دفاع از چندگانگي فرهنگي

PDF چاپ نامه الکترونیک

دفاع از چندگانگي فرهنگي

طارق مدود
ترجمه روح اله عليزاده*



پروفسور طارق مدود1(Tarig Modood) متفکر عرب مقيم انگلستان و استاد جامعه شناسي و علوم سياسي دانشگاه بريستول که بيشتر آثارش درباره چندگانگي فرهنگي2(Multiculturalism) است، در اين مقاله اعتقاد دارد که چندگانگي فرهنگي سياستي مبتني بر جداسازي(separatism) نيست بلکه برعکس مبتني بر تنوع و کثرت گرايي(pluralism) است. او با همين ايده به دنبال دفاع از کثرت گرايي فرهنگي مورد نظر خويش به خصوص در بريتانياست.
***
دولت جديد انگلستان که از حزب کارگر است در اولين دوره خود  با سخن گفتن از "بريتانياي خنک"(cool Britannia)، "بريتانيا با برند جديد"(rabranding Britain)، بريتانيا به عنوان يک "کشور تازه" (توني بلر)، يک ملت دو رگه (گوردن براون) و يک مرغ تکه ماسالا(يکنوع غذاي تند و با ادويه هندي)که ملت در حال خوردن آن هستند (رابين کوک) در جستجوي تأکيد بر خصيصه چندگانه و پوياي جامعه بريتانيا بوده است. سال 2001 نقطه عطفي براي ايده چندگانگي فرهنگي در بريتانيا بوده است اما، در مدت کوتاهي بعد از چند ماه که با يک جانشيني سريع، ديويد بلونکت وزير کشور شد، اغتشاشات و آشوبها در برخي از شهرهاي شمالي و حملات 11 سپتامبر اتفاق افتاد. اين اتفاقات به ويژه آشوبها و "زمان رسيدن"(arrival) جهاني نوعي خاص از جهاد گرايي مسيحي نظامي که برخي فکر مي کردند بسياري از مسلمانان در بريتانيا(مخفيانه) از آن حمايت مي کنند نه تنها منجر به يک برگشت حکومتي بلکه منجر به موج جديدي از انتقادات عليه چندگانگي فرهنگي از سوي جناح چپ ميانه از جمله از سوي برخي از حاميان سابق آن شد.3 البته انتقادات جناح چپ از چندگانگي فرهنگي از همان ابتدا ، از مدتها پيش در دهه 1970 زماني که چندفرهنگي مانند "پوشش زنان هندي (sari) ،سمبوسه هندي و ارکسترهاي موسيقي ضربي" از سوي ضدنژادپرستان مورد تمسخر بود، براي اشاره به افرادي که فکر مي کردند آن انحرافي از کشمکش طبقاتي يا حتي نقشه اي از سوي سرمايه داري جهاني بوده، نبوده است. من درباره شکل جديدي از انتقاد سخن مي گويم انتقادي که از درون چپ مياني کثرت گرا در مي آيد. اينها افرادي هستند که هر چيزي را در چارچوب دو طبقه يا دو نژاد نمي بينند و در گذشته با سياستهاي ائتلافي رنگين کماني درباره هويت و نظم دهي مجدد و بازتعريف نيروهاي پيشرو همفکر بوده اند. نمونه هايي از حملات وحشيانه عليه چندگانگي فرهنگي از سوي کساني که باورهاي ضدنژاد پرستي طولاني داشته اند صورت گرفته است، از جمله مقاله کنان مالک(Kenan Malik) که از سوي کميسيون برابري نژادي منتشر شد که او در آن استدلال مي کند که "چندگانگي فرهنگي تأثير بسيار زيادي در اعمال تبعيض نژادي در جوامع نسبت به نژاد پرستي (راسيسم) داشته است"4(Connections, Winter 2001). هوگو يونگ مقاله نويس گاردين پا را از اين هم فراتر گذاشته و نوشت که چندگانگي فرهنگي را "اکنون مي توان به عنوان کتاب مقدس مفيدي براي هر مسلماني دانست که اصرار دارد حقوق و اولويتهاي ديني- فرهنگي اش از جمله دفاع از جهاد عليه آمريکا وظايف مدني او مانند صداقت( وفاداري)، تساهل، عدالت و احترام به دموکراسي را تحت الشعاع قرار مي دهد."(6.11.01) فرخ ضندي عضو بنيادگراي آسيايي سابق حزب پلنگ سياه که پيشگام در پخش برنامه هاي چندفرهنگي در تلويزيون بريتانيا بوده، از "ستون پنجم چندگانگي فرهنگي" نوشت که بايد ريشه کن شود با اين استدلال که تأمين بودجه دولتي چندگانگي فرهنگي بايد دوباره به سمت دفاع از ارزشهاي آزادي و دموکراسي سوق داده شود.(City Limits,11:4)
اکنون پرواضح است که جداسازي فرهنگي و تبعيض خودخواسته مهاجران مسلمان امروز چالشي در مقابل بريتانيايي بودن5 (Britishness) است و اينکه يک چندگانگي فرهنگي کاملاً سياسي به جاي يکپارچگي، جدايي را پرورش داده است. اکنون همين ايده، نظر عمومي ترور فيليپس(Trevor Philips) رئيس کميسيون برابري نژادي است که اعلام کرد چندگانگي فرهنگي زماني مفيد بود اما اکنون تاريخ مصرف آن گذشته است براي اينکه آن، به جاي اينکه اقليتها را تشويق کند به اينکه يک بريتانيايي واقعي باشند تفاوت را تبديل به يک بت(تابو) مي کند (Time 3.4.04). در سال 2004 بخشي از نهادها و مؤسسات جامعه مدني مربوط به چپ ميانه يا ليبرال سمينارهايي برگزار کرد يا کتابهاي خاصي با عناويني مانند "آيا چندگانگي فرهنگي مرده است؟"، "آيا چندگانگي فرهنگي به پايان رسيده است؟"، "فراتر از چندگانگي فرهنگي" و...( براي مثال، پراسپکت، آبزرور، گاردين، سي آر ايي، اوپن دموکراسي، کانال 4، شوراي بريتانيا) منتشر کرد.
