تجلي الهي و تولد روحاني در عرفان اسماعيليه

PDF چاپ نامه الکترونیک

تجلي الهي و تولد روحاني در عرفان اسماعيليه

هانري كربن
ترجمه انشاءالله رحمتي
بخش دوم

در اشاره بخش نخست اين نوشتار توضيح دادم که  هانري کربن سعي دارد با نشاندن تفسيري ظهورباورانه برجاي تلقي حلول باورانه، ارتباط انسان با خداوند و به  طور کلي ارتباط ملک و مکلوت را تبيين کند و نشان دهد که مي توان به حضور عالم غيب در عالم شهادت بدون از دست رفتن خلوص و تجرد آن عالم باور داشت. در ادامه نوشتار نشان مي دهد که يکي از نمونه هاي درخشان چنين درکي را در تشيع به طور کلي و مذهب اسماعيليه به طور خاص مي توان يافت. و از اين روي عرفان اسماعيليه را نه تنها تداوم تاريخي مسيحيت حقيقي بلکه نمونه کامل آن مسيحيت معرفي مي کند و به نوعي وحي اسلامي و تفسير عرفاني از آن  را تجديد حقيقت مسيحيتي مي داند که در طول تاريخ دستخوش تحريف و تغيير واقع شده است.
***
عرفانِ اسماعيليه را مي‌توان هم نوعي امتداد بالفعل (در تاريخ) و هم نوعي امتداد بالقوه (با هدف تحليل روان‌شناسانه يا با هدف تأمل) نسبت به مسيحيتي دانست كه از مدت‌ها پيش به بهشت ارباب انواع بازگشته است. منظور از اين مسيحيت نه فقط مسيحيت گنوستيك، بلكه اساساً مسيحيتي است كه با عنوان مسيحيت يهودي يا مذهب ايبيوني از آن تعبير شده است ـ يعني مسيحيتي كه از بنياد با مذهب پولسي دشمن و بيگانه است؛ نه برتري و حضور پطرس، بلكه برتري و حضور يعقوب، اسقف اورشليم را به رسميت مي‌شناسد. نبايد فراموش كرد كه اپيفانيوس، كه در پايان سده چهارم (375) قلم مي‌زده، آن را مسيحيتي كه در آن زمان در جنوب سوريه، بنابراين فقط اندكي بيش از دو سده پيش از ظهور اسلام هنوز موجود بوده است، معرفي مي‌كند.14 به طور كلي الهي‌دانان و مورخاني كه درباره مسيحيت ايبيوني‌هاي بحث كرده‌اند، همين فكرتي را كه ادامه و حتي شرح و بسط آن را در اسلام مي‌يابيم، به تفصيل بيشتر يا كمتر، تشريح كرده‌اند.15 بدين ترتيب، آنچه در مدّ نظر داشته‌اند، رسالت پيامبرانه، همان پيامبر شناخت  اسلامي، به معناي دقيق كلمه بوده است. بدون آنكه در اينجا بتوانم وارد در جزئيات شوم، اعتقادم بر اين است كه اگر ويژگي‌هاي مشتركي [ميان اين دو] بتوان يافت، اين اشتراك بيشتر از آنكه در پيامبر شناخت اسلام به طور كلي باشد، در نظريه امام ـ يعني امام شناخت خاصّ طريقت باطني اسلام، در تشيع و به ويژه تشيع اسماعيلي است. اين نظريه را بايد بر مبناي فكرت «پيامبر حقيقي» سرمدي در