کارکرد "ديگر اذهان" در هوش مصنوعي و دين شناسي

PDF چاپ نامه الکترونیک

کارکرد "ديگر اذهان" در هوش مصنوعي و دين شناسي

حبيب اله ابراهيم* -  زهرا رحيمي حقيقي**


«ديگر اذهان» از مباحث تخصصي فلسفه ذهن و مطالعات ميان‌رشته‌اي کامپيوتر و فلسفه دين است. بر اساس ديدگاه جان سرل، فيلسوف ذهن و زبان معاصر، در تفسير ضعيف از هوش مصنوعي، کامپيوتر مي‌تواند به مثابه ابزار، در مطالعه ذهن ديگران مؤثر باشد؛ هر چند که کامپيوتر، واقعاً يک ذهن نيست. در حوزه معرفت‌شناسي اصلاح شده، در باب بي‌نيازي از استدلال در باور به وجود خداوند، پلانتينگا، فيلسوف دين معاصر، نخستين بار در کتاب « خداوند و ديگر اذهان» باور به وجود خداوند را به باور به وجود «اذهان ديگر» تشبيه نموده و بر مبناي آن، باور به وجود خدا را امري معقول مي‌داند. در اين نوشتار با رويکردي توصيفي- تحليلي، دو مدل بهره برداري از بحث «ديگر اذهان» در بحث هوش مصنوعي و فلسفه دين، بررسي مي شود. کليد واژه‌ها: پلانتينگا، جان سرل، ديگر اذهان، هوش مصنوعي.
***
1- مقدمه
با روند تخصصي‌تر شدن علوم مختلف، فلسفه نيز مانند ديگر علوم تخصصي‌تر شده و به گرايش‌هاي ريزتري تبديل شده است که به هر يک از اين گرايش‌ها، فلسفه مضاف مي‌گويند. مانند فلسفه علم، فلسفه هنر، فلسفه دين، فلسفه تاريخ، فلسفه سياست، فلسفه تعليم و تربيت، فلسفه فلسفه، فلسفه منطق، فلسفه رياضيات، فلسفه ذهن و... . در حال حاضر، بدون شک، جذاب‌ترين اين فلسفه‌هاي مضاف، فلسفه دين است. اما فلسفه ذهن، مطالعه‌اي ميان‌رشته‌اي است که حد واسط رشته فلسفه و کامپيوتر است. يکي از مباحث مهم که در حوزه دانش کامپيوتر مطرح است، هوش مصنوعي و از مباحث کليدي هوش مصنوعي، بحث ديگر اذهان است. در حوزه فلسفه ذهن و فلسفه دين نيز، بحث «ديگر اذهان»، توسط الوين پلانتينگا، فيلسوف دين معاصر، براي اثبات وجود خدا مطرح شده است.
در حوزه مباحث کامپيوتر، دو تفسير از هوش مصنوعي مطرح است؛  تفسير قوي و تفسير ضعيف. بر اساس تفسير ضعيف از هوش مصنوعي، بحث "ديگر اذهان"، اين‌گونه مطرح مي‌شود که کامپيوتر مي‌تواند به مثابه ابزار، در مطالعه ذهن ديگران مؤثر باشد، هر چند که کامپيوتر، واقعاً يک ذهن نيست. در تفسير قوي از هوش مصنوعي، کامپيوتر در صورت برنامه ريزي کامل، مي تواند واقعا يک ذهن تلقّي شود. اين دو تلقّي از هوش مصنوعي يعني؛ تفسير قويّ و تفسير ضعيف را بر اساس ديدگاه جان سرل، فيلسوف ذهن و زبان در دوره معاصر بررسي مي کنيم. همچنين الوين پلانتينگا، فيلسوف دين مشهور معاصر، ديدگاه خود را در باب بي‌نيازي از استدلال در باور به وجود خداوند، در آثار متعدّدي آورده است. او نخستين بار در کتاب «خداوند و ديگر اذهان» (God and other minds) باور به وجود خدا را امري معقول مي‌داند. در اين نوشتار، اين دو کارکرد بحث «ديگر اذهان» در حوزه دانش کامپيوتر و در حوزه خداباوري را مورد بررسي قرار مي‌دهيم.

