کاميابي و غايتمندي زندگي

PDF چاپ نامه الکترونیک

کاميابي و غايتمندي زندگي

لورنس جيمز
ترجمه زهره همت*


من در اين نوشتار، شرح تازه اي از کاميابي ارائه کرده ام و احتجاج کرده ام که چنانچه شرايط را به شکلي برابر در نظر بگيريم، نماياندن اين قسم خاص از کاميابي(و کاميابيm) در زندگي فردي آن زندگي را بسيار معنادارتر مي سازد. من در احتجاج براي چنين استنتاجي، ارتباطات ميان کاميابي هاي m و خودشناسي و به ويژه تصوري که کاميابي هاي m را تمهيد دليلي براي بازنگري در خودشناسي فرد مي شمارد، مکشوف ساخته ام.
***
اگر شرايط را به شکلي برابر در نظر بگيريم، زندگي اي که توأم با برخي کاميابي ها باشد در  بطن خود بسيار معنادارتر از زندگي بدون هيچ گونه کاميابي است. اين نظريه در گام نخست قائل به شهودي بي واسطه است. در عين حال، چنان که مشاهده خواهيم کرد هنگامي که مي کوشيم مفاد اين نظريه را نشان دهيم، کيفيت فهم آن به هيچ روي مشخص نيست؛ به ويژه به هيچ وجه کيفيت چيزي که کام يابي محسوب مي شود، مشهود نمي باشد. من ارکاني را در مورد موفقيت پيشنهاد خواهم داد و دفاع خواهم کرد که چرا کام يابي ها در معنابخشي به زندگي دخيل هستند.1
شگفتا[که]، تحليلي از کاميابي(که من قادر به يافتن اش شدم) در ادبيات فلسفي عرضه نشده است.2 بخشي از اين نوشتار به بررسي دو معناي متفاوت تخصيص يافته که در هر کدام، کاميابي به کار گرفته شده است. بنابراين براي پالايش نظريه ام، بر آنم که استدلال کنم، زماني که مي گوييم کاميابي ها زندگي را بسيار معنادارتر مي سازند تنها مفهومي خاص از کاميابي وجود دارد که قابل استفاده مي باشد. اجازه دهيد اکنون همچنين بيان کنم که فکر نمي کنم کاميابي ها تنها چيزهايي باشند که مي توانند زندگي را تا اين حد، معنادارتر سازند(و نه شرط کافي محسوب مي شوند)، دلايل من لزوما خلاف برخي عوامل که دخيل در يک زندگي معنادار محسوب مي شوند، نيستند.
من بحث را با توضيح يک شرط لازم که ضروري است کاميابي آن را برآورد، مشروط بر آنکه به زندگي معنا بيفزايد، آغاز مي کنم. همچنان که مقاله پيش مي رود، سه شرط لازم ديگر را بيان مي دارم[که] ضروري است کاميابي آنها را برآورد مشروط بر آنکه در معنابخشي به زندگي دخيل باشند. اين سه شرط به لحاظ منطقي متضمن شرط نخست نيستند ولي با همديگر و توأم با آن شرط نخست مورد استفاده قرار مي گيرند؛ اين شروط به طور ضمني به تمييز مفهوم موفقيت -آن گونه که در ذهن دارم- از ساير مفاهيم موفقيت، کمک مي کنند و بنابراين تضمين مي نمايند دليل من مصون از برخي مخالفت هاي قوي است. در هيچ جايي از اين نوشتار ادعا نکرده ام - براي آنکه کاميابي اي به زندگي معنا بخشد- شروط چهارگانه اي که تدارک ديده ام کفايت مي کنند؛ اين مسأل  جالب توجهي است اما چيزي نيست که من تلاش مي کنم به آن پاسخ گويم.
نخستين شرط لازمي که ضروري است موفقيتي آن را -مشروط بر افزودن معنا به زندگي- برآورد اين است:
1) چيزي، مثلا y، براي x به عنوان موفقيت تلقي مي شود تنها مشروط بر آنکه، زماني که x در دست يابي به y با شکست مواجه مي شود،  x دليلي براي بازنگري مجدد خويش به دست آورد.
اين موضوع مي تواند از طريق چند مثال وضوح بهتري يابد. چنان که همه ما مي دانيم، کسي که تلاش مي کند درج  دکتري بگيرد، مدت زمان، تلاش و انرژي زيادي را در اين راستا مصروف مي سازد. چنان که فردي درج  دکتري گرفت به احتمال زياد چنين امري را يک کام يابي تلقي خواهد کرد. در اينجا به اين دليل: در موقعيتي که فردي در اخذ درجه دکتري متحمل شکست مي شود چون، مثلاً هيئت بررسي آن را در نتيجه شفاف نبودن، سطحي بودن، يا مبتذل بودن مردود شمرده است، طبيعتا به اين ورطه از انديشه مي افتد(ولو احتمالاً و نه دفعتاً) که: "واقعا دست از انجام چنين کاري بردارم؟ مي پنداشتم فيلسوف خوبي بوده ام اما نتيجه اين شد که حتي نمي توانم مدرک دکتري ام را بگيرم. به زعم من تمامي اين مدت در اشتباه به سر مي برده ام. من آن فيلسوفي که مي پنداشتم نيستم."
