پديده چندفرهنگي‎ و پويايي تمدن‎هاي جديد

PDF چاپ نامه الکترونیک

پديده چندفرهنگي‎ و پويايي تمدن‎هاي جديد

پل کلاوال
ترجمه ثمين رشيد بيگي


پاول کلاوال استاد دانشگاه سوربن پاريس در اين مقاله به بررسي ويژگيهاي پديده چندگانگي فرهنگي در دنياي معاصر مي پردازد. او نخست مي  کوشد تعريفي از فرهنگ ارائه کند و نقش رسانه چه در شکل مکتوب و چه تصويري را در گذشته و حال با هم مقايسه کند. به نظر او در گذشته بعضي فرهنگ  ها متن  گرا بودند و بعضي ديگر شفاهي. اين دوگانگي در زمان حال به شکل فرهنگ توده و فرهنگ تخصصي درآمده است. او همين طور به رابطه مفهوم فرهگ و مفهوم تمدن مي  پردازد و نشان مي  دهد که انديشه  هاي ديني استعلايي در تفوق فرهنگي بعضي ملل بر ديگران نقش داشته  اند. انديشه غربي نيز از تعامل دين و سياست تمدني برساخته است که درگذشته بر توسعه مادي تاکيد داشت اما حالا به تکثر و تنوع فرهنگي گرايش دارد.
***
موقعيت‎هاي چندفرهنگي، در تاريخ جهان، پديده‎اي نوظهور نيست. پس از دوره باستان، در خاورميانه و مديترانه، چندين گونه فرهنگ با يکديگر، چه در مناطق روستايي و چه در مناطق شهري، هم‎زيستي داشته‌اند. از زمان اسکندر کبير، يونانيان متمدن و فرهيخته بر جماعت‎هاي فرودستي، از مصر گرفته تا آسياي مرکزي و هند شمالي، غلبه داشتند که در زبان، دين و سنت‎هاي فرهنگي بسيار متنوع بودند. غلبه رومي‎ها تغيير چنداني در اين ساختار به وجود نياورد. با ظهور اسلام، دين و زبان گروه‎هاي حاکم تغيير کرد اما آن معرق فرهنگي(Cultural Mosaic) از دست نرفت. از دوره باستان، آوارگي‎هاي قومي(Diaspora) تأثير مهمي در حيات ديني و اقتصادي امپراطوري‎ها و سلسله‎هاي اصلي داشت. با اين همه، شاخص‎هاي فراواني، موقعيت‎هاي چندفرهنگي معاصر را از انواع سابق خود متمايز مي‎کند‎. فرآيند جهاني شدن که در عصر اکتشافات شروع شد، در نيمه دوم قرن بيستم به نحو شگفت‌انگيزي، با وجود فناوري‎هاي جديد حمل و نقل سريع و ارتباط از راه دور سرعت گرفت. به دليل افزايش رفت‎ و آمدي که ناشي از سفرهاي هوايي است، مردم در نقاط دور‎افتاده شيوه‎هاي جديدي از زندگي را در اثر تماس با توريست‎ها درمي‎يابند. مهاجرت‎هاي بين‎المللي گسترش يافته و شمار فزاينده‎اي از گروه‎هاي خارجي در شهرهاي بزرگ توسعه‎يافته يا در حال توسعه اقامت دارند. امکانات جديد ارتباط از راه دور، تماس مهاجران با موطن‎شان را آسان کرده است؛ اين امر به فرهنگ‎ آنها فرصت بيشتري براي بقا مي‎دهد. علاوه بر اين، موقعيت‎هاي چندفرهنگي جديد از انواع سابق آن تفکيک مي‎شوند به علت رشد گونه‎اي جديد از ايدئولوژي: چندفرهنگ‎باوري. در گذشته، طبقه حاکم موقعيت‎هاي چند‎فرهنگي را تحمل مي‎کرد اما هدف کلي اين بود که گروهاي اقليت در جريان غالب فرهنگ‎ ادغام شوند. براي درک مسائل امروز، بررسي پويايي تمدن‎هاي جديد و دريافتن دليل اينکه چندفرهنگ‎باروي پاسخي است به پديدار شدن ساختارهاي منطقه‎اي فرهنگ‎ امري بايسته است.

