مجله شماره 7

علم زير چتر دين

PDF چاپ نامه الکترونیک

 علم زير چتر دين

منيره پنج تني

 دكتر مهدي گلشني رئيس و بنيانگذار گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتي شريف و عضو هيأت علمي اين دانشگاه و همچنين عضو شوراي عالي  انقلاب فرهنگي ، سالهاست كه به تدريس و تأليف در حوزه هاي مختلف علمي مشغول بوده است. او همچنين برنده جايزه علم و دين تمپلتون است و پس از آن به مدت 3 سال داوري اين جايزه را به عهده داشته است. جايزه تمپلتون بزرگ ترين جايزه در جهان به لحاظ مبلغ بوده و به فردي كه فعاليت چشمگير و موثر در زمينه علم و دين داشته باشد،‌اهدا مي گردد.از آثار دكتر گلشني مي توان به كتاب «قرآن و علوم طبيعت» اشاره كرد كه تا كنون به زبان هاي انگليسي،عربي،‌ تايلندي، آلبانيايي،‌اندونزيايي، آلماني و ... ترجمه شده است. عربي آن اخيرا با تقريظ مرحوم شيخ محمد غزالي در مصر به چاپ رسيده است؛ اندونزيايي آن بيش از 12 چاپ داشته است؛ و انگليسي آن در نيويورک چاپ شده است و اخيراً توسط انجمن بين المللي علم و دين مستقر در دانشگاه کمبريج انگليس جزو کتب مرجع در زمينه علم و دين انتخاب شد که به 150 کتابخانه مهم جهان اهداء شود. براي بررسي رابطه و نسبت ميان علم و دين خدمت ايشان در گروه فلسفه علم دانشگاه شريف رفتيم و كوشيديم در طول اين گفتگو به بررسي آراء مختلف در اين حوزه و تحليل برخي از انديشه هاي ايشان بپردازيم.
 براي شروع گفتگو مهمترين مسأله اي که نياز داريم  آن را تحليل و بررسي کنيم و در ضمن مطمئن  شويم که به يک توافق اجمالي بر سر آن رسيده ايم، تعريف کليد  واژه هاي اساسي مورد استفاده ما يعني علم و دين است. با توجه به تعاريف متعدد از اين دو واژه مي خواهم بدانم که شما دقيقا چه معاني را از آن ها مراد مي کنيد؟ دين در نظر شما به کداميک از تعاريف متداول آن اشاره دارد و وقتي مي گوييد «علم» مراد شما از آن «knowledge» (مطلق دانايي) يا « science » (علم به معناي جزيي و علوم تجربي) است؟
وقتي ما در محيطي زندگي مي کنيم و الفاظي در آن محيط رايج مي شود، نمي توانيم نحوه كاربرد آن ها را ناديده بگيريم. ابتدا واژه علم به معناي مطلق آن يعني «knowledge» در جوامع رايج بود، اما از اواسط قرن نوزدهم به بعد واژه « science » به کار رفت.« science » يعني علمي که به نحوي به تجربه بر مي گردد. آن در ابتدا در مورد علوم فيزيکي بود که شامل  علوم زيستي هم مي شد ولي بعدها به مرور براي علوم انساني هم روش علوم طبيعي را به کار بردند. بنابراين امروزه اگر « science » گفته مي شود، برداشتي که از آن مي شود صرفا «علم تجربي» است و بقيه چيزهاي ديگر را فقط به عنوان معلومات و اطلاعات مي شناسند. مراد من از «علم» در اين مكالمه  معناي اصطلاحي و رايج آن است و مقصودم علوم تجربي و علوم اجتماعي و انساني به معنايي است که امروزه در غرب رايج شده است. البته من شخصا خودم اين تفکيک را قائل نيستم و ترجيح مي دهم که واژه «دانش» را به کار ببرم. اما در مورد دين بايد بگويم که دين يک مفهوم عام دارد که عبارت از يک سري معتقدات و آداب مي باشد. اما من فقط اديان الهي را در نظر دارم. زيرا به نظر من اگر دين به عنوان چيزي که ادعا مي کند در حال قاعده وضع کردن براي بشر است، منشأ فوق بشري نداشته باشد، تبعيت از دستوراتش الزام آور نخواهد بود و از همين روست که من فقط اديان الهي، يعني اديان خداباور، را مطرح مي كنم. البته تعداد زيادي اديان غير خدا باور هم وجود دارند که داراي شاخه هاي متعدد هستند . براي مثال مي توانم به بوديسم و هندويسم اشاره کنم که هر کدام انواع و شاخه هايي دارند. البته در ادياني که منشأ الهي دارند، مانند اديان ابراهيمي، خداوند متعالي که داراي علم مطلق و قدرت مطلق است بين تمام آن ها مشترک است و در اديان غير خدايي چنين چيزي را نمي بينيم.
در اين گفت وگو،  اگر من واژه «دين» را به کار مي برم منظورم اديان خداباور است و اگر واژه «علم» را به کار مي برم، به خاطر مماشات با اصطلاح رايج ، مرادم علوم فيزيکي است و آن را به علوم انساني هم توسعه مي دهم، و البته منشأ علوم تجربي و علوم انساني را صرفا در طبيعت نمي بينم.
بنابراين از منظر شما «علم» به معناي «علوم فيزيکي و طبيعي و علوم انساني» است و مراد شما از «دين» نيز «اديان خدا باور» است. همانطور که مي دانيم در طول تاريخ به ويژه در مقاطع مشخصي، مناقشاتي ميان علم و دين ايجاد شد. اما صرف نظر از روابط تاريخي ميان آنها مي خواهم بدانم نظر شما درباره رابطه ميان علم و دين چيست؟ آيا ديدگاه شما توافق و سازگاري بين آن ها را مي پذيرد يا تضاد و ناسازگاري را؟
 در رابطه ميان علم و دين تقسيم بندي هاي زيادي وجود دارد که مي توان به تقسم بندي هاي چهارگانه، هشت گانه و پنج گانه اشاره کرد. يکي از اين تقسيم بندي هاي معروف تقسيم بندي «ايان باربور» است، اولين کسي که در دهه شصت ميلادي کتاب معروف «علم ودين» را نوشت. ايان باربور در اين اثر رابطه علم و دين را در چهار مقوله تعارض، استقلال ، گفتگو و هماهنگي طبقه بندي كرد. اما من رابطه اين دو را به گونه ديگري مي بينم. ابتدا بايد توضيح بدهم که برداشت من از دين با برداشت عاميانه مقداري متفاوت است، يعني من دين را در يکسري آداب و عبادات خلاصه نمي کنم، بلکه به نظر من محيط بر اينها جهان بيني قرار دارد و آن است كه در سطح بسيار بالا تکليف امور ديگر را روشن مي کند. همچنين در مورد علم هم برداشت ديگري دارم و علم به مفهوم اسلامي و مسيحي آن را بخشي از فعاليت ديني مي دانم؛ زيرا مثلاً در اسلام مکرراً توصيه شده است که بايد طبيعت مطالعه بشود تا به عظمت صنع الهي پي ببريم. البته اين کاوش روش هاي مخصوص به خود را دارد و من در کتاب «قرآن و علوم طبيعت» درباره اين روش ها استدلال کرده ام که شامل تجربه، نظريه پردازي و شهود و ... مي شود. بنابراين من علم را بخشي از دين مي دانم که البته ابزار خاص خودش را دارد. نکته مهم اين است که دين دخالتي در جزييات کار علم نمي کند که مثلا کدام آزمايش انجام بشود و يا حتي به چه شيوه اي صورت بگيرد. بلکه وقتي علم به جمع بندي هاي کلي در  بالاترين سطح مي رسد جهان بيني ديني وارد مي شود. براي مثال اگر علم به اين ادعا برسد که جهان آفرينش مقصدي ندارد، دين با آن روبرو مي شود و مي گويد هيچ چيزي در اين دنيا واقع نمي شود مگر آنكه هدفي داشته باشد. يعني دين در بالاترين سطح با علم تماس پيدا مي کند.علمي که من آن را بخشي از فعاليت ديني مي دانم در بالاترين سطح با جهان بيني ديني تماس پيدا مي کند که مي تواند آن را ناديده بگيرد و جهان بيني ديگري را اختيار کند يا از همان جهان بيني ديني تبعيت کند. در مقام عمل هم وقتي قرار است علم وارد کار شود در مواقعي که كاربرد علم به نفع سعادت بشر نيست، يعني مثلاً براي انسان مضر است و يا به محيط زيست آسيب مي رساند، دين دخالت مي کند. زيرا دين براي انسان نسبت به حفظ محيط زيست، حفظ نظم، و تعادل جهاني مسئوليت قائل است. بنابراين من به تقسيم بندي هاي موجود، تقسيم بندي ديگري مي افزايم که البته افراد زيادي در آن با من هم نظرند. مثلا يکي از برندگان جايزه نوبل فيزيك، آقاي «تاونز»، نيز همين نظر را دارد و بسياري از عالمان درجه اول در دنياي مسيحت با من موافقند و فعاليت علمي را نوعي وظيفه ديني تلقي مي کنند که دين آن را مقرر کرده است.

وقتي مي گوييد مطالعه طبيعت از سوي دين مقرر شده است، از منظر دين اين مطالعه چگونه صورت مي پذيرد؟
همانطور که گفتم دين تأکيد مي کند که علم بايد با ابزار خودش مطالعه شود؛ يعني نبايد افراد صرفاً دنبال تطبيق يافته هاي علم با متون ديني باشند. دين از بشر خواسته که خود طبيعت را مطالعه کند تا از ديدن و فهميدن عجايب خلقت اعجاب  زده شود و اين براي بشر بسيارمفرح و مناسب است.

نکته مهمي که شما به آن اشاره کرديد اين مسأله است كه دين در سطح جزيي به فعاليت هاي علمي توجهي ندارد بلکه در سطح کلان و جمع بندي هاي نهايي است که علم با دين تماس پيدا مي کند. اما اگر نتايج جزيي علمي با جمع بندي هاي کلي ديني در تعارض قرار بگيرد، اگر بخواهيم روحيه علمي را حفظ کنيم چگونه بايد عمل کنيم؟
در آن سطحي که مد نظر من است اصلا چنين تعارضي وجود ندارد. اگر هم چنين اتفاقي بيفتد من در جمع بندي علم مشکل مي بينم. من اکنون مي کوشم تا با توضيح بيشتر مقصودم را روشن کنم، اما توضيح بيشتر و دقيق تردر آثار من ، به ويژه فصل آخر کتاب «از علم سکولار تا علم ديني» آمده است. من در آنجا مفصلا استدلال كرده ام که کار علمي در هر صورت از مفروضات فلسفي يا روانشناختي يا جامعه شناختي خالي نيست و اساسا علم نمي تواند همه چيز را صرفاًبر تجربه مبتني سازد. ما در علم همواره مفروضاتي در کار مي آوريم که آن ها از خود علم تجربي گرفته نشده است.
در مورد مباني متافيزيکي علم مثل معقوليت، اصل فهم پذيري جهان، منظم بودن، يکنواختي طبيعت، ارزشمندي علم و ... من با شما موافقم که آن ها از خود علم تجربي گرفته نشده اند اما اين امر چگونه به نتايج علمي که حاصل از آزمايشهاي جزيي است مربوط مي شود؟ 
اولاً آزمايشهاي جزيي تا وقتي كه تعميم داده نشوند قانوني از آنها نتيجه نمي شود ودر اين تعميم ها و جمع بندي ها است كه ما اجزاء طبيعت را به هم مربوط مي كنيم و علم را ثمر بخش مي سازيم. در اينجا است كه مفروضات متافيزيكي-نظير مواردي كه شما ذكر كرديد- وارد مي شوند و جمع بندي افراد را متفاوت مي سازند. پس اگر هم تعارضي وجود دارد در واقع تعارض يک متافيزيک با متافيزيک ديگر است و تعارض علم با متافيزيک نيست.
براي روشن تر شدن پرسشم مثال جزيي تري مي زنم، با توجه به اينکه مراد شما از علم، علوم تجربي و انساني را نيز شامل مي شود به سراغ علم روانشناسي مي روم. در برخي از کشفيات جديد مباحثي پيش آمد که به واسطه آن نه بر سر گزاره هاي جزيي بلکه بر سر اصل دين اختلافات نظري پديد آمد مثل آن چه فرويد درباره منشأ دين مي گويد و آن را به نوعي، حاصل ترس از طبيعت و فرافکني رعب انسان در قبال آن و در نتيجه جستجوي پدري آسماني مي جويد. يا اگر بخواهم به سراغ يکي از گزاره هاي جزيي بروم و از آن به عنوان تعارض ميان متون مقدس و علم جديد ياد کنم بايد ازعلم مردم شناسي (انسان شناسي) نام ببرم. يکي از دستاوردهاي علم مردم شناسي که شايد به نوعي مؤيد گزاره هاي ديني نيست عدم فطري بودن پوشش است و شاهد آن ها براي مدعايشان برخي از قبايل موجودي است که هنوز هم بدون پوشش به حيات شان ادامه مي دهند. اين مسائل را به عنوان نمونه اي از تعارضات مطرح شده در علم و دين چگونه ارزيابي مي کنيد؟
اصلا نمي توان به نحو تجربي ثابت کرد که پوشش امري فطري است يا خير. زيرا اموري هستند که فطري اند اما عوامل ديگري آن ها را مي پوشاند. مثلا نوع دوستي و انسان دوستي اموري فطري هستند اما ممکن است موانعي فطري بودن آن ها را بپوشاند.

گفتيد فطرت.لطفا اين واژه را تعريف کنيد. منظور شما از فطرت لوحي است که بذرهايي از پيش در آن وجود دارد که بايد بارور شود و در واقع به اين نظر قائل نيستيد که انسان مانند لوح سفيدي است و با امور بالقوه اي زاده نمي شود؟
بله، به نظر من فطرت مربوط به اموري است که انسان با آنها زاده مي شود ولي احتياج به پرورش دارد. هسته زردآلو اين پتانسيل را دارد که به زردآلو تبديل شود ولي بايد شرايط لازم براي تحقق آن وجود داشته باشد. اينکه پوشش فطري است يا نه را نمي توان با تجربه مشخص کرد. استدلال مهمي که بعضي علما در مقابل تکامل گرايان دارند اين است که مي گويند: درست است که يک حيوان براي بقاء حيوان ديگري را از بين مي برد، اما شما اين را که انساني براي حفظ انسان ديگر جان خود را ايثار مي کند، چگونه تبيين مي کنيد؟ اين چيزي است که تکامل گرايي نمي تواند آن را توجيه کند. بنابراين امور فطري وجود دارند ولي عواملي آن ها را مي پوشاند و به اين دليل است که فطري بودن و نبودن را نمي توان از راه علم ،آن هم با روش استقرايي، اثبات کرد. بنا به اعتقاد ما اموري در دين وجود دارد که بنيانگذار دين ، که به تمام مصالح بشر آگاه است، آن ها را فطري اعلان كرده است.افراد معتقد به دين ، اين قبيل امور را از دين مي گيرند.اما اثبات يا نفي آنها به طريق تجربي ميسر نيست.در ضمن مسأله اي مثل پوشش مربوط به فروع دين است. گاه دين مي تواند بد فهميده شود و گاه علم. تعارض واقعي هنگامي اتفاق مي افتد که اصول علم با اصول دين (جهان بيني ديني) در تقابل قرار گيرد. اما اصول علم را هيچگاه نمي توان اثبات کرد و هيچ گاه بهتر از قرن بيست و يکم اين مطلب اثبات نشده است. مثلا تئوري نسبيت عام اينشتين  يا  کيهان شناسي رايج را، که بسيار موفق اند،  در نظر بگيريد.در اين موارد عده اي  هستند كه مي گويند ما مي توانيم تئوري هاي بديلي بدهيم که همين نتايج را بدهد.يعني به لحاظ تجربي اين ها قابل تمايز نيستند، بلکه از طريق استدلالات فلسفي است كه افراد مي توانند  يکي را بر ديگري ترجيح دهند.

سخنان شما را  تا اين قسمت مي توانم اين گونه جمع بندي کنم در سطحي که شما از آن سخن مي گوييد تعارضي ميان علم و دين وجود ندارد بلکه تعارض ميان يک متافيزيک با متافيزيک ديگر است. من از شما مطلبي مي خواندم درباره «علم ديني» که شما در پاسخ به اين پرسش که بهتر نيست به جاي علم ديني بگوييم عالم ديني؟  شما از يک «متافيزيک ديني» سخن گفته بوديد به اين معنا که دانشمند در يک چهارچوب ديني قرار مي گيرد. اما براي من اين پرسش پيش آمد که اگر ما دين را حوزه اي بدانيم که با ارزش ها و علم را نيز حوزه اي بدانيم که با واقعيت عيني سروکار دارد، آيا نبايد اين دو حوزه را از يکديگر جدا کنيم؟ زيرا به نظر مي رسد همين که ما مدام مي خواهيم اين دو حوزه را با هم تعريف کنيم خودش از نوعي علم زدگي ناشي مي شود!
من به جدايي ميان علم ودين اعتقادي ندارم. نکته جالبي برايتان بگويم. چه شد که ناگهان مسأله علم ديني مطرح شد؟ در چند صد سالي که علم در جهان اسلام  درخشش داشت، در ميان علماي اسلام- خواجه نصير، ابن سينا، ابن هيثم و غيره – صحبت از جدايي علم و دين  و دوگانگي آنهامطرح نبود. دليل مطرح شدن علم ديني در قرن بيستم اين بود که در قرن نوزدهم بينش ضد ديني در محيطهاي علمي رواج يافت و بسياري از علماء گمان مي کردند كه واقعا اين دو با هم در تعارض اند. اما در قرن بيستم عده اي متوجه شدند که تعارض علم و دين ناشي از ناديده گرفتن اين مطلب است که همواره درعلم يکسري مفروضات متافيزيکي حاکم است و اين ها باعث تعارض مي شود. اگر همه عالم اين مفروضات متافيزيکي را کنار مي گذاشتند و صرفا راجع به اموري سخن مي گفتند که حاصل مستقيم تجربه است، آن وقت اساسا احتياجي نبود که  صحبت از علم ديني و علم غير ديني شود. اما وقتي دانشمندان تعدادي آزمايش مي کنند، آنها همواره تمايل دارند که يافته هاي تجربي خود را به آن چه آزمايش نشده است تعميم دهند . اين جاست که مباني متافيزيکي وارد مي شوند. اگر هم قرار باشد آن مباني متافيزيکي را وارد نکنند، کتاب هاي علمي صرفا تعدادي جدول مي شود که فاقد هر گونه جمع بندي است. اما اگر مباني متافيزيکي خود را وارد کنند آن وقت متناسب با اينکه آن دانشمند چه پشتوانه ذهني دارد، جمع بندي او نيز مي تواند متمايل به دين، ضد دين ،يا لاادري گرايانه باشند. متاسفانه بسياري از تعميم هايي كه در قرن بيستم انجام گرفت، به دليل حاكميت ديدگاه پوزيتيويستي دراين قرن، ضد دين بودند. بعداً معلوم شد که بسياري از جمع بندي ها و نتيجه گيري هاي آن ها از خود علم تجاوز کرده است. به علاوه گاهي اين جمع بندي ها در چندين نظريه معادل (از لحاظ تجربي) قابل انجام است و يگانه نيست. لذا اين نكته مطرح مي شود که اگر امکان داشته باشد كه يک جمع بندي ديني نيز صورت گيرد، چرا از آن پرهيز شود؟ يکي از فيلسوفاني که بر مقاله انگليسي بنده - تحت عنوان " آيا علم ديني معنا دارد؟ " -نقدي نوشت فيلسوف سوئدي آقاي «استنمارک» (Stenmark) بود كه دو سه فصل از کتاب" چگونه علم ودين را مرتبط كنيم؟ " خود را به آن اختصاص داد.او با بخش اعظم مقاله و نظر من موافق است يعني با اين امر که در پيدايش مطالب علمي دين مي تواند دخالت کند، و يا اينکه در انجام يک آزمايش علمي دين مي تواند الهام بخش باشد،و يا اينکه دين انجام بعضي طرح هاي علمي را به خاطر  نتايج منفي شان براي انسان يا محيط زيست طرد كند، با من همراه است .اما درمورد داوري بين نظريه ها وي معتقد است كه دين نبايد وارد شود. اين اختلاف نظر منجر به نگارش مقالاتي از ايشان و من در مجله "علم و الهيات" بركلي شد . نکته اي که «استنمارک» مي گويد اين است که او سخن مرا مبني بر اينکه جهت گيري علم امروز جهت گيري بي طرفانه نيست، مي پذيرد، اما وي توصيه مي کند که بهتر است افراد در جمع بندي نظريه شان به اين نکته اشاره کنند که از چه مفروضات فوق علمي استفاده كرده اند. وي پس از تحسين فراوان کتاب مذكور متذكر شد كه عدم دخالت  متافيزيک در گزينش بين نظريه هاي علمي مطلوب است اما به نظر مي رسد كه در مقام عمل قابل حصول نيست. بنده هم تا کنون نديده ام که افراد اين کار را انجام دهند. اگر عالمان همه مفروضات متافيزيكي بكار رفته در نظريات خود را صريحا متذكر مي شدند، ديگر دعواي بين علم ديني و غير ديني  به صورت فعلي مطرح نمي شد.

شايد مثال آشکار براي داشتن گرايش هاي پوزيتيويستي ، مورد بانيان و موسسان نظريه مکانيک کوانتومي باشد. اما فراتر از داشتن متافيزيک ديني يا غير ديني مهمترين اصلي که بنا است هر دانشمند و پژوهشگري به آن عمل کند تا مراحل يک تحقيق علمي را پيش ببرد رعايت «قاعده تجاهل» است. زيرا اگر قرار باشد دانشمندان از ابتدا مطلوب را تعيين کرده باشند خطرات سهمگيني متوجه آزمايش علمي آن ها خواهد شد. اما به نظر مي رسد که ما مجاز نيستيم اتمسفر فکري، عقيدتي و عاطفي مان را در نظريه علمي دخيل کنيم. با اين اوصاف به نظر شما چنين مشکلي چگونه حل مي شود؟
دانشمندان نبايد از ابتدا سراغ نتايج مورد دلخواهشان بروند، بلكه بايد دنبال يافتن حقيقت باشند. اما اگر بخواهند از آزمايش هاي محدودشان نتايج عام بگيرند، راهي جز بكار گرفتن بعضي مفروضات متافيزيكي ندارند. در اينجا است كه بعضي مي كوشند مطلوب خود را بر نظريه هاي فيزيكي تحميل كنند ، و چون در وضعيت فعلي ديدگاههاي ضد ديني در بسياري از محيط هاي علمي حاكم است از بي طرفي خارج شده و نظريه اي را پذيرفته اند كه مطلوب آنها را بدست دهد. مثلاً هويل در كتاب كيهان شناسي خود صريحاً ذكر مي كند كه دليل رفتن دنبال " نظريه جهان ماندگار" پرهيز از فرض خدا است. راه پرهيز از اين مشكل ذكر صريح مفروضات متافيزيكي در سطوح بنيادي علم است. البته در سطوح عادي علم اين مشكل مطرح نيست.

اما در دنيا دانشمندان فيزيکي وجود دارند که قائل به تعبير نيستند. از طرفي آيا موافقيد که مباني متافيزيکي علم در واقع مباني فلسفي هستند و ريشه آن باز هم در واقعيت است و با مباني ديني يا به تعبير شما متافيزيک ديني در تعارض هستند؟
خير. هيچ فرقي ندارند و کاملا از همان نوع اند. مباني متافيزيکي علم به توضيح نياز دارند، مثلا اينکه چرا طبيعت قابل شناخت است و چرا نتايج تجارب تکرار پذير است و چرا علم داراي اصول ثابت است. ما پاسخ اين سوالات را مي توانيم در سطح بالاتري، يعني در دين، بيابيم.

شما اين سطح بالاتر را دين مي دانيد؟ يعني دين به چرايي درباره اين مباني متافيزيکي پاسخ مي گويد؟
بله کاملا همين طور است. مساله اي كه يکي از فيلسوفان خداپرست انگليسي مطرح مي كند اين است که چرا ما مي توانيم طبيعت را بشناسيم؟ چرا رياضيات، که مخلوق ذهن ماست، مي تواند طبيعت را توضيح دهد؟ چرا ذهن ما قادر است طبيعت بيرون از خودش را بشناسد؟ او پاسخ مي دهد که همان کسي که ذهن ما را ساخته طبيعت را نيز ساخته و هم اوست كه اين ارتباط را برقرار کرده است. اگر کسي امروز بخواهد در مورد رابطه علم و دين از مناقشه پرهيز كند، حداکثر مي تواند لاادري گرا باشد و در واقع با ابزار علم امروز کسي نمي تواند منطقاً دين را نفي كند. مثلا دانشمندان ممكن است در حوزه اي مثل کيهان شناسي به مشکلي برخورند و ببينند که يک مسأله داراي چند پاسخ است؛ اگرآنها قرار باشد يک کار حداقلي انجام دهند، فقط جوابي را که به کارشان مي آيد انتخاب مي کنند ،در حاليکه اگر کمي فراتر روند مي بينند كه ممکن است پاسخ هاي ديگر براي دنياهاي ديگر مناسب باشند. به مثال شما بر مي گردم از کوانتوم سخن گفتيد. وقتي که کوانتوم پديد آمد و دانشمندان نتوانستند علل حوادث کوانتومي را پيش بيني کنند، اينشتين به آنها گفت که نيافتن علل توسط آنها دليل بر نبودن علل نيست. كمي پس از آن تئوري علّي کوانتوم توسط بوهم ارائه شد.
اتفاقا مي خواستم به اينشتين به عنوان يکي از بزرگترين دانشمنداني اشاره کنم که به نظر مي رسد در مواقعي در طول حياتش واکنش هاي عجيبي نسبت به برخي از مسائل علمي داشته است. براي مثال واکنش او نسبت به نظريه مکانيکي کوانتوم که به جديت با آن روبرو نشد يا معروف تر از آن قضيه گودل است که ظاهرا آن را هم آنقدرها جدي نگرفت؟ در حاليکه انتظار مي رود كه دانشمند به گونه ديگري عمل کند! 
بله اينشتين به قضيه گودل توجه نداشت. البته کلا فيزيکدانان به آن توجه نداشتند. من مطالب مربوط به قضيه گودل را پيگيري کرده ام. اين قضيه از حدود دهه 1970 به فيزيک وارد شد و فيزيکدانان كم كم به آن توجه كردند. در واقع «هيلبرت»، كه از مهمترين رياضيدان آن عصربود، در پي اين بود که تمام رياضيات را به يك بخش خاص تقليل دهد. گودل در همان محيط قضيه اش را ارائه نمود و طرح هيلبرت را نابود کرد. فيزيکدانان تا دهه 1970 به اين مسأله توجه نکردند. با وجود اين، «هاوکينگ» طي يك سخنراني در 1980 اعلام كرد که ما تا بيست سال ديگر تئوري نهايي را براي فيزيک خواهيم ديد. اما وقتي در سال1997 از او پرسيدند كه به پايان قرن نزديك هستيم ، پس کي اين تئوري نهايي ارائه مي شود، پاسخ داد كه هنوز بر سر حرفش هست، اما بيست سال را از حالا حساب كنند.ولي او درسال 2004 درطي سخنراني هاي متعددي گفت که قضيه گودل به خوبي نشان مي دهد كه ما هيچ وقت به آخر فيزيک و آخر رياضيات نخواهيم رسيد. به طور خلاصه ، فيزيکدانان درجه يک اطلاعي از قضيه گودل نداشتند و عمدتاً در دهه اخير است که به سراغ آن رفته اند.

اما پرسش من به قوت خودش باقي است زيرا برخي بر اين نظرند که رفتار اينشتين در مقابل نظريه مکانيکي کوانتوم از نوعي پيش داوري يا برخورد متعصبانه و غير علمي ناشي مي شده است؟
خير اينچنين نيست، زيرا اينشتين استدلال آن ها را کافي نمي دانست. در چند سال اخير کتاب هايي نگاشته شده است که اتفاقا حق را به اينشتين داده اند و مي گويند که بور و هايزنبرگ و همكاران آنها سخنان اينشتين را خوب نفهميدند يا به خاطر پيروزي گروهشان در مقالاتشان سخناني گفتند که با سخنان شان در جلسات خصوصي کاملا متفاوت بود. اينشتين تابع استدلال بود و استدلال كپنهاگيان در مورد طرد عليت را كافي نمي دانست. ارائه يك نظريه كوانتوم علّي در1952 توسط بوهم تاييدي بر نظريه اينشتين بود. اينشتين درطي مقاله اي در1935 ادعا كرد كه  نظريه كوانتوم ناقص است. پژوهش هاي سي سال اخير در حوزه کوانتوم  و براه افتادن حوزه پر رونق اطلاعات كوانتمي وامدار اين مقاله اينشتين است.

به نظر شما براي رسيدن به علمي که فارغ از هر گونه قضاوت ها و پيش داوري هاي ديني و غير ديني باشد،آيا نمي توان به گونه اي عمل کرد که دانشمندان فقط نتايج حاصل از آزمايشهايشان را ارائه دهند؟
آنچه شما گفتيد مطلوب است اما عملي و امکان پذير نيست. زيرا انسان کنجکاو است و دوست دارد که در همه جا متناسب با يافته ها يش به نتايج عام برسد. البته به نظر من وجود اين تعارضات برکت خيز بوده است ، زيرا علم از وجود همين تعارضات وتضارب آراء است كه ثمر بخش مي شود. اگر اين تضارب آراء نبود اين اتفاق نمي افتاد که بسياري از طرفداران نظريه کوانتوم بعدها نظرشان را به نفع عليت تغيير دهند. اگر نوشته هاي «ديراک» ، يکي از مهمترين افراد نظريه کوانتوم، در دهه هفتاد را بخوانيد، اين مطلب برايتان جا مي افتد. او با توجه به رونق نظريه استاندارد كوانتوم مي گويد:اگر قرار است به سر جلسه امتحان برويد، همان حرف ها را بزنيد، اما بعد از آن در اگر در خلوت با خود فکر کنيد وزن نظر اينشتين را احساس مي کنيد.

از هايزنبرگ سخن گفتيد، در همين رابطه و متناسب با موضوع بحث مان، به نظر شما طرفداران علّيت چگونه بين اصل عدم قطعيت هايزنبرگ و اصل علّيت آشتي و سازگاري برقرار مي کردند؟
رابطه رياضي عدم قطعيت هايزنبرگ مي گويد: ما نمي توانيم همزمان مکان و سرعت الکترون را با دقت ارزيابي کنيم. اگر مکانش را با دقت ارزيابي کنيم سرعتش نامعين خواهد بود و برعکس. در حاليکه وقتي فيزيک نيوتني را دنبال مي کنيد، در آن آمده که براي يافتن مسير يک ذره، بايد مکان و سرعتش را دقيقاً بدانيد آنوقت خواهيد توانست بگوييد که در فلان دقيقه در کجا و با چه سرعتي خواهد بود. وقتي طبق رابطه هايزنبرگ شما نمي توانيد مکان و سرعت را همزمان بدهيد، در نتيجه نمي توانيد آينده را با دقت پيش  بيني کنيد. البته اين مسأله کاملا با اين فرق مي کند که اين دو همزمان به طور دقيق وجود ندارند. درهمان دوران بسياري از فيلسوفان و دانشمندان به هايزنبرگ گفتند که شما از يک موضع معرفت شناسانه به يک موضع هستي شناسانه جهش مي کنيد، يعني "من نمي دانم" با اين که اساسا "نيست" کاملا فرق دارد. در دهه پنجاه نظريه «بوهم» به تمام مسائل مربوط به کوانتوم پاسخ داد. من در سال 1987 از يکي از فيزيکدانان فيلسوف درجه اول جهان پرسيدم: چرا شما نظريه بوهم را نمي پذيريد؟ او پاسخ داد كه با سليقه اش جور در نمي آيد. همانطور که مي بينيد او پاسخ فيزيکي به من نداد. دليل اين گونه پذيرش ها يا عدم پذيرش ها در پيش فرض هاي متافيزيکي است.