همچنين، اگر کسي سعي در انتشار مقاله اي داشته باشد و هر بيست مقاله اش مرجوع شود، طبيعتا از شواهد اين گونه برداشت مي کند که مستعد فيلسوف حرفه اي شدن نيست. هر چند چيزي که بر اين واقعه دلالت دارد اين است که اگر يکي از آن مقالات انتشار يابد(شايد يکي از متأخرترينشان)، در حقيقت يک کام يابي تلقي خواهد شد. در هر دو مورد، عدم موفقيت در نائل آمدن بهy  براي کسي که مي خواهد خويش را بازنگري کند تمهيد دليل خواهد کرد و از اين رو، y کاميابي محسوب مي شود. اما توجه داشته باشيد مطابق واقع کسي که دليلي براي بازنگري در آن دارد به تبعش دليلي بر اينکه حقيقتا به بازنگري بپردازد، نخواهد داشت.
اجازه دهيد به منظور شرح بيشتر توضيحاتم، مثالي از موفقيتي عامه پسند بياورم که کاميابي در معنايي که من آن را به کار مي گيرم محسوب نمي شود. اگر تايگر وودز(Tiger Woods) پرتابي حول زمين گلف، برابر با شانزده امتياز داشته باشد اين يک موفقيت محسوب نخواهد شد. دليلش اين است که وقتي وي در انجام چنين کاري شکست بخورد، به موجب آن دليلي براي بازنگري در خويش نخواهد داشت. اين تا اندازه اي به اين خاطر است که هرگز هيچ کس پيشتر پرتاب شانزده امتيازي نداشته است و اگر تايگر چنين کند، اتفاقي است، و کاري نيست که وي بتواند معقولانه تصميم بر انجامش داشته باشد. حقيقت اين است که اهميت بخت و اقبال، مورد نياز بخش اعظمي از دليلي است که تايگر نمي تواند معقولانه پرتاب شانزده امتيازي را يک موفقيت محسوب کند و همچنين، شکست در انجام چنين کاري "دليلي" براي آنکه وي خود را مورد بازنگري قرار دهد فراهم نمي کند.3
در اينجا ايرادي بديهي نمود مي يابد: اگر پرتاب شانزده امتيازي يک کاميابي محسوب نمي شود پس بي ارزش تلقي مي گردد. هر دليلي براي موفقيت که نتواند اين حقيقت را در تصرف آورد مي تواند در اين دادگاه مردود به حساب آيد.
اين مخالفت بر برداشت متفاوت از کاميابي  مبتني است. آن مفهوم کاميابي که مورد استناد قرار مي گيرد، مفهومي است که به موجب آن چيزي کاميابي محسوب مي شود که برانگيزاننده باشد. از اين رو اگر پرتاب شانزده امتيازي کاري برانگيزاننده نباشد کاميابي نيز محسوب نمي گردد. ساير موفقيت ها در اين دسته بندي نظير نخستين قدم هاي نيل آرمسترانگ بر ماه و کشف آمريکا توسط کلومبوس مي باشند.
اما نظريه من اين است که اين نوع کاميابي(که ازاين پس کاميابي هاي f نام دارد(کاميابي اي نيست که به زندگي معنا بخشد مگر زماني که ماهيتي داشته باشد که من آن را کاميابي هاي m مي نامم؛ کاميابي هايي که در صورت شکست، به فرد دليلي براي بازنگري خويش مي دهد. گاهي کاميابي f و کاميابي هاي m هم پوشاني دارند اما ملزوم هم نيستند. اطلاعي ندارم که در بالا کاميابي  هاي m همان کاميابي  هاي f اند يا خير؛ زيرا از جزئيات ويژه هر موقعيت آگاه نيستم. قضيه تايگر وودز به مثالي از کاميابي f اشاره دارد که کاميابي m نيز نيست. مثالي براي کاميابي f که همچنين کاميابي m نيز محسوب مي شود مربوط به ايورايست گلويس(Evariste Galois)مي باشد. گلويس رياضيداني فرانسوي بود، باني بخشي از رياضيات که نظريه گروه ها ناميده مي شود. وي در سن بيست و يک سالگي در شرايطي حزن انگيز که مستدلاً در نتيجه مشاهده ناکامي اش از دريافت اوراقي مهم که در بردارنده پذيرش نظريات او توسط دو تن از مشهورترين رياضيدانان، کوچي(Cauchy) و فورير(Fourier)بود از دنيا رفت. گلويس خود را عميقا اميدوار به اين اوراق کرده بود و زماني که در شرايطي نتوانست از سرنوشت اين اوراق آگاهي يابد جوابي از کوچي و فورير دريافت نکرد و فقدان جواب را دلالتي بر بي ارزشي مقالاتش تلقي نمود. اين نااميدي وي را به نام نويسي در ارتش کشانيد. وي سپس در جايي با سربازان رده بالا به خاطر زني، کم و بيش در شرايطي همچون قمار، مواجه شد و در جنگي تن به تن شکست خورد و در گذشت.