فرهنگ ها‎ واقعيتي پويا هستند
ذات پوياي فرهنگ‎ها

فرهنگ واقعيتي ايستا نيست بلکه پويا است(claval, 1955). در نيمه نخست قرن بيستم، انسان‎شناس‎ها، فرهنگ را واقعيت‎هايي زَبَرارگانيک(Superorganic) در نظر مي‎گرفتند، واقعيتي که به تک‎تک اعضاي يک جامعه تحميل مي‎شد. امروزه فرهنگ‎ به عنوان نتيجه فرآيند پيچيده‎اي از دست‎به‎دست شدن عادات و آگاهي‎هاي‎ نسل‎ پيشين و بهره‎برداري از تجربه شخصي در نظر گرفته مي‎شود: از آنجايي که هرکسي در معرض مجموعه متفاوتي از مدل‎ها قرار مي‎گيرد و روند زندگي متفاوتي دارد، آنچه او فرا مي‎گيرد دقيقاً همسان نيست با آنچه ديگران براي خود دروني مي‎کنند. از اين منظر، فرهنگ‎ به صورت مجموعه پيچيده‎اي از عادات، رفتارها، مهارت‎ها، آگاهي‎ها، باور‎ها و ارزش‎ها پديدار مي‎شود. فرهنگ واقعيتي تغييرپذير است: هرکسي براي سر و کار داشتن با محيطي که تکامل مي‎يابد دائماً در حال بازتفسير دريافت‎ها و تجربه‎ها است. معنايي که به اعتقادات اساسي داده شده است بسته به هر فرد تغيير مي‎کند و براي هر انساني بسته به سن و تجربه گذشته‎اش فرق دارد.
فرهنگ پيوند‎هاي محکمي ميان گذشته فردي و جمعي برقرار مي‎کند، چرا که بخش عمده‎اي از آن ميراث گذشته است. فرهنگ گشاينده چشم‎اندازهايي به سوي آينده است چرا که دربردارنده ارزش‎ها و افق‎ انتظاراتي است که هرکس بر اساس برخوردها و الگو‎برداري از جامعه خود انتخاب مي‎کند. اعضاي يک گروه، به اين علت که فرهنگ آنها ميراثي است که به آنها رسيده، در کل، رفتارها، رجحان‎ها و ارزش‎هاي مشابهي دارند. از آنجايي که هر فرد مسئول بنا کردن افق انتظار خودش است، آشفتگي همواره يکي از ابعاد حاضر در حوزه‎هاي فرهنگي است.
شيوه‎هايي وجود دارد که از انشعاب و اختلاف افراطي افق‎ها و جهات انتخابي اعضاي گروه جلوگيري مي‎کند. در اين ميان مخصوصاً دو شيوه مهم هستند: 1. ارزش‎هاي فرهنگي فرآيندي گزينشي را از سر مي‎گذرانند: همه شاخص‎هاي جديد، در همان زماني که مطرح مي‎شوند مقبول واقع نمي‎شوند؛ چرا که معمولاً با اصول اخلاقي، ديني و فلسفي گنجانده شده در دريافت‎ها و باور‎هاي مردم مغايرهاند.‎ 2. انسان‎ها هيچ‎گاه منزوي نيستند؛ آنها در گروه‎ها زندگي‎ مي‎کنند. تصوير آنها براي ديگران، و ادراک آنها از افرادي که متعلق به يک گروه يا خارج از آن گروه اند، مقوم عنصري کليدي در آن تصوري است که از خود ايجاد مي‎کنند. هويت‎ نقش قطعي‎اي در پويايي فرهنگ بازي مي‎کند، برخي از گونه‎هاي تکامل را محدود و از برخي ديگر جانب‎ داري مي‎کند.  زماني که افق‎هاي انتظار تحليل مي‎روند و اختلاف و تفرقه را به صحنه اجتماع مي‎آورند، ارزش‎ها و هويت‎ها تا حدي موجب دوام فرهنگ‎ها مي‎شوند.
عوامل کليدي در شکل فرهنگ‎ها
فرهنگ ها در اثر دست به دست شدن رفتارها، عادات، مهارت‎ها، آگاهي‎ها، باورها و ارزش‎ها از فردي به فرد ديگر و از نسلي به نسل ديگر به وجود آمده‎اند. فرهنگ‎ها به شيوه‎ها و راه هاي ارتباطي که گروه‎ها استفاده مي‎کنند متکي هستند(هlaval, 1995; Goody, 1993). انتقال و ارزيابي مجدد فرهنگ‎ها مي‎تواند نتيجه مشاهده مستقيم يا نقل و انتقالات شفاهي باشد؛ دست‎کم ممکن است اين اطلاعات تا حدي با کلمات مکتوب منتقل شده‎ باشد. در زمان حاضر، ارتباط از راه دور در حال توسعه است. ارتباط مستقيم چشم‎در‎چشم در انتقال ايما، عادات و مهارت‎ها بسيار مهم است. فضايي که اين فرآيند در آن اتفاق مي‎افتد بسيار محدود است؛ در بيشترين حالت ده يا بيست متر. انسان‎ها در اين فضا مدام در حال حرکت‌ اند اما تا زماني که جوامع تنها متکي به شفاهيات و رفتارها و ارزش‎ها باشند، به حوزه‎هاي محلي کوچک محدود اند. از آنجايي که پيام‎[ي شفاهي] به خاطراتي عيني تبديل نمي‎شود، فرهنگ‎هاي شفاهي به‎دشواري مي‎توانند مجموعه‎اي از دانش نظري‎ فراهم کنند. کلمات مکتوب فضاي وسيع‎تري دارند. آنها براي انتقال اطلاعات، باورها و ارزش‎ها کاملاً کفايت مي‎کنند اما همچنان براي نقل ايما و عادات با محدويت رو‎به‎رو هستند. به دليل شکل عيني که کلمات دارند به فرآيندهاي فرهنگي نمايي متراکم و انبوه مي‎دهند. ارتباط از راه دور محدوده وسيع کلمات مکتوب و مزيت‎هاي شفاهيات و تقليد مستقيم را با يکديگر ترکيب مي‎کند.

