رويکرد جامعه شناسانه مارکس در دين شناسي

PDF چاپ نامه الکترونیک

رويکرد جامعه شناسانه مارکس در دين شناسي

هژير مهري*

دين‌شناسي از جمله رشته‌هايي در حوزه علوم انساني است که از نظر روش شناختي هويتي ترکيبي  دارد. به عبارت ديگر، محقق علم اديان از طيف وسيعي از روش هاي متداول در حوزه علوم انساني، کمي و کيفي، براي شناخت پديده مورد بحث، يعني دين در جلوه‌ها و نسخه‌هاي مختلف آن، استفاده مي‌کند. جامعه‌شناسي دين، يک بحث برون‌ديني در باب دين است که بر اساس روش‌هاي تجربي و نظري جامعه‌شناسي انجام مي‌گيرد ولي جامعه‌شناسي ديني(مثلا جامعه‌شناسي اسلامي) يک بحث درون‌ديني است که نگرش‌ها و جهت‌گيري‌هايش از مباحث مختلف معارف ديني(تفسير، کلام و ...) اخذ مي‌شود. جامعه‌شناسي دين، همه امور ديني را نيز جزء جهان مادي و از جمله امور زميني فرض مي‌کند اما جامعه‌شناسي ديني در مقابل آن، هنوز به الگوهاي فکري گذشته پاي‌بند است به اين معنا که تلاش مي‌کند امور اجتماعي و جمعي را از منظر دين بفهمد. از نظر مارکس هدف دين تأمين بهانه هايي براي حفظ امور جامعه به گونه اي است که ستم گران دوست دارند. شکلي که دين به خود مي گيرد، به شدت وابسته به شکل حيات اجتماعي است که توسط نيروهاي مادي حاکم بر آن تعيين مي شود. متکلمان مسيحي همه خصوصيات شخصي ايده آل انساني را مطرح مي کنند و آنها را از صاحبان اصلي انساني شان مي گيرند و به آسمان نسبت مي دهند. لذا کلام مسيحي و فلسفه هگل به خاطر اينکه آگاهي ما را بيگانه مي کنند، مجرم اند در نوشتار حاضر، ابتدا به ذکر مقدمات مي پردازيم سپس رويکرد جامعه شناسي مارکس را در دو قسمت(دين به مثابه از خود بيگانگي- دين به مثابه ايدئولوژي)، در دين شناسي، بررسي مي کنيم و در انتها به تحليل و نقد رويکرد مارکس در دين شناسي مي پردازيم.
واژه هاي کليدي: دين شناسي، جامعه شناسي دين، از خودبيگانگي، ايدئولوژي، ماترياليسم ديالکتيک.
***
1. مقدمه
کارل مارکس(1818-1883) دومين فرزند از هشت فرزند خانواده بود. پدرش وکيلي يهودي بود. شهر تراير محل زندگي ‏مارکس، تحت تسلط دولت پروس قرار داشت که عمدتا توسط خانواده هاي اشراف مسيحي اداره مي شد. ‏پدربزرگ هاي پدري و مادري مارکس هردو خاخام بودند ولي پدرش به دليل قوانين ضد يهودي حاکم، کمي ‏قبل از تولد مارکس دست کم به صورت اسمي مسيحي شد. شخصيت ملايم پدر با فرزندش تناقض آشکار ‏داشت. مارکس از لحاظ فکري مستعد، سرسخت، صريح و به شدت مستقل بود. مارکس يک سال در ‏دانشگاه بن – که در آن مشروب خواري و دوئل مي کرد- فلسفه و حقوق خواند. تا زماني که به دانشگاه ‏برلين – جايي که با زندگي فرهنگي رو به رشدش خود را وفق داد- نرفته بود، دانشجويي جدي نبود. ‏دانشگاه برلين مرکز تجمع دانشمندان، کارگزاران حکومتي و روشنفکران جدي اي بود که برخي داراي ايده ‏هاي بسيار راديکال بودند. در آن زمان اين دانشگاه و بيشتر دانشگاه هاي آلمان تحت تأثير شخصيت ‏هگل(فيلسوف نامدار) بودند. هگل يک ايده آليست بود. متفکري که مسائل فلسفي کهن ماده و ذهن را به ‏اين صورت حل کرد که امور ذهني – مفاهيم و ايده ها- بنيان جهان اند و امور مادي همواره ثانوي و جلوه ‏هاي جسماني يک روح جهاني يا ايده مطلق اند. مارکس خود را در حلقه اي از متفکران به نام «هگلي هاي ‏جوان» قرار داد که نه تنها شاگرد هگل بلکه منتقد او نيز بودند. آنها معتقد بودند گرچه هگل در مورد بنياني ‏دانستن معضله ماده و ذهن بر حق است ولي راه حل او خلاف حقيقت است. ماده اصل است و ذهن صرفا ‏انعکاس جهاني آن است که اساسا داراي ماهيت مادّي است. رساله دکتراي مارکس عمدتا به دو فيلسوف ‏ماترياليست يونان باستان دموکريتوس و اپيکور اختصاص داشت. تفکر اصالت ماده مارکس پايه دو موضوع ‏محوري تفکر او بود.
1) واقعيت هاي اقتصادي رفتار انسان را تعيين مي کند. 2) تاريخ انسان عبارت است از نزاع ‏طبقاتي بين ثروتمندان و فقيران يعني کساني که ناچار اند براي بقاء زندگي خود کار کنند.‏ او در مدت هفت سال از 1843 تا 1850 مهم ترين رساله هاي سياسي و فلسفي خود را نوشت. مانند «درباره ‏مسأله يهودي»، «مقدمه اي بر نقد فلسفه حقوقي هگل»، «دست نوشته هاي اقتصادي و فلسفي»، «خانواده ‏مقدس: يا نقد همه نقدها» و ... او در اين آثار ديدگاه ماترياليستي عام خود را درباره ماهيت و سرنوشت ‏انسان تنظيم کرد. او اين کار را به تنهايي انجام نداد. ماركس در اين دوره با فردريش انگلس پسر يک کارخانه دار ‏آلماني آشنا شد و رفاقت مادام العمري را با وي آغاز کرد. وقتي مارکس در انگليس زندگي مي کرد و زندگي ‏غم انگيز کارگران کارخانه ها را مي ديد، انگلس ديدگاه هاي اقتصادي و اجتماعي ماترياليستي بسيار شبيه ‏به مارکس را توسعه مي داد. اين دو هم ديگر را نقد کردند، با هم نوشتند و براي حمايت از احزاب سياسي ‏جديد به هم پيوستند و در سال 1848 مانيفست کمونيستي را نوشتند. مردم عادي شناخت کمي از آنها ‏داشتند. ولي افکار انقلابي آنها براي صاحبان قدرت پنهان نبود. ماركس وقتي براي مشارکت در انقلاب در حال ‏شروع به آلمان آمد دستگير. ولي در دادگاه تبرئه شد. از سال 1849 بقيه عمر را در لندن و در تبعيد ‏گذراند. او به رغم داشتن خانواده اي در مرز گرسنگي، به طور خستگي ناپذيري بر مطالعاتش راجع به ‏سياست و اقتصاد کار مي کرد. او در کتاب «سرمايه»(1867) نشان داد که چگونه واقعيات اقتصادي، ديدگاه ‏ماترياليستي او را راجع به تاريخ تأييد مي کند. او به احزاب سوسياليست فرانسه و آلمان مشاوره مي داد و ‏يکي از رهبران سازماندهي «انجمن بين المللي کارگران» بود. او بعضي روزها مست و يا در رختخواب بود. ‏در حالي که روزهاي ديگر با وجود بچه هاي شلوغ، تمام شب و روز را کار مي کرد. ماركس در سال 1883 دو سال ‏بعد از مرگ همسرش در لندن به خاک سپرده شد. مارکس بسيار کم درباره دين نوشت، با اين وجود، چه بسا بيشترين تأثير را بر فهم دين و جهت دادن به متدينان داشت. اگر مسيحيت در قرن بيستم از نظر سياسي و اقتصادي تغيير موضع داد و اصلاحاتي در مشي آن صورت گرفت و از دل آن الهيات رهايي بخش برون آمد، به گفته پوپر، به يمن نقد مارکسي بود و «تأثير وي را در مسيحيت شايد بشود با تأثير لوتر در کليساي رومي مقايسه کرد»(پوپر، 1385،ص288) . آثارش چنان بر اقتصاد، سياست، جامعه شناسي و تاريخ مؤثر بوده اند که نمي توان تصور درستي از سرنوشت اين علوم بدون نوشته هاي او داشت؛(هيوز،1386.ص326). به گفته ژاک دريدا در شبح هاي مارکس، همه مردان و زنان جهان، چه بدانند و چه ندانند، تا حد معيني ميراث بران مارکس هستند(احمدي،. 1379،ص57) و از نظر گارودي، مارکس تنها فيلسوفي است که هر کس بايد تکليف خود را با او روشن کند(رحيمي،1383،ص43). بي دليل نيست که در نظرسنجي شبکه خبري بي. بي. سي، مارکس به عنوان بزرگ ترين نظريه پرداز هزاره دوم معرفي شد. سرانجام آنکه تا زماني که نظام سرمايه داري وجود دارد، انديشه هاي مارکس قابل بحث است؛ زيرا نقد وي بر سرمايه داري، نقدي اخلاقي است نه سياسي و کتاب معروف او «سرمايه» را بايد به مثابه نقدي اخلاقي بر نظام مندي انساني سرمايه داري دانست...(پوپر،1385،ص285).