وي پنداشت عدم موفقيت دليلي در اختيارش قرار مي دهد تا خويش را بازنگري کند که نام نويسي اش را در ارتش نتيجه داد. او به موفقيت دست مي يافت و نبايد در ارتش نام نويسي مي کرد زيرا اطمينان داشت رياضيداني است که خودش مي پنداشت هست. اين چنين، کار گلويس بر نظريه گروه ها از نوع کاميابي m بود. در نتيجه طبيعت برانگيزاننده کار وي نيز چونان کاميابي f به حساب مي آمد.
کاميابي هاي m و عدم-هم پوشاني کاميابي هاي f متفاوت اند چرا که کاميابي هاي m فرصتي را براي بازنگري در خويش فراهم مي آورد در حالي که عدم هم پوشاني f چنين نمي کند. در اينجا بر آنم که بيشتر درباره طبيعت اين بازنگري و به ويژه در مورد کيفيت ارتباط چنين بازنگري اي با ادراک انفسي فرد صحبت کنم.
کيفيت نگرش فرد به خويش شکل بسيار مهمي از روانشناسي انساني است که ناقل ارتباطي گسترده با شکل هنجاري مي باشد. اگر من کيفيت ديدگاهم را از خود دوست نداشته باشم پس بر آن مي شوم تا کيفيت ديدگاهم را از خود تغيير دهم(البته مشروط بر آنکه معقول باشم). همچنين، اگر من در شرايطي هستم که کيفيت مشاهده خويش را در آن مطلوب مي دانم ولي فشاري در جهت تغيير به سويي مخالف وجود دارد، آنچه را که در توان دارم به منظور ابقاي خودشناسيم به کار خواهم بست.
ممکن است کمي عجيب به نظر برسد که خودشناسي فردي در ارتباط با معناداري حيات فردي بسيار حائز اهميت است. اما اين مسأله تنها در صورتي عجيب به نظر مي رسد که ارزش خودشناسي ناچيز پنداشته شود. به منظور درک چرايي[اين مسأله که] ارزش خودشناسي نبايد ناچيز گرفته شود، مي توانيم مقاله اي از هيوم(Hume) را مبنا قرار دهيم. در "رساله طبيعت انساني"، ذيل بخشي با عنوان، درباره عظمت ذهن، هيوم احتجاج مي کند که چيزي ستودني تر از ارزش قائل شدن براي خويش وجود ندارد، زماني که در حقيقت برخوردار از صفاتي باشيم که ارزشمند اند. همچنين وي بيان مي کند:
...در جريان زندگي براي ما چيزي سودمندتر از،درجه اي افتخار به خويش در جاي مناسب وجود ندارد، چيزي که ما را نسبت به شايستگي هايمان حساس مي نمايد و  در تمامي طرح ها و اقدامات خطيرمان اطمينان مي بخشد. هر چقدر براي کسي از اين طريق ظرفيت ايجاد شود، کاملا برايش بي فايده است، مشروط بر آنکه نسبت به آن آگاهي نداشته و برنامه هايي در خور آن را به وجود نياورده باشد.4
از اين رو، احترام به نفس صحيح از جمله ارزشمندترين چيزها براي ما است هنگامي که توانايي بي پروايي و اطمينان هر طرحي را تکميل مي کند و احترام به نفس درست تنها مي تواند با خودشناسي دقيق همراه گردد.5
خودشناسي دقيق به فرد اجازه مي دهد انتخاب کند که کدام طرح بايد پي گرفته شود. طرح هايي که به وضوح خارج از توانايي افراد قرار دارند ناديده گرفته خواهند شد چرا که فرد مي داند پي گيري اين طرح ها بيهوده است. طرح هايي که تمام و کمال در حدود اين توانايي ها قرار دارند اغلب به انجام مي رسند ولي کمتر احتمالي وجود دارد که معناي بيشتري به زندگي ببخشند. از اين رو به سهولت به انجام مي رسند و شکي براي فرد وجود ندارد که اين طرح ها را به انجام خواهد رسانيد.6 اين چنين طرح هايي به حق در محدوده توانايي هاي فردي قرار دارد، در مرز مبهم ميان آنچه فرد قادر به انجام آن است و آنچه توانايي انجام آن را ندارد، چيزي که در اعطاي معنا به زندگي فردي اهميت بيشتري مي يابد. گذشته از اين، چنين طرح هايي در محدوده خواست فرد براي نائل شدن به موفقيت m قرار دارد. همچنين بسيار دقت داشته باشيد که اين موقعيت در مرز مبهمي ميان آنچه قادر به انجام آن ام و آنچه توانايي انجامش را ندارم در جايي که خودشناسيم نامشخص است واقع مي باشد. به اين دليل هنگامي که به موفقيت در تکميل محدوده اين قلمرو دست يابم خودشناسيم را در طريقي مثبت بسط مي دهم و اين موضوع دليلي در اختيارم قرار مي دهد تا خودشناسيم را توسعه دهم و تا به موجب آن چنين طرحي به حياتم معنا بخشد.7 اکنون خودم را در مقام کسي مي بينم که افزون بر توانايي در انجام آنچه پيشتر داشت، اينک مي تواند اين امور را نيز سامان بخشد. و چنانچه متحمل شکست شوم، آنگاه خويش را در مقام کسي مي يابم که قادر به انجام اين امور نيست و بنابراين در اينجا خودشناسيم به شکل قابل تصديقي تغيير مي يابد. در اين صورت است که بازنگري با کاميابي مرتبط مي گردد.