مذهب ايبيوني و همينطور بر مبناي عقيده اين مذهب درباره آدم ابوالبشر، كه مؤلفه‌هاي اصلي‌اش در آدم‌ شناخت مذهب اسماعيليه تجديد و تكرار شده‌اند، تشريح كرد. خود اين آدم شناخت، نتيجه انسان‌شناسي خاصي است كه با نوعي فرشته‌ شناخت مبنايي همراه و هم‌عنان است. شالوده‌اش بر امام شناخت خاصي استوار است كه نوعي «مسيح‌شناخت مبتني بر فرشته» و نوعي دوستيسم مخصوص به خود را نمايان مي‌سازد. وانگهي در اوج تأملات اسماعيليه، مفهوم نوعي شهود را مي‌يابيم كه تحولات آن متلازم با نوع و نحوه «اتصال» با امامِ سرمدي است و اين به عنوان يك پيامد كامل، مصداقي است از اين قاعده كه او بر هركس متناسب با شايستگي‌ او متجلي مي شود.16
در اينجا تعريف پيشنهادي هارناك از اسلام را يادآور مي‌شوم. مي‌گويد: اسلام عبارت است از «تحولي واقع شده در جزيرة‌العرب (Arabertum) در مورد دين يهودي كه خود آن از قبل در اثر مسيحيت ـ يهودي گنوستيك متحول شده بود.»17 اين تعريف نيز همانند همة تعاريف مشابه جامعيت لازم را ندارد و ضعف ديگرش اين است كه مرتكب همان نوع تقليل علّي كه خاصّ تاريخ باوري است، مي‌شود (خود واقعيت روحاني انضمامي «تحول» را نمي‌توان به روش علّي استنتاج كرد). در عين حال، اين مزيت را دارد كه نه به مذهب ايبيوني بحت و بسيط، بلكه به مذهب ايبيوني گنوستيك، مخصوصاً الخسائيه (سده اول و دوم ميلادي)كه مي‌توان گفت نوعي مانويت ماقبل مانوي بوده است، استناد مي‌كند.18 و در حقيقت اهميت افكار مانوي در تأسيس گنوس در اسلام مشهود است، زيرا وحي قرآني هرگز به خودي خود نوعي دين گنوستيك نبود، بلكه در حقيقت به عنوان ظاهر نوعي گنوس، همان گنوس كه در اينجا موضوع بحث ماست، مورد تأمل و تفسير قرار مي‌گرفت. اعتقاد (theologoumenon) خاص مسيحيت ايبيوني عبارت از فكرت پيامبر حقيقي و نوعي اسطورة آدم (ع) است كه چيزي منحصر به فرد به نظر مي‌رسد.
در نظر ايبيوني‌ها، وحي به پيامبر حقيقي                  يا پيامبر حقيقت ...........................  متكي است و نه به خداي حلول يافته، خدا ـ انسان. او كه از بدايت عالم در طي ادوار جاري است، به سوي قرارگاه خويش مي‌شتابد
(Nam et ipes Verus Propheta ad initio mundi per saeculum currens festinat ad requeiem)19
در نتيجه پرسشي كه يهوديان از ايبيوني‌ها مي‌پرسيدند اين بود كه آيا عيسي(ع) همان پيامبر حقيقي است كه موسي(ع) پيشگويي كرده بود، او كه مسيح سرمدي است.20 اين همة آن چيزي است كه يهوديان را از ايبيوني‌ها جدا مي‌كرد.
