زيباشناسيِ متمايز

PDF چاپ نامه الکترونیک

زيباشناسيِ متمايز

روبورتلو،اسكاليجر، كاستلوترو، تاسّو، پوسوينو و كامپانلا
وواديسواف تاتاركيويچ
ترجمه سيد جواد فندرسكي
ويراسته شادي حدادپور خيابان


نظريه‌هاي شعري رنسانس مسيرهاي مشترك خاصي داشت ـ و اين امر طرح همه آن‌ها را در يك بررسي و مطالعه ممكن مي‌ساخت. اما نظريه‌هايي نيز به وجود آمدند كه متفاوت بودند، به ويژه در دوره بعدي زماني كه ديدگاه‌ها گسترش يافت و نويسندگان متعددي اعتبار پيدا كردند. دست‌كم پنج نويسنده را بايد از ديگران متمايز كنيم. [كه در اين مقاله بدانها پرداخته مي شود]
***
1. روبورتلو. فرانچسكو روبروتلو: (Francesco Robortello)1 كسي بود كه ديدگاه‌هايش را در مورد فن شعر در شرحي كه بر ارسطو در سال 1548 نوشته بود، ارائه داد. او ديدگاه‌هاي هدونيستي (لذت‌گرايانه) را بر ديدگاه‌هاي سودگرايانه، حقيقت را بر تخيل، ويژگي‌هاي كلي را بر ويژگي‌هاي فردي، و كلمات را بر محتوا ترجيح مي‌داد.
(الف) او پرسيد، مهارت شعري غير از اين كه لذتي از طريق بازنمايي، توصيف و تقليد به وجود آورد، چه هدف ديگري مي‌تواند داشته باشد.(24) با اين حال، او مي‌دانست كه انسان‌ها لذت غيرهنري را ترجيح مي‌دهند و برخي از اشعار، نظير تراژدي، به موضوعاتي اشاره دارند كه كاملاً ناخوشايندند. با وجود اين،  متذكر شد، كه بازنمايي موضوعات ناخوشايند به واسطة كلمات مي‌تواند لذت  به بارآورد. لذت در شعر نه تنها از طريق تقليدِ اشياء و امور، بلكه از طريق مهارتي كه اشياء و امور را تقليد مي‌كند به دست مي آيد: و غرابت، كه مي‌توان با آن بر دشواري‌ها و سختي‌ها فائق آمد. شايد روبورتلو اولين كسي بود كه (به گونه‌اي هدونيستي) «پايان خوش» را توجيه كرد: در زبان لاتيني از پايان خوش با عبارت felix actionum exitus نام برده مي‌شود.
(ب) روبورتلو مثل هر انسان عادي در دورانِ خودش، حقيقت را بسيار ارج مي‌نهاد: اگر شاعر مي‌توانست تنها از حقيقت صحبت كند، چقدر خوب بود، اما وقتي كه حقيقت ساحت و قلمرو شاعر نيست چه مي‌تواند بكند. با اين حال، او (روبورتلو) راه‌حلي را پيدا كرد: در اكاذيب شعري، اصول كذب قابل قبول‌تر از اصول حقيقت است، اما نتايج از اين اكاذيب ناشي مي‌شود.(26) افزون بر اين، حتي اگر حقيقت به شاعر تعلق نداشته باشد، احتمال (verisimilia et probabilia) به او تعلق دارد. و اگر شاعران از حقيقت دوري كنند، بدين خاطر است كه مي‌خواهند اشيا از آنچه كه در واقعيت هستند، لذتبخش‌تر و مجلل‌تر باشند.
ج) روبورتلو نوشت كه شاعر اَعمال و كردار يك شخص را توصيف مي‌كند، اما از آن حكمي كلي و فراگير را استخراج مي‌كند. اين ديدگاه نمونه‌اي از ديدگاه رايج در قرن 16 بود، مانند ديدگاه روبورتلو درباره لذت و حقيقت شعر؛ روبورتلو صرفاً انساني بود كه اين انديشه‌ها را براي نخستين‌بار و به روشي افراطي‌تر از هر كس ديگري بيان كرد. با اين حال، انديشه بعدي او غيرمتعارف‌تر بود.
