مرگ ومعناي زيستن

PDF چاپ نامه الکترونیک

مرگ ومعناي زيستن

بررسي مسئله تعارض اشتياق به مرگ با معناي زيستن در مثنوي معنوي
سيده زهرا حسيني


مواجهه با مرگ نماينده نوع نگاه به مرگ است و نگاه به مرگ برخاسته از نگاه به زندگي و نگاه به زندگي برخاسته از نظام جهان‌بيني و الهياتي هرکسي است. عوامل پيدا و پنهان فراواني هستند که بر نگاه يک فرد به مرگ مي توانند موثر باشند. يکي از روش هاي کشف اين عوامل توجه به کاربردهاي زباني و دايره واژگان آن شخص است که سبک فرد را مي سازد و درون وي را فاش مي کند. در اين مقاله ابتدا وارد زبان مولوي در رابطه با مرگ‌خواهي او مي شويم. مرگ خواهي مولانا البته با عوامل گوناگوني از جهان‌بيني مولوي مرتبط است که پرداختن به همه آنها ميسر نيست. روش اين مقاله، توجه به واژگاني _اعم از واژه هاي حقيقي يا مجازي_ است که مولوي هنگام مرگ خواهي آنها را به کار مي گيرد. بايد ديد آيا اين واژگان حکايت از دنيايي مي کنند که زندگي را بي ارزش و ملال‌آور مي بيند يا مرگ را به گونه اي ديگر نمايش مي دهد و از زاويه اي ديگر به آن مي نگرد. اين کار پرده از انگيزه مولانا در مرگ ‌خواهي بر مي گيرد و ما را در حل مسائل يادشده ياري مي‌کند.
***
درآمد
افراد واکنش هاي گوناگوني در مواجهه ذهني با مرگ يا انديشيدن به آن نشان مي‌دهند که در پس آن باورهاي گوناگوني وجود دارد که تحليل هاي گوناگوني را برمي تابد. واکنش بيشتر مردم نسبت به مرگ، انکار و گريز است که معمولا حکايت از بيم آنها از نيستي يا علاقه شديدشان به زندگي و به هر حال ترجيح دادن مرگ بر زندگي دارد. همانگونه که نويسندگاني چون تولستوي و دارو   مرگ را بهتر از زندگي مي‌دانند و استدلالشان اين است: «چرا اصولا انگاشته مي‌شود مرگ شرّ است؟ چون پايان زندگي است. حال اگر y بد باشد چون پايان x است، مي‌توان نتيجه گرفت پس خوب و ارزشمند است زيرا اگر خوب نباشد، پايان آن بد نخواهد بود.» (Darrow, 1932 و  Tolsoy, 1940.؛ به نقل از : Edwards, ,2006, p349). مبني بر اين فرض کامو خودکشي را اعتراف به بي معنايي زندگي مي‌انگارد (کامو،1382، صص49-50)  و شوپنهاور آن را اعتراض به نظام احسن مي‌داند (شوپنهاور، 1388، ص109)
در برابر اين گروه مشتاق به زيستن و هراسان از مرگ، افرادي نيز وجود دارند که «همچو مستسقي حريص و مرگ‌جو» (3/3908) بسيار به مرگ مشتاق هستند و مولانا خود نيز از جمله اين گروه است و ما در جاي‌جاي مثنوي معنوي با چنين طرز تفکري مواجه هستيم که در برابر مرگ از نداي «پس چه ترسم؟!» (3/3902) آغاز مي کند و «خواهان اجل، چون طفلِ شير» (4/2532) مي شود و سرانجام حلاج‌وار صلاي «اقتلوني يا ثقات» (3/4187) سر مي دهد. چنين نگاهي به مرگ، مولانا را نيز در معرض اتهام طبيعت‌گريزي، زندگي‌ستيزي و بي معنا انگاري حيات قرار مي دهد که اگر او زندگي را زيبا و معنادار مي ديد چنين مشتاق مرگ نمي بود.
اين نوشتار با اين پيش‌فرض که اينگونه مسائل را نمي توان به صرف توجه به واکنش مولانا در برابر مرگ پاسخ داد به بررسي ساير عوامل دخيل در اين اشتياق به مرگ مي پردازد.

