رويکرد ميان فرهنگي مولانا

PDF چاپ نامه الکترونیک

رويکرد ميان فرهنگي مولانا

يوسف شاه حسيني


فلسفه ميان فرهنگي که رويکردي معاصر و بازتاب ناکامي هاي انسان در تجربه پر فراز و نشيب زندگي با ديگران است  با تأمل مبنايي در همزيستي فکرهاي مختلف و شيوه  زندگي امروز انسان ها ، در پي طرح و تدوين طرز تفکري است که بتواند امکان نظري تحقق ارتباط متقارن ، صلح آميز و سازنده را در اختيار بگذارد . اين رويکرد ذهني و فلسفي محدود به تأمل درباره ارتباط ميان فرهنگي به معناي کلان کلمه – بين المللي ، ملي و خرده فرهنگ ها - نمي شود و به اين معنا که هر فرد يک واحد زنده فرهنگي است ، مطالعات و تعمقات آن حوزه ارتباطات "ميان فردي" را هم در بر مي گيرد ؛ يعني امري که تمام شئونات زندگي انسان را در بر مي گيرد. هسته اصلي فلسفه ميان فرهنگي که رنگ و بوي زمانه دارد ، فرهنگ و گفت و گو است. و امکان   گفت وگو از رواداري بر مي خيزد و به آن منتهي مي شود. شرط تحقق روحيه رواداري موجوديت خوشه اي از مفاهيم به هم پيوسته شامل : "نفي مطلق انگاري خود" ، "به رسميت شناختن ديگري" ، "احترام" و "عدالت" است.
***
چکيده
جلال الدين محمد مولوي در ششم ربيع الاول سال 604 هجري قمري، مطابق با 30 سپتامبر 1207 ميلادي در بلخ خراسان زاده شد اما تولد ديگر او در لحظه اي بود که با شمس تبريزي آشنا شد. مولانا عارف وارسته اي است که آيين او عشق و کلامش دعوت به يگانگي است. او به تساهل و مدارا و دوري از ريا دعوت مي کند. در سند توضيحي درباره مدالي که توسط يونسکو به نام او ضرب شده است، آمده است؛ مولانا، بشريت را به مثابه يک کل مورد خطاب قرار مي دهد. او کرامت انسان را به والاترين درجه ارتقاء داده، تمام اديان و مذاهب را به عنوان وسيلههاي براي تکامل انسان نگريسته است. سرتاسر حيات او نمونه «انسانيت» و محبت او بر تمام انسان ها گسترده بود. وحدت نگري، خاستگاه انديشه ميان فرهنگي مولانا است، در پرتو اين نگرش، جهان خدامند و خلقت حکيمانه است. عشق جوهر حيات و مبدأ و مقصد آن است. عالم تجلي حسن و جمال الهي است، همه موجودات جلوه آن زيبايي هستند.
مولوياهميت والايي براي مقام معرفت قائل شده و هستي آدمي را عبارت از انديشه او مي داند؛ و نوعي رابطه ضروري بين معرفت و عمل قائل است. او به فرهنگ گفت و گويي نظر دارد واز اين ارتباط دو جانبه با تعبير اتصال ، جذب و کشش ياد کرده است. وي همزباني صرف را از مقوله گفت و گوي راستين نشمرده و بر همدلي و بصيرت تأکيد مي کند؛ به علاوه، استعداد و قابليت شنيدن را در فرهنگ گفت و گويي، ضروري مي شمارد. بنابراين همدلي مورد نظر او فراتر از يک فضيلت اخلاقي، عبارت از درون نگري و خوب شنيدن براي درک حقيقت است. درک و آگاهي مولانا از حقيقت؛ بازشناسي آن در قالب هر گونه رمز و به شکل هر نوع اشاره ، بر پذيرش و درک يکديگر، احترام ، و انتقاد از قشر گرايي و ريا ، مبتني است.

پيشينه
جلال الدين(لقب) محمد (نام) در بلخ خراسان متولد شد و در پنجم جمادي الاخر سال 672 ،مطابق با17 دسامبر 1273 ميلادي ازدنيا رفت. از عنوان هاي او ؛ «خداوندگار» و «مولانا» در زمان حياتش رواج داشته؛ و «مولوي» در قرن هاي بعد در مورداو به کار رفته است. شاگردانش او را سّرالله الاعظم مي خواندند؛ و در دنياي فارسي زبانان معمولاً از او به نام مولانا ياد مي کنند. در غرب که شهرت او از قرن نوزدهم به سرعت فزوني گرفت ، معمولاً او را رومي(Rumi) مي نامند و مقصود از روم آسياي صغير است.
زماني که جلال الدين 12، 13 ساله بود، به همراه خانواده اش بلخ را ترک کرد و رهسپار قونيه شد. گفته اند که در نيشابور با شاعر عارف و حکيم نامدار ايراني؛ شيخ فريد الدين عطار نيشابوري ملاقات کرد. او نسخه اي از کتاب اسرار نامه را به مولانا هديه کرد و گفت؛ زود باشد که اين پسر آتش در خفتگان عالم زند. پدرش بهاء الدين ولد، خود يک صوفي بود و به خاطر مقام علمي اش شهرت داشت. برخي از مورخان حمله مغول هاو علل سياسي داخلي را سببکوچ آنها از بلخ مي دانند، خانواده وي در قونيه با برخوردي گرم روبرو شد ؛ بهاء ولد در آرامش و امنيت اين شهر به عنوان يک صوفي و عالم ديني به سرعت شهرت پيدا کرد و زماني که مولوي 24 سال داشت با عزّت از دنيا رفت. جلال الدين پس از در گذشت پدرش در مقام عمل در جايگاه مذهبي او قرار گرفت و در مسائل مربوط به شريعت حکم مي کرد.
