خطا
  • DB function failed with error number 1194
    Table 'jos_session' is marked as crashed and should be repaired SQL=SELECT guest, usertype, client_id FROM jos_session WHERE client_id = 0

كالينگوود و كروچه

PDF چاپ نامه الکترونیک

كالينگوود و كروچه

اشتاين هلگبي
ترجمه علي عرباني دانا

بندتو كروچه (1952-1866) متفكر ايتاليايي و سياستمدار برجسته ليبرال و رابين جورج كالينگوود (1943-1889) فيلسوف و باستان شناس انگليسي، تلاش كردند كه تفكر در زمينه تاريخ و تاريخ نگاري را در كانون توجه فلسفه قرار دهند. از اواسط قرن بيستم به بعد، كارهاي اين دو نفر تأثير زيادي بر تفكر در زمينه تاريخ و تاريخ نگاري گذاشته است و به حوزه هايي همچون فلسفه اخلاق، فلسفه اجتماعي، فلسفه سياسي، متافيزيك، ماهيت فلسفه و رابطه بين تفكر تاريخي و عمل نيز سرايت كرده است. من در بخش مقدمه اين مقاله سعي مي كنم كه ويژگي هاي عمده كار اين دو متفكر را ترسيم كنم. بخش دوم مقاله، جايگاه تاريخ نگاري را در ارتباط با عناصر ديگر فلسفه اين دو نشان مي دهد و بخش سوم، رويكرد آن ها را نسبت به دانش تاريخ نگاري بررسي مي كند. بخش چهارم نيز برداشت اين دو متفكر را از محتواي تاريخ نشان مي دهد. در بخش نتيجه گيري هم به طور اختصار به نقش اين دو نفر در آينده فلسفه پرداخته مي شود.
كروچه و كالينگوود براي تفكر در زمينه تاريخ، سنتي را پايه گذاري كردند كه به ويكو، كانت و هگل  بر مي گردد. اين سنت، تاريخ را محصول تعقل و تصوير باشكوهي مي بيند كه  پويايي و گردش رويدادها را نشان مي دهد. ازاين رو، فلسفه تاريخ كه به شيوه رويش تعقل در طول زمان مي پردازد مبناي فلسفه در نظر گرفته شد كه مطالعه تعقل به معناي عام است. متفكران اوليه اين سنت اعتقاد داشتند كه تعقل، تاريخ را به واسطه عملكرد مفاهيم و يا افراد مي سازد و براي تعقل در فلسفه تاريخ نقش زيادي قائل بودند. نقش برجسته كروچه و كالينگوود اين بود كه جريان تعقل در طول تاريخ را كاملاً به عملكرد بازيگران محدود تاريخ نسبت دادند. از نظر آن ها، تاريخ به عملكرد انسان مي پردازد و از آزادي و آزادانديشي حاصل مي شود. بنابراين، نظريه عملكرد، برداشت آن ها را از تاريخ به عنوان يک شي، مورد مطالعه (متافيزيك تاريخ) و تفكر تاريخ نگاري (هستي شناسي تاريخ) تقويت مي كند. ازاين رو ما هنگام بحث درباره آراي اين دو متفكر در زمينه تاريخ به كانون يك رويكرد فلسفي فراگير كشيده مي شويم. تاريخ نگاري از نظر كروچه و كالينگوود، مستلزم درك وضعيت كنوني است و اهميت تاريخ نگاري وابسته به قابليت هاي فعلي آن است. پس فلسفه تاريخ نگاري داراي يك جنبه عملي است و صرفاً يك موضوع نظري نيست. كروچه معتقد است كه تاريخ نگاري به ما كمك مي كند تا خود را براي عمل آماده كنيم و كالينگوود معتقد است تاريخ نگاري باعث شكل گيري انتخاب ها و عمل ها مي شود. گرچه آراي اين دو متفكر از لحاظ فردي و فلسفي به هم مرتبط است ولي كار آن ها بايد به صورت موازي مورد بررسي قرار گيرد نه به صورت يك مجموعه يكپارچه.

بافت فلسفي
در ديدگاه كروچه، بافت فلسفه تاريخ و تاريخ نگاري، فلسفه اي است كه او در ذهن خود دارد كه به اصطلاح آن را فلسفه روح مي نامد. در ديدگاه كالينگوود، بافت شامل فلسفه ذهن و انتخاب هاي اخلاقي است. محدوده اين فلسفه ذهن به فعاليت هاي زيربنايي ذهني و فعاليت هاي شناختي همچون هنر، علم، دين و فلسفه نيز گسترش يافته است. كروچه و كالينگوود هر دو معتقدند كه تفكر تاريخ نگارانه حاصل مشكلات كنوني است و نقش زيادي در مواجهه با اين مشكلات دارد.