من مي خواهم با ارائه بازگويي مختصري از چندگانگي فرهنگي در اين بحث شريک شوم با اين هدف که نشان دهم چندگانگي فرهنگي مايل به جداسازي، تبعيض و ضديکپارچگي يا ضد مليت بريتانيايي نيست. من همچنين ثابت مي کنم که برخي از روندها و پيشرفتهاي جاري کاملاً با يک چندگانگي فرهنگي معتدل، عمل گرا و ضرورتاً غيريکنواخت سازگار است. به ويژه، بايد ادعاهاي سياسي داخلي بسياري از نهادهاي اسلامي را با نظم( آرايش) معيارهاي برابري کاملاً حمايت شده که در ارتباط با گروههاي غيرديني توسعه يافته اند،سازگار و هماهنگ دانست. هدف من دفاع از چندگانگي فرهنگي بريتانيايي است.
اولين نکته از نظر من اين است که تقابلهايي از نوع اختلاف در مقابل يکپارچگي يا چندگانگي فرهنگي در مقابل بريتانيايي بودن، در حقيقت انتخابهاي انحصاري نيستند.
فلاسفه سياسي6 مشهور چندگانگي فرهنگي از جمله بهيکو پارک7(Bhikhu Parekh) ويل کيمليکا8(Will Kymlicka)، چارلز تايلور يا آيريس يونگ حاميان جداسازي نيستند. بنابراين، براي مثال  بر اساس گزارش اخير بهترين نهاد سياست عمومي در بريتانيا درباره چندگانگي فرهنگي يعني کميسيون بريتانياي چندقومي،که درباره آينده بريتانياي چند قومي گزارش مي دهد(Profile,2000)، کاملاً روشن است که هيچ ناسازگاري اجتناب ناپذيري ميان چندگانگي فرهنگي و هويت ملي وجود ندارد. همه حاميان سياستهاي مبتني بر تفاوت، تنوع و چندفرهنگي، به طور برابر در ديدگاههاي کلي يکسان سهيم نيستند و برخي از آنها با واژه "چندگانگي فرهنگي" دشمن هستند. آنچه من در اينجا ارائه مي دهم فهم شخصي ام از چندگانگي فرهنگي سياسي است. هر چند که البته من آگاهم که در آن با ديگران سهيم و تحت تأثير ديگران هستم. فهم من از چندگانگي فرهنگي سياسي اين است که سه مفهوم تشکيل دهنده ي هسته مرکزي آن هستند. برابري(Equality)، چندگانگي(Multi) و يکپارچگي(integration)9. در بخشهاي بعدي اين مقاله هر کدام از اينها را بيشتر مورد تجزيه و تحليل قرار مي دهم.
برابري: برابري نه تنها در شأن بلکه در حيثيت.
چارلز تايلور معتقد است زماني که ما درباره برابري در زمينه نژاد و قوميت سخن مي گوييم به دو مفهوم متفاوت توجه مي کنيم: شأن برابر و حيثيت برابر. شأن برابر متوجه انسانيت افراد يا يک عضويت بسته مانند شهروندي است. اما آن براي همه اعضا تقريباً به نحو يکسان به کار مي رود. نمونه خوب از اين مورد، جنبش حقوق مدني مارتين لوتر کينگ پسر است. سياهان آمريکا خواستند ادعايي در مورد روياي آمريکايي بکنند: آن ها شهروندي آمريکايي را خواستند در مناسباتي(شرايطي) که قانون اساسي به طور نظري به طور مسلم براي هر فرد آن را تضمين کرده بود. ما به اين ايده کليت گرايانه در کار ضد تبعيض نژادي متوسل خواهيم شد زماني که به اين اصل که با همه افراد بايد به يکسان رفتار شود، توجه مي کنيم. اما تايلور( و ديگر نظريه پردازان با تفاوتهاي جزئي) مفهوم حيثيت برابر را نيز ثابت مي کنند و من استدلال خواهم کرد که اين مفهوم، مفهوم کليدي چندگانگي فرهنگي يا همانطور که تايلور مي گويد مفهوم کليدي سياست مبتني بر "به رسميت شناختن" است.
