات الهي ريشه دارد. اينجا در اين فضاي مقدس مسجد است که مومن در غايت عشق خود (الله) گم مي شود و ديد خود را به هر چيز ديگري از دست مي دهد. از اين رو، اين معماري مقدس (مسجد) است که ارتباط روحاني با خدا را ايجاد مي کند و بنابراين فرم مهمي در هنر اسلامي به شمار مي رود. اين مکان در زندگي مسلمانان داراي معنايي روحاني است. علاوه بر مسجد، ساختمانهاي مقدس ديگري هم وجود دارند مانند مدرسه، مقبره هاي روي گورهاي والي ها يا صوفيان که زيارت نام دارند و نظاير اينها که داراي اهميت روحاني هستند. عموما مقبره ها مثال هايي چشمگير از معماري اسلامي را به دست مي دهند و اينها هم داراي هويت مذهبي هستند. تعداد زيادي مقبره و مسجد اسلامي مشهور در الحمرا (اسپانيا) در مکه، مصر، ايران، عراق، پاکستان و در هند در آگرا، اجمر، احمدآباد، دهلي، لاکنو، حيدرآباد، بيهار، سريناگار و ساير قسمت هاي شبه قاره  وجود دارد . نمونه هاي ديگري از معماري اسلامي به شکل قصرها، مکان هاي استراحتي مستحکم در طول راه هاي تجاري، بيمارستان ها، قلعه ها، بازار روز (به زبان عربي سوق) و نظاير آن هم وجود دارد. اگرچه اينها به عنوان معماري مذهبي به حساب نمي آيد با اين وجود اهميت فرهنگي مذهبي خود را دارند. کلا ملاحظه مي شود که معماري اسلامي (هم مذهبي وهم غير مذهبي) يک تاريخچه فرهنگي درخشاني دارد و انسجام فوق العاده اش را مديون ايماني مذهبي است. معماري اسلامي، از بسياري جهات، هنري خودتبييني است واين معماري، همان طور که به درستي توسط حسين نصر اشاره شده، به مقدار زيادي به جذبه منتشر در کشف قرآني وابسته است. همين امر در اسلام مطابقت بين معماري مذهبي و جهان طبيعي را ممکن مي کند. علاوه بر اين، جذبه حضرت محمد(ص) به همان ميزان يک منبع قوي الهام بخش براي تقويت اين ارتباط منحصر به فرد است. هنرمندان مسلمان آن را (هنر) خلق کردند و هنوز خلق مي کنند فقط به دليل اينکه براي آنها منبع اساسي اغناي معنوي است.
در دنياي معماري اسلامي، تقريبا هشت سنت عمده يافت مي شود: چهار اصلي و چهار فرعي. اصلي ها شامل عرب، ايراني، ترکي، هندي و پاکستاني و فرعي ها آفريقاي غربي، آفريقاي شرقي، اندونزيايي و چيني است. هر يک از اينها در طول زمان انواع مختلف خود را گسترش داده اند. عموماً مسجد و مدرسه (دانشکده ديني) يا هر يک از ساختمان هاي مذهبي ديگر با يکي از سنن فوق و با حفظ اصل ارتباط روحي بين انسان و خدا ساخته شده اند. اساسي ترين معماري مذهبي اسلام کعبه مقدس است که توسط خدا به عنوان جهت عبادت کنندگان (مخصوصا نماز) مقرر شده است. آنجا قبله مسلمانان است. مساجد و ديگر ساختمان هاي مذهبي همچنين طوري طراحي شده اند که جهت کعبه را در نظر داشته باشند جايي که نقطه مرکزي امت اسلام است و زوار مسلمان به دور آن طواف مي کنند و معتقدان به اسلام در نمازهاي روزانه روي خود را به سوي آن مي گردانند. منظور هر بخش از معماري قرار دادن انسان در حضور خدا و غني کردن روابط معنوي اوست. علاوه بر اين اشکال هنر اسلامي، موسيقي و شعر صوفي خود را به عنوان يک منبع غني پيام روحاني به اثبات رسانده اند. در ايران و هند به وضوح ديده مي شود که احکام صوفي داراي ارتباط نزديکي با اين ترکيب هنر اسلامي هستند که تا حد زيادي "انديشمندانه" و" روحاني " باقي مانده اند.
صوفي گري جنبش روحاني مهمي است که نقش قابل توجهي  در هنر اسلامي دارد. با در نظر گرفتن همه جوانب، سنت صوفي به عنوان يک منبع الهام براي تمام هنرهاي اسلامي در طول دوره هاي مختلف اسلامي بر جا مانده است. تاثير صوفي گري روي اشکال هنري، خصوصا شعر، روشنگري روحاني و مذهبي کافي براي بسياري از معماران، مينياتوريست ها، خوشنويسان و موسيقيدانان سلسله هاي مختلف اسلامي را فراهم کرد. اين هنرمندان سعي کردند که اهميت روحاني دستاوردهاي خلاقانه خود را درک و بر آن تاکيد کنند. شعر صوفي که به خصوص در سرزمين هاي ايراني هندي گسترش يافت در درون خود عنصر روحاني را به عنوان عامل برتر دارد. شعر فارسي (همراه با موسيقي) منعکس کننده "حال و هوايي روحاني" است؛ پيامي که به جذبه اسلامي وابستگي دارد. ايرانيان زبان خود را نيز مقدس مي دانند زيرا که در اوايل دوره اسلامي ايجاد شد و بنابراين، درون روح راستين خود امتياز رساندن پيام قرآن را به ميزان بسيار زياد داشت. در دنياي هنر و فرهنگ اسلامي، شعر فارسي به علت عمق و ابعاد روحاني آن قابل توجه است. شعراي مشهور ايراني مانند سنايي، مولانا  جلال الدين رومي، حافظ شيرازي، سعدي شيرازي، فريدالدين عطار، جامي، اوحدي کرماني، هاتف، عبدالکريم الجيلي، شيخ محمود شبستري، ، اصفهاني و غيره اساسا شعر صوفي مي سرودند. بر طبق نظر اين شعرا، شعر نتيجه تحميل مباني روحي و فکري بر زمينه زبان است. در حقيقت، شعرحامل پيامي روحي و عقلي است؛ پيامي از عشق به خدا و مخلوقاتش، خدمت به بشريت و يک حس برادري جهاني نسبت به نوع بشر. سيد حسين نصر با برجسته کردن اهميت شعر صوفي، به شاعر صوفي عبدالرحمن جامي اشاره مي کند  که اينگونه آن را تعريف مي کند:
شعر چه بود؟ نواي مرغ خرد              شعر چه بود؟ مثال ملک ابد
مي شود قدر مرغ از او روشن           که به گلخن درست يا گلشن
مي سرايد ز گلشن ملکوت          مي کشد زان حريم قوت و قوت
شعر تمثيلي فارسي عموما خصوصيت يگانه انگاري دارد که  ذات لايتناهي را به صورت اقيانوس هستي در نظر مي گيرد که از آن امواج حادثه بر مي خيزد، فقط به اين منظور که دوباره به آن بر گردد و بودن ونبودنش يکسان است. شاعر ايراني فريد به زيبايي ارتباط وحدت کثرت را شرح داده است: اگر شما حتي هزار پديده در جهان ببينيد، براي مومنان آنها يکي هستند؛ مانند کتابي با بخش هاي مجزا که وقتي آن را ورق مي زنيد مي بينيد که (در معنا) يکي است. در فرهنگ اسلامي، شعر يک شکل هنري است که از طريق آن شاعر تمام طيف احساسات، همين طور ارتباط روحي خود با حقيقت غايي را بيان مي کند.
موسيقي بخش مهم ديگري از شعر صوفي است. همين طور در فرهنگ اسلامي به عنوان هنر مقدس مورد توجه قرار گرفته است. هيچ بحثي درباره هنر اسلامي و روحانيت نمي تواند بدون در نظر گرفتن اهميت موسيقي کامل باشد.
تلاوت قرآن با لحن دلربا، دعوت به نماز(اذان)، شعرخواني (نعت) براي حضرت محمد، اجراي يک ترانه خاکسپاري (مرثيه) به طرزي افسرده در وقايع غمگين تراژدي کربلا، و قوالي (يا سماع) که اجراهاي موسيقايي کلامي با همراهي ساز هستند و در آنها سرودخواني شعر صوفي نقشي محوري بازي مي کند وغيره  همگي  به وجود آورنده حالتي از روشنگري روحي و غناي انتوژنتيک هستند. حالات روحي برخاسته از موسيقي کلاسيک ايراني تا حد زيادي به حالات روحي (احوال) صوفي ها و از طريق سنت صوفي به روح کتاب مقدس(قرآن) وابسته است.
سيد حسين نصر به مولانا جلال الدين رومي اشاره مي کند؛ کسي که فرقه اي از صوفي را پي ريزي کرده و به  برپايي آيين جلسات موسيقي و رقص (مولوي) مشهور است و به طور واضح مي گويد:
 مطرب آغازيد پيش ترک مست         در حجاب نغمه اسرار الست 
مولانا رومي يادآور مي شود که موسيقي داراي يک اثر کاهنده و سرچشمه جذبه است. جذبه يا کلمه معادلش فنا( نيست شدن خود) در سنت صوفي داراي نامي برجسته و راه پيوند با خداست. سماع که منبع آغازين آن است (فنا يا وصال) عينا به معناي "شنوايي" است. اما اينجا در صوفي گري رومي سماع شامل موسيقي آواز و رقص مي شود. به زعم مولانا موسيقي روحاني، (سماع) نقش مهمي در مقوله جذبه ايفا مي کند. به عقيده او، موسيقي برانگيزنده آرامش فکري است و شعله هاي عشق را تشديد مي کند. در واقع اين موسيقي غذاي عاشقان خداست. شخصيت هاي بزرگ اسلامي به خصوص فيلسوفان، رياضي دانان، پزشکان و صوفي ها در حوزه موسيقي و تئوري هاي مختلف آن مهارت داشته اند. فارابي(ترک)، ابن سينا(فارس) و صفي الدين ارموي افراد مشهوري در تئوري موسيقي بوده اند. پزشکان مسلمان ديگري هم بوده اند که از موسيقي براي درمان بيماري هاي روح و جسم استفاده مي کردند. کتاب هاي زيادي درباره جنبه هاي درماني موسيقي نوشته شده اند. در موسيقي سرخپوستي و غربي هم مي توان مثال هايي از درمان بيماري ها يافت. در جهان اسلام مقصود متعالي موسيقي القاي عنصر تقابل روحي با خداست. در سراسر تاريخ اسلام شعر هميشه بخش جدايي ناپذير موسيقي بوده است. اين ارتباط نزديک را در ادبيات عربي و فارسي هر دو مي توان يافت. در حال حاضر نه تنها عربي و فارسي بلکه ساير زبان ها مثل ترکي، اردو، بنگالي، پنجابي، هندي، سندي و غيره سرشار از شعر صوفي و علاوه بر آن در برجسته کردن جنبه هاي اجتماعي-سياسي و تاريخي- فرهنگي زندگي بشر موثر هستند.