به طور کلي آثار مولانا را مي توان به دو بخش نظم و نثر تقسيم کرد که عبارتند از: 1- مثنوي؛ که مهمترين اثر مولوي است و تقريبا26 هزار بيت دارد. //  2- ديوان کبير ؛ پر حجم ترين آثار اوست که قريب به 36 هزار بيت دارد .  //  3- فيه مافيه ؛ که مجموعه اي از تقرير ات مولاناست که در مجالس مختلف بيان شده است.  //  4- مکتوبات ؛ مجموعه اي است از نامه هاي مولانا که به معاصرين خود نوشته است.  //  5- مجالس سبعه؛ شامل جمعي از مقالات اوست که در هفت مجلس ثبت شده است.
مولانا علاوه بر آنکه بر بلندترين ستيغ عرفان ايستاده است، در عرصه فقه و اصول نيز شخصيتي بر جسته و درخشان بوده است. به جرأت مي توان گفت هيچ مسأله اي از مسائل جهات فلسفي و ديني نيست که وي بدان نپرداخته باشد. مولوي در اين مسائل مبتکر نيست، اما در پرتو تجربه شخصي، درباره هر آنچه پيش از او آمده است، از نو مي انديشد. از آنجا که آيين مولانا عشق؛ و کلامش دعوت به يگانگي است، به تمامي افراد انساني از هر رنگ و نژاد و پيرو هر کيش و مرامي تعلق دارد؛ و آموزه ها و تعليماتش همواره منشأ اثر بوده و جهانيان در برابر عظمت او همچنان سر تعظيم و ارادت فرود مي آورند. مهاتما گاندي رهبر فقيد هند ، هميشه ترجمه بيتي از او را اين چنين نقل مي کرده است:
To unite thet is why we Game: To divide – that is not our aim.
و پاپ جان بيست و سوم نيز در سال 1958، در پيامي خاص چنين نوشت: « به نام جهان کاتوليک من در برابر خاطره مولانا، با احترام سر تعظيم فرود مي آورم » شايد  در سراسر قلمرو ادبيات عارفانه جهان، کمتر کسي را بياييم که از لحاظ عمق، جامعيت، وسعت نظر و نيز تسامح انساني به پايه او برسد . به بيان نيکلسون:«اگر ما سه شخصيت در جهان داشته باشيم، يکي در عرفان به نام اکهارت و ديگري در فلسفه و کلام به نام اگوستين؛ و شکسپير در مقام شاعر؛ و اين سه را در هم ادغام کنيم، شايد از اين ادغام ،شخصي مانند مولانا به وجود آيد... تأثيري که راه و روش  انديشه و زبانش در سده هاي بعدي با قدرت تمام بر جاي نهاد کاملاً مشهود است.»
مثنوي معنوي و غزليات مولوي در عين اينکه دريايي آکنده از جوش عشق و جوشش عرفان است، چکيده فرهنگ و معارف اسلامي و ايراني را هم در خود جمع دارد. به تعريف آقاي زرين کوب؛" اين منظومه که برخي از پژوهشگران آن را بزرگترين اثر عرفاني دنيا در تمام اعصار دانسته اند، درختي تنومند و پرشاخ و برگ است. بدون ترديد، عطر و بوي مرموز و مجهول اين شاخ و برگ انبوه، جوينده اي را مي طلبد که در سايه اين درخت گشن بيخ و بسيار شاخ، دمي بياسايد و خود را به رؤيا هاي دلنواز ناشي از شکوه روحاني آن بسپارد» 
اريک فروم به درستي معتقد است که «مولوي بينشي ژرف در خصوص سرشت انسان داشت. او ماهيت غرايز و تأثيرپذيري عقل بر آنها ، ماهيت نفس، ضمير آگاه، يقين و اقتدار را تجزيه و تحليل نموده است. او در تمام اين حوزه ها نظرات ارزنده اي ابزار داشته که براي علاقه مندان به شناخت طبيعت بشري، در خور اهميت است». دکتر غلامرضا اعواني معتقد است که راه عقل و راه عشق هر دو در نزد مولانا هست؛ از نظر دکتر ديناني پيام مولانا براي بشريت امروز معنويت است، و دکتر موحد دليل توجه و عنايت عمومي به مولانا را تساهل و مدارا؛ و دوري از ريا مي داند. ميرزا ملا احمد اف – معاون آکادمي علوم تاجيکستان – مهمترين انديشه مولانا را «بشر دوستي» و «عشق الهي» معرفي مي کند و معتقد است انسانيت و بشر دوستي مولانا سبب شد که در زمان حيات، هم مسلمانان و هم مسيحيان او را دوست داشته باشند. اقبال لاهوري مولوي را مراد خود مي خواند و معتقد است که جهان امروز بيش از هر چيز ديگر به تفسيري معنوي نياز دارد و در اين راستا توصيه مي کند که:
پير رومي را رفيق راه ساز             تا خدا بخشد تو را سوز و گداز
زان که رومي مغز را داند زپوست            پاي او محکم فتد در کوي دوست
او مي گويد؛ اگر تارهاي سازي خودي تو تاکنون گسسته مانده، از آن روست که خود را از نغمه مولوي بي نياز مي بيني. مولانا در ساحتي پرگشود که از حدود هر ديني فراتر مي رفت و «کريم» شد. يعني خود را با همه کائنات متحد ديد و نسبت به هر انساني، صرفنظر از کيش و ايين اش، بي دريغ باران آسا شفقت مي ورزد. آنه ماري شيمل در پاسخ به اين سؤال که مولانا در روزگار ما چه چيزي مي تواند به ما بياموزد؟ مي گويد: «احتمالاً همه ما نمي توانيم مولانا را در پروازش به فراسوي حدود جهان مخلوق دنبال کنيم و او را در تجربه عشقي که فراتر از طاقت و توان بيشتر انسان هاست، همراهي نماييم؛ اما من گمان مي کنم همه ما مي توانيم در ايمان و توکل عميقش به خدا و به انسانيت گرمش، از او پيروي کنيم».
