الهي دانان و چالش غير واقع گرايي

PDF چاپ نامه الکترونیک

الهي دانان و چالش غير واقع گرايي

پيتر واردي
ترجمه عليرضا رضايت

فلسفه دين در سنت غرب از عقل براي پرداختن به ابعاد اصلي باور ديني استفاده مي‌کند. اين مقوله اساسا به مدعيات حقيقي ديني مي‌پردازد و توجه چنداني به شناخت جامعه‌شناختي و فرهنگي اديان نداردکه موضوع مورد بحث در دپارتمان هاي دين‌پژوهي است. امروزه از نگاه بسياري افراد فلسفه دين راهي ايجاد مي‌کند براي ژرف‌انديشي در خصوص پرسش‌هاي مربوط به ارزش و معناي غايي، بدون آنکه در ابتدا فرضيات يک گروه ديني خاص را اتخاذ کرده باشد، اما اين حوزه براي مومنان آزاردهنده و چالش‌آفرين است زيرا آنها را وامي‌دارد تا به موضوعات و مسائلي بپردازند که پيش‌تر به آنها چندان توجه عميقي نکرده بودند.
***
فلسفه و الهيات در طول قرن‌ها خدمتگزار يکديگر بوده و هر دو يکديگر را تاييد و تقويت کرده‌اند. تنها از اوايل قرن بيستم بود که بين اين دو حوزه شکاف ايجاد شد و آنهم زماني بود که بسياري از دپارتمان‌هاي فلسفي بريتانيا و ايالات متحده روزبه‌روز نسبت به خدا و پرسش‌هاي ديني بي‌تفاوت شدند اما لازم است بدانيم که اين امر پديده جديدي است. عمده فيلسوفان بزرگ علاقه عميقي به پرسش‌هاي فلسفي(متافيزيکي) دارند؛ پرسش‌هايي درخصوص ماهيت واقعيت غايي، ماهيت وجود و عدم وجود خدا. فلسفه دين موضوع مدرني است که از ابزارهاي عقليِ پژوهش و کنکاش فلسفي براي بررسي مدعيات و مسائل ديني بهره مي‌گيرد.
لازم است بين فلسفه دين و الهيات فلسفي تمايز قائل شويم اگرچه مرزهاي بين اين دو حوزه چندان مشخص نيست. الهيات فلسفي از فلسفه در فرضيات ايمان ديني استفاده مي‌کند و نمي‌خواهد فرضيات اصلي  و مبنايي دين را به چالش بکشد بلکه از فلسفه در خدمت دين استفاده مي‌کند. کلام  اسلامي‌نمونه خوبي از الهيات فلسفي سنتي است. کلام از بزرگ‌ترين مراکز فلسفي و تعليمي‌بغداد و قاهره در سده هشتم تا دهم ميلادي برخاست و اين زماني بود که اروپا غرق در جهالت و تاريکي بود. اين الهيات فلسفي اسلام بود که آثار بزرگ‌ترين فيلسوف زمان، يعني ارسطو(384-322 ق.م) را حفظ کرد. آثار ارسطو عمدتا در غرب مفقود شد و اندکي پيش از آنکه نويسندگان مسيحي سده‌هاي ميانه همچون سنت آلبرت کبير(1206-1280) و سنت توماس آکويناس(1224-1274) از ارسطو براي فهم فلسفي مسيحيت استفاده کنند، وارد دانشگاه پاريس (بزرگ‌ترين دانشگاه غرب آن زمان) شد.  در مقابل فلسفه دين خارج از فرضيات ديني قرار دارد و مي‌خواهد مدعيات ديني را بي‌طرف و بي‌غرض بررسي کند. هيچ مدعايي نيست که در معرض بررسي دقيق قرار نگيرد و هيچ فرضي نيست که نتوان آن را به چالش کشيد. در اروپا فلسفه دين روزبه‌روز غلبه بيشتري مي‌يابد و اين تعجبي ندارد چه، اروپا از ايالات متحده در اين امر مقدم‌تر بوده است. در ايالات متحده در قياس با اروپا باور ديني بديهي‌تر است. در اروپا شکاکيّت نسبت به دين بيشتر است و از اين رو، موضع بي‌طرفانه، موضعي است که به احتمال زياد علاقه و حمايت جلب کرده است زيرا اين موضع پيش‌فهم‌هاي اندکي دارد و هيچ يک به پيشينه فرهنگي يا ديني بستگي ندارند.
افزون بر اين، تلقي کاتوليک‌ها و پروتستان‌ها از فلسفه دين متفاوت است. در سنت کاتوليک فلسفه و الهيات، رسم بر اين بوده که هر کس مي‌خواسته به کسوت کشيشي درآيد ‌بايد هم فلسفه و هم الهيات مي‌خوانده و ممکن نبوده بدون آموزش فلسفه الهيات را به خوبي بداند. فلسفه نيز بدون الهيات رشته محدودي بود. اين دو با هم حرکت مي‌کردند. در سنت کاتوليک، توجه عمده معطوف متفکران بزرگ گذشته همچون سنت آگوستين (354-430) و سنت توماس آکويناس بود. حال آنکه در سنت پروتستان چهره‌هاي جديدتري غالب شدند اما بسياري از پروتستان‌ها با خيال راحت‌تري فلسفه مي‌خواندند و دستکم برخي از آنها معتقد بودند که از مطالعه فلسفه دين بايد پرهيز کرد زيرا اين کار سبب تضعيف ايمانشان مي‌شود. آنها الهيات فلسفي را قبول داشتند و فلسفه دين را دقيقا به اين دليل رد مي‌کردند که مفروضات بنيادي نظام اعتقاديشان را به چالش مي‌کشيد. سه راه مختلف وجود دارد که فلسفه دين مي‌کوشد وجود خدا را اثبات کند که در اين قسمت اين سه راه بررسي مي‌شوند.

استدلال‌هاي سنتي براي اثبات وجود خدا

در سنت کاتوليک الهيات طبيعي، الهيات مبتني بر عقل و متعاقبا مبني بر فلسفه است، حال آنکه الهيات وحياني بر وحي مبتني است. در وحي چيزي وجود ندارد که با عقل درتناقض باشد اما وحي پيشروتر از عقل است. استدلال فلسفي مي‌تواند به اثبات وجود خدا و معرفت بنيادي نسبت به صفات او نائل شود اما وجود وحي براي آموزه‌هايي نظير تجسد يا تثليث ضروري است. الهيات طبيعي غالبا با براهين مربوط به اثبات وجود خدا آغاز مي‌شود که از آن جمله مي‌توان به برهان پنج راه سنت توماس آکويناس براي اثبات وجود خدا اشاره کرد.1چهار راه از اين پنج راه ماخوذ از ارسطوست. اينها استدلال‌هاي پسيني هستند به اين معنا که آنها از برخي ويژگي‌هاي جهان آغاز مي‌شوند که مي‌توان آنها را تجربه کرد و سپس از آنها به اثبات وجود خدا نائل شد.
