مهم ترين مباحث فلسفه دين

PDF چاپ نامه الکترونیک

مهم ترين مباحث  فلسفه دين

منيره پنج تني
گفت و گو با محمد فناييهاشکوري


در اين گفت و گو کوشيدم مهم ترين و برجسته ترين مسائلي را که در حوزه فلسفه دين قابل طرح است با دکتر فنايي اشکوري در ميان بگذارم. علاوه بر تعريف دين و فلسفه دين، در اين گفت وگو به تفاوت فلسفه دين با علم کلام، مسائل اساسي مورد بحث در فلسفه دين، رابطه فلسفه و دين در دوران مدرن، رابطه فلسفه دين با علم اخلاق، تجربه ديني، مسئله شکاکيت و براهين اثبات وجود خدا در دنياي کنوني، مسئله شر به عنوان يکي از مباحث بنيادين در فلسفه دين، جاودانگي و ارتباط نفس و بدن و فلسفه ذهن، معاد جسماني و در نهايت فيدئيسم پرداختيم.
***
شايد در دنياي امروز به راحتي نتوانيم به يک تعريف واحد و مشترک از دين برسيم، از آن جا که گفت و گوي ما درباره «فلسفه دين» است از شما مي خواهم يک تعريف اجمالي و اوليه از "دين" که البته بيشترين توافق را با خود به همراه دارد براي ما بيان کنيد. من از دشواري اين کار آگاهم. چنانکه ميرچا الياده در کتاب «دين پژوهي» مي گويد: «در غرب، در طي روزگاران، آنقدر تعريف هاي فراوان از دين پديد آمده که حتي ارائه فهرست ناقصي از آن ها غير ممکن است. در اين تعريف ها به درجات گوناگون کوشش شده است که از وصف هاي قاطع و جزيي  نگرانه، و از سوي ديگر از تعميمات بي معنا به دور باشند. ص 58» با اينحال آيا مي توان به تعريفي از دين دست يافت؟
رسيدن به تعريفي واحد که همه اديان را پوشش دهد آسان نيست، چرا که تنوعي که در اديان جهان ديده مي شود و تفاوت هاي گوهري که بين آنها هست ارائه تعريفي واحد را دشوار مي کند. اما شايد بتوان از برخي عناصر اساسي مشترک در مفهوم دين سخن گفت. البته باز نمي توان گفت که لزوما همه اين عناصر در همه اديان يافت مي شود، اما اغلب اين عناصر در اغلب اديان حضور دارند. برخي از اين عناصر عبارتند از اعتقاد به ماوراء، وجود نوعي طرح و هدف براي هستي، حيات پس از مرگ، مفهوم نجات و رستگاري، قدسيت، عبادت، و زندگي اخلاقي. در مواردي که دامنه شمول دين خيلي گسترده مي شود شايد نتوان از شباهت خانوادگي بين اديان فراتر رفت. اين سخن درباره آن آيين هايي است که امروزه دين ناميده مي شود. اما اگر از نگاه اسلامي بخواهيم سخن بگوييم، بسياري از اين آئين ها دين نيستند. دين در نگاه اسلامي آن آييني است که ريشه در وحي الاهي داشته باشد. در اين نگاه دين عبارت است از "ما انزل الله"؛ يعني مجموعه تعاليمي که خداوند براي رستگاري انسان توسط انبيا فرستاده است. روشن است که اين تعريف تنها بر اديان الاهي مانند يهوديت، مسيحيت و اسلام صدق مي کند. 

"فلسفه دين" به عنوان يک فلسفه مضاف چيست؟ آشکار است در اين پرسش از شما مي خواهم فلسفه دين را که موضوع اصلي گفت و گوي ما را تشکيل مي دهد، تعريف کنيد.
فلسفه دين از شعب فلسفه است، بنا بر اين قبل از تعريف فلسفه دين بايد مرادمان از "فلسفه" روشن شود. فلسفه به عنوان يک فعاليت "تفکر عقلي روشمند و نظام مند" است. هر چيزي ممکن است موضوع تفکر فلسفي قرارگيرد و فيلسوف درباره هر موضوعي ممکن است بينديشد. حاصل تفکر فلسفي در باره يک موضوع شعبه اي از فلسفه را تشکيل مي دهد. مثلا هستي شناسي فلسفي (ontology) حاصل تفکر عقلي روشمند و نظام مند درباره هستي است؛ معرفت شناسي (epistemology) حاصل تفکر عقلي روشمند و نظام مند درباره معرفت است و فلسفه ذهن (philosophy of mind) حاصل تفکر عقلي روشمند و نظام مند درباره ذهن است.  به همين ترتيب فلسفه دين (philosophy of religion) تفکر عقلي روشمند و نظام مند درباره دين و آموزه هاي ديني است.  هنگامي که دين يا تعاليم ديني موضوع تأمل عقلاني نظام مند قرار مي گيرد فلسفه دين به وجود مي آيد.

به نظر مي رسد که فلسفه دين يک فلسفه مضاف است که با ابزار عقل و تجربه در صدد رد يا اثبات عقايد ديني است؛حال شما مي گوييد درباره دين؟ مگر فلسفه دين راجع به اديان صحبت مي کند که تاريخ اديان شود؟ به نظر مي رسد فلسفه دين به شکل Topic و موضوعي برخي مسائل تجربي و احساسي را بررسي مي کند که اصلا هيچ ارتباطي با اديان هم ندارد: به عنوان مثال:تجربه ديني-مساله تکامل نقش فيزيک در دنياي معاصر که ذهن بسياري از متفکران معاصر را متوجه خود ساخته از اهم مسائل فلسفه دين است که ارتباطي با اديان ندارد ولي از علوم ديگر چون زيست شناسي و فيزيک به فلسفه دين راه يافته اند.
آري، موضوع فلسفه دين، همان طور که از عنوان آن پيداست، دين است. فلسفه دين، چيستي دين، امور مربوط به دين، ارتباط دين با امور ديگر و آموزه هاي ديني را مورد مطالعه فلسفي قرار مي دهد. بحث از تجربه ديني دقيقا مربوط به دين است. بعضي تجربه ديني را گوهر دين دانسته اند و در نگاهي ديگر تجربه ديني راهي براي ايمان يا فهم دين است. مباحث علوم ديگر همچون فيزيک و زيست شناسي تا آنجا که با دين و آموزه هاي ديني مرتبط باشند در فلسفه دين مورد توجه هستند، در غير اين صورت به فلسفه دين مربوط نمي شوند. کساني از يافته هاي علمي استنتاج هاي مابعدالطبيعي و الاهياتي به سود يا به زيان دين کرده اند. مثلا ريچارد داوکينز مي کوشد از نظريه فرگشت نتايج الحادي بگيرد. اينگونه موضوعات به دليل اينکه با تفکر ديني مرتبط هستند مي توانند در فلسفه دين بحث شوند، اما نظريات علمي که ارتباط سلبي يا ايجابي با تفکر ديني ندارند جايي در فلسفه دين ندارند. ممکن است ما تعريفي از فلسفه دين بدهيم که برخي از اين مباحث را پوشش ندهد و مثلا آنها را متعلق به کلام جديد بداند، اما سخن ما درباره فلسفه دين موجود است؛ يعني آنچه که در کتاب هاي فلسفه دين آمده است.  بحث از دين موجب نمي شود که فلسفه دين همان تاريخ اديان باشد. هم موضوع فلسفه دين و هم روش آن با تاريخ اديان تفاوت دارد. تاريخ اديان به سير تاريخي اديان به روش تاريخي مي پردازد، اما فلسفه دين از شعب فلسفه است و روش آن نيز فلسفي است که با روش تاريخي تفاوت دارد.  

