فعل الهي در جهان

PDF چاپ نامه الکترونیک

فعل الهي در جهان

آلوين پلنتينگا
ترجمه هژير مهري*


مسيحيان باور دارند که خدا در جهان عمل مي کند، خدا جهان را حفظ مي کند، و وجودش را پاسداري مي کند، اگر اين طور نبود جهان همچون شمعي در باد، فنا مي شد. بر طبق باور مسيحي  اين نيز درست است که خدا بعضاً کارهاي مختلفي انجام مي دهد؛ او بعضاً از راه معمول انجام کاري که مي کند يا برخوردي که با اشياء دارد، منحرف مي شود. به طور خلاصه، خدا به طور منظم سبب وقايع جهان مي شود. اين نوع عمل و فعل الهي، فراتر از خلقت و حفظ است؛ و ما آن را فعل(عمل) خاص الهي مي ناميم. پژوهش هاي اخير در باب دين از دو جهت کاملاً جديدند: نخست آنکه تاکيد بر دو پرسشِ هيوم (يکي پرسش از مبناي عقليِ دين و ديگري پرسش از خاستگاه طبيعي دين) عمدتاً به يک پرسش واحد تقليل يافته است...
***
در اين مقاله،موضوع ما تضاد ظاهري بين دين و علم است. قبلا يک مدعا را بررسي کرديم: عدم سازگاريِ نظريه جديد تکامل با باور مسيحي. اکنون به مدعاي کاملاً متفاوت ديگري در خصوص اين تضاد مي پردازيم. باور ديني به طور کلي و باور مسيحي به طور خاص، متعهدند(اختصاص دارند) که خدا در جهان عمل مي کند؛ اما اين باور تاحدي با علم جديد ناسازگار (متغاير) است. اکنون مسيحيان باوردارند که خدا در جهان عمل مي کند. اغلب با توضيح المسائلِ هايدلبرگ هم عقيده اند که:
به واسطه مشيت الهي  و قدرت هميشه حاضر خداوند است که آسمان و زمين و تمام مخلوقات را نگه داشته است، و بر آنها حکومت مي کند.  آب و غذا، سلامت و بيماري، رونق و فقر، و همه چيز نه اتفاقي بلکه از دستان پدرانه او به ما مي رسد.
اغلب مسيحيان هم عقيده اند، يعني اين گونه مي انديشند که  خدا در جهاني که خلق کرده، عمل مي کند. و بسياري ديگر از موحدان، مسلمانان و يهوديان نيز با اين نظر موافقند، حتي اگر چندان اعتقاد راسخي به توضيح المسائل هايدلبرگ نداشته باشند.
اما مشکل اين قضيه کجاست؟ در اينجا ما نيازمند يک پيش زمينه هستيم. بر طبق ديدگاه هاي مسيحي و موحدانه از خدا ، او يک شخص است. او وجودي است که علم دارد. او احساسات دارد(چيزها را دوست دارد، و از بعضي از آنها متنفر است). او اهداف و غاياتي دارد و بر مبناي علمش براي دستيابي به اهدافش عمل مي کند. افزون براين، خدا قادر مطلق و عالم مطلق  و خير مطلق است. اين ويژگي ها و دارايي ها ذاتي او هستند. امکان ندارد که او از اين ويژگي ها برخوردار نباشد. (فيلسوفان اين قضيه را اينگونه تقرير مي کنند که اين ويژگي هاي  هر جهان ممکني است که او در آن حضور دارد).  البته خدا واجب الوجود است. فيلسوفان مي گويند که خدا در هر جهان ممکن حضور دارد، بنابراين او در هر جهان ممکن، قادر مطلق، عالم مطلق، و خير مطلق است. بنابراين، خدا  يک وجود واجب بالذات است.
دوم، خدا جهان ما را خلق کرده است. او به انحاء مختلف اين کار را انجام داده است. و ابزارهاي گوناگوني را به اين منظور به خدمت گرفته است. ممکن است اين کار را به يکباره و يا مرحله به مرحله انجام داده باشد. ممکن است اين کار را به تازگي و يا ميلياردها سال قبل انجام داده باشد. اما به هر حال آن را انجام داده است. و مسيحيان و موحدان ديگر باور دارند که او اين کار را کرده است. افزون براين، او جهان را از عدم خلق کرده است.
البته اين بدان معنا نيست که عدم، خود يک ماده است که خدا از دل آن جهان را شکل داده باشد. بلکه در عوض، بايد گفت که ماده پيشيني اي نبوده که خدا از آن جهان را بيافريند.
سوم، خدا جهان را حفظ مي کند، و وجودش را پاسداري مي کند، اگر اينطور نبود جهان همچو شمعي در باد، فنا مي شد. دکارت و جاناتان ادورادز ، مساله حفاظت الوهي از جهان را بازآفريني(خلق مجدد) آن معنا مي کنند: يعني خدا در هر لحظه جهانش را از نو مي آفريند. شايد بله .. شايد هم نه... . فعلاً نکته آن است که خدا وجود جهان را حفظ کرده است و بدون عمل او اين جهان وجود نمي داشت. برخي مانند توماس آکويناس پا را فراتر مي نهند:  هر کار و فعاليتِ عِلّي اي که اتفاق مي افتد به گونه اي است که خدا به نوعي دخالت در آن دارد. اگر اين دخالت الهي نبود هيچ کارِ عِلّي اي روي نمي داد. (خلاصه خدا در کار جهان مداخله مي کند).
چهارم، بر طبق توضيح المسائل هايدلبرگ (و باز بنابر توافق موحدان کلاسيک) خدا بر جهان حاکم است به گونه اي که هر آنچه اتفاق مي افتد ناشي از(بر آمده از) دست پدرانه اش است. او يا مستقيماً علت وقوع هر اتفاقي است يا جواز آن را صادر مي کند. هيچ چيز تصادفي و اتفاقي روي نمي دهد. و اين حکومت و حاکميت، همانطور که توضيح المسائل مي گويد، در دو بخش اتفاق مي افتد. اول اينکه خدا بر جهان حاکم است به گونه اي که نوعي نظم و قاعده و پيش بيني پذيري در اين امر نهفته است. روز در پي شب و شب در پي روز مي آيد؛ وقتي باران و نور خورشيد باشد، گياهان رشد مي کنند، نان، قوت خوبي براي خوردن است اما گل و لاي نه؛ اگر شما تکه اي صخره را از بالاي صخره بيندازيد، به پايين مي آيد نه اينکه بالا برود. و تنها به سبب اين نظم و قاعده است که مي توانيم يک خانه بسازيم، ماشين و هواپيما طراحي کنيم و بسازيم ، گلو درد را درمان کنيم، غلات پرورش دهيم، يا پروژه هاي علمي را دنبال کنيم. در واقع، تنها به دليل اين قاعده است که مي توانيم هر کاري مي خواهيم انجام دهيم.
