رنج انسان در کتاب ايوب

PDF چاپ نامه الکترونیک

رنج انسان در کتاب ايوب

مهدي ابوطالبي يزدي*



مسئله رنج را از دو جنبه مي‌توان مورد بررسي قرار داد: مسئله رنج به‌عنوان قرينه‌اي عليه وجود خدا و مسئله رنج به‌عنوان مشکلي مهم در باب معناي زندگي؛ البته لازم به ذکر است که اين دو جنبه کاملا با يکديگر در ارتباط هستند به خصوص در سنت اديان توحيدي که قائل به وجود خدايي با صفاتي همچون علم مطلق، قدرت مطلق و خيرخواهي محض هستند در نتيجه مسئله رنج مي‌تواند در برابر معتقدان به اين اديان چالشي مهم باشد.در سنت اديان توحيدي، باور به وجود خدايي با صفات ياد شده،يگانه معنابخش به زندگي و شرط لازم و حتي شرط کافي براي معنادار بودن  زندگي انسان و واضح و آشکار است که هرگاه وجود خدا به واسطه مسئله رنج، مورد ترديد و انکار واقع شود به دنبال آن معناي زندگي هم به صورت مسئله‌اي جدي و حياتي ظهور مي‌کند. در اين مقاله مسئله رنج به طور کلي و مسئله رنج انسان‌هاي نيک، که ايوب پيامبر نمونه بارز آن است،به طور خاص بررسي شده است و اينکه چرا بايد انسان نيکي همچون ايوب در رنج باشد و چرا خدايي با چنان صفاتي نبايد مداخله کند و به رنج او پايان دهد.
***
مقدمه
کتاب ايوب يکي از مهم‌ترين کتاب‌ها از مجموعه کتاب‌هاي عهد عتيق است.اين کتاب به صورت گفت‌وگوهاي متعددي ميان ايوب پيامبر از يک طرف و سه دوست او به نام‌هاي اليفاز تيماني، بلدد شوحي و سوفر نعماتي از طرف ديگر است و در آخر کتاب هم شخصي به نام اليهو وارد ماجرا مي‌‌شود و سرانجام اين خود خداست که فصل ختام داستان را بر عهده مي‌‌گيرد. نام ايوب و کتاب ايوب با مسئله رنج درآميخته شده است. کتاب ايوب از رنج انسان سخن مي‌‌گويد و اينکه چرا انسان‌هاي نيکوکار و صالح بايد در اين دنيا رنج بکشند. کتاب ايوب دليل وجود رنج و پاسخ به مسئله رنج را نشان نمي‌دهد اما به ما مي‌گويد که ديدگاه و احساس درست و نادرست در مورد مسئله رنج و مفهوم زندگي چيست. ايوب انساني بسيار حکيم، ثروتمند و نيکوکار است که ناگهان مصيبت‌هاي فراواني دامنگيرش ‌مي‌شود.سه نفر از دوستانش که اسامي آنها ذکر شد به ديدن او ‌مي‌آيند و به ايوب مي‌‌گويندکه او به دليل گناهانش به اين روز افتاده است و در واقع خدا اورا به اين وسيله مجازات مي‌کند، اما ايوب اصرار ‌مي‌ورزد که چنين نيست و اعتقاد دارد که خداوند او را فراموش نکرده است؛ هرچند دليل رنج و مصيبت خود را نمي‌تواند درک کند.مسئله رنج را ‌مي‌توان يکي از شقوق مسئله شرّ قلمداد کرد و همان‌گونه که مسئله شرّ،پاسخي قطعي و نهايي ندارد مسئله رنج هم، چنين است. نبود وجود پاسخ قطعي باعث شده که بسياري از صاحب‌نظران از آن به‌عنوان «راز»1 تعبير کنند.