مي دانيم در علم کلام هم دين و تعاليم ديني مورد تأمل واقع مي شوند، از اين رو جاي اين پرسش هست که فلسفه دين با علم کلام چه تفاوتي دارد؟  به عبارت ديگر، گاه وقتي به موضوعات مورد بررسي فلسفه دين مي نگرم، مرز آن ها را در مواردي با علم کلام بسيار باريک مي يابم. به نظر شما چه شباهت ها و تفاوت هاي عمده اي ميان فلسفه دين و کلام وجود دارد؟
فلسفه دين مباحث عقلي درباره دين و آموزه هاي ديني است، از اين رو دامنه وسيعي را دربر مي گيرد. علاوه بر مباحث بيرون ديني که در فلسفه دين مطرح مي شود، برخي از مباحث فلسفي ديگر مانند بعضي از مباحث معرفت شناختي، مباحثي از فلسفه زبان و فلسفه علم نيز در محدوده فلسفه دين قرار مي گيرد. همين طور، الاهيات به معني الاخص در فلسفه اسلامي تقريبا به طور کلي در فلسفه دين جذب مي شود. فلسفه دين با کلام نيز همپوشاني هايي دارد. شباهت فلسفه دين با کلام يا الهيات (theology) روشن است؛ هر دو به دين مي پردازند؛ به عبارت ديگر آنها مباحث مشترک دارند، مثل بحث از وجود خداوند و حيات پس ا ز مرگ؛ اما بين آنها تفاوت هايي هست. اولا روش آنها متفاوت است؛ روش فهم و داوري در فلسفه دين عقلي است. اما در کلام روش خاصي شرط نيست. هم از روش عقلي استفاده مي شود و هم از روش نقلي؛ حتي ممکن است از روش هاي ديگر هم استفاده شود، مثل روش تاريخي و تجربي. ثانيا علم کلام به دين خاصي نظر دارد. مثلا مي توان از کلام اسلامي يا مسيحي يا يهودي سخن گفت، اما مباحث فلسفه دين، دستکم در مقام تعريف و ادعا، مشترک بين اديان گوناگون است و به دين خاصي محدود نيست. مثلا از چيستي دين و معرفت ديني بحث مي شود يا از اعتقاد به خدا و جاودانگي  بحث مي شود که مورد دغدغه اديان است.    ثالثا مباحث علم کلام جانبدارانه است و به دين خاصي تعهد دارد. مثلا علم کلام اسلامي عقايد اسلامي را تبيين و اثبات مي کند و به دفاع از آن در مقابل شبهه ها مي پردازد، اما  فلسفه دين نه تعهدي  به دين به طور کلي دارد و نه از دين خاصي حمايت و دفاع مي کند. يک فيلسوف دين ممکن است متدين، شکاک و يا حتي ملحد باشد؛ در حالي که متکلم هر ديني متدين به آن دين و مروج و مدافع آن است.

آيين هاي زميني مانند بوديسم، هندوئيسم و ... تحت چه تعريفي در فلسفه دين قرار مي گيرند؟
بسياري از عناصر مشترکي که در اديان الاهي هست در هندوئيسم هم مطرح است. به علاوه، دستکم بنده دليل قاطعي ندارم که هندوئيسم ريشه الاهي ندارد. ممکن است منشأ الاهي و نبوي داشته ولي تدريجا در طول تاريخ دچار تحولاتي شده است، مانند مسيحيت. البته درباره هندوئيسم اين فقط يک احتمال است. از طرفي، معارف معنوي بلندي در منابع مقدس هندوئي وجود دارد و از طرف ديگر از نگاه قرآني خداوند براي امت هاي گوناگونان پيامبر فرستاده است. از اين جهت محال نيست که اين دين نيز ريشه الاهي داشته باشد، گرچه با گذشت زمان و دخالت هاي بشري از آن تعاليم فاصله گرفته باشد. در وضعيت فعلي هندوئيسم ضمن اينکه معارف بلند و عميق عرفاني دارد، اما خالي از آراء باطل و قابل مناقشه نيست، مانند اعتقاد به تناسخ و نظام کاستي. به علاوه، دست کم در ظاهر خالي از نوعي شرک نيست. اما بوديسم البته حکايتش متفاوت است. بوديسم از درون هندوئيسم برآمده و دين بودنش نيز محل بحث است، به ويژه از اين جهت که جايگاه مفهوم خدا دستکم در برخي از نحله هاي اين آئين روشن نيست.   

هنگامي که از يک شاخه علمي سخن مي گوييم، بلافاصله به اشتغالات و دغدغه هاي آن مي پردازيم، به همين خاطر در ادامه دو پرسش پيشينم مي خواهم بدانم مهم ترين مسائلي که «فلسفه دين» به آن ها مي پردازد چيست؟
چيستي دين، معرفت ديني، راه توجيه باورهاي ديني، براهين له يا عليه وجود خدا، جاودانگي انسان، تجربه ديني و وحي، رابطه ايمان و تعقل، نسبت دين و علم، نسبت دين و اخلاق برخي از مهمترين مسائل فلسفه دين هستند.

آيا فقط «فلسفه دين» داريم يا مي توان قائل به فلسفه دين اسلامي، فلسفه دين مسيحي و فلسفه دين يهودي بود؟
در اين زمينه دو گونه نگاه مي توان داشت. يکي اينکه بگوييم فلسفه دين يک رشته (discipline) علمي است، اما آراء و مواضع فلاسفه در اين حوزه متفاوت است؛ برخي رويکرد اسلامي دارند، برخي رويکرد مسيحي دارند، برخي رويکرد مادي و شکاکانه دارند. اين تفاوت رويکردها و مواضع موجب تعدد رشته هاي علمي نمي شود؛ بلکه تنوعي است در يک رشته علمي. نگاه ديگر اين است که با هريک از اين رويکردها مي توان شعبه اي از فلسفه دين را مطرح کرد. به نظر مي رسد اين قضيه تاحد زيادي تابع مواضعه و قرارداد است. در همين جا بايد افزود که خاستگاه فلسفه دين جديد، غرب مسيحي است و بسياري از مباحث آن ناظر به مسيحيت و مناسبات مسيحيت با فرهنگ و تفکر غرب مدرن است. اگر فلسفه دين در سنت، فرهنگ و جغرافياي ديگري نشو و نما مي کرد از بسياري جهات متفاوت با آن چيزي بود که اکنون هست.   

