جايگاه فلسفه: دانشگاه يا مطبوعات؟

PDF چاپ نامه الکترونیک

جايگاه فلسفه: دانشگاه يا مطبوعات؟

گفت و گو با ناصر فکوهي
منيره پنج تني


براي گفت و گويي با موضوع «فلسفه و ژورناليسم» که به مناسبت صدمين شماره مجله اطلاعات حکمت و معرفت تهيه شده است، به سراغ ناصر فکوهي رفتم، استادي که علاوه بر تدريس در دانشگاه و نگارش کتاب و مقاله در رشته تخصصي خود، در حوزه مطبوعات هم فعال است. صريح و شيرين و دقيق سخن مي گويد و تعارف هم ندارد. در اين گفت و گو علاوه بر تعريف «فلسفه»، «ژورناليسم»، «نقد»، «نقاد»، «آداب نقادي»، درباره جايگاه مجلات تخصصي و همچنين صفحات انديشه در روزنامه هاي کشور با ايشان گفت و گو کردم.
***
در اين گفت و گو مي خواهيم به رابطه فلسفه و ژورناليسم بپردازيم و به تبع آن مقوله نقد را مورد توجه قرار دهيم و البته مجله اطلاعات حکمت و معرفت را به عنوان يک نمونه عيني مورد نقد و بررسي قرار دهيم. بنابراين بهتر است از تعريف ژورناليسم آغاز کنيم. شما ژورناليسم را چگونه تعريف مي کنيد؟
واژه «ژورناليسم» از زبان فرانسه آمده و ريشه آن در  واژه diurna به معني روزانه است. از لحاظ تبارشناختي، اين واژه از  يک شيوه  انتشار اطلاعات رسمي و دولتي و مهم در جامعه ريشه مي گيرد که از سده دوم پيش از ميلاد در دولت رم وجود داشت و در آن بر روي نوعي روزنامه هاي دست نوشته که به آنها وقايع روزانه يا وقايع روانه عمومي (acta diurna /  acta publica) مي گفتند اخبار مهم شهر به اطلاع مردم مي رسيد. بنابراين در ساده ترين تعريف مي توان «ژورناليسم» را روش فناورانه تعريف کرد که اطلاعات عمومي را بر اساس سازوکارهاي يک نظام فرهنگي – اجتماعي به اطلاع کنشگران آن فرهنگ مي رساند تا بدين ترتيب آنها را در قالب هاي مادي و غير مادي در آن فرهنگ  و از اين طريق خود آن فرهنگ را بازتوليد کند. البته اين تعريف مثل هر تعريف ديگري ناقص است و بايد کوشيد با تفسيرها و مباحثي که در آن مي شود در زمينه هاي مختلف آن را باز و تکميل کرد. از لحاظ علوم اجتماعي مهم ترين مساله در ژورناليسم شناخت و احتمالا تلاش براي  تغيير و اصلاح سازوکارهاي توليد، انباشت و توزيع اجتماعي در اين کنش است. بنابراين ما ژورناليسم را از زماني مي توانيم داراي اهميتي اجتماعي به حساب بياوريم که به حد  مشخصي از «عمومي شدن»، در معناي جمهوريت آن، در مهارت هايي چون سواد و آزادي بيان و آماده شدنِ زمينه هايِ  ظهورِ سوژة مدرن رسيده باشيم. از اين نقطه نظر عجيب به نظر نمي آيد که رشد ژورناليسم در معنايي که ما امروز مي شناسيم،  با چند واقعه بزرگ در تاريخ بشر پيوند خورده است: ترويج کاغذ پس از رنسانس در اروپا، انقلاب بريتانيا در، انقلاب صنعتي  در قرن هجدهم و به ويژه انقلاب فرانسه در 1789 که در مجموع چهره جهان را تغيير داده و «وقايع» و «زندگي روزمره» و حتي «تاريخ» را بدل به «امري عمومي» (Res Publica) کردند که از لحاظ جامعه شناسي با  واقعيت اجتماعي  دورکيمي نزديکي دارد. اين امر در قرن نوزده با تلاش براي ايجاد باور به مفهوم «ملت» و يک دست سازي انديشه ها در اين زمينه ، «ساختن»  گذشته و آينده به مثابه واقعيت هاي تک روايتي  از خلال رومانتيسم اروپايي و سرانجام با ظهور عکاسي و سينما، راديو و تلويزيون و اينترنت، منطقي يکسان را دنبال کردند که  بودريار شايد بهتر  از هر کسي در  مفهوم «بازنموده»  و جايگزيني آن  به جاي واقعيت واقعي،  آن را  نظريه پردازي کرده است. در يک کلام همانطور که بارت البته بيشتر با تاکيد بر پديده زبان  عنوان مي کند، مساله بر سر آن بوده است که واقعيتها به شکل و گونه اي که جهان مدرن به آنها نياز داشته است، بازسازي و  تثبيت و «مستند» شوند و در اين زمينه مفهوم «مکتوب» بودن، «مستند» بودن، «تثبيت شدن» و مفاهيمي از اين دست که  ريشه آنها به  تفکر دائرةالمعارفي باز مي گردد تا امروز باقي مانده اند.  هنوز اکثريت قريب به اتفاق  کنشگران اجتماعي به دنبال يافتن راه حل هاي ساده ، تعريف شده، مکتوب و مستند  از فرايندهايي بسيار پيچيده و غير قابل دسترس هستند که در کنش ها و ميان کنش هاي انسان ها و انسان ها با محيط اطرافشان وجود دارد. روشن است که انسان شناسان،جامعه شناسان و فيلسوفان برجسته اي نظير الياس، وبر، فوکو، دريدا، هابرماس،  باومن، بورديو، مورن و... بيش از يک قرن است تلاش مي کنند نشان دهند که اين ساختارهاي  تقليل دهنده انديشه،  در نهايت انسان را درون بن بست هاي فکري مي کشد که خروج از آنها بسيار سخت تر از ورود به آنها  خواهد بود. اما منطق صرفه جويي در کنش  بدان امکان نداده است که ما از نوعي انديشه ژورناليستي در معناي اخير آن که  بورديو در کتاب  «درباره تلويزيون و سلطه ژورناليسم» آن را شکافته و بدان نام «انديشه فوري» و «روشنفکر فوري» (به معناي  «فست فود» يعني غذاي  حاضري مک دونالدي)داده، رهايي يابيم. انديشيدن عميق و نوعي «کندي» و «تامل» در انديشه محکوم به فنا بوده اند و اين را فرايند فناورانه نيز تشديد کرده است.  اکنون نيز من در تحليل خود بر آن نيستم که ما چاره اي براي خروج از اين وضعيت داريم زيرا سبک هاي زندگي در يک صد سال اخير به طور کامل بر اين پايه تنظيم شده اند، مساله در آن است که چگونه مي توان  اين موقعيت را براي  بهبود نسبي آن درک و سپس مديريت کرد.       

