سعدي خواني در آكْسفورد

PDF چاپ نامه الکترونیک

سعدي خواني در آكْسفورد

جويا جهانبخش



بِسم‌ِالله الرَّحْمنِ الرَّحِيم
الْحَمْدُلِلهِ و سَلَامٌ عَلَي عِبادِهِ الَّذينَ اصْطَفَي
دوستي دارم بسيار نوجوي و نوگرا، و پيوسته در تكاپويِ خبر گرفتن از تازه‌ترين مطبوعاتِ ناشران و نويسندگانِ مَصبوغ به صِبغة تَجَدُّد. هربار كه او را مي‌بينم، با شوق و حرارت، از تازه‌ترين كتابهايي كه فُلان و بَهمان روشنفكر پَسَند كرده‌اند و سخنرانيي كه زيْد و عَمرو در قَلَمرو نوانديشيِ ديني إيراد فرموده‌اند و يادداشتي كه فُلاني در نقدِ بَهماني در فضايِ مجازي انتشار داده است و مصاحبه‌اي كه مجلّه نمي‌دانم چه با آقايِ نمي‌دانم كه انجام داده و نويدِ انتشارِ شاهكارِ تازة آقايِ ديگري كه در مجله‌اي ديگر داده شده است، سخن مي‌گويد، و از منِ ـ به قولِ سعدي ـ «فرسودة روزگار» هم جويا مي‌شود كه آيا اين را ديده‌ام و آن را خوانده‌ام و نَظَرم دربارة آن يكي چيست و ...
در سالهايِ أًخير كه چند مجلّة انديشگي و اجتماعي و فرهنگي با اهتمامي زائدالوصف به نشرِ مقالات و يادداشتهايي از ايرانيانِ خارج از كشور مي‌پردازند و پيوسته با ايشان به گفت‌وگو مي‌نشينند و رويِ جلد و كنارة مجلّه‌شان را به تصاوير دانش‌آموختگانِ كوچيده و كوچيدگانِ دانش‌آموخته مي‌آرايند و در سالگردِ وفاتِ هر يك از آن سَفَركردگان هم در انتشارِ عكس و خاطره و سائرِ تفصيلات هيچ كوتاهي نمي‌كنند، دوستِ من هَيَجانْ زده‌تر شده است؛ در تحصيل و تقديسِ آثارِ كوچيدگان بيتابانه مي‌كوشد و خَيال مي‌كند در هر موضوعِ خُرد و كلانِ مربوط به ايران، تنها كوچيدگانِ بِلادِ آمريكا و اروپا و اقيانوسيّه شايستگي اظهارنظر دارند و «حرفِ حساب» را بايد از دَهانِ فُلان ايرانيِ مدّرِس يا محصِّل در بهمان دانشگاهِ بلندآوازه يا حتّي كالجِ گمنامِ غربي شنود. چگونگي هايِ فرهنگي و علميِ حاكم بر نظامِ آموزشي و پژوهشيِ ما نيز البتّه روز به روز باورِ دوستِ مرا مُحْكَمْ‌تر مي‌كُنَد و رويِ دِلش را بيش از پيش به آن سويِ مرز مي‌گرايانَد. اين روزها دوستِ من با همان حرارتِ معهود مي‌گفت كه حتّي فردوسي و سعدي و حافظ و مولوي را نيز بايد در دانشگاهِ فُلان و كالجِ بَهمان شناخت! در اينجا كه فردوسي‌شناسي و سعدي‌شناسي و ... در كار نيست! ببينيد محقِّقانِ ايرانيِ ساكنِ اروپا و آمريكايند كه چهرة حقيقيِ بزرگانِ فرهنگِ ما را با روشِ علمي شناخته‌اند! مشكلِ ما، مشكلِ رَوِش است؛ ...
سخنانِ او در اين باره بسيار به درازا كشيد و من با آن كه رنجه‌ كردنِ خاطرش را خوش ندارم، با او به مخالفت برخاستم.
***
به او گفتم: قضيّه به اين شوري‌ها هم كه تو مي‌گويي نيست!
گفت: چرا نيست؟! همين سعدي‌يِ «أَفصح المُتَكَلِّمين»تان را ببين! بهترين كتاب را دربارة سعدي، محمّدعليِ همايونيِ كاتوزيان نوشته كه استادِ آكسفورد است! خودت كه بهتر مي‌داني؟
گفتم: اگر منظورت آن كتابِ سعدي: شاعرِ عشق و زندگي1 است كه چند سال پيش چاپ شده و بعضِ أَجِلّه هم در مطبوعات بر آن تقريظ نوشتند...، باز هم مي‌گويم، قضيّه به اين شوري‌ها كه تو مي‌گويي نيست!
گفت: قبول نداري علمي‌ترين كاري است كه تا به حال دربارة سعدي شده؟... البّته كارِ ضياءِ موحِّد هم بسيار ارزنده است!
گفتم: هم كتاب دكتر ضياءِ موحِّد را خوانده‌ام و هم كتابِ دكتر كاتوزيان را. هر دو كتابهايِ سودمند و آموزنده‌اي است. كسي كه بخواهد درباره سعدي كارِ جدّي كند، از خواندنِ اين كتابها بي‌نياز نيست؛ ولي...
گفت: ولي چي؟
گفتم: دربارة اينگونه كتابها گاه سخناني گفته و نوشته مي‌شود كه تا واقعِ حالِ آنها فاصله بسيار دارد. نمونه‌اش همين كتابِ دكتر كاتوزيان كه يادم هست در مدحِ آن حرفهايِ عجيبي خواندم؛ وقتي خودِ كتاب را بدقَّت مطالعه كردم، از گُشاده‌دستيِ ستايشگران در شگفت شدم.
گفت: چرا؟!
گفتم: بگذار دو كتابِ دكتر كاتوزيان را در بابِ سعدي كه در حاشية هر كدام چيزهايي را علامت زده و يادداشتهايي نوشته‌ام بياورم و بعضِ آن موارد را كه توجّهم را به خود جلب كرده است با خودت بخوانم، تا خودت داوري كني!
كتابها را آوردم، خوشبختانه در دسترس بود و ميان انبوهِ أوراق و مطبوعاتِ پيرامونم گم نشده بود؛ يكي، سعدي: شاعرِ عشق و زندگي و ديگري، گُلچينِ سعدي.
گفتم: مي‌داني كه اين هر دو كتاب «مكمِّلِ» يكديگرند؛ يا لاأَقَل اين گونه قَلَمداد شده‌اند.
دو كتابِ سعدي: شاعرِ عشق و زندگي و گُلچينِ سعدي، به تعبيري كه از خودِ آقايِ كاتوزيان وام مي‌كنم، «... حاصلِ بيش از پنجاه سال آشنايي و ملازمتِِ مداوم با آثارِ سعدي است»2 و هر دو كتاب در «كالج سنت‌ آنتوني و دانشكدة شرق‌شناسيِ دانشگاهِ آكسفورد» پديد آمده است3 ـ كه لابُد جايِ مهمّي است ـ ؛ ولي خودِ كتابها در تَرازِ تَوَقُّعي كه از «پنجاه سال آشنايي و ملازمتِ مداوم» انتظار مي‌داريم، نيست.
شايد كساني كه در ثَناخواني بر كتابِ سعدي: شاعر عشق و زندگي گُشاده‌دَستي كرده‌اند، از عنوانِ «آكسفورد»، يا از مفهومِ «پنجاه سال آشنايي و ملازمتِ مداوم»، يا عناوين و مفاهيمي از اين قبيل، زياده متأثّر شده باشند.