ترکيب «فلسفه دين» ارتباط فلسفه و دين را مفروض مي گيرد. جا دارد بپرسم که باورهاي ديني چگونه مي توانند الهام بخش تفکرات فلسفي باشند؟ همچنين روش و غايت فلسفه در پرداختن به موضوع دين چيست؟
دغدغه نهائي فلسفه و دين يک چيز است يا بسيار به هم نزديک است و آن عبارت است از نيک زيستن انسان، زيستني که به سعادت انسان بينجامد. هم دين و هم فلسفه داراي بعد نظري و عملي هستند. از قديم الايام حکمت را به نظري و عملي تقسيم مي کردند. غايت حکمت نظري شناخت حقيقت اشياست بر وجه کلي و غايت حکمت عملي وصول به سعادت و کمال است. دين هم داراي بخش اعتقادي و عملي است. در علم کلام اعتقادات ديني تحقيق مي شود؛ فقه و اخلاق به عمل مربوط مي شوند.  فلسفه و دين موضوعات مشترک فراواني دارند. به عبارت ديگر، دين موضوعاتي را طرح مي کند که مربوط به فلسفه و مورد علاقه و دغدغه فيلسوف نيز است. خدا، خلقت، جاودانگي و عوالم غيب برخي مفاهيم اصلي و کليدي ديني و در همان حال از موضوعات مورد علاقه فيلسوف نيز هستند. موضوعات مشترک بين دين و فلسفه بسيار است. فيلسوف با روش عقلي به اين موضوعات مي پردازد و دين الهي بر اساس وحي متعرض اين موضوعات مي شود. يکي از تأثيرات دين بر فلسفه اين است که دين موضوعات و مفاهيم جديدي را در اختيار فيلسوف براي تأمل قرار مي دهد. مثلا قرآن کريم از مفاهيمي همچون توحيد، صفات خدا، عوالم غيب، فرشتگان، حيات پس از مرگ،  وحي، قضا و قدر سخن مي گويد. طبيعتا فيلسوفي که در مقام هستي شناسي و انسان شناسي است نمي تواند نسبت به اين موضوعات بي تفاوت باشد، به ويژه اگر آن فيلسوف مسلمان باشد؛ لاجرم وارد بحث از اين مقولات مي شود و بدين طريق مسائل فلسفه گسترش پيدا مي کند.  از آنجا که فلسفه کوششي بشري براي يافتن پاسخ به سؤالات بنيادي است، فلسفه نمي تواند از محدوديت هاي بشري بگريزد؛ به همين جهت فلسفه محل انظار گوناگون و عرصه نقد و بحث است. از اين رو، تفکر فلسفي گرچه لازم، مفيد و حتي ضروري است، اما هرگز نمي تواند جايگزين دين شود و ما را از دين بي نياز کند.        

فلسفه در دوران مدرن مسائل فلسفي را منحل مي کند، اما علوم ديني در پي حل مسائل مربوط به خودشان هستند. حال پرسش اين است که فلسفه و دين در ترکيب با يکديگر چگونه به سراغ مسائل مي روند و در وهله نخست فلسفه و دين چگونه با يکديگر آشتي مي کنند؟
نوع مواجهه فيلسوفان و راه ها حل هاي آنها ممکن است متفاوت باشد، اما در هر صورت چه در فلسفه قديم و چه در فلسفه جديد فيلسوف در پي حل مسئله و يافتن پاسخ به پرسش هاي بنيادين به روش عقلي است. بنابراين، فلسفه کوششي بشري براي نيل به معرفت است. دين الهي، اما، به اعتقاد متدينان، نه کوششي بشري براي رسيدن به پاسخ، بلکه پاسخ الهي به پرسش هاي بنيادين است که از طريق وحي به بشر ارائه مي شود. اما متکلم يا الهي دان از آنجا که خرد ورز هم هست مي کوشد به فهم و تبيين و توجيه عقلي آموزه هاي دين نايل گردد، از اين رو به تفکر عقلي و فلسفي روي مي آورد و بدين طريق تلاقي فلسفه و دين صورت مي گيرد. اما مناسبت اديان با عقل و تفکر فلسفي يکسان نيست؛ بعضي از اصول اعتقادي برخي از اديان ممکن است با اصول عقلي سازگار يا قابل توجيه نباشد. از همين جهت است که بحث نسبت دين و عقل يا ايمان و تعقل طرح مي شود و از سازگاري يا ناسازگاري آموزه هاي ديني با يافته هاي عقل سخن مي رود. حق اين است که نسبت اديان مختلف با تفکر عقلي و فلسفه يکسان نيست. به عنوان نمونه، اگر تثليث مسيحي و توحيد اسلامي را به عنوان بنيادي ترين اصول اعتقادي اين دو دين در نظر بگيريم، در حالي که تثليث قابل توجيه عقلي نيست، توحيد کاملا سازگار با عقل است. در اينجا بااينکه نسبت اين دو آموزه با عقل متفاوت است، اما هر دو آموزه مي توانند موضوع تأمل فلسفي قرار گيرند. تفکر فلسفي ممکن است براي توحيد توجيه عقلي بيابد و براي تثليث چنين توجيهي نيابد، اما در هر دو حال فيلسوف در يک موضوع ديني مي انديشد و فلسفه ورزي مي کند. بايد افزود که چنين نيست که همه مسائل دين مسائل فلسفه نيز باشند و بالعکس. در دين آموزه هايي هست که قابل داوري عقلي نيست و به اصطلاح تعبدي محض است، چنانکه در فلسفه نيز مسائلي هست که به دين ارتباطي ندارد؛ اين گونه مسائل مورد توجه فيلسوف دين نيستند.  بايد افزود که مباحث فلسفه دين منحصر به موضوعات ديني که ماهيت فلسفي دارند نيست، بلکه بسياري از مباحث فلسفه دين مباحث بيرون ديني اما مرتبط با دين است. فيلسوف دين از مفروضات و مباني و لوازم و نتايج دين و باورهاي ديني نيز بحث مي کند. 

پس از رابطه فلسفه دين با علم کلام، مطمئنا بايد به سراغ رابطه اين شاخه از دانش با علم اخلاق بروم. مباحث فلسفه دين و علم اخلاق تا چه اندازه با يکديگر همپوشاني دارند و اختلافات شان بيشتر در چه مواردي آشکار مي شود؟ به عبارت دقيق تر چه رابطه اي ميان دين واخلاق وجود دارد؟آيا اين ارتباط ما را به نظريه امر الهي رهنمون مي سازد؟
فلسفه دين و اخلاق دو ديسيپلين متمايز با موضوع و مسائل متفاوت هستند. يکي از مباحث فلسفه دين رابطه دين و اخلاق است. درباب رابطه دين و اخلاق مي توان گفت که اخلاق مستقل از دين است. به عبارت ديگر اخلاق ريشه در فطرت و عقل انساني دارد. حتي اگر انسان متدين به ديني نباشد وظيفه اخلاقي را حس مي کند و ارزش هاي اخلاقي را درک مي کند.  در قرآن کريم آمده است که «و نفس و ما سواها. فالهمها فجورها و تقويها.» درک نيک و بد در سرشت انساني هست. اصول اخلاقي از مشترکات همه انسان ها است و زبان اخلاق زبان مشترک انساني است. به همين جهت افراد غير متدين هم خود را موظف به رعايت اصول اخلاقي مي دانند و ما نيز از آنها رعايت اصول اخلاقي را نتظار داريم.  اما در کنار اين مطلب بايد افزود که بين دين و اخلاق ارتباط وثيقي است. دين خود متضمن نظام اخلاقي است. اخلاق فطري را تأييد مي کند و از آن فراتر مي رود. عقل کليات و اصول اخلاقي را درک مي کند، اما چنين نيست که همه جزئيات اخلاقي را نيز درک کند. در بسياري از موارد عقل در فهم حکم اخلاقي ناتوان است. دين حوزه اخلاق را توسعه مي دهد و مواردي که عقل از درک آن عاجز است را نيز به بشر تعليم مي دهد. اگر بخواهيم نقش دين در اخلاق را به اختصار بيان کنيم بايد بگوييم دين اخلاق را توسعه، تصحيح و  تعميق مي کند و انگيزه اخلاقي را در انسان تقويت مي کند. بدون دين و اعتقاد به خدا، وحي و جاودانگي، احساس اخلاقي در حد يک احساس باقي مي ماند و ضمانت اجراي نيرومند و عقلاني ندارد. اما دين با مرتبط کردن سعادت و رستگاري انسان با رعايت ارزش هاي اخلاقي پشتوانه عقلاني و تضمين عملي براي التزام به اخلاق را فراهم مي کند. اعتقاد به ارتباط دين واخلاق نسبت ضروري با نظريه امر الهي ندارد. ممکن است ما قائل به حسن و قبح ذاتي باشيم ولي با اين حال به ارتباط ياد شده به نحوي که اشاره کرديم معتقد باشيم، چنانکه  حکماي اسلامي چنين مي انديشند.