پيامبر حقيقي در آغاز خلقت با نبوت اعطاء شده به آدم(ع) آغاز مي‌شود. نخستين انسان، نخستين مظهر پيامبر حقيقي، يعني مظهر مسيح سرمدي بود. او از ..............  .................... برخوردار بود، او آدم ـ مسيح بود.21
در پرتو اين‌گونه شناسي،  درست نقطه مقابل گونه‌شناسي پولسي قرار مي‌گيريم. اين تصور به موجب عقيده‌اي كه حكايت [آدم] در كتاب مقدس را دگرگون  مي‌سازد و آن عقيده به عصمت آدم است، بسيار تقويت مي‌شود. زيرا پيامبر حقيقي كه نفخة ذات الهي ......................... را در درون خويش دارد، ممكن نيست معصيت بكند. او .................... است. قول به اينكه آدم(ع)  گناه كرده است به معناي اين است كه روح الهي در او و از طريق  او مرتكب گناه شده است.22 در حكمت اسماعيليه  نيز از آدم اول كلي .......................... سخن مي‌رود  كه از آغاز به امامت منصوب شده است و به اين اعتبار، از هر گونه آلودگي، از هر گناهي،  مصون (معصوم)  است، كما اينكه اين معنا در مورد همه امامان معصوم پس از او صدق مي‌كند. و درست همانطور  كه ايبيوني‌ها آدم را نفس كلي (Anima generalis) وعاء يا خزانه نفوس، وعاء يا خزانه  همه نفوس خويش، توصيف مي‌كنند، همينطور  آدم در مذهب اسماعيليه و پس از او همه امامان، يك هيكل نوراني را كه متشكل از همه نفوس مريدان آنها است، برپا مي‌دارند.23   
حال همين آدم‌ـ مسيح  است كه از طريق نوعي توالي مظاهر، همان «هفت‌گانه سّر» يعني خنوخ، نوح، ابراهيم، اسحاق، يعقوب، موسي، عيسي، عيان شده است. اينها هفت ركن عالم، هفت ستون خانه حكمت، هفت كشيش [راهنما]، و (با خود آدم)، مسيح‌هاي هشت‌گانه در ميان انسان‌ها هستند كه ميكاي نبي از آن نام برده است، يعني اينان همان مظاهر آدم ـ مسيح براي انسان‌ها هستند.24 آئين مانوي به سلسله مشابهي باور دارد ولي شخصيت‌هايي بيرون از دايرة انبياء سامي را نيز در آن درج مي‌كند: آدم، شيث، نوح، عيسي، بودا، زردشت، ماني. قرآن كريم نيز، يقيناً سلسله مشابهي از پيامبران را ذكر مي‌كند، ولي تعداد آنهايي كه صراحتاً نام‌شان در قرآن آمده است با تعداد آنهايي كه در احاديث مذكور است، بسيار متفاوت است.25 در واقع تصور نوعي ادواري بودنِ دقيق، در عرفان اسماعيليه بهتر از هر جاي ديگر تأسيس و تقرير شده است و به علاوه در آنجا همراه است با فكرت دايرة ادوار هفت‌گانه كه آخرين پيامبر آن، آخرين امام، قائم‌القيامه، برپاكنندة رستاخيز، و منطبق با كسي خواهد بود كه در نهايت پيامبر حقيقي «قرار» خويش را در او مي‌يابد. و دقيقاً در پرتو همين شخصيت مي‌توان بي‌درنگ دريافت كه آن تطابق اصيل در كجاست.
مي‌دانيم كه مذهب ايبيوني ميانِ نمونه موسي و ابراهيم كه پيامبر حقيقي بر آنها عيان شده است و نمونه آدم و عيسي، كه پيامبر حقيقي در آنها حضور داشته و شخصاً محلِّ تجلي الهي بوده‌اند، فرق گذاشته است.26 نمونة محمد رسول‌الله(ص) را مي‌توان به نمونه كساني مانند كرد كه مظاهر حق بر آنها عرضه شده است، بدون آنكه بتوان گفت خود شخص آنها مظهر حقّ بوده است، حال آنكه اين نمونه دوم در مورد شخص امام صدق مي‌كند. به همين دليل گفتم نه پيامبر شناخت اسلامي به طور كلي، بلكه امام شناخت شيعي به طور خاص، امتداد و شرح و بسط مسيح شناخت ايبيوني به عنوان نقطة اوج پيامبرشناخت است.