نقطه آغاز هر يک از اين پنج راه متفاوت است: آنها چنين استدلال مي‌کنند:
1)حرکت: ما در جهان مشاهد مي‌کنيم که اشيا در حرکتند و از آنجا که وجود سلسله‌اي از علل نامتناهي امکان ندارد بايد يک محرک اولي (چيزي که خود بي‌حرکت باشد و علت حرکت مابقي اشياشود) وجود داشته باشد. اين محرک خداوند است.  //  2)عليّت: ما در جهان اشيا و چيزهايي مشاهده مي‌کنيم که علت و سبب چيزها و اشيا ديگرند. از آنجايي که تسلسل ممتنع است بايد يک علت اولي وجود داشته باشد (مسبّب بلاسببي که تمامي‌علل وابسته به او هستند) و اين علت خداوند است؛  //  3)احتمال‌پذيري: هر چيزي در جهان به چيز ديگري وابسته است. هر چيزي در جهان محتمل است. جهان  به طور کلي مجموعه‌اي از اشياي ممکن است و خود نيز في‌نفسه ممکن است. از آنجايي که هيچ چيز از چيز ديگري به وجود نمي‌آيد بايد وجودي وجوبي وجود داشته باشد؛ چيزي که نتواند لاوجود باشد و اين وجود واجب همان خداست که تمام هستي به او متکي است.   //  4)سلسله مراتب کمال اشيا: برخي اشيا کامل‌تر از برخي ديگرند و اين نکته تلويحا بيان مي‌کند که بايد کمال مطلقي وجود داشته باشد که همان خداوند است؛  //  5)طراحي هدفمند: جهان هدفمند است و هر چيز در جهان براي مقصد و هدفي خلق شده است. اين مساله ناظر به هدف غايي جهان يعني خداست.
تمامي‌اين استدلال‌ها را مي‌توان به چالش کشيد، زيرا اگرچه سرآغاز آنها عمدتا عقل است به اين معنا که آنها از شاخصه‌هاي مورد قبول جهان آغاز مي‌کنند اما مراحل استدلال قابل بحثند. براي مثال اين مدعا که يک محرک بلاتحرّک غايي يا يک علت‌العلل بي‌نياز از علت بايد وجود داشته باشد، به کرّات زير سوال رفته است. استدلال‌هاي سنت توماس اکويناس در پي اثبات خدايي است که ضرورت وجود دارد، يعني في نفسه و لنفسه وجود دارد و نمي‌تواند که موجود نباشد و در وجود خود وابسته و متکي به هيچ چيز ديگري نيست. ديويد هيوم، فيلسوف اسکاتلندي(1711-1776) و امانوئل کانت پروسي(1724-1804) هر دو، مفهوم ضرورت في‌نفسه و لنفسه را رد مي‌کنند و معتقدند که تنها گونه ضرورت، ضرورت حکم است؛ ضرورتي که مبتني بر نحوه به کارگيري واژه‌هاست.براي مثال، عبارت «دوشيزه‌ها دختر هستند»، يک قضيه واجد ضرورت حکم است اين جمله به دليل شيوه‌اي که در آن کلمات به کار رفته‌اند، بالضروره صادق است. واژه دوشيزه شامل مفهوم دختر بودن است و بي‌معني خواهد بود اگر اين جمله را انکار کنيم چون معناي کلمات تضمين مي‌کند که جمله بايد درست باشد، اما هيوم و کانت گفته‌اند که هيچ شيء موجودي نمي‌تواند واجب باشد. هر چيزي که وجود دارد ممکن است وجود داشته باشد يا وجود نداشته باشد، همه اشيا ممکن‌الوجودند. تنها گزاره‌ها(قضايا) واجب هستند. بنابراين آنها نتيجه‌اي را رد مي‌کنند که آکويناس مي‌گيرد چه معتقدند وجود هيچ چيز، حتي خدا، نمي‌تواند واجب باشد.
آکويناس چنين پاسخ مي‌دهد که هر چيز در جهان در حقيقت ممکن است، هر چيز ممکن است وجود داشته باشد و ممکن است وجود نداشته باشد. اما آنچه جهان به آن تکيه دارد شبيه هيچ چيز در جهان نيست. خداوند به تنهايي نمي‌تواند وجود داشته باشد. لذا خداوند خارج از زمان و مکان قرار دارد. اين مساله منجر به پيدايش مفاهيم کليدي در درک مسيحيت کاتوليک از خدا شده است. آنجا اعتقاد بر اين است که خدا مطلقا بسيط، لازمان، لامکان و سراسر فعليت است (يعني بالقوگي در او راه ندارد). هر چيزي در دنيا بالفعل است به اين معنا که وجود دارد اما مجموعه کاملي از قوه‌هاست. انسان‌ها جسم، بازو، پا، مغز و ... دارند و از اين لحاظ آنها بالفعل هستند، اما آنها همچنين از طيفي از توانايي‌هاي بالقوه برخورداند از جمله توانايي راه رفتن، شنا کردن، دويدن، توليد مثل و بسياري ديگر. تنها خداوند است که هيچ توانايي بالقوه‌اي ندارد بلکه او سراسر فعل و فعليّت است. خداوند تماما همان چيزي است که بايد خدا باشد. آکويناس براي تاييد اين سخن نقلي از سفر پيدايش مي‌آورد: زماني که خداوند ماهيت خود را بر موسي آشکار کرد، خدا گفت: «من هستم آنکه هستم» (3.14). از نگاه آکويناس اين نکته فعل محض بودن خداوند را تاييد مي‌کند. اگر خدا خارج از زمان و مکان است، نتيجه‌اش اين مي‌شود خدا جسمي‌ندارد که بتواند تغيير کند، لذا خداوند لايتغيّر است2.

قرائت‌هاي جديد از استدلال‌هاي اثبات وجود خدا: استدلال کلامي‌
به نظر مي‌رسد مهم‌ترين استدلال جديد براي اثبات وجود خدا از سوي فيلسوف آمريکايي، ويليام گرگ3 مطرح شده است. گرگ قرائت جديدي از «استدلال کلامي» مطرح کرد. اين استدلال از آن رو کلامي‌خوانده مي‌شود که در ابتدا در ميان فيلسوفان و متکلمان مسلمان پديد آمد. اين استدلال را مي‌توان در سه عبارت خلاصه کرد:
1)هر چيزي که به وجود مي‌آيد (وجودش) علتي دارد؛  //  2)عالم به وجود آمده است؛  //  3)در نتيجه (وجود) عالم علّتي دارد.
اثبات سه مدعاي نخست دشوار است، گرچه مي‌توان گفت اين مطلب از حيث شهودي محتمل است. گرگ مي‌گويد: به لحاظ شهودي پر واضح است که به ندرت گمان مي‌کنم باور خالصانه کسي کذب است4 با اين وجود، برخي معتقدند که در سطح خرده ذرات وقايع بلاسببي وجود دارند و حتي اگر يک سرآغاز را بتوان نشان داد که علت ندارد در اين صورت فرض اول نادرست است و استدلال باطل خواهد بود. پل ديويس گفته است اين فرض باطل است5چه، نشان مي‌دهد وجود الکترون‌ها در يک نقطه پايان مي‌يابد و در جاي ديگري مجددا ظاهر مي‌شوند. گرگ در پاسخ به اين مساله6مي‌گويد اين امر در استدلال کلامي‌تاثيري ندارد چه، در فيزيک جديد، يک خلاء، چيزي جز وضعيت حداقل انرژي نيست. به اعتقاد او نوسانات و تغييرات الکترون‌ها نتيجه نوسانات خلاء است و اين الکترون‌ها از هيچ به وجود نمي‌آيند و اين برخلاف باور مخالفان اوست.
