حالات نزديک به مرگ

PDF چاپ نامه الکترونیک

حالات نزديک به مرگ

پي.ام. اچ. اَتواتر
ترجمه محمد حسين ناظمي

در هر پژوهشي در باب تجارب نزديک به مرگ بايد پيامدها و چالش درآميختگي مورد توجه قرار گيرند. اگر پديده نزديک به مرگ را در بافت قبل و بعد از حيات تجربه کنندگان بنگريم، موارد شگفت انگيزي سر بر خواهد آورد که اغلب با آنچه عموماً گزارش شده، در تغاير است. مقاله حاضر به تحليل اين گونه تغييرات در ارتباط با تحول آگاهي مي پردازد که نوعاً اتفاق مي افتد.
***
تجربه نزديک به مرگ در مقام تعريف عبارت است از آگاهي، احساس، يا تجربه  فشرده اي از آنجهانيت(otherworldliness)، خواه خوشايند و خواه ناخوشايند،که براي اشخاص به هنگام مرگ رخ مي دهد. اين پديده آنچنان عظيم است که اغلب تجربه کننده ها به شدت تحت تاثير قرار مي گيرند تا آنجا که تغييرات قابل توجهي در زندگي آينده شان اتفاق مي افتد. هرچه فرد به لحاظ جسمي به مرگ نزديک تر شود، بيشتر مستعدّ داشتنِ چنين تجربه اي مي شود، در عين حال، تجارب شبيه نزديک به مرگ نيز مي تواند بدون آنکه خطر مرگ نزديک باشد، اتفاق بيفتند. اکنون ما به واسطه انبوه تحقيقات انجام شده در کشورهاي مختلف مي دانيم که داروها، کمبود اکسيژن، صرع، سکته، اختلالات رواني، و ديگر عوامل احتمالي، اتفاقي و تصادفي نيستند، آنها نه مي توانند طيف کاملي از حالات نزديک به مرگ و پيامدهاي پس از آن را توصيف کنند و نه توجيهي براي آنها باشند.
يکي از ويژگي هاي اين پديده آن است که مهم نيست تجربه کننده تا چه مدت فاقد نشانه هاي حياتي(از جمله نبض، تنفس، يا فعاليت امواج مغزي) است، نه تنها پس از اين تجربه هيچ آسيبي به مغز نمي رسد، بلکه يک آدم معمولي به لحاظ فکري بهبودي وصف ناپذيري پيدا خواهد کرد. اغلب اين افراد تا چه مدتي بدون علائم حياتي دوام مي آورند؟ من(نگارنده) و غالب محققان معتقديم که اين زمان بين 5 تا 20 دقيقه خواهد بود. مواردي هم وجود دارد که تجربه کنندگان در سردخانه تا يک ساعت بدون علائم حياتي دوام آورده اند.
هر کس در هر سني مي تواند تجربه نزديک مرگ داشته باشد. اين امر شامل دوقلوهاي داخل رحم، نوزادان، اطفال، و بچه هاي نوپا نيز مي شود. اين تجربه کننده هاي کوچک، زماني که در سن حرف زدن هستند، نهايت سعي خود را مي کنند تا آنچه برايشان اتفاق افتاده را از طريق بيان داستان، ترسيم تصاوير و صحنه ها و يا اجراي آنچه ديده اند، انتقال دهند. اينکه چگونه تلاش هاي آنان جهت عرضه  داستان هايشان موثر بوده است، تا حد زيادي تعيين مي کند که آيا اين داستان ها در زندگي شان تاثير مثبت دارد يا بايد از آن پرهيز و آن را کنترل نمود.