ارزش و اهميت کتاب ايوب
کتاب ايوب يکي از مهم‌ترين کتاب‌هايي است که تاکنون نوشته شده است. اين کتاب شاهکاري کلاسيک و برجسته و براي خواننده زيرک و دقيق مانند جادويي واقعي است.(کريفت،1989، ص61) اين کتاب در عين زيبايي، موحش و در عين توحش، زيباست. اگرچه عميقا اسرارآميز بوده اما در عين حال ساده و واضح است. اگر کتاب ايوب را کتابي در زمينه مسئله شرّ بدانيم، پاسخ ايوب به اين مسئله اين است که «ما حلّ اين مسئله را نمي‌دانيم».کتاب ايوب معمايي در پاسخ به معمايي ديگر است؛معمايي که پاسخ به آن اصلي‌ترين و عميق‌ترين مشکل زندگي است؛ مشکل شرّ،مشکل رنج و مشکل بي‌عدالتي در جهاني که فرض شده تحت سيطره خدايي عادل است. کتاب ايوب «راز» است؛ رازي که نمي‌تواند عقل ما را متقاعد کند. ايوب عقل‌گرايي را از ما دور مي‌‌کند همان‌طور که او سه دوست عقلگرايش را از خود دور کرد، اما امري ژرف‌تر در ما وجود دارد که کتاب ايوب آن را متقاعد و راضي مي‌‌کند.کتاب ايوب در مقام تشبيه مانند خوردن اسفناج است که مزه مطبوعي ندارد اما باعث رساندن آهن به خون مي‌شود.(همان،ص 61)
توانايي کتاب ايوب مانند توانايي زبان عبري،که اين کتاب و عهد عتيق به آن زبان نوشته شده، است که زباني موجز اما در عين حال داراي نيرويي متمرکز مانند اشعه ليزر است که مي‌تواند مطالب اندک را با صدايي بسيار بلند بگويد که بر همگان تأثيرگذار باشد. گويا اين کتاب در عرش نوشته شده است.کتاب ايوب شبيه پياز يا مجموعه‌اي از جعبه‌هاي در هم فرورفته يا بسته‌اي است که در لايه‌هاي مختلفي پيچيده شده و هرچه لايه‌هاي خارجي آن را جدا کنيد، بيشتر و بيشتر به عمق و ژرفاي آن نزديک ‌مي‌شويد.ژرفا و درون آن با عظمت‌تر از بيرون وظاهر آن است.
کتاب ايوب اثري فلسفي نيست.در اين کتاب هيچ کوششي براي بيان پاسخ عقلاني به پرسش‌هاي عقل انسان  در مورد حکومت به ظاهر غيرعادلانه خداوند بر جهان به عمل نمي‌آيد. (اپستاين،1388،ص86) اگر بخواهيم با جمله‌اي کوتاه کتاب ايوب را توصيف کنيم بايد بگوييم که اين کتاب نمادي ازلي براي مسئله رنج آد‌مي‌‌است.

مروري اجمالي بر کتاب ايوب
کتاب ايوب را ‌مي‌توان به چهار بخش تقسيم کرد. در بخش اول اين کتاب،شاهد گفت‌وگويي ميان خداوند از يک طرف و شيطان از طرف ديگرهستيم .در آغاز گفت‌وگو  خداوند در مورد ايوب ‌مي‌گويد:«روي زمين کسي همچون او پيدا نمي‌شود.او مردي درستکار و خداترس است و از گناه دوري ‌مي‌ورزد». (کتاب ايوب،باب 1،آيه8) شيطان خطاب به خداوند ‌مي‌گويد:«اگر خداترسي براي او سودي نمي‌داشت اين کار را نمي‌کرد... دارايي‌اش را از او بگير،آنگاه خواهي ديد که آشکارا به تو کفر خواهد ورزيد». (همان،1:9) خداوند در پاسخ شيطان ‌مي‌گويد:«برو و هر کاري که ‌مي‌خواهي با دارايي‌اش بکن،فقط آسيبي به خود او نرسان». (همان،1:12) بعد از اين گفت‌وگو  بود که در يک روز چهار قاصد پيام‌هايي براي ايوب ‌مي‌آورند مبني بر اينکه فلان دارايي و اموال تو در فلان محل از بين رفت و به اين ترتيب تمام اموال و دارايي‌ايوب در يک روز از بين رفت.