در همين ارتباط، فكرت اشخاصي كه مظهر حق‌اند و فكرت توالي اين اشخاص، بايد در شكل اصلي‌اش حفظ شود. كاملاً خطا است كه اين توالي به صورت مجموعه‌اي از تناسخ‌ها [يا تجسدها]، به صورت نوعي metensomatose درنظر گرفته شود.  ................................... نه عبارت از تناسخ‌هاي پيامبر حقيقي‌اند و نه صرف وعاءهاي روح كلي، كه پيامبر حقيقي بر آنها عيان شده است.27 تصور راهنما [امام] در اينجا، تصور................... ..، يك نوع بازپيدايي،‌ يا به عبارت دقيق‌تر، نوعي متحد شدن،‌ متحد شدن دوباره در كل، است. درست همانطور كه مسيح «جامع» همة پيامبران از آدم به بعد، است،‌ همة امامان، همة  قائم‌هاي جزئي، نيز در آخرين امام در اين ميان (كه مجمع او،‌ هيكل همة هيكل‌هاي نوراني آنها است) جمع آمده و در او متحد شده‌اند. بنابراين، بالندگي يك شخصيت به عنوان مظهر را كه وحدت و كليت آن مشتمل بر شماري از مظاهر بدون درآميختن اشخاص است، بايد به صورت نوعي متحد شدنِ رو به پيشرفت، ‌تصوركرد. به علاوه اگر آخرين امام كه هنوز بايد ظهور كند، فرزند كامل (الولد التام) ناميده شده است، او را به اعتبار فرشته ملأ اعلاء كه در اينجا مابه ازاء مسيح سرمدي است، به اين نام موسوم كرده‌اند. ولي اين «به فرزندي پذيرفتن»، در اينجا معنايش آن نيست كه شخص پذيرفته شده به شخص آسماني‌اي كه او را پذيرفته است، ‌تعالي يافته يا صرفاً به او متحول شده است.
او مظهر نهايي، مظهر تامّ آن شخص است. اگر او در حركتي صعودي همة ملكوت نفوس خويش، مجمع مريدان را در طي قرون، به سوي خويش جذب مي‌كند، اگر او بدين ترتيب در مقام جانشين و خَلَف فرشته منصوب مي‌شود، به دليل آن است كه خود فرشته در نتيجة همين در ملكوت عروج مي‌كند تا همچنان دور به دور، همه پيروان خويش را به منازل هرچه رفيع‌تر، بركشد. لوازم نوعي نمايش‌پردازي مؤثر، كه در ادامة بحث بدان بازخواهيم گشت، چنين چيزي است. همه چيز چنان است كه گويي همة‌ لوازمِِ انكار اتحاد اقنومي، تا مي‌رسد به تمايز ميان دو شخص، يعني مسيح ـ فرشته و عيساي پيامبر، حفظ شده است. و در حقيقت، مذهب اسماعيليه در مفهوم آدم، سه وجه تشخيص مي‌دهد: 1) آدم روحاني، فرشته منطبق با مسيح فرشته؛ 2) آدم كلي نخستين (آدم الاول الكلي) در سرآغاز دورالادوار [= دور دورها]؛ و 3) بالاخره آدم‌هاي جزئي (آدم الجزئي) در آغاز هر دور، براي مثال دور خود ما، يعني همان آدم كه در نص كتاب مقدس و قرآن مذكور است. بنابراين،‌ درنهايت، اهتمامِ اصلي به شخص و شخصيت فرشته ـ مسيح و مصاديق [و ما به ازاءهاي] آن معطوف شده است: آدم روحاني در عرفان اسماعيليه؛ عقل دهم در مكتب سيناني، كه با روح القدس و جبرئيل امين در متن قرآن كريم، هم هويت گرفته شده است.

پي‌نوشت ها:
14ـ مقايسه كنيد با اشاره ولاديمر ايوانف در اثر زير:
W.Ivanow, The Alleged Founder of Ismailism, Bombay, 1946, p.86.
15ـ به ويژه ر.ك:
Oscar Cullmann, Le probleme litteraire et historiqe du roman, Pseudo-    clementin, paris, 1930, p.260 et H. J.Schoeps, Theologie und Geschichte des Juden-christentums, Tübingen, 1949, pp.337-342.