اغلب زنان در پژوهش نگارنده، اينگونه تجارب را در هنگام بحران تولد، سقط جنين، تجاوز و يا رحم برداري داشته اند. اغلب مردان نيز اين موارد را در هنگام مشکلات خوني/ قلبي، اعمال خشونت آميز، يا در تصادفات تجربه کردند.در مورد بچه ها اين مساله به طور عمده از طريق آسيب هاي زمان تولد يا تصادفات پديد مي آيد. بسياري نيز با جراحي و شرايط نابهنجار والدين يا خواهر و برادري مرتبط است.  داستان هاي مربوط به تجارب نزديک به مرگ(خواه کوتاه و خواه بلند) واقعيت دارند، و انگ هايي مثل توهمي بودن را سخت به چالش مي کشند. بروس گريسون در پژوهش خود با عنوان انسجام گزارشات مربوط به تجارب نزديک به مرگ طي دو دهه با عنوان: آيا گزارشات به مرور زمان شاخ و برگ مي گيرند؟(2007)، هيچگونه تفاوت قابل توجهي در ميان 72 تجربه کننده اي که يک گزارش مفصل از 20 سال پيش ارائه کردند، نيافت. نتيجه او از مقايسه اين دو به اين شرح بود: خاطره تجارب نزديک به مرگ در قياس با خاطره وقايع تکان دهنده ديگر، ثابت تر است. بررسي نگارنده نيز نتيجه اي مشابه دارد: حالات نزديک به مرگ مشخص تر، روشن تر، و منسجم تر هستند.
خلاف نظر عامه مردم،نگارنده کشف کرده که 4 نوع حالت تجربه نزديک به مرگ وجود دارد. طرح ذيل بر اساس تجارب 3000 بزرگسال و 277 کودک تهيه و تنظيم شده است.

چهار نوع تجربه ي نزديک به مرگ
1-تجربه آغازين(که بعضاً از آن به عنوان نا-تجربه ياد مي شود):اين تجربه شامل عناصري مانند يک هيچِ دوست داشتني، تاريکي زنده، صداي آشنا، يا يک تجربه کوتاه خارج از بدن مي شود. شايد بتوان آن را ديدن يک نوع تعبير کرد. اين تجربه معمولاً براي کساني دست مي دهد که نيازمند حداقل شاهدي براي اثبات بقاء هستند يا کساني که نيازمند حداقل تغيير در زندگيشان در برهه اي از زمان هستند. اغلب اين تجربه، بذر يا مقدمه اي براي راه هاي ديگر درک و دريافت واقعيت است.
ميزان اتفاق: 76 درصد تجربه کنندگان کودک/ 20 درصد تجربه کنندگان بزرگسال.
2-تجربه ناخوشايند يا وحشتناک(تصفيه درون و مواجهه با خود): مواجهه با يک خلاء ترسناک يا برزخ يا بلاتکليفي محض يا صحنه هايي از بي اعتنايي غير منتظره يا موحش، و حتي خاطراتي تلخ از گذشته  فرد. اين تجربه معمولاً از آن کساني است که گناهان، عصبانيت ها، و ترس هاي خاموش و پنهان و سرکوب شده دارند. يا کساني که منتظر نوعي عقاب يا عذاب پس از مرگ هستند.
ميزان اتفاق: 3 درصد تجربه کنندگان کودک/ 15 درصد تجربه کنندگان بزرگسال.
3-تجربه ي خوشايند يا ملکوتي(اطمينان و اعتماد به نفس): سناريوهاي شبيه به ملکوت در خصوص اتحاد مجدد عاشقانه با گذشتگان (که حتي ممکن است شامل حيوانات خانگي نيز بشود)، تجربه شخصيت هاي ديني اطمينان بخش يا وجودهاي نوراني، گفتگوي الهام بخش و ايجابي. اين تجارب معمولاً از آن آنهايي است که مي خواهند بدانند چه ميزان محبوبند و زندگي چقدر اهميت دارد، و چگونه هر تلاشي، در کل نظام پديده ها هدفي را دنبال مي کند.
ميزان اتفاق: 19 درصد تجربه کنندگان کودک/ 47 درصد تجربه کنندگان بزرگسال.
4-تجارب استعلايي(مکاشفات، واقعياتي متناوب): اين تجارب ناظر به مواجهه با ابعاد و صحنه هايي آن جهاني و فراتر از چهارچوب فردي و انساني است. که بعضاً شامل کشف و شهود حقايق متعالي مي شود. و به ندرت به لحاظ محتوايي، شخصي اند. اين تجارب معمولاً از آن کساني است که آماده مواجهه با چالش انبساط ذهن هستند يا کساني که آماده  بهره مندي از حقايقي هستند که بر آنها نازل مي شود.
ميزان اتفاق: 2 درصد تجربه کنندگان کودک/ 18 درصد تجربه کنندگان بزرگسال.