2- "ديگر اذهان" دردين شناسي پلانتينگا
پلانتينگا، مدل الهيّاتي خود را مديون کالون، مصلح ديني قرن شانزدهم است. البته ديدگاه کالون به صورت مجمل، در آراي توماس آکوئيناس نيز ديده مي‌شود. اما کالون با تفصيل، بي‌نيازي باور مؤمنان به خداوند را از دليل، بررسي کرده است. پس از کالون، افراد متعدّدي، همچون هرمان باوينک، کورنليوس ونتيل، گوردن کلارک، آبراهام کيوپر، جاناتان ادواردز، چارلز هاج و  بي بي. وارفيلد، در راستاي تفکر او قدم برداشته و هر يک بر بي‌نيازي از استدلال در باور به وجود خداوند، تأکيد کرده‌اند. مدافع جدي معرفت‌شناسي اصلاح شده در دوران معاصر، آلوين پلانتينگا است. پلانتينگا ديدگاه خود را در باب بي‌نيازي از استدلال در باور به وجود خداوند، در آثار متعددي آورده است. او نخستين بار در کتاب خداوند و ديگر اذهان(God And Other Minds)که در سال 1967 منتشر شد، باور به وجود خداوند را به باور به وجود ديگر اذهان تشبيه و ادعا کرد: همان‌گونه که دليلي قوي و غير قابل خدشه براي اثبات ذهن‌هاي ديگر، علاوه بر ذهن خود نداريم و در عين حال، پذيرش وجود ذهن‌هاي ديگر، امري معقول است، باور به وجود خداوند نيز علي رغم عدم دلايل غير قابل خدشه، امري معقول است. پلانتينگا در اين کتاب، آن دسته از دلايل سنّتي را  که در اثبات وجود خداوند اقامه شده است – دلايلي همچون؛ دلايل وجود ‌شناختي، جهان‌شناختي و غايت‌شناختي – قاصر از اثبات وجود خداوند قلمداد مي‌کند و هر يک را گرفتار مشکلاتي مي‌داند. اما در عين حال، ادّعا مي‌کند که يک متدين مي‌تواند به نحوي معقول، وجود خداوند را بپذيرد. هرچند آثار اوليّه پلانتينگا در باب معرفت‌شناسي اصلاح شده، بر معقول يا موجّه بودن باور به خداوند، متمرکز است و او سعي دارد که معقول و موجّه بودن باور متدينان را به وجود خداوند، بدون وجود دلايل غير قابل خدشه، به اثبات رساند، در آخرين اثر خود، بر اين نکته تأکيد مي‌ورزد که به جاي پرداختن به دو مسأله مذکور؛ يعني معقوليّت و توجيه، بايد بر مسأله تضمين داشتن باور متدينان به وجود خداوند تأکيد کرد. اين چرخش ناشي از رويکرد به نظريه پلانتينگا در باب توجيه معرفت‌شناختي است که در دو کتاب اثرگذارش(منتشر شده در سال 1993) با نام‌هاي تضمين، مناقشه جاري(Warrant: the Current Debate) و تضمين و کارکرد خوب (warrant and proper function) اتخاذ کرده است. پلانتينگا در کتاب نخست، نظريه هاي متعددي را که در باب توجيه معرفت‌شناختي ارائه شده، نقد کرده است و بيان مي‌کند که هيچ‌يک از اين نظريه‌ها، نظريه‌اي صحيح نيست، آنگاه در کتاب دوم، خود آن نظريه‌اي را که آن را تضمين مي‌نامد، ارائه مي‌کند. اتخاذ اين نظريه، توجه او را از بحث معقوليت باور به خداوند که در کتاب خداوند و ديگر اذهان و مقاله «آيا باور به خداوند، معقول است؟» بدان عنايت داشته، و نيز بحث موجّه بودن باور به خداوند که در مقاله‌هاي «اشکال اصلاح‌گرايانه به الاهيات طبيعي»1، «آيا باور به خداوند به نحوي صحيح، پايه است؟»، « در باب معرفت‌شناسي اصلاح شده»2 و... مورد عنايتش بوده است، به بحث تضمين داشتن باور به خداوند، در کتاب باور مسيحي تضمين شده، معطوف مي‌دارد.