در مراسم بزرگداشت هشتصدمين سالگرد تولد مولانا در محل يونسکو، کوئيچيروماتسو مدير کل وقت يونسکو، هدف مولانا را گفت و گوي بين اديان دانست و اعلام کرد يونسکو، پيام مولانا را که نويد بخش صلح و دوستي است، فراتر از مرزهاي جغرافيايي و فرهنگي مي داند؛ و در زماني که دنيا دستخوش تنش و تلاطم است، جهان به پيام وي بيش از هر زمان ديگري نياز دارد. اصل پيام مولانا اعتقاد به وجود خانوادة بشري است؛ و وي درصدد اين بود تا با گفت و گوي بين اديان، قلب ها را به يکديگر نزديک کند. در اين مراسم، رئيس جمهوري افغانستان پيام جهاني مولانا را صلح و بالندگي ارزش هاي انساني و بشري دانست؛ و رئيس جمهوري ايران توجه به کرامت انسان، عدالت، صبر و بردباري و تفاهم ميان انسان ها و پاسداري از حرمت و رعايت حقوق معنوي و مادي و آزادي هاي مشروع بشريت در آثار مولانا را حاکي از درک عميق وي از رسالت پيامبران الهي دانست؛ و رئيس جمهور ترکيه اظهار داشت که شخصيت مولانا سبب شده است تا تمامي مسلمانان و غير مسلمانان، وراي هر نوع مذهبي به وي روي آورند، چرا که وي پيامش را بدون پيش ذهني مذهبي به جهانيان اعلام کرده است.
قطعاً مولانا شخصيتي جهاني است و آرمان هاي او در نزديک کردن ملل دنيا به يکديگر و برداشتن ديوارهاي موهوم و ساختگي ميان آنان، فوق العاده موثر خواهد بود. در سند توضيحي دربارة مدالي که براساس قطعنامه شماره 56 مورخ سپتامبر 2006م، مصوب يکصد و هفتاد و پنجمين اجلاس شوراي اجرايي يونسکو ضرب شده است، آمده است: با ضرب مدال يونسکو به نام مولانا جلال الدين بلخي رومي، يکي از بزرگترين شاعران، فيلسوفان و بشر دوستان را که متعلق به کل بشريت بوده، ارج مي نهيم. به اميد آنکه اين مدال تشويقي باشد براي آنهايي که به انتشار انديشه ها و آرمان هاي مولوي مي پردازند ؛که در واقع به نوعي انتشار ايده هاي يونسکو خواهد بود. سند يونسکو مي افزايد: پيشواي معنوي، متفکر و شاعر زبان فارسي، مولانا جلال الدين بلخي رومي، يکي از بزرگ ترين انديشوران و دانشمندان تمدن اسلامي به شمار مي آيد که بشريت را به مثابة يک کل مورد خطاب قرار مي دهد. به دليل جذابيت، صداقت و بيان عالي، مکتوبات مولانا به شعاع مسير مستقيم به سوي خداوند تبديل شد و آثار، تفکر و تعليماتش از تمامي مرزهاي ملي فرهنگي و تمدني، فراتر رفت و شاخص عالي اسرار لطيف حقيقت الهي قلمداد شد. اين سند تأکيد دارد که جهان مولوي دنياي انحصاري نيست، بلکه درک حالت برتر انسان است، نوع بشري که تماماً به مرحله کمال رسيده است. او هيچ فردي را مورد تهاجم قرار نمي دهد و به عنوان انسان کامل و جوياي عشق، حقيقت و وحدت روح بشري، خود را در معرض همگان قرار مي دهد.
زندگاني مولانا با معتقداتش، با سخنانش، يک کلّ منسجم و يک هماهنگي کامل پديد آورد. او کرامت انسان را به والاترين درجه ارتقاء داده، تمام اديان و مذاهب را به عنوان وسيله اي براي تکامل انسان نگريسته است. سرتاسر حيات او نمونه "انسانيت" بود و محبت او به تمام انسان ها گسترده بود. روزي از کوچه اي مي گذشت، دو بيگانه را ديد که نزاع مي کردند، يکي به ديگري مي گفت؛ اگر يکي به من بگويي، هزار تا مي شنوي، مولانا پيش رفت و گفت، بيا هر چه مي خواهي به من بگوي که اگر هزار بگويي، يکي هم نشنوي. هر دو خصم سر در پاي او نهادند و صلح کردند.
مولانا سراج الدّين قونوي، صاحب صدر و بزرگ وقت بود، اما با خدمت مولوي خوش نبود. پيش وي تقرير کردند که مولانا گفته است که من با هفتاد و سه ملت يکي ام. چون صاحب غرض بود، خواست که مولانا را برنجاند و بي حرمتي کند. يکي از نزديکان خود که دانشمندي بزرگ بود، فرستاد که بر سر جمعيتي از مولانا بپرس که تو چنين گفته اي؟، اگر اقرار کند او را دشنام بسيار ده و برنجان. آن کس بيامد و بر ملاء سؤال کرد که شما چنين گفته ايد: من هفتاد و سه ملّت يکي ام؟ گفت: گفته ام. آن کس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز کرد. مولانا بخنديد و گفت: من با اين نيز که تو مي گويي هم يکي ام. کشيشي از شهر استانبول، يکي از مريدان مولانا بود. روزي معماري رومي در خانه خداوندگار نجاري مي ساخت. ياران به طريق مطايبه با وي گفتند که چرا مسلمان نمي شوي که بهترين دين ها دين اسلام است. گفت: قريب پنجاه سال است که در دين عيسي ام از او مي ترسم و شرمسار مي شوم که ترک دين او کنم. از ناگاه حضرت مولانا از در درآمده، فرمود که سرّ ايمان ترس است، هر کو از حق ترساست، اگر چه ترساست با دين است.  