رمان نويس روسي فيودور داستايفسکي در رمان بسيار معروف «برادران کارامازوف» از زبان ايوان کارامازوف مي گويد: «بدون خداوند هر چيزي مباح است.» نمي توان دين را بدون اخلاق تصور کرد، اما در دوران جديد برخي از متفکران از اخلاق بدون دين يا به عبارت ديگر اخلاق مستقل از دين سخن گفته اند يا الهيات مبني بر«الهيات خدا مرده است»، نظر شما در اين باره چيست؟
چنانکه گفتيم اخلاق فطري و جهاني است و وابسته به دين خاصي نيست. اما بااين حال با جهانبيني مادي توجيه معقولي براي اخلاقي زيستن وجود ندارد. اگر خدا و حقايق قدسي و معنوي را کنار بگذاريم، آنچه در وجود انسان حکم فرما خواهد بود خودخواهي و لذت طلبي است و ديگرخواهي و ايثار منطق موجهي نخواهد داشت، مگر اينکه شخص براي حفظ منافع و موقعيتش ظواهري از آداب و هنجارهاي ارتباطي را رعايت مي کند. از همين جهت در اخلاق مادي نيت چندان جايگاهي ندارد و فرقي بين عمل خالصانه و رياکارانه نيست. برخلاف اخلاق ديني که نيت و اخلاص در آن بسيار اهميت دارد و اين همه در مذمت ريا سخن گفته  مي شود. راه ديگر براي توجيه اخلاق مادي ابتناي اخلاق بر عواطف است. در هر صورت در تفکر مادي اخلاق ارزش قابل دفاع عقلاني نخواهد داشت، يا صرفا امري احساسي است و يا در حد معامله و داد و ستد تاجرانه است. بايد توجه داشت همانگونه که اخلاق فطري است، خدا آگاهي و خداگرايي نيز فطري است و نمي توان منکر ارتباط اين دو امر فطري گرديد. بي جهت نيست که ايمانوئل کانت بين احساس وظيفه اخلاقي و خداباوري ارتباط مي بيند و از اولي به دومي راه مي برد؛ چنانکه در اديان الهي دينداري بدون اخلاق متصور نيست و ظهور و نمود دينداري در رفتار اخلاقي است. اين سخن هرگز به اين معنا نيست که همه آتئيستها بي اخلاقند وهمه دين داران دراوج فضائل اخلاقي هستند، چرا که اعتقاد به چيزي لزوما اعتقاد به لوازم آن را در پي ندارد. يک آتيئست ممکن است به لحاظ برخورداري از فطرت الاهي مکنون و تربيتش، اخلاقي باشد و اعتقادش مخالف با فطرتش و عملش موافق با فطرتش باشد. همين طور صرف فطرت و دين داري ظاهري هم براي فضيلتمندي کافي نيست، بلکه تربيت نقش مهمي در اين موضوع دارد؛ از همين رو ممکن است کساني به ظاهر ديندار باشند ولي از فضايل اخلاقي بهره اي نداشته باشند. اما منطقا در جهان بدون خدا توجيهي براي اخلاق به معناي واقعي آن نيست، چنانکه از سوي ديگر لازمه منطقي اعتقاد به خدا اخلاقي زيستن است.  

امروزه در جهاني زندگي مي کنيم که علوم مختلف بسيار در هم آميخته اند و از نتايج و دستاوردهاي يکديگر استفاده مي کنند، گاه در صدد نقد و گاه رد و تأييد هم بر مي آيند. بنابراين، دين پژوهان و فيلسوفان دين هم نمي توانند به اين مساله بي توجه باشند. آيا فلسفه دين به تبادلات علمي و حتي نقدهاي علمي به دين آگاه است و همراه و همپاي آن ها رشد مي کند؟
بررسي نقد انديشه ديني بخش مهمي از فلسفه دين را تشکيل مي دهد. احيانا در خود فلسفه دين نيز باورهاي ديني نقد مي شوند. مي دانيم که همه فيلسوفان دين لزوما متدين نيستند. بر اثر تحولات علمي مباحث بسياري در فلسفه دين مطرح شده است. رشته هاي مختلف علمي مسائل فلسفي و الاهياتي بسياري را برانگيخته است که معروف ترين آن نظريه تحول زيستي داروين است که نسبت آن با بحث خلقت در اديان از مباحث داغ در اين حوزه است.  
آيا فلسفه دين مطالعه مکاتب عرفاني و همچنين «آيين هاي زميني» را هم عهده دار است؟
فلسفه دين موجود فرقي بين دين زميني و آسماني نمي گذارد و اساسا چنين تقسيم بندي را مفروض نمي گيرد. مکتب هاي عرفاني هم در فلسفه دين مورد توجه هستند. در بحث تجربه ديني و عرفاني تا حدي اين موضوع  مطرح مي شود. اما در کنار فلسفه دين از فلسفه عرفان هم مي توان سخن گفت که اختصاصا متکفل اين امر است. البته اين گونه مسائل تاحدي قرار دادي و تابع مواضعه است. در اينجا هم مانند هر علم ديگري وقتي يک بخش توسعه قابل ملاحظه اي پيدا کند رفته رفته به يک رشته مستقل تبديل مي شود.

آيا فلسفه دين به مناسک و آيين هاي ديني هم مي پردازد يا اين وظيفه مردم شناس و دين پژوه است؟
جنبه کلي و عقلي اين گونه مباحث به فلسفه دين مربوط است؛ مثلا اينکه آيا اساسا مناسک جزء دين است يا نيست و نقشي که در دين دارند از بحث هاي فلسفي هستند، اما بحث از جزئيات و مصاديق مناسک و آيين ها خارج از مباحث فلسفي هستند.