بعد از اين اتفاقات شيطان به خدا ‌مي‌گويد:«انسان براي نجات جان خود حاضر است هرچه دارد بدهد. به بدن او آسيب برسان خواهي ديد که آشکارا به تو کفر خواهد ورزيد». (همان،2:4) خداوند در پاسخ به شيطان  ‌مي‌گويد:«هر چه ‌مي‌خواهي با او بکن ولي او را نکش». (همان،2:6)اين‌گونه بود که ايوب  از سر تا به پا به دمل‌هاي چرکين و دردناک (شبيه بيماري جذام) مبتلا شد.
در بخش دوم از کتاب ايوب، سه نفر از دوستان ايوب،به نام‌هاي اليفاز،بلدد و سوفر به ملاقاتش‌مي‌آيند و در جريان اين ملاقات،گفت‌وگوهايي بين هر يک از اين سه نفر و ايوب به وقوع ‌مي‌پيوندد.از اين سه نفر به عنوان «تسلي‌دهندگان»ايوب ياد ‌مي‌شود در حالي‌که با نگاهي به گفت‌وگو هاي آنان با ايوب، اين امر به ذهن انسان متبادر ‌مي‌شود که آنان سزاوار اين نام نيستند زيرا همان‌گونه که خود ايوب خطاب به آنان ‌مي‌گويد: «شما تسلي‌دهندگان مزاحم هستيد». (همان،16:2) ايشان با سخنانشان بر رنج و درد ايوب ‌مي‌افزايند.
اين سه دوست ايوب را ‌مي‌توان به نوعي نمايندگان تفکر يهوديت و به عبارت ديگر سخنوران الهيات يهودي دانست که در تمام سخنانشان اين نظريه يهوديت وجود دارد که «رنج انسان نتيجه گناه اوست».
در اينجا به گزيده‌هايي از گفت‌وگوهاي ايشان و ايوب اشاره ‌مي‌شود. اليفاز ‌مي‌گويد:«ايوب گناهکار است. تجربه نشان داده که هرچه بکاري همان را درو ‌مي‌کني.کسي که گناه و بدي ‌مي‌کارد همان را درو  مي‌کند». (همان،4:8) بلدد ‌مي‌گويد:«خدا بدکاران را مجازات ‌مي‌کند.اين بلايي است که بر سر گناهکاران ‌مي‌آيد؛بر سر آناني که خدا را نمي‌شناسند».(همان،18:21) سوفر ‌مي‌گويد:«گناه ايوب سزاوار مجازات است. اي ايوب! بدان که خدا کمتر از آنچه سزاوار بوده‌اي تو را تنبيه کرده است. او خوب ‌مي‌داند چه کسي گناهکار است. گناهانت را از خودت دور کن و از بدي دست بردار». (همان،11:15).
ايوب در مقابل سخنان اين سه نفر و در مقام گفت‌وگو  با هر کدام از آنان،بر اين سخن تاکيد دارد که «او بي‌گناه است».ايوب ‌مي‌گويد:«من هرگز با دستورات خدا مخالفت نکرده‌ام زيرا ‌مي‌دانم او مقدس است». (همان،6:10)
«مرا محکوم نکنيد چون من بي‌گناهم»(همان،6:29) «اي خدا! فقط به من بگو چه کرده‌ام که با من چنين ‌مي‌کني؟چرا مرا براي گناهاني که مرتکب نشده‌ام چنين تعقيب ‌مي‌کني؟»(همان،10:2)«ادعاي من اين است که ‌مي‌دانم بي تقصيرم»(همان،13:18)،«اگر بتوانيد ثابت کنيد که من اشتباه ‌مي‌کنم،آنوقت از دفاع خود دست ‌مي‌کشم»(6:24).  ايوب در شکوه‌آميزترين فراز از سخنان خود ‌مي‌گويد:«بدکاران اغلب بدون مجازات ‌مي‌مانند...من از خدا شکايت دارم نه از انسان... واقعيت اين است که بدکاران تا سن پيري و کهولت زنده ‌مي‌مانند و کامياب ‌مي‌شوند.