من در جايي تعبيري از شما ديدم که گفته بوديد در واقع نظريه مکانيکي کوانتوم مربوط به سطح رويين وقايع است و اين نشان مي دهد که کوانتوم به سطح زيرين پديده ها دست نمي يابد. سخن شما اين مسأله را به ذهن من متبادر کرد که گويي شما از نظريه خداوند رخنه پوش استفاده کرده ايد که مدافعان دين در دفاع از آن مطرح مي کنند وشما نيز اين محدوديت فعلي علمي را با نظريه خداوند رخنه پوش توجيه کرده ايد؟
من رخنه پوشي نکردم،و در ضمن در اين سطوح ما خدا را به ميان نمي کشيم. برخي از مسيحيان گفته اند جايي که عدم تعين در مورد الکترون وجود دارد، خدا دخالت مي كند. اما ما در اين سطوح از خدا سخن نمي گوييم، زيرا خداوند گر چه علت العلل است ولي امور را از مجراي خاص انجام مي دهد. از طرف ديگر سطح زيرين بسيار در فيزيک متداول است. اگر به سال 1900 بر گرديد، ملاحظه مي کنيد كه حداکثر چيزي که در مورد اتم مي دانستند هسته اتم و الكترون بود. اما بعدها سطح زيريني را کشف كردند که در آن هسته خود از تعدادي پروتون و نوترون ساخته شده است. در شصت سال اخير سطح ديگري را يافته اند که خود پروتون و نوترون از کوارکها تشکيل شده اند و جالب اين است که نمي توانند کوارک را به طور مستقيم و تجربي ببينند و بنابراين نظريه اي ساخته اند که چرا نمي شود کوارک را مشاهده کرد. پس ما نه با تجربه بلکه به طور نظري از کوارک سخن مي گوييم ، زيرا توان توضيحي زيادي در آن مي بينيم. 
پرسشي که مي خواهم اکنون و در ادامه بحث مان طرح کنم مربوط به رابطه گزاره هاي ديني و علمي است. به نظر شما آيا مي توان با علم درباره گزاره هاي ديني قضاوت کرد و يا با دين درباره گزاره هاي علمي قضاوت کرد و صحت هر يک را با ديگري سنجيد؟
دو نوع گزاره علمي وجود دارد. گاه گزارهاي معمولي هستند که در مورد پديده اي گزارش مي دهند ، مثلا اگر شما سيمي را حرارت دهيد، منبسط مي شود. در مورد اين دسته از گزاره ها دين اصلا وارد نمي شود. سطح ديگري از گزاره ها داريم که سطح کلان  و جمع بندي و نتيجه گيري هاي عام است. در آنجا جهان بيني ديني مي تواند وارد شود و معيار گزينش ها قرار گيرد.

در رابطه با پرسشي که اکنون طرح کردم مثالي از يکي از طرفداران انديشه جاودان خرد يا سنت گرايي مي آورم که با دين به سراغ سنجش و قضاوت درباره صحت گزاره هاي علمي و در نهايت مردود شمردن گزاره هاي علمي مي رود. دسته اي از آن ها سر ناسازگاري عجيبي با science و علوم تجربي و جزيي دارند تا جايي که آن را گمراه کننده براي بشر بر مي شمارند. يکي از آن ها در اثرش که در سال 1385 در ايران چاپ شد به مقايسه آيه 119سوره نساء با مهندسي ژنتيک مي رود و چنين نتيجه مي گيرد که اين شاخه علمي گمراه کننده بشر است و در نتيجه گيري کلي اش علم امروزي را در جريان کلي دوري از خدا ارزيابي مي کند. نظر شما نسبت با اين رويارويي علم و دين چيست؟
مطمئنا اين نحوه برخورد بسيار تند روي و نا مطلوب است.درباره علم جديد، که همراه با لايه هاي بسياري از متافيزيک است، در وهله اول بايد تشخيص دهيم که چه بخشي از آن علمي و چه بخشي از آن متافيزيکي است، زيرا اين دو بسيار با هم آغشته شده اند. عده اي از سنت گرايان در کشور ما بر اين نظرند که روز از نو و روزي از نو، يعني بايد کلا از دين شروع کنيم و هيچ کاري به علم روز نداشته باشيم. من به دلايل متعدد  با اين کار مخالفم. نظر من اين است که ما بايد همان کاري را بکنيم که بزرگان ما با علم يوناني کردند. آنها تمام ابعاد فرهنگ يوناني را دربست نپذيرفتند بلکه آن ها را در جهان بيني خودشان جاي دادند. اما سنت گرايان دو گروه اند. گروهي مانند  جناب دکتر نصر اصلا اينگونه سخن نمي گويند و گروه دوم که بسيارند- و درايران، مصر و کشورهاي ديگري هم هستند- سخنشان اين است که بايد هر چيزي ازعلم روز را با حديث و قرآن تطبيق بدهيم. من با اين ديدگاه کاملا مخالفم، و دليلش هم اين است که علم روز بسيار متغير است. از طرف ديگر، اگر علم تحت جهان بيني مادي پيش برود، معلوم نيست كه بر سر بشر جه بيايد. فيزيکدان مشهور درجه اولي مثل «دايسون» ،كه يك فرد ديني هم نيست، مي گويد : اميدوارم علم آينده به گونه اي پيش نرود که بخواهد براي اغنياء اسباب بازي بسازد. واقعيت قضيه اين است که علم اکنون در دست قدرتمندان است وبا سوء استفاده از آن خرابکاري هاي  بسياري پديد مي آيد.جهان بيني ديني مي تواند جلوي اين سوء استفاده ها را بگيرد.
به مسأله بسيار مهمي اشاره کرديد که اتفاقا در رأس دغدغه هاي من نيز بود و آن رابطه علم با قدرت است. همانطور که اگر علم در دست اغنيا و در راه رسيدن آنها به اهداف خودشان باشد مي تواند خرابکاري به بار آورد، به همين معنا اگر علم در دست افراطيان دين مدار نيز باشد  مي تواند فاجعه بيافريند. زيرا آن گاه که علم و قدرت در خدمت برداشت افراطي از دين قرار مي گيرد، نه تنها مي تواند به کل جهان آسيب هاي جدي وارد کند بلکه با خواسته هاي خود دين نيز در تعارض خواهد بود. نظر شما چيست؟
شکي نيست و اين هم مي تواند واقع شود. مثال معروفش مارکسيسم است. زيرا مارکسيسم نقش دين را بازي مي کرد و حتي در مواردي رسما جلوي علم را گرفت، مثل کاري که استالين با ژنتيک کرد.همچنين تعبير کپنهاگي نظريه کوانتوم تا دهه شصت نمي توانست وارد روسيه شود. به نظر من مهم اين است که چه دين مداران و چه علمايي که تمايل ديني ندارند بايد احساس مسئوليت کنند. اين که علم در اختيار قدرتمندان قرار گرفته است تا حد زيادي دليلش اين است که علما به اندازه كافي احساس مسئوليت نکرده اند. من علماي بسياري را مي شناسم که وقتي ديدند علم شان درجهت نابودي بشر است آن را کنار گذاشتند. چند سال پيش نامه اي به بوش ديدم که عده اي از برندگان جايزه نوبل شديدا او را از به کار بردن وسايل تخريبي برحذر داشته بودند . اگر يك دين يا انديشه سياسي بخواهد مطلق گرا باشد و جايي براي عقلانيت باز نگذارد، آن به نتايج مخرب منتهي مي شود. اگر در محيطي عقلانيت کنار گذاشته شده زور حاکم شود- فرقي نمي کند که اين سيستم ديني يا غير ديني باشد- آن محكوم به زوال خواهد بود. قرآن مرتب به ما تأکيد مي کند که نگوييد اجداد ما چنين و چنان گفتند بلکه خود تحقيق كنيد. اگر عقل جمعي در کار باشد ، همواره خطا کمتر اتفاق مي افتد.  به نظر من بهترين کار پيروي از اين آيه قرآن است که مي گويد،«به آنان بشارت بده که اقوال را مي شنوند واز بهترين آن ها پيروي مي کنند» .بنابراين بايد تابع استدلال باشيم .
نظر شما در مورد آيات ابتدايي سوره بقره که مومنان با ايمان آوردن شان به غيب وصف مي شوند که گويي رابطه اي با استدلال ندارد. به نظر شما بين آياتي به اين شکل و آياتي که تعقل کردن و سير آفاق و انفس را توصيه مي کنند چگونه بايد به معناي آن و هماهنگي ميان شان دست يافت؟
در اين آيات نکته بسيار مهمي نهفته است و من از آن دفاع مي کنم. هيچ دليل منطقي نداريم كه بگوييم: عالم فقط شامل همان چيزي هايي است که ما مي بينيم و لا غير. اتفاقا اگر علوم جديد نکته مهمي به ما ياد داده باشد، اين مسأله است که چيزهايي وجود دارد که ممكن است ما نتوانيم آن ها را بشناسيم (براي مدت موقت يا براي هميشه). الان در فيزيک مي گويند 20 درصد عالم ماده تاريک است يعني از نوعي است كه من اکنون آن را نمي شناسم ولي وجودش را استنتاج مي کنم. با هيچ علمي نمي توان ثابت کرد که همه آنچه را كه در جهان وجود دارد مي توان شناخت و به حواس ارجاع داد. مثلا گوش ما حدود مشخصي از فرکانس ها را مي شنود و بالاتر يا پايين تر از آنها را نمي شنود، در حاليکه برخي از حيوانات فركانس هاي بالاتر يا پايين ترآن را مي شنوند. يعني اين فرکانس ها براي شما غيب است و اين که براي شما غيب است دليل بر نبودن آن نيست.البته غيب مي تواند مادي ويا غير مادي باشد و هيچوقت علم نمي تواند ثابت كند كه غير مادي وجود ندارد. يؤمنون بالغيب به اين معني است.
اگر گفته شود برخي از احساسات که ما به دليل نداشتن دلايل کافي براي توجيهشان حمل بر ايمان مي کنيم و وقتي ظاهرا به بن بستي برمي خوريم آن را نقطه آغاز ايمان تعبير مي کنيم، اين مسأله فقط يک احساس است و لزوما ما به ازايي ندارد؛ چگونه بايد آن را پاسخ داد؟ شاهد براي اين مدعا نيز مي توان از نظريه شبه علم «ذهن دو جايگاهي»  بهره جست که «جوليان جينز» آن را مطرح کرده است.
اينكه ما به دليل نداشتن دلايل كافي براي بعضي احساسات يا به دليل بر خورد با بن بست ها سراغ ايمان مي رويم گاهي درست است ولي همواره صحيح نيست. گاهي ما چيزي را به نحو ايماني قبول مي كنيم زيرا آن را در توضيح قضايا بسيار توانمند مي بينيم. اينشتين و پلانك به وجود جهان عيني خارج از ذهن ايمان داشتند و بدون آن فعاليت علمي را قابل توجيه نمي دانستند والبته آنرا نه قابل استنتاج از علم مي دانستند ونه شبه علم فرض مي كردند .يكي از دلايل توسل به ايده شبه علم فرار از متافيزيك است. هيچ گاه در را نبنديد. علل در آنچه ما مي فهميم خلاصه نمي شود. مي توان گفت ما فعلا تا اين حد مي دانيم. نفي بسيار مشکل تر از نمي دانم است زيرا در نفي ما مي گوييم که هيچ چيز وجود ندارد ولي در نمي دانم اين مستتر است که شايد هم باشد ولي من نمي دانم.

در مکالمه معروف «راسل» و «کاپلستون» که قسمتي از بحث بر سر ايمان بوده است؛ کاپلستون از راسل مي پرسد که اگر از دنيا رفتي و خدايي وجود داشت آن وقت چه؟ راسل پاسخ مي دهد که مي گويم شواهد من براي اثبات وجود خدا کافي نبود. نظر شما در مورد اين واکنش راسل چيست؟ آيا برخورد راسل را نوعي ايمان تلقي مي کنيد؟
مي تواند نوعي از ايمان باشد.او به غير ماده ايمان نداشت و تنها براي علم پوزيتيويستي شان قايل بود. ولي در انديشه راسل تجاوز ازادعاهايش ديده مي شود. در زمان جنگ دوم جهاني، قرار شد در آمريکا يك ميزگرد تلويزيوني با حضور برتراند راسل شکل بگيرد. به سراغ «ادلر» فيلسوف مشهور آمريکايي رفتند تا در اين ميزگرد حضور يابد. او گفت تنها به يك شرط حاضراست با راسل گفتگو كند و آن اين است که راسل در مورد چيزي يك موضع قاطع بگيرد. راسل اين موضع را پذيرفت كه : علم براي زندگي خوب و جامعه خوب كافي است. درآن ميز گرد،راسل با اين شروع كرد كه علم براي زندگي و جامعه خوب است ولي اين را هم گفت كه علم نمي تواند در باره خوب يا بد چيزي بگويد.سؤالات ارزشي فقط با احساسات قابل جوابگويي هستند. در آن زمان راسل عليه هيتلر موضع گيري كرده بود و كار آلمانها را نا درست قلمداد كرده بود. .اينجا بود كه ادلر از راسل پرسيد او با چه معياري درستي قضاوت خود و نا درستي قضاوت هيتلر را سنجيده است؟ يا بايد راسل تسليم نسبيت گرايي شود و يا قبول كند كه دانشي جز علم پوزيتيويستي وجود دارد.. البته راسل فقط حاضر بود كه به ذهن گرايي خويش اكتفا كند. اين نشان مي دهد که  راسل همواره به ملزومات سخنانش آگاه ويا بدانها متعهد نبوده است .

عده اي بر اين نظرند که مرحله خلط مباحث علمي و ديني زماني اتفاق مي افتد که وقتي ما به چيزي مي رسيم که گويا فعلا قادر به شناخت آن نيستيم مثل ماده تاريک، از آن يک گزاره ايجابي را نتيجه مي گيريم و مي گوييم اگر اين را نمي توانيم بشناسم پس به آن معني است که خدايي وجود دارد. به نظر شما چرا ما چنين گزاره ايجابي را استخراج مي کنيم؟
خير ما چنين کاري نمي کنيم ،چون هيچ گاه در علم توقفي وجود ندارد. من در اين موضع بر اين نظرم که ما تا زماني که توان بشر ايجاب مي کند بايد براي شناخت جهان تلاش كند. از قرآن هم مي توان اين را استنباط كرد. ما نظريه کوانتوم را به عنوان يک نظريه حاکم قبول کرده ايم زيرا قادر است بسياري از مسائل را شرح دهد، اما نبايد اين امكان بسيار قوي را فراموش كرد كه ممكن است اين نظريه در جايي متوقف شود و نظريه جامع تري وارد شود . الان ما به خاطر توضيح بعضي امور در كيهان شناسي ماده تاريك (ناشناخته) را وارد مي كنيم. ممكن است نظريه اي پيدا شود كه نيازمند به ماده تاريك نباشد.ما نبايد هيچوقت تفحص تجربي-نظري را متوقف كنيم وبه خداي رخنه پوش متوسل شويم.

مسأله ديگري که پيش مي آيد اين است که برخي بر اين نظرند که ما مي توانيم وقتي به مرزهاي دانش و مسائل غيرقابل توضيح ولو به طور موقتي مي رسيم، به جاي رفتن به سراغ دين به سراغ سيستم هاي ديگري برويم که در عين حال که نتيجه شان با دين يکي است ولي نيازي به اثبات مابه ازاي خارجي آن ندارد. مثلا براي ساختن جامعه اي اخلاق مدار به سراغ اخلاق کانتي برويم و اجازه دهيم علم روند پيش رفت خود را ادامه دهد. آيا مي توان مسأله را اينگونه ارزيابي کرد؟
اخلاق کانتي به نظر من ناقص است؛ زيرا کانت بر مبنايي به متافيزيکش رسيد که اگر علم آن روزمتفاوت بود ودر وضعيتي شبيه علم امروز مي بوديم، به آن نتايج نمي رسيد. قطعي تلقي كردن مكانيك نيوتني وهندسه اقليدسي كانت را به آن نتايج رساند،وبراي توضيح اخلاق از راه ديگري وارد شد، وبين حكمت نظري و حكمت عملي تفكيك اساسي قايل شد. من اين دو گانگي سيستم كانتي را نمي پسندم. به علاوه اخلاق كانتي غرب را به جامعه ايده آل نرسانده و بلكه از آن دور كرده است.

اما به نظر مي رسد عمل کردن به اخلاق کانتي بسيار دشوارتر از عمل کردن به اخلاقي است که از مجراي اديان مي رسد. زيرا در اخلاق کانتي فرد در ازاي پاداش يا براي دوري از مجازات کاري نمي کند.
درست است . به علاوه پشتوانه نظري اخلاق ديني محكمتر است. ضمناً وقتي كانت  دو جزيره كاملا مستقل از هم مي سازد (يعني اخلاق و فلسفه نظري)، باعث غير قابل فهم شدن بسياري از امور مي شود. به نظر من ، ما به سيستمي مثل دين نياز داريم که همه چيز را در ارتباط با يکديگر وصف کند.

از اينجا مي خواهم وارد بحث علم ديني بشوم. شما امکان تحقق «علم ديني» را به آن معنا که نزد آقاي دکتر نصر است تا اندازه جدي مي دانيد؟
قسمتي از سخنان ايشان تحريف شده است که من با آن کاري ندارم. بنده تعدادي پرسش نوشتم و براي بسياري از بزرگان عالم فرستادم و جناب دکتر نصر هم يکي از آن ها بودند. يکي از پرسش ها اين بود که آيا علم ديني ممکن است يا خير؟ همه آن هايي که به من جواب مثبت دادند بر اين نظر بودند که وجود علم ديني به متافيزيک قضيه بر مي گردد. نظرجناب دكتر نصر نيز همين بود. من اين کتاب پرسش و پاسخ را جمع بندي کردم و به انگليسي چاپ کردم.

برخي از مردم شناسان بر اين نظرند که دين کاملا يک امر فرهنگي است. اگر اين چنين باشد تکليف «علم ديني» چه مي شود؟
من با اين امر کاملا مخالفم. من اخيرا در کنفرانسي در ادينبورگ شرکت داشتم و مقاله اي  با عنوان «دين طبيعي»ارائه دادم که بيانگر ديدگاه اسلام بود و به همين دليل مروري بر منابع کردم . بعضي از محققين، نظير اشميت آلماني در كتاب  "منشا و رشد دين"  (1971) ، نشان داده اند که اديان توحيدي قديمترين اديان در سراسر دنيا ،حتي  بعضي ازدور افتاده ترين نقاط آن، بوده اند( مناطقي نظيرآمريكاي شمالي، آفريقا، چين،و استراليا ).
پس نظر آنها کاملا در تضاد با اين نظريه است که ابتدا اديان چند خدايي در سراسر جهان وجود داشته است و سپس به اديان تک خدايي و توحيدي رسيديم؟
بله. اگر هم کسي با اين مسأله مخالف است به سراغ مطالعه كتاب اين محقق آلماني و ساير آثاري كه در اين زمينه نوشته شده است، برود و ادله آنها را مستدلاً زير سؤال ببرد.

به همين مناسبت به نظر شما چه رابطه اي ميان طراحي هوشمندانه «intelligent design» با خداوند خالق مد نظر اديان توحيدي وجود دارد؟
بايد توجه کنيم که در اينجا دو نکته باهم خلط شده است. طرفداران «intelligent design» مي گويند که جهان طراحي دارد، ولي دو نکته باعث شده است که اين افراد لطمه ببينند. اول اينکه اين افراد در مقابل تئوري «evolution» ايستاده اند و اين تئوري همانطور که مي دانيد کلا طراحي جهان را نفي مي کند ولي ضمناً حاكم است واين باعث شده است که طرفداران نظريه  طراحي هوشمندانه جهان از رده خارج شوند. دوم اينکه بعضي از اين افراد مي گويند جهان در شش روز خلق شده است كه براي غالب عالمان فعلي پذيرفتني نيست. اما ما براي اين مسأله دليلي نداريم و از کتاب هاي مقدس هم چنين چيزي استنباط نمي شود که شش دوره را به شش روز تعبير کنيم. از طرف ديگر بعضي از طرفداران طراحي هوشمندانه جهان  برخي از کشفيات علمي را که با نظريه تکامل نمي خواند چنين تعبير کردند که در آن ها طراحي هوشمندي وجود دارد وكار اينها به عنوان  استفاده از خداي رخنه پوش تلقي شد. اما «intelligent design» يا «ID» با تعابير فوق با نظريه اي که براي جهان طراحي هوشمندانه قايل است، خلط شده است. آن چه اديان توحيدي مي گويند اين است که نه بخشي از جهان بلکه کل جهان داراي طراحي هوشمندانه است. «آنتوني فلو»،كه مشهورترين فيلسوف ضد خدا بود، در سال 2004 نظرش را تغيير داد و به طراحي هشمندانه جهان قايل شد.

نکته اي درباره فلو گفتيد و آن اينکه او در اواخر عمرش نظرش را تغيير داد و براهيني براي اثبات وجود خدا آورد. برخي بر اين نظرند که دانشمندان و انديشمنداني که پس از سالها تحقيق و ممارست به يکباره نظرشان را در اعتقاداتشان تغيير مي دهند و ايمان مي آورند دو گروه اند. دسته نخست کساني است که واقعا به کشفيات، استدلالها و براهين نويني دست يافته اند که تا پيش از اين آن ها را نمي شناختند. اما گروه دوم کساني هستند که در پايان عمر به دليل نزديک شدن به مرگ دچار حالات رواني شده و در نتيجه نور ايمان به يکباره در دلشان روشن شده است. شما در اين باره چه نظري داريد؟
من اصلا نظردوم را قبول ندارم. زيرا من با بسياري از اين افراد درجه اول که در حدود پنجاه سالگي به خدا برگشته اند شخصا صحبت کرده ام. آن ها مي گويند که کل جهان را نمي توان با فيزيک درک کرد؛ شادي ها، خوشي ها، ارزش ها را نمي توان با فيزيک درک کرد.حتي يكي از آنها ( الن سانديج كيهان شناس)مي گفت كه حاضر نيست با پوچ گرايي و بي هدف تلقي كردن جهان زندگي كند.

باز اين مناقشه پيش مي آيد که مي توان گفت تمام اين ها امور حالات انساني اند.
اصلا دليلي ندارد که بگوييم انساني است. چرا مي خواهيم با توهمي فرض كردن دغدغه هاي اساسي انسان صورت مسايل را پاك كنيم؟ چرا براي فرار از ايده خدا حاضريم براحتي عظمت جهان را نفي كنيم ؟ آيا همه تلاشهاي علمي براي ارضاء حالات نفساني انسانها است؟
نمي توان گفت که تمام اين مناقاشات از نوعي سوء تفاهمات زباني سرچشمه مي گيرد؟
خير. شما داريد به زبان ارزش بيش از حد مي دهيد. اين گونه برخورد ها عافيت طلبي است. اگر اين گونه باشد چرا براي همه چيز در تلاشيم. اگر چيزي مثل يك ذره بنيادي حاصل سوء تفاهمات زباني است، چرا تا بدين پايه براي شناخت و كشف آن  هزينه مي شود؟ کاري که ويتگنشتاين کرد انتخاب آسان ترين راه بود.

با توجه به اينکه شما نه تنها هيچ ناسازگاري ميان علم و دين در سطح کلان لحاظ نکرديد و از طرفي علم را نوعي فعاليت ديني تلقي کرديد، براي حسن ختام مصاحبه و همچنين جمع بندي آن مي خواهم مطلبي از شما درباره «علم ديني» نقل کنم که در جايي خواندم و برايم منشأ سوء تفاهماتي شد. شما چنين گفته بوديد : «وقتي صحبت از اسلامي کردن علم مي شود، منظور اين است که از چيزهايي که از خارج از علم به آن افزوده مي شود غفلت نشود و کليت قضايا در چهارچوب جهان بيني اسلامي ديده شود. اگر پژوهشگر با اين چهارچوب آشنا شد مهم نيست که فيزيک مطالعه کند يا روان شناسي، او مي تواند بفهمد که چه چيزهايي با اين چهارچوب نمي خواند.» و «منظور از علم ديني قرار دادن قضايا در يک متن متافيزيکي ديني است.» اين جمله شما آيا اين امر را به ذهن متبادر نمي کند که در علم اسلامي بايد فقط آن چه که به نفع جهان بيني مورد نظر است اخذ شود و در مورد ما بقي کشفيات علمي اگر آن ها  با چهارچوب ديني در تعارض بود آن ها را پنهان مي کنيم و به کناري مي نهيم؟
خير اصلا من چنين منظوري نداشتم. من مي گويم اگر قرار باشد کسي در حوزه اي مثل فيزيک يا روانشناسي مطالعه کند و انتخاب کند که نگرش ديني داشته باشد بايد مطالعه اش با مسلمات متافيزيک ديني بخواند. به مکاتب متعددي که در اسلام وجود دارد( مانند حنفي، شافعي...) بنگريد. آنها در مورد موضوعاتي مثل غايت مداري، وجود خداي يگانه و ... اختلاف نظري ندارند. اينها مسلمات جهان بيني اسلامي را تشكيل مي دهند. جهان بيني آن عينکي است که افراد با آن وقايع را مي بينند .ممکن است کسي متوجه نشود که چهارچوبش چيست. اما عالم بايد به جهان بيني خودش اشراف داشته باشد. حال عالمي که آگاهانه جهان بيني ديني را انتخاب کرده است، هرگاه به مشکلي با نتايج علمي برخورد بلا فاصله دست از جهان بيني خود بر نمي دارد، زيرا علم در حال پيشرفت است و نتايج علمي در حالت كلي قطعي نيستند. اما عالم ديني در عين حال بايد بتواند با استدلال افراد را قانع کند، زيرا کارعلمي نه بر مبناي زور بلکه بر مبناي استدلال پيش مي رود.
 
براي آخرين پرسش، تا امروز در غرب ميان دانشمندان و فيلسوفان به طور کلي چه رابطه اي ميان علم و دين برقرار است؟ آيا اين رابطه بيشتر سخن از تعارض و تضاد ميان اين دو مي گويد يا در جمع بندي نهايي اش بيشتر بر توافق و سازگاري پافشاري مي کند؟
ما آمار داريم که در سطح جهان ، در بسياي از كشور ها، اکثريت نسبي دانشمندان به دين اعتقادي ندارند. آنان اکثرا منکر خدا هستند و به هيچ ديني اعتقاد ندارند. بقيه دانشمندان بر اين نظرند که دين و علم سازگارند. من خودم با 62 نفر از دانشمندان  خدا باورجهان مصاحبه کردم- 17 نفر مسلمان و 45 نفر مسيحي ، از روسيه تا آمريکا- اكثريت قريب به اتفاق آنان به هماهنگي ميان علم و دين معتقد بودند وتنها يکي دو نفراز آن ها مي گفتند که اين ها دو حوزه مستقل اند.

