چه چيز به زندگي معنا مي بخشد؟

PDF چاپ نامه الکترونیک

چه چيز به زندگي معنا مي بخشد؟

روايت جان ککس از دو رهبرد ديني و اخلاقي
جان ككس
ترجمه نغمه پروان



شايد همه ما با اين تجربه مواجه شده باشيم که گاهي بدون آن که منتظر باشيم بين ما و برنامه هاي روزمره ما وقفه اي عميق پيدا مي شود. وقفه اي که قدرت دست زدن به کارهايي را که هر روزه انجام مي داديم، برنامه هايي که هر صبحدم پيگيري مي کرديم را از ما سلب مي کند. هيچ چيز ديگر آن اهميت سابق را برايمان ندارد، و نکته اينجاست که اگر اين بي معنايي به سبب بي ارزشي، بي اهميتي و پيش پاافتاده بودن برنامه هايمان رخ ندهد، آن گونه که شاهديم تولستوي، جان استوارت ميل، و...نيز با آن دست به گريبان بودند، آن گاه چه پاسخي براي آن موجود است؟ جان ککس معتقد است:“ اين نيز بايد مجاز دانسته شود که انسانها مي توانند زندگي هاي خود را بي معنا بيابند از آن رو که آنها بي معنا هستند. اما همة زندگي ها بي معنا نيستند. پرسش اين است: با اين فرض که برنامه هايمان مخرب نيستند و از احساس پوچي در عذاب نيستيم، آنچه خواسته و عواطف ما را پيوند مي دهد، به زندگي ما معنا مي بخشد چيست؟” دو نوع پاسخ به اين پرسش وجود دارد پاسخ ديني و اخلاقي:
***
الف) رهبرد ديني
رهبرد ديني به اين پرسش که “چه چيزي به زندگي ما معنا مي بخشد” به ايجاز از زبان ويتگنشتاين بيان مي شود: “معناي جهان بايد بيرون از جهان قرار داشته باشد. در جهان هر چيزي همان گونه هست که هست، و هر چيزي همان گونه روي مي دهد که روي مي دهد: در آن ارزشي وجود ندارد... اگر ارزشي وجود داشته باشد .... بايد بيرون کل قلمروي آن چه اتفاق مي افتد و وجود دارد قرار داشته باشد.”4 جهان جهان طبيعت است، و آن جهان واقعيات است، نه ارزش ها. اگر هر چيزي در جهان طبيعت معنا يا ارزش دارد، بايد از بيرون آن باشد. و پاسخ ديني بر اين حوزه بيروني تمرکز مي يابد. همانطور که ويتگنشتاين مطرح مي سازد، “ اخلاق متعالي است،”5 و منظور او اين است که “ اخلاق  کند و کاوي است در مورد آن چه ارزشمند است، يا، در مورد آن چيزي که به راستي مهم است، يا. . . در مورد معناي زندگي، يا در مورد چيزي که زندگي را براي زيستن ارزشمند مي سازد، يا دربارة شيوة درست زندگي کردن.”6
بنابراين ما جهتي را که در آن پاسخ ديني را جست و جو کنيم مي شناسيم، اما قبل از اين که بتوانيم به اين پاسخ نظري بيفکنيم نياز است که مانعي از ميان برداشته شود. پاسخ هاي ديني موضوعات بسيار کلي تا حوزه هايي کاملا خاص به لحاظ دامنه را در برمي گيرند. پاسخ هاي ديني خاص از سوي مسيحيت، آيين بودايي، اسلام، و غيره مطرح مي شوند. پاسخ ديني کلي بر اين باور استوار است که نظمي کيهاني که منشاء نهايي معنا است وجود دارد. بنابراين، پاسخ هاي ديني خاص تفسيرهايي دربارة اين نظم کيهاني مفروض در چارچوب وحي، تجربة ديني، معجزات، کتب مقدس، بيانات پيامبران، خردمندان، عارفان، و اهل معرفت باطني گوناگون هستند. در تلاش براي فهم پاسخ ديني، بهترين راه آن است که ارزش هاي مربوط به تفاسير خاص گوناگون از آن را کنار گذاريم، و با پاسخ کلي آغاز کنيم.