2-1- معرفت‌شناسي اصلاح ‌شده در قالب بحث معقوليّت

اثر عمده‌اي که در آن، پلانتينگا بحث معرفت‌شناسي اصلاح شده را در قالب بحث معقوليت و توجيه مطرح کرده، کتاب خداوند و ديگر اذهان است. سؤال پلانتينگا در کتاب خداوند و ديگر اذهان آن است که آيا برهان يا حداقل استدلالي کارآمد، له يا عليه باور به وجود خداوند، اقامه شده است يا خير؟ او در پاسخ به اين سؤال، استدلال هاي متعدّدي را بررسي مي‌کند. در مقام بررسي استدلال هاي له وجود خداوند، استدلال جهان‌شناختي، غايت شناختي و وجود شناختي(تقسيم کانت از استدلال هاي اثبات وجود خداوند) و در مقام بررسي استدلال هاي عليه وجود خداوند، استدلال مبتني بر مسأله شرّ، مورد توجه پلانتينگا قرار مي‌گيرد. وي هيچ يک از اين استدلال ها را در مقام اثبات مطلوب؛ يعني وجود خداوند يا عدم وجود خداوند، موفق نمي‌داند. علت ناموفق بودن اين استدلال ها به تعريغي برمي‌گردد که او از استدلال موفق در ذهن دارد. پلانتينگا در کتاب مذکور، استدلال موفق را استدلالي مي‌داند که بر پايه‌هايي که هر انسان معقولي مي‌پذيرد، مبتني باشد.
در روش استنتاجي آن نيز روشي باشد که هر انسان معقولي آن را بپذيرد. او نشان مي‌دهد که در هيچ يک از استدلال ها، دو ملاک ذکر شده وجود ندارد. حال که ارزش اين استدلال ها زير سؤال رفته است، چه بايد کرد؟ نخستين راهي که به نظر مي‌رسد، پذيرش شکّاکيت است. مقصود آن است که انسان با معلوم شدن ناکارآمدي استدلال هاي له و عليه وجود خداوند، در باب وجود يا عدم خداوند، سياست شکاکيت را اتخاذ کند و هيچ يک را نپذيرد. علت آن است که پذيرش هريک از دو سوي اين مسأله، سبب مي‌شود که فرد، نامعقول باشد؛ زيرا امري را پذيرفته است شاهدي قوي براي آن وجود ندارد. شايد کسي که در سنت قرينه‌گروي، به نتيجه‌اي که پلانتينگا به آن رسيده است برسد، چنين روشي را اتخاذ کند. اما پلانتينگا روش ديگري را به ما معرفي مي‌کند. او باور به وجود خداوند را با ديگر باورهايي که انسان دارد، مقايسه مي‌کند. از ديدگاه او، همين مشکل در باب اعتقاد به وجود ذهن‌هاي ديگر نيز وجود دارد. در بحث «ديگر اذهان»(other minds) سؤال اين است که از کجا مي‌توان فهميد که افراد ديگري غير از من، همانند من داراي ذهن هستند. ظاهراً، من، از منظر اول شخص( first point of view) با حالت‌هاي ذهني خودم مرتبط هستم و لذا از وجود خود مطمئن ام اما ارتباط من با ديگران از منظر سوم شخص(third point of view) است و فقط حالات و رفتارهاي ديگران را مشاهده مي‌کنم. آيا از حالات و رفتارهاي ديگران مي‌توان مطمئن شد که ديگران همانند من داراي ذهن و حالت‌هاي شناختي هستند. پاسخ مطمئناً منفي است. استدلال هايي که براي اثبات ذهن هاي ديگر ارائه شده است، حداکثر مي‌توانند وجود ذهن هاي ديگر را محتمل سازند اما اين مقدار براي پذيرش ذهن‌هاي ديگر کافي نيست. ما نيازمند استدلالي هستيم که وجود ذهن هاي ديگر را براي ما يقيني سازد. متأسفانه چنين استدلالي وجود ندارد. در اينجا چه بايد کرد؟ هنگامي که به مردم مراجعه مي‌کنيم درمي يابيم که همه آنان بدون اين که استدلالي غير قابل خدشه داشته باشند، وجود ذهن هاي ديگر را پذيرفته‌اند، پذيرش چنين باوري از سوي مردم، علي رغم عدم استدلال خدشه‌ناپذير، امري نامعقول نيست. به بيان ديگر، پذيرش چنين باوري سبب نمي‌شود که مردم را نامعقول بناميم. پلانتينگا همين مطلب را در باب اعتقاد به وجود خداوند نيز ذکر مي کند و مي گويد: همان گونه که اعتقاد مردم به وجود ذهن هاي ديگر، غير از خود، امري نامعقول نيست، پذيرش وجود خداوند نيز علي رغم عدم استدلال يا استدلال هاي خدشه‌ناپذير، نامعقول نيست. از ديدگاه پلانتينگا مي‌توان اين سخن را در قالب استدلال نيز قرار داد:  
1. اگر باور من به وجود ذهن‌هاي ديگر، معقول باشد، باور من به وجود خداوند معقول است. 2. امّا باور من به وجود ذهن ‌هاي ديگر معقول است.
