يک حکايت از تذکرة‌الاوليا

PDF چاپ نامه الکترونیک

يک حکايت از تذکرة‌الاوليا

چند نکته ساده هرمنوتيکي
حسين عظيمي


هرمنوتيک، به‌عنوان علم تاويل و تفسير متون، احتمالا از مدرسه هاي علوم ديني قرون وسطي و براي تاويل کتاب مقدس به وجود آمده است؛ اما به کتاب مقدس منحصر نماند و در ساير رشته ها نيز به کار گرفته شد. ديلتاي اين علم را به بنياني براي روش‌شناسي علوم انساني در مقابل روش علوم تجربي تبديل كرد و در نهايت در قرن بيستم و با رويکرد پديدارشناختي هيدگر و پس از او گادامر علم هرمنوتيک از اينکه صرفا ابزار يا روشي براي مطالعه و تاويل باشد به کانون مباحث فلسفي راه يافت. فهم به‌عنوان شيوه بنيادين هستي مطرح شد و وجه هرمنوتيکي مباني وجود انسان قرار گرفت.  تذکرة‌الاوليا  تنها اثر منثورعارف ايراني، فريدالدين عطار نيشابوري است. اين کتاب شامل 72 ذکر است که هر ذکري به يکي از مردان دين اختصاص دارد؛ با وجود اينکه بسياري از حکايت هاي اين کتاب در منظومه هاي عطار هم ذكر شده‌اند اما در ميان آثار عطار اين کتاب فقط براي ذکر و ياد عرفا تاليف شده و هدف نويسنده از ذکر اين حکايت ها بيان حال عرفا و نه توضيح  نکات عرفاني بوده است. ساختار کلي ذکرها در تذکرة‌الاوليا  شامل سه قسمت است: در چند سطر ابتدايي به‌صورت مسجع در بزرگداشت و بيان صفات پسنديده عارف نگاشته شده است. سپس بيان حال، حکايت ها، مکاشفه ها و در مورد برخي عرفا چگونگي توبه وغيره و در نهايت گفته هاي نغز آن عارف ذكر شده است. ساختار حکايت‌هاي کتاب در بسياري از موارد به‌صورت گفت‌‌‌وگو و مناظره است. در جايي عارف با خداي خويش  و در جايي ديگر با عارفي ديگر و در بيشتر با مردم عادي گفت‌وگو مي‌كند. در مقاله حاضر تلاش شده چند نکته ساده هرمنوتيکي در يکي از حکايت‌هاي معروف اين کتاب، که در ذکر ابراهيم‌ابن‌ادهم آمده است، به مخاطب ارائه شود.
***طرح مساله
عطار در مقدمه تذکرة‌الاوليا مي نويسد:
«چون از قرآن و احاديث گذشتي، هيچ سخني بالاي سخن مشايخ طريقت نيست- رحمة الله عليهم- که سخن ايشان نتيجه کار و حال است نه ثمره حفظ و قال است، و از عيان است نه از بيان است، و از اسرار است نه از تکرار است، و از علم لدني است نه از علم کسبي... .» او هدف از نگارش اين کتاب را بيان اين نوع سخن معرفي مي‌کند، اما کتاب عطار فقط بيان‌کننده اين نوع سخن نيست. در تذکرة‌الاوليا، از رهگذر مکالمه ها و حکايت ها سخن هاي ديگر هم بازتاب مي يابد و در نهايت صداهاي متنوعي از کتاب به گوش مي رسد. اين تکثرها و تفاوت ها ميان شخصيت هايي که در کتاب حاضر هستند اتفاقي نيست؛ بلكه جايگاه، سنت، پيشينه و پيش‌فهم هاي هر فردي در نگاهي که او به موضوع دارد و سخني که مي گويد موثر است. در بسياري از حکايت ها ميان افراد تعارض هايي پيش مي آيد که ناشي از تفاوت برداشت ها و تاويل هاي افراد از يک موضوع واحد است. اين اختلاف در تاويل ها راه را براي ورود هرمنوتيک باز مي کند. پرسش هرمنوتيکي از اين کتاب مي تواند اين باشد که اختلاف در پيش‌فهم ها چگونه به اختلاف در فهم ها مي انجامد و برخورد افراد با تاويل هاي متفاوت چگونه است؟