دوستم گفت: جدّي تو مي‌گويي كتابِ سعدي: شاعرِ عشق و زندگي كتابِ مهمّي نيست؟!
گفتم: مهمّ و غيرِمهمّش را نمي‌دانم، مُفيد است؛ ولي نه تا آن اندازه كه گفته‌اند و تو هم باور كرده‌اي!
نمي‌خواهم خاطرِ تو را رنجه بدارَم أَمّا بي‌تَعارُف بايد بگويم استادِ آكسفورد در فهمِ پاره‌اي از ساده‌ترين و روان‌ترين و معروف‌ترين شعرهايِ سعدي گرفتاريهايِ غريب دارد.
نمونه‌اش غزلِ «بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران...».
ببين بيتِ بسيار معروفي را كه همه در ياد داريم، دكتر كاتوزيان چگونه معني مي‌كند:
با ساربان بگوئيد أَحوالِ آبِ چشمم
تا بر شتر نَبَنْدَد مَحمِل به روزِ باران
مي‌نويسد:
«به ساربان از سيل ديدة من بگوئيد تا در روزِ باراني برايِ ذخيرة آب بر شتر محمل نبندد.»!4
«برايِ ذخيرة آب»؟!
شايد حاجت به توضيح نباشد كه پايِ «ذخيرة آب» در ميان نيست و قرار نبوده است كسي اشكِ چشمِ عاشق را به جايِ ذخيرة آب نوش‌ِ جان كند!... سخن از اين است كه ساربان بايد از بارانِ ديدگانِ عاشق باخَبَر باشد و در روزِ باراني، قافله را به راه نيندازَد؛ چرا كه در چُنين روزِ باراني، يعني با اين سيلابِ اشكي كه از ديدة عاشق روان است، پايِ شتران به گِل فُرو خواهد شد و قادر به رفتن و گام زدن نخواهند بود؛ و به هر روي، روزِ باراني مناسبِ سفر كردنِ قافله نيست، پس بهتر است مَحمِل بر شتران نبندند و بيهوده مهيّايِ رفتن نشوند.
دوستم گفت: باشد! أمّا با يك لغزش نبايد كتابي را زيرِ سؤال بُرد. تو خودت از اين اشتباهات نمي‌كني؟!
گفتم: معلوم است كه من هم اشتباه كرده‌ام و مي‌كنم؛ ديگران هم اشتباه كرده‌اند و مي‌كنند. وانگهي، مقصود زيرِ سؤال بُردنِ كتاب نيست. مقصود، زيرِ سؤال بُردنِ اين اعتمادِ بي‌قاعده به هر آن چيزي است كه از بيرونِ مرزها و خصوصاً «آنسري» باشد!... صد البتّه كه لغزشهايِ دكتر كاتوزيان هم در فهمِ عباراتِ سعدي، «يكي دو مورد» نيست.
بيتِ معروفِ سعدي را در آن غزلِ «امشب مگر به وقت نمي‌خوانَد اين خروس/عُشّاق بَس نكرده هنوز از كنار و بوس»، لابُد به ياد داري:
لَب بر لَبي چو چشمِ خُروس أَبلَهي بُوَد
بَرداشتن به گفتة بيهودة خروس
دوستم گفت: مگر اين بيت در گلستان نيست؟
گفتم: چرا؛ هم در گلستان آمده و هم در غَزَليّاتِ شيخ؛ و مي‌بيني كه با اين تفصيل، بايد بيتِ معروفي باشد؛ و معروف هم هست.
حال گمال مي‌كني آقايِ كاتوزيان اين بيتِ نِسبتةً روشن و بي‌غُموض را چگونه فهم كرده است؟... آقايِ كاتوزيان در تقريرِ مضمونِ اين بيت مي‌گويد:
«... اكنون كه، درست مثلِ پلكهايِ چشمِ خروس وقتي كه يك چشمش را مي‌بندد، لب بر لَب مانده است، برداشتن آن حتّي به آوازِ سحرگاهيِ خروس و رسيدنِ صَلايِ صبح در حُكمِ حماقت است.»5
آقايِ كاتوزيان وجهِ تشبيهِ لب (يا: لبها) را به چشمِ خروس، ريخت به هم‌ چسبيدنِ پلكهاي خروس پنداشته است، آن هم وقتي كه يك چشمش را مي‌بندد!... حال آن كه سخنِ سعدي به اين بيمزگي نيست.
چشمِ خروس، در أَدَبيّات، به سُرخي و زيبائي و صَفا و آراستگي مَثَل است.
فردوسي در ديباجة شاهنامه در وصفِ كشتيِ حامل پيامبر و أَميرِمؤمنان و أَهلِ بيت ـ سَلامُ اللهِ  عَلَيْهِم أَجمعين ـ ، در گزارشي شاعرانه كه از حديثِ «سَفينه» و حديثِ «تفرقه» به دست مي‌دِهَد، مي‌گويد:
يكي پهن كشتي به سانِ عروس         بياراسته همچو چشمِ خُروس
سعدي لبِ سُرخ و دلرُبايِ يار را در سُرخي و گُلگوني به چشمِ خروس مانند كرده است (يا آنگونه كه بعضِ شُرّاح گفته‌اند، به دانه‌‌اي سرخْ فام و زيبا كه آن هم «چشمِ خروس»/ «عَين الدّيك» نام دارد)؛ و به هر روي، سخن از آن پلك برهم نِهادنِ كذائي و چه و چه‌ها نيست. اين نكته‌اي است كه از قديم بر پِژوهندگانِ سخنِ سعدي معلوم بوده.6 شارحانِ معاصرِ گلستان و غَزَليّاتِ سعدي هم به آن تصريح كرده‌اند.
آقايِ كاتوزيان از بيتِ آغازينِ اين غَزَل و بيتِ ديگري از آن هم استنباطِ غريبي دارد:
امشب مگر به وقت نمي‌خوانَد اين خروس
عشّاق بس نكرده هنوز از كنار و بوس
... تا نشنوي ز مسجدِ آدينه بانگِ صبح
يا از درِ سرايِ اتابك غريوِ كوس...
سعدي در اين شعر از كوتاهيِ شبِ وصال بيمناك است و از زودخواندنِ خروس گله مي‌كند؛ أمّا آقايِ كاتوزيان معتقدند كه در اين شعر، «... اين شبِ وصلِ معشوق است كه بلند مي‌شود، يعني شوق ديدار و بوس و كنار، و نفسِ عشقبازي و بوس و كنار، چنين مي‌نمايد كه پاياني ندارد، خروس از خواندن بازمانده و صدايِ طبلِ سحرگاهي از سرايِ سلطان بلند نيست...»!7
در واقع، با تحليلِ آقايِ كاتوزيان، سعدي گِله‌مندست كه چرا اين خُروسِ فُلان فُلان شده نمي‌خوانَد، تا ديگر بوس و كنار را به كناري بگذارند و شيخ، از دستِ يار، نَفَسِ راحتي بكشَد!!
در بابِ بيتِ:
دگر به صورتِ هيچ آفريده دل ندهم
كه با تو صورتِ ديوار در نمي‌گُنْجَد،
در مقامِ توضيحي برآمده و در حاشيه نوشته‌اند: «صورتِ ديوار = چهرة منقوش بر ديوار، كنايه از كمالِ زيبايي».8
پيداست كه سعدي از «صورتِ ديوار» به عنوان نمادِ كمالِ زيبائي ياد نمي‌كند؛ بلكه ديگر آفريدگان را در بي‌جان و بي‌حالت بودن به نقشي كه بر ديوار باشد مانند مي‌سازد و آن صورتِ بي‌جان و بي‌جاذبه را در برابرِ جمالِ محبوبِ خود ناقابل و غيرِ قابلِ توجّه قلم مي‌دِهَد.
كاربردِ تعبيرِ «نقش گرمابه» هم در أدبيّاتِ ما، و از جمله در سخنِ خودِ سعدي، مُشابَهَت دارد با تعبيرِ «صورتِ ديوار».
سعدي در بوستان، در آن شعرِ بلند كه دربارة بدگوئيهايِ مرسوم در اجتماع و عيبجوئيهايِ گُريزناپذيرِ مردمان از همه چيز و همه كس گفته است، در بيانِ مذمّتهايِ مذمّتگران از جمله مي‌گويد:
اگر ناطقي طبلِ پُرياوه‌اي                   وگر خامشي نقشِ گرماوه‌اي
خودِ آقايِ كاتوزيان در همين كتابش9 اين شعر بلندِ سعدي را موردِ توجّه قرار داده‌ است، و بيش از او، آقايِ دكتر حسينِ معصوميِ همداني در مقاله‌اي به گفت‌وگو در مضامينِ اين سُرودة شيخ پرداخته كه بسيار خواندني است. باري، غرضِ من همين تعبيرِ «نقشِ گرماوه» است كه سعدي به كار بُرده. مي‌گويد: اگر سخنگوي باشي، تو را طبلِ بيهوده‌گو مي‌خوانند، و اگر خاموش باشي، مانندِ نقشِ گرمابه خشك و بي‌روح و بي‌خاصيت قَلَمداد مي‌كنند.
اين تعبير و تمثيل در زمانِ سعدي، تعبير و تمثيلِ شناخته شده‌اي بوده است.
شَرَف‌الدينِ شَفروَه‌يِ اصفهاني در أَطّباق الذَّهَب، در مقاله شصت و ششم، مي‌گويد:
«... لِئامٌ تَسمَّوْا بِأَحَاسِنِ الْأَسْمَاء* وَ اشْتَهَرُوا بِأَلْقَابٍ لَمْ تُنَزَّلْ مِنَ السَّمَاء* أَشْبَاحٌ بِلَا أَحْلَام* كَتَماثيلِ حَمّام* وَ أَسْمَاءٌ بِلاَ أَجْسَام* كَالْحَارِثِ بْنِ هَمَّام* ...»10
مي‌بيني كه «كالبدهايِ... بي‌عقل‌ها» را ـ به تعبيرِ ترجَمة كهنِ أَطباق ـ ، «همچون صورت‌هايِ گرمابه» مي‌شمرَد!11
آقايِ كاتوزيان، بيتِ
چشمانِ تو سحرِ أَوَّلينند                                تو فتنة آخِرالزّماني
را يك جا آورده و توضيح داده است.12
مصراعِ دومِ اين بيت را متأسفّانه غالبِ شُرّاحِ شعرِ سعدي بد فهميده‌اند، و آقايِ كاتوزيان هم مانندِ ايشان. من عِجالةً در بابِ اين مصراع سخن نمي‌‌گويم و همين قَدر مي‌گويم كه لاأَقَل به گمانِ مخلص، معني آن نيست كه اين بزرگواران دريافته‌اند. باري، بنَقد بر سرِ مصراعِ أَوَّل مُناقشه مي‌كنم و بَس.
آقايِ كاتوزيان بيت را اينگونه توضيح داده است:
«در اين بيت، چشمان يار را به جادوي أزل و خود يار را به فتنة أبد تشبيه مي‌كند»13
«سحرِ أوّلين» را آقايِ كاتوزيان «جادوي أَزَل» دانسته است. حال تو به من بگو كه «جادويِ أَزَل» چه جور چيزي است؟
«عهدِ أَزَل» يا «ميثاقِ أَزَل» يا «توفيقِ أَزَلي» يا حتّي «گناهِ أَزَلي» را بآساني و با آشنايي با سنّتهايِ فكري و مذهبيِ گوناگون مي‌توان فهم كرد؛ أمّا «جادويِ أَزَل»...؟!
«سحرِ أَوَّلين» يعني: جادويِ پيشينيان، سِحرِ ساحرانِ پيشين. «أوّلين» را به معنايِ پيشينيان و گذشتگان و گذشتگانِ دور در أدبيّاتِ فارسي و عَرَبي بارها ديده‌ايم. در قرآنِ كريم هم خوانده‌ايم: (إِذا تُتْلي عَلَيْهِ اياتُنَا قَالَ أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِين) (س 83، ي 13) و ...
«سِحرِ أَوَّلين» شايد ـ آنگونه كه بعضِ شارحان گفته‌اند ـ إشارتي به داستانِ هاروت و ماروت و سِحرآموزيِ ايشان داشته باشد.
به هر روي، «جادويِ أَزَل»، موهوم است (و از آن موهوم‌تر، فتنة أَبَد»!)
آقايِ كاتوزيان در بيتِ «مگر طوبا برآمد در سَرابُستانِ جانِ من/ كه بر هر شعبه‌اي مرغي شكر گرفتار مي‌بينم»، در صددِ توضيحِ واژة «سَرابُستان» برآمده و نوشته است:
«سَرابُستان = باغ».14
عَجَب است وي از خود نپُرسيده كه واژه «سَرا» در تركيبِ «سَرابُستان» چه مي‌كند؟ و اگر «سَرابُستان» به معنايِ باغ باشد كه ديگر فرقِ «بستان» و «سرابُستان» چيست؟
«سرابُستان» به قولِ آنَندراج يعني «خانه‌اي كه باغ داشته باشد».
دوستم گفت: حالا از كجا معلوم اين ملاّ آنَندراجِ شما درست گفته باشد؟
گفتم: من إِصراري بر اين كه أَقوالِ فرهنگهايي چون فرهنگِ آنَندراج ـ يا به قولِ تو: ملاّ آنندراج! ـ همواره صحيح است، ندارم؛ بلكه از اشتباهاتِ فرهنگها هم باخَبَرم. ولي از اين هم نمي‌توان گذشت كه بسياري از شواهدِ استعمالِ «سرابستان» و «بستان‌سرا» در متونِ قديم نشان مي‌دهد كه اين «سرابستان» هرچه بوده، «باغِ» خشك و خالي نبوده.
وقتي ابنِ بَلْخي در فارسنامه‌اش مي‌نوشت: «... اَپرويز ... بالاء قرميسين جايها ساخته بود تا به كنارِ رودِ بزرگ از سرابُستانها و باغها، به تابستان مقام ساختي، و ...» احتمالاً به همين تفاوتِ «سرابُستان» و «باغ» توجّه داشت.
بحثِ من هم بر سرِ همين تفاوتِ «سرابستان» و «باغ» است؛ وگرنه ديده‌ام كه در توضيحِ «سرابستان»، غيرِ آنچه در فرهنگِ آنَندراج آمده است هم گفته شده ... بگذريم.