بپردازيم به يکي از چالش هاي بسيار مهم دين. اکنون علم به جاي دين وظيفه توضيح رويدادها و ارائه راه حل هاي کاربردي انواع مشکلات را به عهده گرفته است؛ دين پژوهان و متفکران ديني نسبت به اين مسآله چه واکنشي نشان مي دهند؟
مناسبات علم و دين يکي از رايج ترين مباحث فلسفه دين است. يکي از کارهاي فيلسوف دين در اين بحث اين است که مرز و قلمرو علم و دين را شناسايي کند. آنچه در اين مختصر مي توان گفت اين است که  علم (به معناي علوم بشري) و دين ضد يا رقيب يا جايگزين يکديگر نيستند. نه دين ما را از علم بي نياز مي کند و نه بالعکس. منبع معرفت ديني وحي است، البته عقل نيز هم به عنوان منبع و هم به عنوان ابزار در فهم دين مطرح است، اما منبع علم امروزي تجربه و تعقل بشر است. رسالت ذاتي دين نجات و رستگاري نهايي بشر است و اين کاري است که از هيچ علم بشري بر نمي آيد و هيچ علمي هم مدعي تأمين رستگاري نهايي بشر نيست. دين در بخش نظري و اعتقادي در صدد ارائه جهانبيني است، نه تبيين رويدادهاي جزئي طبيعي. تبيين رويدادهاي طبيعت بر عهده علوم طبيعي است. در بخش عملي، دين از ارزش ها و بايد و نبايد ها و جواز و عدم جواز و به عبارت ديگر از احکام وضعي و تکليفي سخن مي گويد، اما نحوه و مکانيسم تأمين نيازهاي مادي انسان بر عهده علم است. در حوزه علوم انساني چون هم علم و هم دين نظر دارند و در هردو حوزه توصيفي و هنجاري مدعي هستند، بحث مناسبات علم و دين پيچيده تر است. موضوع علم ديني به عنوان کوششي براي تبيين و تدبير مناسبات علم و دين در اين حوزه به ويژه اهميت دارد.          

وقتي فيلسوفان دين از «تجربه ديني» سخن مي گويند، تجربه در نظر آن ها چه تفاوت هاي بنياديني با تجربه نزد دانشمندان دارد؟اساسا تجربه ديني توسط شلاير ماخر مطرح شد؛ تجربه ديني شلاير ماخر واکنشي نسبت به الهيات استعلايي کانت بود که دين را از حوزه اخلاق به حوزه حس و تجربه منتقل کرد،لطفا اين مفاهيم را تبيين نماييد؟و گريزي هم به مفهوم تجربه ديني در آلستون بزنيد و بگوييد که جان هيک چگونه از مساله تعدد تجارب ديني در پلوراليسم ديني استفاده مي کند، تفسير سنت گرايي مثل شووان در تعدد اديان چگونه است؟
تجربه ديني (religious experience) از اين جهت که درگير شدن آگاهانه با يک حقيقت است مانند تجربه حسي است و به همين جهت به هردو تجربه گفته مي شود. گرچه کساني مثل آلستون تجربه ديني را شبه تجربه حسي (perception-like) مي دانند که در هر دو ما با مثلث مدرِک، مدرَک و ادراک روبروئيم، اما تفاوت بين آنها بسيار است. تجربه حسي عمومي، تکرار پذير و اختياري است، و وابسته به اندام هاي حسي است؛ برخلاف تجربه ديني که عموميت تجربه حسي را ندارد؛ تکرار پذير و معمولا اختياري نيست. به تعبير ويليام جيمز ما در تجربه ديني و عرفاني معمولا منفعل (passive) هستيم. وقوع تجربه ديني به اختيار ما نيست و براي ما قابل پيش بيني نيست و معمولا شخص در اين گونه تجربه ها غافلگير مي شود. تجربه ديني لزوما وابسته به اندام هاي حسي نيست. قلمرو اين دو گونه تجربه نيز متفاوت است. تجربه حسي محدود به پديدار مادي است، اما متعلق تجربه ديني حقايق قدسي و باطني عالم يا وجه باطني امور است.  در اينکه تجربه حسي يک تجربه اصيل معرفتي است توافق هست، اما در تجربه ديني چنين توافقي نيست. برخي تجربه ديني را از سنخ توهم و هذيان مي دانند؛ گروهي آن را صرفا امري تفسيري (interpretive) مي دانند. از نظر اينان تجربه ديني از سنخ  همين تجربه هاي عادي روزمره است که در ظرف و ذهنيت خاص تفسير ديني مي شود.  ارتباط تجربه ديني با کثرتگرايي ديني از اين جهت است که معمولا در نظريه تجربه ديني دين را به تجربه يا احساس ديني فرو مي کاهند. در اين نگاه، چنانکه شلاير ماخر مي گويد، دين نه الاهيات (theology) است، نه اخلاق است و نه نهادهاي ديني (religious institutions). گوهر دين احساس ديني است، احساس وابستگي به يک حقيقت مطلق؛ اين احساس مشترک بين همه متدينان است. پس مي توان گفت همه دينداران متدين به دين واحدند، چرا که اصل اين احساس همه جا يکسان است. آنچه مايه تمايز بين اديان است نظام هاي الاهياتي و نهادهاي ديني و وقايع تاريخي است و اينها نيز خارج از گوهر دين هستند. نتيجه قهري چنين رويکردي کثرتگرايي ديني است. افرادي مثل جان هيک نيز از چنين منظري به پلوراليسم مي رسند. بايد توجه داشت که گرچه اين ديدگاه به پلوراليسم مي انجامد اما پلوراليسم منحصرا وابسته به اين ديدگاه نيست. ممکن است کسي پلوراليست باشد ولي چنين ديدگاهي را درباره دين نپذيرد. مثلا ديدگاه سنت گراياني همچون شوان درباره دين لزوما بر چنين تفسيري از دين (يعني تقليل دين به احساس ديني) مبتني نيست.

جناب دکتر فنايي اشکوري هنگامي که از تجربه ديني صحبت مي کنيم شايد بهتر باشد که انواع تجربه هاي ديني را از منظر اشخاصي چون:شلاير ماخر-ويليام جيمز-ردولف اتو و آلستون مطرح کنيم و با ذکر اينکه علت بوجود آمدن اين نحله فکري چي بوده و تفاوت اقسام تجربه هاي ديني در چيست بحث را پيش ببريم.
متفکران ياد شده لزوما از تجربه هاي گوناگون سخن نمي گويند، بلکه تعبير و تفسير هاي گوناگوني از پديده اي واحد مي دهند. رويدادي بنام تجربه ديني داريم که بعضي آن را معرفت بخش مي دانند؛ برخي آن را از سنخ توهم و هذيان مي شمارند؛ گروهي نيز آن را صرفا امري احساسي و عاطفي مي شمارند. کساني هم که قائل به معرفت بخشي آن هستند تفسيرهاي مختلفي براساس نظام معرفت شناختي، مابعدالطبيعي يا ديدگاه روانشناختي خود ارائه مي دهند.  برخي ممکن است آن را شبيه احساس ظاهري بدانند؛ گروهي آن را به حس باطني برمي گردانند؛ جمعي ممکن است از آن به علم حضوري يا شهودي تعبير کنند و همينطور. برخي از متفکران به  تنوع تجربه هاي باطني توجه کرده اند. مثلا بين تجربه ديني و تجربه عرفاني تفکيک مي کنند. رودولف اتو بين تجربه مينوي و عرفاني تمايز قائل مي شود. استيس از تجربه آفاقي وانفسي سخن مي گويد؛ در عرفان اسلامي از کشف صوري و معنوي بحث مي شود. سي. اف. ديويس شش نوع تجربه را بر مي شمارد: تفسيري، شبه حسي، وحياني، احياگرانه، مينوي و عرفاني.   تفاوت اقسام تجربه ها نيز ريشه در امور گوناگوني مي تواند داشته باشد، مانند تفاوت در نوع آگاهي که حاصل مي شود يا درجه آن، در متعلق تجربه، و در تفاوت تجربه گران.    روي آوردن الاهيون غربي به بحث تجربه ديني زمينه ها و علل متعددي دارد که در جاي خود بحث شده است، اما مهمترين علت آن بحران در الاهيات عقلي و تاريخي در مسيحيت است. چنانکه مي دانيم وثاقت و اعتبار کتب مقدس يهودي و مسيحي همواره محل ترديد بوده و مطالعات جديد نيز اين ترديد ها را بيشتر کرده؛ بحث نزاع علم و دين هم مزيد برعلت شده و اعتبار الاهيات تاريخي را زير سؤال برده است. با نقدهايي که در دوره جديد بر ادله خداشناسي وارد شد، مانند نقد هاي هيوم و کانت، از اعتبار الاهيات عقلي يا طبيعي نيز در تفکر ديني غربي کاسته شد. از اين رو متألهان غربي به سوي الاهيات تجربي يا عرفاني رو آوردند که پناهگاه و نقطه اتکاء محکم تري براي ايمان ديني پيدا کنند. به اين جهات است که بحث تجربه ديني در دوره جديد مورد توجه واقع شده است.  