انگيزه مرگ‌خواهي در مثنوي
همانگونه که اشاره شد، آنچه در نخستين تحليل از چنين واکنشي در برابر مرگ به نظر مي آيد، ملال و افسرده‌حالي در زندگي است. به عبارت ديگر ابتدا چنين فرض مي شود که زندگي آنقدر صاحبش را راضي نکرده است که جوياي تداومش باشد بنابراين آن زندگي آن اندازه ارزشمند انگاشته نشده است. افرادي با چنين انگيزه هايي در جست‌وجوي مرگ هستند، چون نمي‌توانند دنيا را تحمل كنند. نمونه  چنين رويکردي را مي‌توان در اشعار ابوالعلاي معرّي و داستانهاي صادق هدايت يافت. ابوالعلا مرگ را رهايي از رنج زندگي مي‌داند و نسبت به رستاخيز و بقاي روح لاادري‌گرا است؛ زيرا معرفت به چنين مسائلي را غيرممكن مي انگارد (فروخ، 1387، ص163-166). به نظر او مرگ، خاموشي و عدم در نتيجه آسايشي حقيقي از رنجِ زندگي است: «كي عمرمان تمام مي‌شود؟ تا ما در اين خاك وطن كنيم و خاموش شويم.» (همان، ص 274)  با چنين نگرش هايي، انتقادي که نيچه از اين عده و اين‌گونه مرگ جويي ها مي نمايد، کاملا بجاست: «اينان به دنيا نيامده رو به مرگ اند و شيفته  آموزش هاي خستگي و گوشه گيري ... تا به يک بيمار يا يک سالخورده، يا يک جسد برمي خورند، در دم مي گويند زندگي باطل است. اما اينان تنها خود باطل اند و چشمشان جز يک نما از هستي را نمي بيند. فرورفته در عمق افسردگي و آرزومند يک حادثه  کوچک که مرگ آورد... کاري کن که پايان گيرد اين زندگاني که رنج است و بس» (نيچه، 1375، ص57)
در مثنوي، اگر تنها به خود عمل بنگريم، مولانا نيز ظاهرا از چنين اتهامي بري نيست و ازاين رو مرگ‌خواهي او نيز همچون خودکشي در تناقض با ارزش حيات است و اين تصور را ايجاد مي کند که احتمالا ملال از حيات متفكري چون جلال‌الدين بلخي را نيز بر آن داشته است که مرگ‌جو باشد و نيستي را بر هستي ترجيح دهد اما واکنش مولانا، به دليل انگيزه اش از آنها جدا مي شود و خود وي نيز به آن التفات دارد و اين واکنش را با هر انگيزه اي تأييد نمي کند. نظر او را مي توان به صورت قضيه اي شرطي بيان نمود که «چنين واکنش هايي اگر براي رهايي از رنج باشند، درست نيستند»:
بلکه خواهان اجل چون طفل شير      نه ز رنجي که تو را دارد اسير
مرگ‌جو باشي ولي نه از خوف رنج        بلکه بيني در خراب خانه گنج
(4: 2532-2533)
واژگاني که مولوي هربار که از مرگ جسماني گفت‌وگو مي کند، به کار مي برد به طور کلي ناظر به هفت مفهوم  است که وي بسته به موقعيت از مرگ با يکي از اين هفت مفهوم _که خود دربردارنده  مجموعه باورها و گرايش هاي وي هستند_ استفاده مي‌کند:
1. حشر و جاودانگي؛ 2. عشق؛ 3. کمال؛ 4. معرفت؛ 5. بازگشت به اصل؛ 6. رهايي روح؛ 7. هلاکت.
عامدانه بر واژه موقعيت تأکيد مي کنم، زيرا برخورد وي در همه‌جا يکسان نيست. براي مثال وي زماني مرگ را با مفهوم هلاکت همراه مي کند که قصد وعظ دارد و بنابراين ديگر اشتياقي به مرگ نشان نمي‌دهد؛ از اين رو درباره اين مطلب در اين مقاله گفت‌وگو سخن نمي گوييم و خواننده مي تواند تفصيل مطلب را در مقاله ديگري از نگارنده مطالعه کند. (رک: حسيني، «ازخود بيگانگي، مرگ و موقعيت هاي مرزي) و در اين مقاله صرفاً به فاکتورهاي مرتبط با مرگ‌خواهي مي پردازيم.