مثلا بخشي از پاسخ کلي آن است که نظمي کيهاني در عالم واقع وجود دارد. جهان طبيعت که ما در آن زندگي مي کنيم بخشي از واقعيت است و اين نظم را منعکس مي سازد. ما مي توانيم از طريق علم برخي از جنبه هاي اين نظم را کشف کنيم، اما پرسش هايي بزرگ و عميقي وجود دارد که نمي تواند براي آن پاسخ هايي علمي وجود داشته باشد. چرا جهان طبيعت وجود دارد؟ جهان طبيعت چگونه به وجود آمده است؟ چرا چنين نظمي دارد؟  چرا اين گونه است که در ميان امکان هاي بيشمار در جهان طبيعت  درمورد اين انسان هاي خودآگاهي که وجود دارند تحقق يافته اند؟ معناي انساني نظم کيهاني چيست؟ نظريه هاي علمي دربارة انفجار بزرگ و تکامل حتي به پاسخ دادن به اين پرسش ها مبادرت نمي کند زيرا اين پرسش ها مي توانند به آساني با پاسخ هاي علمي سازگار شوند و از آنها فراتر روند. قبل از انفجار بزرگ چه چيزي وجود داشت؟ چرا چنين چيزي وجود داشت؟ چرا موجودات طبيعي اي وجود داشتند که مي توانستند تکامل يابند؟ چرا شرايطي وجود داشتند که جهت يابي تکامل را به صورتي که بودند شکل دادند؟ علم سوالاتي مي پرسد و به پرسش هايي پاسخ مي دهد که ذاتي جهان طبيعت است. اگر معقول باشد، دين اين پاسخ ها را مي پذيرد، پرسش هايي خارج از جهان طبيعت مي پرسد و براي پاسخ گفتن به آنها تلاش مي کند. اين که برخي از آن پاسخ هاي ديني خاص اسطوره هايي هستند برخلاف پاسخ کلي  نسبت به آنچه کيميا، نجوم، و جمجمه خواني در برابر علم مي گويند چيز بيشتري به ما نمي گويند.
بياييد براي لحظه اي فرض کنيم که يک نظم کيهاني وجود دارد و جهان طبيعت که علم قصد فهم آن را دارد تنها بخشي از آن است. اگر اين گونه باشد چرا اين مسئله ربطي به معناي زندگي نخواهد داشت؟ در اينجا يک حکايت تمثيلي رواقي کمک خواهد کرد. سگي را در نظر بگيريد که به گاري اي بسته شده است که اسبي آن را مي کشد. وضع سگ دلخواه نيست، اما در عين حال اين وضع مي تواند بسته به آنچه سگ انجام مي دهد بهتر يا بدتر شود. سگ مي تواند وضع خود را بفهمد و مطابق آن عمل کند: هنگامي که گاري حرکت مي کند حرکت کند، هنگامي که باز مي ايستد او نيز باز ايستد. يا، مي تواند تلاش کند که از خود مقاومت نشان دهد، که در اين حالت روي زمين کشيده خواهد شد، و اين مرگ بسيار سخت تر از آن چيزي خواهد شد که بايد باشد. و براي ما نيز اين گونه است. ما مي توانيم بر اساس نظم جهاني بفهميم و زندگي کنيم، يا مي توانيم ناآگاهانه يا به طور غير معقولي با آن بجنگيم. جايگاه ما در نظم کيهاني به زندگي هاي انساني معنا مي دهد، و زندگي هاي ما، بر اساس اين که ما چقدر آنها را بفهميم و با آنها سازگار شويم خوب يا بد پيش مي روند.