از اين رو به نظر مي رسد که از منظر دين شناسي نيز آراي وي همچنان زنده باشد و بتوان انديشه او را به بحث گذاشت، مهم ترين مسأله وي «از خودبيگانگي» انسان در دوران معاصر است و براساس آن مي کوشد تا مسائل اقتصادي جامعه خود را تحليل کند.
2- جامعه‌شناسي دين
جامعه‌شناسي دين، پژوهش علمي شيوه‌هايي است که از طريق آنها جامعه، فرهنگ و شخصيت بر دين تأثير مي‌نهند و همچنين شامل بررسي شيوه‌هايي است که بدان طريق دين بر جامعه، فرهنگ و شخصيت اثر مي‌گذارد(گولد،1376، ص301). جامعه‌شناسي دين به يک موضع خاص نسبت به مسأله حقيقت يا اعتبار داعيه‌هاي مذهبي نياز ندارد و علاقه اصلي‌اش نيز پرداختن به چنين پرسش‌هايي نيست، بلکه تنها با اين قضيه سر و کار دارد که باورداشت‌هاي مذهبي چيستند؟ و تحت چه شرايطي پديد مي‌آيند؟(هميلتون،1381، ص19). جامعه‌شناسي بسان حوزه‌اي عمومي، از آغاز شکل‌گيري نطفه‌هاي مولودي به‌نام جامعه‌شناسي دين را در خود داشت. دين همواره يکي از موضوعات محوري در مطالعات جامعه‌شناختي آباي جامعه‌شناسي مثل سن‌سيمون، کنت، مارکس، دورکيم، اسپنسر، وبر و پارتو بوده است. لکن جامعه‌شناسي دين بر حسب آنچه در برخي روايات آمده در دهه 40 و 50 به مرحله شناسايي به‌عنوان يک حوزه تخصصي مطالعات جامعه‌شناختي در امريکا رسيد(شجاعي زند،1388، ص21-19).

3 الف . جامعه‌شناسي دين و جامعه‌شناسي ديني
اين‌دو، دو مقوله متفاوت هستند. در جامعه‌شناسي ديني(اسلامي، مسيحي، يهودي و...) تلاش مي‌شود تا نظر دين در امور اجتماعي استخراج شود(و از اين حيث حاصل تمايل مشي ديني با ذهن فرد ديندار است) اما در جامعه‌شناسي دين، جامعه و امور اجتماعي دين داران به عنوان يک پديده صرف مطالعاتي و با هدف شناختن مورد مطالعه قرار مي‌گيرد.(محمدي،1378، ص19-17). جامعه‌شناسي ديني در پي اثبات يا تبيين اين نکته است که دين در امور اجتماعي نيز بسيار سخن دارد(جزيي از برنامه بزرگ تبيين يا اثبات کمال حداکثري دين است) اما جامعه‌شناسي دين جهات تبليغي ندارد.

3 ب. تأثيرات متقابل دين و جامعه
با تعريف جامعه‌شناسي دين به مثابه مطالعه روابط متقابل دين و جامعه تصور مي‌شود که انگيزه‌ها، عقيده‌ها و نهادهاي ديني به‌طور متقابل تحت تأثير نيروهاي اجتماعي، سازمان اجتماعي و قشربندي اجتماعي قرار مي‌گيرند و خود نيز آنها را تحت تأثير قرار مي‌دهند(واخ،1380، ص201). به عبارتي جامعه‌شناسي دين در برابر تنوع باورداشت‌هاي ديني دو مضمون و مسأله اصلي و کانوني دارد. يکي اين است که چرا اين باورداشت‌ها و عمل کردهاي مذهبي يک چنين نقش تعيين کننده‌اي در فرهنگ و جامعه دارند و ديگر اينکه چرا اين باورداشت‌ها و عمل کردها يک چنين صورت‌هاي گوناگوني به خود گرفته‌اند(هميلتون، پيشين، ص1). دين را نبايد همچون واقعيت و موجوديتي در خود و قائم به ذات فهم کرد و مورد مطالعه قرار داد، به عکس بايد اين نکته را به خاطر داشت که نيروهاي اجتماعي، نهادهاي انساني و فراورده‌هاي فرهنگي دائما بر تجربه‌هاي نهادهاي ديني تأثير تعيين‌کننده‌اي مي‌گذارند و شکل شان مي‌دهند( زاکرمن،1384، ص141). دين نيز مانند هر پديده اجتماعي ديگر مصون از تأثيرپذيري از محيط نشو و نماي خود نيست. هيچ ديني را در هيچ زماني نمي‌توان سراغ گرفت که کاملا سري، دروني، ذهني و حاشيه‌اي باقي مانده باشد.(شجاعي‌زند، پيشين، ص35-24) همچنين همان‌طور که محيط اجتماعي- فرهنگي بر دين تأثير مي‌گذارد، بر همان وجه نيز دين بر محيط اجتماعي- فرهنگي تأثير مي‌گذارد. دين غالبا مي‌تواند عامل نيرومند تعيين‌کننده پديده‌هاي اجتماعي باشد، به نهادها شکل بدهد، بر ارزش‌ها تأثير بگذارد و روابط را تحت نفوذ خود بگيرد( زاکرمن، پيشين، ص175).
4- خاستگاه ديني نظريه مارکس
وستفالد مي گويد اگر مارکس دانشجوي من بود و نظريه خود را به صورت تحقيق دانشجويي ارائه مي کرد، در منابع آن به دنبال ارجاعي به کتاب عاموس نبي مي گشتم و اگر اثري از آن نمي ديدم، او را به انتحال متهم مي کردم.(Westphal, 1993.p213) مقصود وستفالد آن است که مارکس سخت متأثر از عهد عتيق است و آنچه را او گفته است پيش تر پيامبران بني اسرائيل به زبان آورده بودند. وي بر آن نيست تا نظريه مارکس را از اين نظر بي اعتبار سازد و مي پذيرد که ممکن است مارکس کتاب عاموس نبي را نخوانده باشد، ليکن مسأله اصلي اي که وستفالد مي خواهد نشان دهد اين است که مخالفت با دين، نخستين بار از سوي پيامبران الهي آغاز شده است. وي مدعي است کهن ترين نمونه اتحاد نامقدس کنيسه با دولت بر ضد فقيران را در کتاب عاموس نبي مي يابيم. عاموس نبي به شورش بر ضد شاه متهم مي شود و نکته قابل توجه آن است که اين اتهام به وسيله کاهني به نام امصيا به او زده مي شود. يربعام، پادشاه يهودي، برخلاف خواسته خدا عمل مي کند و خداوند از طريق عاموس نبي پيام خود را مي فرستد. عاموس نبي نيز پيام الهي را به مردم مي رساند. امصيا، کاهن بيت يئل، از شنيدن تبليغات عاموس نگران مي شود و نزد پادشاه مي رود و به او مي گويد: «عاموس در ميان خاندان اسرائيل بر تو فتنه مي انگيزد و زمين سخنان او را متحمل نتواند شد. زيرا عاموس چنين مي گويد يربعام به شمشير خواهد مرد و اسرائيل از زمين خود البته به اسيري خواهد رفت»( Ibid.p.10). وي آنگاه به مخالفت به پيامبر خدا مي پردازد و از او مي خواهد تا شهر را ترک و در شهر ديگري نبوت کند(Ibid.p12 2).