 

 

علم و دين

PDF چاپ نامه الکترونیک

علم و دين

 مايکل استنمارک
 ترجمه سيد مهدي حسيني اسفيدواجاني
 دکتراي روابط بين الملل

 رابطه علم و دين يکي از بحثهايي است که با پيشرفت علوم تجربي اکثر متفکران ديني و دانشمندان را به نحوي به خود مشغول داشته است. هر زمان فرضيه هاي متعددي در علوم گوناگون تجربي مطرح مي شود و پس از مدتي فرضيه هاي جديدتري آن را کنار مي زند و يا بعضاً خود را به صورت قانون بر اريکه مقبوليت عام مي نشاند. اما در دين چنين وضعيتي حاکم نيست. پيامبران اديان وحياني همه براي اجراي دستورهاي يک منبع متعالي برخاسته اند. علم را پيامبري نيست و هر لحظه بشر در انتظار فرضيه ها و مکشوفات جديدي بسر مي برد. در مقاله حاضر نويسنده که استاد دانشگاه اوپسالاي سوئد است ديدگاههاي مختلفي که در زمينه رابطه علم و دين وجود دارد و همچنين چالشهايي را که علم و دين با آن روبرو هستند مورد بحث قرار مي دهد.
 يکي از مسايلي که فلسفه دين با آن سر و کار دارد رابطه ميان علم و دين است. به چه طريقي بايد رابطه ميان دو دستاورد بسيار مؤثر فرهنگ بشري را بفهميم؟
 فلاسفه مدتهاي متمادي به اين موضوع علاقه نشان داده اند اما اين بحث در درون عرصه وسيع دانشگاهي به وقوع پيوسته که در طول چند دهه گذشته شديداً دچار تغييرات شده است. موضوعي که زماني يک بحث تخصصي ميان تعداد قليلي از محققان بشمار مي رفت اکنون به موضوعي براي محققان رشته هاي مختلف دانشگاهي تبديل شده است. علاوه بر آن اين بحث بين عامه مردم نيز شيوع پيدا کرد در حالي که در دهه هاي 1970 و 1980 غير قابل تصور بود. حجم عظيمي از کتب و مقالات و کنفرانسها درباره علم و دين، دوره هاي آموزشي علم و دين که در برنامه هاي درسي گنجانده شد و تعدادي مراکز (از قبيل مرکز علم و دين زايگون1 و مرکز ايان رمزي2 ) و انجمنها (از قبيل انجمن اروپايي مطالعه علم و الهيات3 و انجمن بين المللي علم و دين 4 ) نيز به منصه  ظهور رسيد.  مجله هاي جديدي نيز که بطور خاص به رويارويي علم و دين مي پردازند منتشر شده است مانند «زايگون: مجله دين و علم»5 و «علم و الهيات»6 و تارنماهاي اينترنتي از قبيل «متانکسوس»7 و «کاونتر بلنس»8 ايجاد گرديدند. جاي شگفتي است که فلاسفه در اين مطالعه بين رشته اي نوظهور در زمينه علم و دين نقش کمتري ايفا نموده اند و در عوض متکلمان و دانشمندان طبيعي در آن نقش برتر را ايفا کرده اند. با وجود اين، بحث علم و دين پرسشهاي فلسفي جالبي را پيش مي کشد. 
رابطه علم و دين
 قطعاً يکي از مسايل جالب اين است که چگونه علم و دين مي توانند با هم ارتباط داشته باشند. چگونه مي توانيم به نحوي واضح و بي غرض راههاي احتمالي عمده ارتباط علم و دين را مشخص نماييم؟
 يک احتمال اين است که ادعا کنيم علم و دين رقيب يکديگر هستند و در يک ميدان با هم رقابت مي کنند و در پايان نيز يک نفر از اين ميدان پيروز بيرون مي آيد. هم فلاسفه و هم دانشمندان به دفاع از اين «ديدگاه تعارض نگر»9 پرداخته اند. جان ورال بر اين باور است که: «علم و دين در کشمکش و تعارضي آشتي ناپذير بسر مي برند. ... به هيچ وجه شما نمي توانيد هم ذهني کاملا علمي داشته باشيد و هم يک مؤمن متدين حقيقي باشيد.»10 ادوارد ويلسون مي نويسد علم سرانجام قادر خواهد بود که دين سنتي را به عنوان يک پديدار کاملاً مادي تبيين نمايد.11 تعارضات ميان علم و دين اجتناب پذير است به شرط اينکه آنها را پژوهشهايي در حوزه هاي جداگانه در نظر بگيريم. «ديدگاه استقلال نگر»12 بر اين باور است که علم و دين به هيچ وجه رقيب يکديگر نيستند بلکه ميدان مشترکي ندارند. استفن جي گلد در کتاب «صخره ها در طول اعصار»13 ادعا مي کند اينکه مي گويند در گذشته ميان علم ودين جنگ بوده و هنوز هم هست انديشه نادرستي است. در عوض وي بر اين باور است که هر پژوهشي چارچوب مسايل و معيارهاي ارزيابي خودش را تعيين مي کند. گلد مي نويسد که شبکه علم يا اختيارات و صلاحيتهاي مربوط به تعليم علم، 14 حوزه تجربي را در بر مي گيرد. ... [اما] اختيارات و صلاحيتهاي تعليم دين تا حد مسايل مربوط به معناي غايي و ارزش اخلاقي پيش مي رود. اين دو گونه صلاحيت و اختيار با هم همپوشي و اشتراک ندارند و همه پژوهشها را هم  شامل نمي شوند.15 هر ديدگاهي که ميان اين دو ديدگاه تعارض نگر و استقلال نگر قرار بگيرد بايد به نوعي همپوشي ميان علم و دين را پيش فرض خود قرار دهد بدين معنا که در بعضي زمينه ها اين دو با هم تماس پيدا خواهند کرد. از اين رو «ديدگاه تماس نگر»16 معتقد است که ميان علم و دين فصل مشترکي وجود دارد. علم و دين داراي رويه عملي متفاوت هستند اما از بعضي جهات با يکديگر همپوشي و اشتراک دارند.
 صرف ادعاي اينکه ميان علم و دين تعارض وجود دارد شرط کافي براي اينکه خود را مدافع ديدگاه تعارض نگر بدانيم نيست. زيرا تعارض ميان علم و دين هم با ديدگاه تعارض نگر و هم با ديدگاه تماس نگر سازش پذير است. اگر چه شرط لازم براي اينکه کسي از حاميان ديدگاه تعارض نگر بشمار آيد اين است که ادعا کند ميان اين دو رويه عملي تعارض وجود دارد مع ذلک چيزي بيش از اين مورد نياز است زيرا اين سخني است که حاميان ديدگاه تماس نگر هم مي توانند آن را ادعا کنند. به نظر مي رسد آن مطلب اضافي مورد نياز اعتقاد به اين است که دين هرگز نمي تواند با علم آشتي کند و تنها يکي از اين دو در پايان پيروز خواهند شد.  با وجود اين ما در اينجا به مشکلات مي پردازيم زيرا وقتي محققان برخي اشخاص را حامي ديدگاه تعارض نگر مي خوانند بدين علت است که معتقدند برخوردي جدي و جامع بين علم و دين وجود دارد نه اينکه آنها در هيچ زمينه اي با هم سازش ندارند. براي مثال ايان باربور17 و جان هاوت18 نه تنها ماديگرايان و طبيعت گرايان علمي بلکه متعصبان ديني را هم جزو حاميان ديدگاه تعارض نگر مي شمارند. بدين ترتيب حتي اگر بنيادگرايان مسيحي هم به تعارضي جدي و عميق ميان علم و دين باور داشته باشند مطمئناً قبول ندارند که دين هرگز نمي تواند با علم آشتي کند بلکه آنان معتقدند چنانچه دانشمندان نظريه هاي درستي ارائه دهند اکثر تعارضات ناپديد خواهد شد. اگر اين توصيفات را بپذيريم بنابراين مي توانيم بگوييم کسي که معتقد است در بسياري از نقاط تماس ميان علم و دين تعارض وجود دارد بايد بيشتر به عنوان حامي ديدگاه تعارض نگر محسوب گردد تا حامي ديدگاه تماس نگر. منظور از اين سخن اين است که مدافع ديدگاه تماس نگر اساساً باور دارد که علم و دين داراي اهداف، وسايل و موضوعات متفاوتي هستند مع ذلک برخي زمينه هاي همپوشي هم وجود دارد. حاصل سخن اينکه احتمالاً مفيدترين راه فهم سه ديدگاه مبتني بر علم و دين اين است که آنها را سه موضعي بدانيم که روي مقياس قرار گرفته اند به نحوي که ديدگاه تعارض نگر در يک طرف و ديدگاه استقلال نگر در طرف ديگر و ديدگاه تماس نگر نيز در وسط قرار گرفته است ولي مرزهاي آن دقيقاً معلوم نيست.

انواع ديدگاه تماس نگر
به نظر مي رسد بسياري از کساني که امروزه با بحث علم و دين سر و کار دارند مدافع نوعي ديدگاه تماس نگر هستند. حتي اگر «الهيات طبيعت» باربور متضمن اين باشد که سرچشمه اصلي الهيات خارج از علم قرار بگيرد با اين حال نظريه هاي علمي ممکن است بر تدوين و ضابطه بندي مجدد برخي آموزه هاي ديني مخصوصاً مسايل آفرينش و طبيعت انسان تاثير گذار باشند. در اين گونه مسايل بين علم و دين همپوشي و اشتراک هست. ريچارد سوئينبرن19 و احتمالاً اکثر مدافعان الهيات طبيعي در اين مورد فکر مي کنند که مسير داد و ستد ميان علم و دين از دين به علم است. شواهدي که بدست علم مکشوف گرديده وجود خداوند را محتمل ساخته است. مي توان از خصوصيت تنظيم خوب کارکرد جهان مثال زد بدين معنا که به نظر مي رسد پارامترهاي اساسي جهان در روزگاران نخستين براي شرايطي تنظيم شده اند که لازمه پيدايش حيات و هوش است.
برخي ديگر به شباهت ميان ساختارهاي روش شناسي علم و دين (يا الهيات) اشاره داشته اند. فيليپ کليتون و استيون ناپ20 مي گويند که هم علم و هم دين مدعي سهستند که با واقعيت مطابقت دارند که اين را مي توان بر اساس يک الگوي تبييني مشابه هم يعني استنتاج منتهي به بهترين تبيين فهميد. علاوه بر آن به نظر نانسي مورفي21 نظريه برنامه پژوهش علمي ايمره لاکاتوش22 با يک هسته مرکزي مستحکم و فرضيه کمکي که يک کمربند حمايتي را در اطراف اين هسته مي سازد مي تواند با موفقيت در الهيات کاربرد داشته باشد.  برخي از متفکراني را که نسبت به دين دچار شک و ترديد بوده اند نيز مي توان جزو حاميان ديدگاه تماس نگر طبقه بندي کرد. براي نمونه مايکل روز23 بر اين باور است که بين علم و دين (بطور دقيق تر بين داروينيزم و مسيحيت) تماس و گاهي تنش و حتي اختلاف وجود دارد اما اگر چه مسيحي بودن براي پيروان داروين کار راحتي نيست ولي امکان پذير است.
 اما آنچه واضح و مبرهن است اين است که برخي محققان فکر مي کنند همپوشي ميان علم و دين کاملاً محدود است و بندرت افراد در پي تدوين و ضابطه بندي مجدد مفاد اين گونه رويه هاي عملي هستند در حالي که برخي ديگر فکر مي کنند که تدوين و ضابطه بندي مجدد عقايد ديني ضروري است. بنابراين تمايز ميان ديدگاههاي تماس نگر «ضعيف» و «قوي» ممکن است مفيد فايده باشد. اما چگونه بايد چنين تمايزي را انجام داد؟
به گفته باربور نمونه يک ديدگاه تماس نگر ضعيف اين است که کسي حيطه تماس را به پيش فرضهاي مابعد الطبيعه، شيوه هاي پژوهش، ابزارها  يا مدلهاي مفهومي و مانند آنها محدود سازد در حالي که ديدگاه تماس نگر قوي به اين موارد مفاد نظري علم (نظريه ها) و دين (عقايد و حکايتها و روايتها) را نيز مي افزايد. حال فرض کنيد که کسي ادعا کند روشهاي اين دو رويه عملي يکسان هستند يا بايد باشند بدين معنا که تنها شواهد و دلايل مجاز در علم و دين بايد شواهد و دلايل مبتني بر مشاهده از نوعي که در علوم طبيعي مورد استفاده قرار مي گيرند باشند. اين نوع همپوشي بين علم و دين که در سطح روش شناسي صورت مي گيرد ممکن است تغييرات تند و عميق تري در دين به دنبال داشته باشد. اين تغييرات ممکن است عميق تر از زماني باشد که ما مثلا باور داشته باشيم عقيده به گناه نخستين در مسيحيت بايد به علت تغييرات در نظريه علمي دستخوش اصلاحات شود. وقتي سراغ نظريه هاي زبان مي آييم همين نتايج حاصل خواهد شد براي مثال اگر کسي اين انديشه اثبات گرايانه را بپذيرد که تنها گزاره هاي معنادار قابل شناخت، گزاره هاي تجربي هستند که توسط داده هاي حسي تحقيق پذير باشند، بر اين اساس بسياري از گزاره هاي ديني وضعيت قابليت شناخت بودن خود را از دست مي دهند و حتي صادق يا کاذب هم نيستند. شايد در عوض بايد بر ضرورت تدوين و ضابطه بندي مجدد دين در پرتو توسعه علم تاکيد بورزيم. بنابراين فرقي نمي کند که اهداف، وسايل يا نتيجه استفاده از اين وسايل براي نيل به اهداف (که شامل تکوين عقايد، حکايتها يا نظريه ها است) مطرح باشد يا نباشد در هر حال طرفداران ديدگاه تماس نگر ضعيف بر اين باورند که بندرت ضابطه بندي و تدوين ماهوي دين مطلوب به نظر مي‌رسد. از سوي ديگر طرفداران ديدگاه تماس نگر قوي مدعي هستند که ضابطه بندي و تدوين ماهوي اهداف، روشها يا عقايد و آموزه هاي ديني کاملاً و همواره مطلوب خواهد بود.
 در عين حال توجه داشته باشيد که اگر ما اين کار را بکنيم از پيش فرض گرفته ايم که تغييرات و تحولات [يک طرفه است و] تنها از يک مسير به وقوع مي پيوندد يعني از علم به دين. اين موضوع منعکس کننده مفروض کلي بحث علم و دين است يعني اين بحث که دانش در عصر حاضر به همين نحوي که هست تماماً صحيح مي باشد و اين دين است که نيازمند تغيير است. اما مشکل اين است که گروه عمده اي از محققان هستند که دانش را به همين نحوي که هست پذيرفتني نمي دانند و به انحاء مختلف به نفع دانشي که شکل آن را دين تعيين نموده باشد دليل مي آورند. اينها کساني هستند که معتقدند توسعه دانشي که از ايمان آگاهي و الهام گرفته باشد امري ضروري است. ما به نوعي گونه شناسي نيازمنديم که اين نوع ديدگاه را نيز بپذيرد. بنابراين پيشنهاد ما اين است که در تعريف ديدگاه تماس نگر ضعيف بگوييم ديدگاهي است که در حوزه تماس علم و دين صرفاً تدوين و تغييرات بسيار اندکي را چه در علم و چه در دين مي طلبد و ديدگاه تماس نگر قوي ديدگاهي است که در حوزه تماس علم و دين تدوين و تغييرات ماهوي تري را چه در علم و چه در دين مي طلبد. اگر ديدگاه تماس نگر ضعيف و قوي را به شکل فوق تعريف کنيم آنگاه متکلمان محافظه کاري مانند آلوين پلانتينجا24 و متکلمان ليبرالي مانند گوردون کاوفمن25 را بايد در جرگه مدافعان يک ديدگاه تماس نگر قوي جاي دهيم هر چند ديدگاههاي اين دو متکلم کاملاً با يکديگر تفاوت دارند. کاوفمن اعتقاد دارد که تغيير در نظريه علمي ايجاب مي کند که مسيحيان و مسلمانان و يهوديان برداشت سنتي خود را از خداوند بازسازي نمايند. ميان برداشت شخصي از خداوند و نظريه هاي علمي مربوط به تکامل جهان و زيست موجودات تعارض وجود دارد. از سوي ديگر پلانتينجا مي تواند در پرتو عقايد مسيحي خود بخشهايي از نظريه تکامل را مورد ترديد قرار دهد. به عبارت ديگر اضافه نمودن عامل ديگري به اين گونه شناسي مفيد فايده خواهد بود. با افزودن اين عامل نه تنها مي توانيم انواع قوي و ضعيف ديدگاه تماس نگر را مشخص نماييم بلکه قادر خواهيم بود هنگام تعارض يا تنش در حوزه تماس علم و دين، تعيين نماييم که آيا مدافعان اين دو نوع ديدگاه به علم اولويت مي دهند يا به دين. ديدگاه تماس نگر با اولويت علم26 بر اين نظر است که وقتي در حوزه تماس علم و دين تعارضي وجود داشته باشد در اين حالت ضابطه بندي مجدد يا تغيير دين مطلوب است مگر اينکه دلايل خوبي وجود داشته باشد که بخواهيم طور ديگري اعتقاد داشته باشيم. ديدگاه تماس نگر با اولويت دين27 بر اين نظر است که وقتي در حوزه تماس علم و دين تعارضي وجود داشته باشد در اين حالت ضابطه بندي مجدد يا تغيير علم مطلوب است مگر اينکه دلايل خوبي وجود داشته باشد که بخواهيم طور ديگري اعتقاد داشته باشيم. از اين رو کاوفمن تمايل زيادي به اين فکر دارد که آنچه بايد تغيير دهيم چيزي است که در درون رويه ديني است در حالي که پلانتينجا معتقد است آنچه بايد تغيير کند چيزي است که در درون رويه علمي است. وقتي تعارض يا تنشي پديدار مي گردد حاميان ديدگاههاي مختلف فوق مسئوليت دليل و برهان آوردن را بر دوش طرف مقابل مي اندازند.
 اعتراضي  که به نوع گونه شناسي مطرح شده در اينجا ممکن است وارد شود اين است که اين گونه شناسي بقدري غير تاريخي، عام و ايستا است که نمي تواند طرح سودمندي از ارتباط ميان علم و دين که در سراسر روزگاران گذشته مورد حمايت مردم بوده است ارائه دهد. اما اين مسأله قابل اجتناب است و آن در صورتي است که ما درک کنيم تعيين خصوصيات روشهاي مختلف ارتباط علم و دين با اين فکر که اين دو مي‌توانند تغيير کنند و در واقع تغيير هم کرده اند سازگاري دارد. اگر بپذيريم که علم و دين رويه هاي اجتماعي هستند بنابراين مانند ساير رويه هاي اجتماعي، آنها نيز مي توانند در طول زمان تغيير کنند. در نتيجه امکان دارد که در زمان t1 بين علم و دين هيچ گونه همپوشي وجود نداشته باشد اما با توجه به تحول نظريه علمي در زمان t2 زمينه و حيطه تماس ميان اين دو رويه عملي به وجود آيد و شايد در زمان t3 بين علم و دين و يا بالعکس وحدتي به وجود خواهد آمد. از اين رو اگر گونه شناسي پيشنهادي، خيلي غير تاريخي و ايستا باشد بطوري که نتواند طرح سودمندي از ارتباط ميان علم و دين فراهم نمايد ديگر خطر فوري نخواهد داشت.
 اين گونه شناسي خيلي عام هم نيست و نه تنها براي انواع و گونه ها در طول زمان صادق است بلکه در مورد انواع مختلف علوم و انواع مختلف اديان نيز کاربرد دارد. به عبارت ديگر علم را مي توان بر اساس يک رشته خاص مانند فيزيک يا زيست شناسي يا بر حسب همه علوم طبيعي يا همه علوم طبيعي و اجتماعي و غيره تفسير کرد. دين را مي توان نه تنها بر حسب اديان مختلف مانند مسيحيت، اسلام و دين بودايي بلکه بر حسب مذاهب و فرقه هاي مختلف داخل آن نيز مانند مسيحيت ارتدکس، کاتوليک و پروتستان تفسير نمود. بنابراين ارتباط ميان علوم طبيعي و مسيحيت در زمان t1 ممکن است با ارتباط ميان علوم طبيعي و دين بودايي در زمان t1 کاملاً تفاوت داشته باشد.

دين در برابر چالشهاي روش شناسي 
 در حيات عملي علم و دين مي توان اعتقادات، نظريه ها و امثال آن را بدست آورد، در آنها تجديد نظر کرد و يا آنها را رد و انکار نمود. اين فرآيندها نوعي استدلال را در بر مي گيرند. کساني که در اين دو زمينه کارورزي مي کنند آيا يک نوع استدلال را براي هر دو تاييد مي کنند؟ اگر نه آيا بايد يک نوع استدلال را براي اين دو تاييد کنند؟  بسياري اشخاص اين را چالشي براي دين مي دانند. همه اديان با چالشي که روش شناسي موفق علم پيش روي آنان قرار داده است مواجهند.  به نظر مي رسد که علم مسيري قابل اطمينان و شايد حتي تنها مسير قابل اطمينان را بسوي معرفت فراهم مي‌کند در حالي که به نظر مي رسد دين امري است عاطفي و وابسته به درون هر شخص و مبتني بر سنتها يا مراجع. همين مسأله است که براي دين چالشهاي روش شناسي را ايجاد مي‌کند. اگر بخواهيم با نگاه انتقادي به موضوع بنگريم آيا درست است که علم را به عنوان الگوي عقلانيت فرض کنيم و به کمک آن طريقه تشکيل و رد و تجديد نظر در اعتقادات ديني را به چالش بکشيم؟ در معناي وسيعتر روش شناسي علم و دين از هر نوعي که باشد به ابزارهاي متنوعي اطلاق مي شود که در اين دو رويه پديدار گشته تا اهدافي را که مشخصه فعاليتهاي مورد بحث است بدست آورد. يکي از زير مجموعه هاي اين ابزارها، ابزارهاي «معرفتي»28 است که با تشکيل و توجيه و تجديد نظر در عقايد سر و کار دارد.
بنابراين در آغاز وقتي ما درک خوبي از اهداف علم و دين داشته باشيم ظاهراً در جايگاهي قرار خواهيم داشت که تعيين کنيم آيا ابزاري که کارورزان علم و دين براي نيل به اين اهداف ترويج داده اند موفقيت آميز، قابل تبديل به يکديگر يا از يک رويه به رويه عملي ديگر قابل تغيير هست. وقتي اهل علم و دين کاري را انجام مي دهند اهدافي را در ذهن خود دارند. چيزي که اين افراد با فعاليتهاي خود سعي در بدست آوردنش دارند چيست؟ ما در اينجا يک نماي کلي از چگونگي انديشيدن درباره غايت شناسي علم و دين را ارائه مي دهيم. مي توانيم بپذيريم که هدف دين بطور کلي اين است که به مردم کمک کند تا از لحاظ نظري بُعد الهي واقعيت را بفهمند و از لحاظ عملي نيز آن را در زندگي خود وارد کنند و بدين وسيله ظرفيت و ارزش آن را براي زندگي و دغدغه هاي وجودي خود بکار گيرد. اهل دين براي توصيف اينکه چه وسايلي براي ايجاد اين تغيير مناسب است با هم اختلاف دارند اما ظاهراً در اينکه اين موضوع هدف اوليه دين است با هم توافق دارند. مي توانيم بگوييم که هدف دين رستگاري انسانها است. معناي اين سخن در مسيحيت آن است که رستگاري در رابطه شخصي با خداوند از طريق عيساي ناصري نهفته است. از سوي ديگر اين طور که معلوم است علم عموماً فاقد اين نوع دغدغه ها است.
 دين نيز داراي هدفي معرفتي است (بدين معنا که تلاش مي کند تا چيزي بگويد که درست باشد و با واقعيت مطابقت داشته باشد) اما اين هدف پايين تر از هدف رستگاري است. لااقل بدين معنا که بسياري از مسيحيان فقط درستي اعتقادات را تاييد نمي کنند مثل اينکه خدايي وجود دارد و خدا محبت است و يا خداوند جهان را آفريد. در عوض هدف اوليه آنان اين است که رابطه مناسبي با خداوند برقرار کنند تا بتوانند بعد الهي واقعيت را در زندگي خود اجرا کنند. براي آنان فقط کافي است بدانند که در ارتباط با خدا چه چيزي براي زندگي که بايد داشته باشند لازم و ضروري است. دانشمندان هدف معرفتي شان اين است که به برنامه درازمدت اجتماع که فهم جهان طبيعي و اجتماعي است کمک کنند. به شکلي مشابه آنان، هدف دينداران نيز احتمالاً اين است که به هدف دراز مدت اجتماع که فهم امور الهي است البته تا حدي که براي موجودات هم نوع ما امکانپذير دانسته شده است کمک کنند. عنايت داشته باشيد که حتي اگر اين ضابطه بندي مشابه و موازي با ضابطه بندي  دانش باشد مع ذلک خصوصيات آن در مورد دين بحث انگيزتر و اندگي گمراه کننده تر است. علت آن اين است که در دين تاکيد زيادي بر ديندار بودن و زندگي با حضور امور الهي است. هدف معرفتي دين را برنامه رستگاري شکل مي دهد. بنابراين شايد مناسب تر است بگوييم که هدف معرفتي دين براي مثال اين است که شناخت خداوند را تا آن حد ترويج دهيم که در يک زندگي موفق ديني براي مردم ضروري است (يعني بدانيم که خداوند محبت است و مي خواهد ما را رهايي بخشد و اينکه چگونه خداوند ما را رهايي مي بخشد و غيره). بنابراين يکي از اختلافات معرفتي مهم اين دو رويه اين است که در علم هدف افزايش مجموعه کلي معرفت در باب جهان اجتماعي و طبيعي است در حالي که در دين هدف افزايش معرفت هر يک از دينداران است تا حدي که بتوانند يک زندگي موفقيت آميز ديني داشته باشند. اگر بخواهيم به هدف معرفتي دين کمک کنيم بايد پيش از هر چيز تا حد معيني (لااقل تا سطحي که براي رستگاري لازم است) معرفت ديني حتي الامکان همه افراد را بالا ببريم (اگر چه يهوديت استثنائي بر اين قاعده است). اما در علم اين طور نيست که بخواهيم مرزهاي شناخت طبيعت و جامعه را تا آنجا که امکان دارد به پيش ببريم.
 دانشمندان براي نيل به هدف معرفتي شان در زمينه مسايل گوناگون فعاليت مي کنند. دانشمندان تخصص بدست مي آورند و لذا در ميان آنان تقسيم کار هست. علاوه بر آن آنها کوشش مي کنند تا اطلاعات مربوط به کشفيات و نظريه هاي خود را در اختيار افرادي که به گروههاي تحقيقاتي مختلف تعلق دارند قرار دهند. نه تنها همکاري بلکه رقابت ميان دانشمندان جزء لاينفک اين روند است که موجب تشويق بررسي انتقادي آثار ساير افراد مي گردد. از سوي ديگر در دين روند ارزيابي انتقادي به نحوي متفاوت و کمتر نظام مند صورت مي گيرد. مسأله مهم در دين اين است که آيا ابزارهايي (يا به اصطلاح علمي ، روشهايي) که نسلهاي قبلي دينداران مسيحي ترويج داده بودند براي مثال اجازه تماس با خداوند يا قادر ساختن دينداران به داشتن يک زندگي مسيحي موفقيت آميز و مساعدت به ساير مردم براي اينکه مسيحي شوند هنوز هم ابزارهاي [يا روشهاي] مناسبي هستند يا اينکه اين ابزارها بايد بهتر شوند يا حتي به نحوي از بنيان تغيير پيدا کنند.
 بنابراين رسالت علم اين نيست که کاري کند همه ما شغلهايمان را کنار بگذاريم و دانشمند شويم در حالي که رسالت بسياري از اديان چيزي شبيه اين است يعني مي خواهد همه غير دينداران را ديندار کند و معرفتي را که مردم براي يک زندگي موفقيت آميز ديني لازم دارند به آنان بدهد. بر اين اساس اگر ما بجاي اينکه اصولاً به اين مسأله توجه داشته باشيم که چگونه مي توانيم فهم خود را از وقايعي که در جهان طبيعي و اجتماعي روي مي دهد ارتقا دهيم و کنترل خود را بر آن بيافزاييم  دغدغه اين مسأله را داشته باشيم که چگونه رابطه خود را با خداوند ارتقا دهيم و مسير رهايي و رستگاري را براي افراد غير ديندار قانع کننده و قابل فهم کنيم در اين صورت سازمان اجتماعي و روند و هدف ارزيابي انتقادي متفاوت به نظر خواهد آمد. بنابراين اختلاف در غايت شناسي علم و دين (لااقل تا حدي) علت وجود وسايل و ابزارهاي مختلف براي نيل به اهداف اين دو رويه عملي را توجيه مي کند علاوه بر آن نشان مي دهد که ابزاري که در يکي از اين رويه ها موفق بوده است نمي تواند رأساً يا بطور خودکار ابزار موفقي در رويه ديگر محسوب گردد. 

دين در برابر چالش نظريه ها
از نظر بسياري افراد در گفتگوي ميان علم و دين، علم در برابر دين چالشي نظري مطرح مي‌سازد بدين معنا که نظريه هاي علمي کنوني داراي پيامدهايي براي محتواي عقايد ديني و آموزه هاي الهي مي باشد. فرض بر اين است که لااقل در اينجا نوعي اشتراک وجود دارد بطوري که تدوين و ضابطه بندي مجدد عقايد ديني را درباره خدا، آفرينش، طبيعت بشر و غيره مي طلبد. برخي از موضوعاتي که در اينجا مورد بحث قرار گرفت به همه اديان الهي و خداباور مربوط مي شود (لااقل به يهوديت و مسيحيت و اسلام) و برخي ديگر بطور خاص مربوط به آموزه ها و عقايد مسيحي است. يک سلسله از مسايل هستند که روي برداشتهاي مختلف از خداوند و تفسير علمي جهان تاکيد مي ورزند. آيا اعتقاد به يک خداي شخصي با نظريه هاي علمي همخواني دارد يا امور الهي را در عصر علم و دانش بايد طور ديگري فهميد؟ شکاکان ديني مانند استيون واينبرگ29 معتقدند که جهان هستي هيچ گونه شاهد و مدرکي را ارائه نمي کند که نشان دهد بنيان و اساس آن در اختيار شخصيتي الهي است بنابراين ما نبايد به اين عقيده يا هر گونه عقيده مذهبي پايبند باشيم. متألهان ديني از قبيل جان پالکينگهورن30 مدعي سازش ميان علم و دين هستند در حالي که طبيعت گرايان ديني مانند کاوفمن با واينبرگ موافقند ولي توجيه انکار دين از سوي او را نمي پذيرند. در عوض آنان معتقدند که امور الهي را بايد به منزله يک راز نهفته ماندگار و آفرينندگي و نعمت غير مترقبه دوباره تفسير کرد. يکي از مناظراتي که در بحث علم و دين ميان متألهان ديني وجود دارد اين است که آيا علم بيشتر با برداشت سنتي الهي از وجود خداوند همصدا است يا از برداشت وحدت وجودي حمايت مي کند. مسأله مهم ديگر مربوط به اين است که چگونه عمل الهي را در جهاني که علم آن را توصيف مي کند بفهميم. برخي با پل ديويس31 موافقند که مي گويد خداوند جهان را به صورت فرآيندي خلاق از قانون و تغيير که داراي چندين سطح است طراحي کرده و در داخل آن قواي متنوعي را به ماده داده و خواسته است که جهان، خودش را خلق کند.  برخي ديگر از قبيل جورج اليس32 اين نوع خداباوري [طبيعي] را رد مي کنند و معتقدند که عدم قطعيت کوانتومي دروازه اي را مي گشايد که از طريق آن خدا مي تواند کار خود را در جهان فيزيکي به انجام رساند. پالکينگهورن بجاي اين نظر بر اين باور است که ما بايد عمل خداوند را به منزله نوعي ورودي اطلاعات ناب در نظر بگيريم. در نظريه هرج و مرج33 يک ورودي انرژي بينهايت خرد مي تواند تغيير بسيار وسيعي در سيستم ايجاد کند. گزينش امکانات موجود در فرآيندهاي هرج و مرج گونه بدست خداوند مي‌تواند ساختارهاي جديدي به وجود آورد و بدين ترتيب خداوند مي تواند در اين جهان نقش خود را ايفا نمايد.
 يک سلسله مسايل ديگري هم هستند که روي برداشت ديني و علمي از طبيعت انسان و جايگاه او در طبيعت تاکيد مي ورزند. ديدگاه سنتي يهوديان و مسيحيان بر اين بود که انسانهاي نخستين يعني آدم و حوا در باغ عدن آفريده شدند. نظريه تکامل متضمن آن است که بهشت هرگز بدون کشمکش، مرگ و رنج نبود و ما نسل موجودات ماقبل انساني دوره هاي اوليه هستيم. به نظر مي رسد که نه تنها بايد عقيده سنتي هبوط آدم و حوا34 را کنار گذاشت و مقوله گناه را دوباره تفسير کرد 35 بلکه بايد اين پرسش را نيز مطرح کرد: چه وقت و چگونه انسانهاي اوليه در حال تکامل به موجوداتي تبديل گشتند که به «صورت خداوند» آفريده شدند؟ راه حلهاي مختلفي گفته شده است. براي مثال ترنس پنلوم36 مي گويد مسيحيان نبايد آموزه «صورت خداوند»37 را عبارتي تلقي کنند که مبين ريشه و اصل موجودات انساني است بلکه بايد آن را عبارتي تلقي کنند که حاکي از مقامي است که انسانها بايد به آن برسند. اما درباره عقايد ديني مربوط به اختيار و تفسير مبتني بر تکامل که مي گويد ما بواسطه ژنهايمان که از اجداد ابتدايي به ارث برديم مجبور هستيم چه بايد گفت؟ ريچارد داوکينز38 و برخي ديگر گفته اند ما همه ماشينهاي ژنهاي خود خواه هستيم که براي بقا تلاش مي کنيم.39 اگر چنين است چگونه مي توان رفتار مادر ترزا را در خيابانهاي کلکته مبين نوع دوستي خالصانه او دانست؟40
 بويژه به نظر مي رسد که بسياري از زيست شناسان فکر مي کنند نظريه تکامل هم به يک جهان بي معنا و هم به انسانهاي عاقل41 اشاره دارد و اين نتيجه يک روند طبيعي بي هدف است که ما را در نظر نگرفته است. نظر مزبور اين اعتقاد ديني را که عالم و خصوصاً حيات بشري هدف و معنايي دارد تضعيف مي کند. پاسخي که مي توان به آن داد اين است که حتي اگر فرض کنيم که علم خداوند محدود به چيزهايي است که اکنون هست يا قبلاً بوده است و نتايجي که جبراً از اين عقيده گرفته مي شود به نظر مي رسد که گويي قدرت خداوند براي پيش بيني بسيار دقيق وقايع و نتايج علل طبيعي آينده بسيار عظيم است.42 بنابراين ما نمي توانيم خود بخود بپذيريم چيزي که اين اندازه از علم را داده همانند چيزي است که دانش تجربي را که از قضا ما آن را داريم داده است.  بنابراين اگر خداوند در نظر داشته است که ما را بيافريند و به وجود آمدن بالفعل ما هم با توجه به آنچه که خداوند مي تواند درباره آينده آفرينش رو به تکامل بداند امکانپذير بوده است پس از روي عقل و منطق مي توانيم ادعا کنيم که ما به دليلي به اين جهان آمده ايم و از اين لحاظ براي وجود ما هدفي هست. ظاهراً‌ نتيجه گيري بر خلاف آنچه گفتيم مستلزم اين است که محاسبه نتايج احتمالي را بر نظريه هاي علمي جاري متکي نکنيم. مطالعه تجربه ديني به کمک علوم مربوط به اعصاب و روان نيز در بحث علم و دين از توجه بسياري برخوردار بوده است. مطالعات مربوط به فعاليت مغز در زمان اعمال تجربه هاي ديني لااقل روشن مي کند که تجربه هاي ديني قراين و همبسته هايي در حالات کاربردي مغز دارند و حداکثر اينکه آنها (يا بسياري از آنها) نتيجه فعاليتهاي عصبي نابهنجار در بخش گيجگاهي و دستگاه کناري قشر مخ 43 مي باشند. همان گونه که جروم گلمن44 اشاره نموده است حتي اگر برخي از اين مطالعات از روش توجيه ناپذير تقليل گرايي45 بهره برده باشند مع ذلک به دليل امکان وجود موردي که مبتني بر شاهد و مدرک است مي توان از آن براي اعتبار تجربه هاي عرفاني و رمزي از خداوند بهره برد.
علم در برابر چالش ارزشها و ايدئولوژي
 تاکنون مطالبي که در زمينه سر و کار علم و دين با يکديگر توصيف شده بر حسب ارتباطي بوده که مفاد نظريه هاي علمي خاص با عقايد ديني داشته است. اگر داد و ستدي بوده بنا به فرض مسير آن يک طرفه بوده است يعني از علم به دين. اما چالش سوم جريان اين داد و ستد را به نحو جالبي تغيير مي دهد. لااقل از زمان نشر کتاب «ساختار انقلاب علمي» (1962)46 نوشته تامس کوهن، در فلسفه علم و شايد مهمتر از آن در جامعه شناسي علم، آگاهي رو به رشدي نسبت به نقش تعهدات ارزشي و ايدئولوژيهاي پنهان در داخل توليدات علمي وجود داشته است. به نظر مي رسد که اين گونه ديدگاهها برداشت جاافتاده اي را که از علم وجود دارد يعني نگرشي که در کار خود ارزشها را دخيل نمي سازد و نيز شناختي را که بسياري از دانشمندان از کار خود به عنوان دانشمند دارند تضعيف مي کند.  اين چالشي است که ارزشها و ايدئولوژي براي علم معاصر پديد آورده است. در عوض فلاسفه و جامعه شناسان بر اين باورند که ما نيازمند برداشت جديدي از علم هستيم که علم و ارزشها در آن بوضوح با يکديگر پيوند برقرار کنند. ما نيازمند علمي هستيم که آميخته با ارزشها، ايدئولوژي و در حد وسيعتر دين و تحت هدايت آنها باشد. ما بايد يک نگرش ارزش مدار را در علم ترويج کنيم زيرا خيلي ساده انگاري است اگر فکر کنيم که علم ابتکاري عيني و عام است که به هيچ عقيده يا ايدئولوژي وابسته نيست. اين نگرش راهي را از دين به علم مي گشايد.
دين بايد به علم شکل بدهد زيرا از نگاه واقعگرايانه کل چيزي که در اختيار ما است علمي است که در واقع علم مرد محور، علم زن محور، علم چپگرا، علم مبتني بر ايمان و غيره است. علم آن طور که بدين طريق آن را مي فهميم در مورد پيش فرضهاي فلسفي، تعهدات ارزشي و عناصر ايدئولوژيکي که معتقدان به آنها و فعاليتهايشان را شکل مي دهد صريح و روشن خواهد بود. نظر پلانتينجا درباره علم آگوستيني و نظر گلشني درباره علم اسلامي نمونه هايي از اين طرز فکر هستند. پلانتينجا مي نويسد: «شما با اجراي علم آگوستيني کار خود را با مسلم فرض کردن رستگاري ايمان [مسيحي] شروع مي کني و آن را در کنار شناخت همه چيزهاي ديگري که از سر و کار يافتن با يک مشکل يا طرح علمي مفروض بدست آورده اي مورد بهره برداري قرار مي دهي.47
 در عوض گلشني از يک علم اسلامي پشتيباني مي کند و منظور او «علمي است که در چارچوب جهان بيني اسلامي شکل گرفته است و ويژگيهاي اصلي آن اين است که الله را به عنوان آفريننده و نگهدار عالم در نظر مي گيرد، عالم را به جهان مادي محدود نمي کند، براي وجود عالم هدفي قايل است و براي آن نظمي اخلاقي را مي‌پذيرد.»48 از يک سو به نظر مي رسد که نگرش بدون دخالت ارزشها در حال از دست دادن اعتبار خود است و به نظر مي رسد بسياري از کساني که در بحث علم و دين دخيل هستند اين را مورد عنايت قرار داده اند. از سوي ديگر توسعه و ترويج برداشت قابل قبولي از علم که نمونه يک نگرش بدون دخالت ارزشها نباشد و در عين حال در حد نمونه يک علم آگوستيني يا اسلامي هم نباشد مي تواند امکان پذير باشد.49 