بر طبق باور مسيحي  اين نيز درست است که خدا بعضاً کارهاي مختلفي انجام مي دهد؛ او بعضاً از راه معمولِ انجامِ کاري که مي کند يا برخوردي که با اشياء دارد، منحرف مي شود(به گونه اي ديگر عمل مي کند). نمونه اش معجزه است. در عهد عتيق، شکافتن  درياي سرخ ، در عهد جديد، تبديل آب به شراب توسط عيسي، راه رفتنش روي آب، بينا کردن کور، قرار گرفتن بالاتر از همه، و برخاستن خود عيسي از مرگ(زنده شدنش و به آسمان رفتنش).
معجزات تنها نمونه هاي کار خدا نيستند. اغلب مسيحيان از چيزي مثل شاهد درونيِ روح القدسِ ژان کالون، و برانگيختنِ روح القدسِ توماس آکويناس حمايت مي کنند و آن را قبول دارند. آکويناس مي گويد مومن انگيزه  کافي براي باور دارد، چون محرک او در اين راه،  حجيت تعاليم الهي (که معجزات تاييدشان مي کند) و نيز انگيزشِ دروني به سمت دعوت الهي  است. بنابراين، آکويناس و کالون در اين پندار هم عقيده اند که خدا در توانا کردن مسيحيان براي ديدن حقيقتِ تعاليم اصليِ انجيل، نقش دارد. روح القدس سبب مي شود آنها به تعبير جاناتان ادواردز، "حقايق عظيم" را ببينند. اين نيز عملي وراي خلقت و حفظِ آن است، گرچه معجزه آميز نيست، و علت اهميتش، فراگير بودنش است.
به طور خلاصه، خدا به طور منظم سبب وقايع جهان مي شود. اين نوع عمل و فعل الهي، فراتر از خلقت و حفظ است؛ و ما آن را فعل(عمل) خاص الهي مي ناميم.

مشکل
چند تن از متالهان  گمان کردند که مشکلي جدي در اين ميانه وجود دارد. در 1961، لنگ دام گيلکي مقاله اي تاثيرگذار نگاشت و در آن در مورد الهيات کتاب مقدس اظهار تاسف کرد. مشکل به گفته او اينجا بود که متالهان به زبان فعل الهي در جهان، زبان معجزه  و دخالت الهي(خدا) سخن مي گويند. خدا کارهاي خارق العاده اي انجام داده است، از اين رو آنان مي گويند : او درياي سرخ را شکافت تا بني اسرائيل بتوانند از آن عبور کنند، در بيابان براي آنها مائده آسماني فرستاد، او کاري کرد خورشيد بتابد، عيسي آب را به شراب بدل کرد ، تنها با پنج خرما و دو ماهي جمعي را سير کرد، ايلعازَر را از مرگ نجات داد و خود را نيز زنده کرد.
تا اينجا مشکلي نيست: مشکل دقيقاً کجاست؟ مشکل آن است که متالهان جديد واقعاً باور ندارند که خدا اين کارها را انجام داده است، يا اساساً کاري انجام داده است.
بنابراين از متالهان جديد انتظار نمي رود که  از وقايع الوهيِ عجيب و غريب در سطح حيات تاريخي و طبيعي حرف بزنند، و اصلاً در اين باره حرف هم نمي زنند. ارتباط علي در زمان و مکان که فلسفه و دانش دوران روشنگري وارد ذهن مدرن کردند، نيز از سوي متالهان جديد پذيرفته شد.
از آنجا که آنها هم به لحاظ فکري و هم وجودي در دنياي علم جديد مشارکت کردند، توانستند دست به هر کاري بزنند. اکنون اين فرضِ نظام علي و معلولي در?ميان وقايع پديداري، تفاوت زيادي ايجاد کرده است. مجموعه عظيمي از اعمال و وقايع الوهي در کتاب مقدس ثبت شده که در عمل واقعيت داشتن آنها زير سوال رفته است. هرآنچه عبريها باور داشتند، ما باور داريم که مردمان دوران کتاب مقدس در همان پيوستار علي و معلوليِ زماني و مکاني زندگي مي کردند که ما در آن مي زييم، پيوستاري که در آن هيچ کار خارق العاده ياالوهي انجام نشده و هيچ صداي الوهي نيز شنيده نشده است.
گيلکي مي گويد که اين متالهان به زبان فعل الهي سخن مي گويند اما آنها عملاً باور دارند که خدا عمل کرده است: بنابراين شکاف غم انگيزي بين آنچه آنها مي گويند و آنچه آنها باور دارند وجود دارد. ديگر متالهان توافق دارند که خدا در جهان عمل نکرده است. به عنوان مثال، ردولف بولتمان  مي گويد که: روش تاريخي شامل اين پيش فرض مي شود که تاريخ يکپارچه است به معناي اينکه پيوستاري بسته از وقايع است که سلسله اي از علت ها و معلول ها آنها را به هم پيوند داده است. اين پيوستار را نمي توان با نيروهاي فوق طبيعي، متعالي و مداخله گر سوراخ کرد.
بولتمان معتقد است که هيچ نيروي مافوق طبيعي (نه حتي خود خدا) نمي تواند به اين پيوستار بسته علت و معلول نفوذ کند(در آن دخل و تصرف کند) . او در ظاهر از چيزي مثل قانون طبيعي حمايت مي کند: شايد خدا جهان را خلق کرده و شيوه کارکرد آن را نيز مشخص کرده است؛ شايد خداوند قانون طبيعي را خود تنظيم کرده و به جهان بسط داده است، اما زماني که اين کار را کرده، حتي نمي تواند در اين جهان دست ببرد. (عمل کند). ما مي توانيم اين گفته مشهور بولتمان را اينجا ذکر کنيم که مي گويد: غير ممکن است که از لامپ الکتريکي و بي سيم استفاده کرد و از کشفيات جديد پزشکي و جراحي بهره برد، و همزمان به معجزات و عالم ارواحِ عهد جديد هم باور داشت.
جان ماکوري نيز مي گويد:
اين برداشت از معجزه که ناظر به نقض نظام طبيعي و دخالت امور فوق طبيعي در طبيعت  است، به  چشم انداز اسطوره اي مربوط مي شود و نمي تواند خود را در فضاي فکريِ پسااسطوره ايِ جاي دهد. تلقي سنتي از معجزه با فهم جديد ما از علم و تاريخ منافات دارد.