پيام اصلي عاموس نبي ـ که کاهن کنيسه را به خشم آورده است ـ آن است که ثروتمندان توجهي به يتيمان و بيوه زنان ندارند و به حقوق آنان اجحاف مي کنند. از اين منظر مي توان عاموس را پيش رو مارکس در نقد اقتصادي جامعه دانست و نقد مارکس را نيز ماهيتاً نقدي مبتني بر کتاب مقدس. وستفالد براي اثبات نظر خود شواهدي از ديگر کتاب هاي عهد عتيق به دست مي دهد. وي نه تنها مخالفت هايي صريح با دين را گزارش مي دهد، بلکه به استناد در کتاب مقدس نشان مي دهد که پاره اي از اين مخالفت ها به نام دين صورت مي گرفته است و حتي فرمان الهي به نام او نقض مي شده است. به گفته وستفالد، پيام مارکس و پيام عاموس نبي ماهيتاً تفاوتي ندارند، تفاوت تنها در اين است که يکي پيامبر کتاب مقدس است و ديگري پيامبري سکولار؛ پيام هر دو يکي است: توجه به محرومان، فقيران، بيوه زنان و يتيمان. از نظر او اگر عاموس پيامبر عهد قديم است، مارکس نيز مفسر پيام او به زباني مناسب عصر سرمايه داري است. وي حتي از ميلان مکووک، مارکسيست اهل چک، نقل مي کند که مارکسيست ها وارثان حضرت مسيح و پيامبران هستند(Ibid.p.203). وستفالد با اين رويکرد به اين نتيجه مي رسد که نقد مارکس بر سرمايه داري، ماهيتاً همان دغدغه کتاب مقدس نسبت به يتيمان و بيوه زنان است. بدين ترتيب، وي مي کوشد از ظاهر ضد دين نظريه مارکس به ماهيت ديني آن نقبي بزند و نشان دهد که مارکس نيز همان را مي گفت که پيامبران الهي پيش تر گفته بودند. بنابراين، اگر نقد مارکس از دين را از منظر معرفت شناختي بنگريم و آن را گونه اي الحاد ندانيم، مي توانيم ردپاي پيامبران اسرائيلي را در نقد وي بر سرمايه داري بيابيم. در نتيجه مارکس سخن تازه اي نگفته است و تنها بر پيامي کهن، جامه اي نو پوشانده است. اين سخن به معناي انکار اصالت نظريه مارکس نيست بلکه مقصود نشان دادن مسأله اي کهن در انديشه پيامبران است.
مارکس در نظريه خود درباره دين از جهتي درست مي گفت اما از نقش ديگر دين غفلت داشت. دين بزرگ ترين و نيرومندترين ابزار رهايي انسان است و هدف پيامبران نيز برداشتن زنجيرهاي گوناگون از دست و پاي محرومان بوده است، اما همين دين در مقاطع خاصي دچار استحاله شده، بر ضد هدف اصلي خود عمل مي کند. اين نکته اي است که مارکس به آن نپرداخته است. وستفالد طي سه فصل فرآيندي را نشان مي دهد که طي آن دين از محتواي اصلي خود تهي مي گردد و در نهايت به «افيون» توده ها تبديل مي شود(Ibid, P.172-179). اما اين واقعيت به اين معنا نيست که ماهيت دين چنين است.
پس از ذکر اين مقدمات به رهيافت دين شناختي مارکس با اصولش چون: 1- دين به مثابه از خودبيگانگي و 2- دين به مثابه ايدئولوژي، و نقد آنها مي پردازيم.
قبل از طرح رهيافت دين شناختي مارکس توجه به اين نکته لازم است:
الف) مارکس قبل از آنکه به تحليل مشخصي از دين برسد، تکليف خود را با آن روشن ساخت و اعلام کرد نه تنها دغدغه دين را ندارد بلکه رسماً ضد دين است. او در مقدمه رساله دکتراي خود، هم صدا با پرومته، مي گويد از «اين خيل خدايان بيزارم»(مارکس،1381،ص33). اين نگرش در طول عمر مارکس همراه او بود و به تحقيقات بعدي او نيز جهت داد. مارکس به دليل بي توجهي به دين، درباره آن بسيار اندک نوشت؛ او هيچ متن مستقلي درباره دين ننوشت و به اين مقوله نپرداخت. عمده سخنان او درباره دين را مي توان در سه جا دنبال کرد: نخست در مقدمه نقد فلسفه حق هگل، دوم در مقدمه نقد اقتصاد سياسي و سوم در جلد اول سرمايه. همه آنچه که او درباره دين نوشته است، شايد بيش از دو تا سه صفحه نباشد اما همين گفتار اندک مايه بحث هاي فراوان و تحليل هاي گوناگون شده است. ب) دين در عصر مارکس ماهيتي سياسي داشته نه نظري. يکي از محورهاي اصلي فعاليت هگلي هاي جوان نقد دين بود. اين فعاليت ضد دين به دليل حمايت کليساي آن روزگار از زمين داران بزرگ آلمان و دولت خودکامه پروس بود. اظهارات مختلف انگلس گوياي اين موضع است: «جناح چپ، به اصطلاح «هگليان جوان»، در پيکارشان با متعصبان(پيه تيست ها) و مرتجعان فئودال، آن روش احتياط آميز اشرافي ـ فلسفي را در باب مسائل حاد روز... رفته رفته ترک کردند. جنگ هنوز با سلاح فلسفي صورت مي گرفت، ولي ديگر نه به خاطر هدف هاي فلسفي انتزاعي، پيکار مستقيماً متوجه نابودي مذهب سنتي و وضع موجود گشت»(مارکس،1379.ص22).
در چنين فضايي بود که کتاب زندگي عيسي اثر فردريش اشتراوس در 1835 انتشار يافت. اين کتاب با هدف نقد مسيحيت، داستان هاي انجيل را دست مايه کتاب خود قرار داده بود. اشتراوس مدعي شده بود که قصه هاي اناجيل دست پرورده مؤلفان آن است نه بازنگري واقعيت زندگي عيسي مسيح. فوئرباخ گام را از اين نيز بالاتر گذاشت و مدعي شد که اساساً دين چيزي نيست جز آرمان هاي متعالي انسان که فرافکني شده است.
ج) از نظر مارکس، در سلسله تکاملي اديان مسيحيت کامل ترين دين است وي اين انديشه را از هگل به ميراث برده است. لذا آنجا که در پي نقد دين است، به مسيحيت اشاره مي کند. در اينجا تنها يکي از گفته هاي گزنده مارکس را نقل مي کنيم؛ در اين نوشته ما شاهد فرياد اعتراض او بر ضد فرهنگ رضا و تسليمي هستيم که مسيحيت رسمي مروج آن بود. مارکس در سال 1847 در پاسخ يکي از بوروکرات هاي دولت پروس، اصول مسيحيت رسمي را اين گونه به نقد کشيد:
«اصول اجتماعي مسيحيت بردگي باستان را توجيه کرد: نظام رعيتي قرون وسطي را ستود و به همين سان اينک نيز مي داند، در موقع لزوم، چگونه سرکوب طبقه پرولتر را هر چند با حالتي غمگين، تأييد کند».
اصول اجتماعي مسيحيت، همه اعمال شرم آور ستم گران بر ضد ستم ديدگان را يا صرفاً کيفر گناه نخستين و ديگر گناهان مي شمارد يا امتحاني مي داند که خداوند با حکمت بي پايان خود بر نجات يافتگان اعمال مي کند. اصول اجتماعي مسيحيت، بزدلي، تحقير، خواري، سلطه پذيري، نوميدي و در يک کلام تمامي صفات عوام را تبليغ مي کند. حال آنکه پرولتاريا، که نمي خواهد چونان عوام با او رفتار شود، به شجاعت، احترام به خويشتن، غرور و حس استقلال خود، بيش از زنان خويش نيازمند است، اصول اجتماعي مسيحيت فريب کارانه است و پرولتاريا انقلابي»(Westphal, 1993.p167).