مولانا تمام هستي مطلق را در انسان و انسانيّت مي بيند و نه دور از انظار بلکه آشکارا و در ملأ عامّ، در سفر و حضر و در همه جا به انسان سجده مي کند و دوستداران و مريدانش در برابر انسان به سجده مي افتند. راهبي از قسطنطنيّه به قوينه آمده بود. اتفاقاً در راه به مولانا برخورد. سه بار بر خداوندگار سجده کرده و هر بار  چون سر برداشت، مولانا را به سجده يافت. روزي با يک قصاب ارمني روبرو شد، مولانا هفت بار در برابر قصاب سر نهاد.  مولوي که حتي جمعي مريد مسيحي و يهودي داشت در کتاب فيه ما فيه خود در حالي که به شکل مستقيم به سنت هاي ديگر اشاره دارد چنين مي گويد:
«روزي سخن مي گفتم ميان جمعيتي و ميان ايشان جماعتي کافران بودند. در ميان سخن مي گريستند و متذوق مي شدند و حالت مي کردند. سوال کردکه ايشان چه فهم کنند و چه دانند. اين چنين سخن را مسلمانان گزيده، از هزار، يک فهم مي کنند. ايشان چه فهم مي کردند که مي گريستند؟ گفته شد که: لازم نيست که نفس اين سخن را فهم کنند ،آن چه اصل اين سخن است آن را فهم مي کنند. آخر همه مقرند به يگانگي خدا و به آنکه خدا خالق است... چون اين سخن را شنيد و اين سخن وصف حق است و ذکر اوست، پس جمله را اضطراب و شوق و ذوق حاصل شود که از اين سخن بر وي معشوق و مطلوب ايشان مي آيد. اگر راه ها مختلف است، اما مقصد يکي است. نمي بيني که راه به کعبه بسيار است. بعضي را، راه از روم است و بعضي را از شام و بعضي را از عجم و بعضي را از چين و بعضي از راه دريا از طرف هند و يمن. پس اگر در راه ها نظر کني اختلاف، عظيم و مباينت، بي حداست، اما چون به مقصود نظر کني، همه متفق اند و يگانه و همه را درون ها به کعبه متفق است و درون ها را به کعبه، ارتباطي و عشقي و محبتي عظيم است که آن جا هيچ خلاف نمي گنجد.»  مولانا همه اديان را به يک چشم مي نگرد:
هر نبي و هر ولي را مسلکي است      ليک با حق مي برد جمله يکي است
او نه تنهابه دينداران و سرشناسان، بلکه بر همه انسان ها، حتي به افرادي که در اجتماع به بدي شهره اند، يکسان مي نگرد. او ثابت مي کند که ضعف انسان ها را در مي يابد و در اعمال آنان فقط به نيّت و همّت آنان توجه دارد. حتّي در انسان هاي بد نيز به دنبال نيکي ها مي گردد و از اين رهگذر توفيق اصلاح انسان ها را مي يابد. مولانا براي انسان هاي کم سن و سال نيز احترام قايل بوده است. روزي از محلّه اي مي گذشت، بچه ها بازي مي کردند؛ چون از دور مولانا را ديدند، دويدند و سر نهادند. خداوندگار نيز سر نهاد. کودکي داد زد که صبر کن تا من نيز بازي را تمام کنم و بيايم. مولانا چندان صبر کرد که کودک نيز رسيد.  از علم الدّين قيصر پرسيدند که از مولانا چه کرامت ديده اي که تا اين حد او را دوست داري و مريد وي گشته اي؟ جواب داد که هر پيامبري را امتي دوست دارند و هر شيخي را قومي مقلّد شده اند؛ اما مولانا را جميع امم و همه کسي دوست دارند، من چگونه دوست نداشته باشم؟
شکي نيست که اين محبت، تجلّي محبت عميق و بيکراني است که مولانا در برابر انسان و انسانيّت در اعماق وجود خويش احساس مي کند ؛ و اين چنين بود که در روز وفات او، همة مردم آمده بودند. ازدحام عجيبي بود، مردم براي حمل تابوت هجوم بردند. مردم شهر و روستا، سر و پا برهنه، مي کوشيدند تابوت را لمس کنند. راه گنجايش جمعيت را نداشت. مسلمانان، مسيحيان يهوديان، صوفيان؛ آنها مولانا را بر فرق سر نهاده بودند. کشيشان مراسم مذهبي اجرا مي کردند و خام خام ها تورات مي خواندند و ياران او اين بيت مولانا را زمزمه مي کردند:
بعد از وفات، تربت ما در زمين مجوي
در سينه هاي مردم عارف مزار ماست

خاستگاه انديشة ميان فرهنگي مولانا
به منظور فهم و دريافت بن ماية انديشگي ميان فرهنگي مولانا، ديدگاه هاي وي را بر اساس دو مؤلفة:"زمينه ها" و "جلوه ها" مورد بررسي قرار مي دهيم. قابل ذکر است که اين تفکيک به معناي عدم تداخل قطعي اين دو نبوده، و در برخي موارد مي توانند هم زمينه ساز و هم جلوه گر به شمار آيند. درباره جلوه ها، ذيل فصل نظريات الهام بخش و بخش قابليت هاي تجويزي ،به تفضيل سخن گفته شده است.