د) شباهتي قطعي ميان كلمات و اشياء وجود دارد. از اين رو، هارموني كلمات براي تضمين هارمونيِ اثرِ شعري كافي است. مهارت كاملِ شاعر منوط به توانايي در استفاده از كلمات مناسب است.
هـ) اما در جايي ديگر، او اهدافي بنيادين و اساسي را براي شعر نسبت مي‌دهد، نه اهدافي صرفاً لفظي؛ روبورتلو اعلام مي‌كند كه مهارت و وظيفه شاعر منوط به چيزي بسيار خاصتر است: ‌تبديل اشياء به آنچه كه نيستند: شاعر اشياء معمولي و پيش پا افتاده را به اشياء والامرتبه و اشياء بي اهميت را به اشياء‌ مهم، تبديل مي‌كند و به اشياء خسته‌كننده و ملال‌آور نيروي حيات مي‌بخشد(27) اگر اشياء در يك اثر شعري ذاتاً جدي، خوشايند، غم‌انگيز يا مجلل باشند و اين حالتهايشان ناشي از مهارت شاعر نباشد، در اين صورت ارزش هنرِ يك شاعر چه چيزي خواهد بود. به نظر مي‌رسد تاملات مذكور اين نتيجه را بيان مي‌كند كه «دروغهاي شعري» نه تنها قابل بخشش‌اند، بلكه لازمه شعر‌اند.
2. اسكاليجر. جوليو سزار اسکاليجر(Giulio Cesare ScaLiger,1484-1556)2 بي‌ترديد معروفترين نويسندة رنسانس درباره فن شعر بود، مردي كه نامش در قرنهاي بعد بسيار مطرح و ذكر ‌شد. او به عنوان يك انديشمند برجسته و حتي به عنوان خالق زيباشناسيِ مدرن دانسته شده است: اسکاليجر به واسطة اين كه معروفترين بود به آثار نويسندگانِ كمتر شناخته شده اعتبار مي‌بخشيد، آثاري كه در واقع آثاري گروهي بودند و به تدريج تفصيل داده شدند. در ميان دستاوردهاي ديگر او، به اشتباه گفته شده است كه او «سه بخش» تئاتر را صورت‌بندي كرد.
اما او در واقع انساني نامتعارف، دانشمند علوم طبيعيِ همه‌كاره، پزشك و زبان‌شناسي با دانشي‌ گسترده بود: او موسيقي مي‌دانست، نقاشي مي‌كرد و شعر مي‌نوشت. اثر او دربارة فن شعر (Poetices libriV) پس از مرگش، در سال 1561 منتشر شد. او فلسفه را به طور جامع مطالعه كرده بود: فلسفة اسكات‌گرا (scotist  philosophy) را در بولونيا (Bologna)، و فلسفه ارسطوئي را در پادوئا (padua). اسکاليجر خود را جانشين ارسطو مي‌دانست: ‌اما او را درست نمي‌شناخت. در دوره‌اي كه نسبت به آراء‌ هوراس شور و هيجان زيادي وجود داشت، اسكاليجر ملاحظات منتقدانه‌اي را نسبت به او مطرح كرد، اما با اين حال، اين بدين معنا نيست كه در برخي از ديدگاه‌هاي هوراس شريك نبود، زيرا اين ديدگاه‌ها اصول بديهي آن دوره بودند. او علاقه زيادي به طبقه‌بندي‌هاي تخصصي و تمايزهاي اصطلاح‌شناختي‌اي داشت كه از نقطه نظر دوران ما مبالغه‌آميز و تصنعي به نظر مي‌رسند. با وجود اين، اسکاليجر قانون خاصي را در فن شعر مطرح كرد كه قبلاً در آن مورد ملاحظات كمتري بيان شده بود، در حالي كه اكنون مجموعه‌اي از نظريه‌هاي منظم و كامل وجود دارد. ديدگاه‌هاي زير را مي‌توان جزو ديدگاه‌هاي كلي اسكاليجر ذكر كرد:
الف) شعر يكي از هنرهايي است كه هدفش تقليد (imitatio) است. اسكاليجر تقليد را چنين تعريف كرد: بازنمايي اشياء براساس هنجارهايِ طبيعت (ipsis naturae normis). او به اشتباه ديدگاه خود را ديدگاهي ارسطوئي مي‌‌دانست. اسکاليجر براساس همين تعريف، نتيجه گرفت كه رقص نيز جزو هنرهاي تقليدي است، درحالي كه شعرِ تغزلي مصداقي براي اين تلقي از مفهومِ تقليد نيست، به عبارت ديگر، او همه انواع شعر را جزو هنرهاي تقليدي نمي‌دانست.