علم بر اين فرض است که هر اتفاقي را که در جهان مي افتد مي توان به حسبِ وقايع ديگري که به اين جهان تعلق دارند توجيه کرد. و اگر در برخي موارد نتوانيم توضيح يا گزارشي کامل از رويدادي ارائه دهيم، اعتقاد علمي آن است که پژوهش بيشتر،  فاکتور هايي در اختيار ما مي نهاد که به طور قطع وضعيت را روشن تر خواهد کرد، اما درعين حال اين فاکتور ها بايد به همان اندازه  فاکتورهاي پيشين، اين- جهاني باشند.
گفتم که گيلکي مي گويد که الهيداناني که او از آنها سخن مي گويد، بر اين باورند که خدا اصلاً کاري در جهان انجام نمي دهد؛ اما اين کاملاً دقيق نيست. اين متالهان با اين ايده مخالف نيستند که خدا جهان را خلق کرده و آن را نگهداشته است. ديدگاه آنان کاملا منطبق با عمل خدا به نحوي است که ، وجود جهان را حفظ مي کند. مشکل آنها اين مدعاست که خدا کاري افزون بر خلق جهان  و حفظ وجود آن انجام داده است. خلق و حفظ جهان، به گمان آنها، فعل الهي را پايان مي دهد. (يعني آخرين کاري است که خدا کرده است). آنها هيچ اعتراضي به اين فکر ندارند که خدا جهان را خلق کرده ، و در سطحي کلي، در آن دخالت مي کند تا آن را حفظ و حراست کند؛ ايراد آنها به اين مفهوم است که خدا بعضاً کار خاص، يعني کاري فراتر از خلقت و حفاظت انجام مي دهد، کاري شبيه تبديل آب به شراب، سير کردن 5 هزار نفر با چند قرص نان و ماهي، يا زنده کردن مرده.
از منظر آنها، اين، فعل خاص خداست که مشکل ساز است. و وقتي آنها سخن از فعل خاص الهي مي گويند، در واقع به آنچه عموماً معجزه (و دخالت خداوند در جهان) خوانده مي شود اشاره دارند. ايده ي آنها آن است که خدا نمي تواند کاري مانند آن انجام دهد. به گفته  بولتمان معجزه الهي يا هر فعل خاص خداوندي مستلزم دخالت خدا در امور جهان است، که نمي تواند اتفاق بيفتد. ايده?بولتمان که خيلي ها به آن باور دارند، را مي توان الهياتِ "عدمِ مداخله" ناميد: خدا جهان را مي آفريند و حفظ مي کند، اما ديگر نمي تواند در آن دخالت کند.  او کنار مي نشيند و اجازه مي دهد تا جهان بر طبق قوانيني که او براي آن از قبل تدوين کرده، بچرخد.
اما مشکلِ فعل يا عمل خاص الهي چيست؟ چرا هر کس بايد به آن ايراد بگيرد؟ چرا اين الهيدان ها فکر مي کنند امر مافوق طبيعي يا قدرت هاي متعالي نمي تواند در پيوستار علي دخالت کنند؟ و هيچ رويداد الهي خارق العاده اي نمي تواند در سطح حيات طبيعي و تاريخي روي دهد؟ در يک کلام: عدم سازگاري با علم جديد. علم جديد نشان مي دهد يا شايد فرض مي گيرد ، يا اصلاً پيش فرض مي گيرد که خدا به هيچ وجه عمل نمي کند. همانطور که گيلکي مي گويد، الهيدانان جديد و دانشمندان در جهان علم مشارکت دارند و از اين جهت آفرينش را پيوستاري بسته از علت ها و معلول ها مي دانند و نمي توانند بپذيرند که چيزي از بيرون وارد اين پيوستار شده و در آن مداخله مي کند، حتي خود خدا. به گفته او، ارتباط علي و معلولي در زمان و مکان که فلسفه و دانش دوران روشنگري وارد ذهن غرب کرد، نيز از جمله فرضيات مورد قبول دانشمندان و الهيدانان است.
از آنجا که آنها به لحاظ فکري و وجود در دنياي جديد علم مشارکت دارند، نمي توانند کار ديگري انجام دهند. اين پندار در ظاهر مي گويد کسي که در دنياي جديد علم مشارکت دارد، نمي تواند باور داشته باشد که خدا (در صورت وجود) به طور خاص در امور جهان مداخله داشته باشد. و بر طبق گفته بولتمان، کسي که از پزشکي جديد و بي سيم (حالا تلويزيون  ،کامپيوتر، موتورهاي برقي و تلفن هاي هوشمند به کنار) استفاده مي کند، نمي تواند به عالم روحِ عهد جديد باور داشته باشد.
به طور مشخص، در مورد هر دوي اين مدعاها بايد بااحتياط برخورد کرد. اول اينکه، من به شخصه افرادي را ديده ام، مثلاً فيزيکدانان که در جهان جديد علم مشارکت کرده اند، اما باز اعتقاد دارند که خدا عيسي را زنده کرد، عيسي هزار نفر را سير کرد، آب را به شراب بدل کرد، به طور معجزه آسا شفا مي داد، فرشتگان و شياطين درامور جهان دخيل اند و ...
(به علاوه، بسياري از اين فيزيک دانان درک بهتري از فيزيکِ انتقال راديويي دارند تا کسي مثل بولتمان و همکارانِ الاهيدانش). در واقع، اگر به آمار بتوان اعتماد کرد، حدود 40 درصد از دانشمندان آمريکايي امروزه به خداي شخصي اي که دعاي بندگان را اجابت مي کند باور دارند، اين ميزان (40 درصد) از سال 1916 تا به حال چندان تغييري نکرده است. بولتمان و گيلکي نسبت به باورهاي مشترکشان خوش بين هستند، آيا مي توان گفت که آنها بر مبناي يک نمونه غير واقعي، خود و ديگران را تعميم دهند؟
و دوم اينکه، در اينکه آنها توانايي هاي خود را دست کم گرفته باشند، ترديد وجود دارد. اگر آنها تلاش کنند احتمالاً مي توانند، وجود يک سلسله علي و معلوليِ محکم در جهان را ناديده بگيرند، سلسله اي که تحقق فعل الهي در جهان را غير ممکن مي سازد، و در عوض، از خود مي پرسند که آيا هيچ دليلي براي صادق دانستن اين فرض وجود دارد(؟).