کاملا درست مي فرماييد استاد! هنگامي که من از وظايف ژورناليست پرسش کردم، در واقع مقصود من وظايف اخلاقي او بود. دقيق تر مي پرسم ژورناليست چه وظايف اخلاقي دارد؟
در اين مورد  ما سندي داريم که داراي ارزش زيادي است و آن «منشور وظايف حرفه اي روزنامه نگاران فرانسه» در نمونه هاي 1918، 1938 و به خصوص 2011 آن است که در آن، به صورت هاي دقيقي مشخص شده است که کدام روشها بايد از لحاظ اخلاقي مد نظر روزنامه نگاران باشند (مثلا  وارسي و روشن بودن منشاء خبر، حفظ محرمانه بودن آن، پرهيز از فساد براي پخش يا عدم پخش يک خبر، همدستي با قدرت  در کنش روزنامه نگارانه و...). البته در قرن بيستم با ظهور  اشکال جديد ژورناليسم، از جمله  مجلات  علمي – ترويجي و مجلات علمي- پژوهشي هر کدام از آنها نيز براي خود تعاريف و  چارچوب هاي  اخلاقي و حرفه اي مشخصي را تعريف کردند که بايد به آنها پايبند باشند.از نيمه قرن بيستم البته ما با رشد نوعي از ژورناليسم روبرو هستم که ريشه اش به قرن  نوزده برمي گردد و عموما از آن با عنوان «روزنامه و مجلات زرد» نام برده مي شود: روزنامه هاي جنجالي که امروز به  نشريات الکترونيک و شبکه هاي اجتماعي جنجالي تبديل شده اند و هدف آنها ايجاد  احساسات و هيجان هاي کاذب براي فروش  کالاهاي خودشان است: کالاهايي که بر آنها نام «خبر» يا «اطلاعات» گذاشته اند اما در واقع چيزي جز حرف ها و باورهاي پيش پا افتاده و بي ارزش نيستند. از چهره سازي هاي هنري و عکس هاي هيجان انگيز از آنها تا چهره سازي هاي روشنفکرانه و  ارائه نظريات جنجالي و پرسر و صدا از آنها،  طيف گسترده اي از اين کالاهاي بي ارزش را مي سازند که ارزش آنها  براي  علوم اجتماعي  و  بنا بر رويکردي که در  مکتب بيرمنگام آغاز شد( مطالعات فرهنگي) نشان دادن موقعيت هاي اجتماعي مختلف در  پيچيده ترين شکل آنها است و در نتيجه بهره برداري شدن به مثابه مواد خام تحقيقات اجتماعي.    