زمينه ها
1- کل نگري
مولانا از طريق سمبول ها، علامات و اشارات دنياي کثرت، راه به سوي تصوير بزرگ، يعني حقيقت وجود حق، مي گشايد. ديد کل نگر او، تمام جهان و اجزاي آن را قالب مجموعه اي به هم پيوسته و مرتبط مي بيند:
کل شو و از راه کل، کل را شناس         يار بينش شونه فرزند قياس
از چشم کل نگر مولوي، با دو عالم؛ "حق و وحدت" از يک سو؛ و با نمودها و کثرات از سوي ديگر، روبروييم. جهان وحدت جهاني است که در آن هيچ اختلافي نيست؛ و جهان نمود و کثرات، جزء جزء و مرکب از اضداد است که به دنيا و عالم خلق هم معروف؛ و نشان آن، کثرت  تفاوت و اختلاف است:
منبسط بوديم و يک جوهر همه              بي سر و بي پا بُديم آن سر همه
يک گهر بوديم همچون آفتاب             بي گره بوديم و صافي همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره             شد عدد چون سايه هاي کنگره
از اين منظر، مولانا حقيقت را يکي مي داند و کثرت در حقيقت وجود ندارد؛ اما چون حقيقتِ واحد از زواياي گوناگون نگريسته مي شود، صد رنگ و متکثر مي نمايد. از طرف ديگر از جمله خطاهاي شناختي، جزيي نگري و تجزيه کردن امور و پديده هاست؛ و شناخت يک پديده، مستلزم شناخت ابعاد آن و همبستگي هايش با پيرامون خود و با پديده هاي ديگر است. راه وصل به سرچشمة معرفت ،گذر از جزء ها و جدايي ها است:
اين همه جوها ز دريايي است ژرف
جُز را بگذار  و بر کُل دار طَرف
در نظر او غلبة وحدت بر کثرت سرتاسر عالم هستي سايه افکنده و اصل هستي مبتني بر وحدت است و ظهور کثرات، جنبة اعتباري و نمودي دارد:
نيست را بنمود هست و مُحتَشَم         هست را بنمود بر شکلِ عدم
بحر را پوشيد و کفکرد آشکار              بادرا پوشيد وبنمودت غبار

2-درون و باطن نگري

مولوي تمايزي اساسي ميان صورت و معنا مي نهد. صورت متعلق به جهان کثرت و ظاهر بيروني شيء است و معنا، وحدت و واقعيت دروني و ناديدة آن است؛و از آنجا که معنا مقدم بر صورت است، دقيقاً از طريق آن مي توان به معناي صورت پي برد:
گردش اين باد از معنّي اوست       همچو چرخي کان اسيرِ آبِ جوست
چند بازي عشق با نقش سبو           بگذر از نقش سبو، رو آب جو
صورتش ديدي زمعني غافلي          از صدف دُرّي گزين گر عاقلي
در چشم انداز مولوي، درون و باطن نگري، عميق ترين مواجهه با ديگري را پديد مي آورد و زمينة لازم را براي فهم عميق ديگران موجد مي گردد. او از طريق تأمل دقيق و تعمق، از ظواهر فراتر رفته، و به معني- هست و حقيقت آن- توجه مي کند؛ و طبعاً به وحدت حقيقي اسرارآميزي مي پردازد که زيرساخت و مبناي اختلاف ظواهر اديان و فرهنگ ها،- و در نهايت اشخاص- است. اين نوع نگرش، وحدت اساسي، کليت؛ و در عين حال تنوع رسمي سنت ها را آشکار مي سازد و راه حلي ارائه مي کند که بدان مي توان گنجينة عقلي ديگر سنت ها را گشود و دريافت کرد.
در گذرازنام وبنگردرصفاتتاصفاتترهنمايد سوي ذات
اختلاف خلق از نام افتاد        چون به معني  رفت آرام افتاد
بر آدمي است که فريب صورت نخورد. او بايد بفهمد که صورت وجود مستقل ندارد و قائم به خود نيست، بلکه معنايي را که بالاتر از خودش است، جلوه گر مي سازد.
3-کل و درون نگري؛ وحدت نگري
جز بهل ز کل بگو، خار بهل ز گل بگو
در گذر از صفات او، ذات نگر، خدا بگو
در پرتو انديشة وحدت نگر مولانا، در تمام هستي، اتحادي زنده، شبيه اتحاد درخت با برگ شکوفه ها و ميوه ها و شاخه هاي جديدش، وجود دارد که اگر چه تمامي آنها متفاوت به نظر مي آيند، اما از يک ريشه رشد مي کنند و اتحادي ناديدني را به وجود مي آورند. بر اين اساس مي توان در همين جهان کثرت و عالم امکان، در ميان اجزاي عالم و آدم، پيوندي محکم و استوار برقرار کرد. انسان بايد درک کند که خداوند، خلقت را نمايش رنگارنگ از شکل ها و رنگ ها ساخته است. بر اين اساس، وحدت مذکور فقط با ظهور در فرايند جدلي و دو شاخه شدن و شکافته شدن مکرر به بخش هاي متعدد، خود را آشکار مي سازد و اين براي حفظ تداوم زندگي لازم است. همچنان که به صورت لطف و قهر وجود دارد.
قهر او را ضِدّ لطفش کم شمر                 اتّحاد هر دو بين اندر اثر
يک زمان چون خاک سبزت مي کند       يک ز مان پُر باد وگبزت مي کند
براي قدرداني از روز، بايد شب را داشته باشيم، براي سپاسگزاري از سلامتي، بايد بيماري را بشناسيم. پس از درک اين حقايق، خردي پنهان را کشف خواهيم کرد. در اين چشم انداز، اعتقاد به حقيقت تعلق مي گيرد، عواطف به چيزهاي زيبا، و اراده ها معطوف به خيرخواهي است. مولانا به ما مي آموزد عالم ،تجلي حسن و جمال الهي است؛بنابراين بايد به ارزش ظاهري اشياء نگاه نکنيم بلکه بيشتر براي درک معنايي عميق تر از آنچه اتفاق مي افتد، بکوشيم. انسان بايد اين حقيقت را بپذيرد و با آن زندگي کند.