گرگ براي تاييد فرض دوم چند استدلال را مطرح مي‌کند و مي‌گويد جهان بايد از يک نقطه آغاز شود چه، لايتناهي بالفعل غير ممکن است. براي نمونه مي‌گويد:
1)يک نامتناهي بالفعل نمي‌تواند به وجود آيد.  //  2)مجموعه موقتي ازلي رويدادها، يک نامتناهي بالفعل است.  //  3)درنتيجه، مجموعه ازلي رويدادها نمي‌تواند وجود داشته باشد.
اولين استدلال گرگ در تاييد فرض اول او ناظر به ايده کتابخانه‌اي با تعداد نامحدودي از کتاب‌هاي قرمز و تعداد نامحدودي کتاب‌هاي سياه است. اگر اين کتابخانه واقعا وجود داشته باشد نتيجه اين خواهد بود که تعداد کتاب‌هاي قرمز و سياه برابر است و مجموع کتاب‌هاي قرمز و سياه با کتاب‌هاي قرمز برابر است، اما اين مساله مبهم است چه، وضعيت به اين گونه خواهد بود که زيرمجموعه کتاب‌هاي قرمز که نيمي‌ از کل کتاب‌هاي قرمز و سياه است، هم نيمي‌از کل و هم برابر آن باشد. لذا گرگ بر اين باور است که (وجود) نامتناهي بالفعل، غيرممکن است. لايتناهي تنها در عالم مفاهيم رياضي امکان‌پذير است و نه جاي ديگر. گرگ چنين استدلال مي‌کند آنهايي که معتقدند جهان به واسطه يک مقدار نامتناهي بالفعلي از زمان  به وجود آمده، در اشتباهند زيرا چيزي به اسم نامتناهي بالفعل نمي‌تواند وجود داشته باشد. اين مطلب به نظر قانع‌کننده مي‌آيد.
مشکل اصلي(واقعي) مدعايي است که مي‌گويد يک توالي موقتي ازلي، يک نامتناهي ازلي است. ارسطو معتقد بود بين يک نامتناهي بالفعل و بالقوه تفاوت وجود دارد. يک نامتناهي بالفعل نامتناهي‌اي  است که در يک زمان خاصي وجود داشته است در حالي که يک نامتناهي بالقوه نامتناهي‌اي  است که هرگز نرسيده است و به مرور زمان مي‌توان به آن رسيد. اگر سخن ارسطو درست باشد، در اين صورت گرگ اشتباه مي‌کند. اما نکته گرگ آن است که جهان بالفعل است و اگر جهان سرآغازي نداشت، در آن صورت جهان يک نامتناهي بالفعل بود و اين بي‌معناست.
استدلال دوم گرگ برگرفته از کشف تشعشعات زمينه در جهان توسط دانشمندان آزمايشگاه‌هاي بِل در 1965 است. اين امر ناظر به ايجاد انفجارگونه جهان در ابتداست که به Big Bang معروف است. ‌بيگ‌بنگ اين نکته را تاييد مي‌کند که جهان در اصل از يک تکينگيِ زماني ناشي شده و زمان و مکان و ماده و انرژي همگي به وجود آمدند، اما اين مساله به هيچ وجه ثابت نشده و احتمالا يک وضعيت متقدمي‌وجود داشته حتي اگر ندانيم آن وضعيت چه بوده که وجود نهايي جهان را توضيح مي‌دهد. مي‌توان گفت اگر جهان با يک انفجار بزرگ(بيگ بنگ) پيدا شده، در اين صورت يک وضعيت متقدمي‌وجود داشته که سبب ايجاد ‌بيگ‌بنگ شده است. اين مساله دشوار است زيرا در چند صدهزارم اول يک ثانيه پس از تکينگي، زمان وجود نداشته و هيچ کسي دقيقا نمي‌داند چه اتفاقي افتاده است. چه‌بسا سخن گفتن از وضعيت متقدم نيز بي‌معناست چه، بسياري از دانشمندان براين باورند که زمان به همراه ماده بلافاصله بعد از تکينگي به وجود آمده و اگر اين مساله را بپذيريم، در اين صورت وضعيت متقدمي‌نمي‌تواند وجود داشته باشد.
در ‌بيگ‌بنگ تکينگيِ نخستين با سرعتي بيشتر از سرعت نور منفجر شده است. انفجارهاي اتمي‌سبب تراکم هيدروژن، هليوم و ليتيوم در فضاي ميان ستاره‌اي شده است. پس از تقريبا 300000 سال دماي گوي آتش اوليه به اندکي کمتر از دماي فعلي خورشيد کاهش يافت و لذا الکترون‌ها توانستند مدارهايي دور اتم‌ها تشکيل دهند و نور و فوتون را رها کنند. اين نور نخستين را امروزه مي‌توان به مثابه تشعشع زمينه اندازه گرفت. (درجه کلوين از صفر مطلق شروع مي‌شود که پايين‌ترين دماي ممکن است و در اين دما تمام فعاليت مولکولي متوقف مي‌شود. اين دما برابر با 16/273-  درجه سانتي‌گراد است). افراد بسياري نظريه ‌بيگ‌بنگ را پذيرفته‌اند و به نظر مي‌رسد اين نظريه تا حد زيادي پيدايش جهان را توضيح مي‌دهد. اگر اين نظريه درست باشداين مدعا که جهان نامحدود نيست را تاييد(اثبات) مي‌کند، اما مشاهدات اخير اين مساله را زير سوال برده و چندان مشخص نيست اين نظريه قانع‌کننده باشدحتي اگر اين نظريه قانع‌کننده هم باشد به نظر مي‌رسد چيزهاي بسياري بايد توضيح داده شود که نظريه ‌بيگ‌بنگ فعلي نمي‌تواند آنها را توضيح دهد. مشکلات نظريه ‌بيگ‌بنگ به اين شرحند:
1)تلسکوپ فضايي هابل فاصله‌هاي ديگر کهکشان‌ها را اندازه گرفته و اين مشاهدات حاکي از آن است که جهان بسيار جوان تر از آن است که اين نظريه بيان مي‌کند. اين بدان جهت است که جهان سريع‌تر از آنچه پيش‌تر مدنظر بود گسترش يافته و اين مساله تلويحا بيانگر يک دوره کيهاني کمتر از هشت ميليارد ساله است تقريبا نصف برآورد فعلي. از سوي ديگر، برخي داده‌هاي ديگر نشان مي‌دهد که عمر برخي ستاره‌ها دستکم 14 ميليارد سال است؛
2)گروهي از ستاره‌شناسان که به هفت سامورايي معروفند شواهدي دال بر چيزي يافته‌اند که آن را جاذب کبير مي‌نامند که در نزديکي جنوب صورت فلکي Hydra وCantaurus واقع شده که ستاره‌ها را به سوي آن مي‌کشند. هيچ مبنايي براي اين جاذب کبير بر مبناي نظريه ‌بيگ‌بنگ وجود ندارد که مشخص کند کهکشان‌ها و ستاره‌ها پس از انفجار اوليه از هم جدا شده‌اند.