فرهنگ‎هاي فرو‎مايه و والا
محتواي فرهنگ‎ بسته به اينکه به چه شيوه‎اي از ارتباط متكي است فرق مي‎کند. در گذشته ميان فرهنگ‎هاي فرومايه و والا تمايز وجود داشت. فرهنگ‎هاي فرومايه متکي به شفاهيات و تقليد و مستقيم بودند. اين فرهنگ‎ها ميان گروه‎هاي تک‎افتاده‎، با بررسي سنتي انسان‌نگاران يا اعضاي عالي‌رتبه جوامع تاريخي منتشر مي‎شد. آنها معمولاً با جنبه‎هاي مادي زندگي، فعاليت‎هاي توليدي يا محلي و قوانين رفتار اجتماعي سر و کار داشتند. اکثر اين گروه‎ها مذاهب مشرکانه(Polytheist) و زنده‌انگارانه(Animist) داشتند. فرهنگ‎هاي فرومايه در هر منطقه با منطقه ديگر به نحو چشم‎گيري تفاوت دارند زيرا شيوه‎هاي ارتباطي آنها تنها منطقه محدودي را پوشش مي‎دهد.
فرهنگ‎هاي والا اکثراً متکي بر نوشتار بودند. برخي از فرهنگ‎هاي شفاهي به منظور حفاظت بيشتر از خاطرات، متخصصاني مثل رامش گران را به مکتوب‌کردن گماردند. در هر صورت شکوفايي فرهنگ‎هاي والا بعد از مرسوم شدن نوشتن اتفاق افتاد. محتواي اين فرهنگ‎ها از فرهنگ‎هاي فرومايه متفاوت بود: آنها فاقد جنبه‎هاي روزمره زندگي، چه زندگي حرفه‎اي و چه زندگي خانوادگي بودند. در حوزه زندگي اجتماعي اين فرهنگ‎ها بيشتر به قوانين اهميت مي‎دادند تا رسم و رسوم و عادات. باورهاي ديني نقشي محوري در اين فرهنگ‎ها داشتند. آنها نسبت به پيشرفت فعاليت‎هاي ذهني، ادبيات، هنر و علم گشوده بودند. فرهنگ‎هاي والا اغلب در مناطق گسترده‎اي ويژگي‎هاي مشابه داشتند، به اين سبب که بر اساس نوشتار بودند؛ ابزار ارتباطي‌اي که برد وسيعي داشت.
مشخصاً ميان فرهنگ‎هاي والا و فرومايه در يک منطقه روابطي وجود داشت. طبقات فرهنگ والا تلاش مي‎کردند که شيوه باورها و سيستم ديني خود را به فرهنگ‎هاي محلي فرومايه تحميل کنند. اين فرآيند به غايت دشوار بود: بخش فرودست اجتماع در مقابل اين گونه از بدعت مقاومت مي‎کرد، مخصوصا در نواحي روستايي که روستانشينان(Peasant) آن نسبت به شهرنشينان تا مدت طولاني‎تري بر آيين‎هاي بت‌پرستي(Pagan) بودند(Peasant  و Pagan  از يک ريشه لاتين‌اند).  تمايز فرهنگ‎هاي والا و فرودست، حتي با در نظر گرفتن عدم هم‎زماني دقيق، موازي بود با شکل‎گيري ساختارهاي طبقاتي. در زمان جنگ و تاخت و تاز، زبان و اصل و نسب طبقات بالاتر اجتماع و همواره با زبان و اصل و نسب طبقات پايين‎تر يکي نبود. اين نخستين شکل از چندفرهنگ‎گونگي بود.

فرهنگ‎هاي توده‌اي و فرهنگ‌هاي تخصصي و تکنيکي
در قرن بيستم تقسيم‎بندي دوگانه‎اي براي آن تمايز کهنه ميان فرهنگ‎هاي والا و فرودست وضع شده است: تمايز ميان فرهنگ‎هاي توده‌اي و فرهنگ‎هاي تخصصي و تکنيکي. به سبب گسترش نقش راديو، تلويزيون و سينما انتقال ‎ايما و رفتارها و مهارت‎ها از طريق رويارويي مستقيم و ارتباط‎هاي شفاهي متوقف و به حوزه‎هاي کوچکي محدود شد. فرهنگ‎هاي فرومايه گذشته، جايشان را با فرهنگ‎هاي توده‌اي عوض کرده‎اند. محتواي اين دو با يکديگر متفاوت است: فرهنگ‎هاي توده‌اي بيش از اينکه بر فعاليت‎هاي توليدي و کار متمرکز باشند بر مصرف و تفريح متمرکز اند. هم‎زمان، فرهنگ‎هاي والا نيز تغيير کرده‎اند. آنها نسبت به گذشته، سهم بيشتري را به اطلاعات علمي و تکنيک‎ها اختصاص داده‎اند برعكس فضاي کمتري را به بلاغت، فلسفه يا دين. امروزه، با وجود شبکه اينترنتي، براي افراد دسترسي به روش‎‎شناسي‎ها، فناوري‌‎ها و شيوه‎هاي جديد ميسر است. فرهنگ‎هاي تخصصي و تکنيکي آن نقشي را ندارند که در گذشته فرهنگ‎هاي والا در زمينه مناسبات اجتماعي و اخلاقي داشتند. آنها در خدمت کل جامعه هستند و تمايلي به حاکميت در يک جامعه ندارند. در حوزه فرهنگ، اين زوج تازه‎ظهورِ فرهنگ‎هاي توده‌اي/ ‎تکنيکي ترجماني از فرآيند جهاني شدن هستند.

فرهنگ و تمدن
فرهنگ ابزار مناسبي است براي توصيف مجموعه مهارت‎ها، رفتارها، آگاهي‎ها و باورهايي که جوامع از آنها استفاده مي‎کنند به منظور تسلط بر محيط و سامان دادن به رفتارهاي متقابل انساني. هنگامي که بخش‎ هنجاري و ديني، و نقش هويت‎ساز فرهنگ‎ را بررسي مي‎کنيم، هم‎زمان رفتارها و تکنيک‎هاي ناهماهنگي را درمي‎يابيم که به سيستم‎هايي خودانگيخته تبديل شده‎اند. براي سر و کار داشتن با وجه فرهنگي زندگي اجتماعي مفهوم ديگري را نيز بايد در نظر گرفت: تمدن. استفاده از اين کلمه در قرن هجدهم معمول شد(براي اولين بار در کتاب‎هاي تاريخي فرانسه در 1732 ظاهر شد، معناي امروزين آن توسط ميرابو سال 1754 توضيح داده شد). اغلب فرهنگ و تمدن به عنوان دو اصطلاح مربوط به يک مفهوم در نظر گرفته مي‎شوند. ژوئل بنميسن(Joel Bonnemaison) اين‎طور توضيح مي‎دهد: «مردم معمولاً گمان مي‎کنند فرهنگ و تمدن در مقياس متفاوت اند و ذاتاً اموري متمايز ندارند. تمدن معنايي وسيع‎تر و مقياسي بزرگتر از فرهنگ دارد. تمدن‎ها ماهيتاً "عظيم" هستند، فرهنگ‎ها را در بر‎مي‎گيرند و اغلب حوزه‎هاي پهناور و مشخصي را با نوعي رسالت جهاني پوشش مي‎دهند. (Bonnemaison, 2001, p. 86).