در راستاينگرش ياد شده، وي اهميت والايي براي مقام معرفت قايل شده و هستي آدمي را عبارت از انديشه او مي داند و بر آن است که آدمي چيزي جز انديشه نيست:
اي برادر تو همان انديشه اي            مابقي تو استخوان و ريشه اي
اينکه مولانا جهان را يک فکرت از عقل کل مي داند، اشارتي به هم سنخ بودن هستي و انديشه است، بدين سان، او نه تنها جان آدمي، که جان تمام کائنات را از جنس معرفت و انديشه مي داند. به عقيدة او هر موجودي که آگاهي و معرفت بيشتري داشته باشد از هستي حظ بيشتري برده است:
جان چه باشد، با خبر از خير و شر
شاد با احسان و گريان از ضرر
چون سِر و ماهيّت جان مَخبَر است
هر که او آگاه تر، با جان تر است
از اين نظر، جهان واقعي هر کس، به قد و قامت معرفت او به جهان است. از نظر او، معرفت منازل و راه هاي متفاوتي دارد. هر کسي به اندازة بينش و توان خويش، از حقيقت شناخت دارد. چشم اندازهاي مختلف و استعدادهاي متفاوت، اختلاف نظرهاي فراواني به وجود آورده است. درک واحد نه ممکن است و نه مطلوب؛ و آن که منظر ديگري را تخطئه مي کند، اگر خوب نظر کند خود را هم صاحب منظر مي بيند:
از نظر گاه است اي مغزِ وجُود           اختلاف مؤمن و گبر و يهود
مولانا به نوعي رابطة ضروري بين معرفت و عمل قائل است. عمل، فرع بينش و معرفت آدمي است. هر چند معرفت به صورت است و نامحسوس، ليکن در ايجاد عمل که امري محسوس است تأثير قطعي دارد:
صورت از بي صورت آيد در وجود
همچنانک از آتشي زا دَست دود
فعلي که ظاهر شده است، حاصل فکريست که در ذهن مکتوم است. معمولاً هر معرفتي ضرورتاً کرداري متناسب با خود را به وجود مي آورد:
بي نهايت کيش ها و پيشه ها             جمله ظلَّ صورتِ انديشه ها
بر لبِ بام ايستاده قومِ خَوش          هر يکيرا بر زمين بين سايه اش
صورتِ فکرست  بر بام مَشيد          وان عمل چون سايه بر ارکان پديد
مولانا عمل برخاسته از علم تحقيقي، يعني علمي که در وجود عالم تحقق پيدا کرده است ارزشمند مي داند ؛و علم تقليدي را به جهت آنکه با جان آدمي اختلاط و امتزاجي ندارد، عَرَضي مي شمارد. او عمل را عرض و انديشه را جوهر دانسته است. از نظر او، عمل نيک از معرفت نيکو برخاسته است و بدين صورت ،نور خرد را بر فضايل مي افکند و اخلاق را معنوي مي کند. 

مولانا و اصول فلسفة ميان فرهنگي
همانطوري که اشاره شد، فلسفه ميان فرهنگي در پي در اختيار نهادن طرز تفکري براي توسعة "فرهنگ گفت و گويي" ميان واحدهاي فرهنگي، به منظور ظهور قابليت هاي جديد- فهم- اراده و خرد جمعي- جهت حل مشکلات انسان معاصر، و تعالي و پيشرفت است. فرهنگ گفت و گويي در درون خود بر واقعيت تکثر در برداشت ها، رويکردها، آيين ها، شعائر، رسوم و آداب؛ و عدم تعصب در برخورد با عقايد و آراء ديگري؛ و نيز عدالت و احترام به "ديگري" تأکيد دارد. همانطوري که ملاحظه مي شود، اصول اساسي فلسفة ميان فرهنگي ،گفت و گو و خوشه اي از ويژگي هاي به هم مرتبط به نام رواداري است.
مولوي به فرهنگ گفت و گويي نظر دارد و باب آن را باز کرده است. از نظر او اساس گفت و گو، بر بنياد برقراري رابطة دو جانبه ميان طرفين گفت و گو بنا شده است. وي از اين ارتباط دو جانبه با تعبير"اتصال"، "جذب" و "کشش" ياد کرده است؛ و جاذبه، کشش و اتصال ياد شده را به معناي هر نوع پيوند و ارتباط و چالش در نظر گرفته است. از اين رو روابطي که بر مبناي تضاد، تناقض و اختلافات پي ريزي شده، همچون دوستي، دشمني، عشق و تنفر، از آن جهت که متضمن نوعي رابطه و تعامل است؛ و بدون وجود "ديگري" در کنار يا در برابر؛ و يا در تقابل با "من" تحقق نمي يابد، در همين قلمرو طرح شدني است. در مبحث عنصر زبان شناختي و جامعه شناختي، مولوي با طرح مراتب گوناگون و پيچيدة زبان، از جمله با قرار دادن زبان حال در برابر زبان قال، همچنين طرح مراتب سه گانة؛ زبان قول، فعل و عين (شهادت)، زبان ملکوت و...  ضمن نشان دادن گستردگي قلمرو زبان و متنوع ساحت ها و قابليت هاي دروني آن، وجود حرف و صوت را به عنوان شرط قطعي تعامل زباني (مکالمه) نفي مي کند؛ «ما را با آن کسي که اتصال باشد دم به دم باوي در سخنيم و يگانه و متّصليم ، در خموشي و غيب و حضور». بنابراين  معناي گفت و گو، گستردگي و تنوع و ژرفاي بيشتري مي يابد. با نفي ضرورت عنصر زبان شناسي در قلمرو گفت و گو، اصالت و ضرورت عنصر جامعه شناختي دربر قراري و ايجاد ارتباط کلامي آشکار مي شود؛ چنانکه مولوي مي گويد: «سخن بهانه است، آدمي را با آدمي آن جزو مناسب جذب مي کند نه سخن، بلکه اگر صد هزار معجزه و بيان و کرامات بيند، چون در او از آن نبي يا ولي جز وي نباشد مناسب، سود ندارد و آن جز و است که او را در جوش و بي قرار مي دارد. درکه از کهربا اگر جز وي نباشد، هرگز سوي کهربا نرود. آن جنسيت ميان ايشان خفي است، در نظر نمي آيد».