بدون وارد شدن به جزئيات بيشتر درباره ساير جنبه هاي موسيقي و پذيرش آن توسط جهان اسلام، با اطمينان مي توان گفت که موسيقي يک وسيله ارتباطي مهم براي پيوند با حقيقت برتر است. در موسيقي، صدها هزار لذت وجود دارد که (با کمک يکي از آنها) انسان مي تواند يک راه هزارساله را که هيچ عارفي از طريق هيچ شکلي از نيايش نمي تواند به آن دست يابد، براي دستيابي به معرفت خدا بپيمايد. عاشق درحين گوش دادن به موسيقي روحاني، روح يا خودش را در برابر خدا (حقيقت)حاضر مي يابد. سماع يا موسيقي روحاني، به طور خلاصه، شنيدن و ديدن حضور خداست. محرک اسرار روحاني است. حيرت در حيرت است. در آن جهان شرايع و قوانين از بودن باز مي ايستند و کلمات از شرح آن در مي مانند. ادبيات جاهل و عاشق نيست  مي شود. همه اين حالات بايد در اين شکل هنري مقدس و پر معني کشف شود و بسياري از آنها توسط هيچ ارزيابي فلسفي از هنر شنيده نشده که از لحاظ متدولوژي شناخته شده باشد. علاوه بر خوشنويسي، معماري، شعر و موسيقي تعداد زيادي از انواع هنر اسلامي وجود دارد مانند نقاشي مينياتور (مخصوصا تصوير سازي کتاب) و هنرهاي تزئيني که شامل: هنر فرش(قاليچه)، هنر پارچه بافي، هنر فلزجات، سراميک يا سفال گري، شيشه گري، تذهيب، شيرازه سازي کتاب، کنده کاري بر چوب، هنر ساختن جواهرات زيبا و غيره. عمدتا ايران به مدتي طولاني به دليل گسترش تقريبا تمام اين اشکال هنري و هنرهاي تزئيني  مشهور بوده است:
از اوايل دوران باستان ايرانيان خود را به عنوان استادان طرح ها و رنگ هاي تزئيني  نشان داده اند.به خاطر تلاش هاي آنها، هنرهاي صنعتي اسلامي به درجات عالي دست پيدا کرد. همه مواردي که در بالا ذکر شد و بسياري کارهاي خلاقانه ديگر از هنرمندان اسلامي مديون روحانيت اسلامي است که براي نظاره گر آن (هنرمند يا مومن)رضايت رواني فراهم مي کند .يک فرق اساسي بين هنر اسلامي و غير اسلامي اين است که ايجاد اولي مانند بعدي به منظور تجمل نيست. هنر اسلامي داراي ارزش  معنوي و بنابراين پيام آن طبيعتا منحصر به فرد است. اين هنر عميقا در درون سرشت انسان غور مي کند تا ارتباط او را با خدا برقرار کند. هنر اسلامي معناي دروني، نمادپردازي و اهميت زيبايي شناختي، متافيزيکي و کيهان شناختي  مخصوص خود را داراست. مسلماناني هستند که به حال و هوا  و هنر اسلامي وقوف اندکي دارند و کورکورانه ديدگاه غربي را تاييد مي کنند که معتقد است که  هنر و زيبايي به منظور زندگي تجملي خلق مي شوند. اين افراد جنبه هاي نافذ روحاني هنر اسلامي که منبع آن خدا (جميل)ست را درک نمي کنند. آنچه در حقيقت اتفاق مي افتد اين است که وقتي آنها هنر و زيبايي را به عنوان يک چيز لوکس در نظر مي گيرند فراموش مي کنند که اين شيوه انديشيدن به هنر اسلامي که زيبايي را به عنوان يک کيفيت خدايي مورد توجه قرار مي دهد ربطي ندارد خدا زيباست (جميل) و بنابراين زيبايي را دوست دارد.
هنر اسلامي به همه جنبه هاي زندگي انسان اشاره مي کند و هر شکلي از آن بازتابي از روح مومن است که بدون شک ارتباط روحي اش را با خالق برتر هرچيزي که به زيبايي شناسي پيوندي دارد، بر قرار مي کند. يک هنرمند يا صنعتگر مسلمان در حالي که کلمه خدا را به خط خوش مي نويسد يا قطعه اي فرش را با استفاده از ترکيب رنگي جذاب توليد مي کند يا  يک نقاشي مينياتور از گلستان سعدي يا قصص الانبيا باينقر(تاريخ پيامبران) يا از شاهنامه (منتخب) سلطان اسکندر مانند نماي مکه همراه با مکان مقدس و کعبه (شيراز،1411) يا هفت اورنگ جامي، مخصوصا يوسف و زليخا (توصيف درست داستان يوسف پيامبر گفته شده در قرآن) و غيره را مي کشد يا  وقتي به سرودن شعر صوفي و موسيقي مشغول است يا اشيا طبيعي را در فعاليت خلاقانه اي نظير اسليمي را به تصوير مي کشد يا در حين ساختن يک ساختمان مذهبي  مانند مسجد در همه اينها و هزاران شيوه فعاليت ديگر، هميشه حضور خداوند، لطف و عشق او و شوق  به خلاقيت  را کشف مي کند. زيبايي شناس مسلمان و هنرمند خلاق هر لحظه اي را که در خلق شکلي از هنر اسلامي صرف مي کند برابر باعبادتي مي داند که در آن روح انسان باخدا ارتباط مي يابد و حضور او را در همه جا درک مي کند.
هنر اسلامي از منظر خود مذهب اسلام داراي يک معناي مهم است، مشاهده اين که هر شکلي از هنر به طرزي تفکيک ناپذير موظف به رساندن پيام اسلام است. خدا مظهر زيبايي است و هر هنر و تفکري از او منشا مي گيرد.  او خالق و نگهدارنده همه چيز است. او همه چيز را با تظاهري مطلق از اراده خود، از هيچ چيز به وجود مي آورد. او بزرگترين مصو ر(هنرمند) است، (مصور يکي از نام هاي خداست)، که ماده و همين طور فرم را  براي طراحي چيز ها و براي رنگ آميزيشان مي آفريند تا در رابطه با حس زيبايي شناسانه انسان زيبا به نظر آيد ( مديريت خدا) . بنابراين، هنر مقدس اسلامي هديه اي از بهشت، سرشار از برکت است. به هر تعبير، اين هنر برکتي است که در اصل از مهر خدايي(رحمت) جاري مي شود. در دنياي مدرن پيشرفت علمي و تکنولوژي، انسان همه چيز دارد به جز آرامش فکري. روح او در بحران است. اين هنر اسلامي به معناي جهاني آن است که مي تواند از هر نظر رضايت رواني را در اين  جهان پر از فساد، بدبختي و رقابت هسته اي که در آن احترام و عزت انسان غايب شده و جايي است که ارزش هاي اخلاقي، مذهبي و روحاني بي معنا شده را فراهم کند.حتي در اين دوران اين هنر اسلامي است که سرچشمه اي  قوي از الهام بخشي در هر جنبه اي از زندگي بشر دارد. خوشبختانه اين هنر مقدس اسلامي هديه اي با ارزش از طرف خداست براي مسلمانان ،همين طور همه کساني که نسبت به دوباره زنده کردن قدرت زيبايي(جمال)  دلسوز هستند زيرا که آميخته با راستي(حق) است.
ما  ملزم هستيم که آداب زيبايي شناختي هنر اسلامي را بازکشف کنيم که داراي معنايي روحاني است. (اين هنر) داراي پيامي است که بايد ابلاغ شود؛ پيامي که در انسان حس عميق عشق و دلسوزي براي همه مخلوقات خدا، آگاهي وسيع نسبت به نعمات خدايي القا مي کند که قدرت عاقله، آزادي و خلاقيت به انسان عطا کرده و ميل شديد به دوستي خدا را به خاطر محبتش به انسان تا کارهاي خلاقانه اش را در جهتي درست دنبال کند و ذهن را با حسي از درک جنبه هاي غايت شناختي و روحاني زندگي بشر، نيرويي الهام بخش براي عمل آزادانه، توانايي درک رازهاي سرشت خود و مانند اينها انباشته مي کند. در معناي دقيق، هنر اسلامي از زيبايي برترين برخاسته است –  آن يگانه(خدا)، که سرچشمه همه چيز است. اين (هنر) راهي براي نائل شدن به آن پايان است که حق، عظمت و همين طور زيبايي است.به طور خلاصه هنر اسلام، هنر اسلامي است نه به اين دليل که توسط مسلمانان ايجاد شده، بلکه به اين دليل که ناشي از اشراق اسلامي است همان طور که قانون و راه خدا اين گونه است. اين هنر در دنياي صورت ها، واقعيت هاي دروني اشراق اسلامي را متبلور مي کند، از ابعاد دروني اسلام ناشي شده و نهايت مقدس ترين مقدس هاي اشراق الهي را بر انسان آشکار مي کند. به طور خلاصه هنر اسلامي از منظر منشا ثمره روحانيت اسلامي و به عنوان يک کمک است. (اين هنر) يک مجموعه است و از موضع مناسب حيات روحاني يا بازگشت به مبدا برترين خوب زندگي بشري حمايت مي کند. استقلال و اصالت هنر اسلامي را مي توان مستقيما از جهان بيني خاص آن تشخيص داد. ارتباط جدايي ناپذيري بين اشراق و هنر اسلامي وجود دارد. خدا سرچشمه همه چيز است و او به همه چيز آگاه است. بنابراين حقيقت جوهر و صورت همه چيز در خرد الهي قرار دارد.