خدا ايشان را مجازات نمي‌کند در حالي که هرگز طالب خدا نبوده و نخواسته‌اند راه‌هاي خدا را بشناسند.گناهکاران به هر کاري دست بزنند موفق ‌مي‌شوند. تا به حال چندبار اتفاق افتاده خدا آنها را مجازات کند...هيچ‌کسي مرد شرور را رودررو متهّم نمي‌کند و کسي وي را به سزاي اعمالش نمي‌رساند و حتي بعد از مرگش او را با احترام به خاک ‌مي‌سپارند». (همان،باب 21) در انتهاي اين گفت‌وگوها ايوب همچنان بر بي‌گناهي خودش تاکيد ‌مي‌کند و ‌مي‌گويد: «من وفادارانه از خدا پيروي کرده‌ام و از راه او منحرف نشده‌ام... من به هيچ‌وجه حرف‌هاي شما راتصديق نمي‌کنم و تا روزي که بميرم به بي‌گناهي خود سوگند مي‌خورم. بارها گفته‌ام و باز هم ‌مي‌گويم که گناهکار نيستم». (همان، باب 27)
در بخش سوم از کتاب ايوب، شخصي به نام «اليهو» وارد گفت‌وگو‌مي‌شود. اليهو هم از سخنان ايوب و هم از سخنان سه دوست ايوب خشمگين بود. از ايوب خشمگين بود زيرا ايوب نمي‌خواست قبول کند که گناهکار است و خدا بحق اورا مجازات کرده است.از سه دوست ايوب خشمگين بود زيرا آنها بدون اينکه پاسخ قانع‌کننده‌اي براي ايوب داشته باشند و بتوانند ثابت کنند که ايوب گناهکار است، ايوب را محکوم ‌مي‌کردند. اليهو ‌مي‌گويد:«اي ايوب! تو اشتباه ‌مي‌کني و حرف‌هاي توهين‌آميزي به خدا نسبت ‌مي‌دهي. چطور ممکن است خداي قادر مطلق،بدي و ظلم بکند؟او هر کس را مطابق عملش جزا ‌مي‌دهد...در حال حاضر تو براي شرارت خود مجازات ‌مي‌شوي.از گناه دوري کن زيرا خدا اين گرفتاري را به همين سبب فرستاده است تا تو را از گناه دور نگه دارد...ما با اين فکر تاريکمان نمي‌دانيم چگونه با او سخن بگوييم. ما نمي‌توانيم به قدرت خداي قادر مطلق پي ببريم. او نسبت به ما عادل و رحيم است و بر کسي ظلم  نمي‌کند». (همان، باب 32)
در بخش چهارم و پاياني کتاب ايوب، خود خدا وارد گفت‌وگو‌مي‌شود و از درون گردبادي با ايوب سخن مي‌گويد. خداوند نشانه‌هاي فراواني از قدرت و حکمتش را در طبيعت به ايوب يادآوري ‌مي‌کند و از ايوب سؤال ‌مي‌کند که «آيا تو اين کارها را انجام داده‌اي يا من؟ آيا هنوز هم ‌مي‌خواهي با من که خداي قادر مطلق هستم مباحثه کني؟ تو که از من انتقاد ‌مي‌کني آيا ‌مي‌تواني جوابم را بدهي؟»(همان، باب 40)
ايوب به خداوند پاسخ ‌مي‌دهد:«‌مي‌دانم که تو هرچه اراده کني ‌مي‌تواني انجام دهي. من نمي‌دانستم چه ‌مي‌گفتم. پيش از اين گوش من درباره تو چيزهايي شنيده بود ولي اکنون چشم من تو را ‌مي‌بيند. از اين جهت از خود بيزار شده و در خاک و خاکستر توبه ‌مي‌کنم». (همان، باب 42)
در خاتمه هم خداوند ثروت، سلامتي و خوشبختي را به ايوب بازمي‌گرداند وبيش از پيش به ايوب برکت مي‌دهد.