حکايت
«نقل است که ابراهيم روزي به صحرا رفته بود. لشکريي پيش آمد. گفت: «تو چه کسي؟» گفت: «بنده‌يي». گفت: «آباداني از کدام طرف است؟» اشارت به گورستان کرد. آن مرد گفت: «بر من استخفاف مي‌کني؟» و تازيانه‌يي چند بر سر او زد و سر او را بشکست، و خون روان شد، و رسني در گردن او کرد، و مي آورد. مردم شهر پيش آمدند. چون چنان ديدند، گفتند: «اي نادان! اين ابراهيم ادهم است – وليّ خداي-» آن مرد در پاي او افتاد و از او عذر خواست و بحلي مي خواست، و گفت: مرا گفتي «من بنده‌ام» گفت: «کيست که او بنده نيست؟» گفت: «من سر تو بشکستم، و مرا دعايي کردي!» گفت: «آن معاملت تو با من کردي، تو را دعاي نيک مي کردم. نصيب من از اين معاملت که تو کردي بهشت بود، نخواستم که نصيب تو دوزخ بود.» گفت: «چرا اشارت به گورستان کردي، و من آباداني خواستم؟» گفت: «از آن که هر روز گورستان معمورتر است و شهر خراب تر.» 
تذکر
پيش از هر چيز بايد اشاره کنيم که حکايت منتخب ما از تذکرة‌الاوليا بوده، اما اين حکايت در مصيبت‌نامه عطار هم آمده است و با توجه به اختلافات جزئي که در اين دو روايت از يک ماجراي واحد وجود دارد روشن است که عطار در مقام نويسنده، ماده خام تاريخي را براي هدف کتاب خود پرورده است. با اين حال ما در نوشته حاضر به موضوع جايگاه نويسنده و نسبت او با متن نمي پردازيم، زيرا اين موضوع به بررسي جداگانه اي نياز دارد.

بررسي
1- زمينه حکايت
اين حکايت در معرفي عارفي يا بيان نکته اي هدفي دارد، اما صرف‌نظر از اينکه هدفش چيست، پيش از هر چيز بايد براي رسيدن به آن هدف، پيش‌فهمش فهميده شود. براي فهم اين حکايت لازم است زمينه اي فراهم شود، زيرا بدون هيچ پيش‌فهم و زمينه اي تفاهمي صورت نمي گيرد. در حکايت حاضر چند جمله کوتاه اما کليدي زمينه را براي فهم فراهم مي کند. نخست اينکه ابراهيم ادهم، عارفي به صحرا رفته است. مخاطب هنگام مطالعه تذکرة‌الاوليا درمي يابد که صحرا محل سفر و سرگرداني است. در اين محل سرگرداني، سرگرداني هم پيدا مي شود: مرد لشکري  مي خواهد راه آباداني را پيدا کند. تا همين جاي حکايت پيش‌فهم هاي لازم براي فهم منظور آن فراهم شده است. مردي راه گم کرده و عارفي در کنارش قرار مي‌گيرد که مي تواند هدايت گر گمراهان باشد. به اين ترتيب، افق انتظارات خواننده شکل مي گيرد، از اين به بعد مخاطب منتظر اين است که ابراهيم به طريقي مرد را هدايت کند. چگونگي هدايت‌شدن مرد هرچه باشد بايد به اين انتظار خواننده پاسخ بگويد. اگر ابراهيم به جاي مرد لشکري با عارفي ديگر ديدار مي کرد خواننده انتظارات ديگري پيدا مي کرد. حکايت به‌خوبي از عهده شکل‌دهي و در نهايت پاسخ‌دهي به انتظارات خواننده برآمده است. از طرف ديگر اين حکايت در بستر عرفاني کتاب خوش نشسته است، هم انتظاراتي که در مخاطب بيدار مي کند برآمده از ماهيت کلي کتاب است و هم پاسخي که به اين انتظار مي دهد. اگر در نظر نگيريم که اين يک حکايت از يک کتاب عرفاني است نمي توانيم رفتار ابراهيم را در اين حکايت درک کنيم. درک، پذيرش و باورپذيربودن اين حکايت بر پيش‌فهم هايي متکي است که خواننده از يک متن عرفاني دارد.