كروچه در اوايل زندگي حرفه اي خود نظامي فلسفي پي ريخت. او اعتقاد داشت كه فعاليت هاي شناختي ذهن يك چرخه تكراري را تشكيل مي دهند. او اين عقيده را از ويكو وام گرفته بود، اما آن را تغيير داد و گفت كه فعاليت هاي زيبايي شناسانه، منطقي، عملي و اخلاقي، چرخه واحدي را تشكيل مي دهند؛ نخست يك فعاليت بر زندگي خودآگاه افراد و حتي دوره هاي تاريخي، مسلط مي شود و سپس نوبت به فعاليت ديگر مي رسد. كروچه تحت تأثير آرمان گرايي عقيده داشت كه فعاليت هاي ذهن يا روح نشانگر يك واقعيت يكپارچه است؛ يعني جنبه هاي واقعيت و كل دانش را مي توان به صورت فعاليت هاي ذهن تجزيه كرد. از اين نظر، كروچه انسان گرا بود. در فلسفه او چيزي به جز «تغيير مداوم ارزش ها، مقوله ها و فعاليت هاي جاويد وجود ندارد» (كروچه،1951، صفحه 18). او تفكر خود را به عنوان يك ابزار قوي براي نقد زيبايي شناسي، تاريخ نگاري و سياسي به كار برد و به يكي از طرفداران پر و پا قرص خردگريزي در همه ابعاد آن به ويژه در بُعد فاشيسم تبديل شد.
كروچه مي گويد فعاليت هاي ذهن مي تواند نظري يا عملي باشد؛ فعاليت هنري (زيبايي شناسانه) و فعاليت منطقي (فلسفي)، نظري هستند و فعاليت اقتصادي(فايده بر بودن) و فعاليت اخلاقي، عملي هستند. كروچه هنر را از فعاليت هاي منطقي هوش جدا كرد. هنر، دانش شهودي فرد را كه از طريق خيال  تحقق مي يابد، شامل مي شود. فعاليت هاي هنر جهاني است و خاص يا محدود نمي باشد؛ يعني هنر فعاليتي ذهني است كه از طريق زبان بيان مي شود و احساسات ما عامل آن مي باشد. از طرف ديگر، تعقل، دانش مربوط به کلي ها و ارتباط آن ها را شامل مي شود و باعث توليد مفاهيم مي گردد. از نظر كروچه، مفاهيم هميشه ملموس هستند و داخل تاريخ قرار دارند نه فراتر از آن؛ هگل نيز چنين نظري دارد. اين عقيده سبب شد كه كروچه فلسفه را با تاريخ بياميزد. از اين رو كروچه ترجيح داد كه فلسفه خود را به صورت يك تاريخ گرايي انتزاعي توصيف كند نه به صورت آرمان گرايي. او معتقد است نگاه تاريخ گرا «تاييد مي كند كه زندگي و واقعيت، تاريخ و فقط تاريخ است» (كروس،1941،صفحه 65). لزومي ندارد كه به دنبال معنا، مفهوم و يا عوامل بيروني تاريخ باشيم زيرا «چيزي براي جستجو در اين زمينه وجود ندارد» (كروس،1960،صفحه 76).  از نظر كروچه، تاريخ نگاري سبب اتحاد هنر، فلسفه، حس شهودي و مفهوم مي گردد زيرا مفاهيم را از طريق واقعيت ها توضيح مي دهد. وقتي كه مفاهيم بدين صورت توضيح داده شوند، روايت ها مي توانند در حل مشكلات فلسفي موثر واقع شوند. فلسفه هم به ما كمك خواهد كرد كه تاريخ را تفسير و روايت كنيم. كروچه در تفسيري كه از آراي ماركس ارائه داد بر  تفسير و نقش تفكر اقتصادي ماركس در تفسير جوامع  معاصر تاكيد زيادي كرد. باوجوداين، كروچه، نظريه قطعيت ماركس و آراي ديگري كه تاريخ را به مثابه محصول مفاهيم و يا عقايدي مجزا از فعاليت هاي تعقل افراد تلقي مي كرد- ازجمله نظريه مشيت الهي ويكو و برداشت هگل از تعقل- رد نمود.