به نظر او شعر و هنرهاي تقليديِ ديگر بايد تا حد امكان به حقيقت وفادار بمانند،(28) اما در عين حال تصويري آرماني را از اشياء ارائه دهند. شعر بايد انسانها را بنماياند، انسانهايي كه نمونه‌اي از دوره، مليت و طبقة خودشان هستند. همچنين شعر بايد اشياء را نه آنگونه كه هستند، بلكه آنگونه كه مي‌توانند و بايد باشند، معرفي كند. اين مطلبِ آخر واقعاً مطلبي ارسطوئي بود.
ب) طبيعت كامل نيست؛ و هنر آثار طبيعت را مي‌تواند و بايد كاملتر كند. آن مي‌تواند اشيايي را كه وجود دارند زيباتر بنماياند، يا به اشيايي كه وجود ندارند مي‌تواند شكل زيباتري ببخشد. بنابراين هنر مثل يك خداي دوم آنها را خلق مي‌كند.(29) شعر (و هنر به طور كلي) تحت تأثير علتهاي متعددي رشد و گسترش مي‌يابد، اما علت نخستينِ (prima causa) آن خود هنرمند است
ج) به عقيده اسكاليجر، تقليد هدفِ بي‌واسطه‌تر و آموزش هدفِ با واسطة شعر است (doctio). او اين هدف آموزشي را پذيرفت، زيرا در آن دوران يك اصل بديهي به شمار مي‌رفت، اما او كم بدان پرداخت: بديهي است كه او علاقة كمي به اين موضوع داشت. مشخص نيست كه منظور او از doctio چه بود: آيا منظور او از اين كلمه شامل همة انواع آموزش بود و يا شامل نوعي آموزش خاص دربارة نحوة زندگي (همانگونه كه منظور نظر محققان در اين دوره بود).
د) علي‌رغم اين كه او هنرمند را به عنوان يك خالق مي‌دانست، با اين همه همچنان تاكيد داشت كه شعر تابع قوانين است: «در هر نوعي از اشياء چيزي اساسي و درست وجود دارد، بقيه اشياء بايد منطبق بر اين الگو و اصل باشند.»(30)
هـ) مثل ديگر نويسندگان دورة چينكوچنتو?(Cinquecento)، اسكاليجر نظامي از هنرها را به وجود نياورد، اما مثل آنها هنرها را با هم مقايسه كرد و شباهتهاي ميان آنها را ارائه داد، به ويژه شباهت ميانِ شعر و هنرهاي تجسمي را. در هر دوي آنها او ماده را از فرم جدا كرد.(31) مادة يك مجسمه از سزار برنز يا مرمر است (در اينجا سزار ماده نيست، بلكه موضوع ِمجسمه است). شعر نيز چنين است: كلمات مادة شعر‌اند، در حالي كه تركيب، ترتيب و تنظيم آنها فرم را تشكيل مي‌دهد. جدا از ماده و فرم، آثار هنري داراي «آرايه» نيز هستند. اين آرايه‌ها در شعر دو نوعند: نخست، اَشكال شعري و دوم ريتم‌ها.(32) شعر يك «نقاشي براي گوش ها»‌ خلق مي‌كند، آن veluti aurium pictura است. در اينجا اسكاليجر بي‌ترديد نه تنها صدايِ شعر، بلكه تصاوير اشيايي را كه به واسطة صدا ادراك مي‌شدند، در ذهن داشت.