16ـ در اينجا حتي به اختصار هم نمي‌توان شرايط تاريخي شكوفايي تشيع در صدر اسلام، يا انگيزه‌هاي معنوي‌اي را كه به شكل‌گيري تشيع هفت امامي يا اسماعيلي و نيز تشيع دوازده امامي منجر شد، به توصيف كشيد؛ تشيع دوازده امامي از چهار قرن و نيم پيش تا به حال دين رسمي ايران بوده است. درباره اسماعيليه ايران، مقايسه كيد با تحقيق نگارنده با عنوان: مقدمه جامع الحكمتين ناصرخسرو (گنجينه نوشته‌هاي ايراني، 3)، تهران ـ پاريس 1332/1953. و نيز ر.ك:
W.Ivanow, art. Ismailiya in supple.a l’Encyclopedie de l’Islam, lre ed.,et Brife Survey of the Evolution of Ismailism, Bombay–leiden, 1952.
برخي از مسائلي كه در تحقيق فعلي مورد بحث قرار گرفته است، در جستار نويسنده با عنوان «زمان ادواري در مزديسنا و در مذهب اسماعيليه» (همين كتاب) به وفور يافت مي‌شود.
17- Harnack, «Dogmengeschichte» II4;537,cit.in Schoeps, op.cit.p.334.  //  18- Cf.Schoeps, Ibid.,P.332.  //  19- Recognitiones, 2,9,22; Ibid., PP.98,108-109.  //  20- ''Si ipse (Jesus) erat Propheta quem moses Praedixit, qui est chirstus aeternus), Rec. 1,43,cit.Ibid.,P.87.  //  21- Schoeps, TheoIogie, pp.100-101.
باتوجه به چشم‌اندازي كه از طريق اين آدم شناخت نظري گشوده مي‌شود،‌ و مي‌تواند بيانگر وحدت اكيد مبدأ وحياني پيامبرانه در تاريخ باشد، مي‌توان همداستان با هارناك معتقد بود كه قياس دو حدي مدافعه‌گري‌هاي كلاسيك ـ يعني اين قياس دو حدي كه «آيا مسيح خدا است يا انسان؟» ـ جاي خود را به تعريف كاملاً متفاوتي از ذات او مي‌سپارد.
(Christus praesens - vicarius Christi, cit. in Schoeps, p. 108, n.I).  //  22. Ibid.,pp.100,102,et103.
23ـ همان، ص 99. نفس كلي، به عنوان خزانه الهي نفوس را بايد نه با كل نفوس خلط كرد  و نه به كلي منطقي. در ميان كنارها مقايسه كنيد با:
spiritus Adae يا Anima?،?كه omnes animae از آن فرود آمده‌اند (S?derberg,p.157)،  مسيح فرشته كه Anima  ناميده شده است (Ibid.,pp.186ff.) ؛ تمايز ميان spiritus (روح) يا Anima Principalis و Spiritus saneti (روح‌القدس) به عنوان ارواح نگهبان‌ (p.174).
1
24- Schoeps, op.cit. pp. 104-106 (كتاب ميكاه نبي، 4‌:‌5)
25- Cf. Ibid. p.335.
خوب است در اينجا برخي ابعاد پيامبر شناخت اسلامي را يادآور شويم: تمايز ميان نبي (مبلغي با رسالت الهي) و مرسل (رسولي كه رهبر يك امت مي‌شود). بحارالانوار (دائرة‌المعارف احاديث شيعه)، تعداد انبياء را 124000 هزار تن مي‌داند (شمار عظيمي از شخصيت‌هاي كتاب مقدس از آن جمله‌اند ولي بسياري شخصيت‌هاي خارج از كتاب مقدس نيز جزو اين تعداد قرار مي‌گيرند.) و در اين ميان فقط 313 تن نبي مرسل بوده‌اند. مقايسه كنيد با اثر نگارنده با عنوان ابن‌سينا و تمثيل عرفاني، ص537.
26- Cf. Schoeps, op.cit, pp.106-107, et Aus Fruhchristlicer, Zeit, Tubingen, 1950, p.32.  //  27- Ibid., pp.106-108.