با اين که در زمان ما معناي فلسفه بسيار تغيير کرده است اما هنوز مي توان فلسفه را دوست داشتنِ يادگيري و دوري از جمود فکري تعريف کرد. اما فلسفه در ذهن عموم مردم معنايي تقريبا ثابت دارد و با مفاهيم سخت و پيچيده پيوند خورده است؛ صرف نظر از معايبِ تعاريفِ غلطِ نهادينه شده از فلسفه و ژورناليسم، به نظر شما چه رابطه اي ميان اين دو وجود دارد و آيا اساسا آن ها قابل جمع اند؟
فلسفه همانگونه که از نام و ريشه آن بر مي آيد يعني از philosophia به گونه اي يعني عشق به دانستن و  تفکر که در معناي انسان شناختي آن جزئي ذاتي از انديشه  شناختي – زبان شناختي انسان است (دست کم بنا بر نظريه چامسکي که هنوز به صورت جدي نقدي بر آن مطرح نشده است)زبان، تا حدي، خلاف نظريه بسيار منفي بارت که آن را بيشتر (به جز در ادبيات) ابزار سرکوب انديشه مي داند تا آزادي انديشه، ابزاري شگفت انگيز بوده است که امکان داده است که انديشه انساني رشدي خارق العاده بکند و هر چند شايد به باور فوکو زبان انساني يک تخيل يا يک توهم بيش نيست، اما در عين حال توهمي است که در چارچوب انسانيت به گروه بزرگي از معاني دامن زده است و همين فلسفه زندگي انساني را تشکيل داده است که بر پايه آن مي توان از رويکردي  ديونوسيوسي و «لذت جويانه» يا اپيکوري يا شادمندانه در برابر  غرايز مرگ و نيستي و درد  در حيات انساني دفاع کرد. ارزش هايي که انسان خلق کرده است در چارجوب معناي انساني به همين  جستجو براي زيبايي و زندگي (همچون جاودانگي در برابر مرگ) بر مي گردند و از درون اين انديشه ها  فلسفه و  به نوعي ترويج آن  از خلال گسترش  نظام هاي سواد و خواندن و نوشتن و بيان و  شبکه هاي اجتماعي و غيره ايجاد  شده است که شايد بتوان در معنايي  عام و البته مثبت به آنها ژورناليسم  نام داد.  

در گذشته بسياري از حکما و فلاسفه بر اين نظر بودند که فلسفه زبان خواص است و به همين خاطر بايد با زبان رمز و راز بيان شود و بهتر است فلاسفه به گونه اي سخن بگويند و بنويسند که براي عوام قابل درک نباشد. از ديگر سو برخي مي گويند اساس ژورناليسم بر همگاني کردن معرفت البته در سطح عمومي است. به نظر شما اين دو چگونه مي توانند با هم يک جا جمع شوند؟
شکي نيست که چه در  نظام هاي کاستي هندواروپايي و چه بعدها در نظام هاي پيش سقراطي و در يونان عصر طلايي، اولا جايگاه «نوشتن» و «خواندن» با يکديگر انطباق نداشته اند و در حالي که فيلسوفان مي نوشته اند  و مي گفته اند ،  ديگران و حتي  شاگردانشان بايد  مي خواندند يا گوش مي داده اند و اکثريت ديگران حتي در اين شنيدن و خواندن هم شريک نبوده اند. اين امر البته از  قرن نوزدهم و ابداع مفهوم «ملت» که بايد  پايگاه قدرت سياسي را از بالا (اشرافيت و کليسا) به پايين (مردم) منتقل مي کرد، تغيير کرد. ولي پيش از آن حاکمان تمايلي بدان نداشتند که مردم پايين دست،  بتوانند به  انديشه و شعور دسترسي داشته باشند و اصولا باوري هم نداشتند که چنين چيزي ممکن باشد؛ فيلسوفان نيز در اکثر قريب به اتفاق  موارد در خدمت آنها بودند و البته چاره اي نيز جز اين نداشتند  زيرا جز در موارد استثنايي که عارفان و شورشيان و غيره را شامل مي شد،  تنها روش زندگي براي آنها(همچون براي هنرمندان) تبعيت از قدرت  بود. بنابراين  نمي توانيم تصور کنيم که فيلسوف يا هنرمند مي توانستند چندان کارکردي جز خدمت رساندن به  نظم حاکم داشته باشند.  اما  گسترش  قدرت ويرانگري انديشه (و نه طبعا ريشه آن) به انقلاب فرانسه و به وجود آمدن  واقعي حوزه عمومي در انديشه بر مي گردد که براي نخستين بار بديلي (آلترناتيوي) در برابر انديشه حاکم مطرح مي کند: انديشه تخريب و شورش انقلابي به مثابه يک روش که در سطح نظريه انتقادي،  در اشکال گوناگونش از مارکسيسم و شاخه هايش تا انواع آنارشيسم و سرانجام انديشه هاي انتقادي پسامدرن، نظريه پردازي مي شوند و اشکال  ترويج يافته خود را در مطبوعات و رسانه ها مي يابند.  