همانطور که آيريس يونگ ثابت مي کند هر فضاي عمومي و هر سياست يا جامعه اي حول محور انواع خاصي از فهم ها و تجارب شکل مي گيرد که برخي ارزشها و رفتارهاي فرهنگي را بر ديگران تحميل مي کند. اما معمولاً به طرق محدود اينها را مي توان مورد بحث و اعتراض قرار داد. اين ساختار فرهنگي فضاي عمومي و جامعه خاص که ما اعضاي آن هستيم، در طول تاريخ توسعه يافته  و داراي يک گروه غالب است. زماني که گروههاي اقليت ادعاي برابري با جامعه مي کنند مدعي اند که نبايد حاشيه اي، فرعي يا محروم باشند؛ آنها-ارزشها، هنجارها و صداي آنها- بايد بخشي از ساختار فضاي عمومي باشد. آنها مي پرسند، چرا ما بايد هويتهاي خصوصي داشته باشيم در حاليکه هويت گروه غالب در فضاي عمومي به طور کلي جريان دارد؟ اين بحثي است درباره تمايز عمومي/خصوصي و بحث درباره اينکه در اين جامعه چه چيزي هنجار است و چرا تصور مي شود که بعضي از گروهها نابهنجار يا متفاوت هستند. بنابراين براي مثال بسياري از همجنس بازان استدلال مي کنند که نمي خواهند صرفاً با آنها بدين حد با تساهل رفتار شود که فقط گفته شود همجنس بازي ديگر غيرقانوني نيست و اين اعمال بين بزرگترهاي راضي که در خلوت انجام گرفته خوب است. آنها مي خواهند مردم بدانند که آنها همجنس باز هستند و آنها را به عنوان همجنس باز بپذيرند و بحث عمومي درباره همجنس بازي همان جايگاهي را داشته باشد که بحث درباره ديگرخواهي جنسي دارد. زماني که سياست عمومي براي مثال در مورد حقوق و مستمري زنان بيوه تصميم مي گيرد ما نبايد تنها يک مدل انحصاري ديگرخواهي جنسي از جامعه را مفروض بداريم. اين نوع استدلال براي حيثيت برابر محور چندگانگي فرهنگي است.
اين رويکرد دو دلالت اساسي دارد. اولاً مفهوم برابري را فراتر برده و با شهروندي ليبرال که مبتني بر تمايز بين هويت عمومي/خصوصي است دچار تعارض مي کند. اين تمايز مانع از به رسميت شناختن هويتهاي گروهي خاص مي شود؛ آن تصديق نمي کند(نمي پذيرد) که با همه گروههاي شهروندي به نحو کمابيش ممتاز(خاص) رفتار شود، يا از يکديگر جدا شوند. ثانياً اين رويکرد، نژاد، جنس و جنسيت را فراتر از منابع اسنادي صرف هويت  و مقولات(طبقات) صرف مي داند. نژاد در سخنرانيها درباره شهروندي ليبرال مورد توجه است تنها بخاطر اينکه آن ها اعتقاد دارند که هيچ کسي نمي تواند نژادش را انتخاب کند و مردم نبايد در مورد چيزي که هيچ کنترلي بر آن ندارند مورد تبعيض قرار گيرند. اما اگر برابري درباره تجليل کردن از هويتهايي که قبلاً خوار شمرده شده اند (براي مثال، افتخار کردن کسي به سياه بودنش بجاي اينکه آن را صرفاً به عنوان يک موضوع "خصوصي" بپذيرد)، پس آنچه که مورد خطاب قرار مي گيرد جوابي انتخاب شده به اسناد فرد است. دقيقاً همين در مورد جنس و جنسيت نيز به کار مي رود. ما  نمي توانيم جنس يا جنسيتمان را انتخاب کنيم در حالي که ما انتخاب مي کنيم که چگونه از نظر سياسي با آن زندگي کنيم. آيا ما آن را خصوصي نگه مي داريم يا آن را پايه يک جنبش قرار مي دهيم و در جستجوي منابع عمومي و بازنمايي براي آن هستيم؟
مسلمانان به عنوان يک گروه ديني، به طور متداول از اين نوع استدلال استفاده مي کند و ادعا مي کند که هويت اسلامي دقيقاً مانند ديگر اشکال هويتي نبايد خصوصي شده يا صرفا مورد تحمل قرار گيرد بلکه بايد بخشي از فضاي عمومي باشد. اما در مورد اسلام، مسلمانان با بعد سوم اضافي شهروندي ليبرال يعني سکولاريسم دچار تعارض مي شوند که بر اساس آن، دين سيماي يک هويت خصوصي است نه هويت عمومي.