كروچه بر اين نكته خيلي تاكيد مي كرد كه فعاليت هاي ذهن صرفاً نظري نيستند. توليد دانش به تنهايي كافي است. وقتي كه  ما به توليد دانش پرداختيم بايد آن را عملي كنيم. اما انجام عمل بر اساس دانش توليد شده به طور خودكار صورت نمي گيرد. كروچه مي گويد كه فعاليت عملي و اخلاقي را بايد از فعاليت هاي نظري هنر و فلسفه جدا كرد، يعني اقدام عملي يا اخلاقي از حس شهودي و يا مفاهيم ناشي نمي شود؛ بلكه يكي از فعاليت هاي مجزاي ذهن است. در فلسفه كروچه، تاريخ نگاري هم داراي اهميت نظري و هم عملي است. تاريخ نگاري يك فعاليت نظري است كه در آماده شدن براي عمل، نقش تسهيل كننده اي دارد. يعني ما مشكلات را به عنوان مقدمه اي براي پرداختن به مشكلات در نظر مي گيريم:
«فلسفه تاريخ يا تاريخ فلسفه داراي يك نقش ميانجي است زيرا به طور مداوم انسان را با واقعيت رو به رو مي كند و او را وادار مي كند كه به پالايش حقيقت دست يابد؛ حقيقتي كه به او آزادي مي دهد تا وظيفه خود را بر اساس آن انجام دهد» (كروس،1941، صفحه،149).
وقتي كه ما متعاقب اين وظيفه دست به عمل مي زنيم، احساس شور و در نتيجه مصالح فعاليت هنري جديد پيدا مي شود؛ و اين چرخه به همين صورت ادامه پيدا مي كند. كار كالينگوود به طور ضمني نظام مند بود اما بر مسائل اصلي تاكيد مي ورزيد. او در پي اين بود تا نشان دهد كه فعاليت هايي همچون تاريخ نگاري، هنر، متافيزيك، دين و علوم طبيعي چگونه امكان پذير مي شوند. او تصور مي كرد كه توضيح فعاليت هاي ذهن مي تواند بحران موجود در تمدن اروپا را كه با ظهور فاشيسم و نازيسم شكل آشكاري به خود گرفته بود، مورد مداقه قرار دهد. استدلال كالينگوود اين بود كه بيان موضوعات اساسي مربوط به حيات ذهن در يك تمدن خاص مبناي تداوم آن تمدن است. او اين كار را متافيزيك ناميد. از لحاظ او، متافيزيك يك بررسي تاريخ نگارانه بود.  از ديدگاه كالينكوود، تاريخ به عمل انسان مربوط مي شود. وقتي كه ما درباره تاريخ به عنوان يك شئ صحبت مي كنيم، در واقع درباره حوزه اي صحبت مي كنيم كه به واسطه اعمال انسانيِ تعقل و انتخاب و يا آنچه كه او «ذهن» مي نامد، ايجاد شده است. از نظر كالينگوود، ذهن مجموعه اي از فعاليت ها است، نه يك ماده. او عقيده داشت كه ذهن فعاليت است و از طريق فعاليت رشد مي يابد، ازاين رو هميشه به يك شكل نيست. پس توانايي انسان براي انجام انتخاب هاي منطقي به مرور زمان افزايش مي يابد و اين بدان معناست كه اخلاق، جامعه و سياست هم رشد مي كند.
تاريخ نگاري به ما كمك مي كند كه حوزه عملكرد انسان را بشناسيم. با تفكر در رويه هاي رايج تاريخ نگاري جديد مي توان فلسفه تاريخ نگاري را تدوين كرد و در عين حال گزارشي كلي از شيوه شناسايي اعمال ارائه داد. كالينگوود مي گويد كه ما اعمال را با تعقل و تفكر در زمينه موقعيت تاريخي و انتخاب هاي بازيگران مي شناسيم. از نظر كالينگوود، وجود تاريخ نگاري به دليل عملِ منطقي است. تاريخ نگاري به همه جنبه هاي تفكر اعم از نظري و عملي مي پردازد. اين گونه تفكر در شكل گيري شيوه درك موقعيت ها، شيوه انجام انتخاب ها و شيوه تصميم گيري ها خيلي موثر است. البته اين ديدگاه غيرعادي است و نيازمند توضيح است. ما فقط زماني مي توانيم انتخاب كنيم كه از وجود انتخاب هاي گوناگون در مقابل خود مطلع باشيم. كالينگوود و كروچه هر دو معتقدند كه شناخت احساسات و خواسته ها عامل اصلي آگاهي از انتخاب هاست، زيرا ما هميشه چيزي را طلب مي كنيم كه مجزا از چيزهاي ديگر است. پس بيان و در نتيجه فعاليت هنري است كه در شناخت احساسات به ما كمك مي كند. از نظر كالينگوود، سه زمينه وجود دارد كه ما انتخاب هاي عقلاني خود را بر اساس آن ها انجام مي دهيم. برداشت كالينگوود از عمل اخلاقي و توصيف او از تاريخ از اين سه زمينه ناشي مي شود. اول اين كه، انتخاب مي تواند به منظور سود و فايده انجام شود. دوم اينكه، انتخاب مي تواند از يك قانون يا قاعده پيروي كند و سوم اينكه، انتخاب مي تواند عملي باشد كه بيرون از وظيفه فرد صورت مي گيرد. همه اين زمينه ها را مي توان در يك عمل مفروض مشاهده كرد اما فقط مفهوم وظيفه است كه مي تواند در درك كامل يك عمل به ما كمك كند. ابتدا ما بايد همه اصطلاحات كالينگوود را ياد بگيريم تا بتوانيم نظر او را درباره تاريخ درك كنيم.  ما مي توانيم عملي را به علت سود و فايده آن انتخاب كنيم يعني زماني دست به انجام يك عمل خاص مي زنيم كه اقتصادي باشد. اگر ما بخواهيم اين عمل را به طور كامل درك كنيم، توضيح اين اصطلاحات چندان نمي تواند مؤثر باشد زيرا همواره ايرادي در آن ها وجود دارد، بدين معنا كه در انتخاب بايد ابعاد ديگري را نيز در نظر گرفت. اين ايراد را زماني مي توان درك كرد كه خواسته هاي يك فرد متوجه يك نوع عمل خاص است اما انتخاب هاي او هميشه ويژه و مخصوص است. ما گرسنگي خود را مي توانيم به طرق مختلف بر طرف كنيم. درك اين كه چرا فرد دست به يك انتخاب خاص مي زند و از انتخاب هاي ديگر استفاده نمي كند، نيازمند اين است كه فايده راه هاي رسيدن به آن هدف درك شود.