* پس باور من به وجود خداوند نيز معقول است.
روشي که پلانتينگا در کتاب خداوند و ديگر اذهان پيش گرفته، ما را به ياد روش آلستون در باب پذيرش واقع نمايي تجربه‌هاي ديني مي‌اندازد. آلستون تجربه‌هاي ديني را تجربه‌هاي ادراکي از نوع حسي مي‌داند. تجربه‌هاي حسي، تجربه‌هايي هستند که در اثبات واقع‌نمايي آنها، هيچ‌گونه استدلال خدشه‌ناپذيري را نمي‌توان اقامه کرد. اين در حالي است که مردم، همگي، واقع‌نمايي تجربه‌هاي حسي را مي‌پذيرند. حال که چنين است، متدينان نيز مي‌توانند تجربه‌هاي ديني را بدون داشتن استدلال خدشه‌ناپذير، واقع‌نما بدانند3. در واقع آلستون نيز در اينجا، به نوعي از معقوليّت متدينان در پذيرش باورهاي ديني مبتني بر تجربه هاي ديني سخن مي‌گويد اما معقوليّتي که مي‌توان آن را معقوليّت عمل‌گرايانه(practical rationality) نام نهاد. به تعبير ديگر، همان‌گونه که پذيرش باورهاي حسي مبتني بر تجربه‌هاي ادراکي حسي، در مقام عمل، معقول است – هر چند استدلال خدشه‌ناپذيري در صحت آنها قابل اقامه نيست – پذيرش باورهاي ديني مبتني بر تجربه هاي ديني نيز -  تجربه هايي که شبيه تجربه هاي حسي هستند - در مقام عمل، معقول است -  هر چند استدلال خدشه ناپذيري در صحت آنها، قابل اقامه نيست. استدلالي شبيه استدلال پلانتينگا و  آلستون را در آثار کرکگور و پاسکال مي‌توان مشاهده کرد که پنلهام از آن با عنوان استدلال شباهت ياد مي‌کند. در سخنان پاسکال و کرکگور نيز شاهد اين مدعا هستيم که پذيرش باورهاي ديني مانند پذيرش باورهاي روزمره است و همان‌گونه که يک فرد در پذيرش باور حسي مبتني بر تجربه حسي مورد بازخواست قرار نمي‌گيرد و فردي نامعقول نيست، پذيرش باورهاي دينيِ مبتني بر ادراک ديني نيز سبب نمي‌شود که يک متدين را بازخواست کرده و او را نامعقول بدانيم4.
البته آنچه در باب شباهت ديدگاه پلانتينگا با ديدگاه آلستون گفته شد، بدين معنا نيست که هر دو در صدد بيان يک مطلب هستند. پلانتينگا در آثار خود، ديدگاه معقوليت عمل‌گرايانه آلستون را نقد کرده5 که خود نشان از تفاوت اين دو ديدگاه است. هدف در اينجا آن بود که با ذکر نمونه‌هايي، فهم دقيق‌تري از ديدگاه پلانتينگا در کتاب خداوند و ديگر اذهان پيدا کنيم.