رواقيون فکر نمي کردند که انسان ها جايگاه خاصي در نظام کيهاني دارند، يا اين که اگر به طور معقولي زندگي کنيم، در اين صورت بايد تا حدودي خود را از قيد ضرورتي که عالم بر ما تحميل مي کند برهانيم. آنها فکر مي کردند که تنها آزادي اي که ما مي توانيم داشته باشيم آن است که اين ضرورت را که در قيد آن هستيم دريابيم. افلاطونيان، يهوديان، مسيحيان، و گروهي از فيلسوفان و الهيدانان از اين فراتر مي روند و نگرش خوش بينانه تري را برمي گزينند مبني بر اين که نظم کيهاني تنها يک ضرورت نيست، بلکه خير نيز هست. اگر فهم آن بر زندگي هاي ما حاکم باشد، در اين صورت ما نه تنها از رنج کشيدن غير ضروري اجتناب خواهيم کرد، بلکه از مزاياي مثبت آن نيز منتفع خواهيم شد. اين رستگاري ناميده مي شود، و اين اميد که امکان آن پديد مي آيد سنت غالب تفکر ديني است. اخلاق  متعالي است زيرا هرچه در جهان طبيعت داراي معنا است آن معنا را در اثر هماهنگ بودن با نظم کيهاني خير داراست. معنا جعل نمي شود، بلکه يافت مي شود، و بيرون از جهان طبيعت يافت مي شود. بنابراين کليد زندگي هاي معنادار پروردن فهم ها از نظم کيهاني ضروري و خير و هماهنگ ساختن برنامه هايمان با آن چيزي است که به اين نحو فهميده ايم.
با تأمل دربارة سرنوشت اسطوره اي سيزيف، آن گونه که آلبر کامو در اسطورة سيزيف به تصوير مي کشد، مشکلي در مورد پاسخ ديني آشکار مي شود.7 سيزيف رازهاي الهي را براي بشريت هويدا ساخت، و به اين سبب از سوي خدايان محکوم به اين شد که يک صخره سنگين را تا نوک تپه بغلتاند تا جايي که سنگ به سمت پايين فرو غلتد، سپس بارها و بارها آن را پس از اين که به پايين تپه مي غلتد تا بالاي تپه بغلتاند، و تا ابد به اين کار مشغول باشد. زندگي سيزيف مظهر بي معنايي است. عقيدة کامو اين است که زندگي هاي به لحاظ زماني محدود ما به زندگي سيزيف شبيه هستند، هر چند در مقياسي کمتر قهرمانانه. پاسخ ديني نياز دارد که (بايد) نشان دهد که اين حقيقت ندارد. ريچارد تيلور پيشنهاد جالبي را ارائه مي کند که با اين موضوع ارتباط دارد.8 او مي گويد:
بياييد فرض کنيم که خدايان، درحالي که سيزيف را محکوم مي کنند . . . ، در همان زمان، به عنوان يک انديشة بعدي، با نهادن انگيزة اجباري در او براي غلتاندن سنگ به بالاي تپه به گونه اي انحراف آميزي تظاهر به مهربان بودن کردند  ... من آن را انحراف مي نامم، زيرا از ديدگاه ما مسلما دليلي وجود ندارد که شخصي بايد ميل دائمي و سيري ناپذير براي انجام چيزي به اين اندازه بي معنا داشته باشد. با اين همه، فرض کنيد که وضع سيزيف اين گونه است. او فقط يک وسواس دارد، که غلتاندن سنگ ها است....اکنون مي توان مشاهده کرد که چرا اين انديشة بعدي کوچک خدايان يک انديشة بزرگوارانه بود. زيرا آنها به اين وسيله ترتيبي دادند که به سيزيف دقيقا همان چيزي را بدهند که مي خواست با مشتاق کردن او دقيقا به آنچه بر او تحميل کرده اند....زندگي سيزيف اکنون سرشار از رسالت(هدف) و معناست، و از نظر خودش اجازه ورود به بهشت به او داده شده است.9
گفتة تيلور شکي را ايجاد مي کند. باور سيزيف به اين که زندگي او داراي معناست نادرست است. او معتقد است که زندگي بي معنايش معنا دارد فقط به آن سبب که خدايان او را آلت دست قرار داده اند. ولي ممکن است ما شک کنيم که آيا ممکن است معنا بر باورهاي نادرست استوار شود. اما بياييد براي لحظاتي اين شک را کنار نهيم و اظهار کنيم که، هر نظري که دربارة نظر تيلور داشته باشيم، يک شک ديني نيست. تيلور معتقد است معناي زندگي از زندگي کردن، شيوه اي که ما زندگي مي کنيم، نشأت مي گيرد، درحالي که پاسخ ديني آن است که معنا از زيستن بر اساس نظم کيهاني ناشي مي شود. با اين حال، گرايش بيشتري به اسطورة سيزيف نشان خواهد داد که اين اسطوره چگونه مي تواند باعث به وجود آمدن پاسخ ديني شود.