1. جاودانگي
عمده هراس انسان از مرگ، از اين تصور که مرگ پايان هستي و براي هميشه نيست شدن است، برمي‌خيزد زيرا کهن ترين آرزوي بشر، جاودانگي و ميلِ به همواره بودن است (صنعتي، 1388، ص2). آرزوي نامور بودن و هراس از فراموشي نيز حکايت از اين ميل دارد. اونامونو تعبير «درد جاودانگي» را به کار مي برد و بر آن است که اين درد در برخي به‌قدري شديد است که دوست تر مي دارند نامشان به رسوايي بماند تا اينکه آبرومند و گمنام بميرند (اونامونو، 1360، ص64). خلاصه آنچه موجب پوچ انگاري مرگ است، نيز از عدم انگاري مرگ برمي خيزد مانند اعتراض خيام به کوزه‌گر دهر:
اين کوزه‌گر دهر چنين جام لطيف         مي سازد و باز بر زمين مي‌زندش
(خيام ، 1339،ص99)
اما مولوي مرگ را معدوم شدن نمي داند و در کنار شکستن، با توجه به قدرت سازنده، باز قائم کردن آن را هم مي بيند:
کوزه‌گر چون کوزه‌اي را بشکند       چون بخواهد باز خود قائم کند
3: 1738
اينگونه استدلال نمودن، ياد آور آيات قرآن است: «و ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلقَهُ قالَ مَن يُحيِي العِظامَ وَ هِيَ رَميم قُل يُحييها الَّذي اَنشَأها اَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هّو بِکُلِّّ خَلقٍ عَليمٌ» (يس، 78-79). مولوي مرگ هراسيِ برخاسته از بيم از نيستي را ناشي از جهالت افراد مي داند؛ همان‌گونه که جنين از تولد به خاطر بي خبري از عالم خارج مي گريزد و نگاه اين عده به مرگ، به نگاه موش و پرنده به گربه هاي تيزچنگال مي ماند (رک: 3: 3960-3982). نمودار زير چند نمونه از تشبيهات و تعبيراتي که مولانا درباره مرگ در ارتباط با جاودانگي به کار برده است، نشان مي دهد:
با چنين تشبيهات و توصيفاتي که همه حکايت از تداوم زندگي و معدوم نشدن دارند، نه‌تنها هراس رفع مي شود، بلکه وي به اشتياق مي رسد:
آن که مردن پيش چشمش تهلکه است      امر لا تلقوا بگيرد او به دست
آن که مردن پيش او شد فتح باب          سارعوا آيد مر او را در خطاب
الحذر اي مرگ‌بينان بارعوا                     العجل اي حشربينان سارعوا
(3: 3434-3436)
بيت سوم نيز بيانگر همين است که در اين مرگ‌خواهي آنچه منظور است، مرگ نيست بلکه حشر است.

2. کمال و مرگ
کمال از مهم ترين مفاهيم مرتبط با مرگ است که در مثنوي بسيار همراه با مرگ به کار رفته است. به نظر مولانا، وجود انسان طيّ يک سيرِ مرحله به مرحله، از جماد، نبات و حيوان مي گذرد و به انسان مي‌رسد. مولوي اين سير را همراه با مرگ و زايش مي داند. معروف ترين ابيات وي در اين زمينه اين ابيات هستند:
از جمادي مردم و نامي شدم             وز نما مردم به حيوان بر زدم
مردم از حيواني و آدم شدم    پس چه ترسم؟ کي ز مردن کم شدم؟!