کاميابي هاي m به واسطه تمهيد دليل براي من به منظور بازنگري در خويش، مرا تبديل به فردي مي سازند که بهتر عمل مي کند، خواه از اين طريق که دليلي در اختيارم قرار دهد تا خودشناسيم را در جهتي مثبت افزايش دهم، خواه از طريق ابقاي خصوصيات مطلوب در من که در معرض از دست رفتن قرار دارند. دلايل مذکور بر شرط لازم ديگري اشاره دارند براي اينکه کاميابي ها به زندگي معنا بخشند:
2) مثلا y، براي x کام يابي m به حساب مي آيد مشروط بر آنکه، زماني که x به y دست يابد، x مي تواند به نحو قابل تصديقي خودشناسيش را بسط دهد.
تاکنون دو شرط لازم را فراهم آورده ام که ضروري است برآورده شود تا يک کاميابي در معنابخشي به زندگي سهيم باشد. پيش از آنکه به شرط سوم وارد شوم، مي خواهم نگاهي بيندازم به ايرادي محتمل در مورد دلايلم که اکنون اقامه شده است. امکان دارد کسي ادعا کند شرايطي وجود دارد که دليلي را به منظور بازنگري در خويش و نيز بسط خودشناسي به دست مي دهد که اين در آن واحد نمونه اي از کاميابي  m محسوب نمي شود. به عنوان مثال موقعيتي را تصور کنيد که در آن شخصي لحظه تجلي را هم زمان با پژواکي شديد تجربه مي کند. ممکن است اين تجلي دليلي براي بازنگري در نفس به دست دهد و دليلي به منظور بسط خودشناسي فراهم آورد ولي در عين حال عجيب به نظر مي رسد که به نحوي مستقيم چنين تجلي اي را کاميابي m بناميم.
براي شرح اين ايده مي توان به مثالي از مقاله برنارد ويليامز با عنوان "عجز اخلاقي"، مراجعه کرد.8 به عقيده ويليامز، امکان دارد من از طريق فرآيند تفکر کشف کنم که از عجز اخلاقي ويژه اي برخوردارم؛ مثلا در Q ناتوانم. من به يکباره  کشف مي کنم در Q توانايي ندارم. من دليلي در اختيار خواهم داشت تا به خودم به عنوان کسي که در Q ناتوانم نگاه کنم. از اين رو من چنين حقيقتي را در مورد خودم کشف کرده ام. چنين اکتشافي دليلي براي بازنگري در خويش به دست خواهد داد. همچنين، چنين اکتشافي دليلي را در اختيار من قرار مي دهد تا خودشناسيم را توسعه بخشم هر چند به وضوح، نيازي نيست که اين اکتشاف[از نوع کاميابي m ] باشد.
در اينجا نمي خواهم مناقشه کنم که اين نمونه اي از بازنگري در نفس است. بنابراين آيا دلايلم در مخاطره قرار مي گيرند؟ براي من راههاي معدودي وجود دارد که با اين ايراد سروکار داشته باشم. نخست، محتملا چنين ديدگاهي را به منظور قوت دادن و اصلاح دلايلم اتخاذ خواهم کرد. پس اين تنها از نوع کاميابي هايm  که در بخشيدن معنا به زندگي مشارکت دارد، محسوب نخواهد شد، مگر به عنوان نمونه در جايي که کسي هم دليلي براي بازنگري خويش و هم دليلي براي بسط خودشناسيش به دست آورد.
چنين راه حلي را دوست ندارم چرا که مي پندارم بعضي از حقايق مهم را فرو مي گذارد. نخست اينکه تمامي نمونه ها در مقامي نيستند که در موقعيتي که فرد دليلي در اختيار دارد تا خويش را مورد بازنگري قرار دهد به حيات فردي معنا بخشد. امکان دارد بازيکن انتهاي زمين تنيس9 پس از انجام بعضي تمرين ها کشف کند توانايي هاي طبيعي وي به شکل مطلوب تري وي را مجهز خواهد کرد تا بازي کني توپ زن و مهاجم باشد. پيشتر وي خود را بازيکن انتهاي زمين تنيس مي ديد و اينک خويش را همچون بازيکني مهاجم و توپ زن مي نگرد. او خود را مورد بازنگري قرار داده است ولي در عين حال اغراق به نظر مي رسد که ادعا شود زندگي او اکنون معنادارتر است.10 دوم اينکه بسيار مشکل است که گفته شود در مورد اکتشاف بي واسطه و کاميابي m تمهيد شروط لازم مسأله اي ديگر است. در مورد اکتشاف بي واسطه، "توفيق" در چنين اکتشافي توأمان هم دليلي براي بازنگري در نفس و هم دليلي براي بسط ادراک انفسي به دست مي دهد. در مورد موفقيت m، دستيابي به دليل در جهت بازنگري انفسي "شکست" تلقي مي شود و تمهيد دليل به منظور بسط ادراک انفسي "موفقيت" محسوب مي گردد.