د) مارکس، خود مارکسيست نبود. نه تنها پس از مرگ مارکس تفسير متضاد از او صورت گرفت بلکه در زمان حياتش نيز هسته هاي اين تفاوت تفسيري شکل گرفته بود. مسأله مارکس جوان و مارکس پير همچنان محور منازعات است. کتاب دست نوشته هاي اقتصادي و فلسفي(1844) مارکس، براي اولين بار در سال 1932 يعني حدود نود سال پس از نوشته شدن منتشر شد و تا آن زمان کسي با محتواي آن آشنا نبود. نشر اين اثر موجب پيدايش دو ديدگاه متفاوت درباره انديشه مارکسي شد. ديدگاه اول مدعي بود که مارکس دو دوره متمايز فکري را پيموده و پس از بلوغ فکري از مرحله قبل کاملاً گسسته است. ديدگاه دوم بر آن بود که مارکس داراي انديشه واحد و پيوسته اي است که در همه عمر آن را بسط و تکامل بخشيده است. ديدگاه اول عمدتاً مقبول مارکسيسم رسمي روسي بود. لويي آلتوسر متفکر و فيلسوف مارکسيست فرانسوي، در دفاع از نظرگاه اول مي کوشد مراحل فکري مارکس را به چهار دوره، سير و سلوکي مداوم از خامي تا پختگي، تقسيم کند(پي تير،1360،ص1).
پافشاري بر پاره اي از آموزه هاي مارکس و بي توجهي به ديگر آموزه ها، گاه چنان بود که مارکس را خشمگين مي ساخت و او را به موضع گيري در قبال مارکسيسمي وامي داشت که به وسيله هواخواهان افراطي او در آستانه شکل گيري بود. وي به گفته انگلس، به حدي از سوء تعبيرهايي که از آموزه او مي شد عصباني بود که در اواخر عمر مي گفت: «فقط اين را مي دانم که مارکسيست نيستم»(سينگر، 1368: 80).
براساس اين مقدمات به هنگام تحليل انديشه هاي مارکس بايد نکاتي را در نظر داشته باشيم. نخست بايد توجه داشته باشيم که دغدغه مارکس از خودبيگانگي انساني است نه مسائل اقتصادي. دوم آنکه انديشه هاي مارکس را با مارکسيسم رسمي و تفسيرهايي که به صورت سنتي از او صورت گرفته است يکي ندانيم و رهيافت دين شناختي مارکس را با ديدگاه لنيني - که زمخت ترين تفسير است- همسان ندانيم. ديگر آنکه اين نکته را به ياد داشته باشيم که مارکس همواره دغدغه عمل و پراکسيس داشت و راه خود را از فيلسوفان رسمي که تنها در پي فهم جهان بودند، جدا مي کرد و سرانجام آنکه بدانيم نظرگاه او درباره دين مبتني بر مشاهدات و تجربياتي بود که از دين رسمي مسيحي و عملکرد کليسا داشت.

5- رهيافت دين شناختي مارکس

مارکس از دو منظر دين را نقد مي کرد؛ در آثار دوران جواني خود به گونه اي و در آثار دوران بلوغ فکري خود به گونه اي ديگر: يکي دين به مثابه از خودبيگانگي و ديگري دين به مثابه ايدئولوژي.

5 الف. دين به مثابه از خودبيگانگي

مارکس در سال 1833-1844 مقاله اي نوشت با عنوان «گامي در نقد فلسفه حق هگل: مقدمه» در اين مقاله که وي به صراحت در برابر هگلي هاي جوان مي ايستد، بر مضمون عمل براي رهايي از مشکلات تکيه مي کند. مارکس مقاله خود را با اين موضوع آغاز مي کند که نقد دين در آلمان به پايان رسيده است و اينک نوبت نقد جهان پر دردي است که دين هاله تقدس بر آن کشيده است(مارکس،1377،ص53). در اين نوشته کوتاه، مارکس معروف ترين جمله خود را درباره دين بيان مي کند: «دين افيون مردم است». وي در بندي طولاني نقد خود بر ضد دين را اين گونه بيان مي کند: «بنيان نقد غير مذهبي اين است: انسان مذهب را مي سازد، مذهب انسان را نمي سازد. در حقيقت مذهب، خودآگاهي و آگاهي از خود انساني است که يا هنوز خود را نيافته و يا خود را باز گم کرده است. اما انسان موجودي انتزاعي نيست که بيرون از اين جهان آرميده باشد. انسان، جهان انسان دولت و جامعه است اين دولت و اين جامعه مذهب را مي آفرينند؛ مذهبي که آگاهي وارونه از جهان است، چرا که آنها جهان وارونه هستند. مذهب نظريه عام اين جهان، دانشنامه فشرده و منطق آن به شکلي مردم پسند است؛ مايه افتخار معنوي آن، شور و شوق آن، جواز اخلاقي آن، مکمل پر ابهت آن، بنيان جهان شمول تسلي و توجيه آن است. مذهب تحقق خيالي جوهر انسان است؛ چرا که مذهب واقعيت حقيقي ندارد. بنابراين، مبارزه با مذهب، مبارزه غيرمستقيم با جهاني است که مذهب رايحه معنوي آن است. رنج مذهبي هم بيان رنج واقعي و هم اعتراض بر ضد آن است. مذهب، آه مخلوق ستم ديده، احساس جهاني بي احساس، و جان اوضاعي بي جان است. مذهب افيون مردم است( همان، 54-53).
از اين منظر دين ساخته دست انسان و فرافکني آرمان هاي والاي او است. کارکرد آن نيز دادن آرامش به انساني است که در اين جهان احساس مي کند همه نيروهاي هستي بي رحمانه بر ضد او بسيج شده اند. در اين تفسير، نقطه عزيمت مارکس همان نگاه فوئر باخ است که دين را محصول از خود بيگانگي انسان مي داند. از اين نظر، مارکس سخن تازه اي بر ديدگاه فوئر باخ نمي افزايد. تنها تفاوتي که در اين نگرش وجود دارد، آن است که از نظر مارکس، کار مؤثر باخ ناتمام ماند و او نتوانست تا انتهاي نتايج منطقي نظريه خود پيش رود؛ زيرا وي به جاي توجه به نقش کار يا پراکسيس يا عمل جهت دار در زندگي انساني و توجه به عواملي که در ساختن دين نقش داشته اند، تنها از انسان به مثابه مفهومي کلي و انتزاعي بحث مي کند و همين مسأله بحث او را ناقص و گمراه کننده مي سازد. مارکس در ششمين تز خود در نقد فوئر باخ، بر اين نقص انگشت مي گذارد(مارکس،1379.ص81).