2-2-معرفت‌شناسي اصلاح شده در قالب بحث توجيه
معرفت‌شناسي پلاتينگا در مقاله «اشکال اصلاح‌گرايانه به الاهيات طبيعي» به نحوي دقيق‌تر به مسأله باورهاي ديني و بي‌نيازي آنها از استدلال مي‌پردازد. او درکتاب خداوند و ديگر اذهان، به طور ضمني دو مطلب را پذيرفته بود. هنگامي که او استدلال‌هاي له و عليه وجود خداوند را زير سؤال مي‌برد، در واقع پذيرفته است که اولاً، اگر باور به وجود خداوند بخواهد به نحوي معقول، قابل پذيرش باشد، لازم است شاهد و قرينه‌اي کارآمد براي آن موجود باشد و ثانياً، شاهد و قرينه کارآمد، لزوماً شاهدي قضيه اي و از نوع استدلال است. در عين حال، او با مقايسه کردن باورهاي ديني با باورهاي حسي، به نحوي ضمني هر دو مطلب را زير سؤال برده است؛ زيرا باورهاي حسي، باورهايي هستند که بدون داشتن شاهد از نوع استدلال، آنها را مي‌پذيريم و در اين پذيرش معقول هستيم. اما سؤال‌هايي که در کتاب مذکور مغفول مانده، اين است که چرا پذيرش معقول يک باور، نيازمند شاهد و قرينه است و چرا شاهد و قرينه بايد داراي شکل استدلال باشد؟ چه قضيه‌هايي مي‌توانند نقش مقدمه‌هاي يک استدلال را ايفا کنند؟ و آيا اصلاً پذيرش معقول هر گونه باوري، نيازمند شاهد و قرينه استدلالي است؟ مقاله «اشکال اصلاح‌گرايانه به الاهيات طبيعي» را مي‌توان پاسخي به اين پرسش ها قلمداد کرد، هر چند اين مقاله نيز در واقع، ميانه راه است و سخن اصلي و دقيق‌تر پلانتينگا در آخرين اثرش؛ يعني باور مسيحي تضمين شده يافت مي‌شود. در هر حال، پلانتينگا در مقاله مذکور به نحوي دقيق‌تر به مسأله بي‌نيازي باورهاي ديني از استدلال مي‌پردازد. اگر در کتاب خدا و ديگر اذهان، سخن از شباهت ايمان به خداوند و اعتقاد به ذهن‌هاي ديگر و لذا معقول بودن ايمان به خداوند، به ميان آمده، در مقاله مذکور از موجّه بودن ايمان متدينان به وجود خداوند بحث شده است6.  

3-"ديگر اذهان" در هوش مصنوعي، از ديدگاه جان سرل
جان سِرل، فيلسوف برجسته ذهن و زبان در دوره معاصر است. وي در عين باور به اين که کامپيوتر، مي‌تواند به مثابه ابزار، در مطالعه ذهن مؤثر باشد، اين اعتقاد را که کامپيوتر در صورت برنامه‌ريزي کامل، مي‌تواند واقعاً يک ذهن باشد، مردود مي‌داند. سرل، ميان دو نوع تفسير از هوش مصنوعي، تميز مي‌نهد. تفسير قوي و تفسير ضعيف(محتاطانه). بر اساس تفسير ضعيف از هوش مصنوعي، ارزش اساسي کامپيوتر در مقام مطالعه ذهن، آن است که در اين مقام، ابزاري قدرتمند را در اختيار ما مي‌نهد. اما بر اساس تفسير قوي از هوش مصنوعي، کامپيوتر فقط ابزاري براي مطالعه ذهن نيست بلکه کامپيوتري که به نحوي کامل، برنامه‌ريزي شده باشد، واقعاً يک ذهن است. به عبارت ديگر، کامپيوتري که به نحو کامل برنامه‌ريزي شده باشد، مي‌تواند همچون انسان، مطالب را بفهمد و واجد حالات ذهني ‌باشد. بر اساس تفسير قوي از هوش مصنوعي، اسناد فهم به کامپيوتر، به هيچ وجه اسنادي مجازي نيست بلکه اسنادي حقيقي مي‌باشد. در تفسير قوي از هوش مصنوعي، به دليل اين که کامپيوتر برنامه‌ريزي شده، واقعاً داراي حالات ذهني قلمداد مي‌شود، برنامه آن صرفاً ابزاري در دست ما براي آزمايش‌هاي روان‌شناختي از ذهن بشر نيست بلکه خود