در اينجا بر آن نيستم که تکذيب کنم بعضي از موارد کاميابي هاي غير m که دو شرط اول آنها محقق شده مي توانند به زندگي فردي معنا ببخشند. در واقع گمان مي کنم ممکن است کشف اين ارتباط کاري جالب توجه باشد. اما در اينجا توجه من بر کاميابي ها و ارتباط آنها بر پرسش هايي از معناي زندگي متمرکز است. اين تهديدي براي استدلال من به حساب نمي آيد که برخي ديگر از منابع ادله بتوانند به خاطر بازنگري انفسي و بسط خودشناسي به زندگي معنا ببخشند، از اين رو اين احتمال در مغايرت با هر آنچه بيان کرده ام نمي باشد.
در بالا اشاره کردم که چهار دليل لازم را فراهم خواهم آورد. لزوم شرط سوم از طريق  بررسي دو ايراد دقيق که اکنون اقامه شده اند آشکار مي شود.
فرض کنيد اسميت ياد گرفته است که به خوبي حمام کند. اما اگر  تعادلش به هم بخورد و به زمين بيفتد، دست کم ظرف مدت چند ثانيه امکان دارد که انصافا به خودش مثل يک آدم بي عرضه نگاه کند، که اين يعني افتادن او، دليلي را در اختيارش قرار مي دهد که خود را مورد بازنگري قرار دهد(از اين رو شرط اول محقق مي گردد). کسب موفقيت شرط دوم را برآورده مي سازد که اشاره دارد وي قادر است خودشناسيش را به خاطر کسب مهارت حمام کردن بسط دهد. بدين لحاظ، دلايل من دلالت مي کند بر اينکه حمام کردن موفقيت آميز به زندگي اسميت معنا مي بخشد. در ادامه اشکال گفته مي شود، اين نامعقول است و دلايل من هم همينطور.
اجازه دهيد مثال ديگري بزنم. جونز فردي است که از امور نامعمول مي هراسد، مثل اينکه او از ترس رئيس جمهور از شکست در رنج است. همچنين اجازه دهيد تصور کنيم که موضوع ترس وي به شکل ويژه اي جدي است. اموري که ما معمولا راجع به انجام آنها تزلزلي به خويش راه نمي دهيم احتمال شکستي واضح را براي وي رقم مي زند. درست کردن يک فنجان چاي، مسواک زدن دندان ها و قفل کردن در همه براي وي رعب آور به نظر مي رسد. با اين همه، جونز معمولا هيچ گاه در انجام اين کارها موفق نمي شود. اما زماني که شکست مي خورد، شکست وي عطف به ترس از شکست تضمين مي کند که دليلي براي بازنگري در خويش در دست دارد. جونز هر دو شرط را از طريق پيش برد دلايل من محقق ساخته و از اين رو زندگي وي لبريز از معنا شده است. اين بسيار بي معني است و دليل من هم همينطور.
هر دوي اين مثال ها ايرادي متعارف را براي دلايل پيروان اصالت تفکر در مورد معنا تبيين مي سازد. اين ايراد توسط تادئوس متز(Thaddeus Metz)  در کتاب مطالعات جديد بر معناي زندگي به خوبي جمع بندي شده است ...معناي زندگي دست کم تا حدي مستقل از واکنش هاي درون فردي است چرا که اگر اين گونه نباشد، معنا مي تواند در هر چيز دلخواه که من آن را مي گزينم مستتر باشد و اين هم اشتباهي فاحش است.11 اگر معنا حقيقتا بتواند در هر چيز دلخواه وجود داشته باشد پس مي تواند به شکل توأمان چيزي مبتذل و به لحاظ فلسفي ملال آور تلقي گردد.
من با اين ايراد موافقم که اگر با توجه به دلايل من فرد بي عرضه و کسي که داراي ترس از امور نامتعارف است بتوانند از کاستي هاي مربوطه اخذ معنا نمايند دلايلم مهمل خواهد بود. اما نيازي ندارم ملتزم به بيان اين نکته شوم که معنا مي تواند تا اين حد ساده باشد و در طرق مبتذل قرار گرفته باشد. اين کاملا پذيرفتني است که ادعا شود اگر y از نوع کام يابي m باشد پس انجام y دشوار خواهد بود. در صورتي که اگر انجامy  به سهولت امکان پذير باشد پس از نوع موفقيتm  نيست و به همين خاطر است که نه شخص بي عرضه و نه کسي که داراي ترس از امور نامتعارف است به هيچ موفقيتي از نوع m دست نيافته اند.
ممکن است کسي اشاره کند که درست خلاف آنچه من گفته ام، در حقيقت انجام هر کاري براي فردي که داراي ترس از امور نامتعارف است دشوار مي باشد، مادامي که مستمرا مستغرق در اين  ترس است. ولي اين مفهوم از دشواري - دشواري که شخص در انجام کاري مشاهده مي کند- در مفهومي که من آن را مراد کرده ام نيست. من مفهومي آماري از دشواري را مورد استفاده قرار مي دهم که افراد عادي در اين رده آن را دشوار تلقي مي کنند. حمام کردن، قفل کردن در و يا مسواک کردن دندان ها چيزهايي نيستند، افراد معمولي آنها را دشوار مي يابند. اين حقيقت ندارد که افراد معمولي گمان مي کند چنين امور دشواري است که آنها به سادگي مرتکبش مي شوند و حقيقت اين است که آنها واقعا ساده اند. اين امور نه به تلاش زيادي احتياج دارند، خواه فيزيکي يا فکري، و نه مهارت هاي ويژه يا سرمايه گسترده زماني را مي طلبند. به همين خاطر اين امور در اين مفهوم آسان هستند که مانع از نائل شدن فرد به کاميابي m مي شوند. امور دشواري که ضروري است شخصي مرتکب آن شود تا به موفقيت m دست يابد نيز دشوار اند چون به خاطر چيستي شان و نه به اين دليل که از چه طريق محقق مي گردند، ادراک مي شوند.