درباره جمله «دين افيون مردم است». دو تفسير وجود دارد: يکي تفسير لنينيستي و ديگري تفسيري غيررسمي و سازگارتر با متني که اين سخن در آن آمده است. طبق تفسير لنينيستي، دين را طبقه حاکم براي فريفتن توده زير ستم و استثمار شده مي آفريند. از اين منظر دين مقوله اي است طبقاتي که منافع اقويا را تأمين و بر ضد ضعفا عمل مي کند. تفسير ديگري که رواج کمتري دارد اما با ديگر اجزاي سخن مارکس هم خوان است آن است که دين افيون همه انسان ها است نه تنها طبقه محروم. از اين منظر هيچ طبقه اي دين را نمي سازد بلکه اين نهاد دست ساز انسان است. مقصود مارکس از اين سخن آن است که انسان ـ هر انساني ـ در اين جهان خود را يله و رها احساس مي کند و در چنين فضايي دست به آفرينش مذهب مي زند و به اين جهان بي معنا، معنايي مي بخشد. براساس اين تفسير کساني حتي بوي هم دلي با دين را در سخن مارکس استشمام کرده اند؛ براي مثال آنتونتي گيدنز مدعي مي شود که مارکس با دين مخالفتي ندارد...(گيدنز، 1373ص،492). اما اين تفسير خطا است؛ مارکس مي پذيرد که دين قلب جهان بي قلب است ليکن مي افزايد که اين دين دست ساز چون نقش افيون را بازي مي کند و به جاي آنکه فرد دين دار را به مبارزه و تغيير وضع موجود برانگيزد، او را تسکين مي دهد و آرامش موقت مي بخشد؛ لذا نادرست است و بايد از ميان برود. محوري ترين مفهوم در اين متن، مسأله از خودبيگانگي است که در متون و تفاسير رسمي مارکسيستي ديده مي شود. در اين تفسير، عامل اقتصادي در شکل دادن دين نقشي ندارد، بلکه دين زاده از خودبيگانگي انسان است. پيش از مارکس، فوئر باخ کوشيد رابطه دين با از خودبيگانگي انسان را نشان دهد و نتيجه گرفت دين، محصول از خودبيگانگي انسان است. او با اين تحليل، خداشناسي را به انسان شناسي فروکاست. پيش از او هگل اين مفهوم را به عنوان يکي از اصول تفسير تاريخ خود به کار گرفته بود. اين اصطلاح، از اصطلاحات محوري هگل در پديدارشناسي روح است. هگل از خودبيگانگي را ناشي از رشد و توسعه انسانيت مي دانست و آن را ضروري مي شمارد. از نظر او تاريخ عرصه تحقق انسان و در عين حال عامل از خودبيگانگي انسان است. هگل براي بيان نظر خود از دو تعبير آلماني Entfremdung (که معادل انگليسي آن Estrangement است) و Entausserung (که معادل انگليسي آن Externalisation است) استفاده مي کند( Laurence c. Becker2001, p132). امروزه در زبان انگليسي به جاي اين دو تعبير، غالباً از اصطلاح Alienation يا اليناسيون استفاده مي شود اين اصطلاح ريشه در واژه لاتيني Alius به معناي ديگري دارد. پسوند En در زبان لاتيني صفت ساز است. بنابراين Allen به معناي منسوب به ديگر يا «ديگري» است. کاربرد اصلي اين اصطلاح در مناسبات حقوقي بوده و به معناي سلب حقي از شخصي و انتقال آن به ديگري است(دريا بندري، 1368،ص1) کارکردهاي مختلف اين اصطلاح در زبان متفکراني چون روسو و کانت، بيان گر آن است که اين واژه هنگامي به کار مي رود که من چيزي را که به خودم تعلق داشته باشد، از طريق فروش يا واگذاري، از خودم دور سازم و از آن پس نسبت به آن بيگانه شوم. از خودبيگانگي دامنه گسترده اي در فرهنگ فکري غرب دارد و کسان بسياري از آن استفاده کرده اند؛ از جمله روسو که بارها بر از خودبيگانگي انسان با طبيعت تأکيد مي کند.(سينگر،1379،ص67) همچنين ماکس وبر آن را در فهم مناسبات نظام هاي بورکراتيک به کار مي گيرد. امروزه از انواع از خودبيگانگي ها سخن مي رود و تعابيري چون از خودبيگانگي فرهنگي، اجتماعي و سياسي فراوان به کار برده مي شود؛ کساني بر اين نظر اند که هريک از عناصر اجتماعي مي تواند نقش بيگانه سازي را ايفا کند.(فروم،1360،ص65)به گفته فروم اگر بخواهيم، معادلي براي «از خودبيگانگي» در متون ديني بيابيم، بهترين معادل، تعبير «خطيئه» يا گناه خواهد بود؛ گناه انسان از خدا و خدايي که درون او است(همان،67).بنابراين، از خود بيگانگي مفهومي ديني است که بعدها به دست کساني چون روسو مفهومي غيرديني پيدا کرد؛ سپس به دست مارکس رسيد و او آن را در معنايي ضد ديني به کار گرفت و مدعي شد که دين معلول از خود بيگانگي انسان و به نوبه خود عامل از خودبيگانگي انسان است. انسان با نفي ارزش هاي خود موجودي متعالي را اثبات مي کند. اين کار به بيگانگي انسان از خودش و توانايي هاي خودش مي انجامد؛ زيرا هر فضيلتي که انسان آن را به موجود متعالي نسبت مي دهد، آن را از خود دور کرده، خود را از آن تهي مي کند.

5ب. دين به مثابه ايدئولوژي
مارکس در فرآيند رشد فکري اش پيوند خود را از ايده آليسم هگلي که علت نهايي تکامل تاريخ را حرکت روح مطلق يا روح جهاني مي دانست، بريد و به نظريه اي رسيد که بعدها به «ماترياليسم تاريخي» نامور شد. جوهر اين نظريه آن است که عقايد و انديشه ها، وجودي مستقل از شرايط مادي جامعه ندارد و رشد و تکامل آنها مشروط به رشد و تکامل بستر مادي آنها است. وي بارها بر اين نکته انگشت مي گذارد که آگاهي انسان وابسته به شرايط مادي و اقتصادي جامعه اي است که در آن زندگي مي کند، «اين آگاهي انسان ها نيست که وجود آنها را تعيين مي کند، بلکه وجود اجتماعي آنها است که آگاهي آنها را تعيين مي کند»(احمدي،1379،ص784).بنابراين، برخلاف پندار هگل و هگليان، انديشه سير مستقلي ندارد و موجود خودآگاهي نيست که خود را آن گونه که بخواهد محقق سازد. اما تغيير و تحول وضع مادي جامعه نيز تابع قانون است و سيري منطقي دارد. مارکس اين منطق را که بعدها، به گفته خودش، اساس همه پژوهش هايش گشت به اختصار در درآمدي به نقادي اقتصاد سياسي چنين بيان مي کند: «انسان ها در توليد اجتماعي وجود خويش به گونه اي ناگزير به روابط معيني وارد مي شوند که مستقل از خواست و اراده آنها است، اين روابط را مناسبات توليد مي خوانيم که منطبق اند با مرحله معيني از تکامل نيروهاي مادي توليدي آنها. کليت اين مناسبات توليدي، سازنده ساختار اقتصادي جامعه است، اين مبناي راستيني است که بر رويش فراساختار حقوقي و سياسي استوار مي شود و به اين فراساختار شکل هاي معيني از آگاهي اجتماعي مرتبط مي شوند. شيوه توليد زندگي مادي فراشد کلي زندگي اجتماعي، سياسي و انديشه گرانه را مشروط (تعيين) مي کند»( همان: 4-783).
به زبان ساده تر، انسان ها به دليل نيازهاي اقتصادي دور هم جمع مي شوند. آنگاه به مناسباتي نياز پيدا مي کنند تا روابط شان را با هم ديگر تنظيم کند؛ از اينجا است که اخلاق، حقوق، سياست، علوم و دين زاده مي شود. اما چنين نيست که انسان ها هر گونه خواستند قانون وضع نمايند و مناسبات خود را آزادانه تعيين کنند. شکل اين مناسبات، تابع شيوه توليد است. در تحليل نهايي، اين ابزار توليد است که همه قوانين، اخلاقيات و دين جامعه يا به تعبير ديگر: «روبنا» يا فراساختار جامعه را تعيين مي کند. از اين منظر، تحولات جامعه و پيدايش نظام هاي اجتماعي جديد، برآيند اجتناب ناپذير رشد ابزار توليد است. به اين ترتيب، حرکت و تکامل جامعه معلول تحول زيربناي آن، يعني ابزار توليد است. تغيير ابزار توليد، بر همه مناسبات توليدي ـ که رو بناي آن است ـ اثري قاطع مي گذارد و آنها را دگرگون کند. اين روبنا طيف گسترده اي دارد که دين، اخلاق، هنر و حتي علوم را در بر مي گيرد. بنابراين براي فهم ماهيت آنها بايد ديد که نظام توليدي جامعه در چه مرحله اي است. هر چند در اينجا مارکس مدعي است از هگل بريده است، ردپاي انديشه او همچنان در اين تحليل ديده مي شود. تنها تفاوت در قهرمان اين تحولات است. از نظر هگل همه چيز معلول حرکت مستقل روح مطلق است اما از نظر مارکس همه تحولات بازتاب حرکت تکاملي و مستقل ابزار توليد است و تاريخي گري در هر دو تفکر ديده مي شود. همه چيز مقدر است و رقم خورده و بايد براي هر تحولي منتظر فراهم آمدن بستر آن بود. اين همان اشکالي است که پوپر متوجه مارکس مي کند و مي گويد بين مارکس کنش گر و معتقد به عمل، و مارکس پيش گو، شکافي پر نشدني است(پوپر،1385،ص289).