سعدي يك جا مي‌گويد:
سعدي خَطِ سبز دوست دارد                        پيرامنِ خَدِّ ارغواني
آقايِ كاتوزيان در ضمنِ كلامش اين بيت را آورده است و نوشته: «يعني سعدي عاشق پشت لب نودميده نوجواني‌ست كه گونه‌هاي گلگون دارد».15
آقايِ كاتوزيان تنها اگر به خودِ اين بيت و ساختارِ جمله دقّت مي‌كرد ـ كه نكرده است ـ ، درمي‌يافت محلِّ آن «خطِ سبز»، «پيرامن خَدِّ ارغواني» است؛ و پُرواضح است كه مويِ نورُستة پُشتِ لَب گِرداگِردِ گونه‌هايِ گُلگون را نمي‌توانَد گرفت؛ مگر آن كه سبيلِ از بُناگوش در رفته باشد!؛ چيزي مثلِ سبلتِ دراز و سَرفَرازِ و اندكَك پَخشِ «مُرشدِ كامل»، شاه عبّاسِ كبير، در بعضِ تصاويرِ برجاي مانده از مومي إلَيْه!!
«خَط» كه در أَدَبيّاتِ عاشقانة ما از نمودهايِ زيباييِ محبوب، و مطلوبِ دِلدادگان است، تنها بر مويِ تازه رُستة پَشتِ لب إِطلاق نمي‌شود، بلكه ـ چُنان كه در فرهنگها و شُروحِ متونِ أَدَبي هم بارها ذكر شده است ـ بر «مويِ تازه رُسته كنارگوش» به طورِ خاص و «مويِ لطيفِ رُخسار» به طورِ عام إِطلاق مي‌شود.
سعدي، وقتي از «خطِ سبزِ» پيرامنِ خدِّ ارغواني» سخن مي‌گويد،
بي‌ترديد، مقصودش، مويِ نورُستة كنارِ چهره و مويِ لطيفِ عِذرا است، نه مويِ پُشتِ لب.
باري، از همين روي كه آقايِ كاتوزيان خَيال كرده است: «نوخط در أدبياتِ قديم كنايه از جوانِ ... چهارده‌، پانزده تا هفده‌ساله‌اي بود كه پُشتِ لبش تازه دميده بود» و «خط» بدين معني به پسران اختصاص دارد و معشوقِ موصوف به «خط»، زن يا دختر نمي‌تواند باشد16، همة أَشعارِ مُشتَمِل بر وصفِ «خط» و «نوخط» را نيز به قَلَمروِ عشقِ مُذَكرَّ ناظر ديده است! كه خود جاري «لِم» و «لانُسَلِّم» دارد.
آقاي كاتوزيان نوشته است: «سنگ سراچة دل را به الماسِ ديده مي‌سفتم معناي عادي‌اش اين است كه قفسة سينه‌اش را با الماس اشك سوراخ مي‌كرد ...»17
چه تصويرِ خشني! ... گويا آقايِ كاتوزيان خَيال كرده است دل در «سراچه»اي است كه لابُد سينه است و آن سراچه پوششي از «سنگ» دارد كه لابُد قفسة سخت و صلبِ سينه است و «سُفتنِ سنگِ سراچة دل» يعني سوراخ كردنِ قفسة سينه!!
برايت توضيحِ واضحات خواهد بود كه بگويم «سنگِ سراچة دل» يعني چه و به نظر مي‌رسد كه سعدي سينة خود را به «سراچه» و دلِ غَفَلت‌آلود و سخت شده‌اي را كه درونِ آن است، به «سنگِ سراچه»، تشبيه كرده باشد، و با گريستن، سَختي و قَساوتِ اين دل را مغلوب و مقهور مي‌سازد و چه‌ها و چه‌ها. اينها را پيش از من و بيش از من و بهتر از من گفته‌اند. لابُد تحقيقِ بسيار مُدَقّقِانة علّامة قزويني را كه مرحومِ دكتر يوسُفي هم در ضمن توضيحاتِ خود در گُلستانِ مُصَحَّحِ خويش نقل كرده است، ديده‌اي و خوانده‌اي.
دوستم گفت: باز هم جايِ تَعَجُّب است كه چطور مردِ فاضلي مثلِ دكتر كاتوزيان اين شرحها و اينگونه تحقيقات را نمي‌خوانَد!
گفتم: يا  شايد با اعتنايِ كافي نمي‌خوانَد! يا ... شايد دستِ كم مي‌گيرد!
راستش را بخواهي، اگر دُرُست نظر كنيم، سعدي پِژوه آكسفوردْ نشين‌مان را در خوانِشِ متونِ قديم راجِلْ‌تر از اينها مي‌بينيم. نمونه‌هائي كه خودِ او به دست داده، مرا بدين تصّور رسانيده است.
سعدي در وصفِ صوفي نماياني كه صافي نبوده‌اند، گفته است: «... اينان كه خرقة ابرار پوشند و لقمة ادرار فروشند».
آقايِ كاتوزيان زيرِ ألفِ آغازين «ابرار» و «ادرار»، هر دو، كسره گذاشته است و نوشته:
ابر در بابلي و آرامي به معنايِ دوست است و اِبرار جمعِ آن. ابرار را امروز در فارسي اَبرار مي‌خوانند. اِدرار به مستمري،‌ وظيفه، بورس و نفقه‌يِ شاگردانِ مدرسه و فقرا مي‌گفتند.»18
من بدبختانه نه بابلي مي‌دانم و نه آرامي. در آكسفورد هم نيستم تا به مُتَخَصِصانِ اين دو زبانِ كهن يا منابع و مراجعِ روشنگرِ لُغاتِ آنها دسترس داشته باشم؛ أمّا چون پيداست آقايِ كاتوزيان هم نه در عَرَبيّت دستي دارد و نه از فارسيِ قديم حَظِّ وافي، بصَراحت مي‌توانم بگويم كه او عبارتِ واضحِ سعدي را غلط مي‌خوانّد.
«أَبرار» را نه فقط در فارسيِ امروز كه در فارسيِ ديروز هم «أَبرار» مي‌گفتند و اين واژه را از زبانِ عربي ـ و بخُصوص قرآن و حديث ـ فراگرفته بودند.
«أَبرار» جمعِ دو واژة «بارّ» و «بَرّ» است؛ يعني در عَرَبي اين هر دو واژه را به ريختِ «أَبرار» جمع بسته‌اند. در قرآنِ كريم هم خوانده‌ايم: *( مَاعِنْدَاللهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ)* (س 3، ي 198) و *(تَوَفَّنَا مَعَ‌ الْأَبْرارِ)* (س 3، ي 193) و...
سعدي هم بي‌شك واژة «أَبرار» را از طريقِ فارسي و عَرَبي آموخته است؛ نه بابِلي و آرامي. لابُد مثلِ همين فارسي زبانانِ امروز و همة ديگر مسلمانانِ آشنا به قرآن و أهلِ زبان هم تلفّظ مي‌كرده است، نه مثلِ آرامي زبانْ‌ها و بابِلي‌ زبْان‌هايِ سَنة جِرت مِئَه!
باري، «روخوانيِ شعرِ» رفيقمان هم ـ به اصطلاحِ دبيرهايِ أَدَبيّات ـ ، چَندان دستِ كمي از «روخوانيِ نثر»ش ندارد.
آقايِ كاتوزيان بيتي از بوستان را در ضمنِ كلامِ خود آورده است:
« زدلهاي شوريده پيرامنش               گرفت آتش شمع در دامنش»،
و گويا چون «پيرامن» را به عنوانِ مُخَفَََّف «پيرامون» ، به ضمِّّ ميم خوانده، ميمِ «دامن» را نيز ضمّه داده تا قافيه جور شود و علي‌أيِّ حال به ريختِ «پيرامُنش» و «دامُنش» حَرَكَتگذاري كرده است.19
البتّه «پيرامُن» به ضمِّ ميم صحيح است ولي «دامُن» چه؟!