جوامع محوري و ظهور تمدن‎ها
توضيح بنميسن سودمند است و بر اين حقيقت صحه مي‎گذارد که تمدن‎ها در کل در بردارنده چندين فرهنگ هستند اما فراتر از اين نمي‎رود. بيست سال پيش از اين ان. اس. آيزنشتات(N. S Eisenstadt) تأمل درخشاني بر اين مسأله داشت(Eisenstadt, 1982; 1983; 1986). او نشان داد که چطور ظهور تمدن‎ها به تفاوت فرهنگ‎هاي والا و فرومايه مربوط است.
در اولين هزاره پيش از ميلاد، جوامع کشاورزي خاورميانه، هند و چين به لحاظ اجتماعي کاملاً از يکديگر متمايز بودند. بخشي از جمعيت اين جوامع در شهرها زندگي مي‎کردند. آنها صاحب نيروي نظامي مستحکمي بودند. دولت‎ها با اشکال پيچيد‎ه‎اي از سازمان‎هاي سياسي وجود داشتند. اختيارات پادشاه يا امپراطور معمولاً متکي بر بنيادهاي مذهبي بود. در همين دوره، به ويژه حدود 500  ق.م شکل‎هاي جديدي از دين و باورهاي فلسفي به صورت مستقل در فلسطين، ايران، يونان، هند يا چين ظاهر شد: يهوديت در فلسطين، دين زرتشتي در ايران، بوديسم در هند، کنفوسيوسيسم و تائوئيسم در چين، متافيزيک خرد در يونان. اين جنبش‎ها هر کدام با ويژگي‎هاي منحصربه‎فردي از انواع ديگر متمايز مي‎شدند اما چشم‎انداز مشترکي داشتند. اديان روح‌انگارانه مبتني بر زماني دور و دراز بودند و به گذشته‎اي باور داشتند که در آن همه چيز واضح بوده است: نيرويي که در پس همه اجسام و هستي است و در پناه آن همه چيز را مي‌توان دريافت. در حال حاضر اين اديان ديگر خود را مستقيماً مطرح نمي‎کنند اما در واقعيت‎هايي که توضيح داده‎اند ماندگار شده‌اند. به سبب ابداع کلمات مکتوب، اديان ديگر بر مبناهاي جديدي ساخته مي‎شدند؛ مبناهايي مثل الهام يا عقلانيت. اساس زندگي ديني تغيير کرد: در عوض درون‌ماندگار(Immanent) بودن، استعلايي(Transcendent) شدند.  اين امر به فرهنگ‎هاي والاي جوامع محوري وجهي جديد بخشيد: به دليل وجه استعلايي که اين اديان داشتند، اديان يا باورهاي فلسفي‎شان دنيا را آن گونه که بوده است شرح نمي‎داد، اين اديان نشان مي‎دادند که جهان چگونه مي‎بايست تغيير کند. پويايي فرهنگ‎هاي والا، به پويايي دست‎آورد‎هاي فردي و پيشرفت بدل شد. زندگي ديني در جهت بهبود روابط انسان با محيط و زندگي اجتماعي محدود شد. از انسان‎ها خواسته مي‎شد خودشان را تغيير دهند تا در دنياي ديگر موقعيت بهتري نصيبشان شود. اين به معناي آن نيز بود که آنها بايد اين دنيا را تغيير دهند.
به دليل بنيادهاي استعلايي اين اديان، بسياري از جوامع محوري، وجهي جهان‌شمول به خود دادند. برخي از آنها به خداي واحد اعتقاد دارند و برخي ديگر باورهاي اخلاقي کلي طرح مي‎کنند. اين تکامل در بعد سياسي نيز آثار مهمي دارد. زيرا سياست‎هاي توسعه‎طلبانه را مشروع مي‎کند با اين استدلال که اگر ارزش‎ها عمومي هستند چرا نبايد آنها را بر همه دنيا حاکم کرد؟
به دليل پويايي دستاوردهاي فردي و خارج از حد انتظار ادبيات، هنر و موسيقي پيشرفت کرد و نهايتاً توانست به حدي از خودبسندگي و استقلال از قلمرو ديني برسد. تئوري جوامع محوري به‌تمامي با شکل‎گيري ساختار امپراطوري‌ها جور درنمي‎آيد: آيزنشتات به‎خوبي مي‎دانست تفسير او شامل جامعه ژاپني نمي‌شود و تمدن‎هاي پيش‎ـ‎کلمبيايي را به‎دشواري مي‎توان جوامعي محوري محسوب کرد. با اين همه مدل او به حد کفايت نشان‎دهنده اين است که واقعيت‎هاي قاره باستاني وسيله مناسبي هستند براي درک پويايي تمدن‎هاي باستاني.
به دليل ابعاد محوري اين جوامع، تمدن‎هاي تاريخي دو مشخصه مهم دارند:
1. فرهنگ‎هاي والاي اين تمدن‎‎ها دست کم مي‎توانستند فرهنگ‎هاي فرودست مجاورشان را تغيير ‎دهند: ايده آخرت استعلايي از زماني پايدار شد که نتوانست مثل سيستم‎هاي درون‌ماندگار گذشته در مناطق محلي و مسائل اجتماعي مؤثر باشد. هم‎زمان براي بسياري از افراد سيستم‎هاي استعلايي به دليل جهان‌شمول‎ بودنش جالب بود. در نتيجه انواع بسياري از يکتا‎پرستي گسترش يافت.
2. جوامع محوري به دليل داشتن عقايد استعلايي مي‎توانستند فرهنگ مناطقي را که بر آن مسلط بودند تغيير دهند. زماني که اين سرزمين‎ها نتوانسته بودند عقايد استعلايي خود را توسعه دهند، برتري فرهنگ گروه غالب توسط اکثريت پذيرفته مي‎شد. بنابرين امکان گسترش اين اديان به گونه‎هايي از قدرت‎ها مشروعيت بخشيد. در هرجا که فاتحان با يک سيستم ديگر استعلايي روبه‎رو مي‎شدند، گونه‎اي از هم‎زيستي حاصل مي‎شد. اين امر براي افرادي که دين‎هايي مبتني بر کتاب داشتند از طريق آشنايي با حقوق خود براي عملي کردن ايمان شان و پذيرش حاکميت سياسي فاتحان صورت مي‌پذيرفت. اين قضيه نوع دوم چندفرهنگ‎گونگي را به وجود آورد که از اولين هزاره پيش از ميلاد نقش مهمي در خاورميانه و مديترانه داشت.