3)نظريه‌پردازان ‌بيگ‌بنگ معتقدند انفجار اوليه بسيار آرام بوده است. اين مساله مبتني بر يکنواختي تشعشع زمينه است که به نظر مي‌رسد بنابر اندازه‌گيري‌هاي امروز در سراسر جهان يکسان باقي مانده است. اما مارگارت گلر، جان هوچرا و ديگران در مرکز ستاره‌شناسي   هاروارد- اسميتوسن  تعداد زيادي کهکشان با فاصله 500 ميليون سال نوري در طول جنوب آسمان يافته‌اند. اگر اين مشاهدات درست باشد در اين صورت آرامي‌و يکپارچگي ‌بيگ‌بنگ زير سوال مي‌رود. اگر ‌بيگ‌بنگ آرام نبود، سوالاتي درخصوص اينکه چرا تغييرات رخ مي‌دهند و اينکه آيا در وهله اول ‌بيگ‌بنگ وجود داشته، پيش مي‌آمد.
گزينه‌هاي ديگري براي جايگزيني به جاي ‌بيگ‌بنگ وجود دارد از جمله ايده خلق مدام که در آن ماده دائما در نقاط مختلف جهان به وجود مي‌آيد. هيچ قطعيّتي وجود ندارد. نظريه ‌بيگ‌بنگ در بهترين حالت نظريه‌اي معقول است، اما نه بيشتر از آني که در حال حاضر هست و شواهد بي‌شماري عليه قطعيت آن وجود دارد حتي اگر نظريه ‌بيگ‌بنگ را بپذيريم بايد آن را با دو فرضيه رقيب مقايسه کنيم:
1)الگوي نوساني جهان: اين الگو مي‌گويد جهان وارد مجموعه‌اي از حلقه‌هاي نامحدود شده که منبسط شده و سپس پيش از آنکه مجددا باز شوند در يک تکينگي جمع (منقبض) مي‌شوند. اگر اينطور باشد در اينصورت جهان نيازي به سرآغاز ندارد زيرا مجموعه نامحدودي از ‌بيگ‌بنگ‌ها و مجموعه نامحدودي از انقباض‌ها وجود خواهد داشت.
2)الگوي انبساط بي‌نهايت جهان: بر اساس اين الگو در ابتدا تکينگي منفجر شده و از آن پس جهان دائما گسترش يافته است.
در حال حاضر شواهدي وجود دارد که الگوي انبساط بي‌نهايت محتمل‌تر از الگوي نوساني است. اگر اين مساله درست باشد، که البته همچنان بسيار مبهم است، مي‌توان گفت جهان سرآغازي داشته لذا دومين فرض استدلال کلامي‌را تاييد مي‌کند، اما هيچ قطعيّتي وجود ندارد. بايد توجه داشت که علم عملا نمي‌تواند در مورد پرسش‌هاي فلسفه داوري کند. يکي از مشکلات استدلال کلامي‌ آن است که هرچه اين استدلال بيشتر متکي به علم باشد، در برابر علم که تبيين‌هاي ديگري ارائه مي‌دهد، آسيب‌پذيرتر خواهد بود.

استدلال‌هاي جديد درباره وجود خدا: استدلال تجربه ديني
ويليام آلستون يکي از برجسته‌ترين فيلسوفان دين آمريکايي است. او در چندين مقاله و کتاب به سود تجربه ديني به مثابه نشانه‌اي بر وجود خداوند استدلال کرده است.7 آلستون بين دو چيز تمايز مي‌نهد:
1)«تجربه خدا» که به گفته او مي‌توان آن را «تجارب مفروضي از خدا» توصيف کرد که در آنها واژه «مفروض(فرضي)»، ترديدي در مورد اعتبار تجربه ايجاد نمي‌کند بلکه توجه را معطوف اين واقعيت مي‌کند که بسياري از اين تجارب ادعا شده را مي‌توان تفسير کرد.
2)تجربه مستقيم خدا که مسائلي از قبيل آگاهي از خدا از راه زيبايي‌هاي طبيعت، کلام کتاب مقدس يا يک وعظ را از گردونه خارج مي‌کند.
آلستون از اين جهت اين تمايز را قائل مي‌شود که از نظر او اين تجارب مستقيم را مي‌توان به نحوي معقول، عرضه خداوند براي فرد در نظر گرفت. سنت ترزا مي‌گويد:«خدا با معرفتي روشن‌تر از خورشيد، خود را به اين نفس عرضه کرد».
به علاوه آلستون بر تجارب غير حسي تمرکز مي‌کند زيرا خداوند کاملا روحاني است زيرا اين تجارب واقعيت خدا را بسيار بهتر به فرد عرضه مي‌کنند در حالي که تجارب حسي طبعا به اشياي زمانمند و مکانمند محدودند. آلستون مي‌پذيرد که براي مثال کانت مي‌گويد انسان‌ها تنها مي‌توانند تجارب حسي داشته باشند و تنها مي‌توانند اشيا را از طريق حواس پنج‌گانه‌شان درک کنند و از آنجا که خداوند شيء زمانمند و مکانمند نيست، نمي‌تواند توسط فرد تجربه شود، اما آلستون معتقد است که اين امر نشانگر فقدان تخيل است و مي‌گويد: چرا بايد تصور کنيم داده‌هاي تجربي براي انسان‌ها يا غير انسان‌ها منحصرا از طريق قواي پنج‌گانه حسي حاصل مي‌شوند؟ به اعتقاد او دامنه حواس حيوانات بسيار بيشتر از ماست: چرا نمي‌توانيم نمودهايي را تصور کنيم که ناشي از فعاليت اندام‌هاي حسي فيزيکي نيستند همانگونه که در مورد دريافت عرفاني اينگونه است؟ آلستون دراينجا به «دريافت عرفاني» به جاي «تجربه»اشاره مي كند، زيرا دريافت عرفاني شامل چيزي غير از حواس پنج‌گانه طبيعي است. او از آنچه خود «الگوي ادراکي» تجربه عرفاني مي‌نامد حمايت مي‌کند.در اين الگو چيزي خود را بر ما عرضه مي‌کند. اين الگو به نوعي همان شکل ساده آگاهي ادراکي است که در آن هر چيزي، خانه، کتاب يا شخص خود را به ما عرضه مي‌کند. آلستون در نظريه عليّ ادراک مدعي است که تجربه ديني معلول عرضه(حضور) خداست و اعضاي بعدي جامعه ديني، اين دلالت را از افراد ماقبل خود اخذ مي‌کنند.
منتقدان آلستون اين ديدگاه را رد مي‌کنند. آنها معتقدند باور ديني آنگونه که آلستون مي‌انديشد، با شواهد بالا و پايين نمي‌روند. براي مثال ريچارد گيل مي‌گويد که وي اظهار تاسف مي‌کند براي مومناني که آلستون توصيف مي‌کند زيرا گيل معتقد است باورهاي مومنان فعلي همواره در برابر شواهد جديد آسيب‌پذيرند لذا دائما احتمال اين آسيب براي آنها وجود دارد که بطلانشان برملا شود. برخلاف گيل، فيلسوف دانمارکي، سورن کي‌يرکگور(1813-1855) اواسط قرن نوزدهم چنين استدلال کرد که اين دقيقا موضعي است که مومنان ديندار در آن قرار دارند.آنها بر اقيانوسي به ژرفاي هفتاد هزار فاتوم(هر فاتوم برابر با 8/1 متر) شناورند و جان‌هايشان را تنها به «اگر»ي بسته‌اند که چه‌بسا نادرست باشد، از اين رو کي‌يرکگور ايمان را وضعيتي مخاطره‌آميز مي‌داند. 