باوجود اين، مدعاي آنها اين است که احترام (تمکين) به علم جديد، تلويحاً بيانگر الهيات عدم مداخله است. و اين الهيدانان نيستند که اين ديدگاه را قبول دارند(البته منظورم اين نيست که همه يا حتي اغلب الهيدانان با بولتمان و دوستانش موافقند). فيليپ کلايتون مي گويد که علم با تواناييِ چشمگيرش درتوضيح و پيش بيني پديده هاي طبيعي، چالشي بزرگ براي الهيات ايجاد کرده است. هر نظام الهياتي اي که از تصويري که نتايج علمي از جهان ارائه کرده، چشم پوشي کند، مسلماً مورد ترديد قرار خواهد گرفت. خب، منصفانه بگوييم که تا اينجا هم مشکلي نيست، اما کلايتون ادامه مي دهد که:  علم اغلب با عليت باوري  يکي انگاشته مي شود. در جهاني کاملاً عليت باور، هيچ جايي براي عمل خدا در جهان نيست مگر از راه نوعي مداخله معجزه آميز که هيوم و بسياري از پيروانش آن را غير قابل تاييد مي دانند. بنابراين،بسياري، هم داخل و هم خارج از حوزه الهيات، هرگونه آموزه اي مبني بر سازگاريِ عمل الهي با علوم طبيعي را رها کرده اند.
بسياري از دانشمندان در اين باره هم عقيده اند. افزون بر افرادي مثل ريچارد داوکينز و پيتر آتکين ، دانشمندان عاقل تري هستند که ايده عمل خاص الهي در جهان را رد مي کنند. به عنوان مثال، در 2004، اچ الن اُور نقدي بر کتاب ريچارد داوکينز(با نام The Devil’s Chaplin) نگاشت که در آن گفت که داوکينز درمورد دين خيلي سخت گيري مي کند.
کارتر بنکرافتِ روانشناس، در نامه اي به ويراستار کتاب، مدعي شد که دين به خاطر معجزاتي که دين ادعا مي کند، عملاً خطري براي علم است. اُور در پاسخ گفت که موافق است: اين طور نيست که برخي فرقه هاي يک دين ، به معجزه متوسل شوند، بلکه بسياري از فرق اديان مختلف قائل به اعجازند. (موسي دريا را مي شکافت و کريشنا شفا مي داد). البته من موافقم که هيچ دانشمند عاقلي نمي تواند اين استثناگرايي در قانون طبيعت را برتابد. ( البته، اگر معجزات واقعاً اتفاق بيفتند، تفاوتي نخواهد کرد که آيا دانشمندان، آنهارا بپذيرند يا نه؛ اين مساله در واقع به خود آنها مربوط است).
پس، مشکل، همانطور که اين افراد مي بينند، اين است. علم ، قوانين طبيعي را کشف مي کند، اگر خدا معجزه مي کرد يا عمل خاصي در جهان انجام مي داد، مي بايست اين قوانين را نقض کند و به نحوي اعجاز آميز مداخله کند؛ و اين امر با علم در تغاير مي بود. بنابراين، دين و علم درتضاد اند که اين امر براي دين نشانه  خوبي است. اما آيا اين همه واقعاً درست است؟ 

تصوير  پيشين
بولتمان و دوستانش به حسب دانش کلاسيک مي انديشند: مکانيک نيوتن و فيزيک الکتريسيته و مغناطيس. اين فيزيک قانون جاذبه و حرکتِ نيوتن، و فيزيک الکتريسته و مغناطيس معرفي شده توسط تعادل ماکس ول است. اين فيزيک قوانين نيوتن در باب جاذبه و حرکت است. و البته مکانيک نيوتن و دانش کلاسيک بسيار موثر بوده اند. همانگونه که الکساندر پاپ روي سنگ نوشته قبر نيوتن نوشته است: طبيعت و قانون طبيعت در شب پنهان است؛ خداوند گفته: "بگذار نيوتن باشد، و همه چيز روشن شد".
اما دانش کلاسيک، به تنهايي، مکتب ضد مداخله گرايي يا الهيات مداخله گرانه کافي نيست. موضوع اصلي در واقع، يک Weltanschauung (تصويري از جهان که دانش کلاسيک عرضه مي کند و بسياري از شخصيت هاي برجسته ي قرن 18 و 19 آن را تاييد مي کردند) است و اين الهيدانان همچنان آن را قبول دارند.  يا به تعبير ديگر، دو تصوير کاملاً متفاوت از جهان وجود دارد.

تصوير نيوتن
نخست،  تصوير نيوتني از جهان وجود دارد. اين تصوير جهان را مانند ماشيني بزرگ معرفي مي کند که بر طبق قوانين ثابت عمل مي کند: قوانينِ فيزيک کلاسيک.
اين قوانين در واقع تامل بر چيزهايي است که خداوند خلق کرده است، آنچنانکه به عنوان مثال، اين بخشي از ذات و طبيعتِ اجزاء مادي و اشيائي است که يکديگر را جذب کنند البته از طريق نيرويي که حاصلِ جرمِ آنها و فاصله بين آنهاست. يا اينکه ما مي توانيم ماده را انعطاف پذير  بدانيم و قوانين را حکم(تقدير) خداوند تلقي کنيم.در هر صورت،  ما جهان را يک کل در نظر مي گيريم(جهان مادي)، کلکسيوني مرکب از اجزاء مادي و چيزهايي که از ماده ساخته شده اند. و اين تلقي مبتني بر قوانين مکانيک کلاسيک است. به لحاظ الهياتي، مساله اين است که جهان دست ساخته عظيم مکانيک الهي است  که بر طبق قوانين ثابت دانش کلاسيک مي گردد؛ قوانيني که خداوند براي آن تجويز کرده است. جهان ، مکانيکي است به اين معنا که قوانين فيزيک براي توصيف رفتار آن کافي است؛ به هيچ قانون ديگري(مثلا شيمي يا بيولوژي)نياز نيست. و اگر چنين قوانيني باشند، قابل تحويل به قوانين فيزيک اند. در اين تصوير، فيزيک کلاسيک، از اين جهت کامل است. شايان ذکر است که هيچ بخشي از دانش کلاسيک به معناي دقيق کلمه مدعي نيست که فيزيک به اين معنا کامل است. اين يک اميد پارسايانه، يا يک افزوده فلسفي يا چيزي مرکب از هر دوي آنهاست.