اکنون تا چه اندازه دين، از حوزه نظر به حوزه عمل انسان مدرن امروزي وارد شده است و به عبارت ديگر آيا هم پاي تغييرات جهاني، دين توانسته خود را به نحوي براي انسان امروزي کاربردي و کارآمد نمايد آن هم  در زندگي روزمره؟
چيزي به نام دين (به صورت مطلق) نداريم. آنچه هست اديان مختلف است و در اين جهت اديان با هم تفاوت دارند و حکم واحدي نسبت به همه آنها نمي توان داد. اساسا اديان حکم واحد ندارند. مثلا اسلام گرچه در حدوثش تاريخي است اما در بقائش فرا تاريخي است و براي همه دوره هاست و امروز و ديروز ندارد. برخي اديان حوزه تصرف خود را محدود به زندگي دروني و شخصي افراد مي کنند، درحالي که اسلام به همه ابعاد انسان نظر دارد و از جهان شمولي برخوردار است. در اينکه دين در زندگي انسان امروز حضور دارد و تأثيرگذار است شکي نيست. ميزان اين حضور و تأثير گذاري البته در اديان و جوامع مختلف يکسان نيست. در دنياي سکولار و ليبرال غربي حضور و تأثيرگذاري دين در اين دوره نسبت به دوره هاي پيشين بسيار کاهش يافته است، اما بشر هرگز نتوانسته و شايد در آينده هم نتواند به طور کلي دين را ناديده بگيرد. دين همواره بهترين منبع (اگر نگوييم تنها منبع) معنابخش زندگي والهام بخش اخلاق بوده است. اما يک واقعيت اسفبار اين است که دين همواره گرفتار سوء فهم و سوء استفاده بوده است. فهم و تفسير متحجرانه از دين و در پي آن رفتارهاي ضد انساني و وحشيانه بنام دين چهره مقدس دين را سخت مخدوش کرده است. مهمترين عامل دين گريزي، مشاهده اينگونه فهم و عمل است، نه ناسازگاري دين با علم يا با زيستن در دنياي مدرن. در مجموع آن جايگاهي که دين بايد در زندگي انسان و شکل دادن به سبک زندگي داشته باشد را در جهان امروز ندارد. يکي از مهمترين اهداف انقلاب اسلامي ايران زمينه سازي براي حضور جدي و نقش آفريني دين در صحنه زندگي فردي و اجتماعي است.     

شکاکيت نسبت به مفاهيم ديني مثل «خدا» و «روح» هنوز هم بسيار قدرتمند است، فلسفه دين معاصر در پاسخ گويي به اين شکاکيت چه اقداماتي انجام داده است؟ به طور خاص فيلسوفان دين براي اثبات وجود خدا بيشتر به براهين سنتي اتکا مي کنند يا به براهين جديدي هم دست يافته اند؟
بايد توجه داشت که فلسفه دين بماهوهو متعهد به رفع اينگونه شکاکيت ها نيست؛ بلکه ممکن است خود به اين شکاکيت ها دامن هم بزند؛ البته الهيون مي کوشند با تنقيح و تحکيم مباني معرفت شناختي تفکر ديني با اين پديده مواجه شوند. درباره براهين وجود خدا چيزي که مي توان گفت اين است که براهين سنتي همچنان محل بحث و مناقشه است، اما در پي انتقادات هيوم و کانت چندان رمقي براي اين برهان ها در غرب نمانده است. اما براهين جديدي هم طرح شده است، مثل برهان تجربه ديني (argument from religious experience) و برهان هاي عمل گرايانه (pragmatic arguments). رويکرهاي جديدي هم هست است که کساني مثل پلانتينگا اساسا باور به خدا را به عنوان يک باور پايه و مبنايي طرح مي کنند که نيازي به اثبات ندارد. آنچه اشاره شد البته مربوط به فضاي غربي است، اما در فلسفه اسلامي برهان هاي سنتي معمولا معتبر شمرده مي شوند؛ البته گاه تقريرهاي نويني هم عرضه مي شود، مانند تقرير علامه طباطبائي از برهان صديقين. 

«شر» به عنوان يکي از مسائل بنيادين در فلسفه دين، مساله بعدي است که مي خواهم به آن بپردازيم. بر اساس نظر يکتاپرستان خداوند خير، دانا و قادر مطلق است، اما ما در اطراف مان شاهد بلايا و حوادث طبيعي، رذائل اخلاقي و مشکلات متعددي هستيم که مي توانيم آن را «شر» بناميم. حال پرسش اين است که با وجود چنين خداي قادر و خيري، شرور چگونه قابل توجيه است؟
اين يک پرسش کهن است که از قديم الايام موضوع بحث بوده و پاسخ هاي معروفي هم دارد. فلاسفه يونان، متألهان  قرون وسطاي مسيحي مثل آگوستين و فلاسفه اسلامي و همينطور عرفا به اين بحث پرداخته اند.  ماديون شر را به عنوان پديده اي ناسازگار با وجود خدا طرح کرده اند. حکماي متأله از منظر وجودشناختي براي شر تحقق عيني قائل نيستند و آن را امري عدمي مي دانند که نمي تواند مجعول جاعلي و در نتيجه منتسب به خدا باشد. گاه مي گويند براي تحقق خير کثير وجود شر قليل اجتناب ناپذير است و حکيم نبايد به خاطر شر قليل از تحقق خير کثير چشم پوشي کند. از نظر برخي، موجودات و حوادث طبيعي نمي توانند متصف به خير و شر شوند. شرّ فقط در افعال اختياري انسان قابل طرح است. لازمه مختار بودن انسان وقوع و صدور شر است. با توجه به علم و قدرت و حکمت الهي نظام عالم نظام احسن است و عالم با وجود همه رنج ها و آلام بهترين عالم ممکن است. آنچه براي انسان مهم است نيل به سعادت و رستگاري نهايي است و رسيدن به رستگاري و سعادت ممکن و راه آن معلوم است. رنج ها و آلام نه تنها مانع نيل به سعادت نهايي نيستند، بلکه مواجهه درست با آنها مي تواند ياريگر انسان براي رسيدن به مقصود و احيانا شرط آن باشد. چنانکه از قرآن کريم استفاده مي شود مثلا ابتلاء حضرت ابراهيم (ع) به امتحانات سخت و دشوار و تحمل رنج ها و شدائد از الزامات نيل او به مقام امامت بود.