* اين مقاله ترجمه?اي است از:
Saeed. Khawaja Mohammad, Islamic Art and its Spritual Message International Journal of Humanities and Social Science, Vol. 1No. 2: February 2011
منابع
1.Melvin Rader,(edt.) A Modern Book of Esthetics,(Holt, Rinehart: Winston ,New York,1965),p.XVI.  //  2.Clive Bell ,Art ,(Chatto&windus,London,1949),pp.81-82.  //  3.Patrick,G.T.W.,Introductionto Philosophy,(Surjeet Pub.,Delhi,1987),p.37.  //  4.Nasr,S.Hossein,Islamic Art and Spirituality, (Golgon Press,Ipriwich,Suffolk,1987),p.185.  //  5.Ibid.,pp.5-6.  //  6.Ibid.,p.6.  //  7.Ibid.,p.6.  //  8.Richard,E.and Oleg, G., The Art and Architecture of islam:650-1250,(Penguin Books Ltd.,England,1987),p.17.  //  9.The World Book Encyclopedia,(A Scott Fetzer Co.,London,1990),Vol.10,p.467.  //  10. Richard, E. and Oleg, G., op. cit., p. 17.  //  11. The Holy Qur`an, Surah 37:6.  //  12. Ibid., Surah 15:16.   //  13. Zainul Abedin S., "Islam and the Fine Arts" in Islamic Thought(Fine Art Special)editors: M. N. Siddiqui and F.R. Faridi Vol.2and 3, Nos., 1 and 6, May, 1956), P.6.  //  14. Ibid., p. 6.  //  15. Patrick, G.T.W., Introduction to Philosophy, op. cit., p.37.  //  16. Ibid., p.394.  //  17. Durant Drake, Problems of Religion, (Houghton Miffline Company), p.244.  //  18. Nasr, S.H., op. cit., p.6.  //  19. Ibid., pp.6-7.  //  20. Ibid., p.17.  //  21. Ibid., p.17.  //  22. Al-Qur`an, 96:1-5  //  23. Al-Qur`an 68:1.  //  24. Nasr,S. H., op. cit., p.17.  //  25. Ibid., pp.25-26.  //  26. Al-Qur`an, 31:27.  //  27. Al-Qur`an(Text trans. And Commentary by Abdullah Yusuf Ali),p.1087.  //  28. Nasr, S. H.., op. cit., p.18.  //  29. `Ali, Syed Amir, The Spirit of Islam, (B. I. Publication, Bombay, Delhi, etc.1922)  Revd. Ed.), pp.388-389.  //  30. Nasr, S. h., op. cit., p.37.   //  31. cf.Seyyed Hossein Nasr`s Islamic Art and Spirituality, op. cit., p.37.  //  32. Nasr, S. H., op. cit., p.44.  //  33. Ibid., pp.12-13.  //  34. Ibid., p.76.  //  35. Ibid., p.91.  //  36. cf. Khalifa Abdul Hakim`s Metaphysics of Rumi, (The Institute of Islamic Culture, Lahore, 1959), p.117.  //   37. Ibid., p.78.  //  38.. Cf. Seyyed Hossein Nasr`s Islamic art and Spirituality, p.78.  //  39. Khosla, K., The Sufism of Rumi, (Element Book Ltd., Great Britain, 1987), p.193.  //  40. Ibid., p.195.  //  41. Nasr, S. H., op. cit., p.153.  //  42. Ibid., p.155.  //  43. Ibid., pp. 152-157.  //  44. Hitti, Philip K., History of the Arabs, (Macmillian Edu. Ltd., lindon,1970), p.442.  //  45. Nasr, S. H., op. cit., p.196.  //  46. Ibid., p.197.  //  47. Gray, B., Persian Painting, (Macmillhan, London, 1977),pp.73-144.  //  48. Nasr, S. H., op. cit, p.198.  //  49. Ibid., p.200.  //  50. Ibid., p.201.  //  51. Ibid., p.202.