* اين مقاله ترجمه اي است از:
Mikael Stenmark. “Religion and Science”. In Chad Meister and Paul Copan (ed.). The Routledge Companion to Philosophy of Religion. (London & New York: Routledge,2010), pp. 692-701.  
پي نوشت ها:
1ـ Zygon Center for Religion and Science اين مرکز که نام خود را از يک لغت يوناني به معني زير يوغ بردن و ملحق شدن گرفته است در سال 1988 تاسيس شد و نخستين رئيس آن پروفسور فيليپ هفنر استاد مدرسه الهيات لوتري شيکاگو بود. در حال حاضر رياست آن بر عهده گيل وولوشاک مي باشد. اين مرکز که مقر آن در همان مدرسه است همه ساله دوره اي را به نام «حماسه آفرينش» برگزار مي کند که محققان ديني و دانشمندان در آنجا گرد هم مي آيند و درباره ريشه هاي جهان هستي به سخنراني مي پردازند. علاوه بر آن سمينار سالانه اي نيز درباره علم و دين برگزار مي نمايد. (مترجم) / 2ـ Ian Ramsey Centre  اين مرکز در واقع بخشي از دانشکده الهيات دانشگاه آکسفورد است و هدف آن ارتقاء سطح تدريس و تحقيقات مربوط به علم و دين است. اين مرکز زماني که وابسته به کالج سنت کراس در آکسفورد بود در سال 1985 کار خود را شروع کرد و نام خود را از ايان رمزي استاد فلسفه دين آکسفورد گرفته است. وي بعدها به مقام اسقفي دورهام رسيد. (مترجم) / 3ـ The European Society for Science and Religion  اين انجمن در اواسط دهه 1980 تاسيس شد و رياست آن را از سال 2002 تا 2008 متکلم هلندي ويلم دريس بر عهده داشت. اعضاي انجمن هر دو سال يک بار گرد هم مي آيند و سه نشريه منتشر مي کند که دو نشريه آن مربوط به موضوع علم و الهيات است. در حال حاضر رياست آن بر عهده آنتيه جکلين است.(مترجم) / 4ـ The International Society for Science and Religion اين انجمن پس از کنفرانس چهار روزه اي که در گراناداي اسپانيا برگزار شد در سال 2002 بدست جان پالکينگهورن تاسيس گرديد. هدف اين انجمن ارتقاي آموزش از طريق حمايت از آموزش و تحقيقات ميان رشته اي در زمينه هاي علم و دين  است. محققان همه اديان در صورتي که شرايط را احراز نمايند مي توانند در اين انجمن عضو شوند. تاکنون 140 نفر از محققان برجسته از سراسر جهان در اين انجمن به عضويت پذيرفته شده اند. (مترجم)
5- Zygon: Journal of Religion and Science. / 6- Theology and Science. / 7- Metanexus. / 8- Counterbalance. / 9- Conflict View. / 10-John Worall. “Science Discredits Religion,” in M.L. Peterson and R.J. Van Arragon (eds.). Contemporary Debates in Philosophy of Religion. (Oxford: Blackwell, 2004), p. 60. / 11- Edward O. Wison. On Human Nature. (Cambridge, MA: Harvard University Press, 1978), p. 192. / 12- Independence View.
13ـ Rocks of Ages نام اين کتاب ايهام نيز دارد زيرا ظاهراً در برخي موارد به عنوان لقب مسيح نيز بکار رفته است. (مترجم) / 14ـ magisterium  اين عبارت برگرفته از لغت لاتيني magister به معني استاد و معلم است و منظور صلاحيت و اختيار مشروع تعليم است که از طرف عيسي (ع) و از طريق حواريون به کليسا اعطا شده است و تحت حمايت روح القدس نيز قرار دارد. با اين اختيار و صلاحيت اعطا شده کليسا قدرت اين را پيدا مي کند که پيام رهايي از گناه و بخشش خداوند را با اجراي تعليمات به همه ملتها برساند. در بين کاتوليکها همواره اختلاف بوده که چه کسي در کليسا بايد اين قدرت تعليم را اعمال نمايد. اين مقام که در گذشته در اختيار حواريون بود کم کم بدست اسقفها و کشيشها افتاد. در قرون گذشته انحصار مقام تعليم در برخي مقاطع بر عهده شوراها و قلمرو پاپ قرار گرفت. اين امر در زماني که ساحت پاپ را از گناه مبرا کرده بود و او را به عصمت منتسب مي کرد از اهميت بسياري برخوردار گرديد. براي تفصيل مطلب رجوع کنيد به: Frank K. Flinn. Encyclopedia of Catholicism. (New York: Checkmark Books, 2008), P. 431-432.  (مترجم)
15- Stephen Jay Gould. Rocks of Ages: Science and Religion in the Fullness of Life. (New York: Ballantine, 1999), P. 6. / 16- Contact View. / 17- Ian Barbour. Religion and Science. (San Francisco, CA: HarperSanFrancisco, 1997). / 18- John F. Haught. Science and Religion. (New York: Paulist Press, 1995).  / 19- Richard Swinburne. Is There a God?. (Oxford: Oxford University Press, 1996). / 20- Philip Clayton and Steven Knapp. “Rationality and Christian Self-Conceptions.” In M.W. Richardson and W.J. Wildman (eds.). Religion and Science. (London: Routledge,1996). / 21- Nancey Murphy. Theology in the Age of Scientific Reasoning. (Ithaca, NY: Cornell University Press, 1990). / 22- Imre Lakatos. / 23- Michael Ruse. Can a Darwinian be a Christian?. (Cambridge: Cambridge University Press, 2001). / 24- Alvin Plantinga. “When Faith and Reason Clash: Evolution and the Bible.” Christian Scholars review.(1991), No. 21, pp. 8-23 and “Science: Augustinian or Duhemian.” Faith and Philosophy. (1996), No. 13, pp. 368-394. / 25- Gordon Kaufman. “On Thinking of God as Serendipitous creativity.” Journal of the American Academy of religion. (2001), No. 69, pp. 409-425. / 26- Science-Priority Contact View. / 27- Religion-Priority Contact View. / 28- epistemic. / 29- Steven Weinberg. Dreams of a Final Theory. Reprint edition. (New York: Vintage, 1994). / 30- John polkinghorne. Science and Providence. (London: SPCK,1989).  / 31- Paul Davies. The Mind of God. (New York: Simon & Schuster, 1992).  / 32- Georg F.R. Ellis (ed.). The Far-Future Universe. (Radnor, PA: Templeton Foundation, 2002).  / 33- Chaos Theory. / 34- The Fall.
35ـ مطابق سفر پيدايش نافرماني آدم و حوا موجب شد تا پس از هبوط، انسانها دچار درد و رنج و سخت کوشي و فنا شوند. مسيحيان براي توجيه علت ورود گناه به اين جهان از اين حکايت سفر پيدايش استفاده کردند و کم کم عقيده به «گناه نخستين يا اصلي» وارد کلام مسيحي شد. سپس تفاسير جديدتري از آن به عمل آمد. براي مثال گفته شد که گناه ناشي از انتخاب آزاد بشر است و زندگي انسان به همين علت بدتر شده است زيرا وضع کنوني بشر با وضعيتي که خداوند مي خواسته تفاوت دارد. متکلمان مسيحي تفاسير مختلفي از اين حکايت ارائه داده اند. علاوه بر تفسير پولس و آگوستين که بيشتر مورد توجه قرار داشته است افرادي مانند اريگن، ژوستين شهيد، کلمنت اسکندراني و ايرانيوس و غيره نيز نظراتي در اين زمينه داشته اند. (مترجم)
36- Terence Penelhum. Christian Ethics and Human Nature. (Harrisburg, PA: Trinity Press, 2000).
37ـ Imago Dei اينکه انسان به صورت خداوند آفريده شده در سفر پيدايش تورات آمده است ولي مسيحيان معتقدند که انسان پس از هبوط حيران و سرگردان شد. از نظر کاتوليکها آنچه در هبوط آدم از دست رفت صورت الهي نبود بلکه شباهت به خداوند يعني برخي نعمتهاي فوق طبيعي مثل جاودانگي بود که از دست رفت. اصلاح طلبان ديني نيز بر اين باورند که در نتيجه هبوط طبيعت بشري عميقاً دچار فساد شد. (مترجم)
38- Richard Dawkins. The Selfish Gene. (Oxford: Oxford University Press, 1989).
39ـ در نظريه داوکينز در واقع تکامل با توجه به فعاليت ژنها نگريسته شده است. منظور وي از کاربرد لفظ «خودخواه» براي ژنها اين نيست که آنها داراي نوعي انگيزه يا اراده هستند بلکه اثرات آنها به نحوي است که گويي انگيزه و اراده اي پشت آنها وجود داشته است. حس نوع دوستي خصوصاً در مورد خويشاوندان فرد مي تواند اين را توجيه کند. بدين نحو که وقتي کسي زندگي خود را براي خويشاوندانش فدا مي کند در واقع به نفع ژنهاي خود عمل مي کند. ممکن است به نظر آيد که ميان ژنها و ميزبانشان همواره مبارزه بر سر قدرت وجود دارد ولي در واقع معمولاً ژنها بدون مبارزه پيروز مي شوند. يکي از انتقاداتي که به کتاب داوکينز شده اين است که وي از مسايل فلسفي و اخلاقي سخن مي گويد که فراتر از استدلالهاي زيست شناسي است. (مترجم) / 40ـ Mother Teresa مادر ترزا نامي است که به آگنس گونجا باجاجيو (1910ـ1997م.) راهبه کاتوليک آلبانيايي تبار داده شد. وي هيأتهاي مسيحي خيريه را در سال 1950 در کلکته هند براه انداخت ولي بعداً آن را به ساير کشورها نيز گسترش داد. وي بيش از 45 سال در کثيف ترين مناطق کلکته به فقرا، بيماران، يتيمان و افراد در حال موت خدمت کرد و پس از مرگش پاپ ژان پل دوم لقب «ترزاي متبرک کلکته» را به او اعطا کرد. در زمان مرگ او 610 هيات مسيحي در 123 کشور و خانه هاي متعددي براي کمک به بيماران مبتلا به ايدز، جذام، سل و يتيمخانه و مدرسه و غيره به همت او تشکيل شده بود. وي توانست در سال 1979 جايزه صلح نوبل را بدست آورد. (مترجم)
41- Homo Sapiens. / 42- Mikael Stenmark. Scientism: Science, Ethics and Religion. (Aldershot: Ashgate, 2001).  / 43- Temporal lobes and limbic system.  / 44- Jerome Gellman. Mystical Experience of God. (Aldershot: Ashgate,2001).  / 45- Reductionism. / 46- The Structure of Scientific Revolution. / 47- Alvin Plantinga. “Science: Augustinian or Duhemian”, p. 377. / 48- M. Golshani. “How to make sense of Islamic Science.” American journal of Islamic social Sciences. 17/3 (March): pp. 1-21. / 49- Mikael Stenmark. “Should Religion Shape Science?” Faith and Philosophy. (2004), No. 21, pp. 334-352. And response in d. Ratzsch. “Stenmark, Plantinga and Scientific Neutrality.” Faith and Philosophy. (2004), No. 21, pp. 353-364.

 

 

الگوهاي تعامل علم و دين

PDF چاپ نامه الکترونیک

الگوهاي تعامل علم و دين

 آليستر مک گراث
ترجمه و تلخيص فرشته آهنگري

 مطالعه علم و دين يکي از جذاب ترين حوزه هاي پژوهش انسان بوده است . براي درک تعامل پيچيده علوم طبيعي و دين بايد دست کم يک آگاهي کاربردي کلي از دين از يک سو ، و يکي از علوم طبيعي  مثلا فيزيک ، از سوي ديگر داشت . از اين رو ، بسياري از آنها که مايلند در اين حوزه جذاب پژوهش کنند به دليل عدم برخورداري از دانش پيشيني در اندک زماني دچار ياس مي شوند . مقاله حاضر که خلاصه بخشي ازکتاب مهم درآمدي بر علم و دين مک گراث است مي کوشد تا ضمن بررسي نقاط عطف تاريخي رابطه علم و دين  با ارائه تعريفي از دين ( آنگونه که در مسيحيت رواج دارد ) به نوع و کيفيت تعامل و ارتباط آن با علوم طبيعي بپردازد و در اين ميان از دو الگوي تعامل بين علم و دين سخن مي گويد .

 نقاط عطف تاريخي
درک رابطه متقابل دين و علم مستلزم آشنايي با سه نقطه عطف عمده تاريخي و حائز اهميت است _ مباحث مربوط به هيئت و نجوم در سده هاي شانزدهم و اوايل هفدهم ميلادي ؛ پيدايش جهان بيني نيوتن در اواخر سده هفدهم و هجدهم ؛ و مشاجره داروين در قرن نوزدهم. از آنجا که اين مباحث در منابع مربوط به موضوع علم و دين دائما مورد توجه قرار مي گيرند، و البته متن حاضر نيز از اين قاعده مستثني نيست، خواننده محترم بايد اين مساله را به منظور درک و دريافت مفاهيم و تحولات اصلي مورد بحث درمقاله حاضر در درجه اول اهميت قرار دهد. سخن را با بررسي اين نکته آغاز مي كنيم که مباني فکري علم جديد در قرون وسطي ريشه دارد که شرايط را براي تحولات بعدي مهيا ساخت.

آميزه قرون وسطايي
اغلب گفته شده که انقلاب علمي که در قرون 16 و 17 پديد آمد ، چندان مديون قرون وسطي نيست . اين ديدگاه که در ادبيات کهن مربوط به تاريخ علم بسيار به چشم مي خورد ، اخيرا از سوي متخصصان تاريخ انديشه قرون وسطي نطير ادوارد گرانت مورد انتقاد قرار گرفته است ؛ ادوارد خاطر نشان مي كند که ريشه هاي انقلاب علمي را در واقع مي توان در قرون وسطي جستجو کرد از نگاه او دوران قرون وسطي بافتي فکري را پديد آورد که در آن علوم طبيعي مجال آن يافتند که همچون نظام هاي فکري جدي بسط و گسترش يابند و همچنين مفاهيم و شيوه هايي را فراهم کرد که براي اين گسترش بسيار حائز اهميت بود. سه تحول عمده در قرون وسطي که مي توان آنها را در ايجاد و آماده سازي بستر رشد و شکوفايي علوم طبيعي موثر دانست به قرار زيرند:
1- قرون وسطي شاهد ترجمه مجموعه اي از متون علمي به لاتين (زبان رايج جامعه علمي اروپاي غربي) بود که ريشه در سنت يوناني– عربي داشتند . تفسيرمفسران عرب از آثار ارسطو، و نيز خود متون اصيل ارسطويي در دسترس متفکران غربي قرار گرفت . بازشناسي ارسطو تاثير بسزايي بر الهيات و فلسفه قرون وسطي گذارد. و نويسندگاني همچون توماس آکويناس، او را محرک (مشوق) اصلي تفکر الهياتي و فلسفي قلمداد کردند. افزون براين، اين متون (که به هيچ وجه به آثار ارسطو محدود نمي شوند) انگيزه اصلي رويارويي با مسائل مربوط به علوم طبيعي شدند. مي توان گفت که علوم طبيعي مي توانسته بدون وجود اين متون نيز رشد کند اما در عين حال اين رشد و گسترش بدون شک بسيار دير تر از آنچه اتفاق افتاد ، روي مي داده است.
2- قرون وسطي شاهد بنيانگذاري دانشگاه هاي بزرگ اروپاي غربي بود . اين دانشگاه ها در گسترش علوم طبيعي نقشي محوري داشتند . تمام کساني که خواهان احراز هر نوع صلاحيت از يکي از دانشگاه هاي قرون وسطي بودند مي بايست در منطق، فلسفه طبيعي، هندسه ، موسيقي ، علم حساب و هيئت دوره هايي را مي گذراندند. ورود فلسفه طبيعي به برنامه درسي دانشگاه هاي قرون وسطي اين مهم را تامين و تضمين مي کرد که شمار قابل توجهي از مسائل علمي به طور ثابت به عنوان بخشي از آموزش دانشگاهي مورد توجه و بررسي قرار گيرد . يک دانشگاه قرون وسطي چهار دانشکده داشت : دانشکده هنر و سه دانشکده عالي طب ، حقوق و الهيات . دانشکده هنر در واقع مبنايي براي مطالعات پيشترفته تر بود و اينکه فلسفه طبيعي در اين دوره مقدماتي به چه ميزان ارائه مي شد خود در خور توجه است.
3- گروهي از متاله – فيلسوفان طبيعي در بافت دانشگاهي پديد آمدند که معتقد بودند مطالعه عالم طبيعت از نظر الهيات مشروع و بلااشکال است. اگر چه ارسطو را عمدتا فيلسوفي مشرک مي دانستند (و در نتيجه نزد مسيحيان شخصيت چندان با ارزشي نبود) اما او در حقيقت منبع درک بهتر عالم طبيعت و در نتيجه منبع کسب آگاهي بيشتر درباره خدايي که آن عالم را آفريده است بشمار مي رفت. پس لازم به ذکر است که بسياري از افراد برجسته در عالم علوم طبيعي قرون وسطي، نظير رابرت گروستست، نيکولاس اروم، و هنري لانگشتاين، همگي الهيدانان فعالي بودند که تناقضي بين ايمانشان و تحقيق در خصوص نظام طبيعت نمي ديدند. اين تاکيد روزافزون بر علوم طبيعي اهميت فوق العاده اي در ظهور علوم طبيعي در غرب اروپا داشت. در عين حال مهم است بدانيم که قرون وسطي شاهد توجهي جدي و قابل توجه به مساله اي بود که درقرن 16 اهميت بسزايي يافت و آن مساله همان تفسير کتاب مقدس بود. کتاب مقدس دست کم در قرائت ظاهري آن، جهاني را تصوير مي کند که زمين در آن مرکزيت دارد و اين جهان در شش روز خلق شده و انسان نيز در روز ششم آفريده شده است. نظر به بحث مستوفاي مربوط به نحوه تفسير بابهاي آغازين سفر پيدايش بسيار ضروري است شيوه اي را يادآور شويم که مفسران قرون وسطايي کتاب مقدس  براي خواندن اين متون به شيوه اي کاملا متفاوت ابداع کردند ؛ اين شيوه ، در برابر بينش هاي نوظهور ناشي از علوم طبيعي  اصلاح پذير تر بود. هر متني نياز به تفسير دارد ؛ و کتاب مقدس مسيحيان نيز از اين قاعده مستثني نيست . مطلبي وجود دارد که بر اساس آن تاريخ الهيات مسيحي را مي توان تاريخ تفسير کتاب مقدس دانست . نظر به اهميت اين مساله که آيا برخي از بخش هاي کتاب را بايد لفظ به لفظ و ما بقي را به صورت تمثيلي و معنايي (رمزي) تفسير کرد ، بسط و گسترش اين موضوع را در قرون وسطي مي توان بررسي کرد. دانستن اين نکته اهميت دارد که مباني اين بحث قرن ها پيش در دوره اولياء و قديسان مسيحي پي ريزي شده است . دو مکتب عمده تفسير کتاب مقدس پديد آمد که يکي با شهر اسکندريه و ديگري با انطاکيه در ارتباط بود . مکتب تفسيري اسکندريه شيوه هايي را به خدمت مي گرفت که فيلسوف ، متکلم و نويسنده يهودي ، فيلون اسکندراني ( حدود 30 ق . م . – حدود 45 م) ابداع کرده بود . اين شيوه برخاسته از سنت هاي متقدم يهودي بود که تفسير لفظ به لفظ متن مقدس را با تفسير تمثيلي تکميل مي کرد . فيلسوف يوناني ، هراکليتوس ، آن را "گفتن يک چيز و مراد کردن چيز ديگر" تعريف کرده است .فيلون معتقد بود براي درک معناي عميق تري که وراي ظاهر متن وجود دارد بايد معناي نهفته در پس معناي ظاهري کتاب مقدس را در نظر بگيريم .
الهيدانان حوزه اسکندريه اين مفاهيم را اتخاذ کردند . مهم ترين آنها بنابر مشهور کلمنت ، اوريگن ، و ديدوموس نابينا بودند . در واقع ، يرومه از  سر مزاح ديدوموس را به دليل شهود و مکاشفات معنوي او که ناشي از بکارگيري روش تمثيلي در تفسير کتاب مقدس است ، "ديدوموس نابينا" خطاب مي کرد .گستره روش تمثيلي را مي توان در تفسير اوريگن از تصاوير اصلي عهد جديد  ملاحظه کرد . بر اساس تفسير تمثيلي ، فتح سرزمين موعود توسط يوشع به غلبه مسيح بر گناه بر روي صليب اشاره دارد .
در مقابل ، مکتب انطاکيه در تفسير کتاب مقدس از روش تاريخي استفاده مي کرد يعني تفسير کتاب مقدس در پرتو بافت تاريخي آن. اين مکتب، خاصه همراه با نويسندگاني همچون ديودور تارسوس، جان خروسوستوم و تئودور موپسوستيا بر جايگاه تاريخي پيشگوييهاي عهد عتيق تاکيد مي کرد: مساله اي که جايش در آثار اوريگن و ديگر مفسران سنت اسکندريه بسيار خالي بود . بر اين اساس ، تئودور در بررسي پيش گويي عهد عتيق تاکيد مي کند که پيام پيشگويانه ناظر به / مرتبط با کساني است که آن پيام خطاب به آنها گفته شده ، به علاوه اين پيام حاوي معنايي مبسوط( تفصيلي) براي خواننده مسيحي است .هر نداي پيشگويانه را بايد به عنوان ندايي واجد معنايي لفظي يا معنايي کاملا تاريخي تفسير کرد . در نتيجه ، تئودور مطالب معدودي از عهد عتيق را به گونه اي تفسير مي کرد که به طور مستقيم به مسيح اشاره دارند ، حال آنکه مکتب اسکندريه مسيح را درونمايه مکتوم بسياري از فقرات عهد عتيق ، هم تاريخي و هم پيشگويانه ، در نظر مي گرفت .
در کليساي غرب رويکرد تقريبا مجزا در حال بسط و گسترش است . امبروز ميلان در اغلب آثارش درکي سه قسمتي ( سه لايه اي ) از معاني کتاب مقدس را بسط داده است : اين مفسر افزون بر معناي طبيعي ، معناي الهياتي يا عقلاني و اخلاقي را نيز در مي يابد . آگوستين از اين رويکرد پيروي کرد اما بر دو معنا استدلال کرد . ، يکي رويکرد تاريخي – مادي- لفظي و ديگري رويکرد معنايي-معنوي-عرفاني-تمثيلي . او در عين حال ، برخي از فقرات را واجد هر دو معنا مي دانست . "گفته هاي انبيا را مي توان واجد معنايي سه لايه دانست که در آن برخي اورشليم زميني را در نظر دارند ، برخي ديگر از آن شهري اسماني را مراد مي کنند و برخي ديگر نيز هر دو معنا را در نظر مي گيرند" . نمي توان پذيرفت که بتوان عهد عتيق را در سطح مطلقا تاريخي درک نمود ؛ کليد فهم آن در تفسير صحيح آن نهفته است .
تمايز بين معناي تاريخي يا لفظي کتاب مقدس از يک سو و معناي تمثيلي يا معنوي عميق تر آن از سوي ديگر در اوايل قرون وسطي به طور کلي در کليسا مورد پذيرش قرار گرفت . روش معيار تفسير کتاب مقدس که در قرون وسطي رايج بود معمولا به Quadriga يا معناي چهارلايه کتاب مقدس معروف است . ريشه هاي اين روش به طور خاص در تمايز بين معناي معنوي و لفظي نهفته است . کتاب مقدس چهار معناي مختلف دارد . علاوه بر معناي لفظي سه معناي غير لفظي را مي توان مشخص کرد : معناي مجازي که معرف باور مسيحيان است . معناي اخلاقي يا تمثيلي که ناظر به عمل مسيحيان است . و معناي رمزي  که بيانگر آن است که مسيحيان به چه چيزي بايد اميدوار باشند . پس معاني چهارگانه کتاب مقدس بدين شرحند:
1- معناي لفظي کتاب مقدس که در آن متن رابايد همانگونه که هست پذيرفت 2- معناي تمثيلي که با هدف استنباط آموزه ها، برخي از فقرات کتاب مقدس را تفسير مي کند . اين فقرات يا مبهمند يا معناي لفظي دارند که خوانندگان آنها را به دلايل الهياتي نمي پذيرند.  3- معناي اخلاقي يا تمثيلي که اين فقرات را به منظور ارشاد اخلاقي مسيحيان (و اصلاح رفتار آنها) تفسير مي کنند. 4- معناي رمزي  که فقرات کتاب مقدس را با هدف نشان دادن شرايط اميدواري مسيحيان تفسير مي کند و ناظر به تحقق وعده هاي الهي در اورشليم جديد است.
راه پرهيز از نقطه ضعف بالقوه اي که در اين باره وجود داشت تاکيد بر اين نکته بود که هيچ چيز را نبايد بر مبناي معناي غير لفظي کتاب مقدس باور کرد مگر آنکه پيش ازآن معناي لفظي آن مشخص و تثبيت شده باشد . اين تاکيد بر اولويت معناي لفظي کتاب مقدس را مي توان به عنوان انتقادي تلويحي در رويکرد تمثيلي مورد اقتباس اوريگن ملاحظه کرد که عملا مفسران کتاب مقدس را مجاز مي کرد از هر فقره از متن مقدس تفسيري "معنوي" کنند. تا ميانه قرون وسطي رويکردي پيچيده به تفسير کتاب مقدس تثبيت شده بود. بر اساس اين رويکرد برخي فقرات کتاب مقدس به طور لفظي تفسير مي شدند و مابقي معنايي غير لفظي داشتند. آگوستين بر اهميت توجه به نتايج و پيامدهاي علوم در ارتباط با تفسير کتاب مقدس تاکيد نمود . همزمان با اينکه آگوستين خود در تفسيرش بر سفر پيدايش تاکيد مي کرد برخي فقرات کتاب مقدس حقيقتا در معرض تفاسير مختلف قرار گرفتند؛ بنابراين جايز شمردن تحقيقات علمي بيشتر به منظور کمک به تعيين مناسب ترين شيوه تفسير يک متن خاص بسيار مهم بود: در موضوعاتي که بسيار مبهم و فراتر از بينش ما هستند در کتاب مقدس فقراتي مي بينيم که آنها را مي توان به شيوه هاي کاملا متفاوت و عاري از تعصب ديني تفسير کرد. در اين موارد نبايد سراسيمه و نسنجيده عمل کنيم و آنچنان سرسختانه بر موضع خود پاي بفشريم که اگر در جستجوي حقيقت پيشترفتي حاصل شد با متلزل شدن موضع ما، خود نيز همراه آن سقوط کنيم. ما بايد براي تعليم کتاب مقدس مبارزه کنيم نه براي تفسير خاص خودمان. ما نبايد آرزو کنيم معناي کتاب مقدس را با تفسير خودمان هماهنگ سازيم بلکه بايد تفسيرمان را با معناي کتاب مقدس تطبيق دهيم. بنابراين، آگوستين اصرار داشت که تفسير کتاب مقدس بايد گزارش دقيق و صحيحي از آن چيزي باشد که عقل آن را به عنوان حقايق مبرهن بپذيرد. اين رويکرد به تفسير کتاب مقدس از برخي جهات مي تواند اين اطمينان را در بر داشته باشد که الهيات مسيحي هيچگاه در دام يک جهانبيني پيشاعلمي نمي افتد . ادوارد گرانت اهميت اين نکته را در ارتباط با بسط جهانشناسي قرون وسطايي طي سال هاي 1200-1687 نشان داده است . او به طور خاص شيوه اي را خاطر نشان مي کند که در آن ، رويکرد آگوستين توسط توماس آکويناس تاييد شده و شرح و بسط يافته است . رويکرد کلي مطرح شده توسط آگوستين را چند تن از الهيدانان کاتوليک روم قرن 16 اقتباس کردند ، اين رويکرد تفسيري بسيار حائز اهميت بر سفر پيدايش است که بنابر مشهور ديدگاه هاي موسع گاليله در باره تفسير کتاب مقدس را تحت تاثير قرار داده است.
دين: متحد يا دشمن علم؟  
آيا دين در بسط و گسترش علم طبيعي موثر است يا مانع اين گسترش بشمار مي رود ؟ در ابتدا وسوسه مي شويم پاسخي ساده و عاري از تامل به اين سوال که آيا دين متحد يا دشمن علم است بدهيم اما اين سوال به دلايل ذيل نيازمند پاسخي پيچيده است:
1- پيش فرض اين سوال اين است که جوهري يکپارچه به نام علم وجود دارد درحاليکه رشته هاي علمي در واقع متعددند و هر يک حوزه مطالعاتي و شيوه پژوهشي خاص خود را دارند. تعامل بين فيزيک و دين با تعامل بيولوژيک و دين تفاوت دارد . پيش از آنکه به سوال مذکور پاسخ بدهيم لازم است اصطلاح علم را مجددا تعريف يا توصيف کنيم .
2- فرض اصلي اين سوال آن است که "دين" مقوله اي است که به آساني تعريف شده و پديده اي همگن است . در حقيقت مساله به اين شکل نيست . ارائه تعريفي قابل قبول از آنچه دين را تشکيل مي دهد فوق العاده دشوار است . طي قرن گذشته چندين تلقي کاملا متفاوت از از ماهيت دين پديد آمده که هر يک مدعي اند "علمي" يا "عيني" هستند . برخي از اين آراء (که آراء کارل مارکس ، دورکيم و فرويد از عمده آنها محسوبند ) به شدت فروکاهشگرانه اند و عموما منعکس کننده عوامل شخصي يا سازماني کساني هستند که آنها را پديد آورده و بسط داده اند. اين رويکرد هاي فروکاهشگرانه به دليل نواقص آشکاري که دارند از سوي نويسندگاني همچون ميرچا ايلياده به شدت مورد انتقاد قرار گرفته اند. مهم تر اينکه اديان مختلف رويکردهاي متفاوت به علوم را تقويت مي کنند؛ اين مساله مستلزم آن است که پيش از آنکه پاسخ معناداري بتوان ارائه کرد ، دين مورد نظر را بايد مشخص کرد ؛ ارتباط بين فيزيک و مسيحيت را نمي توان بسان ارتباط بين اسلام يا آيين هندو و فيزيک دانست.
3- حتي در يک دين واحد گرايش هاي فکري مختلف متعددي وجود دارند که بايد آنها را شناسايي کرد. از خردمندي بدور است گمان کنيم هر يک از اين گرايش ها رويکردي يکسان را براي اين مساله اتخاذ مي کنند.