يک جواب به اين سخن اين استدلال است که "زن"، "سياه" و "همجنس باز" به عنوان هويتهاي انتخاب ناشده توصيف شده اند در حاليکه مسلمان بودن درباره باورهاي انتخاب شده است؛ و  بنابراين مسلمانان نياز به سطح يکساني از حمايت قانوني بمانند انواع ديگر هويتها ندارند. اما اين حرف از نظر جامعه شناختي خام و يک رأي مخالف سياسي است. وضعيت مسلمانان در بريتانيا امروز شبيه به ديگر هويتهاي متفاوت است. هيچ کسي انتخاب نمي کند که در يک خانواده مسلمان به دنيا بيايد يا خير. به همين نحو هيچ کس انتخاب نمي کند که در جامعه اي به دنيا بيايد که شبيه يک مسلمان بنظر برسد يا مسلماني باشد که ايجاد سوء ظن و دشمني  کند يا کاري که شما پيشنهاد مي کنيد را رد  کند. با اين بيانات، روشهايي که مسلمانان از طريق آن ها به اين شرايط جواب مي دهند البته متفاوت خواهد بود. برخي از آن ها مقاومت را سازماندهي مي کنند، در حالي که برخي ديگر سعي خواهند کرد که شبيه مسلمانان به نظر نرسند؛ برخي از زيردست بودنشان ايدئولوژي خواهند ساخت و ديگران نخواهند ساخت. برخي از مسلمانان ممکن است اسلامشان را بيشتر بر اساس معنويت تعريف کنند به جاي اينکه بر اساس سياست تعريف کنند. اما جوابهاي ممکن متفاوت به متفاوت قرار گرفتن هر چه که باشد، اين مورد باقي مي ماند که  بحث در موردبازسازي فضاي عمومي و هنجارهاي عمومي بحث در مورد جداسازي نيست بلکه دقيقاً برعکس آن است؛و آن بحثي است در مورد توافق دوباره درباره شرايط يکپارچگي. آن خواستن از ارزشهاي فرهنگي غالب در جامعه است براي تغيير بنحوي که نماينده بهتري براي همه گروهها در درون جامعه باشند. بنابراين، حيثيت (احترام) برابر بخش مهمي از ايده برابري است. تعهد به آن چيزيست که چندگانگي فرهنگي را از غير چندگانگي فرهنگي متمايز مي کند. آن تفسير برابري به اين معناست که آسيميلاسيون(يکسان سازي) درست نيست يعني هويت اقليت ها بايد در فضاي عمومي شرکت داشته باشند. يک راه براي رسيدن به اين هدف، تخصيص فضا براي به رسميت شناختن گروهها و  استقلال در نهادهاي عمومي مشترک- نه جداسازي بلکه، براي مثال، داشتن يک بخش براي سياه پوستان در حزب کارگر يا سياست صرفاً زنانه در يک اتحاديه تجاري است.

چندگانگي: به رسميت شناختن کثرت

دومين مفهوم کليدي اين است که زمينه و خصيصه برابري نژادي صرفاً يک دوگانه بين سياه/سفيد نيست بلکه "چندگانه" است. گروههايي که بايد براي آن ها برابري نژادي کسب شود چندگانه هستند و هويتهاي متفاوت دارند و  داراي عناصر ترکيبي  بر اساس نسب، رنگ، فرهنگ، قوميت، دين و مانند آن هستند. علاوه بر اين، اين گروهها ديدگاههاي اقتصادي-سياسي متفاوت، فوايد و ضررها و خط سيرهاي متفاوتي در جامعه بريتانيا دارند. اين درست نيست که همه آن ها بدتر از بريتانياييهاي سفيد هستند. براي مثال هنديها و چينيها در حال ايجاد و توسعه يک شکل از طبقه اي متوسط تر از سفيدها هستند. اين درآميختگي ناشي از يک مدل طبقه بندي قومي بخشي از چيزي شده است که ما درباره آن سخن مي گوييم زماني که ما درباره چندگانگي فرهنگي سخن مي گوييم. اين چندگانگي را همچنين بايد براي تحليل مان از نژادپرستي نيز به کار ببريم: يک نژادپرستي يگانه وجود ندارد بلکه نژادپرستيهاي چندگانه داريم. البته نژادپرستيهاي رنگي-رخ مانه اي وجود دارد اما همچنين نژادپرستيهاي فرهنگي وجود دارد که بر اساس رنگ مجموعه اي از تصورات کليشه اي خصومت آميز و تحقير کننده مبتني بر ويژگيهاي فرهنگي ادعا شده يا واقعي را مي سازند. امروزه مهمترين نژادپرستي فرهنگي، نژادپرستي ضد اسلامي است چيزي که "ترس از اسلام" خوانده مي شود. بنابراين يک رويکرد چندفرهنگه با  شناسايي کثرت نژادپرستيها و نيازهاي متمايز و آسيب پذيريهاي گروههاي متفاوت چيزيست که به آن در رفع تبعيض هاي نژادي و ديني نيازمنديم.

يکپارچگي بدون يکسان سازي
سومين مفهوم کليدي يکپارچگي است. اما در اينجا يکپارچگي به معناي يکسان سازي نيست بلکه چيزي کثرت گراتر و به معناي به رسميت شناختن هويتها و ديدگاههاي متنوع است. اين نوع يکپارچگي که من از آن دفاع مي کنم در تلاش نيست هويتهايي که مردم مي گويند براي آن ها مهم است را نابود کرده  يا آن ها را به انواع خاصي از انجمن ها يا پروژه هاي سياسي ملحق کند. براي اينکه اين نوع يکپارچگي، فردگرا نيست چرا که  هويتهاي جمعي مردم را مي پذيرد اما هويتهاي فردي افراد يا هويتهاي مبتني بر شهروندي را نمي پذيرد.