خوب بود لاأَقَل به لغت‌نامه‌يِ دهخدا مي‌نگريستند تا مي‌ديدند «پيرامن» هم به ضمِّ ميم و هم به فتحِ ميم تلفّظ مي‌شده و در اينجا در قافيه بستن با «دامَن» همان «پيرامَن» به فتحِ ميم آمده و حاجتي به اختراعِ «دامُن» نبوده است.
خودِ سعدي، بارها «پيرامن» را به فتحِ ميم به كار برده است. در همان بابِ أوّلِ گلستان مي‌گويد:
درِ مير و وزير و سلطان را                       بي‌وسيلت مگرد پيرامَن
سگ و دربان چو يافتند غريب            اين گريبانْش گيرد آن دامَن!
در بابِ أوّلِ بوستان گفته است:
عدو زنده سرگشته پيرامنت              به از خونِ او كشته در دامنت
در بابِ دوم بوستان گفته:
مرا دستگاهي كه پيرامنست                پدر گفت ميراثِ جدِّ منست
در مطلعِ يكي از غزلهايِ سعدي هم مي‌خوانيم:
چون برآمد ماهِ نو از مطلعِ پيراهنش
چشمِ بد را گفتم الحمدي بدم پيرامنش
در جايِ ديگر كتابِ آقايِ كاتوزيان20 هم مي‌بينيم كه وقتي «پيرامَنَت» با «رفتَنَت» و « روزَنَت» و «پيراهَنَت» و «خرمَنَت» و ... قافيه مي‌شود، باز جَناب ايشان مُصّرانه ميم را ضمّه مي‌دِهَد و «پيرامُنت» مي‌نويسد!
از تجرِبة «بيش از پنجاه سال ... ملازمتِ مداوم با آثارِ سعدي،  بيش از اين‌ها تَِوقُّع مي‌رود.
بي‌ِإِنصافي نيست اگر بگويم آقايِ كاتوزيان، لاأَقَل، فرصتِ كافي برايِ تَأُمُّل عباراتِ سعدي نداشته.
به همين خاطر هم گاه بسيار سَرسَري خوانده و سَرسَري هم نوشته است.
دوستم گفت: تَعَجُّب مي‌كنم! فُلاني و بَهماني چقدر از دكتر كاتوزيان تعريف كرده‌اند و گفته‌اند با مواريثِ فكري و سنتِ أَدَبيِ قُدما آشنائيِ گسترده‌اي دارد!
گفتم: حالا كه اسمِ «مواريثِ فكري و سنّتِِ أدبيِ قدما»  را به ميان آوردي، بگذار بخشي از سخنانِ دكتر كاتوزيان را درباره غزل معروفِ «سرِ آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي...»، عيناً برايت بخوانم:
«...اين غزل با بيتي باز مي‌شود كه در شعرِ قديمِ فارسي بي‌نظير است. عاشق مي‌گويد كه در تمامِ عمر اين خمارِ مستي ـ اين گيجي و شگفتي ـ از سرش نخواهد رفت كه وقتي كه هنوز پا به عرصة وجود نگذاشته بود عاشق شده بود: همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي/ كه من آن زمان نبودم كه تو در دلم نشستي. اگر يكي دو أثر رنسانس و بعد از رنسانسِ فرنگي ـ مانندِ تريسترَم شندي يِ‌استرن ـ را كنار بگذاريم، فقط در آثارِ مدرنيستي ـ از بودلر و سمبوليست‌ها گرفته تا سورآليست‌هايِ قرنِ بيستم ـ است كه زمان‌إلزامًاً زمانِ عيني و منطقي نيست، و مثلاً مي‌توان پيش از تولّد به معشوق دل بست:
همه عمر برنيارم سر از اين خمارِ مستي
كه هنوز من نبودم كه تو در دلم‌نشستي...»21
دوستم مانع خواندنم شد و گفت: همه عمر«برنيارم» يا «برندارم»...؟
گفتم: اينجا نوشته: «برنيارم» و چند سطر قبل‌تر: «برندارم». همان طور كه آنجا نوشته بود: «كه من آن زمان نبودم..» و اينجا نوشته: «كه هنوز من نبودم...»! اينها نشان مي‌دِهَد كتابِ ناويراسته، ناويراسته است و بي توجّهي،‌ بي‌توجّهي؛ حتي اگر از «كالج سنت آنتوني و دانشكده شرق شناسيِ دانشگاه آكسفورد» شَرَفِ صُدور يافته باشد و توسّطِ «نشرِ مركز» چاپ و نشر شود!
گفت: حالا وسطِ دعوا نرخ تعيين نكُن!
گفتم: پس بيا برويم سَرِ أصل «دعوا»يِ دكتر كاتوزيان كه تصّور كرده است كه اين مضمون، كمياب و نادر و چه و چه‌هاست؛ حال آن كه  اينگونه عشقِ أَزَلي و عشقِ پيش از به جهان آمدن، از مضامينِ بسيار رايجِ أدبيّات عارفانة شرق و به ويژه تَصَوُّفِ مسلمانان است.
از گنوسيها و باورشان به «دورماندن از أَُصلِ خويش» و لزومِ بازگشت به آن22، عجالةً چيزي نمي‌گويم. معروف‌تر از همه ابنِ فارضِ مصري است و خَمرّيه‌اش:
شَرِبْنا عَلَي ذِكْرِالْحَبِيبِ مُدَامَـهً                          سَكِرْنَا بِهَا مِنْ قَبْلِ أَن يُخْلَقَ الْكَرْمُ...
دوستم خواند:
پيش از آن كاندر جهان باغ و مي‌و انگور بود
از شرابِ لايَزالي جانِ ما مخمور بود
ما به بغدادِ أَزَل لافِ أَنَاالْحَق مي‌زديم
پيش از آن كاين ‌دار و گيرِ فتنة منصور بود
پيش از آن كاين نفسِ كُل در آب و گِل معما شد
در خراباتِ حقايق، جانِ ما معمور بود
گفتم: أَحسَنْت!؛ يا:
بودم آن روز من از طايفة دُردكشان
كه نه از تاك نشان بود و نه از تاك نشان
يا:
بر يادِ تو آن صبح صبوحي زده‌ايم
كز تاك نشان نبودو از تاك نشان
يا:
روزي كه مدارِ چرخ و أَفلاك نبود
و آميزشِ آب و آتش و خاك نبود
بر يادِ تو مست بودم و باده پَرَست
هر چند نشانِ باده و تاك نبود
همان مولوي كه «باغ و مي ‌و انگور»ش را خواندي، در مثنوي فرموده:
آنچه تو در آينه بيني‌عيان
پير اندر خشت بيند بيش از آن
پيرايشانند كاين عالم نبود
جانِ ايشان بود در دريايِ جود
پيشتر از نقش جان پْذُرفته‌‌اند
پيشتر از بحر دُرها سُفته‌اند
پيشتر از خلقتِ انگورها
خورده ميها و نموده شورها
حافظ يك جا فرموده:
نبود چنگ و رَباب و نبيد و عود كه بود
گِلِ وجودِ من آغشته گُلاب و نبيد
جايِ ديگر فرموده:
پيش ازين كاين سقفِ سبز و طاقِ بركَشَند
منظرِ چشمِ مرا ابرويِ جانان طاق بود
باز جايِ ديگر فرموده:
نبود نقشِ دو عالَم كه رنگِ  أُلفت بود
زمانه طَرحِ مَحَبَّت نه اين زمان انداخت
مي‌بيني مضموني كه رفيقِ ما آن را نادر مي‌بيند، هيچ نادر نيست، و اين عشقِ مُقَدَّم بر خِلقَت، بسيار آشناتر از آن است كه آقايِ كاتوزيان خَيال كرده و تصوير نموده!