ديداري با يکي از صاحب نظران داشتم و درباره فلسفه و علاقه عمومي مردم به آن گفت و گو مي کرديم، ايشان تأکيد مي کرد تصور مردم از فلسفه غير دقيق است و آن چه مردم از فلسفه مي دانند و توقع دارند در واقع فلسفه به معناي درست کلمه نيست و بر اين نظر بود که روزنامه ها و روزنامه نگاران به اين تصورات غلط دامن مي زنند و مقصران اصلي هستند زيرا با راه انداختن صفحات انديشه در روزنامه ها، فلسفه را با روايتي سطحي و غير دقيق در اختيار همه قرار مي دهند. نظر شما چيست؟
من فکر مي کنم، فلسفه يعني انديشيدن نظام مند، در انحصار هيچ گروه اجتماعي از جمله فيلسوفان نيست، همانگونه که جامعه شناسي يعني شناخت جامعه  در اختيار جامعه شناسان نيست. اما اين يک واقعيت است که چه در حوزه فلسفه و چه در حوزه جامعه شناسي يا انسان شناسي، براي نظام مند کردن تفكر و به ويژه نظر دادن و  نتيجه گيري هاي علمي و منطقي و متفاوت با شناخت شهودي به ابزارهايي نياز هست که  براي کسب آنها بايد تلاش کرد و آموخت. از اين نقطه نظر  هر وقت  ما با نوعي  عاميانه کردن انديشه، فلسفه يا جامعه شناسي روبرو باشيم به گمانم خدمتي به آنها نکرده ايم و به آنها ضربه زده ايم. اما برعکس ترويج يعني بردن اين رويکردها به ميان ساير متخصصان و نخبگان فکري و به طور کلي به ميان همه مردم به نظر من  ابدا  کاري در جهت  ضديت با آنها نيست.  متاسفانه  ژورناليسم بد که در ايران ، همچون اروپا غالب است، همان ژورناليسمي که بورديو در کتابش «درباره تلويزيون» به آن حمله مي کند، در بسياري از موارد تقليل گرايي فکري و  تبديل انديشه و تفکر اجتماعي را به شيوه هاي مبتذل و عام پسند در برنامه کار خود قرار داده است. اينکه چنين کاري در صفحات «انديشه» روزنامه ها انجام بگيرد، فکر نمي کنم چون اغلب اين صفحات بيشتر خبر از نوعي اسنوبيسم و مد پرستي روشنفکرانه و البته توخالي مي دهند تا  تلاش براي ترويج دادن و تفهيم آن. البته شايد بتوان اين را هم در  چارچوب نتايجش  نوعي ضربه زدن به تفکر و فلسفه نام داد.  اما ضربه اصلي جايي وارد مي شود که ما از در عام گرايي و پوپوليسم وارد شويم و آنچه من گفتم يعني انحصاري نبودن تفکر و  انديشه فلسفي و اجتماعي را به معناي آن بگيريم که پس هر کسي مي تواند درباره هر چيزي و در هر کجايي اظهار نظر کند.  اين اصلا مقصود من نيست و دقيقا به ابتذال كشيدن انديشه است.  افراد بايد در انديشيدن و در  تمايل به اين يا آن  فکر آزاد باشند، ولي وظيفه سيستم اجتماعي آن است که  روش هاي  نظام مند انديشيدن و  درک سازوکارهاي اجتماعي و  ساير نظام هاي  جامعه را  به مردم بياموزد  و آنها را در اين کار توانمند کند هر چند لازمه چنين کاري وجود يک نظام دموکراتيک دروني شده و جا افتاده، فضاي باز، اسطوره زدايي شدن از  سنت هاي  انديشه و زبان بسته و استبداد است که تا تحقق نيابند امکان ترويج  بدون ابتذال از ميان نمي رود و هميشه اين خطر وجود دارد. با وجود اين،  به نظر من نبايد دست از ترويج کشيد و اين تنها راهي است که مي تواند آن را در ميان يا دراز مدت به موقعيت قابل دفاعي برساند.    