فرض کنيد که سرنوشت سيزيف مانند قبل باقي بماند، اما هنگامي که به قلة کوه مي رسد، سنگ ها به بناي يادبود عظيمي مبدل مي شوند که خدايان را گرامي مي دارند. دراين صورت زندگي سيزيف ديگر بي معنا يا بي حاصل نيست. او جزيي از يک طرح بزرگتر است، و فعاليت هايش، که واقعا دشوار هستند، مقصدي دارند. ممکن است فراتر از آن فرض شود که سيزيف اين هدف را مي فهمد زيرا خدايان آن را براي او تبيين کرده اند. البته، اين يک پاسخ ديني به پرسش در مورد معناي زندگي هايمان است که هنگامي که ما با تکاپوي بي انتهاي برنامه هاي گوناگونمان مواجه مي شويم درگير آن مي شويم. نظم کيهاني بناي يادبود خود طراحي شدة خداوند است، و مقصد نهايي همة برنامه هاي معقول آن است که نقش کوچکي را براي ما وضع کند که در اين طرح يادبود براي ما در نظر گرفته شده باشد. ما مي دانيم که چنين طرحي وجود دارد، و مي دانيم که خير است، حتي اگر جزئيات آن براي عقل هاي محدود ما مبهم باقي بماند، زيرا اين طرح بواسطة کتاب مقدس، پيامبران، يا تفاسير خودمان از تجربه مان براي ما آشکار شده است.

ب) رهبرد اخلاقي
اکنون از رهبرد ديني به رهبرد اخلاقي پاسخ به پرسش از معناي زندگي برمي گرديم. افلاطون تمايز بين دو رهبرد را در اوتيفرون(Euthyphro) مطرح کرده است. موضوع مورد بحث در اين اثر دين داري يا تقدس است، اما معمول شده است که پرسشي که سقراط از اوتيفرون مي کند به زباني عمومي تر به اين عنوان که راجع به منشاء خير است مطرح مي شود. با فرض اين که خدايي وجود دارد، ارتباط بين خدا و خير چيست؟ آيا خداوند خير را خير مي سازد يا ارادرة خداوند خيري را که مستقل از آن وجود دارد منعکس مي کند؟ پاسخ ديني پاسخ نخست است، و پاسخ اخلاقي پاسخ دوم است. چون اخلاق دربارة خير است، صرف نظر از اين که آيا خدايي هست که اراده اش بتواند يا بخواهد خير را منعکس سازد، مسئلةمورد علاقه اخلاق خداوند نيست، بلکه با آن چيزي است که ممکن است ارادة خداوند را منعکس سازد.
برطبق رهبرد اخلاقي، ويتگنشتاين به غلط تصور مي کرد که " اخلاق مفهومي متعالي است."11 با اين حال به ياد آوردن دليل ويتگنشتاين به گونه اي که او فکر مي کرد افشاگرانه است. ويتگنشتاين با اظهار نظر در باب ديدگاه شليک دربارة " دو مفهوم ذات خير"، مي گويد که " بر اساس تفسير ظاهري، خير، خير است زيرا خدا مي خواهد اين گونه باشد؛ بر اساس تفسيري عميق خداوند خير را اراده مي کند زيرا که خير، خير است." سپس، ويتگنشتاين ادامه مي دهد: " من فکر مي کنم مفهوم نخست عميق تر از دومي است: خير آن چيزي است که خدا فرمان مي دهد. چون اين تصور راه را به روي  همه و هر تبييني درباره ي اين که ‘چرا’  آن خير، خير است مي بندد، در حالي که مفهوم دوم دقيقا مفهومي سطحي است، مفهوم عقل گرا، که طوري پيش مي رود که گويي آن چه خير است بازهم مي تواند بر يک بنيان محکم استوار شود."12 رهبرد اخلاقي به معناي زندگي، به دلايلي که در بخش پيشين ارائه شد، ناکامي آن چه را که ويتگنشتاين مفهوم عميق تر در نظر مي گيرد مي پذيرد. ويتگنشتاين در قلمداد کردن رهبرد اخلاقي به عنوان " رهبرد عقل گراي سطحي" بر خطاست،" دقيقا به اين سبب که اين رهبرد الزامي را تأييد مي کند که ويتگنشتاين روي خوش نشان نمي دهد که دلايلي را براي ادعاهايي درباب اين که خير چيست، اگر طلب آن زندگي را آکنده از معنا سازد، ارائه دهد. اين يک ويژگي ديگر رهبرد اخلاقي است که اين دلايل را، به جاي خارج از جهان طبيعت ، در درون آن جستجو مي کند.