جناب دکتر مگر هنگامي که از فلسفه دين بحث مي کنيم، از حالت اديان، الهيات ، کلام و... بيرون نمي آييم!؛ پس اگر مبنايمان اين باشد سطور آخر دقيق به نظر نمي رسد. همچنين بايد بگويم که هدف در اين سوال بررسي مساله شر در به وجود آمدن پناهگاه الحاد ميان فيلسوفان معاصري چون آنتوني فلو،مايکل مارتين و ويليام رو بوده است که با طرح شبهه بتوانيم به صورت منطقي مورد نقد قرار دهيم.       
چنانکه گفته شد، فلسفه دين بحث عقلاني از دين و آموزه هاي ديني مي کند. فلسفه دين همان الاهيات (theology) نيست، اما فيلسوف دين ممکن است الاهي باشد و با روش عقلاني پاسخي فلسفي اما موافق با باور ديني به پرسش هاي طرح شده بدهد. سخن در راه حل هايي است که براي مسئله شر ارائه شده است. يک دسته از اين راه حل ها راه حل هاي الاهيون است که منطبق با باورهاي ديني آنهاست. اين پاسخي است که يک فيلسوف الاهي به فيلسوف مادي که شر را ناسازگار با وجود خالق عالم و قادر و خير خواه مي داند مي دهد. فيلسوف الاهي مي کوشد نشان دهد که يا شر عدمي است يا لازمه خير است، يا وجودش براي تکامل انسان ضروري است و به تعبير برخي از متکلمان خداوند رنج هاي ناخواسته اي که آدميان متحمل مي شوند را در آخرت جبران مي کند و در هر صورت وجود شرور منافاتي با وجود خداي قادر حکيم ندارد و به اين طريق به شبهه ماترياليست ها پاسخ مي گويد.     

جناب استاد اگر مايل باشيد در اين بخش از گفتگو وارد بحث جاودانگي و ارتباط نفس و بدن و فلسفه ذهن شويم: با توجه به  اينکه هيوم مساله اين هماني شخصيت را رد مي کند و معتقد است که حالتهاي ذهني اموري مستقل از يکديگرند، به نظر شما اين نظريه هيوم چگونه باعث منتفي شدن جاودانگي مي شود؟
حکماي متأله قائلند که نفس انسان که ملاک هويت انساني است جوهري مجرد است که با مرگ و تلاشي بدن زوال نمي پذيرد و به حياتش ادامه مي دهد. هيوم که وجود چنين جوهري را انکار مي کند و هويت را چيزي جز جويبار آگاهي (stream of consciousness) نمي داند نمي تواند جاودانگي نفس را بپذيرد. از نظر او آنچه را که "من" مي گوييم چيزي نيست جز پيوستگي خاطرات و احوالي که بر ما عارض مي شود، نه جوهري مستقل از بدن. بديهي است که اگر نفس اينگونه باشد سخن از جاودانگي وجهي ندارد. به نظر مي رسد يکي از زمينه هاي انکار تجرد نفس و جاودانگي آن شيوه طرح مسئله نفس در فلسفه جديد غرب است. دکارت به عنوان مدافع دوگانه انگاري (dualism) در نفس و بدن گرچه بر دوگوهري انسان تأکيد مي کند، اما در تبيين نحوه ارتباط نفس و بدن سخني براي گفتن ندارد. از نظر او نفس و بدن دو گوهر از دو سنخ متفاوت هستند که هيچ گونه سنخيتي با هم ندارند. اينکه چگونه اين دوگوهر مادي و روحاني حقيقت واحدي به نام انسان را تشکيل مي دهند و چگونه بين اينها ارتباط و همکاري بر قرار مي شود به صورت پرسشي لاينحل در فلسفه غرب باقي مي ماند. ازاين رو براي فيلسوفان مادي همچون هيوم قبول نظريه تک گوهري انسان آسان تر از قبول دوآليسمي است که از تفسير ارتباط بين اين دوگوهر عاجز است. به همين جهت است که کوشش فيلسوفي همچون ملاصدرا بيش از آنکه مصروف اثبات دوگانگي نفس و بدن باشد (که اين کار در فلسفه هاي پيشين اسلامي هم انجام گرفته است) در تبيين نحوه ارتباط اينهاست به طوري که از اين ترکيب حقيقت يگانه اي به نام انسان شکل مي گيرد. شبيه چنين مشکلي در بحث خدا و عالم هم در بعضي از فلسفه ها پيش آمده است. آنها بر وجود خالق و مخلوق تأکيد کرده اند، اما در تبيين اينکه بين ممکن و واجب، حادث و قديم، متغير و ثابت، چگونه ارتباطي است عاجز مانده اند. اين امر خود در تشکيک در وجود خدا بي اثر نبوده است. به همين جهت حکما و عرفاي اسلامي بيش از اينکه به اثبات خدا پرداخته باشند در تبيين نحوه رابطه خدا و خلق کوشيده اند.   

در قسمت بعدي همين پرسشم مي خواهم توضيح دهيد که آيا شبهه «امکان اعاده معدوم » اشکالي به مساله جاودانگي و معاد جسماني وارد مي سازد؟
متکلماني که به تجرد نفس معتقد نيستند با اين شبهه درگير هستند. برخي از متکلمان به روح مجرد قائل نيستند و به گمان آنها انسان با مرگ از بين مي رود و آنگاه در قيامت خداوند دوباره آنها را احيا مي کند. از اينجا اين پرسش طرح مي شود که اين از قبيل اعاده معدوم است و اعاده معدوم محال است. اما اين متکلمان محال بودن اعاده معدوم را نمي پذيرند. اما پاسخ متألهان به اين پرسش اين است که اعاده معدوم محال است، اما معاد از مصاديق اعاده معدوم نيست. اولا روح انسان حقيقت مجردي است که مرگ براي آن معنا ندارد. جسمي که در قيامت حضور دارد اگر همين جسم نباشد بلکه جسمي از سنخ ديگر مثلا جسم مثالي باشد باز اين شبهه اساسا طرح نمي شود. اگر جسمي که در قيامت احيا مي شود عين همين جسم مادي دنيوي باشد باز اين امر از مصاديق اعاده معدوم نيست، چرا که جسم با مرگ نابود نمي شود و اجزاء جسم باقي هستند. در هر صورت معاد از قبيل اعاده معدوم نيست.