برنامه‌ها، همان تبيين‌هاي روان‌شناختي محسوب مي‌شوند. سرل با تمايزي که ميان اين دو تفسير مي‌نهد، بيان مي‌کند که اشکالات او متوجه تفسير قوي از هوش مصنوعي است. او خصوصاً اين ادعا را که کامپيوتر برنامه‌ريزي شده، داراي حالات ذهني شناختي است، مورد انتقاد قرار مي‌دهد و از اين رو معتقد است که برنامه‌هاي کامپيوتري نمي‌توانند همان تبيين از شناخت انسان باشند. تفسير قوي از هوش مصنوعي، واجد دو ادعا است. 1- کامپيوتر برنامه‌ريزي شده و به تعبير ديگر، کامپيوترِ واجد نرم‌افزار، داراي حالات شناختي است و 2- برنامه‌ها و به تعبير ديگر، نرم‌افزارها، تبيين کننده شناخت بشر هستند7.
جان سرل معتقد است؛کامپيوتر به هيچ وجه داراي فهم نبوده و فقط يک پردازش‌گر مي‌باشد. اما با مراجعه به ديدگاه طرفداران هوش مصنوعي، متوجه مي‌شويم که مقصود آنان از فهم کامپيوتر، همان فهمي است که به انسان داده مي‌شود. بر اساس ادّعاي هوش مصنوعي، پردازش‌گر کامپيوتر(سخت‌افزار کامپيوتر) در حکم مغز و نرم‌افزار آن، در حکم پردازش اطّلاعات در مغز مي‌باشد، سرل معتقد است بر اين اساس، کسي که طرفدار هوش مصنوعي است، نمي‌تواند به فيزيولوژي عصب، دست‌اندازي کند و با مدد گرفتن از آن مسأله، فهم در کامپيوتر را توجيه کند؛ چون مغز در حکم سخت‌افزار کامپيوتر است. مدافعان هوش مصنوعي در دفاعيه اي مبتني بر مسأله ديگر اذهان، بيان مي کنندکه اگر از شباهت رفتار کامپيوتر و انسان نتوانيم کامپيوتر را داراي فهم بدانيم، لازم مي‌آيد که ديگر انسان‌ها را نيز داراي «فهم» ندانيم؛ زيرا تنها راهي که براي اِسناد «فهم» به ديگر انسان‌ها وجود دارد آن است که رفتار ديگر انسان‌ها نيزشبيه رفتار ما مي‌باشد. سرل بيان مي‌کند که اين پاسخ طرفداران هوش مصنوعي، مسأله اصلي را در بحث ما به دست فراموشي سپرده است. مسأله اين نيست که چه ملاکي براي اسناد «فهم» به انسان‌ها يا ديگر اشياء وجود دارد بلکه بحث اين است که کارکرد کامپيوتر در اينکه با داشتن يک سري داده‌ها، پرداخته‌هايي را حاصل مي‌کند، با کارکرد ذهن انسان متفاوت است. اما اين مسأله که انسان‌ها داراي شعور و ادراک هستند، در مباحث علوم‌شناختي، پيش‌فرض مي‌باشد، همان‌گونه که وجود اشياء، پيش‌فرض مباحث فيزيک مي‌باشد و فيزيک در باب وجود اشياء اقامه دليل نمي‌کند. همچنين، سرل معتقد است فقط ساختاري مي‌تواند داراي هوش باشد که مانند مغز داراي روابط علّي و تأثير و تأثّرات فيزيکي، شيميايي و... باشد زيرا وحدت علّت، سبب وحدت معلول مي‌گردد. سرل، ديدگاه خود را چنين خلاصه مي‌کند که ذهن را نسبت به مغز، همانند نسبت نرم‌افزار به سخت‌افزار دانستن، از جهات مختلف مخدوش است؛ زيرا اولاً: برنامه کامپيوتري واحد، مي‌تواند در موارد مختلف مورد استفاده قرار گيرد، در حالي که رابطه ذهن با مغز چنين نيست. ثانياٌ: برنامه‌هاي نرم‌افزاري، صرفاً صوري هستند، حال آنکه حالات مغزي، که داراي حيث التفاتي و به تعبيري باز‌نمايي هستند، صرفاً صوري نيستند. به عنوان مثال باورها چنين هستند و هيچ شکل يا صورت خاصي ندارند. مثلاً باور به اينکه باران در حال باريدن است – در صورتي که رفتار خاص نيز از فردي که اين باور را دارد، صادر نشود – هيچ نشانه دروني و هيچ شکل بيروني ندارد و صرفاً يک باور ذهني است و اين نشانه تفاوت ذهن و نرم‌افزار کامپيوتري مي‌باشد. ثالثاً؛ حالات ذهني و رويدادهاي ذهني، محصول عملکرد مغز هستند. حال آنکه نرم‌افزار کامپيوتر، محصول خود کامپيوتر نيست. سؤال سرل اين است که با وجود اين تمايزات ميان ذهن و نرم‌افزار، چرا عده زيادي از فيلسوفان ذهن، به هوش مصنوعي اعتقاد دارند و پاسخ مي‌دهد که اين اعتقاد در امور متعددي ريشه دارد: اولاً اشتباه در مفهوم «پردازش اطلاعات» سبب اين اعتقاد شده است. بسياري از دانشمندان در حيطه علوم‌شناختي بر اين عقيده اند که مغز و ذهن انسان، کاري را انجام مي‌دهد که از سنگ يا باران برنمي‌آيد. لذا اگر کامپيوتري به نحو صحيح برنامه‌ريزي شده باشد، پردازش اطلاعات دقيقاً همانند ذهن انسان صورت مي‌گيرد. از ديدگاه سرل، مسأله اصلي در اينجا، خلط کردن «معناي اطلاعات» است: اطلاعاتي که کامپيوتر پردازش مي‌کند، صرفاً اطلاعاتي صوري است اما در مورد انسان، اطلاعات صرفاً صوري نيستند. خصوصاً در مواردي مثل؛ ديدن، شنيدن، بوييدن و... که داراي حيث التفاتي هستند و چيزي عيني را بازنمايي مي‌کنند. ثانياً بسياري از افرادي که در حيطه هوش مصنوعي، فعاليت مي‌کنند، متأثر از ديدگاه‌هاي رفتارگروي و عمل‌گروي هستند. لذا از آنجا که کامپيوتر برنامه‌ريزي شده، رفتاري شبيه انسان از خود بروز مي‌دهد؛ اين ميل در دانشمندان حاصل مي‌شود که کامپيوتر را نيز داراي فهم بدانند. سرل بيان مي کند، مي‌توان مواردي را در نظر گرفت که کامپيوتر رفتاري همانند انسان را واجد باشد حال آنکه داراي حيث التفاتي نباشد. ثالثاً اين رويکرد عمل‌گرايانه، ناشي از پيش‌فرضي ثنوي است که پيش‌فرضي نادرست مي‌باشد. ثنويّتي که دکارت مطرح مي‌کند، ثنويّتي ميان نفس مجرد و بدن مادي است، که البته در ديدگاه طرفداران هوش مصنوعي وجود ندارد. اما در عين حال تفاوت گذاشتن ميان نرم‌افزار و سخت‌افزار کامپيوتر، اين اجازه را به طرفداران هوش مصنوعي مي‌دهد که معتقد شوند، چنين نرم‌افزاري را مي‌توان در مغز، کامپيوتر، يا حتي روح جهان که از سوي هگل مطرح شده است، قرار داد. اما سرل معتقد است که چنين ثنويتي را نمي‌توان پذيرفت و ذهن انسان، برآمده از مغز، با تمام ويژگي‌هاي زيست‌شناختي و روابط علّي آن است و لذا فهم، به عنوان بخشي از ذهن، فقط در حالتي امکان‌پذير است که بتوان مغز انسان را با تمام روابط علّي و ويژگي‌هاي آن باز‌سازي کرد. انتقاد جان سرل، تنها انتقاد به ديدگاه هوش مصنوعي و مدل کامپيوتري ذهن نيست بلکه اشکالات ديگري نيز به اين ديدگاه از سوي ديگران ذکر شده است. از ميان مهم‌ترين اشکالات مطرح شده، مي‌توان به اشکال «هيلاري پاتنم» در کتاب تجديد فلسفه اشاره کرد. پاتنام در اين کتاب، معتقد است که مسأله استقراء که يکي از اساسي‌ترين کارکردهاي هوش طبيعي است، قابليت پياده‌سازي در هوش مصنوعي را ندارد و لذا نمي‌توان هوش مصنوعي را معادل هوش طبيعي قلمداد کرد. در هر حال، ديدگاه هوش مصنوعي – تفسير قوي – و به بيان ديگر، مدل کامپيوتري ذهن، به عنوان يک ديدگاه، داراي اشکال‌هاي فراواني است و نمي‌تواند به عنوان ديدگاهي در تبيين هوش طبيعي تلقي شود8.