قريب به عصرِ خودِ سعدي و پس از او،‌ بارها و بارها، به فارسي و عربي، اين مضمون را به شعر در آورده‌اند؛ كه البّته ريشه‌هايِ كهن‌تر و پيشينه‌اي بس درازتر از اينها دارد.
اين را هم كه حافظ مي‌فرمايدطينتِ آدم را در ميخانة عشق مُخَمَّر كرده‌اند، ماية شراكتِ او با همان مضمونِ «شَرِبْنا عَلَي ذِكْرِ الحَبِيبِ مُدامةً...» قرار داده‌اند.23 حافظ يك جا فرموده
بر درِ ميخانة عشق اي مَلَك تسبيح گوي
كاندر آنجا طينتِ آدم مُخَمَّر مي‌كنند
و جايِ ديگر فرموده:
دوش ديدم كه ملايك درِ ميخانه زدند
گِلِ آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
ريشه همين «شَرِبنا عَلي ذِكِرالحَبيبِ». ابنِ فارضِ مصري را در شعري از شيخ إشراق باز جُسته و نشاني داده‌اند كه شَهرزوري در نُزَهة الأرواح و رَوضَة الأفراح نقل كرده است؛ شعري كه در آن از «بادة عشقِ قديم» سخن مي‌رود، همان باده‌اي كه «آدم» را در بهشت و «نوح» را در كشتي‌اش مست گردانيده بود...24 ؛ يا در شعري كهن كه به فخرِ رازي نسبت داده شده و نسبتِ روشن‌تري با مضمونِ ابنِ فارض دارد.25
اين تَقدُّمِ عشق بر خلقت را، بعضي، در آن مأثورة مشهور به عنوان حديثِ قُدسي ريشه‌يابي كرده‌اند26 كه مي‌گويد: كُنتُ كَنْزاً مخفيَّا فَأحْبَنْتُ أَنْ أُعْرَف فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَيْ أُعْرَف.
به هر حال، مضمون، بسيار معروف است و سعدي خوانِ آكسفورديِ ما، از دور دستي بر آتش دارد!
دوستم گفت: أمّا قبول كُن نه به آن دوري!
گفتم: تعيينِ مسافتِ دوري و نزديكي‌اش با تو!
در اين كتابِ سعدي: شاعرِ عشق و زندگي، چيزهايي هست كه آدمي هيچ نمي‌فهمد نويسنده‌اش آنها را از كجا استنباط كرده، يا خودماني‌تر بگويم: از كجايِ حرفِ سعدي در آورده است!
گفت: مثلاً؟
گفتم: اين يك نمونة ساده:
سعدي شعري دارد در ستايشِ قاضي رُكن‌الدّين فاليِ شيرازي. آقاي كاتوزيان سه بيت از آن شعر نقل كرده است:
«بسا نفسِ خردمندان كه در بندِ هوا مانَد
در آن صورت كه عشق آيد خردمندي كجا مانَد؟...
اگر بر هر سرِكويي نشيند چون تو بت رويي
به جز قاضي نپندارم كه نفسي پارسا ماند
جمال محفل و مجلس، امامِ شرع ركن‌الدّين
كه دين از قوّتِ رايش به عهدِ مصطفي ماند...»
و نوشته‌اند:
«... ضمناَ مي‌رساند كه قاضي‌ ركن‌الدّين مردي به غايت زيباروي بوده.»27
اي كاش ايشان توضيح داده بود كه زيباروييِ قاضي را ـ آن هم بدين غايت!! ـ از كجايِ اين بيتها دريافته است.
«جمالِ محفل و مجلس» كه پيداست تعبيري است نظيرِ «زينتِ مجلس» و«زينتْ بخشِ مجلس» و... كه امروز هم به كار مي‌بريم و رَبطي به بَر و رويِ موصوف ندارد.
بيتِ دوم هم كه از پارسائيِ قاضي در مواجهه با زيبارويان سخن مي‌گويد، نه زشتي يا زيبائيِ خودش.
مي‌مانَد بيتِ أَوّل. آيا آقايِ كاتوزيان پنداشته است تَغَزُّل و«عشق» و «هوا»يِ مذكور در آغازِ قصيده به جمالِ قاضي شرع راجع است؟!... گمان نمي‌كنم آقايِ كاتوزيان ندانَد كه درجِ أَبياتِ تَغَزُّلي در آغازِ قصائد سُنَّتي در أَدَبِ كهنِ فارسي و عربي رايح و مرسوم بوده و ربطي به آن سبيل از بُناگوش در رفته كه پس از تَغَزُّل به مدحِ او گريز مي‌زنند نداشته است.
راستش، كنارِ بعضِ توضيحاتِ كتاب نوشته‌ام. «تأويلاتِ آكسفورديّه!»؛ و اين تأويلاتِ آكسفورديّه همه از همين دست استِظهارهاست كه من نمي‌دانم از كجايِ حرفِ سعدي در آمده.
مثلاً آقايِ كاتوزيان در توضيحاتي كه دربارة غزلِ آبدارِ «يك امشبي كه در آغوشِ شاهدِ شكرم/ گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم» قَلَمي كرده است، برداشتهايِ غريبي را مجالِ طرح مي‌دِهَد كه در جايِ خود با مزَه و حتّي شگفت‌آور است أمّا نمي دانم آيا خودِ تو مي تواني باور كني تفسير يا تأويلِ شعرِ سعدي اينها باشد كه خوانشِ آقايِ كاتوزيان در حال و هوايِ آكسفوردـ و شايد به اقتضايِ «شهريست پُركرشمه و خوبان زشش جهت»! ـ برتافته است؟!
سعدي مي‌گويد:
چو التماس برآيد، هلاك باكي نيست
كجاست تيرِ بلا؟ گو بيا كه من سپَرَم
آقاي كاتوزيان اينگونه توضيح مي دِهَد:
«اگر خواست و آرزويِ اوـ كه در آغوش كشيدن و يكي شدن با معشوق است ـ برآورده شود از مرگ هراسي نخواهد داشت و برايِ رسيدن هر بلايي آماده است».
سپس بَيْنَ‌الهِلالَيْن مي‌افزايد:
«مي‌گويد:گر التماس برآيد، يعني آرزويم برآورده شود. ولي ضنماً التماس از ريشه لمس است و اشاره‌اي به ماهيّتِ آن آرزو دارد، اگرچه به هر حال ماهيّتِ آن روشن است»28!
من چه عرض كنم؟! كار، از نظرِ ايشان، خيلي بيخ پيدا كرده است!!
شايد اگرآقايِ كاتوزيان با زبانِ عَرَبي آشناتر بود و عبارتِ كريمة قرآني را به ياد داشت كه مي‌فرمايد: (أُوْ لَامَسْتُمُ النِّسَاءَ) (س4،ي43؛ و: س5،ي6)، ديگر در مناسبتِ اين «التماس» با «مُلامسه» ترديد نمي‌كرد!
شيخ در همان غَزَل مي‌فرمايد:
خوشا هوايِ گلستان و خواب در بُستان
اگر نبودي تشويشِ بلبلِ سَحَرَم
آقاي كاتوزيان مي‌نويسد:
«... آرزو مي‌كند كه به جايِ خفتن( و عشقبازي) در درونِ خانه در باغ مي‌خوابيدند اما نگران بلبلِ سحر است كه بخواند، يعني نگران همسايگان است كه آنها را لو دهند»!29
بارك الله!... شك ندارم خودِ سعدي هم اگر حضور داشت و تأويلِ آقايِ كاتوزيان را از «تشويشِ بُلبُلِ سَحَر» مي‌خواند، از خنده روده‌بُر مي‌شُد!