تمدن‎هاي غربي
تمدن‎هاي غربي تاريخ دور و درازي دارند با ريشه‎هاي ديني‌شان در فلسطين و با سابقه‌اي که‌ در روم و يونان باستان در حوزه متافيزيک، فلسفه و سازمان‎هاي سياسي‎ـ‎اجتماعي دارند. از زمان امپراطور کنستانتين مبناي اديان اين منطقه مسحيت بوده است. در هرصورت جوامع غربي در سده‌هاي مياني در مسير شاهراه‎هاي اصلي شکل گرفتند. به دليل اختلاف ميان امپراطوري روم‎ـ‎ژرماني و پاپ، قدرت سياسي و زندگي مذهبي حداقل تا حدي از يکديگر تفکيک شد. حتي اگر پادشاه يا امپراطور مسيحي بود و کشورش را بر اساس عقايد مذهبي‎اش اداره مي‎کرد، همچنان از پاپ دوري مي‎جست. برعکس، زندگي مذهبي خارج از کنترل دولت بود. از زمان رنسانس، اين موقعيت راه را براي جهت‎گيري‎هاي جديد گشود. با پيدايش کليساهاي پروتستان يكرنگي مذهبي از ميان رفت. پادشاهان، برخي از رعيت‎ها را به دليل عقايد مذهبي‎شان تحت تعقيب قرار مي‎دادند. پيشرفت فکري جديدي مبني بر داشتن حق اتوريته سياسي و اشکال جديدي از سيستم‎هاي اعتقادي از اينجا نشأت مي‌گيرد.
مداخله فضاي ديني در فضاي سياسي به پايان رسيد و فضاي سياسي صاحب استقلال تازه‌اي شد. مداخله پادشاهان ديگر قيم فعاليت‎هاي ديني و زندگي اخروي رعيت‎هايشان شناخته نمي‌شد. آنها مي‎توانستند اهداف تازه‌اي پرورش دهند. از اواسط قرن هيجدهم دنياي جديد ساخته شد. از اين زمان، هدف غايي اين شد که جوامع به سوي داشتن محيطي حرکت کنند که در آن سعادت براي همه انسان‎ها در روي زمين محقق شود. اصل ايده توسعه اين عقيده بود که نظمي جديد مي‎تواند جايگزين بي‎نظمي موقعيت کنوني شود. در عوض بهشت، آينده درخشان مي‎تواند روي زمين، در زمان نامشخص اتوپيايي محقق شود. استعلاء از جهشي در زمان، به جاي جهش در مکان منتج شد. سيستم اعتقادي جديد از باورهاي ديني گذشته متفاوت بود چرا که اهداف‌ فردي نبود و گروهي بود. تمدن‌هاي غربي ساختاري بديع پرورش دادند با ترکيب باور مسيحيان و يهوديان به داوري نهايي، با اعتقاد به آينده‌اي بهتر براي همه در روي زمين. ديدگاه اخير[اعتقاد به آينده بهتر و همگاني] براي هواداران مکتب لاادري(Agonistic) بيشتر جذاب بود. هر دو سيستم فکري داراي جنبه استعلايي بودند که فرهنگ والايي تدارک مي‌ديد با ايده‌آل‌هايي با ابعاد جهاني، و همين‌طور کششي که همه اعضاي جامعه را درگير مي‌کرد. افرادي که در فضاي فرهنگ فرومايه حرکت مي‌کردند نيز شامل اين گروه مي‌شدند. ايده توسعه عامل قدرتمندي براي پيشرفت هنر، ادبيات و به خصوص علم بود.
رابطه تمدن‌هاي غربي و فرهنگ و تمدن‌هاي ديگر تا نيمه قرن بيستم

تمدن غربي از رابطه با فرهنگ‌ها و جوامع ديگر بسيار بهره برد. ايده توسعه تعبير شد به جستجوي مواد اوليه در زمينه فعاليت‌هاي اقتصادي. اين امر پيشرفت تکنولوژي‌هاي جديد و بهبود جنبه‌هاي مادي زندگي را در پي داشت. هر انساني در هر گوشه دنيا به اين موقعيت جديد آگاه شد: کالاهاي جديد و الگوهاي مصرف جديد به سرعت ميان اهالي فرهنگ فرومايه جوامع غيرغربي شيوع پيدا کرد. افق انتظارات اين افراد بخش عظيمي از تصاوير و رؤياهايي را صاحب شد که از کشورهاي توسعه‌يافته صادر مي‌شدند.
از آنجا که تمدن‌ غربي تا به حال عمدتاً بر ايده توسعه استوار شده‌ است، اغلب به صورت تمدني عامي ظاهر مي‌شود: ارزش‌هاي اين تمدن‌ مي‌توانست به‌وضوح اقتباس شود بي‌آنکه باورهاي مذهبي و ديني را انکار کند. سوداي آميختن بخشي از ايده‌هاي غربي با باورهاي بومي که بسياري از نخبگان جوامع غيرغربي را وسوسه مي‌کرد از همين‌جا نشأت مي‌گيرد. براي دستيابي به توسعه، حقيقتاً تحولي عمقي در سيستم‌هاي ارزشي قبلي نياز است. ژاپن تنها کشوري بود که اين ضرورت را به‌راستي دريافت و در عين حال تنها کشوري که فرآيند توسعه‌اي مشابه فرآيند توسعه غربي تدارک ديد.
زماني که انسان‌ها از جوامع سنتي به کشورهاي غربي مدرن رفتند ـ‌مثل ايالات متحده آمريکا، کانادا، يا مستعمره‌هاي انگليس، آرژانين، برزيل و فرانسه، کشورهايي که از نيمه سده نوزدهم جريان‌هاي اصلي مهاجرت را جذب مي‌کردندـ معمولاً يکي از فرهنگ‌هاي فرودست کشور موطنشان را منتشر کردند اما با بخش والاي فرهنگشان ساز و کاري نداشتند به جز در حوزه دين. در کشورهاي مقصد آنها امکاني مي‌يافتند تا با گشودگي بيشتري بخشي از  فرهنگ والا شوند بي‌آنکه اعتقادات ديني‌شان محل ترديد واقع شود. فرزندان آنها از مدارسي باکيفيت بهره‌ مي‌برند. يکپارچه شدن با فرهنگ و جامعه مقصد هدف عمده اکثر مهاجرين بود. مهاجرت‌هاي گروهي به ظهور پررنگ‌تر موقعيت‌هاي چندفرهنگي دامن مي‌زد اما در بيشتر موارد اين موقعيت‌ها زودگذر بودند.