جالب است اين انديشمند تأکيد داشت که صفحات انديشه در روزنامه ها بسيار عجيب و بي هويت است؛ زيرا نويسنده گمان مي کند مثلا در هزار واژه، فلسفه هگل را شرح مي دهد و خواننده هم با خواندن آن متن گمان مي کند هگل را شناخته است و بدتر فرد سومي است که اصلا متن را نمي خواند و فقط روايت ناقص فرد دوم را گوش مي کند. در نهايت اين افراد، که کم هم نيستند، فلسفه را به صورت شفاهي و افواهي، آن هم به صورت غير دقيق مي آموزند  و اين نقصي است که روزنامه ها مسبب آن هستند. شما هم با اين روايت موافقيد؟ آيا اين معضل فقط گريبان گير ماست؟ اگر خير وضع در کشورهاي ديگر چگونه است؟
آنچه در اين مورد  دوست  انديشمندتان گفته است  چندان به دور از واقعيت نيست.  اما اين را من  نتيجه عمل  صفحات انديشه نمي دانم بلکه برعکس صفحات انديشه را نتيجه نبود تفکر عميق و دروني نشدن انديشه و عقل در جامعه مي دانم. متاسفانه در اين صفحات و در روزنامه هاي به اصطلاح روشنفکرانه ما بسياري از افراد (اغلب جوان) وجود دارند که با قهرمان سازي از اين و آن و يا برعکس با حمله به اين و آن مي خواهند براي خودشان هم يک چهره درست کنند. متاسفانه اغلب شاهديم که يک جوان به جاي آنکه  چندين و چند سال از عمر خود را صرف آموحتن  روش مند يک رشته و به کارگيري عاقلانه آن بکند، ابتدا چند ترجمه  دست و پا شکسته از کار اين يا آن متفکر  مد روز عرضه مي کند و بعد  از خلال کلاس هاي پاراآکادميک تبديل مي شود به «متخصص» آن  فردي که  کارهايش به غلط و اغلب از زباني به جز زبان اصلي به فارسي برگردانده و  اگر بتواند به اين بازي خوب ادامه بدهد، پس از  چند سال براي خودش يک «صاحب انديشه» و «متفکر بزرگ» مي شود که مريدان و طرفدارني هم پيدا مي کند که هر کسي جرات کند به ساحت «استاد»  اهانتي بکند، جوانان ديگري  به او حمله ور مي شوند. اين وضعيت  کاريکاتور مانند آنقدر در ايران تکرار شده و مثال دارد که  لازم به ذکر نام نيست و همه، همه موارد را مي شناسند. هر روز شاهد ظهور  بزرگان علم و انديشه و فلسفه هستيم که هر چند مردم اين ديار را  فاقد  انديشه و توانايي تفکر مي دانند، به همين جا چسبيده اند و حاضر نيستند به جهان انديشه  بزرگ بروند و آنها را از نظرات خود بهره مند کنند. در اين طنز نکات زيادي هست که با کمي آگاهي از وضعيت کشورهاي  اروپايي و آمريکا مي توان به آن پي برد. در اين کشورها نه تنها ترويج عملي نيست که  متفکران از آن ابايي داشته باشند بلکه عموما مطرح ترين متفکران و دانشمندان  از لحاظ علمي دقيقا همان هايي هستند که در عرصه عمومي نيز صاحب نامند و  براي مردم عادي و  ساير متخصصان  مسائل و کارهاي خود را به زباني قابل دسترس توضيح مي دهند و البته خبري از اين همه اسنوبيسم و فخر فروشي  و مدپرستي که  حداقل به  نيم قرن پيش تعلق دارد نيست. در اين کشورها  روزنامه ها ، مجلات،  و ساير رسانه ها اغلب در کنار  کارهاي علمي و تخصصي که براي  کنشگران خاص آن رشته در  حد محدود توزيع مي شود، ابزارهايي را ايجاد کرده اند که اين کارها در ابعاد گسترده براي تمام مردم جامعه قابل دسترس باشد.  البته اين کار پيش از هر چيز با اسطوره زدايي و  از ميان برداشتن روش هاي اسنوبيسم و  مريد و مرادي که در کشور ما چنين علاقه زيادي به آن وجود دارد شروع شده است.