مدل سنتي يکسان سازي يک طرفه است: در اينجا جامعه اي وجود دارد و مردم وارد آن مي شوند و سعي مي کنند که شبيه چيزي شوند که قبلاً وجود داشته است. مفهوم چندفرهنگ گرايانه از  يکپارچگي يک طرفه نيست بلکه متقابل(دوطرفه، چندطرفه) است. آن درباره سازگار کردن مردم با هم است به طوريکه در آن داد و ستد، تغيير متقابل و ايجاد چيزي جديد وجود دارد. آن همچنين مستلزم بازتعريف بريتانيايي بودن است. يک مفهوم متقابل از يکپارچگي به وضوح به اين معناست که ما هميشه در حال تأمل دوباره در چيزي هستيم که به معناي تعلق داشتن به اين جامعه و بخشي از اين کشور، يعني بريتانيايي بودن است. بريتانيايي بودن چندفرهنگي بايد يک هويت فراگير باشد نه هويتي که به برخي از مردم مي گويد: بسيار خب شما اينجا هستيد اما بريتانيايي نيستيد تا زماني که به قدر کافي شبيه ما شويد.
اين سه مفهوم- برابري، چندگانگي و يکپارچگي- با هم سازنده يک ديدگاه وسيع مشترک درباره چندگانگي فرهنگي هستند. و اين ديدگاهيست که به اين ايده که چندگانگي فرهنگي در مقابل بريتانيايي بودن است، هيچ اهميتي نمي دهد. بلکه برعکس اين دو بايد با هم باشند.
شخصاً نمي توانم تنها درباره تفاوت حرف بزنم. تفاوت بايد با چيزهايي که بين ما مشترک است ارتباط بيابد. هويتهاي ملي-هويت بريتانيايي يا هويتهاي انگليسي، اسکاتلندي، ايرلندي يا ولزي- اشکال مهمي از توده مردم هستند- هر چند که البته ما نيازمنديم که آن ها را به نحو اصلاح شده اي تعريف کنيم که انحصاري و از نظر نژادي جهت دار و متعصبانه نيست. علاوه بر اين از نظر من، مليت در عمل محمل مهمي براي چندگانگي فرهنگي است(اگرچه هيچ کشوري نمي تواند صرفاً نگاه دروني به آن داشته باشد)مليت بخش بسيار مهمي از پويايي يکپارچه کننده است و جامعه بريتانيا در حقيقت در حال اثبات اين ظرفيت براي يکپارچگي کثرت گرايانه است. بوضوح، هيچ چيزي کاملترين نيست و زماني پايان مي يابد؛ هميشه چالشهاي جديد ايجاد مي شوند و اينکه آن ها تعارض سياسي اي ايجاد مي کنند غيرقابل اجتناب است. تعارض هميشه خواهد بود و در حقيقت به واسطه منازعات و اعتراضات سياسي است که فرايند يکپارچه سازي اغلب کار مي کند.
توسعه چندگانگي فرهنگي در بريتانيا
بواسطه فرايند مهاجرت که اساساً عبارتست از وارد کردن کارگر موقتي براي کارهايي در اقتصاد بريتانيا که سفيدها نمي خواستند آن ها را انجام دهند، اکنون جوامعي ظاهر شده اند که قابليت اين را دارند يا مي خواهند که خودشان را به عنوان جوامع معرفي کنند. تجارب فرهنگي جديد خصوصاً در ارتباط با خانواده و دين، ويژگي چشم انداز بريتانيايي شده است و در ادامه مي خواهد زندگي و روابط شخصي افرادي که حتي در بريتانيا متولد شده اند را شکل بدهد.
هويت قومي- مانند جنس و جنسيت- اهميت سياسي جديدي به خود گرفته است و براي برخي از مهاجرين و فرزندان آن ها،آن تمرکز اساسي سياستهاي آنها شده است. در حالي که "قوميت" در بسياري از سرزمينهاي اروپايي مورد تحقير قرار مي گيرد و اقليتها محروم و ضعيف نگاه داشته مي شوند، بريتانيا(تاحدي در نتيجه ميراث امپراطوري مختلط اش) نشان دهنده  يک جسارت قومي است و گروههاي قومي اقليت در آن به فقدان احترامي که تجربه کرده اند و عدم دسترسي شان به فضاي عمومي اعتراض کرده اند.
در حقيقت مقاومت در برابر نژادپرستي به عنوان يک راه تقريباً ضروري براي شهروندي و يکپارچگي همراه با شأن واحترام در جامعه بريتانيا ديده مي شود. بعضي از اين هويتها بواسطه اعمال گروهي- از قبيل آمار بالاي ازدواج قبيله اي(درون همسري) در ميان گروههاي آسياي شرقي- حفظ شده و تداوم مي يابند اما آن ها بواسطه تعارض اجتماعي-سياسي هم حفظ مي شوند که اين مورد مخصوصاً اکنون در مورد مسلمانان روشن است. ازاين رو فرسايش بسيار کمي در هويت يابي گروه در طول نسلها رخ مي دهد اگرچه نوع هويتي که از آن حمايت مي شود ممکن است متفاوت باشد؛ "رنگ" براي اهالي درياي کارائيب و دين براي گروههاي آسياي شرقي برجستگي بيشتري دارد.