ما مي توانيم از يك قانون يا قاعده پيروي كنيم. ما مي توانيم عمل خود را با اصطلاحات مشابه درك كنيم مثلاً بگوييم كه از يك نظم و يا يك قانون اجتماعي پيروي مي كند. اما اين توضيح نيز ايراد دارد. قانون يا قاعده به تنهايي براي تعيين عمل هاي ما كافي نيست. ما در هر مورد خاص مي توانيم موقعيت را به طور جدي ببينيم و بدين طريق پيروي از قاعده را يك چيز غير ضروري و حتي بيهوده در نظر بگيريم. توضيح با استفاده از اصطلاحاتي همچون قانون و يا قاعده نيز  نمي تواند ويژگي اعمال ما را توضيح دهد. بدين دليل بود كه كالينگوود، نظريه «ضرورت مقوله اي» كانت را مورد انتقاد قرار داد و گفت كه اين نظريه فقط حاكم بر انجام عمل است و نمي تواند عمل را به طوركافي توضيح دهد. از نظر كالينگوود، اعمال ما هميشه ملموس و خاص هستند، ما هميشه دست به يك عمل خاص مي زنيم و از انجام يك نوع عمل ديگر دوري مي كنيم. نظر كالينگوود درباره وظيفه در واقع يك نوع نظر درباره عمل ملموس است. اين نظري است كه كالينگوود جايگزين نظريه «ضرورت مقوله اي» كانت كرد. از نظر كاليگوود، وظيفه ما اين است كه يك عمل خاص را در يك موقعيت خاص انجام دهيم. او اصطلاح وظيفه را كه ديگران با تعبير «عملي مستقل از قواعد» تعريف مي كنند، دوباره تعريف كرد.
كالينگوود در زندگي نامه اي كه درباره خود نوشته است (كالينگوود، 1978، صفحات106-100)، اظهار كرد كه ما  تحت دو نوع شرايط مي توانيم بدون قاعده عمل كنيم. لازمه تحقق اين دو نوع شرايط آن است كه ما احساسي قوي از موقعيت خود داشته باشيم. در شرايط اول ما چاره اي جز عمل نداريم اما قاعده اي هم نداريم كه بر اساس آن عمل كنيم. اين شرايط در موقعيت هاي جديد و يا زماني رخ مي دهد كه  بي تجربه هستيم. شرايط دوم زماني رخ مي دهد كه باور داشته باشيم كه عمل، بر اساس قواعد نادرست خواهد بود. اين نوع اعمال شامل موقعيت هايي است كه ما با دقت اتخاذ مي كنيم؛ در اين موقعيت ها، خواسته ها، منافع شخصي و قواعد به كنار گذاشته مي شوند تا عمل به طور صحيح  انجام شود. ما فقط در صورتي مي توانيم درست عمل كنيم كه موقعيت خود را به طور دقيق مشاهده كنيم. تاريخ نگاري مي تواند بينش لازم را به ما بدهد تا موقعيت هاي خود را به خوبي بشناسيم. براي عمل صحيح بايد از تاريخ نگاري آگاه بود، نه از قواعد. كالينگوود بر اساس اين مشاهده نتيجه گرفت كه تاريخ نگاري مبناي تشخيص مشكلات اخلاقي و سياسي است. براي ضرورت پيروي از تاريخ نگاري در هنگام انجام عمل صحيح دليل ديگري نيز وجود دارد. ما براي انجام عمل بايد بدانيم كه چه انتخاب هايي در اختيارمان است. براي شناخت اين انتخاب ها بايد بدانيم كه كدام يك را مي توانيم انجام دهيم. كالينگوود استدلال مي كند كه تنها راه براي آگاهي دقيق از توانايي خود، اين است كه وضعيت كنوني خود را درك كنيم.  آگاهي از وضعيت كنوني بخشي از تاريخ نگاري است. به همين صورت ما مي توانيم ديگران را بر اساس برداشت تاريخ نگارانه اي كه از انتخاب ها و وضعيت كنوني خود دارند درك كنيم. جان كلام ديدگاه كالينگوود اين است: ما براي شناخت خود و ديگران به تاريخ نگاري نياز داريم. ما موقعيت هايي را  مي توانيم درك كنيم كه در آن ها، خود را از طريق تفكر تاريخ نگارانه پيدا كنيم. تعقل عملي مستلزم اين است كه خود را به صورت بازيگر در روايت هاي تاريخي خاص در نظر بگيريم. سوالي كه ما در تعقل عملي از خود مي پرسيم اين است كه ما از كدام خواسته هاي متناقض خود پيروي