2- پيش‌فهم‌ها/ نقش پيش‌فهم‌ها
اما مرد لشکري با انتظار و در جهت خاصي از هويت ابراهيم سوال مي کند. پاسخ ابراهيم در صورتي معنادار است که در جهت پرسش مرد قرار گيرد.  پاسخ اين پرسش که شايد در نگاه نخست بي‌اهميت باشد، افق انتظارات مرد لشکري را به‌وجود مي آورد، اما ابراهيم پرسش مرد را در جهت ديگري پاسخ مي دهد. مرد لشکري مسلما مي خواهد از هويت دنيايي و نسبتي که ابراهيم با مردمان دارد باخبر شود و نه نسبت او با خداوند؛ از‌اين‌رو جهت پاسخي که ابراهيم مي دهد با جهت پرسش او يکي نيست. همين يکسان نبودن جهت پرسش و پاسخ است که جلوي امتزاج افق ها و گسترش فهم مرد لشکري را مي گيرد. مرد مي خواهد زمينه را براي فهم فراهم کند. مي خواهد براساس شناختي مقدماتي از مخاطبش، که لازمه هرگونه فهمي است، افق انتظاراتش را سامان دهد؛ اما  پاسخ ابراهيم افق انتظارات مرد لشکري را در جهت ايجاد تفاهم تنظيم نمي کند. حال اين سوال پيش‌روي ما قرار مي گيرد که چرا ابراهيم پاسخ مناسبي به سوال مرد لشکري نمي دهد؟ يک پاسخ مي تواند اين باشد که ابراهيم يک عارف است، مردي که دنيا و امور را از دريچه ديد عرفاني مي نگرد، او واقعا سوال مرد لشکري را در جهت رابطه با خداوند درک مي کند؛ اما رويدادهاي حکايت از اين توجيه حمايت نمي کند، زيرا مي بينيم وقتي مرد در شهر، پس از شناختن ابراهيم از او عذرخواهي مي کند ابراهيم مي دانسته که مرد لشکري در چه جهت هويت او را سوال کرده است. پس چرا ابراهيم جواب درست را نمي دهد؟ به نظر مي رسد بازي با پرسش مرد و به چالش کشيدن او براي هدف ابراهيم و هدف حکايت،  که هدايت مرد لشکري است، روش مناسب تري بوده تا اينکه ابراهيم از همان ابتدا بگويد که من ابراهيم ادهم هستم، بنده خدا و گورستان هم آباداني است چون هر روز آبادتر مي شود. کاري که ابراهيم کرده نوعي به بازي گرفتن فهم و درک مرد و استفاده از آن براي ايجاد تاثيري ماناتر در ذهن او بوده است. اين نوع بازي با پيش‌فهم هاي مرد لشکري به جذابيت حکايت هم کمک زيادي کرده است. اين اختلاف در جهت پرسش و پاسخ به اختلاف پيش‌فهم هاي دو طرف بازمي گردد. تاويل هر دو نفر و در نتيجه جهتي که هر يک از آنان در گفت‌وگو اتخاذ مي کنند از پيش‌فهم هاي آنان برخاسته است . تاويل ها همواره در افق هايي صورت مي گيرند که در آنها وجود معاني ثابت مسلم فرض شده است.  ابراهيم پيش‌فهم هاي لازم را براي فهم پرسش مرد ندارد يا عمدا آنها را مدنظر قرار نمي دهد و مرد لشکري هم پيش‌فهم هاي لازم را براي درک پاسخ ابراهيم ندارد؛ از‌اين‌رو مي بينيم که ابراهيم خود را بنده اي معرفي مي‌کند. خواننده هنگام خواندن، با توجه به پيش‌فهمي که از متن تذکره دارد به فراست درمي يابد که منظور ابراهيم از بنده، بنده حق است، اما مرد لشکري که چنين پيش‌فهمي ندارد و هيچ شناخت مقدماتي اي از ابراهيم هم ندارد و با توجه به پيش‌فهم هاي غالب جغرافيا و تاريخي که در آن مي زيد کاملا حق دارد که بنده را بنده فردي و غلامي تعبير کند. اينکه مرد اين تعبير را داشته باشد کاملا قابل فهم است؛ در حالي که اين امر که ابراهيم اطلاعي از پيش‌فهم هاي عادي نداشته باشد، دور از ذهن است.