مي توانيم شرط لازم سوم را به شرح ذيل دسته بندي کنيم:
3) چيزي، مثلاy  براي x از نوع موفقيت m به حساب مي آيد تنها اگر انجام y براي عموم مردم دشوار باشد.
در گام اول، اين شرط سوم مشکلات شخص بي عرضه و فردي که داراي ترس از امور نامتعارف است را برطرف مي سازد. بنا به تعريف، بي عرضه کسي است که در انجام کارهايي که عمل به آن براي عامه مردم ساده است متحمل شکست مي شود. فردي که داراي ترس از امور نامتعارف است کسي است که نامعقولانه در مورد سختي بعضي چيزها غلو مي کند و ترسي غيرمنطقي از شکست دارد. چنين شکست هايي براي او به شکلي غيرمعمول از اهميت برخوردار اند. با مضيق ساختن کاميابي هاي m به امور ممتنع، دلايل من موضوع اين غرابت روانشناختي نخواهد بود.
اما اين تنها در گام نخست است که شرط سوم در حل طيف مشکلاتي که براي شخص بي عرضه و کسي که داراي ترس از امور نامتعارف است نمود مي يابد. به منظور مشاهده علت شکست، بررسي وضعيت فردي که آسيب هاي نخاعي اش ترميم يافته از سويي، و از سوي ديگر بررسي وضعيت فردي که تا اندازه اي از فراست برخوردار است که مقالاتي قابل انتشار در حوزه رياضيات به رشته تحرير در آورده، کاري بي اهميت است. اگر دشواري تنها از طريق آمار مورد اشاره قرار گيرد -در ارتباط با عموم مردم- آنگاه دلايل من دلالتي دور از انتظار دارد. فرد آسيب ديده اي که موفق به طي يک يارد پس از شش ماه بهبودي از آسيب نخاعي شديد مي شود هيچ سهمي از کاميابي m نخواهد داشت حال آنکه شخص نابغه اي که ده مقاله طي يک ماه منتشر مي سازد در حد حيرت آوري به کاميابي m دست يافته است. ظاهرا اين بحث تصوير وارونه اي از اشياء نشان مي دهد. بايد بگوييم فرد آسيب ديده از موفقيت m براي حصول به چيزي برخوردار است و فرد نابغه به رغم وجود کاميابي f در حصول به چيزي به کام يابي m نائل نشده است.
خلاف آنچه من در اينجا گفته ام، احتمال دارد کسي فکر کند در حقيقت شرط سوم مي تواند موافق با قضيه شخص آسيب ديده از کار درآيد. به همين خاطر يک قدم راه رفتن پس از تحمل آسيب نخاعي براي فردي عادي به شرطي که او نيز آسيب ديده باشد دشوار خواهد بود.
بي شک اين موضوع صحت دارد اما تنها نيمي از مشکلات را مرتفع مي سازد. فرد نابغه کماکان نياز دارد با چيزي سر و کار داشته باشد. امکان دارد جهت حرکت شرطي را به دليل اضافه کند به خاطر اين حقيقت که دشواري تنها نبايد با همه نوع انساني در ارتباط باشد و ضروري است توانايي هاي فرد در مسأله محاسبه گردد. شايد چيزي نظير اين کارساز باشد:
4) چيزي، مثلا y براي x کاميابي m محسوب مي شود تنها اگر انجام y براي x دشوار باشد.
مفهوم دشواري شرط چهارمي را طلب مي کند که قادر به ادراک دشواري نيست. از اين رو ما با مشکل ترس از امور نامتعارف يا بي عرضگي مواجه مي شويم. اين نمي تواند نوعي از دشواري که با فرد معمولي مرتبط است باشد از اين رو است که ما با مشکل فرد نابغه مواجه مي شويم. اگر دشواري در مسأله هيچ يک از اينها نباشد پس چيست؟ امکان دارد کسي فکر کند اين گونه اي از دشواري است که با عدم آگاهي از به نتيجه رسيدن امور، توأمان مي شود. اين ايده خوبي است و ايده اي که به نحوي مطلوب با آن همراه شده چيزي است که من در مورد خودشناسي بيان داشته ام. اما من مرتکب آن نخواهم شد. اگر اين مفهوم از دشواري مد نظر ما باشد مستلزم آن است که دنبال کردن دستورالعملي براي نخستين بار و درخواست از کسي براي قرار تا حد زيادي کاميابي m محسوب گردد. اين خطا به وضوح نادرست است.