جهاني شدن، بحران تمدن‌هاي غربي و تکثير موقعيت‌ها و ايدئولوژي‌هاي چند‌فرهنگي
جهاني شدن و يکسان‌سازي فرهنگ زندگي روزمره

در پنجاه سال اخير به دليل جهاني شدن، انتشار نوآوري‌ها، الگوهاي مصرف و الگوهاي جديد زندگي روزمره که از نيمه قرن نوزدهم کارآمد بود، جنب و جوش تازه‌اي پيدا کردند. بعد از جنگ جهاني دوم مرگ و مير در همه‌جا به شدت کاهش يافت و نگرشي جديد به زندگي و زاد و ولد پيدا شد. کاهش نرخ زاد و ولد به شکل اجتناب‌ناپذيري منجر به گسست از عقايد ديني گذشته شد. در اين دوران به دلايل زيادي فرآيند همسان‌سازي در حوزه فرهنگ به کار بسته مي‌شود. اين امر از تأثير فرهنگ‌هاي توده‌اي و انتشار الگوهاي جديد مصرف در مقياسي جهاني نشأت مي‌گيرد. تکنولوژي‌هاي توليدي ديگر بيش از اين در محدوده فرهنگ‌هاي فرومايه، يا همتاي معاصرشان يعني فرهنگ‌هاي توده‌اي قلمداد نمي‌شوند. آنها بيشتر و بيشتر در غالب فرهنگ‌هاي والايي فرو مي‌روند که يا فناورانه اند يا علمي. از آنجا که اين فرهنگ‌ها متکي به اطلاعات علمي و فناوري هستند خود عاملي هستند براي همانند‌سازي ابزارها، ماشين‌آلات و محصولات. محتواي مادي فرهنگ‌ها بيش از گذشته يکسان شده است. بدين معنا که بسياري از رفتارها، مهارت‌ها و اعمال در همه‌جا دارد به يک صورت درمي‌آيد. امروزه مردم براي غذا پختن بيشتر و بيشتر از خوراک‌پزهاي گازي يا برقي، قابلمه و ماهيتابه‌هاي فلزي استفاده مي‌کنند. در مناطق معتدل مصرف برنج بيشتر شده و در مناطق استوايي مصرف نان. به دليل ارتباطات گسترده‌تر، رويارويي فرهنگي نسبت به گذشته بيشتر شده است اما اين رويارويي ميان فرهنگ‌هايي اتفاق مي‌افتد که در مقايسه با 50 سال پيش، به هم نزديک‌تر اند. اگر به کشوري مثل ايران سر بزنيد، کشوري که طي بيست سال گذشته با جديت با تمدن غربي ستيز کرده است، سرعت بالاي تجدد متحيرتان مي کند يعني صحنه زندگي روزمره ايرانيان از بسياري جهات شبيه به آن چيزي است که ما در غرب به آن عادت کرده‌ايم.

جهاني شدن و تهديد هويت‌هاي سنتي
همانندسازي فرهنگ‌ها يکي از شگفت‌انگيز‌ترين ويژگي‌هاي جهان امروز است. گرچه اين فرآيند بسياري از بنيادهاي هويتي را تقليل مي‌دهد. فرهنگ‌ها به سياق سنتي، از محلي تا محلي ديگر با هم فرق داشتند، تکنولوژي‌ هر شهر با شهري ديگر فرق داشت و يک مهارت‌ مشروط به اين فرا گرفته مي‌شد که فردي بخواهد از آن تا آخر عمرش به مثابه شغل استفاده کند. در نتيجه ساختار هويت‌ ساده بود: واقعيت‌هاي مادي هويت را نشانه‌گذاري مي‌کردند. انسان‌ها به گروه خود احساس تعلق مي‌کردند چون همگي در خانه‌هايي همسان زندگي مي‌کردند، غذاهايي همسان مي‌خوردند، نوشيدني‌هايي مشابه مي‌نوشيدند، لباس‌هايي هم‌شکل مي‌پوشدند و به چشم‌اندازهايي نگاه مي‌کردند که انعکاس‌دهنده گذشته آنها و آن شيوه‌اي از کشاورزي‌ بود که آنها استفاده کرده بودند. همانندسازي بخش خوشايندي از نشانه‌گذاري هويت سنتي را فرسوده است. در دوره فرهنگ‌هاي توده‌اي جوانان شلوارجين‌هاي يک‌شکل مي‌پوشند و در همه دنيا با ريتم‌هايي مشابه مي‌رقصند. در نتيجه، جهاني شدن واکنش‌هايي عظيم برانگيخت. انسان‌ها از اينکه شبيه همسايه‌هايشان به نظر برسند سر باز مي‌زنند. چشم‌اندازهاي سرزميني که در آن زندگي مي‌کنند را حفظ و از بناهاي تاريخي‌شان مراقبت مي‌کنند. آنها سعي مي‌کنند که از همانندسازي تمام و کمال غذا و آشاميدني‌هاي محلي احتراز کنند.
در گذشته هويت‌ها تنها بر نشانه‌گذارهاي مادي استوار نبودند. آنها علاوه بر اين نشانه‌گذارها، اغلب اوقات بر ارزش‌هايي متکي بودند که افراد و گروه‌ها آنها را به اشتراک مي‌گذاشتند. با تعقيب پيشرفت، برخي از ارزش‌هاي غربي که همراه با ايدئولوژي توسعه وارد شده بودند در تقابل با عقايد محوري مذاهب محلي و غير غربي قرار گرفتند. تسهيلات جديد حمل و نقل و ارتباطات باعث تغيير سريع افق انتظارات مردمان عادي در تمام دنيا شد: همه در آرزوي داشتن ماشين يا موتورسيکلت هستند، در آرزوي بهره بردن از سيستم بهداشتي بهتر و فرستادن فرزندانشان به مدارسي بهتر. به دليل اين انتظارات ارزش‌هاي سنتي اديان کمتر بامعنا به نظر مي‌رسد. تهديد جهاني‌سازي براي هويت‌ها، در سي سال اخير گونه‌هاي بسياري از جنبش‌هاي ايدئولوژيکي و مذهبي را قوت بخشيده است: بومي‌شناسي، منطقه‌گرايي، ملي‌گرايي يا بنيادگرايي. از اين چشم‌انداز است که هانتينگتون ايده برخورد تمدن‌ها را مطرح مي‌کند. بررسي عميق‌تري از جريان‌هاي معاصر نشان مي‌دهد که اين موقعيت بيش از اينکه شگفت‌انگيز باشد پيچيده است.