نگاهي به الهيات يهودي در ارتباط با مسئله رنج
در عهد قديم به طور کلي بر« آزادي اراده و انتخاب» انسان تاکيد شده است و مفهوم «تقدير» در عهد قديم مشهود نيست و حتي واژه‌اي براي آن وجود ندارد. (جلالي‌مقدم،1384، ص250) اختيار در دين يهودي هيچ‌گاه امر مشکوک و مبهمي نبوده است. دين يهود به گناه فطري براي انسان قائل نيست و گناه را نتيجه انتخاب آگاهانه هر فردي‌مي‌داند.(تيواري،1381، ص136) در وجود هر انساني دو انگيزه نهاده شده است: انگيزه به خوبي و انگيزه به بدي. هر انساني قادر است با هدايت قانون(شرع)و کمک خداوند،ميان خوب و بد انتخاب کند و از تمايلات بد و شريرانه خود دور بماند.از آنجا که خداوند به انسان اختيار داده،انسان‌ها مسئول انواع گناهاني هستند که مرتکب ‌مي‌شوند. گناه، طغيان عليه اراده خداوند است؛ شرور و رنج‌هاي انسان هم چيزي نيست جز کيفر گناهان. براي انسان گناهکار واجب است که رنج بکشد، زيرا تنها اين رنج و مشقت است که کفاره گناهان او به شمار ‌مي‌آيد. رنج هرچه بيشتر باشد پاکي از گناه بيشتر است (جلالي‌مقدم،1384،ص259). بنابراين رنج امري عارضي و نتيجه غفلت از اطاعت خداوند است نه اينکه ذاتي انسان و زندگي او باشد.
مشکل از اينجا آغاز ‌مي‌شود که بسيارند کساني که رنج ‌مي‌کشند اما گناهي مرتکب نشده‌اند درست همانند «ايوب» يا مثال بهتر آن «کودکان» هستند.يهوديان اين اشکال را با آموزه‌اي موسوم به «انتقال کيفر» پاسخ ‌مي‌گويند. در اعتقادات يهوديت،خود گناه از شخصي به شخص ديگر يا از نسلي به نسل ديگر منتقل نمي‌شود (برخلاف مسيحيت که به گناه موروثيقائل هستند) اما کيفر و پاداش گناه قابل انتقال و موروثي است. (همان،ص260) دليل اين نظريه و اعتقاد، عبارتي در کتاب مقدس مبني بر اين است که خداوند انتقام گناه پدران را از فرزندان آنان ‌مي‌گيرد. (سفر خروج،7:34) همچنين در اعتقادات يهوديت آمده است وقتي عذاب الهي به مردم برسد همه انسان‌ها اعم از نيکوکار و بدکار را فرامي‌گيرد و حتي گفته شده زماني که خداوند به سبب گناهان بدکاران کيفر مي‌فرستد ابتدا نيکوکاران گرفتار ‌مي‌شوند.
لازم به به ذکر است که بعد از دوران اسارت بابلي2، در ميان قوم يهود اختلافات فکري و عقيدتي پديد آمد و فرقه ها  و احزاب ديني گوناگوني به منصه ظهور رسيدند که عمده‌ترين آنها همان فرقه‌هاي «صدوقيان» و«فريسيان» هستند.(باير ناس،1387،ص549) بعد از دوران اسارت بابلي دين يهوديت حوزه عمل وسيع‌تري براي انسان قائل شد از آن پس هر کسي تنها مسئول اعمال خودش بود و در نتيجه آموزه «انتقال کيفر گناه» کم‌کم از ميان رفت.
به طور خلاصه بايد گفت که يهوديان زمان ايوب کسي را شايسته رنج ‌مي‌دانستند که گناهکار باشد و اينکه برايشان قابل درک نبود آدمي رنج ببرد بي آنکه گناهي کرده باشد.