آلستون آزادانه تصديق مي‌کند که ما بسته به الگوهاي ادراکي و فرضيات پيشيني‌مان اشيا را متفاوت «مي‌بينيم» اما در عين حال مدعي مي‌شود چيزي که مي‌بينيم، چيزي است که خود را بر ما عرضه مي‌کند. الگوي ادراکي بر «نظريه ظهور» متکي است که در آن ادراک   تنها شامل ظهور   بر شخص يا عرضه به شخص مي‌شود، همين.
براي درک   تنها بايد   نزد شخص به گونه‌اي ظاهر شود. آلستون مي‌گويد براي ظهور   سه شرط بايد تحقق يابد:
1)  بايد وجود داشته باشد؛
2)  بايد سهم علّي قابل توجهي در تجربه   داشته باشد؛
3)ادراک   بايد سبب باور به   شود.
به طور مشخص نظر به اين سه شرط آلستون مي‌داند نشان دادن واقعي بودن تجارب ادراکي، در وهله اول به معناي نشان دادن اين است که خدا وجود دارد(نک شرط 1). آنچه او مي‌خواهد نشان دهد، به اين شرح است:
1)تجربه عرفاني گونه درستي از ادراک است که ادراکي واقعي از خدا را تشکيل مي‌دهد البته اگر ساير ملزومات نيز برآورده شوند؛
2)اگر خدا وجود داشته باشد، در اصل هيچ مانعي براي تامين اين ملزومات وجود نخواهد داشت.
او اساسا بيان مي‌کند که براي دفاع از اين نظريه مي‌توان اين نکته را اضافه کرد که  به احتمال زياد انسان‌ها بعضا خدا را ادراک مي‌کنند، اگر خدايي «وجود داشته باشد» که ادراک بشود. به سخن ديگر اين نظريه حاکي از آن است که اگر خدا وجود داشته باشد، در اين صورت تجربه عرفاني به نحوي کاملا بايسته، ادراکي عرفاني در نظر گرفته مي‌شود.
آلستون اين مدعا را بديهي فرض مي‌کند و معتقد است که اين مدعا را نمي‌توان انکار کرد مگر آنکه چنين ادعا کرد که تمام کساني که اين تجربيات را از خدا گزارش مي‌کنند، اشتباه مي‌کنند. آلستون مي‌پذيرد که گزارش‌هاي افراد خطاناپذير نيست اما همچنان مي‌گويد که اين گزارش‌ها را بايد جدّي گرفت. اگر شخصي بگويد تجربه‌اي داشته است، در اين صورت اين خود اوست که بهترين قضاوت را در مورد اين تجربه دارد. آلستون معتقد است تنها دليل ردّ مدعيات مربوط به تجربه آن است که برخي افراد در مورد مدعاي وجود خدا شکاکند اما آنچه آلستون انجام نمي‌دهد نشان دادن اين است که چرا اين شکاکيت محکم و متين نيست.
آلستون تصديق مي‌کند که مومنان از چارچوب‌هاي پيشيني خود استفاده مي‌کنند اما در عين حال مدعي است که اين کار را در مورد تجربه عادي انجام مي‌دهيم. به گفته او اگر خانه‌اش را از ارتفاعي زياد بنگرد (زماني که در هواپيما نشسته)، مطمئنا خانه‌اش را مي‌بيند و ممکن است چيز جديدي ياد بگيرد امادر اصل انتظار داشته که خانه‌اش را ببيند. به همين منوال، زماني که خدا را تجربه مي‌کنيم، خدا به گونه‌اي تجربه مي‌شود که مومنان انتظار دارند تجربه شود، هيچ تفاوتي بين تجارب عادي و تجارب ديني وجود ندارد.
مدعاي آلستون در صورتي ساده است که تحليل شود. تمام آنچه او در واقع مطرح مي‌کند آن است که اگر شخص از پيش به خدا باور داشته باشد، در اين صورت معقول است که تجارب عرفاني را بايد واقعي و حقيقي تلقي کرد، اما اين مساله اصلي، که  بخش عمده‌اي از بحث است را ناديده مي‌گيرد و آن اين که چرا بايد تجارب خدا را واقعي‌تر از تجربه هيولايLoch Ness  يا شيء مجهول پرنده(UFO) بدانيم.
اما همان‌گونه که ريچارد گيل خاطرنشان مي‌کند، حاميان تجربه ديني معتقدند که اغلب اديان و تجارب ديني مدعيات خود را تاييد مي‌کنند در حالي که نبود چنين تجاربي، به معناي عدم تاييد متعلق تجربه نيست. تمامي‌آنچه آلستون بيان مي‌کند آن است که اگر شخصي مومن است، از زمينه‌هايي (درون يک فرهنگ يا چشم‌انداز ديني) برخوردار است که بر اساس آنها مدعي مي‌شود تجربه ديني ناظر به آنهاست، اما اين مساله اين نکته را تاييد نمي‌کند که چرا  بايد در وهله اول تجربه ديني را پذيرفت يا انکار کرد و اين دقيقا همان چيزي است که استدلال تجربه ديني بايد به آن دست يابد.
ريچارد سوئين برن، استاد پيشين فلسفه دين در دانشگاه آکسفورد، مي‌خواهد به سود چيزي بيش از گفته‌هاي آلستون استدلال کند.8 سوئين برن تمام استدلال‌هاي گوناگون را مربوط به اثبات وجود خدا را بررسي مي‌کند و مي‌گويد هيچ يک از آنها در اثبات وجود خدا موفق نيستند اما زماني که در کنار هم قرار مي‌گيرند، پرونده انباشته‌اي مي‌سازند که نشان مي‌دهد احتمال معقولي براي وجود خدا وجود دارد. نظر به اين احتمال، سوئين برن مي‌گويد مي‌توان به دو اصل که ناظر به وجود خدا هستند اتکا کرد:
1)اصل زودباوري مي‌گويد که بر اساس يک اصل عقلاني (درنبود ملاحظات خاص يعني مثلا اينکه شخص قابل اعتماد نباشد يا شرايطي وجود داشته باشد که به مشاهدات نتوان اطمينان کرد)، اگر از نگاه يک شخص  وجود دارد در اين صورت احتمالا   وجود دارد. آنچه شخص درک مي‌کند، احتمالا اين طور است.
2)اصل شهادت مي‌گويد که در نبود ملاحظات خاص، مي‌توان معتقد بود که تجارب ديگران احتمالا همان گونه‌اي است که آنها گزارش مي‌کنند.
سوئين برن معتقد است که اگر نخستين اصل از اين اصول را نپذيريم، در ورطه شکاکيت قرار مي‌گيريم لذا تجارب ديني را بايد در ابتدا باور کنيم وگرنه شواهد عليه آنها خواهد بود. هدف اصل زودباوري آن است که باري بر دوش شکاک بگذارد تا به وي نشان دهد که چرا گزارش‌هاي مربوط به تجارب ديني را نبايد پذيرفت. اين نکته اهميت دارد که تمام آنچه اصل زودباوري به دنبال آن است ايجاد باور اوليه است و ديگر اينکه تجربه ديني را نبايد بدون تامّل کنار گذاشت. گفته شده که شکاک براي نشان دادن اينکه چرا مدعيات مربوط به تجربه ديني را نبايد معتبر دانست، استدلال  يا شاهد اقامه مي‌کند در نبود چنين شاهد يا استدلالي مدعيات را بايد همانگونه که هستند، پذيرفت.