قبل از اين که بتوانيم به اين پرسش که در جهان طبيعت اين دلايل مي توانند کجا يافت شوند بپردازيم، براي وضوح بخشيدن به موضوع نياز است که بين معناي گسترده و محدود اخلاق تمايز قائل شويم. به معناي محدود، مسئلة مورد علاقة اخلاق چيستي عمل صواب است. به اين معنا، اخلاق دربارة تنسيق قوانين غيرشخصي، بي طرفانه، بي غرضي است که بايد بر تعاملات انساني حاکم باشند. به معناي گسترده، مسئلة مورد علاقة اخلاق صرفا به آنچه صواب است نيست، بلکه همچنين به چيستي خير است. به اين معنا، اخلاق فقط دربارة قوانين، اعمال، و تکاليف نيست، بلکه دربارة آرمان ها، فضايل، تصورات مربوط به زندگي مبتني بر خير، آرزوهاي شخصي، روابط صميمانه، برنامه هاي شخصي اهتمام تمام در انجام فرائض ديني، و مانند اين ها نيز هست. رهبرد اخلاقي به معناي زندگي به معناي وسيع کلمه اخلاقي است: آنچه به زندگي معنا مي بخشد پيگيري برنامه هاي سودمند است. انجام دادن آن چه درست است بخش مهمي از آن است، اما فقط بخشي از آن است. اعمال صواب شرايط غير شخصي زندگي اخلاقي هستند، درصورتي که معناداري زندگي هاي اخلاقي از قلمروي شخصي اي نشأت مي گيرد که در آن تفاوت هاي فردي مهمي وجود دارند. ( بيان فني اين نکته آن است که معناي زندگي را بايد در جنبة اخلاق فضيلت مندانه/ سعادت گران يافت نه در جنبة اخلاق گروانه اخلاق.)
مي توانيم بار ديگر با بازگشت به پيشنهاد قبلي ريچارد تيلور دربارة جايي که به معناي گسترده اخلاق (يا در جنبة فضيلت مندانه/ سعادت گراي آن) ممکن است منشأ معنا يافت شود شروع کنيم. تفکر تيلور مبني بر اين که زندگي سيزيف درصورتي معنا خواهد داشت که او بخواهد برنامه اي  را که خدايان او را با آن محکوم کرده اند پيگيري کنيم. به عقيدة تيلور، اصل مطلب خواستن است، نه ماهيت برنامه ها يا اين که چگونگي رسيدن به آنها. از اين رو، منشأ معنا ما هستيم ، نه ناشي از برنامه هاي ما. ماييم که به آنها معنا مي بخشيم. بر اساس اين ديدگاه، معنا ذهني است.
تمايز بين "ساحت ذهني"  و "ساحت عيني" مي تواند در چند شيوة متفاوت توضيح داده شوند، و خلط مبحث بسياري دربارة کل مسئله وجود دارد. بنابراين، اين مهم است که روشن کنيم که آنچه از ذهني و انفسي بودن معناي زندگي مراد مي شود آن است که معناي آن به طور کلي بر اين استوار است که فاعل هاي عمل اخلاقي زندگي خود را چگونه تلقي مي کنند. مطابق اين نظر، يک زندگي معنادار است اگر فاعل صادقانه اين گونه فکر کند، و فاقد معناست اگر فاعل صادقانه معناداري آن را انکار کند. بنابراين، نگرش عيني آن است که اين انديشة فاعل هاي اخلاقي که زندگي هاي آنها معنادار هستند شرط لازم و کافي براي معناداري زندگي آنها است. در مقابل، نگرش عيني اذعان دارد که انتساب معنا از سوي فاعل هاي اخلاقي به زندگي آنها براي معنا داشتن زندگي هايشان ضروري است. اما اين نگرش نمي پذيرد که اين معناداري کفايت مي کند. بنا بر نگرش عيني، زندگي ها ممکن است فاقد معنا باشند حتي اگر فاعل هاي آنها به گونه اي ديگر فکر کنند، زيرا ممکن است آنها در اشتباه باشند.