اين هويتها به حيات خود ادامه مي دهند حتي زماني که- همان طورکه در واقع چنين است- مشارکت در جريانات فرهنگي متمايز رو به نزول باشد. براي مثال جوانان در مقايسه با بزرگترهايشان(پيرانشان) به احتمال کمتر با اعضاي خانواده به زبان آسياي شرقي صحبت مي کنند يا در پرستشگاه ها به طور منظم حضور مي يابند يا ازدواج ترتيب يافته دارند. با وجود اين،آن ها هنوز هويت خودشان را با گروه قومي، نژادي يا ديني شان مشخص مي کنند اگرچه ممکن است چيستي آن گروه را دوباره تعريف کنند(مثلاً از پاکستاني به مسلمان).
هويت از جاي خود حرکت کرده است از زماني که آن تا حدود زيادي ناآگاهانه بوده و به طور ضمني در جريانات فرهنگي متمايز مسلم فرض مي شده تا  اکنون که به احتمال زياد مبتني بر تصوير آگاهانه و عمومي و ايجاد و اظهار صريح قوميتهاي سياسي شده، است. چنين هويتهايي که بواسطه منازعات عقلي، فرهنگي و سياسي شکل گرفته اند، با توجه به جو سياسي، متغير و در معرض تحولند. اما، تصور آن هابه عنوان ضعيف، ناديده گرفتن غروريست که آن ها با آن جسارت پيدا کرده و خودشان را نشان مي دهند و قوتيست که با آن ها مي توانند مورد بحث قرار گرفته و چشم پوشي از ظرفيت آن ها در ايجاد جامعه اي فعال و مبارزات سياسي است.
چنين هويتهاي اقليت لزوماً با مفهومي از بريتانيايي بودن رقابت نمي کنند. ويژگي تقابلي  اقليت قومي في نفسه به قيمت از دست دادن يکپارچگي تمام نمي شود بلکه-با اين تصوير که يکپارچگي مي تواند اشکال گوناگون به خود بگيرد- آن مي تواند يکي از ابزارهاي يکپارچگي باشد. براي بسيج و مشارکت سياسي، اعتراض و بحث مخصوصاً يکي از ابزارهاي اصلي يکپارچگي در بريتانيا بوده است. همانطور که فعالان، سخنرانان و گروه زيادي از سازمان هاي اجتماعي  وارد تعامل با نهادهاي موجود شده اند و آن ها را اصلاح و تعديل مي کنند، فرايند دو جانبه اي ميان آموزش و همکاري متقابل وجود دارد:بحث عمومي و سازمآن هاي سياسي به چالش کشيده مي شوند، اما سپس به توافق مي رسند تا چالش کننده ها را اصلاح کرده و يکپارچه کنند.
يکي از عميق ترين پيشرفتهايي که به طور فزاينده صورت گرفته است اين است که "قوميت" يا "سياه بودن" کمتر به عنوان يک هويت مخالف تجربه مي شود و بيشتر به عنوان راهي براي بريتانيايي بودن تجربه مي شود و چيزي شبيه به همين، اکنون در مورد "مسلمان بودن" درحال اتفاق افتادن است. اهالي درياي کارائيب که اساساً پيشقدم در هويتهاي مخالف هستند نيز در روند(مسير) هويتهاي بريتانيايي شده جلوتر هستند که اين در ارتباط با سطح بالاي ترکيب اجتماعي و موفقيت در فرهنگ عمومي است که آن ها به آن نائل شده اند. با وجود اين تاکنون همه اينها تقسيمات اقتصادي کمي در نژاد کارائيبي ايجاد?کرده است. اين پيشنهاد(طرح) مي کند که يک استراتژي جايگزين  مي تواند وجود داشته باشد که يکسان سازي را تا ورود به يک محيط طبقه متوسط که به آن رسيده است، به تأخير بياندازد ،همان کاري که آسياييها، آفريقاييها و هنديهاي متولد بريتانيا که اکنون آمار بالايي از درون همسري را نشان مي دهند، انجام داده اند. به همين نحو عدم قبول پاکستانيها براي حل شدن در( يکسان شدن با) فرهنگهاي طبقه کارگر محلي سفيد به حفظ اميدهاي اوليه براي پيشرفت اجتماعي کمک کرده و گروهي از افراد با تحصيلات بالا را ايجاد کرده است تا حدي که فراتر از اميدهايي است که حکومت به طبقات کارگر سفيد دارد.
مفسران جناح راستي اغلب درباره اين تهديد که مهاجران غيرسفيد و فرزندان آن ها در برابر بريتانيايي بودن قرار دارند نگران بوده اند. اکنون روشن است که بسياري در اين گروههاي اقليتهاي قومي درباره بريتانيا که به طور مقتضي دوباره تصور و بازسازي کرده اند ، بمثابه يک هويت واحد فکر مي کنند. در حقيقت بريتانيا متمايل است به اينکه متشکل از گروههايي باشد که در جزاير بريتانيا يک پايه ملي-سرزميني دارند و يک نارضايتي(تظلم) تاريخي از دولت بريتانيا دارند که امروز بايد از برچسب "بريتانيايي" عدول کند. در حالي که پاکستانيها در بردفورد به يک فهم از خودشان به عنوان بريتانيايي رسيده اند، برخي از اسکاتلنديها و ايرلنديها- هر دو هم در درون هم در بيرون از ملتهاي سرزميني اشان- بريتانيايي بودنشان را انکار مي کنند و يک هويت ملي را ناسازگار با هويت ملي ديگر مي دانند.