و) اسكاليجر زيبايي را (مطابق با سنت قديم) به عنوان اندازه، شكل و رنگ مناسب، و ظاهري كه موجب لذت مي‌شود، تعريف كرد.(33) واضح است كه اين تعريف طبيعت و هنرهاي تجسمي را الگوي خويش قرار داده بود نه شعر را. مثل نويسندگانِ ديگر معاصرش، او علت اصلي زيبايي را در انسجام (convenientia) مي‌ديد. اسکاليجر زيبايي را بيشتر از افراد ديگر مورد اشاره قرار مي‌دهد: با اين حال، به ذهن او خطور نكرد كه هنر را بر حسب زيبايي تعريف كند و يا «هنرهاي عالي» را از هنرهاي ديگر تفكيك كند. زيبايي (pulchritudo) از نظر او هيچ جايگاه والايي نداشت: او زيبايي و جذابيت انسان (venustas) را به عنوان pulchritudinis perfectio مي‌دانست.
در ميان مزيتهايي كه اسكاليجر براي شعر ذكر مي‌كند، يكي از مزيتها به طور خاص قابل ملاحظه است: efficatia. او اين كلمه را چنين تعريف كرد: vis quaedam tum rerum ,tum verborum,quae etiam  audientem propellit ad audiendum .  به عبارت ديگر به عنوان قدرت محتوا و كلمات كه شنونده را وادار به گوش كردن مي‌كند».
3. كاستلوترو (Castelveturo). ديدگاه‌هاي روبورتلو و اسكاليجر دربارة شعر نمونة اعلاي دوره خودشان بودند، اما ديدگاه‌هاي لودويكو كاستلوترو(Lodovico Castelvetro.1505-1571)  انشقاقي از سنت را به نمايش مي گذارد. او اين ديدگاه‌ها را در اثر خود تحت عنوان « Poetica d?,Aristotle vulgarizzata »، در سال 1570 منتشر كرد.
كاستلوترو انساني چند وجهي بود كه در زمينه‌هاي مختلف كار مي‌كرد: در دوره‌اي  سفير، و در دوره‌اي ديگر استاد دانشگاه در زمينة حقوق بود. به زبان لاتيني و ايتاليايي شعر مي‌سرود و منتقد و زبان‌شناس بود. به عنوان يك مجادله‌گر او  دشمنان زيادي را براي خودش تراشيد به طوري كه متهم به «دشمني با خدا و خلق» شد و از كشور فرار كرد: کاستلوترو در برهه‌هاي مختلفي در جنوا، ليون، و همچنين وين جايي كه نسخه خطي‌ اش چاپ  شد، زندگي كرد.
الف) ديدگاه‌هاي او به سمت هدونيسمِ مطلق تمايل داشت. سودمندي شعر،‌ اگر چنين چيزي وجود داشته باشد، عَرَضي است، اما لذت در شعر ذاتي است: بي‌ترديد، همانگونه كه ارسطو گفت ، شعرجهت ايجادِ لذت براي مردم سروده مي‌شود. شعر براي كاثارسيس يعني تطهير ذهن نيز سروده مي‌شود، اما اين نيز نوعي لذت است.
بداعتِ انديشه‌هاي كاستلوترو در اين عقيدة او نهفته است كه او مي‌گفت شعر را براي لذت تودة عوام مي‌سرايند.(34) توده‌هاي عوام از شعر بهره‌ مي‌برند، ‌اما از آن چيزي سردرنمي‌آورند. اصول، تمايزات، دلايل، قوانين همگي براي آنها بيگانه و نامفهوم‌اند. شعر براي عوام‌الناس است و فن شعر براي فرهيختگان.
(ج) كاستلوترو با ديدگاه‌هاي مختلفي كه دربارة هدف شعر وجود داشت به خوبي آشنا بود؛ او از وارو(Varro) ياد كرده و از اين عقيده او حمايت مي‌كند كه شعر چهار هدف دارد: لذت، آموزش، احساس، حيرت. كاستلوترو اين چهار هدف را به يك مورد فروکاست: لذت. اما اين او بود كه هدف شعر را از كاركردهايش (uffizio) تفكيك كرد؛ شعر يك هدف، اما چندين كاركرد دارد: تنظيم طرح، شكل‌دهي، شخصيت، گزينش كلمات. اينها اسبابند، اما بايد جزو هدفي شمرده شوند كه براي انسانها لذت فراهم مي‌آورد. بنا برعقيدة كاستلوترو (همانگونه كه قبلاً ذكر شد)، شعر زماني كه آموزش بدهد، به خواستهاي مخاطبان پاسخ دهد، اين امكان را فراهم آورد كه رويدادهاي شعر را به زندگي خودشان ربط دهند و با قهرمانان همذات پنداري كنند، براي انسان لذت به بار مي‌آورد. محتوا بايد باور كردني باشد، زيرا در غير اين صورت انسانها آن را باور نخواهند كرد و در نتيجه از آن لذتي نخواهند برد.