مي كنيم. ما خيلي از انتخاب ها را بدين دليل رد مي كنيم كه با منافع ما سازگار نيستند و يا اينكه متناسب با اصول ما نمي باشند. فراتر از همه ملاحظات مذكور اين نكته است كه يك عمل مستلزم درك ما از موقعيت و خود است و اين چيزي است كه ما انتخاب مي كنيم. از نظر كاليگوود، وظيفه تعقل است كه باعث انجام عمل مي شود. اصل انتخاب  بر اساس وظيفه به ما كمك مي كند كه نه تنها وضعيت خود در گذشته و حال بلكه عمل ديگران را نيز درك كنيم و بدين طريق تاريخ كه حوزه عمل انسان است را درك كنيم.

شناخت تاريخ
كروچه و كالينگوود هر دو اعتقاد داشتند كه تاريخ نگاري مي تواند منجر به دانش شود. آن ها هيچ يك، نسبي گرا نبودند. اما نظريه آن ها درباره دانش تاريخ نگاري خيلي با هم فرق داشت. كروچه از يك نوع تاريخ نگاري كه وابسته به تفسير متني بود، استفاده مي كرد و عمدتاً درباره حوزه اخلاق و سياسي عملي مطلب مي نوشت. او در يك فراز مشهور كه مورد سوء تعبير نيز قرار گرفته است، گفت: «همه تاريخ واقعي، تاريخ معاصراست». اين بدان معنا نيست كه همه تاريخ نگاري به گذشته اخير تعلق دارد بلكه بدين معناست كه تاريخ نگاري به عنوان موضوعي كه فراتر از يك گاه شماري صرف است «بايد در ذهن تاريخ نگار سير كند و مسائل را به زبان فني او بيان كند و در اين  زمينه بايد اسناد مبرهني نيز وجود داشته باشد» (كروچه، 1966، صفحات 8-497 و صفحه501).
كروچه در كتاب زيبايي شناسي خود (كروس، 1953، صفحه 29) استدلال مي كند سندي كه بايد در قضاوت تاريخ نگارانه مورد انتقاد قرار گيرد، مربوط به بهترين مشاهده گران است، يعني سند آن هايي كه حوادث را بهتر از همه به خاطر دارند. او در كتاب منطق خود(كروچه،1917، صفحه 156)، تاريخ نگاري و شناخت را در يك رديف قرارداد.
كالينگوود بر عكس كروچه يك تاريخ نگار و باستان شناس بود كه در تاريخ نگاري خود از رويكردهاي مختلفي استفاده كرد. از نظر كالينگوود، تاريخ نگاري جديد و علمي يك نوع تاريخ نگاري است كه استدلال و تعقل تاريخ نگار را تنها اقتدار خود در نظر مي گيرد. در اينجا از هيچ نوع واقعيت بيروني استفاده نمي شود كه منجر به نتيجه گيري هاي خاص از گذشته مي گردد. نظر كالينگوود اين است كه دانش تاريخ نگاري مشتمل بر استنباط است كه با تفسير آنچه صورت مي گيرد كه تاريخ نگار به عنوان سند مي پذيرد. تفسير تاريخ نگارانه و استنباط از اصولي پيروي مي كنند كه منجر به توليد دانش مي شود. تخيل تاريخ نگارانه، عمل ها را به يكديگر مرتبط مي كند به طوري كه باعث انسجام روايت ها  مي شود اما خود تحت حاكميت عواملي همچون اسناد، نقد و مفهوم چيستي تاريخ است. نظريه تاريخ يعني اين كه تاريخ به عملي مي پردازد كه از يونان قديم تا به امروز به سير و تكامل پرداخته است.  از نظر كالينگوود، روايت هاي تاريخ نگارانه، نتايجي تاريخي هستند كه  به صورت روايت عمل انسان بيان مي شود. اين روايت ها گذشته انسان را قابل فهم مي سازند زيرا عمل ها را با تعقل بازيگران تاريخ توضيح مي دهند. مزيت روايت ها در اين است كه كاملاً مي توان آن ها را بر اساس اسناد و استنباط هاي ديگر مورد انتقاد قرار داد. تاريخ نگاران براي بازسازي استدلال هاي عملي و يا نظري بازيگران تاريخ، افكارشان را دوباره اجرا مي كنند. نظريه مشهور «اجراي مجدد» كالينگوود، در واقع نظريه تعقل و شروط دانش است. اين نظريه برخلاف آنچه كه اغلب ذكر شده است يك نظريه شهودي و يا صرفاً يك روش شناس تاريخ نگارانه نمي باشد.