اگر امکان دارد توضيح دهيد که فيلسوفان اسلامي مشکل معاد جسماني را چگون حل مي کنند و تا چه اندازه در اين راه موفق هستند؟
تکليف متکلم در اين گونه قضايا تا حدي روشن است. اگر در دين بيان صريحي در اين مورد آمده باشد متدين به آن بيان ملتزم مي شود، خواه دليل عقلي مستقل براي اثبات آن داشته باشد، يا نداشته باشد. مشکل وقتي پيش مي آيد که آنچه در ظاهر شرع آمده است از نظر عقلي محال باشد. در اين صورت متکلم متدين نمي تواند مسئله را ناديده بگيرد و بناچار بايد به دنبال تفسير معقول متن ديني باشد. اما در باب معاد جسماني چنين مشکلي نيست. وجوهي که در محال بودن آن ذکر کرده اند مثل لزوم اعاده معدوم چنانکه پيشتر اشاره کرديم ناتمام است. از اين رو موضعي که ابن سينا در الهيات شفا اتخاذ مي کند و مي گويد که در اين مسئله ما تابع شرع هستيم موضعي خردمندانه است. حال اگر برهان اقامه شود که احوال و احکامي که در دين براي انسان در سراي آخرت آمده است تناسبي با جسم مادي دنيوي ندارد، در آن صورت فيلسوف مي تواند بگويد که ممکن است جسم اخروي از نوعي ديگر مثلا نوعي جسم نوري يا مثالي باشد، چنانکه کساني مثل ملاصدرا گاهي اين گونه مشي کرده اند. از نظر ملاصدرا شيئيت شيئ و ملاک هوهويت شيئ صورت است، نه ماده. از سوي ديگر، صورت انسان و هويتش نفس انسان است، نه بدن او. نفس چون مجرد است جاوداني است. بنا بر اين، اگر نفس يک فرد خاص انساني با بدني ولو مثالي در قيامت ظهور پيدا کند معاد جسماني تحقق خواهد داشت. از نظر او بدن اخروي محصول خود انسان و تابع نيات و باورها و اعمال آدمي است. بدن اخروي با اينکه ماده عنصري ندارد اما با بدن دنيوي عينيت دارد، چرا که ملاک عينيت صورت است که نفس است، نه ماده. دار آخرت نشئه و طوري ديگر از وجود است که متفاوت با نشئه خاکي و عنصري است. رايج ترين اشکالي که منتقدان ملاصدرا به اين ديدگاه وارد کرده اند اين است که اين نظر با ظاهر آيات قرآن و روايات که بر عود همين بدن خاکي تصريح دارند ناسازگار است. اما از ديدگاه ملاصدرا اين اشکال وارد نيست، چرا که در نظريه او هم جسمانيت محفوظ است و هم عينيت؛ اما وجود ماده شرط نيست، زيرا نه جسمانيت منحصرا وابسته به ماده است و نه عينيت و هويت شخص به ماده مستند است. مباحثه درباره نظر ملاصدرا بين مخالفان و موافقان ديدگاه او ادامه دارد.

جناب دکتر فنايي اشکوري به عنوان آخرين سؤآل مي خواهم نظرتان را درباره موضوعي در معرفت شناسي ديني توضيح دهيد. يکي از رويکرد هاي رايج در اين زمينه ايمان گرايي (فيدئيسم) است که انديشمنداني همچون کيرکگور و ويتگنشتاين مدافع آن هستند. چرا  اينان استدلال و توجيه را براي ايمان مضر يا اساسا بي ربط مي دانند؟
اين گرايش ريشه در تاريخ مسيحيت دارد به طوري که بدون توجه به ريشه هاي تاريخي آن بدرستي قابل فهم نيست. همانطور که ژيلسون مي گويد مهمترين بحث در طول دوره قرون وسطا بحث ارتباط ايمان و تعقل يا عقل و وحي بوده است. دليل اين امر اين است که اصول بنيادين مسيحيت همچون تثليث، تجسد، گناه نخستين و پيامدهاي آن، و قرباني شدن مسيح به عنوان پسر خدا براي جبران گناه بشر، اصولي است که قابل فهم و توجيه عقلي نيستند. اساسا ميوه ممنوعه اي که آدم و حوا نبايد از آن مي خوردند ولي خوردند ميوه معرفت بود؛ يعني اصولا معرفت با ايمان و بندگي ناسازگار است.  پولس مقدس در اوان شکل گيري الاهيات مسيحي ايمان را با فلسفه که نماد عقل ورزي است ناسازگار اعلام کرد. به دنبال او بسياري از آباء کليسا ناسازگاري ايمان و تعقل و اورشليم و آتن را به عنوان يکي از شعارهاي الاهيات مسيحي که هميشه بايد تکرار شود مطرح نمودند. يکي گفت ايمان مي آورم برغم اينکه نمي فهمم. ديگري گفت ايمان مي آورم چون نمي فهمم. و سومي گفت ايمان مي آورم چون نامعقول است (I believe because it is absurd) . البته متکلماني هم بودند که مايل بودند ايمان مسيحي را عقلاني جلوه دهند. آنها براي دفاع از عقايد مسيحي احساس مي کردند به فلسفه نيازمندند. اين گروه از متکلمان با تأثر از نوافلاطونياني همچون افلوطين و فيلون يهودي براي عقلاني کردن باورهاي مسيحي بسيار کوشيدند، اما کوشش آنها بجايي نرسيد، زيرا باورهاي مسيحي يادشده ذاتا غير قابل عقلاني سازي هستند. حتي متکلم ارسطوئي مآبي همچون توماس آکويناس که در عقلاني سازي مسيحيت بسيار کوشيده و از فلسفه به عنوان خادم الاهيات استفاده فراوان کرده است، در بحث تثليث اعتراف مي کند که اين گونه آموزه ها از اسرارند و با عقل نمي توان درباره آنها داوري کرد. در دوره جديد به ويژه با انتقاداتي که ماترياليست ها و يا فلاسفه اي مانند هيوم و کانت بر الاهيات عقلي مسيحي وارد کردند، بسياري از متفکران مسيحي از رويکرد عقلي به دين نااميد شدند و بر آن شدند که اساسا ايمان از مقوله ديگري است و نبايد پاي عقل را در اين حوزه به ميان کشيد. البته در اين ترديدي نيست که نفس ايمان از سنخ استدلال و تفکر فلسفي نيست، اما ايمان بايد مبتني بر معرفت باشد. ما بايد حقانيت چيزي را درک کنيم تا به آن ايمان آوريم، در غير اين صورت چنين ايماني قابل توجيه نخواهد بود. ايمان مستلزم قبول يک حقيقت و تسليم شدن و سرسپردگي به آن است. چگونه مي توان چيزي را به عنوان حقيقت پذيرفت و به آن دل بست و تمام وجود خود را وقف آن نمود بدون اينکه بدانيم آنچه پذيرفته ايم واقعيت دارد و شايسته دلبستگي است! البته راه معرفت منحصر به تعقل و تفکر منطقي نيست و معرفت مي تواند شهودي هم باشد، اما معرفت شهودي يا هر نوع معرفت ديگري نبايد با عقل و احکام مسلم آن ناسازگار باشد.
به بيان ديگر، مهمترين مسئله در معرفت شناسي ديني توجيه باور ديني به ويژه اعتقاد به وجود خدا است. در مشرب مشائي اين باور مبتني بر استدلال عقلي است. در نگاه عرفاني اين باور حاصل شهود بي واسطه است. برخي اين باور را فطري مي دانند و به همان باور فطري بسنده مي کنند. پلنتيگا اين باور را باور پايه تلقي مي کند. پراگماتيست ها نتايج سودمند چنين اعتقادي را کافي در معقوليت آن مي دانند. برخي از ايمان گرايان براي باور ديني نيازي به توجيه نمي بييند؛ بعضي از آنها اساسا توجيه معرفتي را در اين حوزه ناممکن مي دانند. چنانکه گفته شد، از نظر ما آنچه مهم است اين است که باور بايد برپايه معرفت معتبر باشد؛ راه معرفت البته منحصر به استدلال نيست. معرفت ديني ممکن است بديهي، عقلي يا شهودي باشد. اما اعتقاد برپايه عمل گرايي محض، يا پايه قراردادن آن بدون اينکه بديهي باشد، يا ايمانگرايي غير مبتني بر معرفت، توجيه عقلاني ندارد.