مي‌بيني!... «بلبل سَحَر» همان همسايه‌اي است كه شايد از بالايِ ديوار سَرَك بكشد و سعدي و  «شاهدِ شكر» ش را به جُرمِ أَعمالِ مُنافيِ عفَّت به دائرة برخورد با مُنكَرات تحويل بدِهَد!!...«تشويش» از اين «تشويش» تر؟!
آقايِ كاتوزيان در بيتِ مقطعِ اين غزل، ديگر سَعديِ فَهمي و آكسفوردنشيني و همه كَمالاتِ ديگر را به اوج رسانده! بيا

و ببين:
مگوي سعدي از اين درد جان نخواهد بُرد
بگو كجا بَرَم آن جان كه از غَمَت ببرم
ما تا به حال «ببرم» را هماهنگ با ديگر كلمات قافيه در بيتهاي سابق (... «قَمَرَم»، «نَظَرَم»، «سَحَرَم»، «نگَرَم»...)30، «ببَرَم» (به فتحِ دوم و سوم) مي‌خوانديم و در معنايِ بيتِ سعدي مثلاً مي‌گفتيم:
اي دوست! مگو كه سعدي از اين دَرد (دَردِ عشق) جانِ سالم بدَر نخواهد بُرد! بلكه خود بگوي جاني را كه از غمِ عشقِ تو بدَر بَرَم، به كجا ببَرَم؟ به عبارت ديگر: جاني كه غم عشقِ تو را نداشته باشد، ديگر به چه كارِ من مي‌آيد؟! يا: چه لُطفي دارد؟!... يا: جُز درگاهِ تو پناه و آرام كجاست؟!
آقايِ كاتوزيان بكُلّي جورِ ديگر خوانده و مُصِرّانه دوبار31 «بِِبُرم» (به كسرِ باء نخست و ضمِّ باء دوم) ضبط كرده است:
مگوي سعدي از اين درد جان نَخواهد بُرد
بگو كجا بَرَم آن جان كه از غَمَت ببرم
پيداست ايشان مي‌گويد: ... جاني را كه از غَمِ تو بُريده باشم، كجا مي‌توانم ببَرَم؟!
تعبيري كه سعدي به كار بُرده، تعبيرِ كهني است: «جان بُردن» به معنايِ: جان به در بُردن و نَجات يافتن واز خَطَر جَستن و مانندِ آنها. مثلاً‌بيهقي مي‌گفت: «اگر خداوند بر أَثَرِ ايشان بيامدي، يك تن زنده نماندي و جان نبُردي»؛ يا خودِ سعدي: «... اي مطلوبِ أجل مرو كه جان نَبَري».
آقايِ كاتوزيان «جان بُريدن از چيزي» را ترجيح داده است! شايد آن تعبيرِ كهن را كه از قضا در مصراعِ نخستِ همان بيتِ سعدي هم آمده، خوب نمي‌شناسد.
يكي ديگر از اين تأويلاتِ خوشمزة آكسفوردي را كه ديدي، دكتر كاتوزيان در بابِ اين بيتِ سعدي به كار مي‌بَرَد:
در كوي تو معروفم و از رويِ تو محروم
گرگِ دهن‌آلودة يوسف ندريده
دكتر كاتوزيان مي‌گويد:
«استعارة گرگ دهن‌آلودة يوسف ندريده يك معنايِ آشكار دارد يعني همين كه در كوي تو رسوا شده‌ام أما از ديدارت محرومم. ولي يك معناي سمبوليك هم مي‌تواند داشته باشد يعني من در رابطه‌ام با تو از بوسيدن فراتر نرفته‌ام.»32؛ «...‌عاشق در عشقبازي با او به مراحلي رسيده بوده ولي از آن پيشتر نرفته است»!33
راستش را بخواهي من از أحوال «مَعاشيقِ» بِلادِ دور بي‌خَبَرَم، ولي محبوبِ شيرازيِ سعدي، به قولِ خودش: آن «يار جفاكردة پيوند بريده»، اگر حدّتِ طبعِ دكتر كاتوزيان را در فهمِ كلماتِ شيخ داشته، بسيار كارِ خوبي كرده كه جفا كرده و پيوند بُريده! لابُد با خودش هم گفته: آشيخ! هر كه مي‌خواهي باش، حتّي سعديِ آخِرالزّمان، أَمّا آخِر قدري هم أَدَب داشته باش!‌ تو چه شاعري هستي كه بوسه دادن بر دهانِ معشوق را آلايشِ دهان مي‌شماري و از «دهن‌آلوده» شدنِ خود دَم مي‌زَني؟! حكايتِ آن «دريدن» را كه كنايه از آن «مراحلِ... پيشتر» است ديگر نگو!
دوستم كه زيادي ساكت مانده بود، خنده‌كُنان گفت: واقعاً كه اگر دكتر كاتوزيان «تأويلِ» أشعارِ سعدي و حافظ را بنويسد، چه پُرفروش خواهد شد!!
گفتم: خَيالت آسوده باشد! «مَن بِهِ الكفايه» موجود و مشغول‌اند، تا دِلَت بخواهد!... بازارِ اينگونه تَأويل و تَخَيُّلِ خَلّاق، سالهاست در اين مملكت گرم شده، بِنا هم نيست به اين زوديها از رواج بيفتد.
إنصاف آن است كه دكتر كاتوزيان در كثيري از ديگر موارد و مباحثِ كتابش به اين راه نرفته، و چه خوب كرده كه نرفته!
باري، اگر آقايِ كاتوزيان در كارِ بحث و فَحصِ زندگي و سخنِ سعدي، به جاي إرجاع‌هايِ متعدّد به آثارِ خودش دربارة صادقِ هدايت و تاريخِ ايران و... و...، به همين شُروحِ مُتَداوَلِ آثارِِ سعدي مراجعه و إرجاع مي‌نمود و فهمِ خويش را از سخنِ شيخ با مِحَكِ فهمِ ديگراني كه بيش از وي با ذهن و زبانِ سعدي خوگَر بوده‌اند ـ هر چند بيرون از «آكسفورد»! ـ مي‌سنجيد، كارش بكُلّي از لوني ديگر مي‌شُد.
«فرنگ» و «فرنگ‌نشيني» هر مزيّت و مُحَسَّنه‌اي داشته باشد، من و تو را، لاأقَل در فهمِ تاريخ و فرهنگ و أدبيّاتِ خودمان از منابع و مطالبِ خودماني مُستَغني نمي‌سازد، حتّي در فهمِ لغتِ «فرنگي»:
سعدي مي‌گويد:
چو تُركِ دِلبَرِ من شاهدي به شنگي نيست
چو زلف پُرشكنش حلقة فرنگي نيست
آقايِ كاتوزيان در اين بيت هر دو لفظّ «تُرك» و «فرنگي» را كنايه از «زيبا» گرفته است.34
«تُرك» به معنايِ «زيبا» فراوان در أَدَبيّاتِ فارسي به كار رفته است؛ ولي آيا «فرنگي» هم به معنايِ «زيبا»ست؟... وانگهي، «حلقة فرنگي» يعني چه؟
اگر آقايِ كاتوزيان به همين شُروحِ خودمانيِ شعرِ سعدي مثلِ شرحِ آقايِ خَطيب رَهبر يا مرحومِ برگ‌نيسي نگاه مي‌كرد، مي‌ديد كه «فرنگي» و «حلقة فرنگي» را با زرهِ فرنگي و زرهِ ساختة فرنگ تطبيق كرده‌اند كه از معنايِ احتمالاً مِن عِنديِ آقايِ كاتوزيان البتّه مربوط‌تر و متناسب‌تر است؛ خاصه اگر به ياد بياوريم، سعدي، در آن قصيدگَكِ معروفِ «وجودم به تنگ آمد از جورِ تنگي/ شدم در سفر روزگار درنگي»، گفته:
خطِ ماهرويان چو مشكِ تتاري      سرِ زلفِ خوبان چو درعِ فرنگي
*
گفت وگويِ من و دوستم دراز كشيد، و از سَرِ «درعِ فرنگي» به يادِ زره هائي افتادم كه امروزه در فيلمهايِ حكايتگرِ داستانهايِ قُرونِ وسطائي نشان مي‌دِهَند و احتمالِ اين كه سعدي چُنين زره هائي را ـ به ويژه بر دستِ آنان كه از جنگجويانِ صليبي غنيمت ستانده بوده باشند ـ ديده باشد، يا نه...