(د) شعر انساني‌ترين و طبيعي‌ترين پديده است. دليلي وجود ندارد كه در شعر از الهام‌هاي برتر که ناشي از «جنون الوهي»‌اند، ايده‌اي كه رنسانس‌ آن را از دوران باستان گرفت، سخن بگوئيم؛ اين فقط توهم عوام الناس است، اما توهمي است كه براي شاعران راه‌گشا و افتخار آميز مي باشد، و به همين خاطر از آن طرفداري مي‌كنند.(35) امکاناتِ شعر محدود است: ابداع و خلاقيت شاعران نيز گسترة وسيعي ندارد.
(هـ) كاستلوترو هنرهاي مختلف را چنين تقسيم كرد: برخي از آنها اشيايي سودمند و ضروري را توليد مي‌كنند، در حالي كه برخي ديگر اشياء و رويدادها را در ذهن ثبت مي‌كنند: معماري و خطابه جزو گروه اولند، و براي گروه دوم بايد نقاشي، مجسمه‌سازي، شعر و نوشتن را به طور كلي ذكر كرد. تثبيت اشياء به واسطه هنر، انديشه‌اي مورد علاقه در دوران باستان بود، اما شايد كاستلوترو نخستين فردي بود كه آن را مبنايي براي تقسيم هنرهاي مختلف قرار داد.(36)
(و) در حالي كه بسياري از نويسندگان دورة رنسانس شعر را به نقاشي تشبيه مي‌كردند، كاستلوترو تنها تفاوتها را ميان آن دو مي‌ديد: نقاشي اشياء را دقيقاً مي نماياند، در حالي كه شعر صرفاً به طور ظاهري واقع نمايي مي‌كند: نقاشي مستلزم صداقت است، اما شعر شاخ و برگ دادن را مجاز مي‌داند.
كاستلوترو شرحي را درباره ارسطو نوشت و به عنوان حامي و طرفدار او ظاهر شد، اما در واقع او چنين نبود: در وهله اول او حتي مفهوم «تقليد» را به كار نبرد. برداشت و فهم او از ارسطو كاملاً شخصي بود. کاستلوترو به درستي با كساني كه از ارسطو انساني اخلاق‌گرا ساخته بودند به مخالفت پرداخت، اما خود او نيز در اين‌باره كه از ارسطو انساني هدونيست تراشيد، به خطا رفت.
اين فرض مسلم كه شعر بايد مخاطب را در نظر بگيرد، حتي اگر مخاطب عوام باشد، انكارِ الهام در شعر، ناديده گرفتن تقليد، محدوديتِ ابداع و خلاقيت،‌ تشبيه شعر به تاريخ، تقابل شعر با نقاشي: همة اينها ويژگي‌هاي فن شعر كاستلوترو است كه آن را از فن شعرهاي ديگرِ رايج در زمان او متمايز مي‌سازد.