اين رهيافت عينيت و اصالت را از مقولات روبنايي مي گيرد و آنها، از جمله دين را بازتاب تحول مادي ابزار توليد مي داند؛ لذا هر گاه بخواهيم سرشت و کارکرد دين را دريابيم، بايد به سراغ اين عامل زيربنايي برويم. انگلس اين شيوه را براي فهم پيدايش آيين کاتوليک و انشعاب پروتستانيسم و استمرار آن در برخي مناطق و شکست آن در جاهاي ديگر چنين به کار مي گيرد: «در قرون وسطي، اروپا به همان اندازه که فئوداليسم گسترش مي يافت، مسيحيت به صورت برگردان ديني آن و با يک سلسله مراتب فئودالي متناسب، رشد يافت، و هنگامي که بورگرها پيشرفت را آغاز كردند در مقابل کاتوليک گرايي فئوداليسم، بدعت گذاري پروتستاني رواج يافت... در کنار لوتر آلماني، کالون فرانسوي ظهور کرد؛ او با تيزي و زيرکي يک فرانسوي حقيقي، خصلت بورژوايي جنبش اصلاح گري را آشکار ساخت و به کليسا شکلي جمهوري خواهانه و دموکراتيک بخشيد... در اينجا کالون گرايي خود را به منزله لفافه ديني راستين منافع بورژوازي آن زمان توجيه کرد و از همين رو هنگامي که انقلاب با سازش بخشي از اشراف با بورژوازي در 1689 پايان گرفت، رسميت و قبولي کامل نيافت(مارکس،1379،ص73-71).
دين از اين منظر، يکي از مظاهر ايدئولوژي و در نتيجه، منفي است. اما ايدئولوژي چيست؟ در زبان مارکس، هگل و معاصران آن دو ايدئولوژي بار معنايي منفي داشت و در برابر علم و حقيقت قرار مي گرفت. مارکس ايدئولوژي را به معناي آگاهي کاذب يا وارونه به کار مي برد و آن را در برابر علم مي گذاشت. از نظر او ايدئولوژي بي طرف نبود بلکه با منافع طبقه حاکم گره خورده بود و نظرگاه آنان را منعکس مي ساخت. در حقيقت مارکس به دو دليل ايدئولوژي را نفي مي کرد: نخست، ايدئولوژي با ايده آليسم ارتباط داشت، درحالي که ايده آليسم به عنوان يک نگرش فلسفي، در تضاد با ماترياليسم بود. دوم، ايدئولوژي با توزيع نابرابر منابع اقتصادي و قدرت در جامعه گره خورده بود(همان، 294). از نظر مارکس، هيچ معرفت و دانشي، از جمله ايدئولوژي، مستقل از عناصر عيني مادي جامعه شکل نمي گيرد. اما نکته خاص درباره ايدئولوژي آن است که مانند تاريک خانه عکاسان، همه چيز را وارونه منعکس مي کند( همان.295). بنابراين ايدئولوژي برآيند وضع مادي جامعه، اما بازتاب وارونه آن است. دين نيز از مظاهر ايدئولوژي است. اين ايدئولوژي نيز نه در پي حقيقت بلکه در صدد تأمين منافع خويش است؛ پس نمي توان از ايدئولوژي انتظار واقع نمايي داشت(همان، 331).

6- تحليل و بررسي رهيافت هاي دين شناختي مارکس
مارکس براي نقد دين از دو رهيافت متفاوت استفاده مي کند. رهيافت نخست، بر اساس منظومه هگلي و سخت تحت تأثير فوئر باخ است و رهيافت دوم براساس نظريه اي است که بعدها به «ماترياليسم تاريخي» شناخته شد. يکي از روش ها براي نقد رهيافت مارکس نقد مباني آن است؛ لذا بسياري از کسان به نقد نظرگاه هگلي و مارکسي پرداخته و اساساً نگرش آنان و مباني پيشنهادي شان را رد کرده اند و چون به نظر خود مباني را ويران کرده اند، بنا و نتايج مبتني بر آنها نيز خود به خود ويران مي شود. در اينجا برخي کاستي هاي اين رهيافت بررسي مي شود:
1- رهيافت نخست مارکس به دين، يعني طرح مسأله از خودبيگانگي، سرشار از ابهام است. اين ابهامات ريشه در تفکر و زبان فلسفي هگلي دارد. اين ابهام موجب طرح مسائل بي پاسخي از اين دست مي شود:
الف) از خودبيگانگي، مقوله اي ديني است، نه رويکردي ماترياليستي لذا تنها در بستر يک نظرگاه ديني قابل فهم است. از نظر اديان توحيدي سامي، انسان بر اثر گناه از خداوند و خالق خود دور مي شود؛ اين دوري از حق تعالي، به فراموشي گوهر خدايي خويش مي انجامد. به خود وانهادگي از منظر ديني بزرگ ترين کيفري است که انسان ممکن است دچارش شود(توبه؛ 67).
ب) در انديشه هگل که سير حرکت مطلق در تاريخ هم عامل تحقق انسان است و هم عامل از خود بيگانگي او؛ مارکس مي گفت که دين عامل(يا معلول) از خودبيگانگي انسان است و امروزه بارها شنيده ايم که کساني تکنولوژي را عامل از خودبيگانگي انسان مي دانند. در اين صورت با عوامل مختلفي براي از خودبيگانگي انسان رو به رو هستيم. از اين منظر خيلي چيزها مي توانند عامل از خودبيگانگي انسان باشند؛ دولت، تاريخ، تکنولوژي، علم و حتي تخصص علمي. حال آيا مارکس دين را تنها عامل از خودبيگانگي مي داند، بايد اين ادعا را اثبات کند و اگر به عوامل ديگر نيز نظر دارد، بايد نشان دهد که چرا تنها اين عامل، يعني دين را برجسته کرده است نه ديگر عوامل را.
مارکس بعدها مضمون از خودبيگانگي را حفظ کرد ولي آن را در قبال رابطه کارگر با توليدات خويش به کار برد. وي ديگر از دين به عنوان عامل از خودبيگانگي سخن نمي گفت بلکه بر نقش کار اجباري طبقه کارگر تکيه مي کرد و از کار بيگانه شده و بت وارگي  کالا سخن مي گفت. مارکس در مجادلات سه گانه سرمايه بارها از کار بيگانه شده و بت وارگي و يا بت پرستي کالا سخن مي گويد(احمدي،1382، ص59). از نظر مارکس در نظام سرمايه داري، کارگر که آفريننده محصولات خويش است برده و بنده آنها مي شود و به اين ترتيب، هويت انساني خويش را گم مي کند. ماركس در دست نوشته هاي اقتصادي و فلسفي، طي تحليل عميق نشان مي دهد که کارگر در جوامع صنعتي از آنجا که نه براي دل خود بلکه براي امرار معاش کار مي کند، با کار خود و محصولي که توليد مي کند، هيچ پيوند روحي برقرار نمي کند و از آن بيگانه مي گردد. اين فرآيند چهار مرحله دارد:
نخست کارگر با محصول ما از خودبيگانه مي شود. در مرحله بعد با اصل کار کردن بيگانه مي گردد و کار که جوهر سازنده انسان است براي او بي معنا مي گردد. در مرحله سوم با طبيعت بيگانه مي گردد و در آخرين مرحله با وجود انساني خود، بيگانه مي شود. امروزه نيز اين رهيافت مارکس همچنان مورد توجه متفکران معاصر است؛ البته آنان تنها بر جنبه از خودبيگانه کننده کار غيراخلاقي و روزمره تأکيد مي کنند نه نقش از خودبيگانه کننده دين. مارکس در دست نوشته ها چنان از الوهيت پول و نقش بيگانه ساز آن در جامعه بورژوايي سخن مي گويد و با تحقير از پول نام مي برد که گويي عارفي بر ضد دنياپرستي وعظ مي کند: «پول سرآمد تمام خوبي ها است، پس صاحبش نيز خوب است. علاوه بر اين، پول مرا از زحمت دغل کاري نجات مي دهد، بنابراين فرض بر اين قرار مي گيرد که آدم درست کاري هستم... آيا پول نمي تواند تمام بندها را باز کند و از نو ببندد؟ بنابراين آيا پول عامل جهان شمول جدايي نيست؟ پول نماينده راستين جدايي و نيز نماينده راستين پيوندها است... قدرت الهي پول، ريشه در خصلت آن به عنوان سرشت نوعي بيگانه ساز آدمي دارد که با فروش خويش، خويشتن را بيگانه مي سازد. پول، توانايي از خودبيگانه نوع بشر است(مارکس،1377،ص59).