 

 

خوشنويسي و سمبوليسم

PDF چاپ نامه الکترونیک

 خوشنويسي و سمبوليسم

 خداوند در مقام خالق
 اوليور ليمن
ترجمه نازنين اردوبازارچي

  شايد بتوان خوشنويسي را يکي از بارزترين نمونه هاي هنر اسلامي دانست چرا که به زبان مشترکي ميان مسلمانان دنيا بدل شده است. خوش نويسي زمينه اي فراهم کرد تا کلام وحي به زيباترين شکل ممکن عرضه و به مثابه شکلي هنري در اختيار همگان قرار بگيرد. اين هنر در مسير تکامل از پستي ها و بلندي هاي بسياري عبور کرده و اشکال مختلفي را تجربه کرده، به کرات مورد بي مهري و بدفهمي قرار گرفته و در دوره هاي عديده اي يکه تاز هنرهاي اسلامي بوده است. در عصر حاضر علومي از قبيل زيبائي شناسي و فلسفه هنر دست به دست هم داده اند تا به فهم اين هنر و نماياندن زواياي تاريک آن بپردازند و به نوعي تفسير صحيح و جامع از آن برسند.
آيا خداوند، يکتا خالق است؟
به عقيده عبدالکبير خطيبي و محمد سلماسي:
 "يک هنرمند مسلمان - از آن جايي که ممنوعيتي عام که هرگونه تلقي شمايل نگارانه از سيماي انساني و الوهي                                                                                را مجاز نمي داند، او را محدود کرده است - بايد به اين نظريه بنيادين رجعت کند که همه چيزي ملزم به گذار از متن مقدس و بازگشت دوباره به آن است ... هنرمند مسلمان رونوشتي از يک چيز را مي سازد (چرا که تنها خداوند قادر به خلق است) ... او هنر روحاني رازآميزي را پايه گذاري مي کند که پرکننده نوعي خلأ است ... خوشنويسي محض ... هندسه تمثيلي آسماني و نمونه مهيج نقوش اسليمي ... نتيجه اين بحث، عامل پراهميتي در هنر اسلامي است ... کششي به سوي تقديس مطلق." 1 
آيا درست است که تنها خداوند قادر به خلق است؟ اگر اينگونه باشد، مفهوم آن براي زيبايي شناسي اسلامي چيست؟ مباحثه اي طولاني در الهيات اسلامي وجود دارد که مي گويد کردار خداوند، محيط بر ساير کردارهاست. متکلمين اشعري نظريه کسب را گسترش دادند که مطابق آن تنها خداوند قادر به کنش است و تمامي اعمال ما به تعبيري، برگرفته از اعمال اوست. سازوکار اين موضوع، صرفا مباحثه است اما مهم اين است که مفهوم پرمايه اي وجود دارد ناظر بر اينکه هر اتفاقي، نتيجه کردار خداوند است. قرآن نيز اغلب به قدرت خارج از تصور خداوند و اين امر اشاره مي کند که هر حادثي نتيجه اين قدرت است و به اين مفهوم مي رسد که در حقيقت، خداوند کنشگر است نه ما. از سوي ديگر، بايد گفت بخش هايي در قرآن وجود دارد که مجال کنش را در اختيار انسان نيز قرار مي دهد، ما مختاريم ايمان بياوريم يا نه، مي توانيم هدايت را بپذيريم يا رد کنيم، برگزينيم نيک باشيم يا شر. اگر به واقع اين کردار خداوند باشد که در تمامي اين موارد دخيل است، به سختي مي توان نقش امکان اختيار انسان يا تعيين پاداش و تنبيه براي اعمال انسان _که از اختيار او ناشي مي شوند_ را درک کرد. طبيعتا اين بحث جديدي در الهيات نيست، سازگار کردن اراده خداوند با اراده مخلوقات او محل مباحثه اي سنتي در الهيات و فلسفه اسلامي است. در نتيجه، ذات اسلام در موقعيت متمايزي نسبت به ساير اديان يکتا پرست قرار ندارد. دست کم سه اصطلاح براي آفريدن وجود دارد. خلق، به آفرينش در معناي درک امکانات چيزها اطلاق مي شود و ناظر بر آن است که خالق، آگاه بر تمامي امکاناتي است که نزد مخلوق به عنوان داوطلبي براي هستي نهفته اند. بارئ تنها ساختن است و مصور شامل آرايه بندي اشکال نيز هست که  بايد غالبا به هنر و معماري مربوط باشد2  چرا که در زبان عربي لغت مصور به نقاش اطلاق مي شود. سياهه اسامي مختلف خداوند که منبعث از زبان خلق و خلاقيت هستند گاهي به طور ضمني راغب به اين موضوع هستند که يگانه خالق حقيقي خداوند است. اظهارات فراواني از اين دست در قرآن و ساير متون مقدس وجود دارند که مي توانند در بحث پيرامون اين امر شرکت کنند که تقليد از خلاقيت الوهي در هنر، ولو در پايين ترين سطح آن، بي ديني به حساب مي آيد. نقاش غالبا به چشم يک شياد نگريسته مي شود؛ کسي که درصدد رقابت با خداوند در مقام خالق برمي آيد. طبق يکي از احاديث، داشتن عکس، هم عرض نگهداري از سگ در خانه است و پيامبر و فرشتگانش از چنين مکاني پرهيز خواهند کرد. اما در مقابل، سعدي و مولانا اظهار مي کنند که هنرمند در حقيقت، عضو ارزشمند اجتماع است به اين معنا که او خلاقيت خداوند را در آثارش بازمي نماياند ولو اينکه کوشش هاي انسان در مقايسه با اعمال الوهي ناکامل به نظر بيايند. 
عادت بر اين بوده که يکي از دلايل فقدان نسبي ثروت در جوامع مسلمان را رويکرد تقديرباورانه اي مي دانند که اسلام به آن پروبال مي دهد. اين نظريه که تمامي اعمال تحت مسئوليت الهي است ما را به اينجا مي کشاند که بخواهيم او از جانب ما خوب عمل کند. در دوره اي اسلام نويسان اظهار مي داشتند که اسلام شيعي به ويژه تقدير باورانه است و در نتيجه شيعيان نه تنها به ندرت دست به تغيير ماهيت رژيمي مي زنند که تحت لوايش زندگي مي کنند بلکه حتي در مقابل مظاهر بي عدالتي نيز سکوت مي کنند. پس از انقلاب مردم ايران اين طرز فکر به سرعت تغيير کرد و گفته شد که در مقايسه با سني ها، شيعيان به خصوص آشوب طلب هستند. هر دو نظر به يک اندازه نادرست است. بسياري از مسلمانان فضايلي چون صبر و توکل را مي ستايند در حاليکه کنش سياسي را بي معنا نمي دانند. در شرايطي که کنش سياسي بتواند به سرانجام دلخواه برسد، عده کمي از مسلمانان هستند که از سياست پرهيز مي کنند. شرايط مشابهي نيز در جو خصوصي مسلمانان حاکم است، خداوند به چشم مسئول انجام تمامي اعمال ما نگريسته نمي شود که اگر اينگونه باشد پس عملا ما هيچ کاري براي انجام دادن نخواهيم داشت. مسلما خداوند از مخلوقاتش انتظار دارد در راه رسيدن به اهدافشان قدم بردارند در حالي که مي دانند در نهايت اين خداوند است که تعيين مي کند آنها به اهدافشان مي رسند يا نه. يکي از مشکلاتي که در پذيرفتن اين موقعيت وجود دارد اين است که اين موضوع، افراد معتقد را در ورطه اي شناختي گرفتار مي کند. اگر او در راه رسيدن به اهداف خود بي وقفه بکوشد اينگونه به نظر خواهد آمد که به خداوند به عنوان تحقق بخشنده امورش اعتماد ندارد. اگر به اندازه کافي تلاش نکند مي تواند به اين دليل باشد که توقع دارد خداوند گليم او را از آب بيرون بکشد، به عبارتي يعني تلاش انسان بي اهميت است. بسياري از اديان بايد راهي دشوار از ميان اين دو حد نهايت ترسيم کنند و اسلام نيز از اين امر مستثني نيست.