محتواي تاريخ و تاريخ نگاري
توضيحي كه كروچه  و كالينگوود از تاريخ نگاري ارائه كرده اند به طور ضمني بدين معناست كه تاريخ و تاريخ نگاري داراي نوعي محتواي خاص هستند كه در زمان معاصر معنا پيدا مي كند. اين در واقع ويژگي اصلي آراي اين دو متفكر است كه آن ها را از متفكران بعدي جدا مي كند كه صرفاً به دنبال تحليل صوري فلسفه تاريخ نگاري بوده اند. ارزيابي خود كروچه بدين صورت است: «تفكر تاريخ نگارانه از ديدگاه كالينگوود و من مبتني بر سياست معاصر بود كه باعث شفافيت مفاهيم، پرتو اميد و صلابت در تصميم گيري شد». از نظر كروچه و كالينگوود، جنگ جهاني اول به طور خاص نشان داد كه تكيه گاه تفكر تاريخ نگارانه در تمدن اروپا در مقايسه با طبيعي گرايي علمي، ضعيف است (پالمر و هريس، 1975، صفحات 63-62). اين دو متفكر تلاش كردند كه اين ضعف را از ميان بردارند. از نظر كروچه و كالينگوود، تاريخ، حوزه اعمال اخلاقي و يا اعمال انتخابي است. اين سبب مي شود كه همه تاريخ نگاري ها به عمل هايي مربوط باشد كه در يك زمان و مكان خاص اتفاق مي افتند. اين نقطه نظر، كروچه و كالينگوود را بدين سو كشاند كه فلسفه هاي فرضي تاريخ را رد كنند كه از روايت ها و نقش بازي مبهم مفاهيم ناشي شده اند. از نظر كروچه، چون تاريخ نگاري مفاهيم را از ابتدا در خود شامل  بوده است پس، از قبل فلسفي بوده است. بنابراين، هيچ فلسفه اي نيست كه تاريخ نگاري را به عنوان يك ماده خام در نظر بگيرد تا مفاهيم و مقوله هاي ديگر را بر آن قرار دهد. با وجود اين، از آن جايي كه تاريخ نگاري به حوزه عمل مي پردازد و از موضوعات معاصر ناشي مي شود، پس در زير بناي شرح تاريخي، فلسفه سياسي و اجتماعي قرار دارد. بدين صورت بود كه كروچه نظريه آزادي و آزادانديشي را ارائه داد و اين نظريه در واقع چراغ راهي براي مقاومت روشنفكران در برابر فاشيسم بود. كالينگوود، نظريه تمدن و وحشي گري را به عنوان كار ذهن مطرح كرد. كروچه معتقد بود كه نظريه و عمل از يكديگر جدا هستند، بدين صورت كه تاريخ نگاري در خدمت عمل است اما آن را تعيين نمي كند ولي كالينگوود به دنبال آشتي اين دو بود. از نظر كروس، تاريخ با آزادي ساخته مي شود كه بُعد اخلاقي فعاليت انسان است. از آن جايي كه آزادي تاريخ را مي سازد، پس مي تواند تاريخ را توضيح دهد و در نتيجه در معرض تفكر تاريخ نگارانه نيز قرار مي گيرد اما آزادي آرماني است كه گاهي بعضي از افراد آن را فعالانه بيشتر از چيزهاي ديگر طلب مي كنند (كروس،1941، صفحه 59).
آزادي يا فعاليت اخلاقي سبب شد كه آزادانديشي حالت سياسي به خود بگيرد. كروچه مي گويد كه تاريخ اروپا در قرن نوزدهم اساساً به دنبال آزادي و ضد آن بود. آزادانديشي قرن نوزدهم مي بايست در ارتباط با دموكراسي، آزادي اقتصادي، ملي گرايي، كمونيسم، سوسياليسم، واكنش ها و اقتدارگرايي مورد ملاحظه مي گرفت اما آن از تك تك اين عوامل جدا بود. كروس مي گويد كه بر عكس اكثريت متفكران سياسي قرن نوزدهم و بيستم، آزادي فقط آزادي است و با مفهوم عدالت يا آزادي اقتصادي تفاوت دارد. او تلاش كرد كه نظريه فلسفي آزادانديشي خود را بر اين مبنا استوار كرده و تعريف نمايد.