در نتيجه هر چيزي مي تواند عامل از خودبيگانگي شود؛ علم پرستي، تکنولوژي، ثروت و چه بسا دين.
ج) آن «خود» که انسان بر اثر دين از آن بيگانه مي شود، چيست؟ تأکيد بر وجودي شکل گرفته و داراي ابعاد و اهداف مشخص، در منظومه هاي ديني قابل فهم است؛ از اين منظر، انسان داراي ذاتي الهي است که به دليل ارتکاب گناه يا بدکاري از منشأ الهي خود دور مي شود و در نتيجه با خود الهي اش بيگانه مي گردد. هر ديني مي تواند تعريفي از اين «خود» به دست دهد و چارچوب آن را مشخص سازد اما آيا مي تواند در منظومه فکري مارکس نيز چنين تعريفي از خود انساني به دست داد؟ به نظر مي رسد که ديدگاه مارکس در اين باره مبهم است. از نظر مارکس، به خصوص در تحليل هاي بعدي او، ذات انسان متحول است و طي زمان دگرگون مي شود و در واقع ذات انسان محصولي اجتماعي و زاده شرايط اقتصادي است؛ لذا سخن گفتن از ذات ثابتي که دين آن را بيگانه مي کند پذيرفتني نيست. اگر اين تحليل مارکسيستي را بپذيريم که انسان موجودي ابزارساز است و رشد ابزار توليد شيوه توليد خاصي پديد مي آورد که آن شيوه مناسبات اقتصادي معيني را شکل مي دهد، در آن صورت «خود» همواره تابع متغيري از شرايط اقتصادي خواهد بود. بر اين اساس تنها معيار ما براي اينکه بدانيم آيا فرد از خودبيگانه شده است يا نه، آن است که بررسي کنيم که آيا افراد با نظام اقتصادي موجود سازگاري دارند، يا خير. لذا به گونه اي کلي نمي توان از بيگانگي سخن گفت. در نتيجه، برخلاف مارکس مي توان ادعا کرد که هرکس با نظام سرمايه داري سازگاري بيشتري دارد، کمتر دچار از خودبيگانگي است.
د) برخي از مارکسيست ها مخالف تعبير از خودبيگانگي بوده اند و آن را به دوران خامي و ناپختگي فکري مارکس نسبت مي دهند. از نظر آنان اين تعبير داراي اشکال است، زيرا «مستلزم فرض فطرت يا ذات ثابت و دگرگوني ناپذيري براي انسان است»(گايو،1377،ص451). در نتيجه انسان را موجودي غيرتاريخي و غيرمتحول فرض مي کند و اين برخلاف مباني نظري خود مارکس و ماترياليسم تاريخي است. اين مفهوم علاوه بر فرض فطرت ثابت، مستلزم رجوع به آن نيز هست و اين نگرش، تاريخ را در مسيري دوري شکل قرار مي دهد. طبق اين فرض راه برون شد از بيگانگي بازگشت به همان مبدأ نخستين يا ذات اصلي است. حال آن که ماترياليسم تاريخي چنين بازگشتي را به هيچ روي نمي پذيرد و حرکت تاريخ را پيش رونده و بازگشت ناپذير مي داند. در دفاع از اين مفهوم در تفکر مارکس، گفته شده است «مفهوم از خودبيگانگي به مثابه دعوت به بازآفريني و بازپروري دائم آدمي است، نه اساس و سايه اي براي تلقي غيرتاريخي، ثابت و ساکن از او».( همان،452)
2) تفسير دين به ايدئولوژي از جهات متعددي ابهام آور و ناقص است. زيرا مارکس تکليف خود را با اين مقوله به درستي روشن نمي کند و فضايي براي تفسيرهاي گوناگون فراهم مي آورد. در اينجا تنها به دو معضل اين تفسير اشاره مي شود:
الف) مارکس با لحني تحقيرآميز از ايدئولوژي نام مي برد و آن را بازتاب وارونه و کاذب شرايط اقتصادي جامعه مي داند اما آيا عقايد خود مارکس نيز مشمول اين حکم نيست؟ طبق تفسير مارکس، ما چه بخواهيم و چه نخواهيم همواره از خاستگاه طبقاتي خاصي مي انديشيم و سخن مي گوييم. اين وابستگي نگرش و نگاه ما را مخدوش مي کند و از ديدن حقيقت باز مي دارد. در نتيجه همان طور که طبقه حاکم اسير باورها و عقايد نادرست خويش است، طبقه کارگر و سخن گويان آنان نيز اسير باورهاي خويش هستند. مي توان پاسخ داد که گفته هاي مارکس ايدئولوژي نيست بلکه علم است و منطبق بر واقعيت؛ زيرا او ميان ايدئولوژي و علم تفاوت مي نهد و علم را واقع گرا و آيينه تمام نماي واقعيت مي شمارد، حال آنکه ايدئولوژي آگاهي وارونه و کاذب است. ليکن اين پاسخ در درجه اول يک ادعا است که نياز به اثبات دارد. زيرا مخالفان مي توانند متقابلاً ادعا کنند که گفته هاي آنان علم و ادعاهاي مارکس ايدئولوژي است. ديگر آنکه حتي علم نيز از منظر مارکس، بازگوي منافع طبقاتي است، چرا که همه روبناهاي جامعه مانند دين، هنر و علم فرآورده نظام اقتصادي خاص و در نهايت تأمين کننده منافع طبقه حاکم است.
ب) افزون بر آن، جداسازي ميان علم و ايدئولوژي و کاذب دانستن دومي، مبتني بر تقسيمي است که در قرن نوزدهم رايج بود و طبق آن علم مقوله اي کاملاً فارغ از ارزش داوري به شمار مي رفت. اين ميراث پوزيتويسم باعث شده بود تا دره اي پرنشدني ميان علم و عقيده فرض شود. اما امروزه، اين جدايي پذيرفتني نيست و هرمنوتيک مدرن و جامعه شناسي معرفت نشان مي دهند که چگونه درنظري ترين دانش ها نيز منافع انساني و پيش فرض هاي آن دخيل است. بنابراين، اگر قرار باشد که حتي در علوم نيز پاي باورهاي قبلي و پيش فرض ها ديده شود، به سادگي نمي توان ميان علم و ايدئولوژي خط فاصلي کشيد و يکي را انکار نمود و از ديگري دفاع کرد.
7- نقد دين شناسي جامعه شناسانه مارکس
نقد مارکس از دين به رغم اشتمال بر پاره اي تحليل هاي روان شناختي، عمدتاً از پايگاه جامعه شناسي صورت گرفته است وحملات او به کارکرد و بُعد جامعه شناختي دين بر مي گردد که اساساً تابعي است از متغير کساني که به دين ايمان مي آورند و ربط چنداني به سرشت اديان و مکاتب ندارد. افزون بر اين، به گفته ماکس وبر اساساً رهيافت جامعه شناختي براي شناخت دين، نارسا و گمراه کننده است(هميلتون،ص240) و به گفته يوآخيم واخ، دين شناس و جامعه شناس مشهور آلماني، منفي انگاشتن کارکرد اجتماعي دين در همه حال، بيانگر ناتواني در درک ماهيت و صورت آن است(واخ،212،1380).
تحليل فرويدي و روان کاوانه از دين، يعني توهم پنداشتنِ دين و شخصيت دادن به طبيعت از روي رابطه کودک-پدر، به فرض که با دين مسيحيت که در آن خدا را «پدر» مي دانند، سازگار باشد اما نمي تواند انواع گوناگون باورها و صور ديني را توجيه کند. تنوّع شديد اديان در دنيا، امکان ارجاع همه آنها به يک منبع مشترک رواني را بسيار ضعيف مي سازد. از سوي ديگر، چنان که ملفورد اسپيرو از متفکران نوفرويدي اشاره مي کند صِرف نيازمندي رواني يا اجتماعي به يک چيز، براي معتقد شدن به آن کافي نيست(هميلتون،ص120). هم پايي دين با تاريخ نيز شاهد روشني است بر اين که دين را به آساني نمي توان توهم دانست؛ چنان که اميل دورکيم پس از نفي قاطعانه توهم انگاري دين، با استفهامي انکاري مي گويد: «اگر دين يک خطا و توهم محض بوده باشد پس چرا اين همه مدت دوام آورده است؟!»(هميلتون،ص171). گر چه انکار روان شناسي معرفت نيز، خلاف منطق و مسلّمات است و نوع دلايل مقبول هر فرد و ميزان دلالت و اثرگذاري آنها به روان شناسي او بستگي دارد اما تجربه تاريخي و اجتماعي نشان مي دهد که يک دين اساساً از سرچشمه هاي مذهبي اش آب مي خورد و بيشتر از همه،از محتواي بشارت ها و اصول اعلام شده اش شکل مي گيرد.