4. تاسّو(Tasso) . در ميان كساني كه در قرن 16 درباره فن شعر نوشتند، تعدادي شاعر نيز وجود داشت كه تنها يكي از آنها داراي اهميت و شهرت زيادي بود: توركوئاتو تاسّو(Torquato Tasso , 1544- 1595)، سرايندة شعرِ حماسيِ «اورشليم آزاد شد» (Jerusalem Liberated). اثر او تحت عنوان Dell ,?arte poetica  در سال1587 پديد آمد. آن غليانِ عواطف يك شاعر نبود، بلكه نمونه‌اي اعلا از رساله‌اي در قرن 16 به شمار مي‌رفت. تاسّو دوره متداول تحصيلات را در پادوئا به اتمام رساند و پس از آن به آكادمي‌هايي دعوت شد تا دربارة اخلاق و فن شعر ارسطويي سخنراني كند. او رساله‌اش را قبلاً، حدود سال 1580 زماني كه هنوز كاستلوترو و پاتريتسي را نمي‌شناخت، نوشته بود، اما ارسطو و فن شعر و خطابه سنتي را مي‌شناخت. از برخي جهات،‌ تاسّو از دو نويسندة پيشين اصالت كمتري داشت، اما نمونة كاملتري از زمانة خويش بود.
(الف) او اعلام كرد، هر شعري سه جزء دارد: ماده (theme)، فرم و آرايه. پس از اينكه شاعر موضوعش را انتخاب كرد، وظيفه‌اش اين است كه بدان فرم و آرايه دهد.(37) تلقي تاسو از مفهوم فرم گسترده بود: او طرح را بخشي از فرم مي‌دانست
(ب) يك شعر سه سطح دارد، كلمات(parole)، اشياء (cose) و مفاهيم(concetti). سطح اول، تصويري از سطح دوم و سطح دوم تصويري از سطح سوم است. كلمات تصويري از مفاهيم‌اند، و مفاهيم تصاويري از اشياء. parole عبارتند از:
imagini e imitatrici de, concetti و concetti non sono altro che imagini nelle cose.
ج) تاسو بارها تكرار مي‌كرد كه هدف شعر اين است كه هم لذت برساند و هم سود داشته باشد.(38) ابزاري كه شعر با آن به اين اهداف دست مي‌يابد، نظم(verse) است: اما ابزار ديگر حيرت انگيز بودنِ ماده است. براساس يكي از تعاريف تاسو، شعر «تقليدي از يك عمل مهم، باشكوه و كامل است كه براي تحريك اذهان انسانها در برابر شگفت آور بودنش به بهترين فرمِ کلامِ منظوم تبديل شده است كه از اين طريق براي انسانها سودمندي به بار مي‌آورد». بنابراين تعريف مذكور، سودمندي، تحريك اذهان، فرم نظم، و شكوه عمل را كه به عبارتي ديگر عناصر كليديِ فن شعر در آن روزگار بودند، در هم ادغام مي‌كند.
(د) تلقي تاسّو از مفهوم زيبايي نيز سنتي بود: او معتقد بود كه زيبايي منوط به نسبت اجزاء و شادابي رنگهاست. اشياء تنها به واسطة خودشان زيبا هستند(per se stesse): اگر آنها يك بار زيبا شوند، براي هميشه زيبا خواهند بود. زيبايي در طبيعت قرار دارد، اما اشياي هنري نيز كه از طبيعت تقليد شده‌اند زيبا هستند.(39) تاسو در تعريف شعر مفهومِ زيبايي را وارد نكرد، انگار كه تنها هنرهاي تجسمي ملك طلقِ زيبايي هستند و نه شعر.
(هـ) موضوع شعر بايد از واقعيت اخذ شود، و تقليد بايد نشانة واقع نمايي را بر روي خود حمل كند، نشانه‌اي كه آرايه و تزئين نيست، بلكه همان ذات شعر است(40) با اين حال، شعر، به‌ويژه شعر حماسي افزون بر عنصر تقليد، عنصر ديگري را نيز در بر‌مي‌گيرد: تمثيل.(41)
(و) اختيارات و امكانات شاعر زيادند. او براي ابداع و خلاقيت آزاد است.
(licenza del fingere). او موضوع(materia)را انتخاب مي‌كند: در اينجاست كه برتري او (شاعر) بر سخنران و خطيب آشكار مي‌شود. سخنران كسي است كه موضوع سخنراني همواره بر او تحميل مي‌شود، چه به طور اتفاقي و چه به طور ضرورت. و او مي‌تواند از هر موضوعي يك چيز بسازد. با وجود اينكه راه‌هاي مناسبي براي يافتن موضوع وجود دارد، با اين همه شاعر آنها را نقض مي‌كند و به واسطة توانائي هنري‌اش(virtu dell, arte) به هدفش نائل مي‌شود.