جنبه هاي هنري
ارتباط اين موضوع با هنر چه مي تواند باشد؟ اين نظريه که خلاقيت هنرمندانه در اسلام از اين رو تحريم شده که تنها خداوند قادر به خلق است، کاملا اشتباه است. نقش محوري خداوند به عنوان خالق، تلاش هاي انساني در راستاي خلق کردن را بي اعتبار نمي کند؛ اگرچه بي شک منظور ما از خلق هنگامي که از جانب انسان صورت مي گيرد با کنشي که از سوي خداوند صادر مي شود، دو امر کاملا متفاوت است. رابطه ميان استفاده ما از زبان براي تشريح يکي از صفات خداوند و استفاده او از همان صفت در مورد انسان، مسئله بحث برانگيزي در الهيات است. اغلب گفته مي شود تفاوت ميان خداوند و مخلوقاتش، تنها در درجه آنها نيست بلکه نسبتاً از اين نوع است، پس معنايي که خلق توسط خداوند به دست مي دهد معنايي کاملا متفاوت از چيزي است که از خلق توسط انسان بر مي آيد. واضح است که برقراري ارتباط ميان اين دو استفاده از واژه خلق مي تواند به احتمال شرک بينجامد چراکه خداوند را با کيفيات انساني اي که محمول خلق هستند شريک مي کند. از سوي ديگر، اگر انکار کنيم وقتي که درباره خلق، خداوند را با مخلوقاتش قياس مي کنيم، معناي مشابهي در نظر داريم نيز خطر ديگري در پي خواهد داشت، خطر عدم موفقيت در تامين معنايي براي خداوند و صفاتش. نشانه يک متکلم موفق مي تواند اين باشد که بتواند اين دو جايگاه را سازگار کرده و نقطه تلاقي اي براي اين دو بيابد. نظريات اينچنيني فراواني تا به حال وجود داشته که معقول ترين آنها متعلق به ابن رشد است. وي عقيده دارد هنگامي که محمولي را به خداوند و بندگانش نسبت مي دهيم مرتکب فعلي مثالي شده ايم. خداوند در مقام خالق، بازنمون گزينه کاملي از يک خالق است و از منظر ماهيت هستي خود چيزي کاملا طبيعي به حساب مي آيد. در مقابل، مخلوقات وي نيز قادر به خلق هستند اما ما بسيار محدوديم، ما نيازمند زمينه اي براي خلق هستيم و ايده هاي ما در باب چه خلق کردن کاملا محدود هستند. اما ابن رشد عقيده دارد خداوند نيز به سبب ماهيت وجودي اش، محدوديت هايي در خلق کردن دارد و نمي تواند هرآنچه مي خواهد خلق کند. او بايد آن چيزي را خلق کند که بهترين و منطقي ترين است. به عقيده ابن رشد خداوند  هيچ انتخابي در نحوه سازوکار بهشت ندارد و بايد آن را در غايت کمال و زيبايي بيافريند. دست کم او به آنه مي داند غايت کمال و زيبايي چيست اما  براي درک و تبيين اين مفاهيم به تامل و جستجو نيازمند هستيم.
جنبه هاي هنري اسلامي
اين نظر که هندسه و کاربرد حروف در هنر اسلامي براي اين ارزشمند هستند که جايگزين اشکالي شده اند که به دلايل ديني قابل بازنمايي نيستند کاملا اشتباه است. تعداد بيشماري از بازنمايي هاي  موضوع هاي عيني در هنر اسلامي وجود دارند و حتي خوشنويسي نيز گاهي براي بازنمودن چيزهايي از اين دست به کار رفته است. به عنوان مثال، حروف در کنار هم قرار مي گيرند تا گوزن يا پرنده اي را بنمايانند. اين امر غالبا به صورت بيان مفاهيم بصري به کمک علائم نوشتاري در معناي جايگزيني تصوير با کلمات تفسير مي شود اما تفسير معقول تري نيز وجود دارد. زيبايي خوشنويسي غالبا خود را در حروفي مي نماياند که روي کاغذ، چيزي کاملا متفاوت از آنچه هستند يا حتي معنا مي دهند که ديده مي شوند. نبايد زياد تحت تاثير ايده تقدس متون و لغاتي قرار بگيريم که آن را تشکيل مي دهند حتي اگر اين متن قرآن باشد. زيبايي تمامي ساختار خوشنويسي ممکن است ذهن را به جايي کاملا خارج از خود متن، به لذت بردن آزادانه از خطوط و نظام ها بکشاند و تفسير آن به عنوان بازنموني از متني خاص ممکن است سهم زيادي از ستايش زيبايي شناسانه به همراه نداشته باشد. با همه اينها ممکن است بتوان تنها شيوه خوشنويسي را بدون هيچ درکي از متن ستود کما اينکه خود اعراب در غالب موارد، کلمات و متون را غيرقابل درک مي دانند. شايد بتوان اينگونه نتيجه گرفت که هدف اين مجموعه در ابتداي امر نشان دادن احساسات نهفته در لغات نيست بلکه بازي با امکانات گرافيکي موجود در خود حروف و لغات است.
نظريه اي که مدت ها نقشي اساسي در اين زمينه داشت داير بر اين بود که خوشنويسي به دليل فقدان يک سنت بازنمايانه در هنر اسلامي و مشکلات موجود در اين راه و به دليل ماهيت زبان عربي و قرآني که در دل اين زبان جاي دارد، هنر پيشرفته اي نيست. هيچ يک از اين ادعاها صحيح نيستند. از منظر الهيات هيچ دليلي براي مجاز نبودن بازنمايي در اسلام وجود ندارد و اين بازنمايي به کرات ديده شده است. سنت هاي بازنمايانه متعددي در جهان اسلام وجود دارند. در آخر و مهم تر از تمام اينها دليلي متقن تر از زبان قرآن وجود ندارد که يگانه منبع تمرکز اعمال زيبايي شناسانه در اسلام است. بحث در اين زمينه به معناي ناديده گرفتن تمام سنت هنري اسلام يعني مساجد، سفالگري، نغمات، موسيقي، باغ ها و ادبيات است. تمامي اينها مملو از بازنمايي، خلاقيت، شأن و منزلت نهفته در تخصص هنرمند و توانايي او در توليد محصولي والاست. علاقه به ساده سازي است که فهم زيبايي شناسي اسلامي را به موقعيت کنوني اش سوق داده و هدف اين کتاب ايجاد حفراتي در اين مثالينه تکتاز است. در مقام توجه حتي يک انسان بي ارزش نيز ارزشمند مي شود. اين ميل به " تقدس بخشي محض" در کجا نهفته است؟ اين ميل تنها در تخيل وجود دارد. حروفي که در خوشنويسي ها مي بينيم و از آنها لذت مي بريم آثار هنري عظيمي هستند چرا که به خودي خود موضوع هاي زيبايي براي نگريستن هستند. اگر بتوانيم متن را درک کنيم درمي يابيم که معناي آنها نيز به همان اندازه زيبا هستند. اما اين در لذتي دخيل نيست که از آنها به عنوان اشياي هنري مي بريم؛ چرا که اين متون مي توانند سياهه اي از لباس ها باشند. (يکي از زيباترين نمونه هايي که من ديده ام بر پشت يک بشقاب بود که نوشته بود " ساخت صالح") يک حرف در وهله اول يک خط است؛ خطي که بر چيزي يا حتي بر هوا کشيده شده و صرف نظر از چيزي که بازمي نماياند داراي شکلي است. در خوشنويسي اسلامي هيچ اشتياقي براي تقديس محض وجود ندارد. هر آنچه هست لذت از زيبايي اشکال و خطوطي است که روي کاغذ پديد آمده اند. گفته مي شود هدف تمامي هنرها در نهايت، تقديس محض است اما نه تنها هيچ دليلي براي صحت آن وجود ندارد بلکه نمي توان آن را از جانب کسي قابل قبول دانست که اعتقادات مذهبي و زيبايي شناسانه مشابهي دارد. هدف از فلسفه تلاش براي رسيدن به نتيجه اي بري از تفکرات سنتي مشترک ميان مباحثه کنندگان است. اين همان چيزي است که فلاسفه مسلمان، آن را مناظره يا فن خطابه مي خوانند و به درستي و در مقايسه با اثبات استنباطات، آن را گونه پست تري از برهان و مباحثه مي دانند.

مسئله خوانايي
آنتوني ولش در رابطه با يک قرآن ايراني متعلق به اواخر قرن يازدهم مي گويد: « نزد يک کاتب ناشناس، معيارهاي زيبايي شناسانه مهم تر از سهولت در خواندن متن است.»3 در اصل، کاتب حروف نسخ را به متني کوفي افزوده تا برخي از حروف سخت تر را متمايز کند و در اين نسخه با رنگ قرمز، مصوت ها و نشانگان زيروزبري را نيز افزوده است که در تقابل با سياهي حروف کوفي جلوه اي خاص دارند. نسخ شيوه خواناتري در خوشنويسي است تا کوفي. در مقابل، کندن خط کوفي  روي سنگ آسان تر است چرا که نسبت به کوفي زاويه دارتر و کمتر سيال است. به همين دليل حجم بيشتري از سنگ نوشته ها به نسخ است که اين امر بر مهارت هنرمند در غلبه بر غيرطبيعي بودن اين شکل از نوشتن بر اين زمينه تاکيد دارد. در برخي از قرآن هاي قديمي تر هيچ نشانه گذاري اي وجود ندارد و نشانه هايي زير حروف وجود دارند که نشان مي دهند چه حروفي هستند. بسياري از حروف عربي اشکال يکساني دارند و تنها وجه تمايز ميانشان نقطه گذاري آنهاست. يکي ديگر از مشکلات خواندن کوفي اين است که سازماندهي اين حروف بر زيبايي استوار است و نه خوانايي. براي مثال برخي از اين حروف داراي شکستگي هايي هستند که از لحاظ نوشتاري مشکل آفرينند. همانطور که اتينگهاوزن4 مي گويد يک متن به همان اندازه که به دليل ناخوانايي غيرقابل درک باشد به همان اندازه نيز مقدس تر جلوه خواهد کرد. برخي از محصلان نيز طبق همين قاعده سعي در ايجاد امضاي ناخوانا و پيچيده اي براي خود دارند تا از اين طريق وجهه مرموز و مهمي براي خود دست و پا کنند. در واقع کوفي هميشه به اين سختي هم نيست چرا که برخي از حروفي که سخت خوانده مي شوند مدام تکرار مي شوند و کسي که يکبار آنها را شناسايي کند، دفعات بعدي مشکلي در خواندن نخواهد داشت. برخي از خوشنويسي هاي روي کاشي ها بسيار زيبا هستند اما اغلب صرفا حاوي کلمات کليشه اي تبريکات يا امثال و حکم و در برخي از موارد مدايح تقديمي براي خوشايند سلاطين هستند. اغلب اشتباه هاي فاحشي در کتيبه هاي عربي وجود دارد که احتمالا ناديده گرفته شده اند و اين طور برداشت مي شود که نه تنها کاتب، آشنا به زبان عربي نبوده بلکه مخاطبان وي نيز به متن در مقام يک نمونه نگارشي نگاه نمي کنند. اين سنت هنوز هم به پاکي، ظرافت و قدرت قلم احترام مي گذارد و هيچ گرايشي به نوآوري ندارد. بخش اعظمي از تزئينات اسلامي، تجريدي و بدون مرز هستند و بر آرايه هاي گلگون به ويژه اسليمي و اشکال هندسي تاکيد دارند. هنر فيگوراتيو در فرم هاي کليشه اي خلاصه شده و در سطح وسيعي تنها به صحنه هايي از زندگي مجلل پرداخته است. اما در هنر تصويري گستره اي از موضوعاتي وجود دارند از جمله سرفصل هاي ديني و همين طور غير ديني که مناسب برخورد هنرمندانه هستند. حتي خوشنويسي نيز به طور موردي به شکلي بازنمايانه درآمده است که استفاده از نسخ براي نشان دادن جانوران نمونه اي از آن است. حروف به گونه اي استفاده شده اند که در تعامل با ساير حروف به شکل يک حيوان خاص ديده شوند. تصاوير متعددي از حيوانات در مساجد و مصلا ها وجود دارند و خوشنويسي اغلب به گونه هاي حيواني پرداخته حتي اگر شامل نام هاي خداوند نيز بوده باشد.