يکي ديگر از استادان فلسفه کاملا موضع متفاوتي داشت و معتقد به همگاني کردن فلسفه بود و مي گفت  بايد فلسفه را از کاخ عاجش پايين بياوريم و در دسترس همگان قرار دهيم تا آشکار شود فلسفه اصلا مختص به عده اي مشخص نيست. شما در اين باره چه فکر مي کنيد؟ به نظر شما اين امر اصلا شدني است و چه تبعاتي دارد؟
ابتدا بايد ثابت کرد که فلسفه در  برج عاج قرار دارد من چنين گماني ندارم،  نوشته هاي اساسي فلسفي نظير آثار ارسطو و افلاطون با زباني نوشته شده اند که کاملا قابل دسترس هستند  و حتي نوشته هاي جديد فلسفي نيز لزوما  با مشخصه غير قابل دسترس بودنشان مشخص نمي شوند. اما  مساله روشني وجود دارد و آن اين است که در جامعه مدرن تعداد تخصص ها و علوم بسيار بسيار زياد است و هيچ کسي نمي تواند انتظار داشته باشد که مثلا يک  مهندس يا يک پزشک، تمام کتاب هاي هگل را بخواند تا بفهمد هگل چه گفته و اين گفته ها در طول زمان به چه انديشه هايي منجر شده اند. اينجا است که اهميت ترويج را مي فهميم؛ ترويج لزوما و بر خلاف  تصور رايج صرفا براي افراد عامه انجام نمي گيرد بلکه براي متخصصان و نخبگان فکري در خارج از حوزه اصلي شان انجام مي گيرد و اين کاري بسيار مهم و بسيار لازم است. به نظر من همه افراد جامعه بايد فرهنگ عمومي  هر چه بالاتري داشته باشند؛ اما طبيعي است که همه نمي توانند  چنان فرصتي داشته باشند که تمام نوشته هاي تخصصي را در همه زمينه ها بخوانند و ترويج بايد اين خلا را پر کند و اتفاقا کساني مي تواند بهترين نوشته هاي فلسفي را بنويسند که  صاحب نام ترين و مهم ترين چهره هاي آن رشته هستند و در  مجموعه بزرگ معروف و تاريخي فرانسه يعني مجموعه  دائره المعارفي «چه مي دانم؟» که بيش از نيم قرن است که منتشر مي شود،  نوشتن يک کتاب افتخار بزرگي است که  در اغلب موارد  تنها نصيب کساني مي شود که در يک حوزه داراي بيشترين اقتدار علمي هستند اما  شرط نوشتن در اين  مجموعه آن است که فرد موضوعي هر چند پيچيده را با زباني قابل فهم و در حدود 120 صفحه توضيح بدهد.  به نظر من تجربه ديگران مي تواند براي ما همواره آموزنده باشد و بايد از آن بهره بگيريم. مثال ديگر ژورناليسم موسوم به علمي است که در  ده بيست سال اخير به ويژه در اروپا ولي پيش از آن در آمريکا وجود دارد که  امروز به انتشار مجلات تخصصي مثلا در زمينه علوم انساني و  روان شناسي و فلسفه  و....  رسيده است، مجلاتي که تيراژهاي بالايي دارند و بسياري از افراد جامعه آنها را مي خرند و استفاده مي کنند،  مجموعه هاي کتاب هايي نيز در اين زمينه  منتشر شده اند، از جمله مجموعه معروف کتاب هاي موسوم به «.... بر اي احمق ها!» (… for  dummies ! / … pour les nuls ! ) که همواره در بخش اول خود نام يک رشته علمي يا يک موضوع بغرنج را دارند، مثلا "جامعه شناسي براي احمق ها!" يا " ادبيات غرب براي احمق ها!" و نويسندگان آنها افرادي توانا و اساتيد دانشگاهي هستند. اين نمونه ها آنقدر زياد و اين بحث ها آنقدر در  غرب انجام شده است که ديگر بايد واقعا يک فرد خشک مغز را پيدا کرد که اهميت ترويج را نداند.  تشکيل دانشگاه هاي مردمي (Université populaire) از جمله در فرانسه به وسيله فيلسوف جوان و مطرحي مثل  ميشل اونفره(Michel Onfray)که از دنباله روان  و طرفداران سرسخت نظري بورديو و کامو است نيز  از اين لحاظ تجربه بسيار شايان توجهي است . دانشگاه  اونفره که در شهر کان (در شمال فرانسه) قرار دارد،  امروز يکي از مطرح ترين دانشگاه هاي فرانسه است که مدلش را از کلژ دوفرانس مي گيرد و در عين ارائه بالاترين  کيفيت در  دانش  علمي از هيچ يک از قوانين دانشگاهي مثل  شرايط ورودي، امتحان و حضور و غياب و  کنترل هاي پي در پي استفاده نمي کند.  دانشگاه هاي مشابهي  نيز در اين زمينه  در فرانسه و ساير کشورها به وجود آمده اند. خود ميشل اونفره از کساني است که بيشترين تلاش را براي عمومي کردن  فلسفه  و مفاهيم فلسفي برداشته است و البته دشمني هايي را هم براي خودش ايجاد کرده است اما نه به شکل مسخره و جهان سومي  کشوري مثل کشور ما که همه چيز از جمله دانش و فلسفه، ابزارهايي براي خود نمايي و فخر فروشي عقب افتاده نوکيسه گان  اقتصادي و فرهنگي به ديگران است. 
پس از اين مقدمات بسيار مفيد مي توانيم وارد بحث نقد شويم، اما پيش از اين مي خواهم بدانم که به نظر شما جايگاه مجلات تخصصي فلسفه، جامعه شناسي، علوم سياسي و هنر چيست؟ اين مجلات که حد فاصل کتاب و روزنامه هستند چه نقش و جايگاهي در ارتقا يک حوزه دانشي مشخص دارند؟
اگر منظورتان از مجلات تخصصي مجلات علمي – پژوهشي است بهتر است در اين مورد سکوت کنم و شما را استناد بدهم به  بحث هاي بسيار انتقادي که در اين زمينه در حال حاضر در  سطح کشور جريان دارد و نشان مي دهد که اغلب اين مجلات متاسفانه ابزارهاي ارتقا و نه محل  ارائه دانش و علم هستند. هم از اين رو به نظر من، مجلات ترويجي مثل مجله خود شما اگر بتوانند  خود را با دانش روز  هماهنگ کنند يعني به صورت  ديجيتالي عرضه شوند اهميت بسيار بيشتري از آن گونه مجلات  دارند که متعلق به قرن  نوزدهم و بيستم هستند و هر چند امروز هنوز در غرب منتشر مي شوند اما نه با چنين محتواهاي سخيف و چنين شکلي از بده بستان هاي علمي که  خجالت آور است.