خاطرات، مولفه هاي واقعيِ گونه هاي خوشايند و ناخوشايندند، اما به ندرت در حالات استعلايي رخ مي کنند و به هيچ وجه در تجارب آغازين ديده نمي شوند. آن سناريويي که بيان مي شود، خواه کوتاه و مختصر باشد و تنها يک يا سه مولفه را شامل شود(مانند تجارب آغازين)، و خواه طولاني و مشحون از طيف پيچيده اي از مولفه ها باشد، عامل تعيين کننده در ميزان تاثيرگذاري ِ آن، بيان پر شور و حرارت است. حتي تجارب ساده اگر به قدر کافي پرشور و حرارت باشند، مي توانند طيف وسيعي از تاثيرات و پيامدهاي روانشناختي و زيست شناختي را پديد آورند.
نگارنده دريافته است که تجربه اصليِ حقيقي چندان ارتباطي با تعداد يا نوع مولفه ها و عناصر سناريو  ندارد بلکه با شور و هيجان آنچه تجربه مي شود مرتبط است. به عنوان مثال، کودکاني که خاطره اي در کودکي از ديدار يک روح يا در آغوش گرفتن يک هيچِ دوست داشتني دارند، قادرند همان آثاري را به نمايش بگذارند که بزرگسالان در مورد فرشتگان، ساحت هاي ملکوتي، الهام گرفتن از عيسي و گفتگوي طولاني با مادر بزرگ درگذشته از خود نشان مي دهند. اين مساله در مقايسه با معيارهاي اوليه اي که ما به عنوان محقق مي بايست بکار مي برديم، بي معناست در عين حال، اگر در پرتوي چالش هاي موجود از جانب يافته هاي فراگير(عام) مورد مطالعه قرار گيرد، کاملاً معنادار است.
از دکتر گريسون نقل شده که گفته است: پديده نزديک به مرگ پديده اي با استرس مرتبط و در واقع پاسخي طبيعي به يک ضربه روحي شديد است. اما اگر برايند سخن او را بررسي کنيم، گسست و پيوست ناشي از اين حالات با آنچه مي تواند منجر به شرايط تلخ و وحشتناک شود ارتباط دارد، شما در مي يابيد که يافته هاي او ،آنچه درباره راز موفقيت يک شمن خوب، يک آدم عاقل، يا يک کشيش(صرف نظر از فرهنگ) گفته شده را تاييد مي کند. و اين بدان معناست که آنچه اين افراد را قادر مي سازد تا از همقطاران خود به لحاظ توانايي ها و آگاهي هاي مافوق طبيعي متمايز شوند، در واقع تجربه حرکت فراتر از مرز مرگ به ساحت روح از طريق نوعي اتفاق حيرت انگيز است. اگر حالات نزديک به مرگ پاسخ طبيعي به يک امر وحشتناک باشند و اگر هداياي اعطايي از جانب روح پاسخي طبيعي به تصادفات يا مناسک به شدت احساسي باشد، در اين صورت در اينجا چه چيزي در جريان است؟ و چرا همگان به يکسان تحت تاثير قرار نمي گيرند؟
به باور نگارنده، استرسي که دکتر گريسون به آن اشاره مي کند، همان چيزي است که سنت هاي عرفاني آن را استرس عالي(والا) مي خوانند. او حتي در بيان خود نيز اين را به معناي دقيق کلمه نشان مي دهد. اين استرس حاکي از حالت شدت احساس است که به جهت قدرت زيادي که دارد انسان نمي تواند بدان بينديشد يا بر آن فائق آيد(در واقع فراتر از ساحت فکر انسان قرار دارد). با اين همه، به جاي آنکه عقل را مختل يا زايل کند، فرد را به سطحي ارتقا مي دهد که رفتاري متين تر و متعالي تر نشان مي دهد و گويي از استرس رها شده است. يعني در واقع به جاي اختلال ذهن، اصلاح ذهن را موجب مي شود.
اما چه چيزي سبب حالت عجيب و غريب استرس عالي مي شود؟ از آنجا که پيامدهاي حالات نزديک به مرگ و تحول آگاهي يکسان يا شبيه هم هستند، و از آنجا که حالات نزديک به مرگ مي تواند براي هر کسي در هر سني رخ دهد من(نگارنده) مايلم آنها را به عنوان الگويي براي تحقيق در مورد ژانر بزرگ ترِ تحول آگاهي بکار برم. بين سناريوهاي نزديک به مرگ، زمان حادثه و نيازهاي شخصيِ تجربه کننده ارتباطي مي توان برقرار کرد. خلاصه اي از آنچه در باره  اين ارتباط در طول سه دهه پژوهش دريافته ام،  به اين شرح است:
اغلب اپيزودها در طي لحظات بحراني يا زمان استرس هاي نامعمول در حيات شخص اتفاق مي افتد، در اين زمان هدايت يا جهت گيري معنوي بسيار موثر است.