يکي از ويژگي هاي فرهنگ بريتانيايي، به رغم تجسم منزوي بودن(جزيره بودن) خودش، آمادگي اش براي عاريه گرفتن و ترکيب ايده ها و تأثيرات است که به نحو عالي در زبان انگليسي به تصوير کشيده شده اند. بريتانياييها مخصوصاً انگليسيها ممکن است از ديگر اروپاييها نسبت به همسايگانشان کمتر علاقه نشان بدهند اما دشمني کمتري نيز نسبت به چندگانگي فرهنگي و مبادلات بين قاره اي نشان مي دهند. از اين رو امروز لندن صرفاً يک شهر انگليسي يا بريتانيايي و يا اروپايي نيست بلکه يک شهر جهاني است.
به رغم اين فرايندهاي يکپارچه کننده، شاهد استمرار تبعيض نژادي و نژاد پرستي رسمي در بسياري از مناطق جامعه بريتانيا هستيم. گاهي کاهش يک نوع از نژادپرستي همراه با افزايش نوع ديگري از نژادپرستي است يا کاهش نژاد پرستي در يکي از بخشهاي حيات اجتماعي با افزايش در بخش ديگري همراه است؛ براي مثال گروههايي که اکنون پيوندهاي مثبتي در حسابداري دارند ممکن است در صنعت سرگرمي يا برعکس نداشته باشند. شواهد زيادي از تعصبات و رفتارهاي کليشه اي تبعيض آميز، همراه نژادپرستي ضد اسلامي- که اغلب در عمل قادر نيست خودش را از نژادپرستي ضد آسيايي رها کند- وجود دارد که در حال افزايش است و نژادپرستي به احتمال زياد بين روشنفکران نيز يافت مي شود. در حقيقت، دين نقش مهمي خواهد داشت که جامعه شناسان با تمرکز انگليسي- آمريکاييشان بر "رنگ" آن را پيش بيني نکرده اند. در زماني که يک سوم از بريتانيايي ها مي گويند که آن ها ديني ندارند، تقريباً همه اهالي آسياي جنوب شرقي مي گويند که آن ها دين دارند و يک اکثريت قاطع مي گويد که دين براي آن ها داراي اهميت شخصي است. بنابراين حضور اقليتهاي قومي جديد صرفاً از طريق متنوع کردن دين، در حال تغيير شخصيت آن نيست بلکه در حال دادن اهميتي به آن است که با گرايشهاي بومي هماهنگ نيست. کساني که ادعاهاي اخير جاري مسلمانان را فرزند ناخواسته و غيرشرعي چندگانگي فرهنگي مي دانند اگر مي خواهند پابرجا بمانند تنها دو انتخاب دارند: يا مي توانند ايده برابري به عنوان به رسميت شناختن هويت را انکار کرده و به ايده ليبرال برابري به عنوان رنگ/جنسيت/دين در دهه 1960 برگردند و يا مي توانند استدلال کنند که برابري به عنوان به رسميت شناختن در مورد جوامع ديني ستمديده کاربرد ندارد. انکار برابري مسلم مسلمانان بدون يکي از اين دو استدلال در معرض متهم  شدن به ارائه معيارهاي دوگانه است. اين بدين معناست که يک برنامه برابري نژادي و چندفرهنگه امروز بدون بحث درباره مزايا و محدوديتهاي سکولاريسم غيرممکن است. سکولاريسم ديگر منطقه  ممنوعه نيست و اين به معناي له يا عليه سکولاريسم بودن نيست؛ آنچه که نيازمنديم تحليلي دقيق درباره چگونگي (نحوه) تعيين مرز عمومي/خصوصي و علل برابري و فراگيري فرهنگي است. بنابراين آنچه مهم است به رسميت شناختن وجود انواع متفاوتي از چندگانگي فرهنگي در بريتانياست؛ براي مثال يک دو رگي مختلط و يا يک پيشرفت قومي-ديني. گروههاي اقليت ويژگي  خاص و متمايز خودشان را دارند و بنابراين احتمالاً اشکال متمايزي از يکپارچگي را گسترش مي دهند. نه از جهت نظري و نه در حيطه سياسي نبايد يک شکل خاص از يکپارچگي را تا مرحله الگويي بالا برد. تروريسم بين المللي و نومحافظه کاري فشارهاي زيادي بر يکپارچگي دموکراتيک وارد مي کند اما بدبيني درباره ظرفيت جامعه بريتانيا براي ايجاد يکپارچگي کثرت گرا(به جاي يکپارچگي يکسان ساز) خام و پيش از موعد است. بنابراين سخن گفتن از منصرف شدن از چندگانگي فرهنگي ضرورتي نداشته و مي توان جوامعي که نياز دارند به راه اصلي  وارد شوند را هدايت کرد. در حقيقت آن هايي که با چنين سخني مخالفند ممکن است صرفاً ادعاهاي مسلمانان براي برابري را انکار کنند.
*عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد واحد تهران شرق.
منبع
Soundings(A Journal of Politics and culture, TarigModood, A defence of Multiculturalism, April2005,pp62-71)
پي نوشت ها
1. پروفسور طارق مدود(1952م) استاد جامعه شناسي و علوم سياسي دانشگاه بريستول انگلستان و پايه گذار مرکز مطالعات شهروندي و قوميتها در همين دانشگاه است. ايشان داراي ليسانس و فوق ليسانس از دانشگاه دورهام و يک فوق ليسانس ديگر از دانشگاه کارديف و دکتري از دانشگاه سوآنسي هستند. حدود 150 مقاله و چندين کتاب از ايشان به چاپ رسيده است که از مهمترين آن ها مي توان به موارد زير اشاره کرد:
Multicultural Politics: Recism, Ethnicity and Muslims in Britain,2005.  //  Multiculturalism: A Civic idea,2007.  //  Still not easy being British: Struggles for a Multicultural Citizenship, 2010, Trentham Book.  //  Multiculturalism, Muslims and Citizenship: A European approach,2006.  //  Secularism, Religion and Multicultural Citizenship,2009.
ايشان به خاطر خدماتي که به علوم اجتماعي و روابط قومي داشته اند برنده جوايزي از جمله جايزه MBE شده اند.  //  2. Multiculturalism را مي توان به "چندفرهنگي" و "کثرت گرايي فرهنگي" نيز ترجمه کرد.  //  3. طارق مدود درکتاب(Multicultural Politics:racism, ethnicity and Muslims in Britain) استدلال مي کند که: نبايد چندگانگي فرهنگي را به خاطر عقب گردهايي نظير بمب گذاريهاي 7 جولاي 2005 لندن کنار گذاشت. چرا که او معتقد است بريتانيا نسبت به گذشته کمتر نژادپرست است و فيلم ها و برنامه هاي تلويزيوني مانند The Kumars at No 42, Bend it like Beckham  اثبات مي کنند که بريتانيا چندفرهنگه است. با وجود اينها در مورد چيزي که او" نژادپرستي فرهنگي" مي نامد و بر زبان، دين، ساختارهاي خانوادگي، پوشش و ... تمرکز دارد هنوز مشکلاتي وجود دارد.(TarigModood- Wikipedia, The Free Encyclopedia, p.2)  //  4. مدود برابري(equality) را اينگونه تعريف مي کند: مخفي نکردن فرد، اصل و نسب، خانواده يا جامعه اش را يا شرمنده نشدن از آن ها بلکه خواستن از ديگران براي احترام گذاشتن به آن ها و تعديل مقررات و اوضاع عمومي بنحوي که ميراثي که آن ها عرضه مي کنند مورد تشويق قرار گيرد نه اينکه به طور اهانت آميزي انتظار داشته باشيم که آن ها از بين بروند. نظر او در اينجا دقيقاً در نقطه مقابل نظر کنان مالک در"Law and the wives of others" مي باشد. (ibid)  //  5- طارق مدود با سخنراني در همايش حزب کارگر در سال 2007 اين سوأل را پرسيد که" در هر صورت بريتانيايي بودن چيست؟" و گفت که اقليتهاي قومي بايد با مفهوم بريتانيايي بودن که او آن را يک "هويت بسيار متنوع چندگانه" مي خواند دست و پنجه نرم کنند.(ibid) 
(what is Britishness anyway?.21st Century Socialism. September 29 2007)
6. چندگانگي فرهنگي به عنوان يک نظريه سياسي در اواخر دهه 1980 مطرح شد که ما آن را واقعاً مديون نظريه پردازان کانادايي هستيم چرا که کانادا اولين کشوريست که خودش را به عنوان دولت چندفرهنگه اعلام کرده است.  //  7. بهيکو پارک واقعاً مشهورترين نظريه پرداز بريتانيايي چندگانگي فرهنگي است. او خدمت عمومي گسترده را با فلسفه سياسي ترکيب کرده است. براي مثال او در اوايل دهه 1990 به عنوان رييس کميسيون برابري نژادي منصوب شده و در اواخر دهه 1990 به عنوان رييس کميسيون آينده بريتانياي چندقومه کار کرد. او در دهه 1980 و 1990 مقالات زيادي درباره چندگانگي فرهنگي منتشر کرد. او صاحب کتاب مشهوري است بنام:
Rethinking Multiculturalism:Cultural Diversity and Political Theory.
8. ويل کيمليکا مخصوصاً با کتاب Multicultural citizenship از پيشگامان نظريه پردازي سياسي در عرصه چندگانگي فرهنگي کانادايي است.  //   9. طارق مدود مي گويد: برخي از مردم فکر مي کنند که چندگانگي فرهنگي دشمن يکپارچگي است چرا که من فکر مي کنم منظور بسياري از مردم از واژه يکپارچگي(integration) عملاً آن چيزي است که من آن را آسيميلاسيون(يکسان سازي) مي نامم براي اينکه آن ها فکر مي کنند که شما بايد مانند اکثريت مردم باشيد.(www.htm.tarig-modood-on-multiculturalism).