3- سنت
درک و عمل هر دو نفر در اين حکايت (حتي عمل ابراهيم در استفاده از پيش‌فهم هاي مرد براي هدايت او) برخاسته از سنت هايي است که اين دو نفر در آنها زندگي مي کنند با اين حال هيچ‌يک متوجه اين امر نيستند که درون سنتي قرار دارند که با سنت ديگري اختلاف دارد و سنت براي آنها شفاف شده است.  سنت نظامي گري که مرد لشکري در آن بوده، کشتارهايي که ديده و محيط خشني که درآن بوده، زمينه را براي درک گورستان به‌مثابه محل ويراني و فهم پاسخ ابراهيم به‌مثابه استخفاف فراهم مي کند. در مورد ابراهيم هم سنت عرفاني است که او را به چنين بازي هرمنوتيکي‌اي با مرد وادار مي کند. هر دو بدون اينکه واقف باشند درون سنت هاي خود قرار گرفته اند. واقعيت اين است که ما برحسب گذشته، حال، احساسات، خواسته ها و تکاليف اخلاقي مان درک و فکر مي کنيم و مي فهميم. مرد لشکري و ابراهيم ادهم تجربيات متفاوتي از سر گذرانده اند. اگر تجربيات عرفاني، سير و سلوک و سنت عرفاني اي که ابراهيم در آنها زندگي مي کند نبودند، اگر ابراهيم در سنتي متفاوت، مثلا سنت نظامي زندگي مي کرد، پاسخ پرسش هاي مرد را در جهت درست آنها مي داد. در اين حکايت هر يک از دو نفر، ميراث‌دار سنتي هستند که به آنها به ارث رسيده است. اين سنت چيزي نيست که بتوانند از آن فرار کنند و در تمام اعمال و داوري هاي آنها نيز حاضر و فعال است.  پيش‌داوري ها اساس وجود آنهاست. تاويل يا به عبارت درست تر فهم آنها از موضوع و فهم متقابل آنها از سخن طرف مقابل همواره متکي بر پيش‌فرض هايي است که تفسير را هدايت مي کند؛ هرچند آنها از اين واقعيت آگاهي ندارند.
4- خشونت
اين اختلاف در سنت ها و درنتيجه اختلاف در فهم ها و نبود امکان گفت‌وگو و امتزاج افق ها جريان حکايت را به سمت برخورد مي کشاند. در سوال دوم همچنان پاسخ ابراهيم در جهت پرسش مرد نيست و در نتيجه بازهم اختلاف فهم پيش مي آيد. مرد نشاني آبادي را مي پرسد. ابراهيم هم نشاني آبادي را به او مي دهد. ابراهيم دروغ نمي گويد يا قصد استخفاف ندارد؛ بلكه او حقيقت را مي گويد. در سنتي که ابراهيم در آن زندگي مي کند حقيقت گورستان، آباداني است. چنان‌که ديديم درک مرد و ابراهيم از گورستان متفاوت است زيرا پيش‌فهم هاي آنها متفاوت است؛ اما ميان اين دو افق متفاوت، هيچ ديالکتيکي صورت نمي گيرد تا امکان فهم متقابل نيز ميان آنها به وجود آيد و با اصطلاحات باختيني هنوز گفت‌وگوي واقعي درنگرفته است و اين نبود گفت‌وگو نتيجه  نامطلوبي به بار مي آورد: خشونت. جايي که گفت‌وگو متوقف مي شود، جايي که نقطه فهم مشترکي وجود ندارد و افراد تبديل به مدافعان و حتي مهاجمان درک و فهم خود مي شوند و نتيجه خشونت خواهد بود.   