جست‌وجو براي يافتن پاسخ به مسئله رنج
همان‌گونه که در مطالب گذشته ذکر شد، کتاب ايوب درصدد يافتن پاسخي عقلاني براي مسئله رنج انسان به‌طور کلي و مسئله رنج انسان‌هاي نيکوکار به طور جزئي نيست و با صرف مطالعه اين کتاب نمي‌توان پاسخي منطقي و عقلاني براي اين مسئله به دست آورد.از اين گذشته حتي نمي‌توان به راحتي تشخيص داد که آيا ايوب حدّ اعلاي ايمان را دارد و خودخواسته رنج را پذيرفته يا ايوب انسان شکّاکي است که به سبب موشکافي‌هاي عميق درباره حکمت الهي و اعتراض به مشيّت خدا تنبيه شده است؟
بسياري از صاحب‌نظران جنبه «رازآلود بودن» مسئله رنج و حتي مسئله شر را تقويت کرده اند. دو عامل زير سبب شده است که اين نظريه بتواند پاسخ مناسبي براي مسئله رنج آدمي تلقي شود:
1.تا ما خودمان گرفتار رنج عظيمي مانند رنج ايوب نباشيم،چگونه ‌مي‌توانيم در مورد مقوله رنج سخن بگوييم؟
2.حتي اگر در چنان رنج عظيمي گرفتار آييم،چگونه ‌مي‌توان به صورت شايسته و بايسته‌اي از آن سخن گفت و به قول ايوب:«درد را با سخن تسکين نتوان داد»؟
بعضي از مفسران کتاب ايوب اين‌گونه متذکر شده‌اند که  شايد بغرنج تر از مسئله رنج و شر در کتاب ايوب  مسئله سرگشتگي انسان در برابر خالق خود باشد زيرا به اعتقاد آنان،ايوب دچار نوعي تناقض و سرگرداني ميان قهاريت و جباريت خدا از يکسو و بخشندگي و مهر او از سوي ديگر است. ايوب ‌مي‌پرسد: «حتي اگر گناهکار هم باشم،خداوند از شکنجه يک آفريده فاني چه سودي ‌مي‌برد؟»
اگر بخواهيم به صورت منطقي و استدلالي پاسخي براي مسئله رنج در کتاب ايوب به دست آوريم،احتمالا پاسخ ما از يکي از اين چهار گزينه خارج نيست:
1.پاسخ اول اين است که ايوب،انسان خوب و نيکوکاري نيست و اين همان پاسخ سه دوست ايوب است اما اين پاسخ مردود است زيرا اول اينکه اين پاسخ از قرار معلوم پاسخ نويسنده کتاب ايوب نيست دوم خود خدا هم اين پاسخ را در دو جاي کتاب ايوب ردّ ‌مي‌کند.يکمرتبه در آغاز کتاب،آنجا که شيطان را خطاب قرار ‌مي‌دهد و از ايوب به نيکي ياد ‌مي‌کند و يکمرتبه در پايان کتاب در عين انتقاد از سه دوست ايوب،از ايوب تعريف و تمجيد ‌مي‌کند.
2.پاسخ دوم اين است که خدا،خوب(خير مطلق) نيست. به اين معنا که خدا قدرت دارد اما عادل نيست(لازمه خير مطلق بودن خدا اين است که عادل باشد). رد اين پاسخ هم آشکار است.در مسئله رنج(يا مسئله شر) فرض ما اين است که خدا عالم مطلق،قادر مطلق و خير (خيرخواه) مطلق است.با اين فرض مسئله رنج «رنج آور»و لاينحل باقي ‌مي‌ماند.
3.پاسخ سوم اين است که خدا قدرت(مطلق) ندارد.اين پاسخ امروزه در الهيات پويشي3 مورد توجه و پذيرش قرار گرفته است.الهيات پويشي و نظريه آن مبني بر نقد قدرت مطلق خداوند با انتقادات فراواني مواجه شده است؛ خدايي که قدرت مطلق ندارد نمي‌تواند نقطه اتکاي مناسبي براي انسان باشد.
4.پاسخ چهارم اين است که خدا وجود ندارد. اين پاسخ نتيجه‌اي است که مسئله منطقي شر ‌مي‌خواهد از طريق استدلال و  برهان به آن برسد. انتقادات وارد بر آن در جاي خود بيان شده است. از طرف ديگر اين پاسخ هم آشکار است که پاسخ ايوب و کتاب ايوب نيست.
با ردّ اين پاسخ‌ها مسئله وجود رنج دشوارتر از قبل ‌مي‌شود.آيا مسئله رنج انسان در اين زندگي وجه عقلاني ندارد؟آيا نمي‌توان پاسخي قانع‌کننده‌اي براي آن يافت؟آيا بايد گفت که مسئله رنج،يک مسئله نيست بلکه يک «راز» است؟

پاسخي براي مسئله رنج
پيتر کريفت‌مي‌گويد که شايد بتوان با ابطال استدلال سه دوست ايوب پاسخي براي مسئله رنج وبه تبع آن براي مسئله شر پيدا کرد.(کريفت،1989،ص69 )او ‌مي‌گويد که استدلال سه دوست ايوب مبتني بر چهار فرضيه است:
1.فرض ديني: خدا عادل(خير مطلق) است؛ /  2.فرض عقلاني: عدالت به اين معناست که در مقابل خوبي پاداش داده شود و در مقابل بدي تنبيه انجام گيرد. / 3.فرض عرفي4: پاداش‌ها انسان را شاد و تنبيه‌ها انسان را ناراحت مي‌کند. /  4.فرض تجربي: ايوب ناراحت (رنجور)است.