4- نتيجه‌گيري
نظريه «ديگر اذهان»، در الهيات و هوش مصنوعي کاربردهاي متفاوتي دارد. اين بحث در تفسير قوي و ضعيف از هوش مصنوعي، از مباحث کليدي محسوب مي‌شود. طرفداران نظريه هوش مصنوعي با استفاده از اين نظريه، از هوش مصنوعي دفاع مي کنند. امّا جان سرل در عين باور به اينکه کامپيوتر مي‌تواند به مثابه ابزار، در مطالعه اذهان ديگران مؤثر باشد، اين اعتقاد که کامپيوتر در صورت برنامه‌ريزي کامل، مي‌تواند واقعاً يک ذهن باشد را مردود مي‌داند. بنابراين جان سرل با تمايز ميان دو تفسير قوي و ضعيف از هوش مصنوعي، اين ادّعا که کامپيوتر برنامه‌ريزي شده، داراي حالات ذهني شناختي است، را مورد نقد قرار مي‌دهد و معتقد است که برنامه‌هاي کامپيوتري نمي‌توانند همان تبيين از شناخت انسان باشند. آلوين پلانتينگا، فيلسوف دين و مدافع جدّي معرفت‌شناسي اصلاح شده در دوران معاصر، نخستين بار در کتاب خداوند وديگر اذهان باور به وجود خداوند را به باور به وجود «اذهان ديگر» تشبيه نمود و ادعا کرد همان‌گونه که دليلي قوي و غير قابل خدشه براي اثبات ذهن‌هاي ديگر، علاوه بر ذهن خود نداريم و در عين حال، پذيرش وجود ذهن‌هاي ديگر، امري معقول است، باور به وجود خداوند نيز علي رغم وجود دلايل غير قابل خدشه، امري معقول است.

* دانشجوي دکتري فلسفه دين و مدير گروه معارف اسلامي دانشگاه آزاد اسلامي واحد سروستان.  //  ** مدرس دانشگاه آزاد اسلامي واحد سروستان و دبير آموزش و پرورش ناحيه 1 شيراز.

مراجع
1. Alvin Plantinga, “The Reformed Objection To Natural Theology “, Christian Scholor Review, 11, PP 98- 187, 1982.  //  2. Alvin Plantinga, “On Reformed Epistemology “, The Reformed Journal, 32, pp 13 – 17, 1982.  //  3. William P. Alston, “A Doxistic Approach to Epistemology”, in Knowledge And Skepticism, ed. M. Clay and K. Lehrer. pp 1-29.
4. رضا اکبري، ايمان‌گروي، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي، قم، 1386، ص 183.
5. Alvin Plantinga, “Warranted Christian Belief” New york, Oxford University Press, pp 117- 134, 2000.
6. رضا اکبري، ايمان‌گروي،  پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي، قم، 1386، صص 184 – 185.  //  7. رضا اکبري، فصل‌نامه ذهن، شماره 5، بهار 1380، صص 133 – 148، با تلخيص و تصرف.  //  8. همان.