(ز) همه اين عناصرِ فن شعر يعني لذت، سودمندي، قابليت قبول، شكوه، حيرت‌انگيزي، پايبندي به قوانين و اصالت قبلاً شناخته شده بودند. اما تاسو نه تنها آنها را تصديق مي كرد، بلكه فرم‌هاي شعري جديدي را نيز بازآفريد: يعني رومانس به جاي حماسة قديمي. بنابراين او خالق يك شعر جديد است، اما نه فن شعر جديد؛ شايد به اين دليل که تغيير و دگرگوني در نظرية شعر از خود شعر كندتر بود.
تاسو با نمايندگان سبك باروك براي مثال تينتورتو (Tintoretto) نقاط اشتراك داشت. در خود تاسو ايده‌هايي كه نشانگر عبور از رنسانس به سبك باروك است بيشتر در شعرهايش ديده مي‌شود تا در فن شعرش: اما در دومي (فن‌شعر) تاسو محافظه‌كارتر بود. برخي از انديشه‌هاي ديگرش به او و زمانه اش اختصاص داشت.
(ح) علائق و وابستگي‌هاي ديني و سياسي تاسو نمونه بارزي از گرايشات دوره شوراي ترنت (Council of Trent) بود. موضوع شعر بايد از يك دين درست اخذ شده باشد، در آن بايد تاريخ و ويژگي‌هاي زمان لحاظ شود و رويدادهايي انتخاب شود كه به واسطة شكوه و اصالت اهميت پيدا كرده‌اند(grandezza e nobilita ).
(ط) دست‌كم تا حد مشخصي، فن شعرِ تاسو از طرح عناصر ذهني در شعر حمايت كرد، براي مثال تاسو گفت كه يك سبك تعزلي شخصيت ‌شاعر را آشكار مي‌سازد. (apparera la persona del poeta)
(ي) تاسو اساساً يك ارسطوگرا بود. چنان كه انتظار مي‌رفت او ارسطوگرائي را توصيه مي‌كرد، به طوري كه مي‌گفت شاعر موضوعاتي را كه مخاطب مي‌تواند در حافظه خود جاي دهد، لحاظ مي‌كند. اما گاهي روحيه‌اي افلاطوني او را دربرمي‌گرفت: تاسو نوشت (تقريباً انگار كه او شاگرد فيچينو است) كه زيبايي مي‌تواند هيچ نسبتي با ماده نداشته باشد، ماده‌اي كه ذاتاً بدتركيب و زشت است.
5. پوسوينو و كامپانلا (Possevino,Campanella). يكي از ويژگي‌هايِ مشخص سال‌هاي واپسينِ دورة چينكوچنتو (رنسانس ايتاليايي قرن 16) گرايش خاص اخلاقي ـ ديني‌اي است كه تا حدي به عنوان نتيجه آراء شوراي ترنت تقويت شد. طرفداران اين گرايش را اغلب، گرچه نه به صورت انحصاري، اعضاء فرقة يسوعي تشکيل مي دادند. يسوعي‌ها دو گروه بودند: بنيادگرا و آزادي‌خواه. يكي از نمايندگان گروه نخست پوسوينو بود و نماينده گروه آزادي خواه پول ساربيفسكي (pole Sarbiewski) كه در فصل بعد از او بحث خواهيم كرد.
آنتونيو پوسونيو(1611ـ1534 يا 1533) براي حكمرانان خانوادة گوندزاگا (Gonzaga) براي مدت طولاني خدمات سياسي مي‌داد، سپس مدتي را در مبارزه با اوگنوها (Huguenots) در فرانسه گذراند، به خاطر ماموريت‌هاي ديني ـ سياسي به سوئيس مسافرت كرد، و در ماموريتي كه براي اتحاد كليساها برايش در نظر گرفته شده بود، ايوان مخوف(Ivan the Terrible) را سال 1580ملاقات كرد. در دربار باتوري(Batory) در لهستان، سال 1583-1582 حضور داشت، و سرانجام پس از بازنشستگي سياسي‌اش استاد كالج يسوعي در پادوئا شد. در طول اين مرحله آكادميك، او در سال 1593 رسالة خود را با عنوان « Tractatio de poesi et pictura» نوشت، و در آن شعر قديم را (كه شعري قومي مي‌ناميد) در تقابل با شعر«حقيقي و مقدس» قرار داد. از آنجايي كه انسان مي‌داند چه چيزي حقيقي و چه چيزي صادقانه است، از اين رو بايد در شعر و هنر مثل هر جاي ديگر همواره گفتار و كردار بر طبق حقيقت و صداقت باشد. معيار ارزش آنها حقيقت و سودمندي اخلاقي است. چنين ديدگاهي در دوره رنسانس ديدگاهي ناآشنا نبود، بنابراين به زودي مورد قبول واقع شد.