حمله ديگر بميرم از بشر                    تا برآرم از ملائک بال و پر
3. 3: 3901-3903
که آن را به هر معنايي که بگيريم، چه تکامل تکويني و چه تکامل عرفاني (شيمل، 1367، ص458 و زرين کوب، 1366، ص19)، در اينجا آنچه در آن مهم است، گونه اي انتقال مرتبه اي و هويتي است که مولوي از آن به مثابه مرگ ياد مي کند (رک: حسيني، 1390، ص 117-120). كمال در نقص و زيادت در كاستي، از تصاويري است که با تعابير گوناگون بسياري در مثنوي آمده است. مولوي با اصل «زيادتها درون نقص‌هاست» (1/ 3870)، مرگ را از اين لحاظ چون «آب حيواني، نهان در ظلمت» (3/ 3807)، ويران کردن خانه براي معمورتر ساختن آن (3/3986)، شکستن عضو توسط شکسته‌بند براي ترميم (3/3882)، قرباني حيوان و ارتقاي آن به انسانيت (1/3873 و 3/3998)، جوشيدن و آماده خورده شدن نخود و ترقي وجودش پس از خورده شدن (3: 4198-4199) مي داند. سير تكامل با مرگ و زايش همراه است و مرگ در مرحله پايين‌تر و تولد در مرتبه‌ بالاتر.
وي طبق اين باور معتقد به تکرّر مرگ در گذشته است؛ از اين رو نتيجه مي گيرد که آنگاه که اين تجربه و تکرّر مرگ نه تنها باعث تباهي نشده بلکه باعث ترقي وجود شده است، پس ديگر جايي براي ترس، براي ما كه قبلا مرگ را به شكلي ديگر تجربه كرده‌ايم، نمي‌ماند. مولوي با «پس چه ترسم؟!» آغاز مي‌كند و در نهايت، به مرگ خواهي و اشتياق نسبت به مرگ نيز مي‌رسد:
هستي حيوان شـد از مرگ نبات           راست آمد اُقتُلوني يا ثقات
چون چنين بردي است ما را بعد مات       راست آمد اِنَّ في قتلي حيات
(3: 4186-4187)
3. اصل و مرگ
مثنوي با ني نامه که شکايت از جدايي از وطن است، آغاز مي شود. مراد از ني، به زعم بسياري، روح آدمي است که از عالم بالا بوده و چند روزي در اينجا قفسي از بدن ساخته و از ياران جدايش کرده اند. ريشه  اينگونه عقايد را ابتدا بايد در قرآن کريم و در درجه  دوم در باورهاي فلسفي_حکمي زمانه جست‌وجو کرد. بنابر آياتي چون «و نَفَختُ فيهِ مِن روحي» (حجر15: 29) و «قل الروح من امر ربي» (سراء17: 85) ، انسان داراي بعدي مجرد (از عالم امر) و منسوب به پروردگار است و خداوند از روح خويش در انسان دميده است. در اينگونه موارد علاوه بر آيات قرآن، تفکرات فلسفي يونان، به ويژه افلاطون نيز بسيار مؤثر بوده است. افلاطون روح را هبوط کرده از عالم بالا مي داند و معرفت شناسي وي نيز بر آن مبتني است. انديشه  افلاطون در انديشه  حکماي بزرگ جهان اسلام، به اندازه متفاوت مؤثر افتاد و از اين طريق وارد ادبيات شد. براي مثال قصيده  عينيه  شيخ الرئيس با مطلع:
هبطت إليک من المحلِّ الأرفع                  ورقاء ذات تعزُّزٍ وَ تمنُّع
(خليف، 1974م، 129)