حمله به اساس دين و توصيه به زدايش دين از پايگاه جامعه شناسي نيز، اشکال مبنايي جدي دارد؛ دين را بيان گر منافع طبقاتي و ايدئولوژي خادم طبقه حاکم دانستن و سپس تعميم اين سويه از دين به کل دين و استخراج فلسفه از جامعه شناسي، بنيادي ترين و اولين اشتباه دين شناسي مارکس است؛ در اينکه دين معمولاً در خدمت مشروع سازي حکام و تداوم حکم راني آنان درمي آيد، شکي نيست و همه مي پذيرند که غالباً رهبران و سازمان هاي ديني براي بهره مند شدن از حمايت دولت و به دست آوردن انحصار امور ديني، به مشروع سازي حکومت ها مي پردازند؛ با اين همه آيا مي توان با تعميمي ناروا اساس و کلِ دين را فريب کارانه ناميد يا بايد با تفکيک ماهيت دين از کاربران آن، سوءاستفاده سياسي از دين و دين فروشان قدرت پرست را نکوهش کرد؟! اگر دين را با توسل به احتمال استفاده نامشروع و فريب کارانه از آن، بايد نفي و طرد کرد، به حکم انصاف اين داوري را در مورد علم، هنر و... نيز بايد پذيرفت. از اين گذشته، کيست که بر خلاف مسلّمات تاريخي و جامعه شناختي، بتواند کارکردهاي اجتماعي-سياسي دين را در توجيه گري حکومت ها و جبران تخديري محروميت ها خلاصه کند؟! مگر کم بوده اند دين داراني که در پرتو «أفضل الجهاد کلمة حقٍ عند سلطانٍ جائرٍ» و تعاليم ديني مشابه، مرگ سرخ را بر زندگي سياه ترجيح داده اند؟! واقعيت اين است که دين مشوق هر گونه تلاش براي تغيير ظلم و استقرار نظام هاي سياسي و اقتصادي عادلانه است وبه تعبير اُدي(O Dea) از جامعه شناسان دين: «معيارهايي را به عنوان مبناي انتقاد از الگوهاي اجتماعي موجود، فراهم مي سازد. اين همان کارکرد پيامبرانه دين است و مي تواند مبنايي را براي اعتراض اجتماعي فراهم سازد»(هميلتون،211).
مارکس، بسياري از جنبه هاي دين را ناديده و پديده اي پيچيده را ساده مي سازد و تعميم هاي بسيار بعيدي به دست مي دهد. او از کارکردهاي مثبت و گاه انحصاري دين در مسائل مربوط به معناي زندگي، رنج، مرگ، اميد و... غفلت ورزيده است؛ شايد تصوّر او مبني بر اين که برقراري نظام کمونيستي، بستر ظهور دين را خواهد خشکاند، باعث درغلتيدن او در اين اشتباه شده است. به هر روي بسيار بعيد است که با سقوط سازمان سرمايه داري، نيروهاي زاينده جهان بيني ديني نيز از ميان بروند. بي توجهي به همين مطلب است که تبيين او از دين را تا اين حد ساده و نسنجيده ساخته است. باري، چنان که گفته شد و ملکُم هميلتون نيز با نقل نظرات ديگر جامعه شناسان هم کار خود، تأکيد کرده است:
قصد مارکس، بيشتر نقد و تحليل آن جنبه هايي از دين بود که با مقاصد خود او مرتبط بود؛ يعني در واقع، ارائه انتقاد ازاستثمار در جامعه طبقاتي و به ويژه سرمايه داري به منظور کمک به براندازي آن. او کمتر از روي علاقه صرفاً دانشگاهي مي نوشت و عموماً مقاصد سياسي در ذهن داشت... تحليل همه جنبه هاي دين به مقاصد سياسي او خدمتي نمي کرد و به همين علّت، تنها به جنبه هايي از دين مي پرداخت که موانعي براي نيل به مقاصدش بودند. مارکس که دستش را در اين مورد رو نمي کرد، طوري القا و وانمود مي کند که گويي آنچه درباره دين گفته به ماهيت دين مربوط مي شود ولي بايد گفت که نظرش در اين باره يک نظر خام، يکسويه، بدون دقت و ساده انگارانه است(هميلتون،148و149).

8- بحث و نتيجه گيري
از نظر مارکس خداي دين داران چنان رفتار مي كند كه گويي انسان نمي تواند به اين كمال ها برسد، ‏درحالي که از نظر شهيد صدر «هدف و اساس خليفه اللهي انسان و تشکيل دولت وحکومت وي در زمين ‏اين است که بتواند ارزش هاي الهي را در خود پياده کند و چون ارزش ها و صفات حق تعالي نامحدود است،  ‏بنابراين تحرک و پويايي انسان هميشگي است. در کتاب سيره نبوي شهيد مطهري نيز نقدهايي بر نظريه ‏مارکس وارد شده است که به آن مي پردازيم.‏ آيا يک انسان مي تواند از اول تا آخر عمر يک منطق داشته باشد که آن منطق براي او اصل باشد و اصالت ‏داشته باشد يا انسان تابع شرايط زماني و مکاني و تابع شرايط زندگي و مخصوصا تابع موضع گيري طبقاتي ‏است و در هر وضعي از شرايط اجتماعي و اقتصادي که باشد جبراٌ از يک منطق به خصوصي پيروي مي ‏کند؟ مارکسيسم بر اين اساس است. مارکسيسم براي فکر و عقيده و ايمان اصالتي در مقابل شرايط ‏اجتماعي و اقتصادي و مخصوصا موقعيت طبقاتي قايل نيست. انسان در کاخ و در کوخ دو منطق دارد، در ‏کاخ يک جور فکر مي کند در کوخ جور ديگري. يک آدم محروم ستم ديده است که مي گويد عدالت، مساوات ‏و برابري، آزادي. همين آدم اگر وضعش تغيير کند فکرش هم عوض مي شود و مي گويد اين حرف ها که مي ‏گويند صحيح نيست، مصلحت هم طور ديگري اقتضا مي کند؛ مساوات چندان حرف درستي نيست، کمي ‏جلوي آزادي ها را هم بايد گرفت؛ و عدالت را هم جور ديگري تفسير مي کند.‏
بايد روي افراد بشر تجربه کنيم ببينيم واقعا افراد بشر وجدان شان اين قدر ملعبه منافع شان است؟ آيا اين ‏منتهاي اهانت به بشر نيست؟ در مورد آنهايي که منطق و ايمان ندارند بدون شک همين طور است ولي ‏موردي که بر ضد آن پيدا مي کنيم کليت نظريه را زير سؤال مي برد.‏
نويسنده اي عربي به نام علي الوردي که شيعه اي است با تمايلات مارکسيستي مي گويد: انصاف اين است ‏که علي(ع) در زندگي خود اين اصل مارکس را نقض کرد که يک انسان نمي تواند در کاخ و کوخ يک جور ‏فکر کند، يک روز ما علي را مي بينيم به صورت يک کارگر، به صورت يک سرباز ساده فقير يک جور فکر ‏مي کند. همين علي بعدها که اسلام توسعه پيدا مي کند مي بينيم اين سيل هاي عظيم قدرت و ثروت ‏نتوانست او و عده ديگري را تکان بدهد.‏ اگر مارکس چيزي از اسلام و مسيحيت واقعي مي دانست احتمال قريب به يقين چنين نظريه اي را نمي ‏داد زيرا مشكلات او با نظام سرمايه داري در اسلام حل شده است و اساسا اسلام جامعه اي به دور از مادي ‏گرايي و جامعه اي متعادل و آرمان گرا را از هر نظر ارائه مي دهد. به نظر مي رسد هدف ماركس جامعه اي ‏به دور از تضاد طبقاتي بوده كه در راه تبيين آن به هر چيزي پشت كرده است!

* دکتراي تخصصي فلسفه دين.
*هپي نوشت ها در دفتر مجله موجود است.