سه دليل براي رد و انکار نگرش ذهني و پذيرفتن نگرش عيني وجود دارد. دليل اول درصورتي پديدار مي شود که ما شکي را که قبلا ناديده اش انگاشته ايم به خاطر بياوريم. ما ممکن است بخواهيم برنامه اي را پيگيري کنيم فقط به اين سبب که آلت دست قرار گرفته ايم، درست همان گونه که در آخرين گرايش به اسطوره  سيزيف از سوي خدايان آلت دست قرار گرفت. با اين حال، واضح است که تفاوتي بين تمايل داشتن به پي گيري يک برنامه به خاطر تلقين يا تحريک ساختگي قشر مخ و تمايل داشتن به پي گيري آن در نتيجة تأمل و کشفي که زندگيمان را معنادار مي سازد وجود دارد. اگر معنا ذهني باشد، اگر صرفا خواسته ها و باورهاي ما آن را مي آفريند، براي معنا تفاوتي نخواهد کرد که آيا تمايل ما براي پي گيري يک برنامه واقعي است يا دستکاري شده. و اين که چگونه پي بردن به اين دستکاري مي تواند ما را به سوي بي معنا تلقي کردن برنامه اي سوق دهد که قبل از اين کشف آن را معنادار مي دانستيم موضوعي لاينحل خواهد بود. تمايل به پي گيري يک برنامه مسلما با معناي زندگي پيوند دارد، اما براي معنادار بودن يک زندگي چيزهاي بيشتري از تمايل ما به پي گيري آن وجود دارد.
دليل دوم از دليل اول ناشي مي شود. فرض کنيد که ما واقعا مي خواهيم که برنامه اي را پي گيري کنيم، به طوري که آلت دست قرار نگرفته ايم. فرض کنيد که سيزيف همين الآن درمي يابد که خودش مي خواهد که سنگ ها را بغلتاند. اين که اين براي معنا کافي نيست با اين واقعيت نشان داده مي شود که صرف داشتن يک خواسته براي آن که ما را به تلاش براي برآوردن آن وادارد کافي نيست. ارضاي يک خواسته بايد براي ما مهم باشد و مهم بودن آن بستگي دارد به تناسب داشتن آن با کل شبکة ارتباطات علي اي که آن خواسته را با ديگر خواسته هاي ما، و با اميدها، برنامه ها، اهداف، بلند پروازي ها، و خاطرات ما پيوند مي دهد. اگر ما به ناگاه در خود اشتياقي براي غلتاندن سنگ ها بيابيم، ما خودبخود به آن دست نخواهيم زد. ما از خودمان خواهيم پرسيد که چرا مي خواهيم آن عمل را انجام دهيم و اين که اگر آن را به انجام رسانيم چگونه زندگي و برنامه هاي ما را متأثر خواهد کرد. تبييني وجود دارد که ما مي خواهيم بخود بدهيم، خصوصا زماني که فرض مي شود خواستة مورد نظر، مانند خاراندن بيني خود، کم اهميت نيست، بلکه خواسته اي معنا بخش فرض مي شود، مانند تصميم گرفتن براي اين که سنگ  را وادار کنيم برنامه کسي در زندگي باشد.
با اين وصف، ممکن است پنداشته شود که دستکاري و داشتن تبييني دربارة اين که چرا ارضاي يک خواسته براي ما مهم است الزاماتي هستند که نگرش ذهني مي تواند پاسخگوي آن باشد. اما اين گونه نيست. پي بردن به اين که آيا ما فريب خورده ايم يا نه، يا تبيين اينکه چرا چيزي براي ما مهم است، به ناچار مستلزم ارجاع به ملاحظات عيني اي است که مستقل از آنچه ما مي انديشيم وجود دارد. دخل و تصرف مداخله از بيرون از جانب انسان ها، رسانه ها، خدايان، يا هر چيز ديگر است. نفي آن نياز به داشتن دلايلي دارد براي اين که باور کنيم بيش از حد تحت تأثير اين شيوه ها قرار نگرفته ايم. و تبيين اينکه چرا بايد مهم واقع شدن چيزي براي ما با تأثير تربيت، تحصيل، خانواده، جامعه و نظاير آن به ما ارتباط دارد. ماهيت و قدرت اين تأثيرات مستقل از آن چيزي است که در مورد آنها مي انديشيم.