اما تصوير نيوتني براي الهيات مداخله اي کافي نيست. اول اينکه، نيوتن خود  تصوير نيوتني را پذيرفته است اما الهيات مداخله اي را نمي پذيرد. او معتقد بود که خدا جهان را هدايت مي کند. او همچنين معتقد بود که خدا به طور منظم چرخش سيارات را تنظيم مي کند؛ بر طبق محاسبات او، اگر چنين نبود، چرخش آنها دچار اختلال مي شد. به گفته نيوتن  و مکانيک کلاسيک ، قوانين طبيعي توصيف مي کنند که چگونه جهان کار مي کند، البته مشروط بر اينکه جهان يک نظام بسته(ايزوله) باشد و در معرض هيچ گونه دخالت بيروني قرار نداشته باشد. در فيزيک کلاسيک، قوانين بقا که از قوانين نيوتن گرفته شده اند، نظام ها(سسيستم ها)ي ايزوله، بسته و يا مشخص هستند. بنابراين کتاب فيزيک دانشگاهي سيرز و زِمانسکي  مي گويد: اين اصلِ بقاي اندازه  طولي است: وقتي هيچ نيروي خارجيِ برآيندي بر يک سيستم نباشد، کل طول سيستم به لحاظ مقدار و جهت ثابت باقي مي ماند.  آنها افزودند که انرژي داخلي يک سيستم ايزوله ، ثابت باقي مي ماند. اين عام ترين بيان براي اصلِ بقاي انرژي است.
بنابراين، اين اصول براي سيستم هاي ايزوله يا بسته به کار مي رود. اگر چنين است، هيچ چيز در آنها نيست که اجازه ندهد که خدا سرعت يا جهت يک ذره را تغيير دهد. اگر او اين کار را کرد، مشخصاً انرژي در سيستم مورد نظر باقي نمي ماند. اما باز آشکار است که سيستم بسته نخواهد بود آنچنان که اصل بقاي انرژي در مورد آن بکار نرود. در واقع، در اينجا هيچ چيز وجود ندارد که نگذارد خدا به نحوي معجزه آسا درياي سرخ را بشکافد، آب را به شراب بدل کند، مرده را زنده کند، يا از عدم، اسبي خلق کند. خداوند مي تواند بدون نقض اصلِ بقاي انرژي، يک اسب بالغ خلق کند.
چرا که سيستم هايي مانند اسب، بسته يا ايزوله نيستند. به همين دليل، اصل بقاي انرژي اصلاً نقض نمي شود، که بگويد انرژي در سيستم هاي بسته و ايزوله باقي مي ماند؛ سيستم هايي که در معرضِ هيچ تاثير علت خارجي نيستند. اين مساله در مورد بقاي انرژي در سيستم هايي که بسته نيستند کاملاً ساکت است؛ و البته اگر خدا اسبي را از عدم خلق کرده است، هيچ سيستمي که حاوي آن اسب باشد( از جمله کل عالم ماده) بسته نخواهد بود.
افزون براين، هيچ بخشي از مکانيک نيوتن يا دانش کلاسيک به طور کلي اعلان نمي کند که عالم ماده، يک سيستم بسته است. شما اين مدعا را در کتاب درسي فيزيک نخواهيد يافت چون اين مدعا  فيزيک نيست، بلکه يک افزوده الهياتي و متافيزيکي است.
بنابراين، دانش کلاسيک بيانگر?يا شاملِ بستگي(closure) علي نمي شود. افزون براين، اين قوانين توضيح مي دهند که چگونه اشياء حرکت مي کنند آنهم وقتي که جهان به لحاظ علي بسته است، و در معرض هيچ علت خارجي اي نيست. آنها مدعي نيستند که به ما مي گويند اشياء چگونه حرکت مي کنند؛ بلکه آنها مي گويند که وقتي که عامل يا علتي خارج از عالم در آنها اثر کرد، چگونه حرکت مي کنند. آنها به ما مي گويند که وقتي جهان، به لحاظ علي بسته باشد، اشياء چگونه حرکت خواهند کرد. جان مکي (که خود طرفدار توحيد است) اين مساله را به اين گونه بيان مي کند:
آنچه ما در اينجا مي خواهيم انجام دهيم عبارت است از مقايسه کردنِ نظام طبيعت با دخالت الهي يا فوق طبيعي. قانون طبيعت راه هايي را توصيف مي کند که در آن جهان از جمله انسان ها وقتي به حال خود رها شوند و هيچ مداخله اي نباشد، عمل مي کنند. يک معجزه زماني رخ مي دهد که جهان به حال خود رها نشده باشد؛ وقتي که چيزي مجزا  از نظام طبيعي وار آن شده باشد.
اگر قوانين طبيعت را چيزهايي بدانيم که  توضيح مي دهند که عالم چگونه کار مي کند البته وقتي به لحاظ علي بسته است(يعني وقتي که خدا به طور خاص در آن دخالت نمي کند)، در اينصورت آنها چنين شکلي خواهند داشت:
(LN) وقتي که عالم به لحاظ علي بسته است(وقتي خدا به طور خاص در آن دخالت نمي کند)، P .
به عنوان مثال، قانون جاذبه نيوتن چنين مي گويد:
(G) وقتي عالم به لحاظ علي بسته است، هر دو عدد شيء مادي، يکديگر را با نيرويي که محصول جرم شان و بُعد فاصله بين شان است، جذب مي کنند.
توجه کنيد که در مورد (LN)، گزارش متداول در مورد عليت باوري حاکي از آن است که عليت باوري نادرست  است. بر طبق اين گزارش، عليت باوري مي گويد که اگر قوانين طبيعي با وضعيت عالم در يک زمان مرتبط باشد، شاملِ وضعيت جهان در هر زمان ديگري نيز خواهد بود. بيان دقيق تر اينکه: اگر L با قوانين طبيعي مرتبط باشد، و S(t) و S(t*) شرايط و وضعيت عالم در هر زمان باشد، t و t* ، در اينصورت:
بالضروره، براي هر t و t* ، اگر L &S(t) دراينصورت، S(t*).
(اگر ما بخواهيم فرضي را بگنجانيم مبني براينکه، گذشته است که آينده را تعيين مي کند، مي توانيم بيفزاييم که آن t، بر t* مقدم است.) شايان ذکر است که اگر محاسبه فوق از قانون طبيعي درست باشد، عليت باوري، نادرست خواهد بود و در واقع بالضروره نادرست است. چون فرض کنيد که عليت باوري درست باشد، بر طبق (LN)، يک قانون طبيعي اين شکل را خواهد داشت:
اگر عالم (آن را U مي ناميم)به لحاظ علي بسته باشد، در اينصورت P.
پيوست(ارتباط) قوانين طبيعي را اين طور در نظر بگيريد:
اگر U به لحاظ علي بسته باشد، در اينصورت P.
در اينجا الان، P پيوستِ(ارتباط) نتايج تمام قوانين است. بگذاريد که PAST نشان گرِ گذشته  خاصي از عالم باشد، حال فرض کنيد که عليت باوري درست باشد. دراين صورت،
(1) (گر U به لحاظ علي بسته باشد، دراين صورتP) و PAST شامل:
F(آينده( آينده ي واقعي)
يعني، (N دراينجا يعني بالضروره)،
(2)N (اگر(1)دراين صورت، F).