اصل شهادت صرفا بر اعتبار(قابليت اطمينان) ذاتي ديگران مبتني است. اين اصل از ما مي‌خواهد گزارش‌هاي مربوط به تجارب ديني را باور کنيم مگر آنکه دليلي براي عدم انجام اين کار داشته باشيم. اگر براي مثال شخصي گذشته‌اي داشته که اعتبارش مورد ترديد باشد، در اين صورت حق داريم در مورد آنچه شنيده‌ايم ترديد کنيم. اما اگر شخص سليم‌العقل و از هوش کافي برخوردار است و در کل مي‌توان به او اعتماد کرد، دليلي ندارد سخن او را باور نکنيم.
کارولين فرانک ديويس به رويکرد سوئين برن اعتماد مي‌کند9. او و سوئين برن  با يک استدلال انباشتي سروکار دارند. آنها معتقدند اگر تمام استدلال‌هايي را که  له يا عليه وجود خدا اقامه شده در نظر بگيريم آنها به نحوي منظم و منصفانه يکديگر را تعديل مي‌کنند. برخي از اين استدلال‌ها احتمال وجود خدا را تقويت مي‌کنند حال آنکه مابقي براي نمونه آنهايي که بر مساله شر و رنج تاکيد دارند احتمال وجود خدا را کمرنگ مي‌کنند. اگر اين استدلال‌ها را با هم در نظر بگيريم در اين صورت، نه احتمال بالايي براي وجود خدا هست و نه احتمال بالايي براي عدم وجود خدا. ميزان احتمال دقيقا تعديل مي‌شود. نظر به اين شرايط، مي‌توان به گزارش‌هاي مربوط به تجربه ديني اعتماد کرد و کفه ترازو را به سود باور به وجود خدا تغيير داد. مي‌توان استدلال کرد که نه سوئين برن و نه ديويس مخالفت با استدلال‌هاي ضد باور به خدا را جدي نمي‌گيرند.10 براي مثال آنها به مساله شر توجهي ندارند و هرچند استدلال‌هاي آنها مي‌تواند براي يک مومن قانع‌کننده باشد، اما نمي‌توانند يک شاهد بي‌طرف را راضي کنند. وجود شر احتمال وجود خداي مسيحيت را به نحو معناداري کاهش نمي‌دهد در عين حال، اينکه چگونه مي‌توان احتمالاتي که له يا عليه وجود خدا مطرح است را تعديل کرد، موضوعي است که آرا و نظرات مختلفي در مورد آن وجود دارد.

معرفت‌شناسي اصلاح‌شده
معرفت‌شناسي شاخه‌اي از فلسفه است که به مطالعه منابع و مباني معرفت انسان به اشيا مي‌پردازد، بنابراين معرفت‌شناسي با زيربناي مدعيات انساني براي ساختن تعابير حقيقي سروکاردارد. يکي از جديدترين جنبش‌هاي فلسفه دين برخاسته از ايالات متحده و همزمان با اثر الوين پلانتينگاست. پلانتينگا را «معرفت‌شناس اصلاح‌شده» توصيف مي‌کنند زيرا او از دل سنت مسيحي اصلاح‌شده پروتستان برخاست و کارش اين بود که بررسي کند چگونه مدعيات مومنان در مورد معرفت به وجود خدا را مي‌توان توجيه کرد. او تلاش براي استدلال به سود وجود خدا(الهيات طبيعي) را رد مي‌کند چه، معتقد است اين استدلال‌ها به جاي وحي، عقل را محور قرار مي‌دهند. اعتقاد بر اين است که خداوند حقيقت را درجهان نازل کرد و اين وحي است که بايد مقدم باشد نه عقلِ انسان که به دليل گناه آدم وحوّا و نيز گناه بعدي «هبوط کرد». کارل بارت (1886-1968)، بزرگ‌ترين متاله پروتستان در قرن بيستم گفته است که از تمام دلايل مربوط به نفي و رد کاتوليسيسم، الهيات طبيعي از همه محکم‌تر است زيرا بر عقل و نه بر وحي مبتني است. سنت پروتستان و معرفت‌شناس‌هاي اصلاح‌شده، وحي را مقدم بر عقل دانسته و بر آن تکيه دارند. الوين پلانتينگا مجموعه‌اي از باورهاي يک شخص را به همراه روابطي تعريف مي‌کند که بين اين باورها به مثابه ساختار عقلي شخص حاکم است. به سخن، ديگرتمام آنچه مي‌دانند و شيوه آگاهي از اشيا. پلانتينگا مدعي است که مومن مسيحي جهان را به‌درستي مي‌بيند زيرا وحي مسيحي را پذيرفته و باورهاي اصلي و بنيادي مسيحي نيازي به توجيه ندارند.11
پلانتينگا اين ديدگاه را «مبناگرايي» مي‌نامد. در اين صورت، سوال اين است که آيا يک گزاره گزاره‌اي است که به شاهد و دليل نياز دارد يا اين گزاره اساس و مبناي تمام آگاهي شخص را تشکيل مي‌دهد(؟). به زبان ساده اين سوال مطرح است که آيا اعتقاد به خدا مستلزم توجيه يا برهان است به نحوي که الهيات طبيعي ادعا مي‌کند. پلانتينگا مي‌پرسد: آيا نمي‌توان گفت که باور من به خدا في‌نفسه، در اساس و مبناي ساختار عقلي من قرار دارد؟ اگر اين مطلب درست باشد در اينصورت، نيازي به اثبات وجود خدا وجود نخواهد داشت. اين بدان معناست که مومن به خدا نيازي به توجيه باور خود ندارد. اين باور، باوري مبنايي است و احتياجي به توجيه ندارد. بر اساس معرفت‌شناسي اصلاح‌شده، اعتقاد به خدا «کاملا بنيادي» است و نيازي به توجيه ندارد و مومن از «ساختاري کاملا عقلي» برخوردار است به اين معنا که شيوه نگرش و فهم او از جهان درست است زيرا خداوند وي را مشمول لطف و رحمت خود کرده و اجازه داده جهان را به‌درستي بنگرد. همان‌گونه که نمي‌توانم ثابت کنم يک درخت روبه‌روي من است يا من اين مطلب را با دستم تايپ مي‌کنم يا من در حضور دختر بزرگم در بوستن هستم زماني که او را ملاقات مي‌کنم، يک مومن هم نمي‌تواند برهاني براي وجود خدا اقامه کند زيرا خدا آنچنان براي او آشکار است که وقتي کتاب مقدس يا نماز مي‌خواند، بحث از توجيه يا دليل، محلي از اعراب ندارد (بي‌معناست). لذا يک مومن نيازي به دليل براي اثبات وجود خدا ندارد.