دليل سوم بر ضد نگرش ذهني از اين شناخت پديدار مي شود که ما مي خواهيم برنامه اي را پيگيري کنيم زيرا معتقديم که اين برنامه نسبت به ساير بديل هاي موجود زندگي ما را بهتر خواهد ساخت. اما اين که آيا اين درست است به اين بستگي دارد که آيا پيگيري آن واقعا زندگي ما را بهتر خواهد ساخت يا نه. با اين همه، ممکن است ما برنامه اي را پيگيري کنيم به اين دليل که به اشتباه معتقديم که زندگيمان را بهبود خواهد بخشيد، ممکن است دريابيم که در اشتباهيم، و ممکن است نظراتمان را دربارة معناداري اين برنامه تغيير دهيم. اگر صرف باور به اين که يک برنامه از برنامه هاي جايگزين بهتر است براي معنادار ساختن آن برنامه کافي بود، اين تغيير نظر نمي توانست رخ دهد.
ممکن است در دفاع از نگرش ذهني يعني باور صادقانه به اين که زندگي هاي ما معنادار است براي معنا داشتن زندگي هايمان لازم و کافي است گفته شود که آنچه اين سه اشکال نشان مي دهند آن است که حقيقت باورهاي ما ممکن است ميزان خوب بودن برنامه هايمان را تحت تأثير قرار دهد، اما اگر ما باور داشته باشيم که برنامه هايمان معنادار هستند، نمي تواند بر احساس ما نسبت به زندگيمان مؤثر واقع شود. اين تا حدودي درست و تا حدودي نادرست است. درست است که ما ممکن است برنامه هايمان را معنادار بيابيم حتي اگر، دور از چشم ما(بدون اطلاع ما)، خواسته هاي ما دستکاري شوند و باورهاي ما دربارة اهميت و خير بودن برنامه هامان نادرست باشد. اما درست نيست که از آن نتيجه بگيريم که نگرش ذهني مبني بر اينکه معنا صرفا مبتني بر باورهاي ما است صحيح است. نفس شناخت اين که معنا مستلزم آنست که ما نتوانيم بدانيم که خواسته هايمان دستکاري مي شوند و هم اينکه درنيابيم که باورهايمان نادرست اند مستلزم ربط ملاحظات عيني است. زيرا معرفت به اين که خواسته هاي ما دستکاري شده و باورهاي ما نادرست اند باور ما به معناداري برنامه هايمان را از بين خواهد برد. اين که ما ممکن است نسبت به شرايط عيني معنا داشتن برنامه هايمان ناآگاه باشيم نشان نمي دهد که آن شرايط به معناي برنامه هاي ما نامربوط هستند. اين نشان دهندة اين است که ممکن است ما در باور داشتن به اين که برنامه هايمان داراي معنا هستند در اشتباه باشيم. اگر ما دريابيم که اشتباه مي کنيم، خواسته هاي ما دستکاري شده اند، يا اين که باورهاي ما دربارة اهميت يا خيريت برنامه هايمان نادرست اند، در اين صورت اولين کساني خواهيم بود که مي انديشيم که برنامه هايي که آنها را خير تلقي مي کرديم در واقع بي معنا هستند. اين درست همان چيزي است که اگر سيزيف واقعيات را مي دانست رخ مي داد.