5-  نقش و اهميت مخاطب
اما چرا به اينجا مي‌رسند؟ گادامر در سخنراني هايدلبرگ مي گويد: «اين امکان که شخص ديگر شايد بر حق باشد، جان علم هرمنوتيک است.»  هيچ يک از دو طرف، به ويژه مرد لشکري اصلا فرض را بر اين نمي‌گذارد که ممکن است ديگري بر حق باشد. با همين فکر است که بلافاصله پاسخ ابراهيم را استخفافي به خودش تلقي مي کند و دست به خشونت مي‌زند، اما اگر بنيادي‌تر به قضيه نگاه کنيم بايد بپرسيم: چرا مرد حتي لحظه اي به بر حق بودن مخاطبش گمان هم نمي برد؟ ميخائيل باختين در بررسي انواع روابط ميان افراد هنگام گفت‌وگو نشان مي دهد که هويت مخاطب  در سخني که فرد بر زبان مي آورد تاثير مستقيم دارد، هنگام سخن گفتن پيشاپيش عکس‌العمل و پاسخ طرف گفت‌وگويمان را حدس مي زنيم و با توجه به اين مساله سخنمان را تنظيم مي کنيم. در مقابل هنگام شنيدن سخن طرف مقابل هم با توجه به شناختي که از او داريم، سخن او را درمي يابيم. در نتيجه شناخت از هويت طرف گفت‌وگو نقش تعيين‌کننده‌اي در فهم منظور او و پاسخ‌دهي به او ايفا مي کند. در يک گفت‌وگو، مخاطب همواره نقش فعالي بازي مي کند. سخنگو با توجه به مخاطبش و با حدس زدن افق انتظارات مخاطبش به سخن خود شکل مي دهد.   اگر به زبان هرمنوتيکي اين شناخت مقدماتي را پيش‌فهم از هويت مخاطب بدانيم آنگاه مي توانيم نقش موثر آن را در درک و تاويل دو طرف گفت‌وگو از موضوعات و سخنان يکديگر بررسي کنيم. حال که در حکايت حاضر، مخاطب مرد لشکري بنده‌اي است، افق انتظارات مرد لشکري بر اساس بنده بودن مخاطبش شکل مي‌گيرد از‌اين‌رو سخن نامربوط او را استهزا برداشت مي کند.
در ادامه حکايت مي بينيم که همين مرد، در مقابل همين سخن صرفا به دليل اينکه مخاطبش عارف بزرگ روزگار است، متواضع و کاملا مسلم مي شود که حق با ديگري است. اين تغيير رفتار مرد با توجه به تغيير مخاطبش، نقش پررنگ مخاطب را در تاويل و برداشت ها نشان مي دهد. در ابتدا مرد آشکارا خود را در موضع بالادست مي بيند در اين شرايط بنده‌اي در پاسخ به سوال آباداني از کدام سو است، به او که مردي نظامي است گورستان را نشان مي‌دهد. مرد بدون تامل، اين امر را استخفاف تلقي مي کند و دست به خشونت مي زند اما اگر مرد لشکري مي دانست که با عارف بزرگي گفت‌وگو مي کند آيا همچنان اين پاسخ را استخفاف مي دانست؟ در ادامه حکايت وقتي مرد به هويت اصلي مخاطبش پي مي برد بدون دانستن معنا و منظور پاسخ هاي ابراهيم از او عذرخواهي مي کند. جالب اينجاست که مرد، چه زماني که با بنده‌اي گفت‌وگو مي کند و چه زماني که عارفي مخاطب او مي‌شود، تا قبل از توضيح ابراهيم در مورد رفتارش، با يک سخن و رفتار يکسان مواجه است که در يک حالت آن پاسخ را استخفاف مي داند و در حالت ديگر سخني حکيمانه! زيرا مرد از يک بنده انتظار سخن حکيمانه ندارد و از عارف بزرگ دوران انتظار تمسخر. تاثير پيش‌فهم ها و افق انتظارات ايجاد شده بر اثر آنها بر تاويل مرد کاملا روشن است.