متغيرهاي درون يک دين: مسيحيت
ديني که بيشترين و عميق ترين درگيري را با مساله تعامل بين دين و علم طبيعي دارد مسيحيت است . با وجود اين،  اصطلاح مسيحي مي تواند ناظر به طيف وسيعي از ديدگاه هاي فکري باشد که مستلزم توضيح بيشترند . به عنوان مثال شاخه هاي پروتستان، کاتوليک روم، و ارتدوکس شرق در مسيحيت کاملا مجزا و مشخص اند. اما توجه ما به طور خاص معطوف سطوح آکادميک تر بحث در مسيحيت غربي است؛ دليل اين عطف توجه تعامل نزديک اين دين با علوم طبيعي طي چند سده اخير است. هر گونه تلاش براي فهم رابطه پيچيده الهيات مسيحي و علوم دست کم مستلزم درجه اي از آشنايي با مکاتب اصلي تفکر مسيحي در دروه مدرن است. پس از اين خلاصه اي از چهار مکتب عمده فکري که همگي در ارتباط با تعاملشان با علوم طبيعي از اهميت بسزايي برخوردار بوده اند را ارائه خواهيم داد. در مسيحيت غربي اختلاف هاي مهمي در مورد برخي مسائل وجود دارد  و اين مسائل اغلب تاثير مستقيمي بر علوم طبيعي دارند . به عنوان مثال،  پروتستانتيزم ليبرال نسبت به علوم طبيعي تلقي بسيار مثبتي داشته است حال آنکه نئو ارتدوکس ها تاکيد دارند که دين و علم به دو حوزه کاملا متفاوت تعلق دارند.

پروتستانتيزم ليبرال
پروتستانتيزم ليبرال بدون شک يکي از مهم ترين جنبش هايي است که از بطن تفکر مسيحيت مدرن برخاسته است. اين مکتب خاستگاه هاي پيچيده اي دارد اما بي تاثير نخواهد بود اگر آن را پاسخي به طرح الهياتي شلاير ماخر (1763-1834) خاصه در ارتباط با تاکيدش بر احساس انساني و نياز به پيوند ايمان مسيحي با وضعيت انسان بدانيم . پروتستانتيزم ليبرال کلاسيک ريشه در  آلمان اواسط قرن نوزدهم دارد . در آن زمان به تدريج اين نگرش شکل گرفت که  ايمان مسيحي و الهيات به طور يکسان بايد در پرتوي دانش مدرن  مجددا  احيا گردند. در انگلستان پذيرش روز افزون نظريه گزينش طبيعي چارلز داروين (که در ميان مردم به نظريه تکامل داروين مشهور است) فضايي را ايجاد کرد که در آن يکي از آموزه هاي الهيات مسيحي سنتي (مانند آموزه خلقت هفت روزه) روز به روز غير قابل دفاع تر مي شود. ليبراليسم از آغاز بر آن شد تا  شکاف بين ايمان مسيحي و دانش مدرن را پر کند. طرح ليبراليسم در ارتباط با الهيات مسيحي سنتي نيازمند ميزان قابل توجهي از انعطاف پذيري بود.  نويسندگان برجسته اين مکتب معتقد بودند اگر قرار باشد  مسيحيت به عنوان گزينه فکري مهمي در دنياي مدرن باقي بماند نوسازي مجدد عقايد ضروري است. به همين دليل آنها از يک سو خواستار آزادي  در خصوص ميراث اعتقادي مسيحيت شدند و از دگر سو خواهان آزادي در گزينش شيوه هاي سنتي تفسير کتاب مقدس شدند. آنجا که شيوه هاي سنتي تفسير متن مقدس يا عقايد سنتي از گذر تحولات دانش بشري دستخوش آسيب شد و به مخاطره افتاد ، کنار گذاشتن و تفسير مجدد آنها با هدف همسو کردنشان با بينش و نگرش نوين به جهان ضروري است. برايندهاي الهياتي اين تغيير جهت قابل توجه بودنده اند . برخي عقايد مسيحي عملا از چهارچوب هنجارهاي فرهنگي مدرن کنار گذاشته شدند . اين عقايد به يکي از دو سرنوشت ذيل دچار آمدند:
1- اين عقايد به اين دليل که بر پيش فرض هاي نادرست يا منسوخ شده مبتني اند کنار گذاشته شدند . آموزه گناه ازلي مثال مناسبي است ؛ دليل کنار رفتن اين عقيده خوانش نادرست عهد جديد در پرتوي آثار سنت آگوستين بود که رأيش در باب اين مسائل تحت شعاع درگيري بيش از اندازه او با فرقه جبرگراي مانويت قرار داشت.
2- اين عقايد به شيوه اي که با روح زمانه همسان باشد مجددا تفسير شدند. برخي عقايد اصلي مربوط به شخص عيسي مسيح از جمله مواردي هستند که به اين سرنوشت دچار شدند : الوهيت مسيح از جمله اين عقايد بود.
همزمان اين فرايند بازتفسير اعتقادات (که در جنبش "تاريخ دگما" ادامه يافت) را مي توان تمايل جديدي براي نشاندن مسيحيت (ايمان مسيحي) در عالم بشري _ و از همه مهم تر در تجربه انساني و فرهنگ مدرن در نظر گرفت. ليبراليسم نظر به مشکلات بالقوه بر سر راه نشاندن ايمان مسيحي در توجه و تمايل خاص و صرف به کتاب مقدس يا شخص عيسي مسيح در پي آن بود تا آن ايمان را در تجربه معمول و عادي انساني تثبيت کند و آن را به گونه اي تفسير کند که در جهانبيني مدرن معنادار باشد. منبع الهام ليبراليسم نوع نگاه به انساني بوده است که روز به روز پا به عرصه پيشترفت و ترقي مي نهد. نظريه تکامل، اين عقيده را حياتي دوباره بخشيد به نظر مي رسيد که پيوند دين با نيازهاي معنوي انسان مدرن روز به روز بيشتر مي شود و جامعه را به لحاظ اخلاقي هدايت مي کند . وجهه به شدت اخلاقي پروتستانتيزم ليبرال را مشخصا مي توان در آثار آلبرت بنيامين ريچل ملاحظه کرد. از نگاه ريچل ايده ملکوت خداوند از اهميت خاصي برخوردار است. او اين ايده را مبناي ثابت ارزش هاي اخلاقي مي دانست که مبناي مستحکمي براي پيشترفت و توسعه جامعه آلمان در آن برهه از تاريخ بود. گفته شده که تاريخ در روند هدايت الهي طريقه کمال را مي پيمايد (يا رو به سوي کمال دارد ). در طول تاريخ بشريت افرادي به ظهور رسيده اند که به حاملان يا دارندگان بصيرت و بينش خاص الهي مشهورند . يکي از اين انسان ها عيسي بود. ساير انسان ها با پيروي از او و سهيم شدن در شيوه زندگي اش مي توانند به کمال برسند . اين نهضت نشانگر خوشبيني زياد و بي حدو حصر به استعداد و توانايي انسان بود . گفته شده که دين و فرهنگ از هر نظر يکي هستند . منتقدان بعدي اين نهضت به آن  عنوان "پروتستانتيزم فرهنگي" دادند . دليل اين نامگذاري آن بود که به اعتقاد آنها نهضت مزبور به شدت به نرم هاي فرهنگي رايج متکي است. بسياري منتقدان (نظير کارل بارت در اروپا و راينهولت نيبور در آمريکاي شمالي) پروتستانتيزم ليبرال را با نا اميدي مبتني بر ديدگاهي خوشبينانه نسبت به ماهيت انسان دانسته اند. آنها معتقد بودند که اين خوشبيني را رويداد هاي جنگ جهاني اول از ميان برد و از آن زمان به بعد ليبراليسم فاقد اعتبار فرهنگي گرديد. اين مساله نشانگر قضاوتي کاملا نادرست بود. ليبراليسم را در بهترين حالت آن مي توان نهضتي در نظر گرفت که خود را ملتزم و متعهد به بازخواني ايمان مسيحي در قالب ها و اشکال مورد پذيرش در فرهنگ معاصر مي دانست. ليبراليسم همچنان خود را واسطه ميان دو مقوله ديگر ميداند که عبارتند از: بازخواني صرف ايمان مسيحيت سنتي (که معمولا از سوي منتقدان ليبرالش، سنت گرايي يا بنياد گرايي خوانده مي شود) و رد  مسيحيت به تمامه. نويسندگان ليبرال با تمام وجود خود را موظف به يافتن راه ميانه اي بين اين دو گزينه ناخوشايند يافته اند. شايد موثر ترين و پيشترفته ترين شکل پروتستانتيزم ليبرال را بتوان در آثار پل تيليخ (1965-1886) ، که در اواخر دهه 1950 و اوايل 1960 و تا پايان کارش در ايالات متحده مشهور شد، يافت. تيليخ را عمدتا موثر ترين الهيدان آمريکايي از زمان جاناتان ادواردز دانسته اند. طرح تيليخ را مي توان در اصطلاح "همبستگي" خلاصه نمود . او با شيوه همبستگي در مي يابد که وظيفه الهيات مدرن همانا ايجاد گفتگو ميان فرهنگ انساني و ايمان مسيحيت است . تيليخ نسبت به برنامه الهيات کارل بارت واکنشي توام با هشدار نشان مي دهد و آن را تلاشي نادرست مي داند که ميان فرهنگ و الهيات اختلاف ايجاد مي کند.
ازنگاه تيليخ مسائل وجودي (يا به اصطلاح خودش مسائل بنيادين) دستامد فرهنگ انساني اند. هنرهاي خلاق، خط و فلسفه مدرن ناظر به مسائل انساني اند . الهيات براي اين مسائل پاسخ ارائه مي کند و با اين کار انجيل را با فرهنگ مدرن پيوند مي زند. انجيل بايد با فرهنگ سخن بگويد و اين امر تنها در صورتي امکان پذير است که به سوالات برخاسته از فرهنگ گوش فرا دهيم. از نگاه ديويد ترسي (شيکاگو) تصوير گفتگوي بين انجيل و فرهنگ تصويري کنترل کننده (هدايت گر) است: اين گفتگو سبب اصلاح دوجانبه (هر دو طرف) و غناي انجيل و فرهنگ، هر دو مي شود . بنابراين بين الهيات و کلام مسيحي رابطه نزديکي وجود دارد. به اين معنا که وظيفه الهيات تفسير پاسخ مسيحيت به نيازهاي انسان است؛ نيازهايي که تحليل فرهنگي آنها را بر مي نمايد. پس از اين مشخص خواهد شد که اين رويکرد "همبستگي"، گفتگوي بين دين و علم را تشويق و تقويت مي کند چرا که علم عنصر حائز اهميت فرهنگ مدرن غرب بشمار مي آيد. بدين ترتيب، اصطلاح "ليبرال" را به بهترين نحو مي توان به متالهي در سنت شلاير ماخر و تيليخ که علاقمند به بازسازي اعتقاد به پاسخ به فرهنگ معاصر هستند تفسير نمود . ليبراليسم از چند جهت مورد انتقاد قرار گرفته است که رايج ترين آنها به قرار زير است: 1- ليبراليسم به ايده يک تجربه ديني انساني جهاني اهميت بسياري مي دهد . با وجود اين ، اين ايده به درستي تعريف نشده و ابهام دارد . و نمي توان آن را به طور مشخص بررسي نمود . بعلاوه دلايل فوق العاده اي براي طرح اين نکته وجود دارد که "تجربه" را تفسيري بسيار گسترده تر  از آنچه ليبراليسم روا مي دارد شکل مي دهد. 2- ليبراليسم ازنگاه منتقدانش بيش از اندازه بر تحولات فرهنگي گذرا تاکيد دارد. در نتيجه، اغلب کورکورانه بازيچه يک طرح (عامل) سکولار قرار مي گيرد. 3- گفته شده که ليبراليسم در تلاش براي مورد قبول واقع شدن در فرهنگ معاصر ، بسيار مستعد آن است که آموزه هاي بارز مسيحيت را بپذيرد. پروتستانتيزم ليبرال براي پژوهش ما بسيار اهميت دارد به اين معنا که اين شاخه از مسيحيت در کل تلقي مثبتي نسبت به معناي ديني علوم طبيعي دارد. اين مساله در مورد نظريه تکاملي داروين که از نگاه بسياري از نويسندگان ليبرال پروتستان راه رشد و پيشترفت نوع انسان و جامعه را نشان مي دهد ، کاملا آشکار بود. ليبراليسم به طور کلي مايل بود متون دشوار کتاب مقدس را به گونه اي تفسير کند که از اهميت فوق طبيعي آن بکاهد و از طرفي تطبيق گزارشات کتاب مقدس درباره آفرينش با نظريه تکامل داروين برايش چندان دشوار نبود.گرچه ليبراليسم نظريات سنتي مسيحيت را حفظ کرد (آنهم درجاييکه مدرنيسم از رها کردن آنها شادمان بود) اما ليبراليست ها اين نظريات را مجددا به گونه اي تفسير کردند که در نهايت سبب پيدايش اجماع بر سر تکامل زيستي (بيولوژيک) شد .

الگوهاي تعامل علم و دين
بررسي منابع گسترده مربوط به ارتباط بين علم و دين نشان مي دهد که تلقي ها از اين ارتباط مختلف است. مساله نحوه طبقه بندي اين تلقي ها از اهميت بسزايي برخوردار است. به نظر مي رسد ساده ترين راه پرداختن به اين مساله پرسيدن دو سوال ذيل است:
1- آيا علم و دين به يک واقعيت واحد (يکسان) مربوطند ؟ 2- آيا دريافت ها و شناخت هاي علم و دين متناقض اند يا مکمل؟

الگوهاي مواجهه اي
درگذشته، مهم ترين تلقي از رابطه بين علم و دين تلقي "درگيري" يا شايد حتي "رويارويي" بوده است. اين الگوي مواجهه اي شديد همچنان به نحوي عميق در سطح عوام تاثير دارد، حتي اگر انديشمندان به شدت آن را زير سوال ببرند.لحن کلي مواجهه بين دين (خاصه مسيحيت) و علوم طبيعي را مي توان در دو کتاب که در ربع آخر قرن نوزدهم به نگارش در آمدند ملاحظه کرد: تاريخ برخورد بين دين و علم (1874) اثر جان ويليام دراپر ، و تاريخ رويارويي علم با الهيات در جهان مسيحيت (1896) اثر اندرو ديکسون وايت.
جان در کتاب خود استدلال مي کند که علوم طبيعي انسان را از ظلم و ستم ساختار وتفکر ديني سنتي، خاصه کاتوليک روم، نجات داد . تاريخ علم صرف ثبت اکتشافات مجزا نيست؛ اين تاريخ حکايت نبرد دو قدرت مخالف است : قدرت  فکر انسان از يک سو، و فشار ناشي از علائق انساني و دين سنتي از سوي ديگر . از نگاه جان دراپر علم (خاصه نظريه داروين) مهم ترين ابزار به خطر انداختن موضع اوست و از اين رو با تمامي ابزار موجود مي توان آن را تقويت کرد.
ريشه ها و مباني کتاب ديکسون در شرايط مربوط به تاسيس دانشگاه کورنل نهفته است. بسياري از مدارس ديني از تاسيس دانشگاه جديد احساس خطر کردند و به ديکسون و مدرسه نوپا تاختند، اولين رئيس اين دانشگاه به کفر متهم شد. ديکسون که از اين برخورد رنجيده خاطر بود در سخنراني اي که در 1869 در نيويورک ايراد کرد پاسخ منتقدان را داد؛ عنوان اين سخنراني "ميادين نبرد علم" بود .در اينجا باز علم ، منجي آزادي آکادميک شناخته و معرفي شد . اين سخنراني به تدريج تکميل شد و به صورت کتاب مذکور (تاريخ رويارويي علم با....) در آمد . ديکسون اعلان کرد که نادرست ترين ايده ها ، اين بوده که "دين و علم با هم دشمنند" ؛ طرفه اينکه،  اين نکته اي بود که خود او خواسته يا نا خواسته در کتاب خود بدان اشارت کرده بود. شکل گيري استعاره جنگ(نبرد) در ذهن عوام بدون ترديد دستامد قلم به شدت جدلي او و پاسخ مردم به آن است . الگوي مواجهه اي را مي توان به حسب شرايط خاص عصر ويکتوريا شناخت که در آن يک گروه فکري حرفه اي نوظهور بر آن شد تا جايگزين گروهي گردد که تا آن زمان در جايگاه افتخار نشسته بود. ظهور نظريه داروين نيز اين الگو را به لحاظ علمي توجيه مي کرد. باري، اين الگوي مواجهه اي حتي امروز نيز خاصه در رسانه هاي عمومي که از رابطه علم و دين سخن مي گويند تاثير گذار است.

الگوهاي غير مواجهه  اي
همگرايي دين و علم: برخي از گرايش ها در درون الهيات مسيحي غرب بر اين نکته تاکيد دارند که "حقيقت به تمامه حقيقت خداست". بر اين اساس، تمامي پيشترفت ها و تحولات در شناخت علمي جهان در دين مسيحيت مورد قبول بوده و در آن جاي مي گيرند. اصل اين نظريه به دئيسم انگليسي قرن هفدهم باز مي گردد. استدلال پروتستانتيزم ليبرال آن است که نظريه هاي تکامل به الهيات امکان مي دهد وضعيت خاصي را که در آن خداوند در جهان حاضر و فعال است، بپذيرد. به اين ترتيب، (مفهوم) تکامل با وجود و فعاليت خداوند سازگار و توامان خواهد افتاد. دوگانگي (جدايي) علم و دين: گروه دوم رويکردها بر جدايي علم و دين تاکيد مي ورزند. اين نظريه به طور خاص در نئو ارتدوکسي (نهضتي که واکنشي عليه پروتستانتيزم ليبرال محسوب مي شود) رواج دارد که برجسته ترين نماينده آن کارل بارت است. از نگاه او، علوم طبيعي هيچ تاثير بر مسيحيت ندارد. علوم طبيعي، دين (ايمان) را نه تاييد مي کند و نه با آن د رتضاد است؛ به اين معنا که علوم و الهيات بر مبناي فرضيات کاملا متفاوت عمل مي کنند.

شناخت طبيعت شناخت خداست
اينکه خداوند جهان را آفريده، خود انگيزه بنيادين پژوهش هاي علمي است. سه موضع کلي درباره مساله جايگاه نظم طبيعي را مي توان از يکديگر تفکيک نمود:
1- عالم طبيعت، الهي است.
2- عالم طبيعت، را خالق آن آفريده و شبيه خالق خود است.
3- عالم طبيعت، هيچ ارتباطي به خداوند ندارد.
مسلما قدري ساده انگاري در اينجا اتفاق افتاده است. اما اين امر به ما امکان مي دهد که نکته اي اساسي را بيان کنيم . فرض کنيد که شخصي به شدت ديندار است. اگر عالم طبيعت هيچ ارتباطي با خدا نداشته باشد، هيچ انگيزه اي براي شناخت آن وجود نخواهد داشت. از سوي ديگر، اگر عالم طبيعت با خدا ارتباط داشته باشد، اين خود دليل خوبي براي شناخت آن خواهد بود به اين معنا که امکان شناخت عميق تر طبيعتي که خدا آن را آفريده فراهم خواهد شد. بنابراين، مشخصا بسيار جالب خواهد بود اگر در جستجوي راهي باشيم که در آن آموزه خلقت، ارتباطي بين خدا و نظم طبيعت برقرار کند . نکته اي که نويسندگان مذهبي قرن شانزدهم و هفدهم بر آن تاکيد داشتند اين بود که خداي ناديدني را مي توان از طريق خلقت مشهود (ديدني) شناخت. اين مفهوم (که بعضا به صورت دو "کتاب مقدس" و "کتاب طبيعت" بيان مي شود) انگيزه مضاعفي براي شناخت و مطالعه طبيعت تواند بود. اگرچه خدا را نمي توان با چشم ديد، اما مي توان با شناخت و مطالعه نظم طبيعي (نظام طبيعت) به تلقي فربهي از ماهيت و هدف خداوند دست يافت.      

منبع :
 Science and Religion, An Introduction, Alister. E. McGrath, Blackwell, 1999.

 

 

علم و اديان توحيدي

PDF چاپ نامه الکترونیک

علم و اديان توحيدي

الوين پلانتينگا
ترجمه و تلخيص الهام صادقي

 ترديدي نيست که علم تجربي غرب در دوران جديد از قرن شانزدهم تاثيرگذارترين تحول فکري بوده است. البته دين سابقه و تجربه بيشتري دارد و هم اکنون نيز در حال شکوفايي است؛ شکوفايي اي که چه بسا پيش از اين تجربه نکرده بود . رابطه بين اين دو نيروي فرهنگي عظيم، پيچيده، ذوابعاد، و گيج کننده است. مقاله حاضر  ارتباط بين علم و اديان توحيدي (مسيحيت، يهوديت و اسلام) را بررسي مي کند که در آنها توحيد، اعتقادي است که بر اساس آن شخصي قادر، عالم و کاملا غير مادي که جهان را آفريده، انسان را "بر صورت خويش" خلق کرده است و ما بايد او را عبادت و از او اطاعت کنيم. سوالي که در اين زمينه به کرات مطرح مي شود آن است که رابطه بين علم و دين مبتني بر تضاد است يا توافق: البته هر دو مورد محتمل است چه، از برخي ابعاد تضاد وجود دارد و از بعضي جهات توافق. پس، اين سوال محور بحث مقاله حاضر خواهد بود. ماهيت دين، معرفت شناسي علم و خاصه باور ديني از جمله مباحثي هستند که در کنار سوال مذکور مورد بررسي قرار خواهند گرفت.
 ترديدي نيست که علم تجربي غرب در دوران جديد از قرن شانزدهم تاثيرگذارترين تحول فکري بوده است. البته دين سابقه و تجربه بيشتري دارد و هم اکنون نيز در حال شکوفايي است ؛ شکوفايي اي که چه بسا پيش از اين تجربه نکرده بود . رابطه بين اين دو نيروي فرهنگي عظيم، پيچيده، ذوابعاد، و گيج کننده است. مقاله حاضر  ارتباط بين علم و اديان توحيدي (مسيحيت ، يهوديت و اسلام ) را بررسي مي کند که در آنها توحيد، اعتقادي است که بر اساس آن شخصي قادر، عالم و کاملا غير مادي که جهان را آفريده، انسان را "بر صورت خويش" خلق کرده است و ما بايد او را عبادت و از او اطاعت کنيم. سوالي که در اين زمينه به کرات مطرح مي شود آن است که رابطه بين علم و دين مبتني بر تضاد است يا توافق : البته هر دو مورد محتمل است چه، از برخي ابعاد تضاد وجود دارد و از بعضي جهات توافق. پس ، اين سوال محور بحث مقاله حاضر خواهد بود. ماهيت دين، معرفت شناسي علم و خاصه باور ديني از جمله مباحثي هستند که در کنار سوال مذکور مورد بررسي قرار خواهند گرفت .