بيانگر هبوط روح و اسارتش در جهان ماده است. آنچه در اينجا مهم است، باور مولانا نفخه بودن روح و اصل داشتن آن در جهان برين است؛ چه به زعم برخي صاحب‌نظران، باور مولانا به کثرت نفوس و قدم زماني پيش از بدن باشد (همايي، 1385، ج1، 112) و يا به نظر برخي ديگر چون حاج ملا هادي سبزواري، اين قدمت به صورت کثرت نفوس نيست، بلکه به صورت وحدت عقليه باشد و رابطه  حقيقه و رقيقه اي که بين آنها وجود دارد، وجود نفوس را نيز توجيه کند که در اين‌صورت مراد از نيستان هم مي تواند اعيان ثابته، مرتبه  پيش از آن يعني غيب‌الغيوب و مرتبه  ارواح عالم مثال باشد (سبزواري، بيتا، ج1، ص17). اين اعتقاد موجب باور به اصالت روح و فرع دانستن بدن و دنيا مي شود. در اين راستا، موقعيت انسان در دنيا چون تخم بطي زير پر و بال مرغ خانگي?(2/3766)، است. بدن بيگانه است (2/ 263-265) و مادام که انسان همّ و غم خود را صرف آن کند و آن را «چرب و شيرين» دهد، «جوهر خود» را که انديشه و آگاهي است، (رک: 2/ 277 و 2/ 3326) نمي بيند. بيگانه و فرع انگاري بدن به معناي نفي آن نيست، بلکه فرع معناي خود را از اصل و در راستاي آن مي گيرد. طبيعت هر چيزي، بازگشت به اصل خود است و طبق قرآن بايد آن اصل خدا باشد: «ألا إلي اللهِ تصير الاُمور» (شوري42: 3) اين رجوع به اصل و مبدأ دو نوع است؛ اختياري و اجباري و رجوع اجباري تنها با مرگ جسماني ممكن است (زماني، ج 1، ص 54). از سوي ديگر اگر انسان اصالت روحاني خود را از دست نداده باشد و اين جدايي از عالم واقعي خود را حس كند، در پي بازگشت به اصل برمي‌آيد:
هرکسي کو دور ماند از اصل خويش      باز جويـد روزگار وصل خويش
(1/4)
بنابراين گرايش به اصل و وطن نخستين انسان موجب مرگ دوستي که مهم ترين راه بازگشت به اصل است، مي گردد و او با اين مرگ‌خواهي درحقيقت «روزگار وصل خويش» را مي جويد. چنانکه وي در ادامه  بيان «چون نفختُ بودم از لطف خدا» (3/3935)، نيز تمناي مرگ را نشان صداقت خود مي انگارد (3/ 3937).
4. معرفت و مرگ
مولوي جهان را به چاهي تشبيه مي کند که عکس اشيا در آن مي افتد نه اصل آنها و در همان هم به واسطه «انعکاسات نظر» ممکن است خطا رخ داده باشد:
هست در چاه انعکاسات نظر            کمترين آنک نمايد سنگ زر
4: 1364-1369
علم به آنها درحقيقت علم به عکس است نه اصل . چنين خطايي _که ناشي از حس است_ موجب خطاي انسان در بسياري از مسائل مي شود. چون انسان از اصل و حقيقت غافل بوده و تمام توجه خود را صرف امور اعتباري، فرعي و ناپايدار دنيوي مي کند و در عمل نيز به خطا مي رود. مولانا زر و سيم دوستي را ناشي از همين کژبيني مي داند و آن را به خزف دوستي کودکان _که از بي ارزشي آن بي خبرند_  تشبيه مي کند (4: 1681). از اين رو پس از مرگ، به واسطه  از ميان رفتن حس، تغييري اساسي در نظام معرفتي انسان حاصل مي شود و انسان از پندار و توهم رهايي مي يابد و حقايق را عريان مشاهده مي کند:
غفلت از تن بود، چون تن روح شد     بيند او اسرار را بي هيچ بُد
3: 3566
وقتي چنين حالتي رخ دهد هر متفکر حقيقت جويي، نسبت به مرگ اشتياق خواهد داشت و در مثنوي نيز پاره اي از مرگ خواهي ها به همين دليل است. چنانکه سقراط نيز به همين دليل، کسي را که از مرگ بيزار باشد، دوستدار معرفت نمي داند و به نظرش فيلسوف واقعي نه‌تنها از مرگ نمي گريزد، بلکه نسبت به آن اشتياق هم دارد (افلاطون، 1349،ج1،ص539).