اين موضعي جذاب است اما چند مشکل اساسي دارد. مسيحيان مي‌توانند مدعي شوند که باور آنها به خدا، به اينکه مسيح پسر خدا و روح القدس اقنوم سوم تثليث مسيحيت است همگي بخشي از مباني ساختار عقلي آنهاست و آنها نيازي به اقامه دليل يا توجيه براي آن ندارند. مسلمانان مي‌توانند مدعي شوند که باور آنها به الله و پيامبر اکرم(ص) بخشي از مباني ساختار عقلي آنهاست و نيازي به توجيه آن نيست. بودايي‌ها نيز مي‌توانند مدعي شوند که خدايي وجود ندارد و تعاليم بودا درخصوص حالت ناپايداري اشيا در جهان و خلاصي از رنج و تغيير نيازي به توجيه ندارد. خلاصه اينکه تعداد نظام‌هاي اعتقادي در جهان آنقدر زياد است و هر يک مدعي هستند باورهايشان نيازمند توجيه و دليل نيست که معرفت‌شناسي اصلاح‌شده نمي‌تواند قانع‌کننده باشد. معرفت‌شناسان اصلاح‌شده ممکن است مدعي شوند لطف خدا شامل حالشان شده و مي‌توانند جهان را به‌درستي بنگرند و ديگران شايد به دليل تاثيرات گناه يا انکار لطف خدا بر خطا هستند، اما همه کاري که مي‌تواند انجام دهد آن است که در پس مدعاي حقيقتي پنهان مي‌شود که نمي‌توان آن را توجيه کرد.
غير واقع گرايي
لودويک ويتگنشتاين(1889-1951)12يکي?از?فيلسوفان برجسته و بسيار تاثيرگذار قرن بيستم. معتقد است که کل موضوع معرفت‌شناسي(جست‌وجو براي مباني معرفت) بر يک اشتباه مبتني است. در عوض افراد  «شکلي از زندگي» يعني فرهنگ را فرامي‌گيرند. در اين فرهنگ، برخي چيزها بديهي انگاشته مي‌شوند و ترديد در مورد آنها بي‌معناست. به باور او، اين مساله را مي‌توان در مورد باور ديني به کار برد. به کودکان شکلي از زندگي والدينشان آموزش داده مي‌شود و زباني را فرامي‌گيرند که بيانگر اين شکل از زندگي است. براهين و دلايل بي‌ربطند و اين رويکرد بنيادي است که سبب پيدايش غير واقع‌گرايي مي‌شود.13
در ميان فيلسوفان دينِ اروپايي متاثر از ويتگنشتاين مانند دان کيوپيت، دي.زي. فيليپ14 و گارت مور،15 رويکرد جديدي به نظام اعتقادي پديد آمده است. آنها دو مشکل را در ارتباط با رويکردهاي سنتي شناسايي کرده‌اند:  1)استدلال‌هاي مربوط به اثبات وجود خدا که تحت‌تاثير الهيات طبيعي هستند، موثر نيستند. آنها در برابر فرضياتي که ممکن است براي مومنان قانع‌کننده باشد، آسيب‌پذيرند اما غيرمومنان را راضي نمي‌کند لذا هرچند مي‌توانند ايمان موجود را تقويت کنند اما نمي‌توانند مبنايي براي اعتقاد ايجاد کنند. به علاوه، باور به خدا براي اغلب مومنان بر دليل مبتني نيست بلکه مومنان از فرهنگي سهم دارند که در آن متولد مي‌شوند، آموزش مي‌بينند و دلايل فلسفي در اين فرهنگ ها بي‌ربط است.
2)معرفت‌شناسي اصلاح‌شده که بر وحي مبتني است، در تحقق حقيقت نمي‌تواند موفق باشد زيرا به‌شدت به جامعه‌اي متکي است که فرد در آن آموزش مي‌بيند و فرضيات در اين جامعه ساخته مي‌شوند. باوجود اين، غيرواقع‌گراها معرفت‌شناسان اصلاح‌شده را در اين استدلال تاييد و حمايت مي‌کنند که بررسي مباني ايمان اشتباه است.
براي شناخت رويکرد غيرواقع‌گرايانه در ابتدا لازم است تفاوت بين دو نظريه حقيقت راتوضيح دهيم.  واقع‌گرايي نظريه حقيقتي است که مي‌گويد يک گزاره زماني صادق است که مطابق با وضعيت اموري باشد که توصيف مي‌کند. لذا «شهردار لوس آنجلس 56 سال دارد»، زماني درست است که اگر(يعني اگر و تنها اگر) شهردار لوس آنجلس وجود داشته باشد و 56 ساله هم باشد. آنچه يک گزاره را صادق مي‌کند، آن است که آن گزاره مطابق با وضعيت اموري باشد که توصيفشان مي‌کند. آنچه گزاره را کاذب مي‌کند آن است که گزاره با اين وضعيت مطابقت نکند. اغلب افراد عمدتا واقع‌گرا هستند. واقع‌گراها دوپهلو بودن را تاييد مي‌کنند؛ اين بدان معناست که يک گزاره يا صادق است يا کاذب گرچه نتوان دانست که صادق است يا کاذب. لذا گزاره «قورباغه‌هاي زردرنگي در سياره‌اي وجود دارند که به دور ستاره‌اي در کهکشان راه شيري مي‌چرخد»،  بسته به اينکه آيا سياره‌اي وجود دارد که گرد يکي از ستاره‌ها بچرخد و آيا قورباغه‌هاي زردرنگي در آنجا زندگي مي‌کند، مي‌تواند صادق يا کاذب باشد. درحال حاضر هيچ راهي براي شناخت اين مساله وجود ندارد، اما واقع‌گرايان خواهند گفت که صادق يا کاذب بودن اين گزاره به وضعيت اموري بستگي دارد که اين گزاره مدعي است با آن مطابقت دارد. اکثر مومنان واقع‌گرا هستند. آنها معتقدند که مدعيات ديني آنها صادق است زيرا اين مدعيات مطابق با وضعيت اموري است که بدان اشاره دارند. لذا مسيحيان، مسلمانان و يهوديان عموما مدعي هستند که ادعاي آنها مبني بر وجود خدا صادق است زيرا اين مدعا با وجود خدايي که جهان را آفريده و آن را حفظ کرده مطابقت دارد. اگر اين دليل به سود وجود اين موجود يا روح (خواه بي زمان يا ابدي)نبود، «مدعاي خدا وجود دارد» کذب بود.
مساله اين است که اگر شخصي واقع‌گرا باشد، در برابر اين چالش که کسي سوال کند: از کجا مي‌داني که مدعايت صادق است؟ آسيب‌پذير خواهد بود. الهيدانان طبيعي پاسخ خواهند داد: «لحظه‌اي صبر کن و مي‌توانيم صدق آن را اثبات کنيم». معرفت‌شناسان اصلاح‌شده پاسخ خواهند داد: «به دليل نياز نداريم، مدعيات ما صادق است زيرا خدا به ما لطف کرده که ما وحي را بپذيريم و اين وحي ضمانت صدق مدعيات ماست». مشکل اينجاست که هيچ موضعي براي غيرمومنان قانع‌کننده نيست. غيرواقع‌گراها مدعي اند که پاسخ را مي‌دانند.