مولوي بر ايجاد اتصال و جذب ميان افق گوينده و شنونده (مخاطب) تأکيد بسياري نموده است و تأکيد بر همين عنصر اساسي گفت و گو سبب شده است که وي همزباني صرف را از مقوله گفت و گوي راستين نشمارد. به عبارتي آنجا که هم زباني با همدلي يا محرّميت (اتصال يا نزديکي افقهاي دو سو) همراه نباشد، گفت و گوي واقعي صورت نمي پذيرد؛ هر چند که ماده زبان شناختي گفته و گو موجود باشد؛ اما آنجا که همدلي (کلام نفسي) در ميان باشد؛ و معنا و صفت موجود ميان دو افق گوينده و شنونده، کنش ارتباطي برقرار نمايد، حتي در نبودن زبان قال يا ماده زبان شناختي، گفتگوي واقعي جريان مي يابد:
هم زباني خويشي و پيوندي است       مرد با نامحرمان چون بندي است
اي بسا   هندو   و  ترک   هم   زبان         اي  بسادو   تُرک چون   بيگانگان
پس زبان محرمي خود ديگر است          همدلي  از   همزباني  بهتر    است
از سوي ديگر ، مثنوي با واژه جاودانه و سحر انگيز «بشنو» آغاز مي شود :
بشنو از ني چون حکايت مي کند      از جدايي ها شکايت مي کند 
و اين، ضمن اينکه مخاطب محور بودن مثنوي را به خوبي نشان مي دهد، به منزله آن است که مولانا به دنبال گوشي مي گشته که با او بتواند به راحتي و با امنيت سخن بگويد؛ و بنابراين اگر اين گوش موجود باشد و «استعداد» و «قابليت » شنيدن را هم داشته باشد، مولانا با او حرف هاي بسيار زيادي دارد. او بخوبي مي داند که اگر حرفي براي گفتن باشد ولي گوشي براي شنيدن نباشد چه سخت و دشوار است. اين است که در دنباله کلام خود مي گويد:
«هر که او از هم زباني شد جدا    
بي زبان شد گر  چه دارد صد نوا
چون که گل رفت و گلستان در گذشت
نشنوي زان پس ز بلبل سر گذشت »
اين شنيدن شايد اساسي ترين کار براي رشد و رسيدن به کمال و در نتيجه يافتن سعادت باشد. مولوي قائل به اين است که براي هر زباني نوعي گوش و براي هر گوشي نوعي زبان وضع شده است. ما اگر نتوانيم مخاطب خود را بشناسيم  و يا شنونده خوبي نباشيم، مسلماً سخن و دريافت درستي هم نخواهيم داشت:
محرم اين هوش جز بي هوش نيست
مرزبان را مشتري جز گوش نيست 
گوشخَر بفروش و ديگر گوش خر
کاين سخن را در  نيابد  گوش  خر
پس بايد مخاطبي مناسب و با قابليت باشد و ظرفيتي هم داشته باشد تا کسي که حرفي براي گفتن دارد ، براي او حرف بزند. گوش و شنيدن و اراده کردن براي شنيدن، تازه بودن گوش متمرکز بودن آن، و ده ها مسئله ديگر بايسته اين موضوع است که نبايد از آن ها غفلت شود. آن کس که خوب نشنود، خوب هم نمي تواند سخن بگويد. آن کسي که قابليت شنيدن نداشته باشد، قابليت گفتن هم ندارد.
بشنو ز گلشن راز ها بي حرف و بي آوازها
بر ساخت بلبل ساز ها گر فهم آن دستان کنيم
همچنين مولانا براي آنکه از مضايق شعر، خود و خواننده را رهايي دهد و راه را براي القا و فهم معاني آسانتر نمايد، از مخاطب درخواست مي کند که با جان و دل به خواندن و فهم شعرش اقدام کند، و فقط به لفظ و زبان و ظاهر شعر بسنده ننمايد:
تو ز روح دل فرو خوان به تمامي اين غزل را
منگر تو در زبانم که لب و زبان نماند 
تا چند   غزل ها را در صورت و حرف آري    
بي صورت و حرف از جان، بشنو غزلي ديگر
او معتقد است کسي که با او نسبت و سنخيتي ندارد ،نمي تواند ترّي و تازگي و خوشي شعرش را درک کند . به عبارت ديگر ، او از مخاطبش مي خواهد که براي درک معاني و زيبايي هاي شعري اش، با فکر و انديشه او آشنايي بيشتري بيابند.
خشک نمايد بَر تواين غزل                  چون نشدي تر ز نم کوثرم
او حتي نقش مخاطب و اقبال او در آفرينش شعرش و تازگي آن مؤثر مي داند:
من خمش کردم و درجوي تو افکندم
خويش که زجوي توبود رونقش عرتر من 
در اين نگاه، عقل، فهم و عشق، در رابطه اي انداموار و در بسترتجارب انساني، «درک وجودي» بر پايه بصيرت شکل مي گيرد که نه تنها با دگرگوني و تنوع متعارض نيست، بلکه يگانگي را تنها در حقيقت غايي ممکن مي داند و به همين خاطر به آساني به تفاهم با ديگري نائل مي آيد. در اين کنش انساني و عقلاني، ميزان انطباق موضوعي با واقعيت خارج از ذهن را تنها ملاک حق بودن آن موضوع قلمداد نمي کند،بلکه کنش دروني انسان و سطح تطابق اين موضوع را با آنچه در ضمير نهفته است (صدق) در اين باره معتبرمي داند.
چنانچه سهروردي نيز به آن اشاره دارد؛ «در مورد حق بودن يک قولي علاوه بر مطابقت داشتن آن با واقعيت عيني در خارج مطابق بودن آن با آنچه در ضمير انساني موجود است نيز معتبرشناخته شده است. در اين مورد که معني حق مساوي بوده و آنچه از معني حق مستفاد مي شود درست همان چيزي است که از معني صدق مي توان بر داشت نمود.»
صدق در حقيقت اشاره به تکثير اشکال گوناگون حق دارد که با توجه به افراد گوناگون و تنوعي که در ضميرشان موجوداست، جلوه هاي گوناگون از کيفيتي واحد را نشان مي دهد. در صورتي که رويکرد دوم، مفهوم صدق را در انطباق قول و اعتقاد انسان هاي گوناگون با واقعيتي خارج از ذهن تعبير مي کند. بصيرت آدمي، عقل حکيمانه و چشم باطن بين را رندانه به کار مي گيرد و به هستي، تاريخ، جامعه و انسان «نظر» مي افکند. از نام ها و اشکال ظاهري عبور کرده و به جوهر و محتوي نقب مي زند.
عين القضات در تمهيدات آورده است: «اي دوست آب را چند نام است، به تازي «ماء»خوانند، به پارسي«آب» خوانند و چيزي باشد که به ده زبان نام دارد  اسماء بسيار باشد، اما عين و مسمي يکي باشد».