5. رهايي و مرگ
با وجود تمام اينها، در مثنوي سخن از دلتنگي در دنيا و تمايل به مرگ نيز شده است. بيشتر تشبيهاتي كه مولانا براي دنيا استفاده كرده تشبيهاتي ‌هستند كه نوعي حبس و اسارت را نشان مي‌دهند. از اين رو او در آرزوي رهايي است. واژه هاي زير تشبيهاتي هستند که مولوي درباره  دنيا و بدن به کار برده است. براي حفظ انسجام شماره دفتر و بيت در پانوشت آمده است:
• حبس؛ قفس؛ تشبيه دنيا به رحم و مرگ به تولّد ؛ زندان؛ سجن؛ چاه؛ دام؛ سوراخ؛ گلخن حمام؛ ساحره؛ دنيا به خواب و مرگ به بيداري؛ لعب؛ مال دنيا به مردار؛ بازار؛ قهرخانه خدا؛ جوز پوسيده؛ جيفه؛  تشبيه تن به کلوخ؛ برگي از باغ آخرت؛
• براي بيان دلتنگي در دنيا: حمام گرم؛ پوشيدن کفش تنگ در بيابان وسيع؛ تشبيه اقامت در دنيا به پروراندن گاو براي قرباني:
ظاهرا تشبيه دنيا به زندان و حبس‌انگاري جهان و اسارت روح در آن نزد صوفيه ريشه در انديشه‌هاي يونان و عرفان گنوسي و حكمت نوافلاطوني دارد (زرين‌كوب، 1378،ج2، ص 624) و تقريبا مي توان آن را به اصل جويي انسان، که پيش از اين اشاره شد، ارجاع داد. شايد در نگاه اول، اين‌گونه تشبيهات زهدگرايانه و همراه با تحقير زندگي به نظر آيد و اين گمان پيش آيد كه دارنده  اين انديشه‌ها همواره به سوگ بهشت گمشده، در گوشه  عزلت نشسته و به دور از خلق و بي‌اعتنا به جهان، خود را وقف عبادت كرده است اما نگاهي به جهان‌بيني، زندگي و حتي ساير ابيات و اشعار مولانا چنين گماني را رد مي‌كند. مولوي زيبايي‌هاي جهان را بسي بيشتر از يك انسان عادي مي‌بيند. جهان او حتي در هنگام بلا و مصيبت هم زيباست؛ جلوه جمالي نو از حضرت دوست كه زداينده  ملال است:
من که صلحم دائما با اين پدر   ايـن جهـان چون جنّتسـتم در نظر
هــر زمــان نو صــورتي و نو جمــال       تا ز نو ديدن فرو ميرد ملال
من همي بينم جهان را پر نعيم    آب ها از چشمه‌ها جوشان مقيم...
4/ 3263_3265
اين سخنان از زبان عارفي بود كه هنگام قحطي نيز شاد است. او در پاسخ خشم و شگفتي مردم، به توضيح نگاه خود و دليلش را كه صلح با عقل كل است، مي‌پردازد. در اين نوع نگرش، شور زندگي و شادابي موج مي‌زند و شر و عدم و زشتي مطلق جايي ندارد:
پس بد مطلق نباشد در جهان      بد به نسبت باشد اين را هم بدان
4/ 65
به نظر وي «چنبر ديد جهان ادراك تُست» (4: 2384) از اين رو، هرگونه تيره و تار ديدن جهان دليل بر تيرگي و وجود شر نيست بلكه تا حدّي، ناشي از اين است که «پيش چشمت داشتي شيشه كبود» (1/1329) زندان ديدن جهان، با چنين نگاهي تناقض ندارد، بلكه به كار بردن اين‌گونه تشبيهات و تعبيرات درباره‌ دنيا برخاسته از نوعي ارتباط و مقايسه با جهان ديگر است. اين جهان نسبت به جهان ديگر حالت زندان و قفس دارد و روحي كه كمال يافته است، قادر به تحمل جهاني كه گنجايش او را ندارد نيست. در نگاه او انسان مسافري بيش نيست؛ مسافري كه سفرش آبادتر از وطنش نبوده است بنابراين بسيار طبيعي است كه پس از چندي، جوياي بازگشت به وطن باشد. ولي وجود همين زندان جهان نيز بي‌حكمت نيست، بلكه براي ساختن و به كمال رساندن انسان لازم است و عاقل آن حمام گرم و زندان تنگ را به صورت منزلگاهي موقتي براي خودسازي و تصفيه مي‌بيند كه با رسيدن به كمال لازم، بايد آن‌جا را ترك كند. بنابراين عمر خود را صرف گرم نگه‌داشتن حمام و زراندود نمودن زندان نمي‌كند. (زرين‌كوب، 1378،ج2، ص 635-636)

موت اختياري
آنچه تاکنون گفته شد درباره  عواملي بود که بر مرگ خواهي مولانا تأثير مي گذاشت و در تمام آنها مرگ جسماني منظور مولوي بود؛ اما گاهي اوقات نيز مولوي همگان را دعوت به مرگ مي‌نمايد و گاه به قدري پيش مي‌رود كه اگر شخصي با مولوي آشنا نباشد يا نداند كه اين ابيات از اوست ممكن است گمان كند با گونه‌اي از انديشه عرفاني غير اسلامي روبه‌روست كه دعوت به خودكشي مي‌كند اما فحواي كلام و ابيات پيش و پس نشان مي‌دهند كه در اين‌گونه ابيات، قصد مولوي مرگ جسماني نيست. چنانکه در ديوان شمس نيز مي‌گويد:
بميريد بميريد در اين عشق بميريد
در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد...