اما عواملي كه تاريخ اروپا را شكل داده اند فقط آزادانديشي و انواع مشخص آن نبوده است، بلكه آزادانديشي به شكل هاي مختلف  منحراف شد، از جمله ادغام مفهوم آزادي با جنبه هاي عملي اقتصاد و صنعت در زندگي انسان قرن 21. كروچه منشأ جنگ جهاني اول را به يك «آرمان تحريف شده فعاليت گرايي» نسبت داد كه « محرك اصلي آن چيزي غير از اصل آزادي نبود؛ يك نوع آزادي كه خالي از روح اخلاقي بود...از گذشته بريده بود...» و در هدف آن خلوص وجود نداشت. فعاليت گرايي «به يك بازيچه غم انگيز كه داراي يك آرمان اخلاقي بود و به جشني براي توده سياهان تبديل شده بود و هنوز يك توده بود» (كروس،1933،صفحه 342).
كالينگوود تمايز بين نظريه و عمل را رد كرد. تمايز بين نظريه و عمل به اين فرض بستگي دارد كه كل علوم مثل علوم طبيعي هستند. در علوم طبيعي، بين شيء و مطالعه آن شئ تفاوت وجود دارد. علوم طبيعي، وجود جهان طبيعي بيروني را مسلم فرض مي كند كه به بررسي آن مي پردازد. اما اين تمايز در علم تاريخ نگاري وجود ندارد. تاريخ كه موضوع تاريخ نگاري است از داخل آن شناخته مي شود و بازيگراني را درك مي كند كه داخل آن هستند و آن را مي سازند و بدين طريق تاريخ نگاري اعمال آينده را شكل مي دهد. دلالت عمليِ فلسفه تاريخ نگاري كالينگوود را مي توان بر اساس توضيحي كه او از جامعه و تمدن ارائه مي دهد، دريافت كرد. اين اصطلاحات در تفكر كالينگوود مانند زنجير به هم مرتبط شده اند. از نظر كالينگوود، جامعه نه از طريق قرارداد توافقي اجتماع بلكه با تصميم يا اراده بازيگران آزادي كه آن قرارداد را ايجاد مي كنند به وجود مي آيد. اعضاي جامعه در هوشياري اجتماعي «افرادي كه آزاد هستند و خود را آزاد مي بينند شريك است». هوشياري اجتماعي را مي توان با مشخصه «تصميم بگيريم كه عضو باشيم عضو باقي بمانيم» و اقدامات و عمل هاي مشترك شناخت (كالينگوود، 1992، صفحه 139).
فرآيند مستمري وجود دارد كه بر اساس آن، افرادي كه داراي نقاط اشتراك هستند به خود-هوشياري مي رسند و خود يك جامعه مي شوند. آن ها براي انجام اين كار بايد خود را متمدن كنند. اما اين فرآيند به دو صورت عمل مي كند. در حالت سازنده، تمدن ساخته مي شود كه اين كار با عمل اراده صورت مي گيرد. براي متمدن بودن بايد به گونه اي زندگي كرد «كه هر موقعيت ناسازگار به موقعيت سازگار و موافق تبديل شود». درنقطه مقابل تمدن، «تمايل به وحشي گري وجود دارد»؛ يعني « تمايل به انجام ندادن هيچ كاري، تمايل به پذيرش و تسليم شدن در برابر قانون آشفتهِ احساس كه با تخريب آغاز مي شود (كالينگوود1992، صفحات 309،307،183و326).