از "نقد" تعاريف مختلفي وجود دارد و اغلب افراد بر سر آن توافقي ندارند. شما نقد را چگونه تعريف مي کنيد و از نظر شما نقاد کيست و چه ويژگي هايي دارد؟
نقاد به نظر من کسي است که بتواند موضوعي را که از آن شناخت کامل دارد در  چارچوبي که واقعا نقد در آن  معنا و ارزش دارد مطرح کند.  متاسفانه در کشور ما  نقد اصلا نتوانسته است جا بيافتد . اغلب  کساني که نقد مي نويسند يا براي آن است که کسي را خراب کنند  يا براي آنکه از او تقدير کنند.  شيوه نقد نگاري اين است که عموما  چند غلط  چاپي و  غيره در اينجا و آنجاي يک کتاب چند صد صفحه اي پيدا کنند و با برجسته کردن آنها نويسنده را بکوبند و خود را «صاحب نظر» نشان دهند. يک بار درباره يکي از کتاب هاي خود من،  ناقد محترم که اتفاقا خودم براي جلسه نقد دعوتش کرده بودم چنان تحت تاثير نظرات خويش قرار گرفته بود که گفت من درباره کتاب شما صد صفحه مطلب نوشته ام که من هم به او پيشنهاد کردم به جاي آنقدر وقتي که صرف اين کتاب  لزوما نه چندان ارزشمند  کرده است بهتر بود خودش يک کتاب ارزشمند مي نوشت.  اما او چنان از  پيدا کردن غلط هايي در اين جا و آنجاي  کتاب در تايپ به شعف و وجد آمده بود که فراموش کرده بود  بگويد من خودم در مقدمه اين کتاب، مثل همه کتاب هاي ديگرم،  تذکر داده ام که اين گونه غلط ها را که متاسفانه  به دليل ناشي بودن ناشران اين کشور مثل بقيه حرفه  ها اتفاق مي افتد،  براي نويسنده ارسال کنند.   ناقد فراموش مي کرد که  بايد به اصل مطالب کتاب بپردازد و تز آن را مورد بحث قرار دهد و دلش واقعا به اين خوش بود که با حمله به اين کتاب اسمش  اينجا و آنجا مطرح شود، که البته بسيار مطرح شد، اما  اين کار  در يک سيستم فکري آسيب هايي ايجاد مي کند که در آن  در نهايت خود آن آدم ضربه مي خورد  و نه من.