(2) برابر است با
(3) N {اگر (U به لحاظ علي بسته نيست يا P) و PAST ، دراينصورت، F}.
(4) N {اگر(U به لحاظ علي بسته نباشد يا P) و PAST، د راين صورت، F}.
(5) N{اگر(PAST & P) يا (PAST and U به لحاظ علي بسته نباشد، دراين صورت، F}.
(5)اين شکل را خواهد داشت:
N اگر (p يا q) دراين صورت،r?؛
اما دراين صورت، هر يک  از p و q شامل r مي شود؛  ازاين رو
(6) (N) { (اگر PAST و P) دراين صورت F} و N{ اگر(PAST و U به لحاظ علي بسته نيست) دراينصورت F}.
اما پيوست(ارتباط) سمت راستِ (6) مشخصاً نادرست است: واضح است که جهان ممکني وجود دارد که(1) گذشته اش را با جهان واقعي تقسيم مي کند(با آن مشترک است)، (2) به لحاظ علي بسته نيست( چون احتمالاً خدا به طور خاص در آن عمل کرده است، و (3) آينده اش را با جهان واقعي تقسيم نمي کند.  بنابراين، عليت باوري که مستلزم (6) است، نادرست است. در واقع، نظر به ديدگاه معمول که گزاره هاي  شکل بالضروره p ، نامحتمل، يا بالضروره درست يا بالضروره نادرست هستند، (6) بالضروره نادرست است؛ از اين رو، عليت باوري که مستلزم آن است، نيز بالضروره نادرست است.
پيشنهاد مکي ظاهراً توصيف خوبي از قوانين طبيعت است و مطمئناً به خوبي با تصوير نيوتن جور در مي آيد. بنابراين، قوانين طبيعي هيچ تهديدي براي عمل خاص الهي نيستند. معجزات اغلب  دردسرسازند، به اين معنا که  اگر بنا باشد خدا معجزه اي انجام دهد، بايد يک قانون طبيعي را نقض کند، آن را تعليق کند و باطل گرداند. اما نظر به اين تلقي از قانون طبيعي ، اگر بنا باشد که خدا معجزه کند، اين امر به هيچ وجه مستلزم نفي يک قانون طبيعي نيست. اين به طور مشخص به اين دليل است که هر زمان که خدا معجزه اي مي کند، زماني است که جهان به لحاظ علي بسته نيست. و وقتي جهان به لحاظ علي بسته نيست، قوانين در مورد آنچه اتفاق مي افتد چيزي نمي گويند(ساکتند). در واقع، بر اساس اين تلقي حتي امکان ندارد که خدا يک قانون طبيعي را نقض کند. چون براي نقض قانون، او بايد فعلي خاص در جهان انجام دهد؛ با اين همه، هر زمان که او فعلي خاص در جهان انجام مي دهد، زماني است که در آن، جهان به لحاظ علي بسته نيست؛ از اين رو، هيچ قانوني در مورد وضعيت مورد نظر به کار گرفته نمي شود و بنابراين هيچ قانوني نقض نمي گردد.
ايراد:
چرا ما نمي توانيم بگوييم که قانون ، خودِ P  است به جاي آنچه که (LN) مي گويد که آن است؟ چرا ما نمي توانيم بگوييم که قانون نيوتن صرفاً نتيجه حذفِ شرطِ "وقتي جهان به لحاظ علي بسته است"،  از فرمول فوق است؟ و آيا فعل الهي بايد مستلزم نقضِ يک قانون  باشد که در آن صورت در عمل بين دانش کلاسيک و عمل خاص الهي تضاد بوجود آيد؟
پاسخ:
مسلماً ما مي توانيم به قوانيني مثلِ اين بينديشيم که اي کاش، يک کشور آزاد وجود داشت. اما اگر آرزو کنيم،  در اين صورت، دانش کلاسيک به معناي دقيق کلمه اين مطلب را افاده نخواهد کرد که قوانيني که معمولاً به آنها مي انديشيم، مثل قانون نيوتن، عملاً درست هستند؛ اين مطلب، اين نکته را افاده نخواهد کرد که آنها تعميم هايي بدون استثنا هستند. آنچه دانش کلاسيک افاده مي کند آن است که اين قوانين زماني معتبرند که عالم ماده به لحاظ علي بسته باشد. اما باز، اين بخشي از دانش کلاسيک نيست که بگويد عالم ماده به لحاظ علي بسته است. بنابراين، اگر قانون را اينگونه در نظر بگيريم، عمل خاص الهي  در واقع، نقض قانون محسوب مي شود اما هيچ بخشي از دانش کلاسيک نمي گويد که قوانين نقض شده اند. باز مي بينيم که هيچ گونه تضادي بين علم و عمل خاص الهي (از جمله معجزه) وجود ندارد.
آنچه تاکنون ملاحظه کرديم آن بود که دانش کلاسيک نه مستلزم عليت باوري است و نه مستلزم اين که جهان به لحاظ علي بسته باشد. بنابراين، اين مساله کاملاً با عمل خاص الهي در جهان سازگار است. الهيدانانِ مداخله اي(قائل به مداخله خدا) نمي توانند به علم به مثابه دليلي بر مخالفت با مداخله الهي اشاره کنند. آنچه عملاً انديشه آنها را جهت مي دهد ، دانش کلاسيک به معناي دقيق کلمه نيست، بلکه دانش کلاسيک به علاوه يک افزوده الهياتي و يا متافيزيکيِ بي مورد است؛ افزوده اي که هيچ يک از شرايط لازم علمي را ندارد و با مسيحيت کلاسيک در تضاد و تخالف است.
تصوير لاپلاسي
تصوير نيوتن  براي الهيات مداخله اي کافي نيست؛ پس چه چيزي انديشه ي اين متالهان مداخله گرا را هدايت مي کند؟ تصوير لاپلاسي. در اينجا پي يِر لاپلاس تعبيري دارد که طبعاً کفايت مي کند:
ما بايد وضعيت فعلي جهان را ، معلول وضعيتِ پيشين آن در نظر بگيريم و اين وضعيت را از طرفي ، علتِ وضعيت آتي. ذهني که مي تواند تمام نيروهايي را که طبيعت با آنها مي تواند حرکت کند ، درک کند و وضعيت موجوداتي را که در طبيعت هستند را نيز درک کند( يعني ذهني که به قدر کافي وسعت يافته که تمامي اين داده ها را تحليل کند)، با همين فرمول مي تواند بزرگ ترين اجسام و ريزترين آنها را مورد تحليل قرار دهد.  از اين لحاظ، هيچ چيز ثبات ندارد و آينده، همانند گذشته، به وضوح قابل مشاهده  است.