اما آيا اين روش برخورد درست است؟ چرا مرد پيشاپيش اين سخن را از بنده‌اي توهين مي داند و اما از ابراهيم‌ادهم حکمت؟ آيا بنده‌اي نمي‌تواند حرف حکيمانه بگويد يا اينكه ابراهيم ادهم حرف بيهوده‌اي بزند؟ چنين قضاوت عجولانه اي را باز هم در همين حکايت مشاهده مي‌كنيم؛ جايي که مرد نظامي، ابراهيم را به بند بسته و به شهر مي آورد و مردم بدون اطلاع از ماوقع او را نکوهش مي کنند که چرا عارف بزرگ را آزار مي‌دهد. چرا مردم پيشاپيش قضاوت مي کنند که او بي‌گناه است؟ چرا حتي احتمال ضعيفي براي گناهکار‌بودن ابراهيم قائل نمي شوند؟ جالب تر اينکه مردم حتي مطمئن هستند که اگر فردي، هويت ابراهيم را بداند محال است که او را بندي کند و بدون علم به اينکه آيا مرد لشکري هويت واقعي ابراهيم را مي داند يا نه، مطمئن هستند که او اصلا ابراهيم را نمي شناسد.

6- پيش‌فهم به جاي فهم
در بسياري از موارد، خشونت در اثر فهم به وجود نمي آيد بلکه مولود پيش‌فهم هايي است که از موضوعات داريم. در حکايت حاضر عذرخواهي مرد پيش از آنکه منظور ابراهيم روشن شود را در نظر بگيريد. مرد لشکري هنوز هيچ ارتباطي با افق فهم ابراهيم برقرار نکرده است. او هنوز معناي گورستان به منزله آباداني را نمي داند اما يقين دارد که سخن حکيمانه اي است. اين پيش تاويل مرد مبني بر حکيمانه بودن سخن ابراهيم و به‌مانند اين تمامي اعمال مرد صرفا بر اساس پيش‌فهم هايش است.  چه زماني که او را بنده مي داند صرفا با پيش‌فهم هاي خودش قضاوت مي کند و چه زماني که هويت واقعي ابراهيم را مي فهمد. رفتار مرد در پي اين قضاوت هاي متکي بر پيش‌فهم هايش جالب است: خشونت، عذرخواهي و تکريم. هيچ‌يک از اين رفتارها مرد را از موضعي تکان نداده که قبل از گفت‌وگو داشته است. مرد لشکري همان است که در ابتداي حکايت بود. افق فهم او گسترش نيافته است. مرد چه زماني که او را مي زد اطلاعي از فهم، درک و سخن ابراهيم نداشت وچه زماني که او را نکو مي داشت. در هر دو حال مرد صرفا پيش‌فهم هاي خودش را نکوهش و ستايش مي کند. در اين دو رويداد جاي فهم سخن مخاطب خالي است.  با اين حال اتفاقي که در حکايت رخ مي دهد خيلي هم از واقعيت دنياي ما دور نيست. ما درست يا غلط همواره جايگاه مخاطبمان را در درک و فهم سخن او تاثير مي دهيم. سخن بسياري از گروه هاي اقليت و مطرود اجتماعي را بدون شنيدن واقعي آنها با خشونت پاسخ مي دهيم و سخن نهادهاي رسمي را بدون نقد مي پذيريم. ما همواره تنها با پيش‌فهم هايمان سروکار داريم نه فهم واقعي.