به جاي تلاش براي ارائه تحليل از مفهوم دشواري که در شرط چهارم کاربرد دارد ممکن است کسي احتجاج کند اصطلاح[دشواري] آن گونه که در اينجا کاربرد دارد، غير قابل تقليل است. اما امکان دارد اين شرط مشکلي را که به شدت ناراضي کننده است حل نمايد. کا ميابي هاي m کاميابي هايي هستند که ما عميقا به آنها توجه مي کنيم و برايمان از اهميت برخوردار اند. ما زمان و نيروي زيادي را مصروف انجام آنها مي نماييم. پي بردن به اينکه امکان دارد در آنها شکست بخوريم ترساننده است و صرف دريافت امکان توفيق لذت بخش مي باشد. قابل بحث[است که] کاميابي هاي m منشأ افتخاري ستوده است.12 اين وجوه از کاميابي هاي m، بخشي از دشواري کاميابي هاي m محسوب نمي شوند؛ چيزهايي نيستند که به آساني محقق شوند از اين رو اين روش در ارتباط با اموري که به آساني مرتکب مي شويم ديده نمي شود.
اين مشکلات ذيل مفهوم ويژه اي از دشواري تثبيت شده اند، اگر چه نااميد کننده اند اما دليل موجود براي کاميابي را به مخاطره نمي اندازند. به همين خاطر قادر نيستم توضيح دهم چه مفهومي از دشواري به وسيله شرط چهارم مطالبه مي گردد؛ در شرايط برابر تصور درستي درباره دشواري در دسترس ما قرار دارد و اين تصور زماني که بر ما و يا ديگراني که به کام يابي هاي m نائل آمده ايم بازتاب مي يابد. در نتيجه، مفهوم مضيق تري از دشواري نياز است تا شرط چهارم را تمهيد نمايد اما لازم نيست در اينجا انجام شود.
در فصل پيش مطرح کردم چه زماني يک کاميابي مي تواند به زندگي معنا بخشد. براي آنکه موفقيتي چنين کند، ضروري است شروط چهارگانه ذيل برآورده گردد:
1) چيزي، مثلا y براي x موفقيت تلقي مي شود تنها اگر زماني که x در نائل شدن به y با شکست مواجه شود، x به دليلي مبني بر بازنگري در خويش دست يابد.
2) چيزي، مثلا y، براي x موفقيت m تلقي مي شود تنها اگر زماني که x به y دست مي يابد x مي تواند به شکلي قابل توجيه خودشناسيش را بسط دهد.
3) چيزي، مثلا y، براي x موفقيت m محسوب مي شود تنها اگر انجام y براي عموم مردم دشوار باشد.
4) چيزي، مثلا y، براي x موفقيت m محسوب مي شود تنها اگر انجام y براي x دشوار باشد.
تنها زماني که کام يابي اي اين چهار شرط را برآورد مي تواند به زندگي معنا بخشد.
مي خواهم از طريق بحث، رهيافتي مشخص از مسأله معنا در زندگي را به وسيله دلايل ذکر شده، نتيجه گيري کنم. در نهايت دليل مذکور معنا را با خودشناسي، بسط نفس و تعميق فهم خويشتن مرتبط مي سازد. اين ارتباط از طريق آزمودن دسته اي از موفقيت ها پيش مي رود. براي حصول اطمينان، بازتابي بعيد هم از رهيافت هاي افلاطوني و[هم از رهيافت هاي] ارسطويي در اين دليل وجود دارد. هر دو فيلسوف، اهميت سلامت رواني13 و شخصيت فردي14 را دريافته اند. اين موضوع از ژرفا و منظري متفاوت، پيش زمينه استدلال اخير است. اين استدلال به هيچ وجه صرفا خلاصه آن مطالب نيست.
مفاهيم خودشناسي، بسط نفس، و تعميق خودشناسي، منحصرا از طريق موفقيت با معنا ارتباط نمي يابند هر چند[در اين حالت] کيفيت ارتباط موفقيت با معنا به سختي فهم مي شود. بي شک اين ها پديده اي ديگر اند، علاوه بر موفقيت،که همه اين مفاهيم مهم را با يکديگر مرتبط مي سازند. به عنوان مثال، در ارتباط با اين مفاهيم، امکان دارد کسي کشفيات تأملي و معنا را به بحث گذارد.
روش ديگر براي تفصيل رهيافت مذکور تخصيص زمان در جهت توسعه مفاهيم خودشناسي، بسط نفس، و تعميق خودشناسي مي باشد. بي شک اينها مسائلي اساسي اند که در باب اين مفاهيم، به ويژه در ارتباط با معنا، مورد پرسش قرار مي گيرند.
در نتيجه ، شايد با اهميت ترين رهيافت مذکور ابزار لازم را براي اميدواري در زمان ناکامي فراهم مي آورد.اين اميد است که معناي زندگي را چونان نقطه اي کانوني در فلسفه اخلاق در جستجوي آنچه بايد در شرايط معلوم انجام دهم، مورد پرسش قرار مي دهد.(15) روشي که مي توانم از طريق آن اميد را ثمربخش بيابم متفق کردن اين رهيافت با اخلاق فضيلت است. در هر دو، مفاهيم خودشناسي، بسط نفس و تعميق فهم نفس نقشي محوري ايفا مي نمايد. از اين رو پيوند اين دو کاملا طبيعي است.