توجه کنيد که اين ذهن بزرگ بايد قدرت محاسبه عظيمي داشته باشد: مساله  کلاسيک سه بدن( مساله  ارائه  راهکاري تحليلي براي معادله حرکت براي سه بدن) هنوز حل ناشدني مانده است، چه رسد به مساله  کلاسيکِ n بدن براي n بزرگ. همچنين توجه کنيد که اين هيولا (همانطور که به اين نام خوانده مي شود) بايد شرايط اوليه را با دقت زياد و البته کامل بداند:
فرض کنيد در يک بازي بيليارد ، پس از شوت اول، توپ ها به مجموعه اي از برخوردها در واقع هُل داده مي شوند، خب، تعداد زيادي توپ داريم  و برخوردها با تلف شدنِ ملموسِ انرژي اتفاق مي افتند. اگر ميانگين فاصله بين توپ ها ده برابر شعاع دايره باشد، در اين صورت مي توان نشان داد که يک خطاي يک هزارم اعشار، در گوشه ي اولين وسيله برخورد قرار دارد که تمام پيش بيني ها، پس از هزار برخورد، از بين مي رود.
دقيقاً چه چيزي بايد به تصوير نيوتن اضافه شود تا تصويرِ لاپلاس شود؟ عليت باوري به علاوه  بسته بودنِ عليِ عالم ماده . اگرچه اين افزودگي، اصلاً در فيزيک به چشم نمي خورد(همانطور که گفتم، اين يک فرضِ الهياتي و فلسفي است)، خيلي ها آن را پذيرفته  و مي پذيرند و آنچنان مورد قبول است که اغلب در بافت هايي که در آن بايد حتماً وجود داشته باشد، ناديده گرفته مي شود.  اينکه عالم ، بسته است، را نه دانش کلاسيک گفته و نه پيامدِ آن،  اين اقتضا را دارد.
لاپلاس چنين فرض کرد که خدا نمي تواند به طور خاص عمل کند(او همچنين فرض کرد که قوانين فيزيک عليت باورانه يا نامحتمل و کامل هستند، به اين معنا که آنها در هر زمان براي هر نوع ذره اي بکار مي روند). او اين ايده را خارج از فيزيک نبرد، گرچه خيلي ها اغلب پذيرفته اند و مي پندارند که اين ايده را دانش کلاسيک تقويت و تاييد کرده است. و اين، تصوير لاپلاسي است که انديشه  الهي دانان مداخله گرا را هدايت مي کند. اگر اين درست باشد (همانطور که گيلکي مي گويد) که الهي دانان مانند مارتين لوتر، کارديگري نمي توانند بکنند، دراين صورت، اين، تصوير لاپلاسي است که آنها را محکم سرجاي خود نشانده است.
همچنين، اين ، تصوير لاپلاسي(قوانين دانش کلاسيک بعلاوه بسته بودنِ عليِ عالم ماده) است که هيچ جايي براي عمل الهي در جهان باقي نمي گذارد. يادآوري مي کنيم که اين قوانين به اين شکل بود:
(LN) وقتي که جهان به لحاظ علي بسته باشد(وقتي که خدا به طور خاص در جهان عمل نمي کند)، P .
هيولاي لاپلاسي فرض مي کند که جهان به لحاظ علي بسته است. اما بعد فرض مي کند که مقدمات قوانين، تامين شده است و لذا(براي هر يک از قوانين طبيعي) چنين فرض مي کند که پيامد آن درست است. نظر به  پيامدهاي قوانين طبيعي و وضعيت جهان در هر زمان(نظر به اينکه قوانين طبيعت کامل و عليت باورانه است)، وضعيت جهان در هر زمانِ ديگري، يک پيامدِ ضروري است. ازاين رو،  نظر به قوانيني که خدا از ابتدا براي عالم وضع کرده، به همراه بسته بودنِ علي و وضعيت جهان در هر زمان، او مي تواند تنها وضعيت جهان در هر زمان ديگر را استنتاج کند.  و اين مساله هيچ جايي براي عمل خاص الهي باقي نمي گذارد. اگر خدا به طور خاص عمل کند، هيولاي لاپلاسي نمي تواند اين محاسبات را انجام دهد. اگر خدا به طور خاص عمل کند، زماني خواهد بود، t ، که وضعيت جهان  در t از پيامدهاي قوانين ، همراه با وضعيت جهان در هر زمان ديگري تبعيت نمي کند. بنابراين، اگر هيولا بکوشد آنچه در t اتفاق مي افتد و نيز آنچه در زمان ديگر(t*) روي مي دهد را با استفاده از قوانين، محاسبه کند، يقيناً اشتباه خواهد کرد. (البته اين مساله نيز مستقيماً ناشي از بسته بودنِ عليِ جهان  به تنهايي است که خدا به طور خاص در جهان عمل نمي کند).  اين تصوير(به مثابه ي يک گزاره) مستلزم آن نيست که خدا نمي تواند به طور خاص در جهان عمل کند. حتي اگر عالم ماده به لحاظ علي بسته باشد، اين که يک حقيقتِ وجوبي نيست، و مسلماً خداوند  که قادر مطلق است مي تواند اگر ديد که اين امر همخواني دارد و جور در مي آيد، به طور خاص در جهان عمل کند. آنچه اين تصوير اقتضا مي کند صرفاً آن است که در واقع خدا به طور خاص عمل نمي کند.
اين تصوير همچنين، برايندي(معنايي) مهم براي آزادي انسان دارد. براي اينکه اگر جهان به لحاظ علي بسته باشد، پيامدهاي قوانين به همراه S(t) ( که در آن، t  عبارت است از يک ميليون سال قبل و S(t) عبارت است از وضعيت جهان در t  ، مستلزم وضعيت فعليِ جهان نيز هست، يعني، S همين الان.