7- امتزاج افق‌ها
نقش تعيين‌کننده پيش‌فهم از مخاطب در اين حکايت کاملا روشن است. با عوض‌شدن اين پيش‌فهم به‌تنهايي رفتار مرد لشکري کاملا دگرگون شد. زماني که يکي از پيش‌فهم هاي مرد لشکري عوض مي شود، افق انتظارات او کاملا دگرگون مي شود. او حالا منتظر است حکمت سخني که شنيده را دريابد؛ زيرا افق انتظارات او، يعني شرط اول براي تاويل تغيير کرده است.  پيش‌فهم اينکه مخاطب يک عارف است افق معناهاي کلام او را براي مرد لشکري گسترش داده است. اين پيش‌فهم شرط اول درگرفتن عمل گفت‌وگو است. در نيمه اول حکايت مرد مخاطبش را هم‌سطح خودش نمي داند؛ از‌اين‌رو خودش را آماده ورود به جهان فکري مخاطب نمي کند، در نتيجه نمي خواهد سخن مخاطب را بشنود و گفت‌وگوي واقعي شکل نمي گيرد.  تنها پس از اينکه مخاطب به درجه ابراهيم ادهم بودن صعود مي کند مرد حاضر به هم‌سخني با مخاطبش مي شود و تبيين او را مي شنود. بدون وجود اين پيش‌فهم نتيجه خشونت بود، اما اين پيش‌فهم زمينه را براي امتزاج افق ها فراهم مي کند. سرانجام اين پيش‌فهم ها زمينه را براي گفت‌وگو فراهم مي کند و به اين ترتيب هرمنوتيکي ترين رويداد حکايت يعني امتزاج افق ها صورت مي گيرد: تنها در مکالمه، تنها در مواجه با انديشه هاي شخصي ديگر که امکان خانه کردن در ذهن ما را داشته باشد، مي توانيم اميدوار به فراتر رفتن از حدود افق کنوني مان باشيم و به همين دليل است که علم هرمنوتيک فلسفي هيچ اصلي برتر از گفت‌وگو  را به رسميت نمي شناسد. سرانجام در حکايت زمينه براي اين گفت‌وگو فراهم مي شود و چنان‌که ديديم براي ايجاد اين گفت‌وگو به يک شناخت مقدماتي نياز است، تا زماني که هيچ پيش‌فهمي وجود نداشت گفت‌وگويي هم وجود نداشت، داشتن نوعي پيش‌فهم از موضوع لازم است وگرنه هيچ تفاهمي صورت نمي گيرد.   تنها پس از ايجاد يک شناخت مقدماتي است که مرد لشکري حاضر به شنيدن صداي ابراهيم مي شود و امتزاج افق ها صورت مي‌گيرد.
اما به نظر مي رسد که اين فراتر رفتن از افق کنوني تنها براي مرد لشکري رخ داده است. واقعا تا چه حد امتزاج رخ داده است؟ ابراهيم منظور خود را در سطحي که براي مرد لشکري قابل فهم باشد بيان – تبيين – مي کند و مرد لشکري بي‌چون‌و‌چرا درک ابراهيم از گورستان و بنده را مي پذيرد. اگر از پيش در ذهن داشته باشيم که در گفت‌وگو  و امتزاج افق ها اين هر دو طرف هستند که پس از گفت‌وگو  و پس از واقعه فهم متحول مي شوند و اصولا اين تحول در جريان امتزاج افق ها و رويداد فهم يکي از جنبه هاي اگزيستانسيال انسان است چنان‌که براي هيدگر هرمنوتيک تعيين‌کننده چيزي است که براي دازاين از هر علمي اساسي تر است  و آن موقعيت بنيادين دازاين است و از رهگذر اين وجه بنيادين فهم در وجود انسان است که انسان بايد شدن و دگرگوني را بداند تا يک بودن و سکون، شدني که متوجه آينده است، در اين صورت مشاهده مي کنيم که در اين حکايت تنها مرد لشکري است که متحول شده و ابراهيم هرچند قرباني نبود گفت‌وگو و خشونت را متحمل شد اما فهمش از موضوع گسترش پيدا نکرد.