ماهيت علم و ماهيت دين
علم

در ابتدا بايد گفت که توصيف اين دو پديده کاري بس دشوار است. اولا، علم را در نظر بگيريد: علم دقيقا چيست؟ چگونه مي توانيم آن را توصيف کنيم؟ شرايط لازم و کافي براي اينکه بگوييم يک نظريه، پژوهش و يک مدعا، علمي است يا بخشي از علم است، چيست؟ پاسخ بسيار دشواراست. ژاک مونو گفته است: شالوده روش علمي اين فرض است که طبيعت عيني است.
دردهه 1930 شيميدان معروف آلماني، والتر ارنست، مدعي شد که علم از حيث تعريف، مستلزم جهاني ناکرانمند است؛ از اين رو، به گفته او نظريه Big Bang علم نيست. قيد پيشنهادي ديگر آن است که : علم نمي تواند دخالتي در داوريهاي اخلاقي يا به طور کلي داوري هاي ارزشي داشته باشد.
ناگفته پيداست که بين ماهيت علم و اهداف آن رابطه نزديکي وجود دارد؛ و اين شرايطي است که در آن،  يک چيز مي تواند علم موفق (موثر) باشد. برخي مي گويند هدف علم تبيين است. برخي واقع گراها معتقدند که هدف علم توليد نظريه هاي درست است. برخي ديگر بر اين باورند که هدف علم توليد نظريه هايي است که به لحاظ تجربي قانع کننده باشند؛ خواه درست باشند يا نباشند. به گفته عده اي علم نمي تواند با امور شخصي سروکاري داشته باشد بلکه تنها به امور عام و مشترک مي پردازد( لذا گزارش هاي مربوط به آگاهي در قياس با خود آگاهي موضوع مناسب تري براي پژوهش علمي هستند). عده اي معتقدند علم تنها مي تواند به امور تکرارپذير بپردازد؛ اما عده اي اين مساله را نمي پذيرند. برخي نيز بر اساس آموزه "طراحي هوشمندانه" که در مدارس آموزش داده مي شود گفته اند که نظريه هاي علمي بايد ابطال پذير باشند، و چون اين قضيه که موجودات زنده ( مثلا خرگوش) ساخته يک يا چند طراح هوشمند هستند ابطال پذير نيست، لذا طراحي هوشمندانه، علم نيست. برخي نيز خاطر نشان مي کنند که بسياري از مدعيات کاملا علمي ( به عنوان مثال، الکترون ها وجود دارند) به تنهايي ابطال پذير نيستند:
 آنچه ابطال پذير است تمامي نظريه هاي مربوط به الکترون هاست. اين گزاره که " موجودات زنده را موجودي هوشمند طراحي کرده است" به تنهايي ابطال پذير نيست، اما اين گزاره که "يک موجود هوشمند خرگوش هاي 800 پوندي را طراحي و بوجود آورده که در کليولند زندگي مي کنند" ،  مشخصا ابطال پذير است. گروه نخست ممکن است پاسخ دهند که اين گزاره مربوط به خرگوش هاي 800 پوندي دقيقا برابر با برايندهاي تجربي آن هستند يعني برابربا اين گزاره هستند که خرگوش هاي  800 پوندي  وجود دارند که در کليولند زندگي مي کنند. گروه دوم ممکن است بگويد اگر چنين است همين قضيه را بايد براي نظريه هاي مربوط به الکترون ها قائل شد؛ اما در اينصورت نظريه هاي مربوط به الکترون ها عينا برابر با برايندهاي تجربي خود خواهند بود. 
با وجود اين، برخي ديگر مدعي اند که علم را "ناتوراليسم روش شناختي" محدود کرده است. اين مفهوم بيانگر آن است که داده هاي يک پژوهش علمي و نيز نظريه علمي هيچ يک نمي توانند به درستي از موجودات مافوق طبيعي ( خدا، فرشتگان، شياطين) حکايت کنند. پس نمي توان بدرستي (به عنوان بخشي از علم) نظريه اي را مطرح کرد که مطابق آن ظهور رفتار غيرعقلاني و غيرعادي اخيردر واشنگتن بايد به حسب افزايش رفتار شيطاني دراطراف آن توجيه شود. چگونه مي توان دانست که ناتوراليسم روش شناختي واقعا محدوديتي اساسي براي علم بشمار مي رود؟ برخي مدعي اند که اين تنها يک تعريف است؛ از اين رو، نانسي مورفي مي گويد:  "شايد بتوان از چيزي به نام الحاد روش شناختي نام برد که به حسب تعريف، در تمام علوم طبيعي عموميت دارد..." او در ادامه مي گويد: اين اصلي است که تبيين هاي علمي بايد به حسب مقولات و فرايندهاي طبيعي( ونه فوق طبيعي) انجام گيرند. مايکل روس نيز مي گويد: آفرينش گراها معتقدند که جهان با معجزه پديد آمده است. اما معجزات خارج از علم قرار دارند که بنابه تعريف تنها با امري طبيعي، تکراپذير وتحت حاکميت قانون سرو کار دارند. بنا به تعريف چه چيز؟ فرض کنيم بنا به تعريف اصطلاح علم. اما ديگران مي پرسند: Big Bang چطور؟ اگر اين رخداد ديگر تکرار نشد، آيا بايد نتيجه بگيريم که نمي توان آن را به لحاظ علمي بررسي کرد؟ و اين مدعا را در نظر بگيريد که: علم به حسب تعريف، تنها به آن چيزي بپردازد که تحت حاکميت قانون ( قانون طبيعي) است. برخي تجربه گراها (خاصه باس فان فراسن) معتقدند که هيچ قانون طبيعي وجود ندارد: اگر اين قوانين درست باشند، نتيجه اين قضيه اين نيست که هيچ چيزي براي پژوهش علمي وجود نخواهد داشت؟ گذشته از اين، برخي افرادبراين باورند که ناتوراليسم روش شناختي، محدوديتي اساسي براي علم است حال آنکه برخي ديگر در اين مورد ترديد دارند: اما آيا مي توان تنها با ذکر يک تعريف، در اين خصوص ترديدي جدي داشت؟
بنابراين، قائل شدن شروط لازم و کافي براي علم بسيار حائز اهميت است؛ و بسياري از فيلسوفان علم ديگر از مساله مرزبندي، طرح اين شروط، حمايت نمي کنند. شايد بهترين کار، اشاره به نمونه هاي ايده آل و برجسته علم و غير علم است. البته اين فرض که تنها يک کار، و يک هدف وجود دارد، فرضي اشتباه است. علوم بسيار متغيرند. فعاليتي وجود دارد که در شاخه هاي عالي نظري فيزيک در جريان است. در عين حال، نوعي پروژه وجود دارد که نمونه آن را مي توان در تلاش براي آموختن اين نکته جستجو کرد که چگونه جمعيت توکوندرها به تخريب جنگل آمازون طي 25 سال گذشته واکنش نشان داده اند. در گزارش نخست منطقي است بينديشيم که آنچه مطلوب است، به لحاظ تجربي نظريه قانع کننده اي است، اين مساله با مساله حقانيت نظريه دست کم به لحاظ تجربي در يک مقوله جاي مي گيرند. اين امردرمورد مفاد گزارش نوع دوم چنين نيست. 
ناتوراليسم روش شناختي نيز به همين صورت است. برخي پروژه هاي علمي مشخصا توسط ناتوراليسم روش شناختي محدود مي شوند. شرط دقيق بودن نظريه به طور قطع آن است که گزارش مورد بحث ناتوراليستي باشد. اما آيا ناتوراليسم روش شناختي دقيقا بخشي از همان طبيعت علم به معناي دقيق کلمه است؟ به گفته اسحاق نيوتن، مدار سيارات بدون دخالت عامل بيروني به هم مي ريزد. از اين رو، وي معتقد بود که خدا به طور متناوب مدارهاي آنها را تنظيم مي کند. اين فرضيه از فرضيه هايي است که ما ديگر به آن نياز نداريم، در عين حال، آيا بديهي نيست که الحاق آن به گزارش نيوتن در مورد حرکت سيارات در نهايت منجر به چيزي شد که اصلا علم نبود؟ اين مطلب بيش از حد جدي و خشک است.
شايد بايد مفهوم علم را يکي از مفاهيم خوشه اي بدانيم که توماس آکويناس و لودويک ويتگنشتاين ما را از آن باخبر کردند. به نظرمي رسد چند فعاليت کاملا متفاوت وجود دارد که همه ذيل نام "علم" قرار مي گيرند. اين فعاليت ها از راه همانندي با هم ارتباط دارند اما هيچ فعاليت واحدي وجود ندارد که علم به معناي دقيق کلمه باشد. پروژه هايي وجود دارد که معيار موفقيت آنها مستلزم توليد  نظريه هاي درست است؛ پروژه هاي ديگري وجود دارد که معيار موفقيت آنها در گروي توليد نظريه هايي است که به لحاظ تجربي قانع کننده باشند، خواه درست باشند و خواه نادرست. 
پروژه هايي هستند که ناتوراليسم روش شناختي آنها را محدود کرده است؛ پروژه هاي ديگري نيز وجود دارند که آنچنان محدود نيستند. اين پروژه ها يا فعاليت ها همگي ذيل معناي اصطلاح "علم" قرار مي گيرند. شايد بهترين سخن در ارتباط با توصيف "علم" اين باشد که بگوييم علم به هر نوع فعاليتي اطلاق مي شود که اين مشخصات را داشته باشد: 1)کاري منظم و سيستماتيک با هدف کشف حقيقتي در مورد جهان پيرامون ما و 2) اينکه از حيث تجربي معنادار باشد. البته اين مطلب ابهام دارد و چه بسا بسيار مسامحه آميز است(منظور از سيستماتيک، نظام مند و معناداري تجربي چيست؟) با وجود اين، ما نمونه هاي عالي فراواني از علم و غير علم در اختيار داريم.

دين
اگر ارائه گزارشي از ماهيت علم دشوار است، اينکه بگوييم دين دقيقا چيست نيز چندان آسان نيست. البته نمونه مثال هاي متعددي وجود دارد: مسيحيت، اسلام، يهوديت، هندو، بودا، و بسياري ديگر. ويژگي هاي لازم و کافي براي اينکه چيزي را دين بناميم کدامند؟ چه چيزي دين را از شيوه زندگي، مانند آيين کنفوسيوس، متمايز مي کند؟ سخن گفتن در اين مورد آسان نيست. همه اديان متضمن اعتقاد به چيزي مانند قادر و يا عالم متعالي ، خداي کاملا اخلاقي اديان توحيدي و يا حتي موجودات مافوق طبيعي نيستند. در ارتباط با پژوهش حاضر آنچه اهميت دارد مفهوم باور ديني است: يک باور بايد شبيه چه چيزي باشد تا باور ديني تلقي شود؟
برخي براي اينکه طراحي هوشمندانه را بيش از حد مهم جلوه دهند،  اين فرضيه را مطرح مي کنند که  طراح هوشمند جهان، دين است، نه علم. اما درواقع، نه فقط هر باوري که مستلزم طراح هوشمند است، و نه هر باوري که مشمول خدا بشود، هيچ يک به طور خودکار ديني نيست. بنابر عهد جديد، کتاب جيمز،  شياطين معتقدند که خدا وجود دارد و تکان مي خورد.  باورهاي شياطين، قاعدتا ديني نيستند. ممکن است شخصي درباره موجودي مقتدر، همه جاحاضر و سراسر خير به مثابه بخش اصلي يک نظام فلسفي نظرياتي مطرح کند: ضرورتي ندارد که باور به اين نظريات، ديني باشد. آيا نظام اعتقادي اي وجود دارد که پاسخگوي سوالات عميق انسان که اديان بزرگ پاسخ داده اند، باشد؟  سوالات مربوط به ماهيت بنيادين عالم، اينکه واقعي ترين و بنيادي ترين چيز دراين عالم چيست؟جايگاه انسان دراين عالم کجاست؟ اينکه آيا چيزي مانند گناه يا شبيه آن وجود دارد ؟ و اگر وجود دارد چه کاري بايد در مورد آن انجام داد؟ چگونه بايد وضعيت انسان را بهبود بخشيد؟ يک انسان عقلاني چگونه بايد عمل کند؟ آيا نظام اعتقادي اي وجود خواهد داشت که به سوالاتي پاسخ دهد که ديني محسوب مي شوند؟ باز، بايد گفت که پاسخ به اين مساله دشوار است. اما احتمالا پاسخ منفي است. شايد واقعيت آن است که يک باور في نفسه ديني نيست. ويژگي ديني بودن، ذاتي يک باور نيست. بلکه يک باور زماني حاصل مي شود که به نحوي خاص در حيات يک جامعه يا شخص معيني عمل کند. ديني بودن يک باور به اين معناست که باور مورد بحث به نحوي شايسته با تلقي هاي ديني شخص مومن ( تلقي هايي مانند عبادت، عشق، تعهد، ترس و...) در ارتباط باشد.
شخصي را در نظر بگيريد که معتقد است موجودي مانند خدا وجود دارد، چون وجود خدا به حل چند مساله فلسفي ( مانند ماهيت عليت، ماهيت فرضيه، صفات و مجموعه ها، و نيز ماهيت عملکرد مناسب در مخلوقاتي که ساخته دست انسان نيستند) کمک مي کند. اما اين شخص تمايلي به عبادت خدا يا عشق ورزيدن به او ندارد. شايد او مانند شياطين از خداوند متنفر است و عامدانه هر کاري انجام مي دهد تا اهداف خداوند در اين جهان را خنثي و بي اثر کند. براي چنين شخصي، اين باور که موجودي مانند خدا وجود دارد نبايد يک باور ديني باشد. به همين نحو، ممکن است چند نفر در باوري معين مشترک باشند که تنها در زندگي شخصي يکي از آنها به عنوان باوري ديني عمل کند. بنابراين، بيان شرط لازم و کافي براي علم يا دين بغايت دشوار است.
معرفت شناسي و علم و دين
سوالات معرفت شناختي متعدد و جالبي در مورد علم وجود دارد. يکي از موضوعات  اصلي در اين مورد، قطعيت کامل نظريه از راه ارائه شاهد بوده است:  شاهد يک نظريه به ندرت شامل نظريه مي شود؛ در اين مورد،  چندين نظريه که از لحاظ تجربي همطراز هستند، وجود خواهد داشت و اين نظريات از حيث آزمايش و تجربه نتايج يکساني در پي خواهند داشت. آيا نظرياتي که از حيث تجربي همطرازند از لحاظ جايگاه يا ارزش معرفت شناختي مي توانند يکسان باشند؟ اگر چنين است، تفاوت در کجاست؟ ما چگونه بايد در مورد "استقراي بدبينانه" بينديشيم که بر طبق آن تقريبا تمامي نظريه هاي علمي گذشته بعدها رد مي شوند؟ آيا بايد از اطمينان خود در مورد نظريه هاي علمي کنوني بکاهيم؟ چه مقدار از اطلاعات علمي کنوني، علم را تشکيل مي دهد؟ تا رسيدن به روش علمي چقدر مانده است؟ آيا موضوعاتي وجود دارد که علم صلاحيت پرداختن به آنها را ندارد؟ آيا علم بيش از ديگر مقولات شايستگي پرداختن به برخي موضوعات را دارد؟ روش هاي علمي ظاهرا در علوم دشوار موفق تر عمل کرده اند. به نظر مي رسد علوم انساني عقب مانده است. آيا بين علوم مختلف يا بين علوم متصلب و علوم معتدل تر از حيث معرفت شناختي تفاوت وجود دارد؟ سوالاتي از اين دست، گرچه واجد جذابيت ذاتي عميقي هستند اما به طور مستقيم با پژوهش حاضر ما ارتباطي ندارند. در اينجا آنچه بيشترين اهميت را دارد، آن است که معرفت شناسي علم عينا معرفت شناسي قواي شناختي اصلي انسان است: حافظه، ادراک، شهود عقلي(منطق و رياضيات)، تصديق، استنباط، و... . ويژگي علم آن است که اين قوا به شيوه اي بسيار منظم و نظام مند بکار گرفته شوند و توجه ويژه اي به تجربه مفهومي(ادراک) مبذول گردد.
در مورد باور ديني، چند مدل سوال معرفت شناختي مي توان مطرح کرد. آيا استدلال هاي خوبي براي وجود خدا وجود دارد؟ اگر وجود ندارد، اين قضيه چه اهميتي دارد؟ آيا وجود شر، در تمامي مظاهر هولناک آن، شاهدي عليه باور توحيدي نيست؟ و آيا نمي تواند عامل محو کننده باور توحيدي باشد؟ مساله کثرت گرايي چطور؟ دين در اشکال مختلف از جمله مسيحيت، اسلام، يهوديت، هندو  و بودا تجلي کرده است و هر کدام واجد زيرشاخه ها و فرق گوناگونند، در عين حال، انبوهي از متغيرهاي عملي محدود نيز وجود دارد. فهم برخي آموزه هاي ديني مانند تثليث، تناسخ، گناه شويان مسيح دشوار است. آيا اين به معناي آن نيست که اين آموزه ها را نمي توان شناخت يا حتي به لحاظ عقلي باور کرد؟ اگر باور ديني بر ايمان استوار است و نه عقل، اين بدان معنا نيست که در بهترين شرايط باور ديني به شدت آسيب پذير است، آنچنان که سخن از "جهش ايمان" يا "ايمان کوکورانه" بتوان گفت؟ اين سوالات در مورد باور مسيحي به کامل ترين وجه مورد بررسي قرار گرفته اند. از اين رو،  مطالب سطور بعد بر سوالات مربوط به معرفت شناسي باور مسيحي تاکيد خواهد داشت.
شايد سوال اصلي معرفت شناختي در اينجا اين باشد که: منبع عقلانيت، يا جايگاه موجه معرفت شناختي باور ديني کدام است؟ آيا چنين چيزي براي تعاليم علم رايج وجود دارد؟ آيا منبع خاصي که واجد جايگاه معرفت شناختي متقن باشد براي باور ديني وجود دارد؟ اين قرائتي جديد از سوالي است که سابقه اي ديرينه دارد: مساله مربوط به ارتباط بين ايمان و عقل. اين سوال با سوال ديگري ارتباط دارد و آن اين است که آيا براهين قاطعي (برهان هاي عقلي، برهان هايي برخاسته از آزادي عقل) براي باورهاي توحيدي وجود دارد ؟ و آيا وجود برهان قاطع براي پذيرش عقلي باور ديني ضروري است؟
در اينجا دو ديدگاه اساسي وجود دارد. بر طبق "شاهدگرايي" منبع جايگاه معرفت شناختي متقن باور ديني ، البته اگر در واقع و نفس الامر چنين جايگاهي داشته باشد، صرفا عقل است: مجموعه قواي عقلاني از جمله ادراک، حافظه، شهود عقلي، تصديق، و... . بنابراين، منبع جايگاه معرفت شناختي متقن باور ديني همان منبع باور علمي است. اين ديدگاه دست کم به جان لاک (1689) باز مي گردد ودر حال حاضر نمايندگان برجسته خود را دارد. وجود براهين قاطع براي باور ديني، براي پذيرش عقلاني آن باور ضروري است، يا به هر صورت ارتباط عميق و نزديکي با پذيرش عقلاني دارد. برخي که از اين ديدگاه دفاع مي کنند معتقدند هيچ برهان قاطعي وجود ندارد.  همچنين، آنها منکر اين مطلب هستند که باور ديني به لحاظ عقلاني غير قابل پذيرش و بي اساس است. برخي ديگر براين باورند که براهين قاطعي براي يکتاپرستي و حتي براي باور مسيحي وجود دارد. نماينده برجسته اين مساله در دوران جديد ريچارد سوئين برن است که آثارش طي بيش از سي سال گذشته منجر به بسط و گسترش فربه تر، جامع تر و پيچيده تر الهيات طبيعي گرديد.
ديدگاه ديگر که افرادي مانند توماس اکويناس و ژان کالون آن را اتخاذ کردند آن است که اعتقاد به خدا در وهله اول، و اعتقاد به تعاليم خاص مسيحيت در وهله دوم، را مي توان به لحاظ عقلاني پذيرفت حتي اگر هيچ برهان قاطعي براي آنها وجود نداشته باشد. اين ديدگاه همچنين نماينده برجسته اي در دروان معاصر دارد. اگر بخواهيم از اصطلاحات کالون استفاده کنيم بايد بگوييم که احساس الوهيتي وجود دارد که منبع باور به خداست و شهادت دروني روح القدس که منبع باور به آموزه هاي خاص مسيحيت است؛ باورهاي برخاسته از اين منابع فراتر از عقل قرار دارند به اين معنا که منبع برهان آنها آزادي عقل نيست. البته نتيجه اين مطلب، نه آن است که اين باورها غير عقلاني يا ضد عقل اند، و نه آن است که اين باورها نامعلوم، مبهم، و آسيب پذير هستند چنانکه ايمان امري کورکورانه يا تيري در تاريکي باشد. در واقع، ژان کالون ايمان را معرفت يقيني نسبت به خيرخواهي خداوند نسبت به ما تعريف مي کند. بر اساس اين ديدگاه، دين و ايمان، مستقل از علم و عقل، منبع باور عقلاني شايسته اي  دارند. از اين رو، دين و ايمان مي توانند علم و عقل را اصلاح کرده و خود نيز از طريق آنها اصلاح گردند.
اين انديشه که توحيد(يکتاپرستي)در واقع امري درست است، انديشه اي معقول است، اگر شخصي کاملا خيرخواه، عالم و قادر وجود داشته باشد که جهان را آفريده باشد و انسان ها را بر صورت خويش خلق کرده باشد، در اينصورت باور ديني مستقل از استدلال هاي عقلي است. اين امر نيازمند استدلال عقلاني يا اعتبار معرفت شناختي نيست. چون اگر يکتاپرستي درست باشد، قاعدتا خدا از انسان ها مي خواهد که از وجود او آگاه گردند ( و در واقع اغلب انسان ها به خدا يا چيزي بسيار شبيه او معتقدند). از اين رو، خداوند شرايط را به گونه اي ترتيب داده تا انسان ها بتوانند به او معرفت پيدا کنند. اما اگر معرفت به خدا متکي به استدلال هاي توحيدي يا ديگر استدلال هاي برخاسته از آزادي عقل باشد در اينصورت، همانگونه که آکويناس مي گويد، تنها تعداد معدودي از انسان ها به سراغ چنين معرفتي خواهند رفت.

تضاد يا توافق؟
توافق

بگذاريد از توافق شروع کنيم. پيشگامان و قهرمانان علم جديد در غرب ، يعني کوپرنيک، گاليله، کپلر، نيوتن، بويل، و... همگي مسيحياني جدي بودند. بعلاوه، بسياري خاطر نشان کرده اند که باور موحدانه و علم تجربي عميقا با هم توافق دارند. اين مساله تا اندازه اي نتيجه آموزه هاي آفرينش اديان توحيدي است که مهمترين آنها عبارتند از:  1) اين پندار وجود دارد که خدا جهان را آفريده و متعاقب آن انسان ها را نيز خلق کرده است. افزون براين، او انسان ها را بر صورت خويش آفريده است. اکنون خدا، مطابق باور موحدانه، يک شخص است. موجودي است صاحب علم، احساس( محبت و نفرت)، و اراده عملي، و مي تواند بر اساس باورهايش عمل کند تا به اهدافش نائل گردد. پس، يکي از ويژگي هاي اصلي صورت الهي در انسان ها عبارت است از توانايي شکل دهي به باورها و کسب معرفت. همانگونه که توماس آکويناس مي گويد: اينکه گفته شده انسان ها بر صورت خدا خلق شده اند، به دليل طبيعتي است که واجد عقل است، اين طبيعت، حداکثري است چون انسان ها طبيعتي دارند که بيشتر از بقيه موجودات به خداوند شبيه هستند. خداوند، ما و جهان را آفريده و شرايط را براي ما به گونه اي فراهم کرده تا جهان را بشناسيم . با تفکر درباره علم در اساسي ترين سطح به مثابه پروژه تحصيل معرفت نسبت به خود و جهان پيرامون، کاملا روشن مي شود که آموزه آفرينش بر صورت خدا ذيل اين پروژه نگاشته شده است. در واقع، جستجوي علم نمونه اي مشخص از بسط و تفصيل صورت خدا در انسان ها( چه به صورت فردي و چه به صورت جمعي) است.
2) پنداري وجود دارد مبني بر اينکه آفرينش الهي صدفه است. بر طبق يکتاپرستي ، بسياري از ويژگي هاي خدا اعم از قدرت مطلق او وحضورش در همه جا و نيز خير و محبت او، ذاتي وي هستند: او واجد آنهاست در هر جهان ممکني که در آن وجود دارد. اما ويژگي آفرينندگي او اينگونه نيست. او مجبور نيست، چه ذاتا و چه به هر صورت ديگر، که جهان را بيافريند. بلکه آفرينش جهان عملي آزاد از جانب اوست.
اين، مساله صدفه بودن آفرينش الهي است که ذيل ويژگي تجربي دانش مدرن غرب نگاشته شده است. براي ساحت ذات، عمدتا ساحت معرفت پيشيني وجود دارد. در اينجا ما رياضيات، منطق، و فلسفه داريم. از سوي ديگر، آنچه صدفه است، ساحت يا قلمروي معرفت پسيني است، گونه اي از معرفت که محصول ادراک، حافظه، و روش هاي تجربي علم است. اين ارتباط بين صدفه بودن آفرينش و اهميت تجربه از همان ابتدا مد نظر بوده است. لذا راجر کوتز در درآمدي که بر مباني رياضيات نيوتن نگاشت مي گويد: ترديدي وجود ندارد که اين جهان با تمام تنوع اشکال و حرکاتي که در آن مي بينيم تنها و تنها ناشي از اراده کاملا آزاد خداوندي است که آن را اداره مي کند و ناظر بر آن است. از اين منبع قوانيني جاري مي شود که ما آنها را قوانين طبيعت مي ناميم در اين قوانين نشانه هاي فراواني از عاقلانه ترين تدابير به چشم مي خورد اما  ضرورت چنداني وجود ندارد.
آنچه ملاحظه مي کنيم آن است که باور موحدانه به نحوي، از طريق جايز شمردن يا تاييد کل پروژه پژوهش تجربي، از علم جديد حمايت مي کند. گهگاه نيز با مدعايي مواجه مي شويم که مي گويدعلم، باور موحدانه را تاييد و تقويت مي کند. در اينجا چند استدلال وجود دارد؛ استدلال هايي که از حيث تاريخي به دو گونه تقسيم مي شوند: زيست شناختي و هستي شناختي. نمونه استدلال نوع اول استدلالي است که مايکل بهي(1996) مطرح مي کند. مطابق با اين استدلال برخي ساختارهاي مولکولي "پيچيدگي تقليل ناپذير" را نشان مي دهند. اين سيستم ها چند بخش را نشان مي دهند که دقيقا با هم انطباق داشته و با هم تعامل مي کنندو همه آنها بايد حاضر باشند و به شايستگي کار کنند تا سيستم، آن کاري را که بايسته است انجام دهد. کنار رفتن هريک از بخش ها مانع کارکرد آن شيء مي شود. بهي مي گويد ساختارها و پديده هاي پيچيده تقليل ناپذير نمي توانند از گذر تکامل تدريجي و مرحله به مرحله داروين ( و بدون دست هدايت خدا يا شخص ديگري) بوجود آيند. به هر تقدير احتمال اينکه آنها بتوانند چنين کنند بسيار ضعيف است. بنابراين، آنها نشانگر همان چيزي هستند که وي آن را چالش لي لي پوتي (کوچک)  براي داروينيسم هدايت نشده مي نامد. اگر سخن او درست باشد، آنها با چالش گارگانتون (بزرگ) نيز روبرو هستند. آنها نه تنها داروينسم را به چالش مي کشند بلکه به گفته وي، آنها به طور مشخص طراحي شده اند: طراحي آنها تقريبا به اندازه اي آشکار است که يک فيل در اتاق نشيمن: " براي کسي که مجبور نيست جستجوي خود را به علل کم هوش محدود کند، نتيجه اين مي شود که، بسياري از سيستم هاي بيوشيميايي (از قبل) طراحي شده اند. افراد ديگري مانند پل دراپر(2002) و کنث ميلر(1999) معتقدند که بهي مساله خود را اثبات نکرده است. سرچشمه نوع دوم استدلال هايي که له يکتاپرستي اقامه شده اند تنظيم دقيق چند پارامتر فيزيکي است. متخصصان فيزيک نجومي در اواخر دهه 60 و اوايل دهه 70 خاطر نشان کردند که اگر بناباشد حيات هوشمند وجود داشته باشد بايد چند مقدار ثابت فيزيکي در هر محدوده کوچک قرار گيرد. بي. جي. کار و ام. جي. ريس در اين باره مي گويند:  
ويژگي هاي اصلي کهکشان ها،  ستاره ها، سيارات و جهان  را اساسا چند مقدار ثابت ميکروفيزکي و تاثيرات جاذبه تعيين مي کنند. ابعاد مختلف جهان ما که برخي از آنها پيش شرط تکامل هر شکل از حيات است، دقيقا به تقارن يا تلاقي ثابت هاي فيزيکي بستگي دارد.
به عنوان مثال، اگر نيروي جاذبه حتي اندکي قوي تر شود تمام ستاره ها غول هاي آبي مي شوند. اگر حتي ضعيف تر باشد تمام آنها ريز دانه هايي قرمز رنگ مي شوند. در هيچ يک از موارد حيات بوجود نمي آمد. همين قضيه در مورد نيروهاي اتمي ضعيف و قوي صادق است. اگر هر يک از آنها حتي اندک تفاوتي داشتند، حيات،  حداقل همان نوع حياتي که ما داريم، احتمالا شکل نمي گرفت. به نظر مي رسد امکان تشکيل حيات تنها به اين دليل فراهم آمده است که جهان به همان ميزاني گسترده شده  تا بالضروره ديگر از ميان نرود. در دوران متقدم تنظيم دقيق حتي اهميت بيشتري داشت.گزارشي مفصل، فني و کاملا علمي از برخي از اين تنظيمات دقيق را در اثر رابين کولين، "شاهدي براي تنظيم دقيق" مي توان يافت. بسياري، اين تلاقي ها و تطابق هاي متعدد را دليل اين مدعاي موحدانه مي دانند که جهان را خدايي شخصي آفريده که مي خواهد حياتي (در واقع حياتي هوشمند) درکار باشد. آنها تنظيم دقيق را ارائه ماده اي براي استدلال موحدانه مي دانند.  اين استدلال ها اشکال مختلفي دارند. شايد موثر ترين شکل آنها آن است که مي گويد احتمال معرفت شناختي اين تنظيمات دقيق در آيين توحيدي بسيار چشمگير تر از احتمال معرفت شناختي آنها در فرضيه صدفه در آيين غيرتوحيدي است. در اينجا نتيجه اين نيست که احتمالا آيين يکتاپرستي درست است بلکه نتيجه اين است که اين پديده ها آيين يکتاپرستي را  بهتر از فرضيه صدفه تاييد مي کنند.
ايرادات مختلفي وجود دارد. برخي که اين استدلال ها را مطرح مي کنند، به طور خاص آنها که جنبش به اصطلاح طراحي هوشمندانه را همراهي مي کنند، اين استدلال ها را بيشتر در خدمت علم مي دانند تا فلسفه يا الهيات.  شايع ترين ايراد آن است که آنها شرايط علم بودن را برآورده نمي کنند؛ چون اين نتيجه که  جهان را موجودي هوشمند طراحي کرده ابطال پذير است. پاسخ برخي ديگر آن است که ابطال پذيري ويژگي تک تک گزاره ها نيست بلکه مربوط به کل نظريه هاست و نظريه هاي مربوط به طراحي هوشمندانه مي تواند کاملا ابطال پذير باشد. ايراد جالب تر به استدلال هاي تنظيم دقيق، پيشنهاد "جهان هاي بسيار" است: شايد  عوالم بسيار ديگري وجود داشته باشد. ثابت هاي هستي شناختي، در عوالم مختلف اشکال مختلف به خود بگيرند، آنچنان که نمونه اي از مجموعه ارزش هاي مختلف فراواني در يک جهان يا جهان ديگر وجود داشته باشند. آيا نمي توانسته چرخه اي ازلي از بيگ بنگ ها وجود داشته باشد که در يک محدوده خاص گسترده مي شدند و سپس در يک ترکيب عظيم منقبض مي شدند که در آن ارزش هاي کيهانشناختي به طور اتفاقي دوباره تنظيم و مرتب گردند؟  يا آيا نمي شد که در بيگ بنگ تورم عظيمي وجود داشت که منجر به جهان هاي بسياري مي شد که مجموعه هاي متفاوتي براي ثابت هاي فيزيکي داشتند؟ در هر دو مورد تعجبي ندارد که در يک يا چند جهان حاصله، ارزش( مقدار) ثابت هاي هستي شناختي  امکان حيات را فراهم کند.  همچنين جاي تعجب نيست که جهاني که ما در آن هستيم از ارزش هايي  برخوردار است که امکان حيات را فراهم مي کنند. ما نمي توانيم در جاي ديگري زندگي کنيم. اگر چنين باشد در اينصورت استدلال تنظيم دقيق بي ثمر خواهد بود: احتمال پيشنهاد تنظيم دقيق در جهان هاي بسيار به همراه آيين غير توحيدي دست کم به  قوت احتمال تنظيم دقيق در آيين توحيدي است. پاسخ هاي مختلفي به اين مطلب وجود دارد.  طرفه اينکه هيچ اجماعي در مورد اينکه آيا اين استدلال هاي مربوط به تنظيمات دقيق موثر بيفتند وجود ندارد، و از اين بابت جاي تعجب نيست.