بنابراين، فرض کنيد که S همين الان، شاملِ رفتنِ من به آشپرخانه براي خوردنِ آب شود. اگر اينطور باشد، و اگر تصوير لاپلاس درست باشد، الان در توان من نيست که از برداشتنِ آب خودداري کنم. چون در توان من، اين بوده که از رفتن به آشپرخانه خودداري کنم و سپس تنها اگر در توان من بود ، آنگاه عملِ A را انجام دهم(که در آن ، خودداري کردن، يک عمل محسوب مي شود) آنچنان که اگر من عمل A را انجام داده بودم، دراين صورت، يا پيامدهاي قوانين طبيعي با آنچه در واقع بودند، متفاوت مي شد، يا S(t) با آنچه بود متفاوت مي شد، و يا عالم ماده به لحاظ علي بسته نبود. در توان من بوده است که از آن عمل خودداري کنم، تنها اگر قوانين، يا وضعيت جهان در يک ميليون سال قبل، يا بسته بودنِ عليِ جهان ، همه در توان من مي بود؛ تنها اگر من مي توانستم کاري انجام دهم آنچنان که اگر آن کار را انجام مي دادم، در اين صورت، يا عالم ماده به لحاظ علي بسته نبود، يا قوانين يا وضعيت جهان با آنچه در واقع هست، تفاوت داشت. به نظر مي رسد که هيچ يک از اينها در محدوده توانايي من نيست. بنابراين، اين فکر معقولي است که عمل من در خصوص رفتن به آشپزخانه براي آب، عمل آزادانه اي نبوده است. از اين رو، تصوير لاپلاسي تلويحاً مي گويد که هيچ عمل انساني اي آزادانه نيست.
اينکه آيا عليت باوري با آزادي انسان سازگار است يا نه به طبيعت(ماهيت) قوانين بستگي دارد. اگر قوانين بيش از تعميم هاي توصيفيِ هيوم نباشند، و اگر آنها صرفاً آنچه در واقع و نفس الامر اتفاق مي افتد را ثبت کنند، در اينصورت، هيچ دليلي وجود ندارد که فکر کنيم عليت باوري باآزادي انسان ناسازگار است. چون، در نظر بگيريد قانون L را که بر آنچه من انجام مي دهم تاثير مي گذارد(با آن ارتباط دارد): شايد L همراه با چيزهاي ديگر مستلزم آن باشد که من دستم را در t  بلند کرده ام. اگر L چيزي بيش از يک تعميم توصيفيِ پيچيده نباشد، دراين صورت، وضعيتي را توصيف مي کند که شامل بلند کردنِ دست من در t بشود.
اما تا اينجا اين مساله با برخورداريِ من از توانايي براي خودداري از بلند کردنِ دستم در t منافات دارد. صرفِ اينکه من دستم را بلند کرده ام به اين معنا نيست که من نتوانسته ام از بلند کردنِ آن خود داري کنم. همين مطلب در مورد نوع تلقي از قوانين، مانند تلقيِ ديويد لويس صادق است: مجموعه اي از تعميم هاي بدون استثنا که از حيث ترکيب(دارا بودنِ) استحکام و سادگي در اوج هستند.
در اينجا قوانين در مورد موضوعات خاص حقيقي صدق مي کنند. و در اين نوع تلقي از قانون ، کاملاً محتمل است که من توانايي دارم که از انجام عمل A خودداري کنم، آنچنانکه اين قوانين همراه با وضعيت جهان در زمانِ t مستلزم آن است که من A را انجام مي دهم.و باز اگر بنا باشد من چنين کنم، دراينصورت گزاره ي L که در واقع يک قانون است، از قانون بودنِ(قانونيتِ) خود بهره اي نمي برد چون اين ديگر يک تعميمِ بدون استثنا نبوده است.
تصوير لاپلاسي تلويحاً مي گويد که انسان ها آزاد نيستند، در عين حال، شايان ذکر است که اين مطلب در مورد تصوير نيوتوني صدق نمي کند.  درست همانطور که تصوير نيوتني جايي براي عمل الهي در جهان نمي گذارد، جايي هم براي عمل آزاد انسان باقي نمي گذارد.نکته مهم در اينجا آن است که تصوير نيوتني حاکي از اين نيست که عالم ماده  به لحاظ علي بسته است؛ اما درست همانطور که اين مساله با تصوير نيوتوني سازگار نيست که خدا به طور خاص در جهان عمل مي کند، اين تصوير با آزادي عمل انسان در جهان منافاتي ندارد. چون، (همانند افلاطون و آگوستين و دکارت و بسياري از معاصران اينها) فرض کنيد که انسان ها در اينکه جوهري غير مادي دارند، همانند(شبيه) خدا هستند. پس، همانطور که خدا (که موجودي غير مادي است) مي تواند در عالم ماده  متراکم، سخت و سنگين عمل کند، انسان ها نيز مي توانند. خدا به آنان قدرتي داده تا سبب تغيير در عالم ماده گردند. شايد تصميم من براي حرکت دادن بازوهايم ، رويدادهاي عصب - روانشناختي اي را در ذهن من باعث شود که به نوبه خود سبب مي شود بازوي من حرکت کند. فيزيک کلاسيک  و تصوير نيوتن بر خلاف تصوير لاپلاسي بيان نمي کند که انسان ها نمي توانند آزادانه عمل کنند يا خدا نمي تواند به طور خاص در جهان عمل کند.
تصوير لاپلاسي دقيق است تنها اگر جهان بسته باشد: تنها اگر خدا به طور خاص در جهان عمل کند. ما مي توانيم تصوير لاپلاسي را تصوير نيوتني، به علاوه بسته بودن بدانيم. اين تصوير لاپلاسي، انديشه بولتمان، مک کواري، گيلکي و ديگران را جهت مي دهد. دراينجا يک طنز جالب وجود دارد، دراينکه اين الهيدانان به نام علمي بودن و به روز بودن، برداشتي از دانش کلاسيک را بر ما تحميل مي کنند که فراتر از آنچه دانش کلاسيک مطرح مي کند ، قرار دارد.
اما همانطور که ديديم، دانش کلاسيک شامل عليت باوريِ لاپلاسي نمي شود. قوانين به ما نمي گويد که چگونه اشياء همواره در حرکتند؛ آنها به ما مي گويند که اشياء وقتي که سيستم مربوطه به لحاظ علي بسته است، چگونه حرکت(عمل) مي کنند. بنابراين، در دانش کلاسيک، هيچ ايرادي به عمل خاص الهي( و البته به آزادي عمل انسان) نيست. بيفزاييم که، اينکه جهان به لحاظ علي بسته است ، بخشي از دانش کلاسيک محسوب نمي شود. دانش کلاسيک با عمل الهي (از جمله معجزات) کاملاً منسجم است. پس، تا اينجا تضادي بين علم و دين نيافتيم؛ آنچه داريم تضاد بين دين(باور مسيحي) و متافيزيک خاصي است که بر طبق آن جهان به لحاظ علي بسته است.

*دکتري تخصصي فلسفه دين؛ عضو پيوسته انجمن علمي فلسفه دين.

منبع
اين نوشتار ترجمه‌اي است از مقاله Alvin Plantinga استاد دانشگاه هاروارد (Harvard University) با عنوان Divine Action in the world: The Old Picture که در Where The Conflict Really Lies با اين مشخصات (978-0-19-981209-7) (Jun 2011) منتشر شده است.