رابطه روشنفکر و ژورناليسم چگونه است؟ برخي تصور مي کنند روشنفکرها ژورناليست و ژورناليست ها روشنفکرند.
به نظر من يک روشنفکر يعني کسي که کار اصلي اش  انديشيدن و ارائه راه است و يا به هر حال به  اين کار بسيار نزديک است، يا کسي که  به هر دليلي اين توانايي و قابليت را دارد که ساز و کارهاي اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي را به نقد کشيده،  و مشکلات آنها را نشان دهد ولو اينکه راه حلي هم ارائه ندهد اما  به هر حال ايجاد انگيزش براي تفکر بکند. چنين انساني در مطبوعات و ژورناليسم يکي از وسايل کار خود را مي يابد که بايد از آن به موقع استفاده لازم را بکند. معناي اين  حرف آن نيست که فقط در روزنامه بنويسد اما اينکه به هر بهانه اي بخواهد از عرصه عمومي دور بماند  بيشتر يک محافظه کاري و در نهايت عقب ماندگي فکري را نصيبش خواهد کرد و نه احترام حتي اهل علم را. حضور در عرصه عمومي يعني به  قضاوت عمومي گذاشتن انديشه ها خود و جسارت داشتن براي  امضا کردن  نظريات خود.  از اين لحاظ روشنفکران به نظر من در بهترين موقعيت براي نقد قرار دارند و بايد اين کار را هر جا مي توانند انجام بدهند. فکر مي کنم وظيفه اصلي روشنفکر نقد است و نه  اينکه  مسائلي را که  به جا هستند  توضيح دهد.

باز گرديم به موضوع نقد و نقادي. با توجه به تعريفي که شما از نقد ارائه کرديد مي خواهم بدانم  نقادي چه آدابي دارد؟ مي دانم که پرسش پيچيده اي است زيرا حتي اگر آداب نقد را هم تعريف کنيم مي توانم بپرسم پس چرا آداب نقادي در اغلب موارد رعايت نمي شود؟ و باز هم بپرسم چگونه بايد مرز ميان نظر و عمل را در حوزه نقادي برداشت؟
آداب نقادي يعني شناخت درست موضوع، شرايطي که نقد در آن انجام مي گيرد،  توجه به پيامدهاي يک نقد،  داشتن دانش  گسترده نسبت به  نويسنده اي که او را نقد مي کنيم و به نظر من حتي  ارزش داشتن کار يک نفر. نقد کردن چيزهايي که بي ارزش مي دانيم به نظرم کار درستي نيست زيرا به نوعي به آن چيزها ارزش و اعتبار مي دهد. بي طرفي که بسيار بر آن تاکيد مي شود، به صورت مطلق ممکن نيست ، اما عقلانيت در  نقادي چرا.  کسي که به جاي پرداختن به ايده هاي اصلي يک کتاب به سراغ چند غلط تايپي و ويرايشي مي رود در واقع هم خودش را مضحکه کرده و هم خواننده را.

تفاوت نقد با آسيب شناسي چيست؟
آسيب شناسي، چه در علوم اجتماعي و چه در علوم طبيعي يک حوزه علمي است که با روش شناسي  نظريه و ساختارهاي خاصي بايد انجام بگيرد به عبارت ديگر يک علم کامل است، در حالي که نقد يک روش در ميان روش هاي ديگر است مگر آنکه سطح آن بسيار بالا رفته و براي خودش به  نوعي مشروعيت علمي و اجتماعي برسد مثل آنچه ما در مفهوم «نقد ادبي» ، يعني کارهايي نظير کار بارت يا کريستوا،  مي بينيم. 

به عنوان يک نمونه و همچنين براي آخرين پرسش به سراغ  مجله «اطلاعات حکمت و معرفت» برويم. من به عنوان يکي از اعضاي اين مجله از شما مي خواهم مجله ما را نقد کنيد و جايگاه و نقش آن را در حوزه  خودش براي ما ترسيم کنيد.
براي درست نقد کردن يک مجله نياز به اطلاعات زيادي هست که من از آنها برخوردار نيستم. مثلا تيراژ دقيق، شيوه توزيع،  بازخورد مقالات، ترکيب نويسندگان ثابت و غير ثابت،  مجموعه کاملي از  دوره هاي مجله و غيره. بنابراين  قضاوت کردن بر اساس چند شماره را کار درستي نمي دانم  مگر آنکه به عنوان نوعي اظهار نظر صرفا جزئي و اولين رويکرد به حساب بيايد. با اين  شرايط مي توانم  بگويم بررسي اي که  روي چندين شماره اخير اين مجله کردم آن را  بسيار مفيد  و در حدي  ميان يک مجله ترويجي و تخصصي ديدم که تنها اشکال را در آن  نبود شيوه  توزيع آنلاين و از طريق  شبکه است که سبب از ميان رفتن مقالات مي شود. البته شايد اين نقد نسبي به دليل نبود اطلاعات را هم بتوان اضافه کرد که منطق حاکم بر انتخاب موضوع ها و اشخاصي که درباره آنها  مي نويسند يا با آنها گفتگو مي شود براي من روشن نيست.