يکي تيشه بگيريد پي حفره زندان
چو زندان بشکستيد همه شاه و اميريد
(ديوان شمس، ج1، ص405)   
در اينگونه ابيات مراد از مردن فناي عارفانه است که در اصطلاح صوفيان، موت اختياري ناميده مي شود. در مثنوي نيز شمار ابياتي که به اين‌گونه مرگ در آنها دعوت شده، کم نيست و شروح مثنوي هم به آن اذعان مي‌نمايند که منظور مولوي در آنها موت اختياري است و حتي گاهي نيز خود توضيح داده است كه منظورش مرگ جسماني نيست:
بي حجابت بايد آن اي ذولباب      مرگ را بگـزيـن و بردر آن حجـاب
نه چنان مرگي که در گوري روي      مرگ تبديلي  که در نوري روي
(6: 738- 739)
نتيجه
تصوير انسان از مرگ مبتني بر تصوير او از زندگي است. در نظام باورهاي مولوي، روح آدمي نفخه اي الهي است که ريشه در جهان برين دارد و همنشين ملک بوده که چند روزي است در قالب جسماني هبوط کرده و از اصل خويش به دور افتاده است؛ در تني سکني گزيده که حجاب حقايق و مانع وصال به معشوق ابدي است. در پرتو اين نگاه، زندگي جسماني چون حبس مي نمايد و اشتياق به رهايي در او بيداد مي کند؛ اما اين به معناي پوچي حيات اين جهاني و بي فايده بودن آن نيست بلکه زندگي سپنجي اين جهاني خود مرحله اي از مراحل گوناگون تکامل آدمي است؛ مرحله اي که آغازش با مرگ و گذر از مرحله‌اي فروتر بوده است و بنابراين پايانش نيز گذر به مرتبه اي فراتر خواهد بود. از اين‌رو مفهوم مرگ براي مولانا، تداعي گر مجموعه اي از مفاهيم متعالي نظير عشق، وصال، کمال، بي مرگي وغيره است و اين باعث مي شود وي واکنشي مشتاقانه در برابر مرگ در پيش گيرد اما اين شوق به معناي خواستن پايان زندگي و برخاسته از به سخره گيري نظام احسن و اعتراف به پوچي و بي معنايي زندگي دنيوي نيست، بلکه فرياد وصال‌خواهي، کمال‌جويي، حقيقت‌طلبي و در يک کلام جست‌وجوي بي مرگي در مرگ است، چنانکه خود مولوي نيز پارادوکس مرگ بي مرگي را به کار برده است؛ (1/ 3927) از اين رو مرگ‌خواهي مولانا در واقع به معناي خواستن تداوم زندگي، تشديد و گذر از مرحله پايين به مراحل والاي آن است.
عوامل مرگ طلبي در مثنوي
(به جهت فلش ها توجه کنيد)
?
* دانشجوي دکتري فلسفه اسلامي دانشگاه تهران.