ابريشمينه هاي آسياي ميانه
فرهنگ هاي بسياري وجود دارند که نه اسلامي هستند و نه حتي يکتاپرست و از طراحي هايي استفاده کرده اند که مستقيما از تصاوير بازنمايانه بهره نبرده است. به عنوان مثال ابريشمينه هاي آسياي ميانه که غالبا ايکات ناميده مي شوند، در صد سال گذشته در بخارا و اطراف آن در غايت زيبايي توليد مي شده اند و اين فن تا استاني در چين و تا افغانستان، ازبکستان و بسياري نواحي ديگر گسترش داده شده بود. در عين حالي که فنون توليد اين گونه ها در مناطق مختلف متغير هستند اما نقوش آنها عموما يکسانند. اغلب از پيش زمينه هايي با خال هاي رنگارنگ استفاده شده و خطوط را دواير متحدالمرکز، گل ها، انار، لاله، درخت، شاخ، پرندگان و عنکبوت تشکيل مي دهند که اغلب انتراعي هستند.  برخي مواقع تصوير ابتدائي که انتزاعي سازي شده، قابل تشخيص است و گاهي نيست. اين موضوع حاکي از آن است که اين عدم موفقيت در استفاده از تصاوير مستقيم طبيعت ريشه در برخي از مضامين اسلامي دارد. با اين حال در عصر مفرغ، کوچ نشينان آلتائي که در مکان هاي مذکور ساکن بودند، از بن مايه هايي مشابه با آنهايي استفاده مي کرده اند که در قرن نوزدهم در بخارا پيدا شده است و مهم تر از همه اينکه توليدکنندگان اين گونه از ابريشمينه ها در آن دوران، يهودي ها بودند و نه مسلمانان. تنها مسلماناني که سهمي در بخارا داشتند يهودياني بودند که به اسلام گرويده. امروزه دليلي در دست نيست که چرا يهوديان نبايد لباس هايي توليد کنند که مطابق با هر آنچه اکثريت ساکنان آن مناطق داشته اند. اما اين نظر صحيح است که آنان دنباله رو طراحي هايي بودند که به منظور رعايت باورهاي ديني مشتريانشان از بازنمايي هاي مستقيم اجتناب مي کرده اند و در عين حال، طراحي پوشاک از اصولي پيروي مي کرد که اسلامي نبودند اما سنتي و ملي بودند. مسلمانان از پوشاکي استفاده مي کردند که مناسب فرهنگ ميهنشان باشد و هيچ دليلي مبني بر اين وجود ندارد که چرا آنها نبايد تصويري از يک حيوان، ميوه  يا درخت را روي پوشاکشان داشته باشند. تنها اشاره اي که به لباس در قرآن شده است مسلمانان را به تواضع فراخوانده که اين تواضع اشکال مختلفي دارد. پوشيدن لباس هايي با تصاوير مشخصي روي آن در صورتي که خود ناقض فروتني نباشند، آشکارا حاکي از عدم تواضع نيست. يکي از مشخصات بافت هاي ايکات ها تکرار خطوطي است که در گليم هاي ازبکي، قالي هاي ترک و حتي کاشي کاري بناهاي تيموري سراغ داريم. تمامي تمدن ها تمايل به طراحي هاي منحصر به خود دارند اما بايد از وانهادن کثيري از مفاهيم به اين طراحي ها خودداري کرد. پوشاک سنتي آسياي ميانه خصوصياتي دارد که آن را براي قرن ها از ساير پوشاک متمايز مي کرده است. در اين انتزاع موجود در طراحي ها شوري نهفته است که يکي از نمونه هاي آن را مي توان در ديوارکوب هاي تاجيک و ازبک جست. داخل خانه ها عموماً ساده بودند و اين قالي ها و ديوارکوب ها بودند که به آنها جان مي دادند و درگاه خانه را مي پوشاندند و در مراسم هاي مختلف خارج از خانه زينت گر خيمه ها مي شدند. در اين ديوارکوب ها هيچ تلاشي در راستاي همسو کردن خطوط انجام نشده، تعداد زيادي از قاب ها به گونه اي به هم دوخته شده اند تا تضاد خطوط موجود بر قاب ها را نمايان تر کنند. شايد به اين طريق ديوارکوب ها در تضاد با محيط و به نيت منحرف کردن نگاه ها از ناهمواري هاي فضاي داخلي، به محلي از توجه بدل مي شده اند. به سادگي مي توان پيش زمينه اي ديني براي اين نوع از طراحي دست و پا کرد. به طور مثال مي توان گفت هدف از اين کار تاکيد بر سادگي و قناعت و پرهيز از به رخ کشيدن دارايي ها و بالاتر از همه، نمايش ندادن اشيائي با تصاوير واضح است که عملي مغاير با اسلام تلقي مي شده. وقتي طراحي ها به اين شکل همگون در فرهنگي وجود دارند مي توان به نگاهي نظام مند به فرهنگ در مقام نمايشگر ارتباطي قوي ميان عقايد متعارف ديني و ارزش هاي هنري رسيد. مسلم است عقايد ديني متعارفي در آسياي ميانه وجود داشته اند اما به نظر نمي آيد با ارزش هاي هنري ارتباطي داشته باشند. بي شک علاقه وافري به انتزاع در اين ميان وجود داشته که به وضوح در ديوارکوب ها قابل مشاهده است چرا که سازوکار آنها تمامي منطق خطوط و بن مايه هاي متعارف را به چالش مي کشند. فقدان بن مايه خود به نوعي بن مايه بدل مي شود. به نظر مي رسد تلاشي سره در کنار هم چيدن قاب ها به شيوه اي کاملا آزادانه در کار بوده باشد.