با توجه به اين فروض از آنجايي که ايوب ناراحت و رنجور است(فرض تجربي)،پس حتما تنبيه شده است(فرض عرفي) و چون تنبيه شده پس حتما کار بدي انجام داده که سزاوار تنبيه شده است(فرض عقلاني) و از طرف ديگر چون خدا عادل است(فرض ديني)، پس تنبيه او عين عدالت بوده است بنابراين چون ايوب کار بدي انجام داده پس نتيجه ‌گرفته مي‌شود که(1) ايوب، انسان بدي(شروري) است.
از طرف ديگر طبق کتاب ايوب اين نتيجه اشتباه  و کاذب است زيرا خود خدا به شيطان گفت که (2)« ايوب، مردي درستکار است».
بنابراين در اينجا به دو گزاره متناقض يعني (1) و(2) ‌مي‌رسيم. چگونه ‌مي‌توان اين تناقض را برطرف کرد؟
در استدلالي منطقي اگر تمام واژه‌هاي به کار رفته، ابهام5 نداشته باشد و همچنين هر يک از مقدمات استدلال هم از لحاظ صوري و محتوايي و منطقي درست به کار رفته باشند، در اين صورت نتيجه غير قابل تغيير و اجتناب ناپذير است. با اين توضيح ‌مي‌توان ادعا کرد که استدلال سه دوست ايوب، دچار ابهام واژگان به کار رفته در مقدمات است که توضيح آن در ذيل ‌مي‌آيد.
در فرض اول بيان شد که خدا خير محض(عادل)است. «خيريّت» نسبت به خدامترادف با خيريّت نسبت به انسان نيست براي مثال وقتي گفته ‌مي‌شود فلان انسان خوب است، اين با خوب بودن يک سگ فرق ‌دارد. خوب بودن واژه‌اي مشکک و ذومراتب است.هر موجودي، متناسب با خودش خوبي دارد.وجود خدا، الهي و نامحدود است اما وجود انسان،انساني6 و محدود است. «خوبي» بين انسان و خدا به صورت تمثيلي7 به کار ‌مي‌رود و نه به صورت مشترک معنوي.8 به اين معنا که خوبي،بين خدا وانسان دقيقا يا کاملا مانند يکديگر نيست در بعضي موارد يکسان ودر بعضي موارد متفاوت است.
در فرض دوم، واژه« عدالت» به کار رفته است.براي انسان‌ها، عدالت به معناي مساوات يا حداقل به معناي فرصت‌هاي برابر است اما اين معناي واقعي عدالت نيست. عدالت به معناي ديگر،به معناي هماهنگي و تناسب به کار ‌مي‌رود و اين به عدالت خداوند شبيه‌تر است.
در فرض سوم، واژه «شادي» مبهم است. اينکه گفته شود پاداش‌ها همواره باعث شادي هستند، معنايي عرفي است اما براي ما عرف ملاک نيست.  عرف انسان‌ها، تمايل به چيزهايي دارند که داراي اين دو شرط باشند:
1.فوري9 و حاضر10 باشند نه اينکه موکول به آينده شوند.
2.به طور سوبژکتيو(شخصي و دروني)نسبت به چيزي «احساس لذت» داشته باشند در حالي که شايد آن چيز به طور ابژکتيو(عيني)، لذت نداشته باشد.
با ملاحظه اين شرايط ‌مي‌توان گفت که شايد اول اينکه ايوب در حال حاضر شاد نباشد اما در نهايت شاد باشد. دوم ايوب احساس شادي نداشته باشد اما با اين حال شاد باشد(مانند زماني که انسان سلامت است اما احساس سلامت ندارد).  در فرض چهارم، واژه مبهم همان واژه« ناراحتي»(رنجوري) است که عينا مانند واژه «شادي» قابل تحليل است.