*دانشجوي دکتري دانشگاه آزاد واحد علوم و تحقيقات تهران،گروه الهيات،گرايش اديان و عرفان. با تشکر از سرکار خانم نغمه پروان که متن اصلي مقاله را در اختيار من قرار دادند.           

منبع
اين مقاله برگرداني است از:
James.Laurence,Achievement and the meaningfulness of life,London, Routledge, 2005, p.p 429-442.                                                                                

پي نوشت ها                                      
1.مفهومي در مورد کاميابي وجود ندارد که بخواهم بي درنگ از آن چشم پوشي کنم.يک احتمال مي گويد x به y دست خواهد يافت، مشروط بر آنکه x بکوشد y را به انجام رساند(و تلاش هايي را مصروف بر آن کند)و يا y  را به انجام برساند. اين مفهوم از کاميابي به واقع تمام آنچه به انجام مي رسانيم را شامل مي شود. براي آنکه دلايلي که خواهم آورد روشن شود،اين نمي تواند مفهومي باشد که به موجب آن، کاميابي زندگي را معنادارتر مي سازد. اما،يگانه دليلي که مي توانم در اينجا اقامه کنم اين است که در اين مفهوم از کاميابي زندگي هر کسي انباشته از معنا خواهد بود،گر چه قضيه به وضوح از اين قرار نيست.  //  2.کاميابي به ندرت مورد اشاره قرار مي گيرد،و هنگامي که چنين مي شود،به شکل ابتدايي بر تحليل متمرکز مي گردد.به عنوان مثال،ببينيد،فيليپا فوت،باورهاي اخلاقي،پيشرفت جامعه ارسطويي،(59-1958) :104-83،به ويژه صص 89-88 .  //  3.عموما،درباره نوع بخت و اقبال در اين مورد که بعضي کاميابي ها در اعطاي معنا به زندگي دخيل نيستند،سوال مي شود.من دليل مبسوطي در اين مورد در اختيار ندارم اما اجازه دهيد درباره مورد ويژه اي که استدلالش مي کنم،چيزي بگويم.بخت و اقبالي که در قضيه تايگر وودز محل بحث قرار مي گيرد،بخت و اقبال در وقايع نتيجه بخش است.به ويژه،ارتباط بخت و اقبال با روشي که از طريق آن امکان دارد تند باد بر پرتاب توپ ،با پرش توپ وقتي که در چمن ضربه مي خورد، با کيفيت غل خوردن توپ بر روي سبزه ها اثرگذار باشد.گلف باز معقول مي داند که،مشروط بر آنکه همه شرايط برابر گرفته شود،مي تواند تمامي تفاوت هاي ميان نوبت معمولي و نوبت طولاني را رقم بزند. به علاوه،گلف باز حرفه اي مي داند در توانش نيست که هيچ کاري(و يا دست کم کار زيادي) براي کنترل عوامل تصادفي انجام دهد.به همين دليل است که شکست در پرتاب شانزده امتيازي چيزي نيست که بتواند به گلف باز معقول دليلي بدهد که خود را مورد بازنگري قرار دهد.  //  4.به کوشش ويراستاران David fate Norton  و Mary j.Norton ، رساله طبيعت انساني، دانشگاه آکسفورد،2001،ص 381.  //  5.مختصرا، ارتباطي ميان خودشناسي و احترام به نفس وجود دارد.خودشناسي صحيح ادراک خويش است که به موجب آن فرد نسبت به کيفيت خصوصياتي که از آن ها برخوردار است شناخت حاصل کرده است.و احترام به نفس به معناي ارزش گذاري درست در مورد ادراک صفات به شکل دقيق در فرد مي باشد.  //  6.هنوز بر آنم که اجازه دهم چنين اعمالي بتوانند به زندگي معنا بخشند و گمان مي کنم مفهوم مبسوط معنا چنين چيزي را تاييد مي نمايد.  //  7.در اينجا توفيق،در مقام توجيه کننده نظراتي که من آنها را بيان مي دارم عمل مي کند. //  8.در کتاب ايجاد مفهوم انسانيت، نيويورک، دانشگاه کمبريج،2000، بخش4.  //  9.کسي که تمايل دارد در آرايش بازي تماما در انتهاي زمين بايستد.  //  10.چنانکه به زودي روشن خواهد شد،بازيکن تنيس شرط چهارم را برآورده نکرده است و بازنگري وي در خويش چيزي نيست که به موجب آن معنا به زندگي او افزوده شود.  //  11.Thaddeus Metz، مطالعات اخير بر معناي زندگي، اخلاقيات 112(2002):814-781، در اينجا ص 792.  //  12.بنگريد به پانوشت باورهاي اخلاقي.  //  13.بنگريد به بحث هراس از امور نامتعارف در فرد.  //  14.بنگريد به بحث خودشناسي صحيح و احترام به نفس درست.  //  15.David Wiggins  اين نوع از اميد را در کتاب حقيقت، ابتکار و معناي زندگي بيان کرده است، ويراسته Geoffrey Sayre-McCord، يادداشتي بر واقع گرايي اخلاقي (Ithaca،دانشگاه کورنل،1988)، صص 128-127.

آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۰۳ شهریور ۱۳۹۳ ساعت ۰۶:۱۶