غيرواقع‌گراها تمام تلاش‌ها را براي اثبات وجود خدا يا اثبات احتمال وجود خدا رد مي‌کنند. فيليپس معتقد است اگر بنابر معقول انگاشتن باور به خدا باشد، آنگاه باور به خدا چيزي نيست که مومنان آن را به مثابه فرضيه‌اي (محتمل‌الصدق) در نظر بگيرند.16 او با ذکر عبارتي از مزمور 139 کتاب مزامير، رويکرد احتمال را به ريشخند مي‌گيرد و مي‌گويد اگر چنين باشد مزمور 139 را بايد اينگونه خواند: «اگر به آسمان صعود کنم تو به احتمال زياد آنجا هستي و اگر در هاويه بستر بگسترانم به احتمال زياد تو آنجا هستي!»17بنابراين، فيليپس معتقد است که رويکرد احتمال به سود روشي براي عقلاني کردن باور ديني استدلال مي‌کندکه عملا باور ديني را تحريف مي‌کند. ايمان به خدا به هيچ وجه نه به استدلال فلسفي متکي است و نه به اينکه نشان دهيم زبان ديني با وضعيت مستقل امور مطابقت دارد.
غيرواقع‌گرايي، يکي از نظريه‌هاي حقيقت است18  که بر اساس آن آنچه يک گزاره را صادق مي‌کند، تطابق نيست بلکه انسجام است. يک گزاره در صورتي صادق است که با ديگر گزاره‌هاي صادقي که در شکل خاصي از زندگي ساخته مي‌شوند، همبستگي و سازگاري داشته باشد. غيرواقع‌گراها معتقدند افراد توسط والدين خود، مدرس، و نهادهاي ديني با اشکال ديني زندگي آشنا مي‌شوند. در اين اشکال زندگي، برخي گزاره‌ها بدون چون و چرا به عنوان گزاره صادق پذيرفته مي‌شوند. از نگاه غيرواقع‌گرا، حقيقت بر تطابق با وضعيتي از امور مبتني نيست که مستقل از زبان هستند بلکه حقيقت بر انسجام دروني يک شکل خاصي از زندگي مبتني و متکي است. به سخن ديگر ، درون يک شکل خاص از زندگي ديني برخي اشيا از طريق آنچه آنها را احاطه کرده، پايبندي ايجاد مي‌کنند. صدق آنها بدون چون و چرا پذيرفتني است. آنچه آنها را صادق مي‌کند، همين پذيرش است. صدق چيزي نيست که از طريق جست‌وجوي مستقل ايجاد شود، بلکه صدق بر آنچه توافق مي‌شود متکي است. از اين رو، صدق به توافق(قرارداد) درون يک جامعه بستگي دارد و چيزهاي مختلف و متضاد مي‌توانند در جوامع مختلف صادق باشند. بنابراين، غيرواقع‌گرا با معرفت‌شناس اصلاح‌شده در اين قضيه هم‌داستان است که وجود خدا يا ديگر مدعيات اصلي دين به هيچ توجيهي نياز ندارد. آنها متفق‌القولند که اين گزاره‌ها صادق‌اند اما از حيث اينکه چه چيزي آنها را صادق مي‌کند تفاوت دارند. معرفت‌شناس اصلاح‌شده مدعي خواهد بود که اين گزاره‌ها از اين جهت صادق‌اند که با وضعيت مستقل امور مطابقت دارند حال آنکه غير واقع‌گراها کلا تطابق را انکار مي‌کنند و در عوض مي‌گويند که اين گزاره‌ها صادق‌اند چون آنها در يک جامعه به عنوان گزاره‌هاي صادق پذيرفته شده‌اند. همان‌گونه که گرت مور، متکلم کاتوليک، مي‌گويد: حقايق ديني کشف نمي‌شوند، آنها ساخته مي‌شوند19 به سخن ديگر، افراد داستاني را بازي مي‌کنند که دينشان به آنها مي‌گويد و براي کساني که در اين دين مشارکت دارند، اين داستان حقيقت دارد. اما آنچه آن را صادق(حقيقي) مي‌کند، وضعيت امور مستقل از داستان نيست، بلکه خود داستان است.
بنابراين در اسلام درست است که خدا يکي است و محمد(ص) پيامبر اوست، در کاتوليک درست است که خدا سه تاست و جسم مريم به ملکوت برده شد و پاپ زماني که در مقام پاپ سخن مي‌گويد، معصوم است. در يهوديت درست است که ابراهيم پدر قوم يهود است و خدا سرزمين فلسطين را به اخلاف ابراهيم وعده داده است. اين مدعيات با يکديگر تضاد ندارند زيرا حقيقت درون هر يک از اشکال زندگي است.
غيرواقع‌گراها مدعي‌اند که خدا واقعي است و وجود دارد اما منظور آنها اين نيست که وجود يا روحي به نام خدا به لحاظ وجودي، مستقل از جهان مخلوق که خدا آفريده و آن را حفظ کرده، وجود دارد. در عوض، خدا درون جامعه ايماني (ديني) و درون شکلي از زندگي کساني وجود و واقعيت دارد که خدا را در کانون زندگي‌شان قرار مي‌دهند، مي‌پرستند و برايش نماز مي‌گزارند. عيسي به حواريونش گفت که هر زمان که دو ياسه نفر به نام او گرد آيند، او قطعا حضور خواهد داشت، اين مساله براي مومن غيرواقع‌گرا حقيقت دارد(صادق است). وقتي که مومنان يکديگر را ملاقات مي‌کنند و در مورد عيسي سخن مي‌گويند و براي او نماز مي‌گزارند، عيسي وجود و حقيقت دارد. خدا و عيسي مفاهيمي‌هستند که جوامع ديني(ايماني) آنها را ايجاد مي‌کنند و به آنها که ايمان دارند معنا و جهت مي‌دهند. نکته اصلي آن است که از نگاه غيرواقع‌گراها زبان مربوط به خدا به هيچ واقعيت يا وضعيتي از امور فراتر از خود اشاره نمي‌کند، اين زبان صادق است زيرا از سوي اعضاي جامعه ايماني پذيرفته شده و به کار رفته است. يکي از مزاياي قابل توجه رويکرد غيرواقع‌گرايانه آن است که هيچ نيازي به توجيه مدعيات مربوط به حقانيت در دين ندارد. اين رويکرد تاييد مي‌کند که افراد به طور موقتي مدعيات مربوط به ايمان ديني را باور نمي‌کنند(در اين ميان) جامعه، محوريت دارد و مي‌تواند توضيح دهد که چگونه اجتماعات ديني مدعيات حقيقي خود را در طول زمان ايجاد مي‌کنند(و به عنوان مثال، حکم مي‌کنند که کدام يک بحق است و کداميک کفرآميز). افزون براين توضيح مي‌دهد که چگونه اديان مختلف واجد اينگونه مدعيات حقيقي هستند. از ديدگاه بسياري از مومنان، مضرّت اين قضيه ( اگر بخواهيم از تعبير ويتگنشتاين استفاده کنيم)آن است که مراد اغلب مومنان عادي را از مدعيات خود«جريحه‌دار»مي‌کند.اغلب مومنان معتقدند وقتي که مي‌گويند عيسي بر صليب جان داد و روز سوم برخاست، اين جمله حقيقت دارد زيرا در واقع اتفاق افتاده است. در مقابل، غير واقع‌گراها اين قضيه را به همان اندازه حقيقي مي‌دانند که بخشي از داستان مسيحيت است، اما در تحليل نهايي، داستان مسيحيت، يک پديده انسان آفريده است.

منبع:
Routledge Companion to the Study of Religion, ed. J. Hinnelles, routledge pub. 2005.


آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۰۶ مرداد ۱۳۹۳ ساعت ۰۶:۴۶