نتيجه اينکه چون واژه‌هاي به کار رفته در استدلال سه دوست ايوب، واژگان مبهمي هستند بنابراين کل استدلال آنها باطل ‌مي‌شود و نمي‌توان نتيجه گرفت که ايوب انسان بدي باشد.(کريفت،1989، 74)

نتيجه‌گيري
بنابر استدلال کريفت، مسئله رنج از آنجا براي ما مسئله شده که نگاه ما به آن نگاهي کاملا مادي و انساني است. اگر از افقي الهي و ماوراءالطبيعي به رنج انسان نگاه شود، نه تنها رنجي وجود ندارد بلکه اين رنج ممکن است در همين لحظه که رنج ‌مي‌کشيم يا در درازمدت، عين لذت و شادي باشد. کريفت ‌مي‌گويد: «ايوب با رنجي که دارد، خوشبخت است. او رنج ‌مي‌کشد و راضي نيست اما در عين حال خوشبخت است. ايوب شايد در مدت زماني کوتاه رنجور و ناراحت باشد اما در درازمدت شاد است و حتي به يک معنا‌مي‌توان گفت که راضي هم هست». (همان، ص 75)کريفت ادامه ‌مي‌دهد: «آکويناس در کتاب سوما به نکته‌اي اشاره دارد که بقيه فلاسفه آن را فراموش کرده‌اند و آن نکته اين است که راه حل مسئله شر(در بحث ما ،مسئله رنج) انضمامي11 است و نه انتزاعي12، دراماتيک است و نه شماتيک،رخدادي در زمان است ونه حقيقتي بدون زمان(همان،75). به اعتقاد آکويناس، شر (رنج) موقتي اما خير (شادي) دائمي است و اين خير دائمي تنها با کمک «صبر» به دست ‌مي‌آيد؛ البته صبري به همراه« ايمان». ايوب منتظر نماند بلکه صبر کرد. ايمان ايوب واضح و روشن نيست اما ايمان است.ايمان او بدون شک و ترديد نيست و در واقع شک و ترديدهاي او از ايمانش ناشي مي‌شود. زماني که ايمان کامل است، ابزار مناسبي براي شک و ترديد به شمار مي‌آيد و اين شک و ترديد مي‌تواند باعث رشد وتعالي شود اما وقتي ايمان ضعيف است،هيچ شک و ترديد سازنده‌اي نمي‌تواند به ظهور بپيوندد. ايوب صبر مي‌کند و در نتيجه جلال و شکوه خدا را ‌مي‌بيند و در نتيجه در همان صبر خودش، خوشبخت است و در پايان با آنچه که آن را مي يابد، خوشبختي مضاعفي به دست ‌مي‌آورد.
* دانشجوي دکتري فلسفه دين از دانشگاه آزاد واحد علوم و تحقيقات تهران.

منابع
1.PeterKreeft,1989,Three Philosophies of Life,IGNATIUS Press.
2.کتاب مقدس، مجموعه عهدين، ترجمه تفسيري. // 3.مسعود، جلالي‌مقدم، 1384، کرانه‌هاي هستي انسان در پنج افق مقدس، نشر اميرکبير.  //  4. ايزيدور اپستاين، 1388، يهوديت؛ بررسي تاريخي، ترجمه بهزاد سالکي، مؤسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران.  //  5.جان باير ناس، 1387، تاريخ جامع اديان، ترجمه علي اصغر حکمت، انتشارات علمي و فرهنگي.  //  6.کدارنات تيواري، 1381، دين شناسي تطبيقي، ترجمه مرضيه شنکايي، انتشارات سمت.

پي نوشت ها
1.mystery.
2.دوران اسارت بابلي از تاريخ 597 قبل از ميلاد آغاز شد و تا 538 قبل از ميلاد و فتح بابل به دست کوروش کبير ادامه داشت.
3.process theology.  //  4.commonsense premise.  //  5. ambiguous.  //  6.human. //  7.analogical.  //  8.   univocal.  //  9. immediate.  //  10. present.  //  11. concrete.  //  12. abstract.