سمبوليسم: باز هم يوسف و زليخا
ما بايد در تعبير هر آن چيزي که در طبيعي و ساده گرايي يک شيوه مي بينيم دقيق باشيم. من در شهري در آمريکا زندگي مي کنم مملو از اشاراتي به اسب؛ چرا که يکي از غول هاي صنعتي محلي به کار اسب مشغول است. تصاوير مختلفي از اسب در رستوران ها و مغازه ها وجود دارد و خيابان ها به نام اسب هاي مسابقه اي نامگذاري شده اند. نشان هاي اسب روي صندوق هاي پستي و مجسمه هايي از سوارکاران حرفه اي در بسياري از پارک ها نصب شده اند. مجسمه اسب ها در تمام شهر پراکنده شده اند و بخش اعظم اخبار در مورد اسب هاست. اگر کسي از مريخ بر کنتاکي فرود بيايد و هيچ اطلاعاتي در مورد آن مکان نداشته باشد ممکن است از شواهد موجود به اين نتيجه برسد که خداوندگار آن ناحيه اسب است. بيننده با پيش  زمينه اي مملو از شواهد و قراين موجود، به نتيجه اي بسيار قوي در مورد دين محلي خواهد رسيد و از اين رو به بررسي مشاهده هاي خود خواهد پرداخت.
 يکي از تعاريفي که در بطن اين گونه از نظريه پردازي ها در باب فرهنگ اسلامي وجود دارد مربوط به اين جمله معروف صوفيان است: "المجاز قنطرة الحقيقه "، پديدار پلي است به سوي حقيقت. صوفيسم دنياي واقعي را خيالي و پندارين نمي بيند و در مقابل نيز هيچ چيز غير واقعي اي در آن نمي يابد. اما اين نبايد به عنوان تنها شکل ممکن از واقعيت به حساب بيايد چرا که اين جهان تنها، نشاني از طبيعت گونه اي ژرف تر از واقعيت است. پندلبري در يکي از تفاسيرش از منظومه يوسف و زليخاي جامي آورده است که يکي از تعاريف بت پرستي، التقاط وجود مطلق و نسبي است5  و اين کاري است که زليخا در طي داستان انجام مي دهد. او نه تنها بت پرست است بلکه شيفته يوسف نيز هست، يوسف نه در مقام موجودي انساني بلکه جسماني. او به گونه اي رفتار مي کند گويي در رابطه با او، عامل نسبي مهم ترين عامل موجود است و زيبايي مادي او پوشاننده گونه روحاني پر اهميت تري از زيبايي او نيست. هنگامي که زليخا مي آموزد زيبايي ظاهري تنها يک بت است و تصميم به نابودي آن مي گيرد، زيبايي به وي بازمي گردد و به مرادش که همان زندگي با يوسف است دست مي يابد. پندلبري در اين تفسير مي آورد که اين نوعي دست کشي از خود است، روي آوردن به حقيقت و رسيدن به صلح. اما در انتهاي داستان نکته جالبي وجود دارد و آن پاره شدن پيراهن زليخاست توسط يوسفي که در تعقيب اوست که به وضوح براي ايجاد تقابل با ماجراي پاره کردن پيراهن يوسف به دست زليخا در بخش هاي قبلي داستان به ميان مي آيد. مي توان پرسيد چرا او در مرحله اي به اين درجه از شور رسيده است که يک مرحله روحاني پايين تر از مرحله مختص اين شورمندي است. مادامي که ما در اين جهان هستيم طبيعت جسماني مان ما را وادار به اينگونه اعمال مي کند و در نتيجه روابطي بر اين پايه در اديان مذموم هستند. به آني است که زليخا دست از بت پرستي مي کشد که يوسف مي تواند به صورت جسماني با او مرتبط شود و حتي با شورمندي او را دنبال کند، چرا که اکنون هر دو از بافتي که اعمال دنيوي در آن جاي مي گيرند آگاه هستند. آنها آنچه را که اين اعمال مظهرشان هستند مي ستايند و شاکرند از اينکه مادامي که در اين دنياي زايش و فساد زندگي مي کنند اعمالشان پذيرفتني است. چگونه مي توان نشان داد نمادها مهم هستند. آبگينه شفاف کف قصر سليمان، ملکه سبأ را گيج کرده بود، او به اين نتيجه رسيد که اشتباهش نشان از اشتباه بزرگ تري است، پس تصميم به ترک بت پرستي و پذيرفتن آيين پادشاه گرفت. زليخا نيز در آخر بت پرستي را وانهاد چرا که به اين نتيجه رسيده بود که قبلا با  اختلاط زيبايي جسماني و روحاني، اشتباهي مرتکب شده بود که زندگي اش را آشفته و بي معنا کرده بود. او نيز همانند ملکه سبأ دريافته بود که نگاهش به زندگي مقطعي بوده و آن را با نگاهي که جامع تر و صحيح تر بود مبادله کرد. نقطه مشترک اين دو داستان، تفسير يک نشانه است، حصول به اين شناخت که برخي از جنبه هاي زندگي که هر دو بانو آنها را حقيقي انگاشته بودند در واقع نشانه هايي از چيزي بودند در اصل واقعي. از ديگر اشتراکات اين دو داستان اين است که دستيابي به حقيقت راهي دشوار و طولاني مملو از مراحل و آزمايش هاي سخت است. ما بايد در نظر داشته باشيم اگر ارتباطي خالي از ظرافت ميان امر نمادين و واقعي برقرار کنيم ناچاريم از اينکه اين راه را ناشيانه و پر اشکال بپيماييم. در قصيده جامي هنگامي که زليخا از مرگ يوسف مطلع مي شود، در هم شکسته و آشفته مي شود، موي سر مي کند و چانه مي خراشد و در آخر چشم از کاسه بيرون کشيده و بر خاک مي افکند. او به راستي در مقام ترک طبيعت شورمندش بر نمي آيد و اثري از شکيبايي در واکنش اش به مصيبت ديده نمي شود، در مقابل، يوسف قرار دارد با اين آرزو که شکيبايي، تاب تحمل فقدان او را به زليخا ببخشد. نماد ترک بت پرستي و کسب تقوا به ناگاه زير و رو مي شود اما با اين حال جامي رفتار زليخا را رد نمي کند. در مقابل، اقدام وي در کندن چشم هايش به مثابه تصميم وي در پوشيدن چشم است از هر آنچه غير معشوق( يوسف) و مرگ او که صراحتا خودآزاري است، اقدامي شرافتمندانه در پيوستن به اوست. زليخا را در کفني سبز مي پيچند که رنگ محبوب پيامبر است و نشانه تاييد اقدام وي از سوي جامي. او در حالي درست بالاي سر يوسف مي ميرد که بيني در خاک دارد و جامي مي آورد که چه سعادتمند است آن عاشقي که در شميم وصل معشوق جان مي دهد و در مقامي جسورانه ذکر مي کند که اندکي پيش از اين واقعه جبرئيل سيبي از باغ هاي بهشت را براي يوسف مي آورد و او با استشمام عطر ملکوتي آن از دنيا مي رود. زليخا در مقام نماد شوريدگي، شخصيت چندان قانع کننده اي ندارد. به همين ترتيب، يوسف نيز با کمال فاصله دارد، پاسخ وي به زليخا پس از ايمان آوردنش تمايل به مسائل دنيوي را آشکار مي کند که  وي به عمد تا آن زمان ناديده مي گرفت. واضح است که شخصيت هاي موجود در کتاب، کامل و بي نقص نيستند و هيچ نقشي در بي نظير بودن قصيده ايفا نمي کنند. ما با انسان هايي سر و کار داريم که شخصيت خاص خودشان را دارند و هميشه در قالب نقش هاي کليشه اي نمي گنجندکه ما انتظارش را داريم.  به گفته توماس آرنولد، اسلام در پي يک زبان نمادين نبوده است. اتينگهاوزن در اين مورد با او کاملا موافق نيست. در مقابل او عقيده دارد سمبوليسم در اين سنت مفهوم پر مايه اي ندارد. وي در حمايت از ديدگاهش به اين امر اشاره مي کند که هنرمند مسلمان غالباً به پاک بودن توصيه شده است و زيبايي آثارش انعکاسي از همين پاکي دروني است. اين امر به هماهنگي يکسان سازي شده اي در هنر مي انجامد، پس " اهميتي ندارد که اسليمي ها، گل ها، اشکال هندسي، طراحي ها و حتي تصاوير انسان ها و حيوانات از نوعي همساني در حضور رنج ببرند که به آساني آنها را در ورطه فرم هاي آشنا مي اندازد." 6