8- چند نکته کوتاه
در پايان چند مورد براي بررسي بيشتر باقي مانده است:  1- در حکايت عطار نقش معناهاي چندگانه برخي واژگان زباني (واژه بنده) مشخص مي شود. معناهاي متفاوتي که صرفا بازتاب ساختارهاي زبان نيستند بلکه ريشه در طبقه اجتماعي و تاريخي اي دارند که اين واژه را استفاده مي کند. اين موضوع با توجه به بحث نمادهاي چندمعنايي و تک‌معنايي ريکور قابل بررسي بيشتر است که در حوصله نوشته حاصل نمي گنجد.  2- درک کاملا متفاوت از يک چيز واحد: گورستان. در حالي که هر دو فهم درست هستند و واقعيت اوبژکتيو گورستان از هر دو حمايت مي کند، درک پردازنده حکايت – خواه عطار و خواه ابراهيم در نقش کارگردان رويداد – از هرمنوتيک را نشان مي دهد. چنان که به‌راحتي مي توان اين‌گونه برداشت کرد که ابراهيم از اين خاصيت هرمنوتيکي براي هدايت مرد استفاده کرد. در نهايت هم درک مرد از گورستان به معناي محل مرگ از ميان نرفت؛ اما درک او از گورستان گسترش يافت و او در فهم آينده اش جايي براي درک گورستان به منزله آباداني را منظور خواهد کرد.  3- در طول اين حکايت هيچ‌کس پيش‌فهم هاي سابقش را از دست نداد. هنوز هم بنده مي تواند بنده کسي باشد و هنوز هم گورستان مي تواند محل مرگ باشد. تنها افق فهم شرکت‌کننده ها و البته خواننده گسترش يافته است.

فهرست منابع
1)درآمدي به علم هرمنوتيک فلسفي، ژان گروندن، محمدسعيد حنايي‌کاشاني، تهران،  نشر مينوي خرد، 1391.  //  2)حلقه انتقادي، ديويد ک .هوي، مراد فرهادپور، تهران، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، 1385.  //  3)علم هرمنوتيک، ريچارد ا پالمر، محمدسعيد حنايي‌کاشاني، تهران، نشر هرمس،1384.
4)منطق گفت‌وگويي ميخائيل باختين، تزوتان تودوروف، داريوش کريمي، تهران، نشر مرکز،1391.  //   5)هرمنوتيک فلسفي و نظريه ادبي، جوئل واينسهايمر، مسعود عليا، تهران، نشر ققنوس، 1389.
Dialogism, Michael Holquist, New York, Routledege, 2002.  //  Essential of dialogism, Per Linell , Sweden, Department of communication studies linkoping university.  //  Problem of Dostoevsky's Poetics, Mikhail Bakhtin, Ed Caryl Emerson, Minnesota, University of Minnesota Press, 1999.   //  The Problem of speech genres, Mikhail Bakhtin, Ed Vern W.McGee, Texas, University of Texas Press, 1986.  //  The Rebirth of dialogue, james P. Zappen, New York, State University of New York press, 2004.

پي نوشت ها
1- تذکرة الاوليا، فريدالدين عطار نيشابوري، بر اساس نسخه نيکلسون، نشر علم ، صفحه 3.  //   2-همان، صفحه 10.  //  3- علم هرمنوتيک، ريچارد ا. پالمر، محمد سعيد حنايي کاشاني، نظر هرمس، صفحه 34.  //  4- همان، صفحه 220.  //  5- همان، صفحه 33.  //  6- همان، صفحه 195.  //  7- همان، صفحه 114.  //  8- همان، صفحه 131.  //  9- همان، صفحه 201.  //  10- درآمدي به علم هرمنوتيک فلسفي، ژان گروندن، محمد سعيد حنايي کاشاني، نشرمينوي خرد، 197.  //  11- منطق گفت‌وگويي ميخائيل باختين، تزوتان تودوروف، داريوش کريمي، نشر مرکز، صفحه 81 .  //  12- علم هرمنوتيک، صفحه61.  //  13- همان، صفحه 221.  //  14- همان، صفحه 92.  //  15- درآمدي به علم هرمنوتيک فلسفي، صفحه 197.  //   16- علم هرمنوتيک، صفحه 34.  //  17- علم هرمنوتيک فلسفي و نظريه ادبي، جوئل واينسهايمر، مسعود عليا، نشر ققنوس 24.