آخرين رساله‌اي كه درباره فن شعرِ آن قرن نوشته شد، رساله تومازو كامپانلا(1568-1639,Tommaso Campanella) بود كه او نيز از ديدگاه مذكور حمايت مي‌كرد: اثر او تحت عنوان poetica در حدود سال 1596 نوشته شده بود، گرچه چندين قرن چاپ نشد و در سال 1944 توسط ال.فيرپو (L.Firpo) منتشر شد. اين فيلسوف مشهورِ اهل دومينيكن، گرچه در بسياري از موضوعات تجديدِنظرطلب بود، اما در زيباشناسي نوآور به شمار نمي‌رفت. كتاب او مجموعه‌اي از ديدگاه‌هايي است كه همانقدر كه امروز قابل ترديدند، در دورة رنسانس متقاعد كننده بودند: شعر هنري تقليدي است: هدف شعر آموزش به روشي لذتبخش است: آنچه كه شعر را متمايز مي‌سازد نظم (verse) و سخن مجازي است (voci numerose e figurate)، به عبارتي صرفاً آرايه هايش. برخي ديگر از انديشه‌هاي كامپانلا خاصِ جناحِ كليساييِ فن شعر بود: در مراتب و درجاتِ شعري، شعر مقدس (poema sacro) بالاترين و ارزشمندترين جايگاه را دارد و پس از آن به ترتيب شعر فلسفي، حماسي و سرانجام شعر تراژيك قرار گرفته اند. ديدگاه عميق او مبني بر اينكه «قوانينِ پُرتكلف، روحِ پاك و درخشانِ شاعر را به تاريكي مي‌كشانند» موجب نشد كه او يك فن شعرِ بدون قوانين را صورت بندي كند. اين امر صرفاً اعتراضي بود عليه قوانين ارسطوئي. كامپانلا گرچه نوشت كه در شعر بايد به قوانيني كه توسط خداوند و طبيعت مقرر شده‌اند، وفادار ماند،(43) اما با اين همه او عملاً به قوانين هوراس معتقد بود. برخي از انديشه‌هاي ديگر او مدرن‌تر به نظر مي‌رسند: شعر جهان بيروني را مي‌نماياند (esteriorita delle cose) و آراية زندگي است(ornamentum vitae).
در اين سال‌هاي واپسين قرن 16 انديشه‌هاي پاتريتسي، برونو و زابارلا (patrizi, Bruno, zarabella) كه جسورانه‌تر از انديشه‌هاي كامپانلا بودند، خودنمايي مي‌كردند، انديشه‌هاي آنان در فصلي كه دربارة زيباشناسي، مربوط به حوالي سال 1600،  است، مورد بحث قرار خواهد گرفت. انديشه‌هاي آنان پيش از اينكه در قرن بعدي توسط فرانسوي‌ها تداوم و گسترش يابد، پاياني باشكوه را براي فن شعر ايتاليايي در قرن 16 به نمايش مي‌گذارد.

منبع
Tatarkiewicz, W?adys?aw,History of Aesthetics,Vol 3.Continum(2005),pp177-183.

پي نوشتها:
1.B. Weinberg, “Robortello on the Poetics,” in Critics and Criticism, ed. R.S.Crane, 1952.  // 2.E.Brinkschulte, J.C.Scaligers Kunsttheoretische Anschauungen und deren Hauptquellen, in the series: Renaissance und Philosophie.X.1914.