تضاد؟
آموزه مسيحي آفرينش از توافق عميق بين باور مسيحي و علم حمايت مي کند. در عين حال، اين آموزه مي گويد که همراه اين توافق تضاد نيز وجود دارد. بسياري مدعي اند که بين دين و علم تضاد ، و در واقع جنگ وجود دارد. به طور مشخص رابطه بين اين دو همواره مسالمت آميز نبوده است. ماجراي مشهور گاليله که اغلب به عنوان تضاد بين کليساي کاتوليک، که نماينده سنت و در واقع نيروهاي سرکوب گر ونيز سخنگوي دنياي قديم و دستان بي روح گذشته، از يک سو و نيروهاي پيش برنده و نداي دلنشين عقل و علم توصيف مي شود. اين گونه برخورد با موضوع ساده انگارانه است. مسائل متعددي در اين ميان وجود دارد. تفکر غالب ارسطويي در آن روزگار تفکري کاملا پيشيني  بود. از اين رو، بخشي از اين مسائل بحث مربوط به اهميت نسبي مشاهده و تفکر پيشيني در نجوم است. مساله ديگر سوالات مربوط به آموزه ها و تعاليم کتاب مقدس مسيحي و يهودي در اين حوزه است: آيا فقره اي مانند يوشع باب 10 آيات 12-15 ( که در آن يوشع به خورشيد فرمان مي دهد تا به تابيدن ادامه دهد) از نظام بطلميوسي در برابر نظام کوپرنيکي دفاع مي کند؟
اخيرا کانون اصلي تضاد، نظريه تکامل بوده است. بسياري از بنيادگراهاي مسيحي تفسير لفظي گزارش خلقت را در دو باب نخست سفر پيدايش مي پذيرند؛ لذا آنها بين گزارش هاي تکاملي دارويني از سرچشمه و اصل ما و دين مسيحيت ( دست کم همانگونه که آن را مي فهمند) ناهماهنگي مي بينند. بسياري از بنيادگراهاي دارويني از اين حرکت حمايت مي کنند: آنها همچنين معتقدند که بين تکامل دارويني و باور موحدانه يا باور کلاسيک مسيحي تضاد وجود دارد. معاصراني که از اين ديدگاه تضادگرايانه حمايت مي کنند عبارتند از: ريچارد داوکينز(1986، 2003) و دانيل دنت(1995). بخش مهمي از اين تضاد ناظر به اين باور مسيحي است که انسان ها و ديگر مخلوقات توسط خداوند طراحي شده اند؛ در عين حال، بر طبق نظريه تکامل، انسان ها طراحي نشده اند بلکه محصول روند کورکورانه و هدايت نشده انتخاب طبيعي هستند. از اين رو، داوکينز مي گويد: در ظواهر تضاد وجود دارد، تنها ساعت ساز در طبيعت، نيروهاي مبهم فيزيک هستند که به نحوي خاص بکار گرفته شده اند. يک ساعت ساز واقعي پيش بيني دارد: او مهره ها و فنرها را طراحي کرده و اتصالات آنها را سامان داده است و البته غايت و مقصودي را نيز از اين کار در چشم ذهن خود دارد. انتخاب طبيعي، روند کورکورانه و ناخودآگاهي را که داروين کشف کرد، (و اکنون ما با آن آشناييم و در واقع توضيحي است براي وجود و شکل به ظاهر هدفمندکل حيات)، هيچ هدف و مقصدي در ذهن ندارد. اين انتخاب نه ذهن دارد و نه چشم ذهن. طرحي نيز براي آينده ندارد. و اساسا از هيچ ديدگاه، پيش بيني و بينشي نيز برخوردار نيست. در واقع مي توان گفت که  ساعت ساز طبيعت نابيناست.
برخي ديگر خاطر نشان مي کنند که  تضاد مطرح شده، چندان مشخص و مفهوم نيست. ويژگي اصلي و محوري آموزه مدرن در خصوص تکامل آن است که نيروي پيش برنده اين فرايند، انتخاب طبيعي است که شکلي از تغيير ژنتيکي را ايجاد مي کند که معروف ترين گونه از دگرگوني ژنيتکي تصادفي است. اما اينکه بگوييم اين دگرگوني ها به حسب صدفه اتفاق مي افتند( يعني علتي در پس آنها وجود ندارد) جزوي از اين نظريه نيست. آنها تنها به اين دليل اتفاقي هستند که حاصل طرح و برنامه اي نيستند که ديگر مخلوقات واجد آنند. از اين رو، ارنست ماير مي گويد: "زماني که گفته مي شود دگرگوني يا تغييري تصادفي است، اين مطلب صرفا به اين معناست که هيچ ارتباطي بين توليد نوع ارثي و نيازهاي انطباقي يک ارگانيسم در يک محيط معين وجود ندارد". اگر چنين است، تکامل همانگونه که اکنون مطرح است و فهميده مي شود کاملا با سازماندهي و نظارت خداوند بر کل فرايند سازگار است. در واقع، اينکه خداوند علت دگرگوني هاي ژنتيک تصادفي برخاسته از انتخاب طبيعي است، کاملا با اين نظريه همخواني دارد. آنها که مدعي اند تکامل نشان مي دهد که بشر و ديگر موجودات زنده طراحي نشده اند، در واقع ( به گفته مخالفان) تفسير طبيعت گرايانه بر نظريه علمي را با خود نظريه اشتباه گرفته اند. مدعايي که مي گويد تکامل نشانگر آن است که انسان ها و ديگر موجودات زنده طراحي نشده اند، جزوي از ( و يا نتيجه ) نظريه علمي نيست، بلکه اضافه  فلسفي يا الهياتي است.
دومين حوزه تضاد، با فعل الهي در جهان ارتباط دارد. بر طبق دين توحيدي کلاسيک، خدا جهان را آفريده است؛ و آن را حفظ مي کند. اگر حفظ و نگهداري او نبود، جهان همچون شعله شمعي در باد محو مي شد. بنابراين، يک آفرينش وجود دارد و يک نگهداري. اما بنابر اديان توحيدي کلاسيک، فعل ويژه الهي نيز وجود دارد، عملي که فراتر از آفرينش و نگهداري قرار دارد. معجزاتي نيز در کتب مقدس مسيحي و يهودي نقل شده است: به عنوان مثال، شکافتن درياي احمر، راه رفتن عيسي روي آب، اطعام 5000 نفر و نيز زنده کردن مردگان توسط او. معجزاتي نيز در قرآن آمده است. بسياري از مومنان اين اعمال الهي را صرفا به زمان کتاب مقدس محدود نمي دانند: خداوند همچنان و هم اکنون به نمازگزاران پاسخ مي دهد و شفاي معجزه آسا را همچنان انجام مي دهد. افزون براين، بر طبق شيوه تفکر مسيحي، خداوند در دل و ذهن فرزندانش به گونه اي اثر مي کند که در آنها ايمان توليد مي کند. توماس آکويناس اين فعل الهي را "بيداري دروني روح القدس" معنا مي کند و ژان کالون آن را "شهادت (يا گواهي) دروني روح القدس" نام مي نهد. تمامي اينها نمونه هايي از فعل ويژه الهي است. في الحال، بسياري در اينجا اين قضيه را در تضاد با علم جديد مي دانند. در ميان آنها تعداد زيادي از متالهان به چشم مي خورند. لذا  لنگدن جيلکي مي گويد: الهيات معاصر نه به رويدادهاي خارق العاده الهي در سطح حيات طبيعي و تاريخي مي انديشد و نه در مورد آن سخن مي گويد. ارتباط علي در زمان و مکان که فلسفه و علم دوران روشنگري وارد ذهنيت غرب کرد نيز از سوي الهيدانان و انديشمندان جديد پذيرفته شد. از آنجا که آنها در دنياي علم جديد هم به لحاظ فکري و هم به لحاظ وجودي مشارکت داشته اند به سختي مي توانند کار ديگري انجام دهند. اکنون اين پذيرش نظام علي در مورد پديده ها و متعاقبا در مورد حجيت تفسير علمي وقايع مشهود، تفاوت بسياري با اعتباري دارد که به روايات کتاب مقدس و شيوه فهم آنها داده مي شود. ناگهان اين مطلب مطرح شد که حجم قابل توجهي از افعال الهي که در متن مقدس ثبت شده عملا رخ نداده است. باور عبري ها هر چه باشد، ما معتقديم که مردمان دوران کتاب مقدس در همان رشته علي و معلولي زماني و مکاني مي زيستند که ما در آن بسر مي بريم و لذا اين رشته رشته اي است که در آن هيچ عمل خارق العاده الهي اتفاق نيفتاده و هيچ نداي الهي شنيده نشده است. البته بسياري از فيلسوفان و دانشمندان با هم توافق دارند. مساله ناظر به فعل ويژه خدا در جهان است. مشکل خاصي در مورد آفرينش و حفظ آن وجود ندارد، اما فعل الهي که فراتر از آن است ظاهرا با علم جديد سازگاري ندارد. اين ناسازگاري از کجا ناشي مي شود؟ به نظر مي رسد فعل ويژه الهي با قوانين طبيعت ناسازگار است، قوانيني که علم شکافنده آنهاست.

تضاد در کجاست؟
حوزه هاي ديگر علم ظاهرا تضاد ايجاد مي کنند. نخست آنکه يک رشته تقريبا جديد و در عين حال رو به رشد ( يعني روانشناسي تکاملي) وجود دارد. قلب و روح اين پروژه تلاش براي توضيح ويژگي هاي ممتاز انساني اعم از هنر، نمايش، عشق، شعر، حس ماجراجويي، موسيقي و اخلاق است؛ اين پروژه همچنين مي کوشد تمامي اين ويژگي ها را به حسب تاريخ و خاستگاه تکاملي ما تبيين کند. در اينجا نظرياتي هست که با باور ديني در تضادند. يکي از موضوعات مهم اين حوزه رفتار نوع دوستانه(ايثارگرانه) است؛ چگونه مي شود  که افرادي مانند مبلغين و مادر ترزا پيدا مي شوند، که تمام زندگي خود را وقف خدمت به ديگران مي کنند و به آينده خود چندان توجهي ندارند؟ هربرت زايمون مي کوشد تا ايثارگري را از چشم انداز تکاملي و به حسب دو مکانيسم يعني تعليم پذيري و عقلانيت محدود توضيح دهد: اشخاص تعليم پذير(حرف شنو) آنچه را که احساس مي کنند افراد جامعه از آنها مي خواهند که بياموزند و باور کنند، مي آموزند و باور مي کنند. لذا محتواي آموخته ها کاملا در خدمت ارضاي تمايلات فردي و شخص نخواهد بود.
شخص تعليم پذير به دليل ( دارا بودن) عقلانيت محدود اغلب نمي تواند رفتاري را که اجتماع براي خدمت به خود فرد تجويز مي کند از رفتار ايثارگرانه تمييز دهد. نظريه زايمون نظريه اي دقيق، مشخص و قابل توجه است. بعلاوه، با باور موحدانه نيز همخواني ندارد. وي در نظريه اش در تبيين رفتار ايثارگرانه از اين نکته غافل است که رفتار مورد بحث قابليت تکاملي را نيز در بر دارد. از اين رو، مطابق نظريه زايمون پاسخ به اين سوال که چرا مادر ترزا به گونه اي رفتار کرد که قابليت تکاملي اش ناديده گرفته شود آن است که در نتيجه عقلانيت محدود، او نتوانست ببيند که نحوه رفتارش قابليت تکاملي اش را تحت شعاع قرار مي دهد. از چشم انداز مسيحي، اين پاسخ به هيچ وجه پاسخ درستي نيست. بلکه بايد چيزي شبيه اين باشد که: او مي خواست از الگوي عيسي پيروي کند و آنچه مي توانست براي فقرا و بيماران انجام داد. اما تضاد ديگري که ميان علم و دين وجود دارد در ناتوراليسم روش شناختي(محدوديتي کاملا پذيرفته شده براي علم) نهفته است. در مورد ناتوراليسم روش شناختي چند نکته قابل ملاحظه است: 1) مجموعه داده ها(الگوي داده ها) براي يک نظريه علمي درست نمي تواند به خدا يا ديگر عوامل فوق طبيعي مانند شيطان يا فرشته اشاره داشته باشد و يا دانسته ها و پندارهايي که شخص از راه الهام بدست آورده را بکار گيرد. از اين رو، داده هاي يک نظريه شامل مثلا اين گزاره نمي شود که مي گويد اخيرا جن زدگي در واشنگتن شايع شده است. 2) يک نظريه علمي درست نمي تواند به خدا يا ديگر عوامل فوق طبيعي اشاره داشته باشد يا دانسته ها و پندارهايي که شخص از راه الهام بدست آورده را بکار گيرد. بنابراين، اگر الگوي داده ها شامل اين گزاره باشد که رفتاري غير معقول در واشنگتن شايع شده، نمي توان نظريه اي را مطرح کرد که متضمن جن زدگي باشد که آن را توضيح دهد. 3) بايد توجه داشت که احتمال يا معقوليت نظريه هاي منتخب، ظرفيت آنها جهت تبيين داده ها، و نيز برايندهاي تجربي شان همواره براي مجموعه اي از اطلاعات پايه اي و مبناي معرفت شناختي امر نسبي است. بنابراين، سومين محدوديت آن است که مبناي معرفت شناختي يک نظريه علمي درست نمي تواند شامل گزاره هايي شود که مشخصا متضمن خدا يا ديگر عوامل مافوق طبيعي هستند. بنابراين، شخصي را در نظر بگيريد که خطوط اصلي يکي از اديان توحيدي را مي پذيرد و در حوزه روانشناسي تکامل کار مي کند. شکي نيست که او ناتوراليسم روش شناختي را به مثابه محدوديتي بر فعاليت علمي خود مي ستايد. اگر چنين است او براي مقاصد علمي، گزاره هاي مبنايي اي را که مشخصا مستلزم وجود خدا يا ديگر موجودات مافوق طبيعي هستند حذف خواهد کرد. اما پس از آن او ممکن است شديدا نظرياتي از قبيل آنچه ما بدان اشاره مي کنيم را تاييد کند؛ نظرياتي که با دين توحيدي ناسازگارند.
حوزه ديگري با همين ديالکتيک نيز وجود دارد: "نقد تاريخي کتاب مقدس" (HBC). اين نقد نقطه مقابل تفسير سنتي کتاب مقدس است. فرض دست اندرکاران مقوله اخير آن است که کتاب مقدس کلام خداست و مي کوشند معناي تعاليم کتاب مقدس را کشف کنند. از سوي ديگر، دست اندرکاران نقد تاريخي به طور خاص اين باور که کتاب مقدس وحي الهي است را داخل پرانتز مي گذارند و در عوض آن را به لحاظ علمي مورد مطالعه قرار مي دهند. لذا ريموند براون مي گويد: "نقد تاريخي کتاب مقدس در واقع "نقد علمي کتاب مقدس" است و نتايج آن عيني تر خواهد بود" . مطالعه علمي کتاب مقدس در حقيقت به نوعي در چهارچوب ناتوراليسم روش شناختي است. شاخصه اصلي و محوري نقد تاريخي، تلاش براي علمي بودن است. البته ممکن است سوال شود که آيا نقد تاريخي يا هر مطالعه تاريخي ديگري واقعا علمي است؟ هواداران آن مي گويند آري، اما آيا درست مي گويند؟ با توجه به اينکه مرز بندي دشوار است، شايد چندان معقول نباشد که اين سوال را به ايراد تبديل کنيم. ( حتي اگر مطالعات تاريخي از اين قبيل دقيقا علم نباشند باز يقينا بسيار شبيه علم هستند).  نقد تاريخي مستلزم انطباق با ناتوراليسم روش شناختي است، به هر ميزان که کسي بخواهد آن را بکار ببرد، هر گونه ديدگاه الهياتي و شناخت حاصل از الهام را در پرانتز مي نهد، يا آن را تعليق مي کند. شخصي که به نقد تاريخي مي پردازد در واقع يکي از اديان توحيدي را مي پذيرد اما در کارش به مثابه دست اندرکار نقد تاريخي ممکن است به نتايجي برسد که با باورهاي ديني اش تطابق نداشته باشند. پس دست کم در اين حوزه بين نظريات علمي و باور ديني تضاد وجود دارد. انجام پژوهش علمي همواره با پيشينه معرفت ديني يا اعتقادي در تعارض بوده است. بخش مهمي از ناتوراليسم روش شناختي آن است که مبناي استناد نبايد شامل گزاره هايي باشد که حاکي از وجود موجودات فوق طبيعي يا ديني باشند.

منبع :
 Stanford Encyclopedia of Philosophy

 

 

آيا طبيعت كافي است؟

PDF چاپ نامه الکترونیک

آيا طبيعت كافي است؟

 جان هوت
ترجمه ميترا سرحدي

 آيا طبيعت همه آن چيزي است که وجود دارد؟ جان هوت اين پرسش را مطرح مي کند و به اين وسيله به مسئله اي اساسي در گفتگوي ميان علم و دين  مي پردازد.اعتقاد به اين که طبيعت همه آن چيزي است که هست و هيچ هدف کلي در جهان وجود ندارد، به اختصار تحت عنوان" ناتوراليسم"شناخته مي شود.ناتوراليسم، (طبيعت گرايي/ دهري گري) در اين متن،وجود هر واقعيتي جدا از جهان طبيعي و فرهنگ بشر  را انکار مي کند.از آن جايي که گسترش علم در جهان مدرن تاثير زيادي بر پذيرش عقلي ناتوراليسم داشته،نگارنده بر ناتوراليسم"علمي" و شيوه اي که امروزه مي کوشد بين تفکر معاصر و سنت هاي ديني بشر تمايز قائل شود،تاکيد دارد. هوت به دنبال جايگزين منطقي و در عين حال مورد تاييد علم براي ناتوراليسم است .اين رويکرد زمينه اي براي بحث هاي جنجالي ميان دانشجويان، دانشمندان، محققان، دين شناسان و به طور کل روشنفکران ايجاد خواهد کرد. 
 کارل ساگان، دانشمند و نويسنده، در شروع سريال تلويزيوني معروفش کائنات، اظهارداشت: "جهان همه آن چيزي است که وجود دارد؛ همه آن چيزي که بوده و همه آن چيزي که خواهد بود."1 ساگان يکي از طرفداران ناتوراليسم بود،باوري که بر اساس آن هيچ چيزي فراتر از جهاني که در دسترس حواس ماست ، وجود ندارد. خدايي وجود ندارد و از اين رو هيچ منشا آفريننده اي براي هستي جهان به جز خود طبيعت nature نيست. طبيعت، نامي بر گرفته از اصطلاح لاتيني "متولد شدن"، به معني خود زايي است. طبيعت به خودي خود کاملا بسنده است و ادياني که  قايل به خدا يا خدايان هستند در بهترين حالت سرگرمي هايي خيالي اند.
از نظر طرفدارانش، ناتوراليسم نه تنها از نظر عقلي قانع کننده، بلکه از لحاظ احساسات رهايي بخش است. نفسي در هواي آزاد در دنيايي است که باخوانش هاي وسواس گونه اديان، بوي کهنگي گرفته است. ناتوراليسم جسورانه توجه ما را به سوي عظمت اين دنيا جلب مي کند. و حتي ما را به گونه اي در فرآيند هاي کيهاني قرار مي دهد که زندگي مي آفرينند. انفاس جسور را از نياز به عقب ماندگي، نامربوط و ظالمانه بودن اشکال سنتي معنويت نجات مي دهد. ناتوراليسم همچنين اين مزيت را دارد –  يا اين طور به نظر مي رسد –  که کاملاً با علم سازگار است.
ناتوراليسم انواع زيادي دارد ولي تاکيد ما در اينجا بر روي نوع مشخصي معروف به "ناتوراليسم علمي" خواهد بود. ناتوراليسم علمي در بر دارنده دو فرضيه است؛ يکي اينکه طبيعت تمام چيزي است که وجود دارد و دوم اين که علم تنها راه قابل اطمينان براي فهم آن است. اين عقيده آخر عموماً "علم گرايي" ناميده مي شود. علم گرايي، روح معرفتي ناتوراليسم علمي، مدعي است که روش تجربي که در دوران مدرن اهميت پيدا کرد، براي بيان هر چيز مبتني بر واقعيت درباره جهان، کافي است. مسلم است که امروزه روش بهتري جايگزين همه تفسير هاي ديني از  طبيعت و بشريت، شده است. علم گرايي هميشه بر اينکه علم به همه سوالات مهم پاسخ خواهد داد اصرار ندارد  اما مي گويد که علم نسبت به دين شانس بيشتري براي اين کار دارد. طبق نظر ريچارد داوکينز، يکي از گران قدرترين دانشمندان ناتوراليست:"  اين امکان که بشريت هيچ وقت به نقطه انتهاي شناخت کامل نخواهد رسيد وجود دارد،اما اگر براي ما چنين اتفاقي بيفتد، من به خود جرئت اين پيشگويي اطمينان بخش را مي دهم، آن که ما را به آن نقطه مي برد، علم خواهد بود نه دين. و اگر اين به نظر علم گرايي مي رسد، چه بهتر."2
 عنوان "ناتوراليسم علمي" مشخصا ابداع مدافع مشهور چارلز داروين، توماس هکسلي(1825-95) است.3 اگرچه ممکن است براي هکسلي، ناتوراليسم علمي بيشتر يک روش تحقيق بوده باشد تا يک جهان بيني، اين محدوديت ديگر بدون استثنا وجود ندارد. امروزه اصطلاح" ناتوراليسم" درکل به جهان بينيي اشاره دارد که وجود هر چيزي را که از تيررس تجربه يا علم عادي خارج است ،زير سوال مي برد. در حقيقت، بسياري از ناتوراليست هاي علمي امروزه به عنوان ملحد پذيرفته مي شوند، اگرچه بعضي، مثل هکسلي، ترجيح مي دهند که آنها را لاادري بنامند. به هر روي ناتوراليست هاي علم گرا ،سوال مي کنند که آيا شناخت کامل جهان نيازمند ارجاع به يک خالق، يا فعل الهي است؟ احتمالا از نگاه آن ها طبيعت خود منشا خود است و روند طبيعي تنها خالق حيات و ذهن است. حيات، از روي تصادف، به صورت يک رخداد کاملا فيزيکي پديد آمد و سپس تکامل،اتفاق افتاد. تغييرات ژنتيکي تصادفي، انتخاب طبيعي، و زماني بسيار طولاني، براي درست کردن تمام تنوع و پيچيدگي حيات از جمله برخورداري از موهبت ذهن، کافي بوده است. پس چرا مردم عاقل براي فهم مسايل و اتفاقات مي خواهند به چيزي فراتر از طبيعت بنگرند يا به الهيات رو مي آورند.
ريچارد داوکين، در دفاع از ناتوراليسم از هکسلي پيشي مي گيرد و اين موضوع را مورد بحث قرار مي دهد که زمان طولاني بيکران و مکانيسم هاي تکاملي بي هدف براي تبيين حيات با تمام پيچيدگي هايش کافي است. در « تکامل گراي مشهور، استادانه حيات روي زمين را به تصوير مي کشد ،گويي راه خود را بالاي يک کوه مجازي زمان ساخته است. از يک سو کوه از سطح صاف زيرين مستقيم به بالا مي رود، در حالي که از سوي ديگر به نرمي از پايين به بالا شيب پيدا مي کند. در بالاي طرف شيب دار است که حيات، صعود تکاملي طولاني خود را ايجاد مي کند. اگر حيات، فقط يکي از دوران ها ي کتاب مقدسي را از هزاران سال ، براي صعود عمودي در دسترس داشت ،يک حمايت معجزه آسا مورد نياز بود تا هر چيزي به پيچيدگي چشم يا مغز انسان،به سرعت ايجاد شود. بنابراين تبيين هاي طبيعي کافي نخواهند بود. اما  اگر داستان حيات به تدريج روي يک مسير و با حرکت به جلو و عقب به طرف بالاي شيب خفيف در طول دوره زماني چهار بيليارد سال اتفاق بيفتد، آن گاه به هيچ کمک فوق طبيعي نياز نيست. تغييرات جزيي، همراه با حذف مداوم انواع سازش ناپذير توسط انتخاب طبيعي در طي زمان ژرف، براي توجيه تنوع و پيچيدگي استثنايي حيات کافي است. اين طور به نظر مي رسد که طبيعت، کاملا بسنده است.4
مقاله حاضر، اين ادعا را مورد بررسي قرار خواهد داد که طبيعت همه چيز است و اين که علم براي شناخت آن کافي است. مخصوصاً خواهد پرسيد که آيا ناتوراليسم علمي منطقاً فراگير است؟ به هر حال، نگارنده تاکيد مي کند که ناتوراليسم علمي به هيچ وجه همان علم نيست. علم روشي پرثمر اما خود محدود شونده براي يادگيري چيزهايي درباره جهان است، در حالي که "ناتوراليسم علمي" يک جهان بيني است که با اصرار بر کفايت تحليلي روش علمي، پا را فراتر از معلومات اثبات پذير مي گذارد. بيشتر ناتوراليست هاي علم گراي متفکر خواهند پذيرفت که به راستي از باوري خاص حمايت مي کنند ولي مي افزايند که شناخت آن ها از جهان هنوز منطقي تر و ثمر بخش تر از ديگران است. به راستي امروزه در نظر بسياري از محققان، ناتوراليسم علم گرا يک نقطه شروع غير قابل ترديد براي شناخت  قابل اطمينان هر چيزي است.
اما آيا "ناتوراليسم علمي" تاب بررسي دقيق را مي آورد؟  نگارنده بر آن نيست که خود علم را به عنوان يک روش تحقيق درباره جهان به چالش بکشد. تا جايي که به علم مربوط مي شود طبيعت به راستي همه آن چيزي است که وجود دارد. او با ناتوراليست هاي علم گرا در اين مورد موافق است که هرگز نبايد باورهاي مربوط به خدا"، طراحي هوشمند" يا فعل الهي وارد کار علمي شود. او به عنوان يک الهي دان از پذيرش  ناتوراليسم روش شناختي به عنوان  شيوه علمي،خرسند است. اما فرض کنيد که ابعادي از واقعيت وجود دارند که علم به آن ها نمي رسد. اگر اين طور  باشد آنگاه ناتوراليسم علمي– يعني اين باور که فقط طبيعت علمي، واقعي است - غير منطقي است چون آزادانه، راه دسترسي به هر حوزه اي را مي بندد. و اگر ناتوراليسم علمي في ذاته در نهايت به صورت مجموعه نامعقولي از باورها رخ نمايد، آن گاه جهان در دسترس علم، ديگر" همه آنچه وجود دارد، همه آنچه تا کنون وجود داشته، يا هر آن چه هميشه خواهد بود"، نيست.
علاوه بر علم، راه هاي قابل اطمينان ديگري براي ارتباط دادن ذهن و همين طور قلب ما با دنياي واقعي وجود دارد. حتي ممکن است لايه هاي ژرفي از جهان واقعي وجود داشته باشد که ما فقط مي توانيم  با پرورش دادن شيوه هاي جستجو و عادات شناختي که مخالف علم نيستند اما خودشان نيز بخشي از علم نيستند، آن ها را ببينيم يا با آن ها روبرو شويم. آيا ممکن است که، دين، حتي با پيچيدگي هاو خطاهايش هنوز بتواند حداقل يک راه عبور کم نور به اعماق واقعيت غير علمي به وجود آورد؟