بحراني شدن ايده توسعه و عواقب آن در دنياي غرب
در کشورهاي غربي همواره انسان‌هايي حضور داشتند که به ايده توسعه بدگمان بودند. آنها مي‌دانستند که بهبود موقعيت‌ مادي الزاماً به کنترل غرايض نفساني و زندگي بهتر اخلاقي منجر نمي‌شود. آنها از زباله‌هاي توليدي صنايع مدرن و آسيبي که به طبيعت مي‌رساند آگاه بودند. البته صداي آنها در ميان هياهوي همه آنهايي که از آينده‌اي بهتر خاطر‌جمع بودند گم مي‌شد. پس از جنگ جهاني اول بود که شرايط به دليل استفاده از سلاح شيميايي  و آسيب فراوان جمعيت شهرنشين عوض شد. جنگ‌ جهاني دوم به دليل ميليون‌ها کشته و زخمي، کشتار هولوکاست و سلاح هسته‌اي تأثيري عميق‌تر بر جا گذاشت: انسان‌ها دريافتند که توسعه فناوري مي‌تواند هم به موقعيتي بهتر براي انسانيت منجر شود و هم به فروپاشي آن. در عرض چند سال عوامل ديگري بر اين گونه جديد از بدبيني دامن زد. استفاده از علف‌کش‌ها، به خصوص د.د.ت آن‌قدر براي طبيعت خطرناک‌ ارزيابي شد که تنها راه چاره ممنوع کردن آن بود. انسان‌ها متوجه شدند که تهديدي جدي متوجه محيط زيست جهاني است. تمدن غربي در مسير مهم ترين اصلش يعني ايده توسعه سردرگم شده است و عواقب اين تغيير وضعيت تشديد شده‌اند. در مقياس جهاني، تمدن‌هاي ديگر تمدن غربي را تنها الگوي موجود نمي‌انگارند مثلا پويايي جديد اسلام، هندوئيسم يا در حوزه سياست پيروزي آسياگرايي از همين‌جا نشأت مي‌گيرد. همه راغب ‌اند که از تکنيک‌هاي جوامع غربي وام بگيرند اما هيچ‌کس حاضر به پذيرش ارزش‌هاي محوري آنها نيست. ايده سروري و برتري تمدن غربي به فراموشي سپرده شده است.