بنابراين ما حق داريم که به اين نتيجه دست يابيم که علاوه بر خواسته ها و باورهاي مربوط، شرايط عيني اي وجود دارد که زندگي هاي معنادار بايد به آنها پاسخگو باشند. يکي از اين شرايط آن است که خواسته ها بايد واقعي باشند؛ و ديگري آن است که باورها بايد صادق باشند. در نتيجه، معنا هم به شرايط ذهني و هم به شرايط عيني وابسته است. انديشيدن به صورتي ديگر، آن گونه که تايلور مي انديشد، به معناي اين فرض نيست که، معنا به آن چيزي بستگي دارد که خداوند اراده مي کند، همان گونه که رهبرد ديني ادعا مي کند، بلکه معنا به آن چيزي استوار است که فاعل اخلاقي اراده کند. همان گونه که رهبرد ديني معنا را به ارادة خداوند نسبت مي دهد، رهبرد اخلاقي ذهني نيز آن را به ارادة فاعل نسبت مي دهد. هردو رهبرد اين مطلب را تبيين نشده به جا مي گذارند که چگونه حالت ذهني خواستن(اراده کردن)، چه مربوط به خداوند باشد و چه به عمل هاي انساني، مي تواند براي بنياد نهادن چيزي که زندگي را معنادار مي سازد کافي باشد.
بنابراين قويترين مورد براي رهبرد اخلاقي به معناي زندگي تشخيص دادن اين خواهد بود که معنا هم بر شرايط ذهني و هم بر شرايط عيني مبتني است. وضع ذهني ما را ملزم مي سازد در حالات روانشناختي مناسب خواستن و باور کردن قرار داشته باشيم. وضع عيني ايجاب مي کند که برنامه هاي ما عملا زندگي هايمان را بهتر سازند. بنابراين معنا به سازگاري اين دو وضع وابسته است: يعني بر وجود حالت هاي روانشناختي ما که به طرز موفقيت آميزي  به سمت متعلق هاي مناسب معطوف مي شوند. همانگونه که ديويد ويگينز آن را مطرح مي کند: " حالت هاي روانشناختي و متعلقاتشان شرکايي برابر و متقابل [هستند].....هم اينکه ما به X  متمايليم چون فکر مي کنيم که X  خوب است، صادق است، و هم اين که X خوب است زيرا ما به X متمايليم  ......کيفيتي که به واسطة چيزي به عنوان خوب توصيف مي شود و ميل به اين چيز هم سنگ هستند و ‘براي يکديگر ساخته شده اند."’ 13
نيازي نيست که تصور شود اين پيش فرض متعهد به نظم کيهاني است. عجيب نيست که در جريان تکامل چيزي مانند تلازم بين آن چيزي که ما مي خواهيم و آن چيزي که براي ما خوب است پديدار شده باشد. اگر غير از اين بود ما نابود مي شديم. در عين حال اين تلازم در حد کمال نيست. شرايط عيني هم خواسته هاي ما را شکل مي دهند و هم آنها را محدود مي سازند، اما در درون اين محدوديت هايي که آنها به برنامه هايمان تحميل مي کنند، فرصت زيادي براي تجربه هايي در زندگي وجود دارد. توفيق تکاملي ما را از ضرورت بي نياز نساخته است، بلکه امکانات متعددي را به روي ما گشوده است که ما مي توانيم در اين محدوديت هاي ضرورت آنها را پي گيري کنيم.
بنابراين، ممکن است ما به اين نتيجه نائل شويم که مطابق با رهبرد اخلاقي زندگي هايمان درصورتي معنا دارد که به شرايط زير برآورده شود: نخست آنکه، آنها بي ارزش، بيهوده، منحرف، پيش پا افتاده، يا بي حاصل نباشند؛ دوم آنکه، تسليم اين نگرش که همة برنامه هاي انساني پوچ هستند نشده باشيم، و سوم آن که، ما با برنامه هايي که واقعا مي خواهيم آنها را پيگيري کنيم يکي شويم؛ و چهارم اين که، باورما به اين که درگيري موفقيت آميز در برنامه هايمان زندگي هاي ما را خوب يا بهتر خواهد ساخت صادق است.
*مقاله حاضر بخشي است از مقاله زير: 
The meaning of life,john kekes.239-258( The Meaning of Life: A Reader Paperback – October 11, 2007 by E. D. Klemke (Editor), Steven M. Cahn)
(لازم به ذکر است که در مقاله اصلي نويسنده پس از توصيف اين دو رهبرد فوق به نقد هريک مي پردازد.)
* در پايان جا دارد از لطف بسيار دکتر بهزاد سالکي که زحمت مقابله ترجمه با متن اصلي را پذيرفتند کمال تشکر را داشته باشم.
* پي نوشت ها در دفتر مجله موجود است.