آيا ناتوراليسم به لحاظ معنوي قانع کننده است؟
به نظر نگارنده انواع مختلفي از ناتوراليسم وجود دارد. براي مثال ممکن است کسي بين ناتوراليسم افراطي و ناتوراليسم ميانه رو تمايز قايل شود.5 ناتوراليسم افراطي تقريباً معادل ماده گرايي است و وجود هر چيز غيرفيزيکي را انكار مي کند. ناتوراليسم ميانه رو، از طرف ديگر، بر اين که ممکن است جنبه هايي از حقيقت حيات وجود داشته باشند که ناتوراليسم افراطي از قلم انداخته است، صحه مي گذارد. و اين  موضوع را مطرح مي کند که  طبيعت شامل سيستم ها ي پيچيده و مجموعه هاي يکدستي است که نمي توانند انحصارا بر حسب مقدمات فيزيکي يا محتويات اتمي خود توجيه شوند. همين طور مي گويد که قواعد "نوظهور" در عين حال که جهان در جهت پيچيدگي، تکامل مي يابد، بدون برنامه ريزي قبلي بر آن تاثير مي گذارند. و در عين حال اين اصول جديد به هيچ وجه عرفاني يا مرموز يا نيازمند تبيين خداشناسانه نيستند. آنها صرفا مراحلي از فرآيند طبيعي اند.
برخي از ناتوراليست هاي ميانه رو دوست دارند که ناتوراليست ديني خوانده شوند. ناتوراليست هاي ديني اعتقاد دارند که چيزي فراتر از جهان طبيعت وجود ندارد. اما اغلب اصطلاحات ديني چون باطن و مقدس به کار مي برند و بدين وسيله مي گويند که عقل في ذاته بايد تسليم طبيعت باشد.6 هنوز حتي از نظر ناتوراليست هاي ديني، طبيعت تمام آن چيزي است که وجود دارد. امروزه در کلام فلسفي عبارت " ناتوراليسم" عموما مشخص کننده بينش ملحدانه نسبت به جهان است. براي مثال وقتي فيلسوف اوون فلاناگان اظهار مي دارد که ماموريت فلسفه معاصر اطمينان جهان به "ناتوراليسم" است، به طور مشخص منظورش اطمينان به الحاد است.7 معمولاً اصطلاح  "ناتوراليسم" مستلزم انكار آشکار خداي يهوديت، مسيحيت و اسلام است. اين به معني انکار هر اصل مقدسي از هستي است که مجزا از طبيعت است.8
باز هم راه هاي ديگري براي فهم ناتوراليسم وجود دارد، ولي بيشتر آنها پيوستگي کمي به جوهره آموزه هاي بعدي دارند:9
1. بيرون از طبيعت، که شامل انسان و آفريده هاي فرهنگي او ست، چيزي وجود ندارد؛
2. از مورد يک، اين طور بر مي آيد که طبيعت خود منشا خود است؛
3. از آن جايي که چيزي فراتر از طبيعت نيست، هيچ مقصود فراگير يا هدف ماورايي که به جهان هر گونه معناي پايداري بدهد، نمي تواند وجود داشته باشد؛
4. چيزي به نام" روح" و هيچ دور نماي منطقي از بقاي بشر ذي شعور بعد از مرگ وجود ندارد؛
5. ظهور حيات و ذهن در حال تکامل، تصادفي و  بدون برنامه ريزي بود؛
از نظر نگارنده "ناتوراليسم علمي" اين پنج اصل را مي پذيرد، اما اين دو را هم به آن مي افزايد:
6. هر اتفاق طبيعي خودش محصول اتفاقات طبيعي ديگري است. از آن جايي که هيچ علت ماورايي وجود ندارد، تمام علل بايد کاملاً طبيعي و توسط علم قابل پذيرش باشند؛
7. تمامي اشکال مختلف موجودات زنده، از جمله انسان، نهايتا، با صورت هاي تکاملي به خصوص دارويني قابل تبيين هستند. نگارنده اغلب به اين عقيده با عنوان "ناتوراليسم تکاملي"اشاره مي کند.
از اين به بعد، نگارنده عناوين "ناتوراليسم "و "ناتوراليسم علمي" را مترادف با هم مي گيرد، مگر جهات ديگري تمايز نهادن ميان آنها را ايجاب نمايد. همان طور که قبلاٌ  اشاره شد، سوال اين است که آيا ناتوراليسم مجموعه اي منطقي از باور ها است يا خير. به هر حال قبل از جواب دادن به اين سوال، لازم است سوال ديگري مطرح شود. که مربوط به بسندگي روحاني ناتوراليسم است. آيا ناتوراليسم مي تواند کاملاً به جستجوي انسان براي يافتن معنا پاسخ دهد؟ بعضي از ناتوراليست ها اين سوال را بجا نمي دانند، ولي لازم است که اين سوال پرسيده شود چون گاهي خودشان ادعا مي کنند که طبيعت کاملاً براي معنا بخشي به زندگي و همين طور اقناع عقلي کافي است.10 آنها اصرار دارند که سازگاري با طبيعت از نظر روحي براي بشر مناسب است. بعضي از سرسخت ترين ناتوراليست ها امروزه مي پذيرند که ما انسان ها داراي غرايز روحاني فنا ناپذيري به عنوان بخشي از استعداد ژنتيکي مان هستيم. يعني ما موجوداتي معنا جو هستيم که از طريق تکامل ساخته شديم تا به دنبال اشتراک  چيزي متعالي تر از خود باشيم. غرايز روحاني ما نياز به ارضا دارند و به همين خاطر است که احتمالاً نوع ما از همان شروع حيات انسان روي زمين، چنين سرسختانه دين گرا بوده است. پس چرا ناتوراليسم  که يک نظام اعتقادي کاملا پيشرفته در نوع خود است، نمي تواند ميل شديد ذاتي ما را به دين  برآورده سازد؟ آيا طبيعت خودش براي معنابخشي و ايجاد شادي و رضايت شخصي در دوران کوتاه زندگي ما به حد کافي کار آمد نيست؟ به زعم نگارنده بسياري از ناتوراليست ها با تمام وجود دين گرا هستند و  دلسرديشان از آيين هاي گذشته اغلب نشان دهنده اشتياق روحاني فراوان است نه نبود آن. اما، درميان جماعت ناتوراليست ها (ناتوراليست هاي ديني) بعضي خوش بين هستند. در حالي که بقيه متصلب و بدبين ترند.
ناتوراليست هاي خوش بين اعتقاد دارند که زيبايي چشمگير طبيعت، خلاقيت پرشور انسان، تلاش براي دستيابي به خير اخلاقي، تصور دوست داشتن و دوست داشته شدن، شعف کشف علمي- همه اينها براي پر کردن زندگي انسان کافي است. مطلقاً دليل معتبري براي نگاه به فراتر از طبيعت به منظور رضايت معنوي وجود ندارد. از طرف ديگر، ناتوراليست هاي بدبين تا اين اندازه اميدوار نيستند. آن ها با اين که طبيعت همه چيز است موافقند، اما از نظر آن ها طبيعت براي ارضاي ولع سيري ناپذير بشر براي معنا و شادي، بسنده نيست. در واقع، كما اليكه ظاهراً، ميل ديني نوع ما هرگز ارضا نمي گردد، چون جهان فاني عاري از هر گونه معناي قابل فهم است، آن طور که به نظر مي رسد کيهان شناسي و علم دارويني هر دو آن را تاييد مي کنند. اگر جهان تنها چيزي باشد که وجود دارد، و اگر مقصدي ندارد، پس بايد نتيجه گرفت که طبيعت براي پر کردن قلب هاي ناآرام بشري ما با معنايي که  آرزويش را داريم کافي نيست.
 يک نمونه ناتوراليسم جدي، نويسنده فرانسوي آلبرکامو است. اين رمان نويس و فيلسوف معروف آزادانه اذعان مي دارد که انسانها ميل سيري ناپذيري براي دستيابي به معناي غايي و شادي ابدي دارند. او مي گويد: اگر آن را انکار کنيم نادرست خواهد بود. به هر حال، حقيقت عريان اين است که جهان هرگز نمي تواند چنين ميلي را بر آورده سازد. سرانجام جهان و هر يک از ما به نابودي منجر خواهد شد. اگر مرگ مقصد نهايي زندگي است، و اگر خدا و جاودانگي وجود ندارد - که به نظر کامو اين طور است - پس واقعيت هستي کاملا پوچ است. پوچي در اينجا به معني وحدت ناهماهنگ يک جهان مرتبط با مرگ از طرفي و ميل شديد انسان به زندگي از طرف ديگر است. از آن جايي که اين دو بخش از واقعيت هيچ وقت با هم جفت و جور نمي شود، ارتباط دادنشان دقيقا معرف خردگريزي است. علاوه بر آن، هيچ اميدي بر اين وضعيت غلبه نمي کند. از اين رو قهرمان شرايط بشري سيسيفوس است، که نمونه بارز پيکار با بيهودگي است.11
يک نمونه علم گراتر ناتوراليسم بدبين استيون واينبرگ فيزيکدان است. او در "روياهاي آخرين نظريه" مي نويسد:
يافتن برنامه اي در قوانين طبيعت که توسط آفريننده اي متعهد تهيه شده و انسان ها در آن نقشي خاص ايفا مي کنند، شگفت انگيز خواهد بود. من از ترديد در آن احساس ناراحتي مي کنم. به زعم بعضي از علم گرايان ، ارضاي معنوي که ديگران با اعتقاد به خدا به دست مي آورند، در تامل در طبيعت قابل حصول است. بعضي از آنها حتي ممکن است که اين طور احساس کنند. اما من نه.12
واينبرگ هم مثل کامو به طور جدي مسئله خدا را مطرح مي کند و از اين که علم باعث شده است که امروزه تنها گزينه منطقي الحاد باشد ناخشنود است.علم هيچ دليلي براي هدفمند بودن جهان به دست نمي دهد. بنابراين بيشترين چيزي که در مواجهه با حتميت اين تراژدي باعث نجات از اين وضع ناگوار مي شود پذيرش است.13 واينبرگ با ناتوراليسم خوش بين و سازش سطحي اش با حقيقت تلخ موجود در وضعيت فعلي ما  کاري ندارد.
نگارنده مي گويد که از ميان دو نوع ناتوراليسم،طرفداري از ناتوراليسم بدبين منطقي تر از نوع خوش بين است.ناتوراليسم بدبين حداقل در آنچه همه ناتوراليست ها بايد درباره حقيقت غايي جهان و شرايط بشر به آن اذعان کنند، بي تکلف تر است. بر اساس ناتوراليسم، علم جهان را عاري از معنا مي نماياند. ناتوراليسم بدبين مي پرسد که آيا منصفانه است وانمود کنيم که انسان ها مي توانند در جهان بي معنا به دنبال رضايتي  پايدار باشند ؟ اگر اين اختيار به قوت خود باقي است، آيا نبايد تمايل به تماميت عقلي، شخص را به طرفداري از رئاليسم سوگناک کامو و واينبرگ  وادارد نه خوش بيني بي اساس نوع سرزنده تر ناتوراليسم؟ خوشبختانه همان طور که به تفصيل بحث خواهم كرد، يک جايگزين منطقي هم براي ناتوراليسم  متصلب و هم براي ناتوراليسم خوش بين، وجود دارد.
البته اين امر مسلم است که ناتوراليسم از نظر معنوي با حقيقت تراژدي تناسب ندارد، موجب نادرستي آن نمي شود. بگذاريد حال  بپذيريم که، اصول ناتوراليسم - که در بالا به آنها اشاره شد،- واقعاً صحيح است. اما اگر اين طور باشد، جان هيک فيلسوف حق دارد  يادآور شود که ناتوراليسم "در کل خبر بدي براي بشريت است".14  درد جسمي، فقر، و رنج غيرقابل تحمل بيشتر انسان ها در طول تاريخ آن ها را از برآوردن آرزوهايشان فقط در محدوده طبيعت باز مي دارد."حتي در مورد آن ها که بيشترين عمر ها را داشته اند به ندرت مي توان گفت که قبل از مرگشان، در تحقق امکانات بالقوه خود موفق بوده اند." بنابراين ناتوراليست ها در حال پنهان کردن واقعيتند مگر اين که " اين واقعيت را بپذيرند که ناتوراليسم خبر خوبي براي بشريت نيست."15
هيک متقاعد شده است که سنت هاي ديني قديمي مي توانند به درستي ادعا کنند که به عميق ترين اميال معنوي مردم پاسخ مي دهند: ما انسان ها بيشتر اوقات خودخواه، کوته فکر، داراي فقر عاطفي، بي توجه به ديگران واغلب شرور و بي رحم هستيم، اما به عقيده اديان بزرگ امکانات بالقوه شگفت انگيزي، نهفته در درونمان وجود دارد... .
ما در اطرافمان مدارج مختلفي را که روح بشر به آن ها رسيده است، مي بينيم و مي دانيم... که اکثريت ما  بايد راه زيادي را طي کنيم تا بتوان گفت که به تمام و کمال انسان شده ايم. ولي اگر توصيف ناتوراليستي صحيح باشد، هرگز اين اتفاق نمي افتد. زيرا به عقيده ناتوراليسم، بليه اي که بيشتر زندگي بشر را متاثر کرده، قطعي و تغيير ناپذير است، چون قربانيان از زندگي و بودن باز ايستاده اند. 16
بنابراين ناتوراليست ها بايد شديدا روراست باشند: (آنها) بايد صادقانه بپذيرند که اگر راست مي گويند،شرايط براي تعداد زيادي از انسان ها به نحو اصلاح ناپذيري بي روح و دردناک است. پس  در اين صورت عده زيادي که زندگيشان در اثر درد، نگراني، محروميت شديد، ستم شديدا دستخوش ناملايمات شده يا عمرشان در کودکي يا جواني پايان يافته است، براي تحقق هيچ يک از استعدادهاي بشري شانسي ندارند. اين احتمال وجود ندارد که تراژدي عظيمي که قرن ها طول کشيده، بخشي از فرآيند  نا محدودي باشد که نهايتا به خوبي مطلق بينجامد.17

 آيا ناتوراليسم  خردمندانه است؟
هيک مطمئنا موافق است که حتي اگر جنبه معنوي ناتوراليسم نامناسب باشد، به هر حال، اين به تنهايي موجب نادرست بودن آن نمي شود.اما آيا ناتوراليسم با واقعيت مطابقت دارد؟ يعني آيا با بهترين معيارهاي درک و شناخت ذهن بشر هماهنگ است؟ آيا ناتوراليسم مي تواند، اصول ساختاري بنيادين و قانع کننده اي براي معنا بخشي به هر رخداد طبيعي فراهم کند؟ يا منطق بشر در تلاش براي معنا بخشي کامل به مسائل - در بعضي مراحل - نياز به چيزي عميق تر از جهان طبيعي، و علم، دارد؟
آيا تبيين هاي ناتوراليستي براي اين تبيين بنيادين که چرا جهان باعث ايجاد زندگي، فکر، کفر، دين و تحقيقات علمي مي شود بسنده است؟  بر فرض که علم مي تواند درباره همه اين ها خيلي چيز ها بگويد، اما آيا قادر به تبيين همه چيز هست؟ آيا انسان مي تواند هرآينه مطمئن باشد که تمام علل، طبيعي اند؟ آيا براي مثال علم مي تواند تبيين دهد که چرا اصلا در مقابل هيچ چيز، چيزي وجود دارد؟ حتي مارتين ريز ستاره شناس، طرفدار ناتوراليسم علمي، اين سوال بزرگ را فراتر از ظرفيت علم تشخيص مي دهد. 18 اگر چيزي عميق تر و فراتر از جهاني که از طريق علم قابل دسترسي است وجود نداشت، صدالبته علل طبيعي تبيين نهايي و کامل همه چيز مي بود. پس از آن دريافت علمي به شناخت غايي مي رسيد. و ديگر هيچ مجال منطقي براي تفاسير دين شناختي از واقعيت وجود نداشت، و دين شناسي در يک ارتباطي رقابتي با علم قرار مي گرفت. در يک چنين مجموعه اي از موارد براي دين شناسي بهترين چيز اين خواهد بود که براي هميشه از ميان برود، نتيجه اي نهايي که ناتوراليست ها قويا به آن تمايل دارند.
ناتوراليست هاي معاصر، كه با موفقيت و پيشرفت علم تقويت شده اند مطمئنند که ما مي توانيم در طبيعت به تنهايي تبيين کافي براي هر چيزي را بيابيم.حيات مي تواند کاملا به حالات شيميايي تجزيه شود. ذهن نتيجه نهايي انتخاب طبيعي است (Cziko). زبان (pinker)، اخلاق ( Ruse and Wilson) و حتي دين (Hinde,Boyer,Atran) کاملا در چار چوب ناتوراليستي قابل فهمند.19 اگرفرض کنيم که ناتوراليست ها وجود هر چيزي به جز طبيعت را انکار مي کنند، پس منطقا ناگزيرند که تاکيد کنند که علل طبيعي تبيين نهايي همه چيز، از جمله پديده هاي ديني، اخلاقي و عقلي را به دست مي دهد. اما آيا ناتوراليسم مي تواند براي چيزي تحليل کامل ارائه کند، چه رسد به همه چيز؟
 از نظر بسياري از تکامل گراها پاسخ اين سوال مثبت است.امروزه باور ناتوراليستي به خصوص در ميان  پيروان داروين رواج مي يابد. ناتوراليست هاي تکامل گرا مطمئنند که دستورالعمل نو دارويني – تغييرات ژنتيکي اتفاقي(محتمل)(و ساير اتفاقات طبيعي) به علاوه انتخاب طبيعي همراه با زمان زياد براي تجربه– مي تواند دليل وجود تمام اشکال موجودات زنده به حساب آيد. آيا اين اطمينان قابل توجيه است؟ نگارنده به عنوان يک دين شناس با اين  موضوع که علم تکامل گرا بايد بخشي از هر تلاش جدي در جهت فهم حيات، خودآگاهي، اخلاق و حتي دين باشد، موافق است. اماآيا تحليل هاي تکامل گرا بسنده هستند؟
به عنوان مثال، در پس تکامل حيات، جهان بزرگ تري وجود دارد که شامل آميزه استادانه اي از تنوع اتفاقي،ضرورت قانونمند و زمان نامتناهي است، ويژگي هايي از طبيعت که مورد توجه داروينيسم است ولي به تنهايي توجيه کننده نيست و نمي تواند باشد.تکامل حيات با سرعت اين ترکيب کيهاني بنيادين را پشت سر مي گذارد. ملزومات تکامل خيلي قبل از اين که جهان شکل بگيرد توسط کائنات فراهم شده بود. داروينيسم فضاي کيهاني مخصوصي را پيش انگاري مي کند اما موجباتش را فراهم نمي نمايد. علوم فيزيکي البته ممکن است درباره اين تابلوي کيهاني چيزي براي گفتن داشته باشند، اما حتي بعد از پايان کار آن ها، پرسش همچنان باقي است: چرا جهان اينقدر پرهيجان، متنوع، قابل پيش بيني و زمان مند است که مي تواند يک جريان تکاملي را به وجود بياورد؟ چرا جهان مداوم پذيراي آينده اي جديد است؟ چرا در آن ذهنيت، احساس و کوشش به وجود مي آيد؟ چرا به يک باره از آن اشتياقي سيري ناپذير براي دانستن متولد مي شود؟ و البته، اصلا چرا طبيعت وجود دارد؟ احتمالا دين شناسي بدون کمترين مداخله يا رقابت با تحقيق علمي، در جواب اين سوالات حداقل چيزي براي گفتن دارد. البته ناتوراليست هاي دارويني با اين موضوع مخالفت خواهند کرد. ممکن است قبل از اين که داروين مطرح شودگرايش به دين شناسي معذور باشد و آن ها اين را بپذيرند، اما آيا امروزه زيست شناسي تکامل گرا، در جهت تبيين نهايي رويدادها، بدون فرار به فهم ديني، دانشي مجهز فراهم نمي نمايد؟
ما بعدا متوجه خواهيم شد. اما قبل از اين که بيشتر پيش برويم، نگارنده اميدوار است كه حداقل توافق کنيم که در تجزيه و تحليل قطعي، فقط يک تبيين نهايي از هرچيز مي تواند وجود داشته باشد، در حالي که وجود تبيين هاي حد واسط يا ثانوي زيادي ممکن است. در اينجا اين موضوع که تبيين هاي دارويني، حد واسط، نه نهايي، هستند مورد بحث قرار خواهدگرفت. ناتوراليست ها هر وقت علم تکامل گرا را به صورت تبيين نهايي در مي آورند مسئوليت سنگيني به آن تحميل مي کنند. آنچه در عوض، نگارنده به عنوان راهي براي جا باز کردن ميان علم و دين هر دو، پيشنهاد مي کند تبيين لايه اي است. منظور از اين پيشنهاد اين است که هر چيزي در جهان پذيراي درجات متعدي از تبيين است. جايگزين تبيين لايه اي يا کثرت گرايي تبييني، يگانه گرايي تبييني است، رويکردي که مورد توجه بيشتر ناتوراليست ها است.
اينجا مثالي آورده مي شود تا منظور از تبيين لايه اي مشخص شود. فرض کنيد که يک هيزم در حياط پشتي شما در حال سوختن است. همسايه شما از راه مي رسد و مي خواهد توضيح دهيد که چرا آتش شعله ور است؟ پاسخ خيلي خوب اين است: هيزم مي سوزد چون کربن چوب در حال ترکيب شدن با اکسيژن و توليد دي اکسيد کربن است. اين جواب، تحليلي قابل قبول  و براي نوع خاصي از تحقيق کافي است. ولي هنوز سطوح ديگري از تبيين مي تواند وجود داشته باشد. براي مثال ممکن است شما به سادگي به سوال همسايه تان اين گونه پاسخ دهيد: آتش شعله ور است چون من يک کبريت در آن روشن کردم.
و جواب سوم مي تواند اين باشد:"آتش شعله ور است چون من مي خواهم شيريني بپزم."سطوح مختلف تحليل،همان طور که  در اينجا معلوم است،مي تواند بدون تعارض با هم وجود داشته باشد."من مي خواهم شيريني بپزم"به هيچ روي نمي تواند با تبيين فيزيکي سوختن هيزم رقابت کند.شما به همسايه  اين طور جواب نخواهيد داد:"آتش به دليل احتراق شيميايي شعله ور است  نه به اين دليل که من شيريني مي خواهم.""من مي خواهم شيريني بپزم ،"در واقع ،نمي تواند وارد شکاف تحليلي شود که روي شيمي احتراق تمرکز دارد.و در عين حال، هيچ تعارض آشکاري بين شيمي احتراق و منظور فراگير من از خواستن چيزي براي خوردن، وجود ندارد. براي قياس، بياييد فرض کنيم که يک واقعيت نهايي وجود دارد که به دليلي نامعلوم مي خواهد جهاني برخوردار از حيات بيافريند.ما نبايد فکر کنيم که اين عزم الهي در تجزيه و تحليل فيزيکي از طبيعت - شامل گمانه زني هاي علمي درباره بيگ بنگ و منشا حيات- تظاهرمي کند. همان طور که نبايد انتظار داشته باشيم که"من شيريني مي خواهم" را حک شده روي چوب در حال سوختن يا مولکول هاي دي اکسيد کربن بيابيم.در عين حال اين همان "مدرک "بي واسطه و آشکاري است که ناتوراليست هاي علم گرا تقريبا هميشه خواستار ارائه آن از کساني هستند که درک دين شناختي از جهان را پذيرفته اند. دليل متداولي که ناتوراليست ها براي مخالفتشان با دين گرايي ارائه مي دهند اين است که هيچ" مدرکي "براي پشتيباني از ادعاي ديگري وجود ندارد. فرض ما اين  است که اگر تبييني عميق تر از تبيين طبيعي وجود داشت، آن هم بايد از طريق علم در دسترس قرار مي گرفت. و چون در آن لايه از تبيين تظاهر نمي کند،اصلا نبايد وجود داشته باشد، البته، فرض اساسي تر ديگر نهفته در اين حکم اين است که حقيقتا تنها يک شکاف در تبيين قانونمند در دسترس است، هماني که  به قالب ابعاد روش علمي است. پس اگر امروزه اکتشافات علمي اين جاي مناسب را پر کند، جايي براي دين شناسي نمي ماند. اما دين شناسي مدلل، لايه هاي  تبييني بسياري را در نظر مي گيرد. و اين موضوع را مورد بحث قرار مي دهد که فعل الهي يا خلق الهي – در رخداد هايي مثل ظهور کائنات، حيات، تفکر، اخلاق و مذهب - در قياس، به مانندارتباط "من شيريني مي خواهم"با شيمي احتراق هيزم است، با طبيعت ارتباط پيدا مي کند. اين مسئله مي تواند برداشت هاي ايزاک واتس و کنت بولدينگ (Issac Watts & Kenneth Boulding) از علل اتفاقات طبيعي را در بر گيرد. اين، به معني ترجيح خدا بر طبيعت نيست. بلکه هر دوي آن هاست. وقتي علم بر تحليل هاي فيزيکي تمرکز دارد، تبيين نهايي رويدادهاي طبيعي، الزاما از نظر پنهان مي ماند. در قياس، حتي دقيق ترين بررسي هاي حرکت مولکولي در آتش، در چنين سطح فيزيکي، دليل "غايي" سوختن آتش را آشکار نمي سازد. به همين صورت، حتي مفصل ترين آزمايش هاي علمي درباره فرايند هاي طبيعي قادر نخواهد بود دليل پر محتوا تري براي اينکه چرا جهان، قوه تفکر، زبان، اخلاق، مذهب و تحقيقات علمي به منصه ظهور رسيده اند، پيدا کند يا به راستي آن را رد کند. منطقا هنوز عرصه براي   درک دين شناختي از جهان طبيعي به موازات دلايل علمي، به ميزان زيادي وجود دارد.
البته يک ناتوراليست فورا پاسخ خواهد داد که تمايل من به گياهان ختمي مي تواند تماما با معيار شيمي بي ذهني که زيربناي مغز و دستگاه عصبي من را تشکيل مي دهد توجيه شود. براي چه بسا براي ناتوراليست ها تنها يک سطح از تبيين ميتواند وجود داشته باشد و آن هم بايد اساسا و به طور کامل فيزيکي باشد. به هر حال اگر  اين طور بود، دليلي براي جدي گرفتن نقدي که مبنايش علل فيزيکي بي ذهن است، وجود نخواهد داشت. نگرش ناتوراليستي به واقعيت، اگر به طور کامل پذيرفته شود، خود  نظم تمام ادعا هاي صحيح، از جمله آن هايي را که مربوط به علمند بر هم مي زند. بعدابيشتر در اين مورد بحث خواهد شد.
 پس، شرطي که در اين مقاله بسته شده اين است که تبيين هاي قانع کننده بي نهايت تاثير گذار است و سطوح مختلفي را در بر مي گيرد.هيچ علمي يا حتي مجموعه علوم نمي توانند درک کنند که اجزاي ترکيبي که علل زير بنايي رويدادهاي کيهاني را تشکيل مي دهد از چه جامعيت ارزشمندي بر خوردارند. به رغم همه عوامل فعاليت هر شاخه اي از علم، بر اساس مقدماتي تلويحي کار مي کند، که لزوما توجيه کننده همه چيز نيستند. هر زمينه اي از تحقيق علمي براي شفاف بودن بايد از ورود به بعضي مباحث صرف نظر کند. در واقع، علوم به خودي خود فقط با اجتناب از ورود به عمق بحث علت و معلولي، مي توانند داراي صحت کامل باشند. جهان واقعي مبهم و نامشخص است بنابراين حصول شفافيت دکارتي در تفکر علمي نشانه اين که درک عميق حاصل شده، نيست.20 برعکس، عميق ترين تبيين ها – دقيقا به اين دليل که کمتر سعي مي کنند از ورود به مباحث علي صرف نظر کنند لاجرم داراي کمترين شفافيت و تشخيص خواهند بود. به همين دليل است که تبيين هاي دين شناسانه هميشه داراي ابهامي است که ناتوراليست هاي علم گرا را دلسرد مي کند.
ناتوراليسم(دوباره مي گويم، اصطلاحي که من در اين کتاب جايگزين "ناتوراليسم علمي" كرده ام) اساسا بر اينکه تبيين نهايي شفاف و مشخص باشد پافشاري مي کند. با اين کار، هواخواهانش اغلب به عقيده تيغ اوکامي، که مي گويد که تبيين ها نبايد بدون اين که ضرورت داشته باشد متکثر شوند، روي مي آورند. از اين رو،با اينکه دستورالعمل دارويني قادر به تحليل حيات، قوه تفکر، رفتار، زبان، اخلاق، مذهب، قس علي هذا، به سادگي و با معيار انتخاب طبيعي است، از نظر يک ناتوراليست نيازي به تصور مبهم  خلاقيت يا غائيت خدايي ناديده، براي معنا بخشي به اين تکامل تحسين بر انگيز نيست. مقاومت در برابروعده تبيين تمام "رموز"حيات سخت است. و اين منجر به سرسپردگي در برابر "داروينيسم جهاني "و اين عقيده که انتخاب طبيعي زيربنايي ترين اصل تمامي تجليات حيات است شده است. اين فرديت  انحصاري ذهن را مي توان با تببين آتش در حياط مورد مقايسه قرار داد در صورتي که از حقيقت آشکار "من شيريني مي خواهم " صرف نظر کرد. اگر مي توان به يک تبيين ساده تر در سطح شيمي آتش دست يافت، چرا باور مبهم من مي خواهم چيزي بخورم ارائه گردد؟ اگر کسي از منظر انتخاب طبيعي بتواند تبيين کند که چرا ما داراي گوش، چشم و مغز هستيم، چرا  بايد اين احتمال مطرح شود که يک مبدا خلاق خارق العاده از جهان مراقب مي خواهد که حساس، هشيار و مسئول باشد؟ آيا چنين پيشنهادي، تيغ اوکامي را نقض نمي کند؟
بايد متذکر شد که سرکوب تبيين لايه اي هرگز مورد نظر تيغ اوکامي نبوده است، اگرچه اين دقيقا همان چيزي است که اغلب ناتوراليست ها تمايل دارند دنيا را با آن تکه تکه کنند. اگرحيات به همان سادگي بود که ناتوراليست هاي تکامل گرا فکر مي کنند، آن وقت تحليل دارويني قانع کننده بود. و تبيين دين گرايانه حيات غير ضروري مي نمود. اما نظر ويليام اهل اوکام اين بود که تبيين ها نبايد متکثر باشند مگر در صورت اجتناب نا پذير بودن.گاهي اوقات لايه هاي متکثرتبيين براي درک عميق لازم است. پس چه در قاعده اوکام، چه در خود علم هيچ توجيهي براي مسدود کردن آزادانه مسيري که به سوي عمق تبيين مي رود، وجود ندارد. در صفحات بعدي تلاش خواهد شد که به وسيله تعدادي مثال نشان داده شود که ذهن بشر بايد به منظور معنابخشي غايي به جهان و انسان، به فراتر از طبيعتي که با علم فهميده شده، نظر کند.اين وظيفه دين شناسي(يا تفکرمذهبي در معناي وسيع تر) است که به دنبال تبيين غايي باشد، نه علم. براي ثابت کردن اين ادعا مباحث بعدي اساسا شامل سه عنصر مهم اما با ترتيب متفاوت خواهد بود:آنها به طور خلاصه تعدادي از ويژگي هاي جهان را که با تجربه مستقيم يا توسط علم حاصل شده مورد بررسي قرار مي دهند؛ نظر ناتوراليسم علمي را درباره اين پديده جمع بندي مي کنند ؛همين طور آنها سوال خواهندکرد که آيا درک ناتوراليستي، منحصرا مي تواند به کامل ترين درک ممکن ازپديده خاص مورد بحث برسد. نگارنده نه قصد دارد که سلسله مباحثاتي را براي وجود خدا بيان کند، و نه تلاش ميکند که باور به خدا در جاهاي مناسب و متعلق به علم، نقش تبييني ايفا نمايد. او در حقيقت، به عنوان  کسي که عميقا به علم ارج مي نهد، با اصرار اين موضوع را مطرح مي کند که محاسبات علمي تا حدي که مي  توانند ما را به جايي برسانند، عرضه مي شوند. به هر حال اعتقاد نگارنده اين است که آنها فقط مي توانند  ما را تا حدي به دنبال خود ببرند. اگر عمل کنندگان به آن تلاش مي کنند که آن را به تحليل نهايي تبديل کنند - چيزي که دقيقاً ناتوراليسم علمي در پي آن است - علم در يک سيستم اعتقادي چنان له مي شود که مي تواند فقط در يک رابطه رقابتي با ساير سيستم هاي اعتقادي خود را حفظ کند. در عوض اين مقوله منجر به جدال هاي بي معنايي مي شود که اغلب سر انجام به ناديده گرفته شدن علم، علي الخصوص در فرهنگ ها يا خرده فرهنگ هايي که درآنها باور به خدا غالب است، مي انجامد. اعتقاد نگارنده اين است  که علم تا جايي  آينده کار آمدي خواهد داشت که عاري از تلاش هاي ناتوراليستي که وظيفه تبيين بنيادي يا غايي را به عهده اش مي گذارد باشد.
منبع:
Is Nature Enough  No, John F. Haught Zygon, vol. 38 pp. 769 - 782, December 2003.
پي نوشت ها:
1.CarlSagan,Cosmos (New York:BallantineBooks,1985),p.1. / 2.Richard Dawkins,"The Science of Religionand the Religion of Science,"Tanner Lecture on Human Values at Harvard University(November 20, 2003).Cited on the Scince andTechnology website: www.stnews.org/archives/2004_february/web_x_richard.html. / 3.Ronald Numbers,"Science wiyhout God :Natural Laws and Christian Belief,"in When Science and Christianity Meet,edited by David C. Lindberg and Ronald Numbers (Chicago :University of Chicago Press, 2003),p.266. / 4.Richard Dawkins, Climbing Mount Improbable (New York: W. W. Norton & Co.,1996),pp.3-37. / 5.Holmes Rolston, Science and Religion: a Critical Survey (New York: Random House),pp.247-58. / 6-Ursula Goodenough,The Sacred Depth of Nature (New York:Oxford University Press,1998);Chet Raymo,Skeptics and Ttue Believers:the Exhilarating Connection between Science and Religion(New York:Walker and Company,1998).
همچنين گونه هاي معتدل ناتوراليسم وجود دارد که به دنبال اتحاد با دين هستند.براي مثال ببينيد،
David R.Griffin, Reenchantment without Supematuralism: a Process Philosophy of Owen Flanagan, The Problem of the Soul: Two Visions of Mind and How to Reconcile Them(New York:Basic Books,2002)pp.167-68.
8- سي. اس. لوئيس با نقد پر شورش در Miracles(San Francisco:HarperSanFrancisco,2001)  طبيعت گرايي را به همين معنا معرفي مي كند.
9- اين تطبيق و گسترشي از شناخت ناتوراليسم توسط   Charley Hardwick در:
Events of Grace: Naturalism, Existentialism,and Theology(Cambridge: Cambridge University Press, 1996).
10- براي مثال ببينيد،
Flanagan, The Problem of the Soul and Goodenough, The Sacred Depths of Nature. / 11. Albert Camus, The Myth of Sisyphus, and Other Essays, translated by Justin O'Brien (New York:Knopf, 1955), pp.88-91. / 12. Steven Weinberg Dreams of a Final Theory(New York: Pantheon Books, 1992), p.256. / 13. Ibid., pp. 255, 260. / 14. John Hick, The Fifth Dimension: an Exploration of the Spiritual Realm (Oxford: One world Press, 1999), p 22. / 15. Ibid., p.24. / 16. Ibid. / 17. Ibid., pp 24-25. / 18. Martin Rees, Our Cosmic Hbitat (Princeton:Princeton University Press,2003), p.xi. / 19. Gaey Cziko, Without Miracles: Universal Selection Theory and the Second Darwinian Revolution( Cambridge, Mass.: MIT Press, 1995); Steven Pinker, The Blank Slate: the Modern Denial of Human Nature ( New York: Viking, 2002); Michael Ruse and Edward O. Wilson, "The Evolution of Ethics," in Religion and the Natural Sciences, edited by James Huchingson (New York: Harcourt Brace Jovanovich, 1993), pp. 308-11; Robert Hinde, Why Gods Persist: a Scientific Approach to Religions (New York:Routledge,1999); Pasal Boyer, Religion Explained: the Evolutionary Origins of Religious Thought (New York: Basic Books,2001); Scott Atran, In Gogs We Trust:the Evolutionary Landscape of Religion (New York: Oxford University Press, 2002 ). / 20. Alfred North Whitehead, Process and Reality, corrected edition, edited by David Ray Griffin and Donald W. Sherburne (New York: The Free Press, 1978),p. 173.

 

 


صفحه 1 از 6