جهاني‌سازي و ظهور موقعيت‌هاي چندفرهنگي
به دليل رفت و آمد روزافزون افراد و انتقال آسان‌تر اطلاعات، ارتباط ميان فرهنگ‌ها نسبت به گذشته بيشتر شده است. مهاجرت از کشورهاي جنوبي به کشورهاي ثروتمند در شمال براي بسياري از افراد تنها راهي است که مي‌توانند از فقر و عدم ثبات محلي فرار و افق انتظاراتشان را مادي کنند. انسان‌ها به اين دليل نقل‌مکان نمي‌کنند که تمدن غربي در نظر آنها تمدن برتري است. موقعيت آنها با گذشته فرق مي‌کند. به دليل عمومي شدن تحصيلات ابتدايي و متوسطه بخش بزرگي از مهاجرين با فرهنگ‌هاي والاي سرزمين مادري شان آشنا شده‌اند. به دليل مدرن شدن الگوهاي مصرف محلي و شيوه‌هاي زندگي، شکاف ميان فرهنگ‌هاي مادي کشور مبدأ و مقصد کم شده است.
مهاجرين ديگر در جست‌و‌جوي تمدني والاتر و بهتر نيستند. آنها مهاجرت مي‌کنند در سوداي يافتن شغلي بهتر، درآمد بيشتر و بهره‌گيري از سيستم‌هاي کارآمدتر امنيت اجتماعي. براي دسترسي به سيستم حمل و نقل سريع‌تر و ارزان‌تر و راه‌هاي تازه ارتباط از راه دور. راه‌هاي ارتباط با وطن به اندازه گذشته منفک و از هم جدا نيست. در گذشته آوارگي‌هاي قومي تنها زماني دوام مي‌آورد که با باورهاي ديني محکمي حمايت شود. اما امروزه آنها اگر در بنيان‌هايشان هم سست باشند مدت طولاني‌اي دوام مي‌آورند. در بسياري از موارد، مانند گذشته فرآيند مشابه‌سازي و ادغام اتفاق مي‌افتد. اگرچه اين دو منجر به تحليل فرد مهاجر در کشور ميزبان نمي‌شود. مهاجران به فرهنگ‌هاي خود مي‌آويزند چرا که مي‌خواهند هويت خود را حفظ کنند. بحراني شدن ايده توسعه جوامع غربي را از قدرت سابق شان در حل کردن و شبيه‌سازي محروم مي‌کند. افراد جوامع غربي ديگر به اينکه ارزش‌هايشان ابعادي جهاني دارد و بايد با همه به اشتراک گذاشته شود باور ندارند. آنها ديگر دليلي براي تحميل فرهنگ‌هاي شان به تازه‌واردان نمي‌يابند. بزرگترين شهرهاي دنياي غرب از معرق‌هاي فرهنگي ساخته شده است. واقعيت اين شهرها چندفرهنگ‌گونگي است.
بحران تمدن غربي و ظهور چندفرهنگ‌گونگي به مثابه ايدئولوژي
جوامع غربي منطق تمدن‌شان را انکار نمي‌کنند. آنها هنوز به ايده توسعه چنگ انداخته‌اند اما آن را به نحوي جديد پي‌ريزي کرده‌اند. ديگر تمرکز بر دستاوردهاي مادي نيست. اکنون تمرکز بر ابعاد اجتماعي توسعه قرار گرفته است. تمدن‌هاي غربي هنوز چيزي دارند تا آن را به ديگر جوامع ارائه کنند: ارائه تکنيک‌هاي اجتماعي‌ به جاي تکنيک‌هاي مادي. راه‌هاي مختلفي براي پي‌ريزي مجدد تمدن غربي وجود دارد. برخي از مردم بر بعد سياسي انگشت مي‌گذارند: جوامع غربي از شهروندان مسئوليت‌پذيري تشکيل شده‌اند که راغب ‌اند فضايي به وجود بياورد تا افراد بيشتري در ساختن جامعه‌اي برابرتر و عادلانه‌تر تلاش کنند. بنابراين آنها هنوز چيزي دارند تا به ديگر جوامع عرضه کنند. روشنفکران چپ فرانسه بارها از اين انديشه تمدن غربي حمايت کرده‌اند. بر زدن مجدد جوامع غربي متفاوت است. اين مسأله با اين تفکر آغاز مي‌شود که همه فرهنگ‌ها حقي برابر براي بقا دارند، بدين طريق چندفرهنگ‌گونگي استوارترين بنيادش را بر پا مي‌کند. پذيرفتن چند‌فرهنگ‌گونگي، دادن مفهوم جديدي به تصورات کهنه غربي از برابري(برابري ميان گروه‌ها و نه فقط برابري ميان افراد)  و مسئوليت‌پذيري است. کشورهاي غربي مي‌توانند مفاهيمي مثل حقوق بشر و دموکراسي را در اختيار باقي کشورها قرار دهند. مردمان غربي به اين دليل که از مسئوليت‌هاي خويش آگاه‌ اند، بايد در تلاش براي محافظت از محيط زيست در صف مقدم قرار گيرند.

نتيجه‌گيري
فرهنگ واقعيتي پيچيده و پويا است. دائماً در حال تحول است. به شدت متکي به فناوري‌هاي ارتباطي است و بدين وسيله از فردي به  فردي ديگر و از نسلي به نسلي ديگر منتقل مي‌شود. انواع مدرن‌سازي قرن بيستم باني همسان‌سازي سريع بسياري از جنبه‌هاي فرهنگ مادي در همه دنيا و تأسيس چندين قرينه فرهنگي هستند(فرهنگ‌هاي توده‌اي در برابر فرهنگ‌هاي فرومايه و فرهنگ‌هاي فني و مادي در برابر فرهنگ‌هاي والا). فرهنگ‌هايي که در جوامع نمود مي‌يابند متنوع‌ اند اما اغلب به صورت طبقه‌بندي‌شده شکل گرفته ‌اند. در جوامع سنتي اين امري پذيرفته شده بود که فرهنگ‌هاي والا فرهنگ‌هاي سنتي را کنترل مي‌کنند. به سبب پيشرفت سيستم‌هاي محوري تفکر فرآيند تمدن پويايي را مطرح کرد. اين فرآيند براي مدت‌زماني طولاني در همه کشورهايي که مکتوبات نقش مهمي داشت کاربردي بود. تمدن غربي تنها يکي از اين تمدن‌ها بود با گونه‌اي خاص از ارزش‌هاي محوري. از قرن هيجدهم جابه‌جايي رخ داد و بنيان‌هاي مذهبي بخشي از اهميت خود را از دست داد و ايده توسعه اهميت پيدا کرد. در پنجاه سال اخير جهاني شدن باعث تکثير موقعيت‌هاي چند‌فرهنگي شده است. در همين زمان جوامع غربي به دليل بحراني شدن ايده توسعه آن چيزي را از دست دادند که در مرکز تمدن‌شان بود. غربيان به منظور يافتن مبنايي جديد براي عقايدشان انگشت بر بعد اجتماعي توسعه مي‌گذارند: با نمونه آوردن از ايده‌آل‌هايي چون دموکراسي، حقوق بشر، چندفرهنگ‌گونگي و مديريت جدي بومي‌شناسي. سياست جديد غرب گريز هرچه بيشتر از برخورد تمدن‌ها، برخلاف پيش‌بيني ساموئل هانتينگتون است: غربيان اشتياق فراواني به روند صلح‌آميز گفت و گو دارند.

منبع:
Claval,  Paul (2001). “MULTICULTURALISM AND THE DYNAMICS OF MODERN CIVILIZATIONS”, http://archive.unu.edu/dialogue/papers/claval-s2.pdf.