بي شک تمامي فرهنگ ها شيوه ها و نقش مايه هاي مشترکي دارند اما اگر درست باشد که هنر اسلامي داراي نوعي همساني در حضور است که بازتوليد مداوم کليشه ها را توجيه مي کند، اين مي تواند يک نقد جدي بر هنر اسلامي در مقام يک هنر باشد. پس خبرگي، اصالت و ابداعي که از يک سنت هنري قابل اعتنا انتظار مي رود، کجاست؟ اين ادعا که هنر اسلامي عمدتا متشکل از خوشنويسي، هندسه و تعدادي نقش مايه هاي تزئيني است، سند محکمي است بر هنريت هنر اسلامي. همان طور که تا بدين جا بحث شد، رويکرد ساده انگارانه اي اينچنيني به هنر اسلامي نوعي بي انصافي است. هنر اسلامي اگرچه در بستر سنتي اي رشد کرده که به بخشي از زيبائي شناسي اش بدل شده، اما در رويکردهايش به همان اندازه پيچيده، ظريف و گوناگون است که هر گونه ديگري از هنر. جامي در انتهاي منظومه يوسف و زليخا، پندهايي براي خوانندگانش دارد که يکي از آنها اين است که به دنبال چيزي نروند که او " صوفي خام" مي نامد. منظور وي مرشدهايي است که از حقيقت آنچه در رشد معنوي نهفته است بي خبرند و نمي توانند راهنماي خوبي براي جويندگان حقيقت در پيشرفت شان در طريقت صوفيان باشند. صوفيان خام تاثيري عميق و زيان بار بر زيبايي شناسي اسلامي داشته اند. اين نظريه که اشياي مادي نمادند و متناظر با نوعي معناي دروني هستند، يکي از نشانگان صوفي گري خام است. در اين معنا که اين نمادها، نمادهايي هستند که ما در راه رسيدن به آن سطح عميق تري از آگاهي که تمامي پاسخ ها در آن نهفته اند، بدان ها نيازمنديم. متاسفانه بسياري از کساني که از ديدگاه صوفي در باب هنر و ادبيات اسلامي قلم زده اند، درک ناچيزي از آنچه در شرح هاي زيبائي شناسانه دخيل است دارند و اگر از اين حرف زده ا ند که آنچه به دنبال ماست نمادي از حقيقتي عميق تر است، در نظرشان تمامي مشکل ها حل شده است. همه آنچه ما مي جوييم دستيابي به ماهيت اين حقيقت ژرف تر است و ديگر هيچ. اما در واقع، پس از دستيابي به ماهيت اين حقيقت ژرف تر است که بحث اصلي آغاز مي شود چرا که ارتباط ميان اشيا اين حقيقت است که هم پيچيده و هم ظريف است. همان طور که در داستان يوسف و زليخا ديديم، اخلاقيات و سرنوشت به شناخت ما از آنها و رابطه شان با حقايق ژرف تر کمک مي کند. هيچ رابطه متقابلي ميان نماد و معنا وجود ندارد.
به موضوع ايکات ها و خوشنويسي بر مي گرديم. اين اشکال فرهنگي نماد چه هستند؟ آيا هيچ کدام از آنها اختصاصا اسلامي هستند؟ پاسخ بايد منفي باشد. اما اين بدان معنا نيست که به هر شکلي با اسلام مغاير باشند. به طور مثال ايکات هايي که پر از نمادهاي مسيحي و بودائي هستند به سختي مي توانند جايي در يک جامعه مسلمان داشته باشند اما اين مستلزم آن نيست که نمادهايي که روي اين پوشاک هستند به خصوص اسلامي باشند. حتي اگر نمادپردازي مختص يک منطقه خاص باشد نبايد تصور کرد که مصرف کنندگان اين پوشاک، بر وابستگي مذهبي خاصي پافشاري مي کنند. امروزه وقتي مي بينيم يک خواننده زن محبوب، لباس تنگ و بدن نمايي پوشيده با صليبي بر گردن که به طرز ماهرانه اي روي يقه لباسش قرار داده، نبايد تصور کرد که او در اين لوا به مخاطبانش اين طور مي رساند که مسيح ناجي اوست. اين مباحث شايد در رابطه با پوشاک کارساز باشند اما در زمينه خوشنويسي نه. اغلب از همه و به خصوص از صاحب نظران  مي شنويم که خوشنويسي اصلي ترين هنر اسلامي است. جداي از تمام اينها، قرآن کلام مستقيم خداوند به حساب مي آيد که به زبان عربي فرو فرستاده و نوشته شده است، به همين دليل زبان عربي جايگاه خاصي در اسلام دارد. پيشرفت هاي خوشنويسي در مقام شکلي متعالي از زيبايي شناسي در فرهنگ اسلامي مطرح مي شود.
همان طور که مي دانيم پيشرفت هاي شاياني در خوشنويسي در جهان اسلام روي داده در حالي که اين هنر در دنياي غير مسلمان رشد چنداني نداشته است. حتي ساير اديان نيز به متون مهم شان به چشم متني داراي قابليت هاي زاياي خوشنويسي نمي نگرند. مسيحيت آغازين سعي داشت با استفاده از تصاويري که مورد انزجار يهودي ها بودند خود را از آنان متمايز کنند. اسلام نيز بايد خود را از يهوديت و مسيحيت متمايز مي کرد که تاکيد بر زبان عربي و بازنمايي هاي زباني وسيله خوبي براي اين کار فراهم  کردند. اين امر به آنها کمک کرد تا نشان وفاداري پيدا کنند که با مفقيت کامل، اسلام را از ساير اديان رقيبش متمايز کرد. هرگاه پاي توليد محصول موفقي در ميان باشد اوضاع بر همين منوال است، نشان متعلق به يک کالا به جزئي جدايي ناپذير از آن بدل مي شود. در مرحله بعدي ذکر آن کالا بدون اشاره به نشان اش بي معنا خواهد نمود. به طور مثال شرکت کوکاکولا سرمايه عظيمي را صرف نوشتن نشان شرکت به شيوه اي خاص روي کاميون هايش کرده است. ذات معجزه آلود قرآن، نظريه پردازي هايي در باب موقعيت قرآن در مقام يک کتاب ابداعي يا غير ابداعي و معنايي که به زبان عربي و متون آن نسبت داده مي شود، همه اين عقايد و مکتب ها خوشنويسي را به شکلي قابل قبول از هنر اسلامي بدل کرده اند. اما قضيه مي تواند متفاوت باشد، جنبه هاي ديگر اسلام مي توانند به جاي خوشنويسي مورد توجه قرار بگيرند. به طور مثال تصاوير مي توانند در جايگاه ويژه اي قرار بگيرند. گذشته از اينها بسياري از فنون خوشنويسي مثل تصويرپردازي ها مي توانند براي خوانندگان، ناخوانا يا  نامفهوم باشند يا تصور جادويي ايجاد کنند. اين خود متن نيست که به عنوان رشته اي از نگارش هاي معنامند در خوانندگان مؤثر است که بسان مبارزاني که به دنبال ربودن پرچم از دست رقيبان هستند براي بدست آوردن مجموعه اي از طرح ها و رنگ ها مبارزه مي کند. مبارزان در ميدان نبرد به دنبال رسيدن به اعتقاداتشان يا حتي تکه اي زمين هستند و پرچم تنها نمادي از خواستشان است. اينکه پرچم را نماد يک سرزمين مي دانند بي شک مبنايي تاريخي دارد و هر کشوري بايد پرچم خاص خود را داشته باشد. کشورهايي بوده اند که در گذر تاريخ پرچم هاي متفاوتي به خود ديده اند. اما چگونه است که با وجود منع قانوني براي شرک و بت پرستي، تصويرسازي جايگاه ويژه اي در اسلام دارد؟ بدون شک در اسلام غياب تصوير به نوعي تصوير بدل شده است. قرآن و نفوذ در اغلب موارد متضمن مفهوم يکساني هستند و آيه هاي آن تبلور ايمان براي مسلمانان هستند. بسياري از يهوديان نيز از تصويرسازي پرهيز دارند و معتقدند زبان تورات معنايي جاودان و ملکوتي دارد. کنيسه ها نيز همانند بسياري از مساجد، مکان هاي تاريکي هستند و تعداد زيادي از کليساها ساده و بي پيرايه هستند. مساجد داراي خوشنويسي هاي زيبا و با آرايه هاي مختلفي در ديوارها و منبرهايشان را نمي توان به سادگي مجموعه هايي فاقد تصوير ناميد. ساختمان در تماميت خود يک تصوير است، تجسم مادي يک مکتب ديني. خوشنويسي در مساجد و بر کاغذ غالباً زيباست و معنايي که دربر دارد نيز همين طور اما نبايد به دام اين تصور بيفتيم که اين زيبايي امري متقابل و وابسته است. ذکر يک واقعيت تاريخي در اينجا لازم به نظر مي رسد. در تاريخ آمده است که در دوران جاهليت، اشعار مطرح و نامي بر ديوار مقدس ترين مکان ها يعني کعبه، آويخته شده بوده اند. اين معلقات( اصطلاحي که در اشراق بسيار مطرح است) با اينکه به نوعي از نگارش عربي نوشته شده اند که براي خوانندگان امروزي زياد مفهوم نيستند اما بسيار اهميت دارند. ما همواره آگاه بوديم که شعر اهميت زيادي براي اعراب داشته و پيامبر در قبال شعر و شعرا محتاط بوده اند چرا که آنها گونه جايگزين ديگري براي واقعيت ارائه مي کردند، گونه اي متضاد با اسلام. اما نکته جالب توجه در مورد اين اشعار برتر اين است که حتي در دوره پيش از اسلام نيز کلمات و زبان پاس داشته مي شده اند. نمايش هاي موجود در اين مکان مقدس متعلق به کلمات بودند پس چطور مي توان گفت که ستايش کلام با اسلام در تضاد است؟ اسلام نيز مانند ساير اديان به فکر متون پيشروي آيين خويش است، حتي مي توان گفت اعراب بت پرست نيز که نوشته هاي بر معلقات را مي ستودند گونه اي از قضاوت زيبايي شناسانه متمايز را در مقايسه با همتايان مسلمانشان به دست داده اند که ستايشگر نوشته ها بر مساجد يا در قرآن هستند. به نظر مي آيد اشتياقي براي نگارش و کلام در فرهنگ اعراب وجود دارد و به سختي بتوان ادعا کرد هيچ پيش زمينه اسلامي اي در اين اشتياق دخيل نباشد.

منبع
Leaman, Olivier, "Islamic Aesthetics, An introduction" Edinburgh University Press, 2004, p. 45-56.
پي نوشتها
1- خطيبي و سجلماسي، ص 169-70.  //  2- غزالي، نود و نه  اسم، ص 68.
3- Welch, Art of the Islamic Books, p.289.  //  4- Ettinghausen.  //  5- Pendelbury, Yusuf and Zulaykha, p. 171.  //  6- Arnold, Decorative arts and painting, p. 289.

 


صفحه 1 از 3