گير و گرفتاري‌هاي سعدي پژوهِ آكسفورد نشين ما هم البتّه بيش از اينها بود. آنچه نمونه‌وار ياد كردم، بعَضِ مواردي است كه در خواندنِ سعدي شاعر عشق و زندگي يادداشت كرده بودم.
بماند كه آقاي كاتوزيان، چه، در سعدي شاعر عشق و زندگي و چه، در گلچين سعدي ـ با آن كه مخاطَبِ أَصلي‌اش خوانندة غير متخصص بوده است ـ به شرح كلمات و عبارات سعدي اشتغال نداشته؛ تنها گاه در ضمنِ تُوضيحاتِ ديگر يا به طورِ اِستطِرادي، فهمِ خويش را از واژه يا عبارتي بر آفتاب افكنده، و اين يادداشت‌ها ناظر به پاره‌اي از همان موارد بود.
قصدِ من، نقدِ كارنامة سعدي پژوهي دكتر محمد علي همايون كاتوزيان نيست. تنها خواستَم دوستِ خود را مُشَفِقانه از گردابِ پندارهائي كه در آن دست و پا مي‌زد بدر كشيده باشم. كه مي‌دانَد؟!
شايد اين گزارشِ مكتوب به كارِ دوستاني ديگر نيز بيايد!
به قولِ سعدي: «حَوالت با خدا كَرديم و رفتيم!»
اصفهان / زمستانِ 1392 هـ . ش.

پي نوشتها
1. سعدي: شاعِر عشق و زندگي، دكتر محمد عليِ همايون كاتوزيان، چ: ا1،تهران، نشرِ مركز، 1385 هـ . ش.  //  2. گلچين سعدي،‌ گزينش و ويرايش: محمدعليِ همايون كاتوزيان، چ:1، تهران، نشرِ مركز، 1388 هـ.ش.، ص7.  //  3. نگر: همان، ص9،و: سعدي: شاعرِ عشق و زندگي، ص1.  //  4. همان، ص341.  //  5. همان، ص327و 328.  //   6. نمونه‌را، خانِ آرزو در خيابانِ گلستان (چاپِ سنگي، مطبعِ منشي نول كشورِ لكهنو، 1321 هـ . ق. ص90) گفته است:‌ تشبيه لب معشوق به چشمِ خروس در سرخيست».  //  7. سعدي: شاعرِ عشق و زندگي، ص327.  //  8. همان، ص323.  //  9. همان، صص247 ـ 249.  //  10. ترجَمة أَطباق الذَّهب في المَواعِظ و الخُطَب، تحقيق و تصحيح: عبدالحميدِ ربيع‌نيا(و) وليِ عليِ منش، چ: 1، تهران: كتابخانه موزه و مركز اسنادِ مجلسِ شورايِ إسلامي، 1391 هـ. ش.، ص355 (نسخه برگردان).  //  11. نگر: همان، همان ص.  //  12. سعدي:‌شاعرِ عشق و زندگي، ص 290.  //  13. همان،‌ همان ص.  //  14. همان، ص263.  //  15. همان،‌ص263.  //   16. نگر: همان، ص291 و 292 و 265.  //  17. همان، ص42، هامِش.  //   18. همان، ص12.  //  19. نگر: همان، ص160.  //  20. نگر: همان، ص282.  //  21. همان،‌ ص342 .  //  22. مضمونِ اسارت روح در زندانِ تن و غُربتِِ جان در جهانِ خاكي از انديشه‌هايِ بنياديِ گنوسيانِ صدرِ مسيحيّت است كه تقاريري آشنا و دل‌انگيز از آن را در سُروده‌هايِ عرفانيِ فارسي و از آن جمله در ديباجة مثنوي معنوي بارها خوانده و شنيده‌ايم؛ همان جدائي ني از نيستان، و همان:‌
هر كسي كو دور ماند از أَصلِ خويش            باز جويَد روزگارِ وصلِ خويش
اين‌جان ـ در اين تقارير ـ از جايِ ديگر است و در آن لامكان چيزها ديده و شنيده و مَزيده كه او را همواره به سويِ خويش باز فرا مي‌خوانَد و اشتياقِ بازگشت و باز پيوستن را در او دامن مي‌زَنَد. از براي آشناييِ بيشتر با گوشه‌هايي از اين بُن مايه‌هايِ گنوسي كه در تَصّوفِ مسلمانان جاي فراخي را به خود ويژه ساخته است، نگر: زير آسمانه‌هاي نور، دكتر أبوالقاسمِ إسماعيل‌پور، چ: 1، تهران:‌ نشرِ قطره، 1390 هـ . ش، صص284 ـ 313.  //   23. نگر: حافظيّات، عليرضا ذَكاوتيِ قَراگُزلو، چ: 1، تهران: هستي‌نما، 1383 هـ . ش. ص159.  //  24. سنج: حافظيّات، ذَكاوتي، ص122.  //  25. نگر: گزيده‌اي از ديوانِ سلطان العاشقين ابن الفارضِ مصري، محمد هاديِ مرادي، چ: 1، تهران: پِژوهشگاه علومِ انساني و مطالعاتِ فرهَنگي، 1392هـ. ش. ص252.  //  26. نمونه را، نگر: حافظيّات، ذَكاوتي، ص159.  //  27. سعدي: شاعرِ عشق و زندگي، ص73.  //  28. همان، ص331.  //  29. همان، ص331.  //  30. حتّي «نخورَم» در قافية بيتِ نخست غَزَل، به احتمالِ قريب به اطمينان، «نَخَرَم» (بر وزنِ «قَمَرَم» و «نَظَرَم») خوانده مي‌شده است. اين كه «خوردن» در زبان سعدي به احتمال بسيار قوي «خَردَن» ـ يا شبيه به آن ـ تلَفّظ مي‌شده است، مؤيِّداتِ متعدّدي دارد. به اين عبارت گلستان و سجع آن توجه فرمائيد:‌ «دو كس مُردند و حسرت بُردَند. يكي آن كه داشت و نخورد، و ديگر آن كه دانست و نكَرد». نيز اين عبارت و سجع آن:‌ «دو كس رنج بيهوده بُردند و سعي بي فايده كردند:‌ يكي آن كه اندوخت و نخورد، و ديگر آن‌كه آموخت و نكرد».  //  31. سعدي: شاعرِ عشق و زندگي، ص331 و 332.  //  32. همان، ص 304.  //  33. همان، ص 340.  //  34. نگر: همان، ص 298.