روح مستور در مفاهيم طرح شده در ساختار منطق گفت و گويي؛ - همدلي، بصيرت – نيل به حقيقت است. درک و آگاهي مولانا از حقيقت و باز شناسي آن در قالب هر گونه رمز و به شکل هر نوع اشاره، از کثرت تظاهر حقيقت در سنين مختلف و احترام به عقايد ديگران الهام گرفته است.
او نگرشي بدون تبعيض به سنن مختلف داشته و توجه مخاطبان خود را به اتحاد موجود در اين به ظاهر کثرت معطوف مي کند و تلاش نکردن براي کسب نور درون را در قالب شخصي که خود را پشت شيشه اي تاريک محبوس کرده است ، به تصوير مي کشد:
پيش چشمت داشتي شيشه کبود       زان سبب عالم کبود تمي نُمود
گرنه کوري اين کبودي دان ز خويش   خويش را بدگو، مگو کس را تو بيش
مولانا در راستاي ارتقاي درک افراد جامعه بشري از يکديگر، پذيرفتن تفاوت و احترام متقابل، ريا و سالوسي را چه در قالب کلام و چه در پوشش عمل، محکوم مي کند؛ و آن را منحرف کننده انسان از راه حق و بازشناسي حقيقت مي داند:
دل نيارامد ز گفتار دروغ                آب و روغن هيچ نفروزد فروغ
در حديث راست آرام دل است                    راستي ها دانه دام دل است
همچنين به اعتقاد او قشر گرايي در عقايد و کردار در لواي هر سنتي، انسان را از حقيقت دور مي راند. انسان قشرگرا خود رادر دامي محبوس مي کند که در آن جوهر اصلي به دست فراموشي سپرده شده است. آن کسي که به ذات درون مي پردازد، جز خوبي نمي بيند و فقط ره حقيقت مي پيمايد:
اهلِ صيقل رَسته اند از بوي و رنگ            هر دمي بينند خوبي بي درنگ
نقشو قشرِ علم را بگذاشتند                   رايت عين اليقين افراشتند
رفت فکر و روشنايي يافتند                   نًحر و بًحرِ آشنايي يافتند 

منابع و مآخذ :
1- آراسته، رضا، زايش دوباره در آفرينش عشق، ترجمه محمود هاتف، تهران، انتشارات عطايي1380،308ص.  //  2- ابراهيمي ديناني،غلامحسين، شعاع انديشه وشهود درفلسفه سهروردي،تهران،انتشارات حکمت،1364، 712 ص.  //  3- افلاکي، احمد، مناقب العارفين، تصحيح تحسين بازيچي، تهران، دنياي کتاب، 1362، 646 ص.  //  4- پژوهنده، ليلا، فلسفه و شرايط گفتگو از چشم انداز مولوي و ... ،تهران، مقالات و بررسي ها، دفتر 77 (2) فلسفه، بهار و تابستان 84، صص 11-34.  //  5- جامي، عبدالرحمان، نفحات الانس، تهران، نشر سخن، 1386، 1216 ص.  //  6- درويش، محمد رضا، «عرفان وپلوراليسم » ميراث فلسفي ما، تهران، ياد آوران، 1390 ، 267 ص.  //  7- دهباشي، مهدي، وحدت اضداد در هستي شناسي مولانا، نشريه تخصصي مولانا پژوهشي، سال اول، شماره سوم ، پاييز 1389 ، صص 38-52.  //  8- زرين کوب،عبدالحسين، سرّني،نقد وشرح تحيلي وتطبيقي مثنوي، ج1، تهران، انتشارات علمي،1364 ،713 ص.  //  9- شميل، آنه ماري، شکوه شمس، سيري در آثار و افکار مولانا، ترجمه حسن لاهوتي، تهران شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، 1367، 885ص.  //  10- شميل، آنه ماري، مولانا، ديروز، امروز، فردا، تهران، انتشارات بصيرت، 1387، 246 ص.  //  11- عباسي داکاني، پرويز، شمس من و خداي من، تهران، نشر علمي، 1387،  503 ص.  //  12- عبدالحکيم، خليفه، عرفان مولوي، ترجمه احمد محمدي، احمد مير علايي، تهران شرک سهامي انتشارات علمي و فرهنگي، 1383، 251 ص.  //  13- قيصر، نذير، معناي زندگي از نگاه مولانا و اقبال، ترجمه محمد بقايي (ماکان)، تهران، انتشارات تهران،1389، 440 ص.  //  14- گولپينارلي، عبدالباقي، مولانا جلال الدين، زندگي...، ترجمه توفيق سبحاني، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، 1384، 470 ص.  //  15- محمدي، کاظم، مولانا و شنيدن، تهران، انتشارات نجم کبري، 1386، 212 ص.  //  16- مولوي، جلال الدين محمد، فيه ما فيه، با تصحيحات بديع الزمان فروزانفر، تهران، مؤسسه انتشارات نگاه ، 1387، 392 ص.  //  17- مولوي، جلال الدين محمد، مثنوي معنوي، تصحيح رينولدالين نيکسون،به اهتمام نصرالله پور جوادي، ج 1، تهران، امير کبير، 1363، 504 ص.  //  18- مولوي،جلالدين محمد، ديوان کليات شمس، تصحيح بديع الزمان فروزانفر، تهران، انتشارات ميلاد،1381 ، دو جلد 1622 ص.  //  19- نراقي، آرش، درباره عشق، تهران، نشر ني، 1389، 266 ص.  //   20- نصر سيد حسين [... و ديگران]، گنجينه معنوي مولانا، ترجمه شهاب الدين عباسي، تهران، مرواريد، چاپ اول، 1383، 427 ص.  //  21- نصر سيد حسين، آموزه هاي صوفيان، تهران، قصيده سرا، 1383، ص.  //  22- همداني، عين القضات، تمهيدات، تصحيح عفيف عسيران، تهران کتابخانه منوچهري، 1362، 715 ص.