لازمه متمدن شدن اين است كه بازيگران از طريق يك فرآيند بتوانند اراده آزاد را تمرين كنند. نقش تمدن، زماني به اوج خود مي رسد كه بخواهد فرزندان خود را وارد اجتماع كند. كالينگوود اعتقاد داشت كه آموزش خيلي مهم تر از آن  است كه به دست افراد حرفه اي سپرده شود و به نظرش ظهور اين افراد نشانگر كاهش توانايي اروپايي هاي مدرن براي متمدن كردن خود بود. او مي گويد كه دنياي« زحمت كشان ادارات » و « زحمتك شان كارخانجات » دنيايي است كه « سرمايه تمدن خود را مصرف كرده و نابود مي سازد، بدين صورت كه فرصت آموزش به جوانان خود را كه قدرت بزرگي است، تباه مي كند». اما والدين مي توانند نقش خود را از طريق بيان يا هنر احيا كند زيرا اين كار سبب مي شود كه تمدن  به سوي احساساتي برگردد كه اساس انتخاب معقولانه است (كالينگوود، 1992، صفحات 317-308). تمدن مي تواند هدف مفيدي را دنبال كند يا اينكه در حصار قوانين باشد اما اين گونه تمدن نمي تواند خودش را به طور كامل درك كند. همان گونه كه انتخاب از سوي سودمند بودن و قانون به سوي وظيفه حركت مي كند، تمدن نيز مي تواند خود را تغيير دهد؛ بدين صورت كه درك خود را از تاريخ افزايش دهد و نقش تفكر تاريخ نگارانه را در فرهنگ خود تقويت كند. اين نظر، جان كلام همه عناصر كليدي در تفكر كالينگوود است. از آن جايي كه تاريخ نگاري اساس اقدام عملي است، پس جامعه اي كه خود را تاريخي مي پندارد بايد بتواند بر اساس آن براي خود يك تمدن بسازد؛ يعني اعضاي چنين جامعه اي، خود را موظف مي دانند كه بر اساس وظيفه خود دست به انتخاب بزنند. اين افراد ادعا ندارند كه  اقدامات خود يا ديگران را فقط از نظر سودمند بودن و يا تبعيت از قانون انجام مي دهند بلكه از نظر فرديّت انجام مي دهند. تمدني كه خود را كاملاً درك كند، تمدني است كه مي تواند به راحتي مشكلات اخلاقي و سياسي خود را حل كند.

نتيجه گيري
كروچه و كالينگوود سنتي از تفكر در زمينه فلسفه تاريخ و تاريخ نگاري را نشان مي دهند كه تاريخ نگاري را در كانون فلسفه قرار مي دهد؛ بدين صورت كه تاريخ را از نظر فعاليت تعقل مي نگرند. كروچه توصيفي يكپارچه از ذهن ارائه داد كه تاريخ در كانون آن قرار داشت. اما كالينگوود رويكردي انتقادي ارائه داد و آگاهي از تاريخ را موضوعي را تلقي كرد كه در كانون وظيفه فلسفه قرار دارد. اين دو متفكر هر دو، راه خود را از تفكرات اوليه اي كه در زمينه تاريخ و تاريخ نگاري مطرح بود جداكردند. به نظر آن ها، از آن جايي كه فلسفه تاريخ و تاريخ نگاري نشانگر مفهوم تاريخ  و روش شناسي تاريخ نگاري است، پس نمي تواند سطحي عالي از خرد را ارائه  دهد. آن ها فلسفه هاي فرضي در زمينه تاريخ را كه داراي طرح هاي فرضي بزرگ و عالي در زمينه حوادث تاريخ است رد مي كنند. آن ها هم چنين رويكرد اخلاقي نسبت به تاريخ و اينكه مطالعه تاريخ راهنماي اخلاق است، را رد مي كنند.  رويكرد كروچه و كالينگوود نسبت به تاريخ نگاري با فلسفه هاي تحليلي بعدي تاريخ نگاري فرق دارد. كار اين دو داراي يك جنبه متافيزيكي و اساسي است كه كاملاً متفاوت از فلسفه تحليلي است. به همين صورت آراي آن ها درباره فلسفه تاريخ و تاريخ نگاري كه در كانون فلسفه قرار دارد كاملاً متفاوت از متفكران متاخري است كه فلسفه تاريخ نگاري را شاخه اي از فلسفه تلقي مي كنند كه به عنوان يك شاخه مجزاي مطالعاتي به صورت نظري انجام مي شود و نسبت به اهميت آن نيز بي تفاوت هستند. كروچه و كالينگوود نشان داده اند كه نسبت هاي كليدي در زمينه تاريخ چگونه مي توانند شكل هاي جديدي به خود بگيرند؛ آن ها نيز تشريح كرده ا ند كه تفكر در زمينه تاريخ نگاري چگونه مي تواند جايگزين خوبي براي علم گرايي در فلسفه و فرهنگ شود. بسياري از بحث هاي مربوط به فلسفه تاريخ و تاريخ نگاري در بيست سال گذشته به نگارش تاريخ نگاري و روايت تاريخ نگارانه پرداخته است. گرچه نگارش، محصول نهايي فرآيند تفكر است ولي فرآيند تفكر تاريخ نگارانه، فرآيندي براي مراكز آموزشي نمي باشد بلكه آن گونه كه كروچه و كالينگوود مي گويند جزء لاينفك فعاليت هاي ذهن است. پس به جاي اينكه بحث كنيم كه تاريخ نگاران در هنگام تاريخ نگاري چه چيزي را بايد بنويسند بايد به اين موضوع بپردازيم كه چه كسي تاريخ نگارانه مي انديشد اين كار را چه زماني و تحت چه شرايطي انجام مي دهد و اين شيوه تفكر چه پيامدي براي اعمال او دارد.

* منابع مقاله در دفتر مجله موجود است.