در مورد کودکان بايد گفت که بستگان و والدين آنها نيز تحت تاثير قرار مي گيرند تا جايي که تقريباً گويا کودک تجربه اي براي آنها داشته است. باوجود اين، به ميزاني که اپيزود تغيير مي کند، جوان پخته تر به نظر مي رسد، و مي تواند آرام و در عين حال، در مسير زندگي هدفمند باشد.
علل و شرايط مرگ مي توانند دست کم به طور نمادين انعکاسي از گذشته يا رشد روانشناختي(پختگي يا ناپختگي) فعليِ شخص تجربه کننده باشد.
مواجهه اوليه با روح در آستانه مرگ هميشه با هر آنچه براي آرام کردن تجربه کننده ضروري است، مطابقت دارد؛ اين قضيه در مورد کودکان و بزرگسالان يکسان است.
هر چه اپيزود ژرف تر مي شود، پيام سناريو تقريباً کاملاً با آنچه نيازهاي خودآگاه فرد در لحظه است، مطابقت دارد.
بازبيني زندگي و هر عنصر ديگري که سخنراني ها، بينش ها، يا توصيه ها را شامل شود، انعکاسي است از هر آنچه حذف شده، فراموش شده، و يا هنوز توسط تجربه کننده در زندگي فرا گرفته نشده است.
پس از آن، رفتار تجربه کننده به گونه اي تغيير مي کند که مي گويد کدام رفتار رشد يافته و کدام رفتار کاملاً رشد نيافته است: از حيث فيزيکي، اين رشد به معناي کارکرد مغز و اعصاب و ميزان حساسيت آن، از حيث روانشناختي، اين رشد به معناي بلوغ و پختگي شخص، و از حيث معنوي اين رشد به معناي ارتباط شخص با خدا است.
هيچگاه نبايد از کيفيت احوال تجربه کننده هاي نزديک به مرگ بعدي، وقتي از آنها سوال شود که آنچه برايشان اتفاق افتاده را ارزيابي کنند، تعجب کرد. آنها کمابيش به انسان مي گويند: "آنچه نياز داشتم گرفتم". اين پاسخ مستقيم حاکي از آن است که علاوه بر برنامه خود شخصيت، برنامه ديگري نيز در کار است: احتمالاً نسخه بزرگ تري از خود، يعني نفس(Soul).آنچه مرا سخت تحت تاثير قرار ميدهد آن است که چگونه سناريويي که افراد تجربه مي کنند، هماره توجه آنان را به گونه اي جلب مي کند که برايشان بسيار اثر بخش است. سناريو هاي نزديک به مرگ به ندرت به آنچه اغلب ما از توجه به اهميت رفتارها و انتخاب هاي فرد در زندگي انتظار داريم، اشاره مي کنند.
بر اساس کشف نگارنده، هر نوع تجربه نزديک به مرگ براي خود يک زندگي نامه روانشناختي دارد، که (بر مبناي آن) تا حدي مي توان پيش بيني کرد که چه کسي چه چيزي دارد. اين زندگي نامه با طيف وسيعي از افرادي که من با آنها جلسه داشته ام(صرف نظر از نژاد، سطح سواد، پايگاه اجتماعي، باورهاي ديني، يا محل زندگي) مطابقت دارد. تحقيقات بيشتري براي تعيين ميزان عام بودنِ اين الگو لازم است اما در عين حال، اين الگو فراچنگ بررسي دقيق محققان و تجربه کنندگان نمي آيد.
در اينجا از نو نگاهي به چهار نوع تجربه مي اندازيم، کوتاه شده  اين چهار نوع به اين شرح است:
تجربه آغازين. ادراک(اشراق به) يک واقعيت عظيم.
تجربه ناخوشايند. حل و فصل ادارکات نادرست.
تجربه خوشايند. بازشناسيِ دارايي ها و ارزش هاي حقيقي 
تجربه  متعالي(استعلايي). پذيرش يگانگي کل(توحيد عام)
بيان زندگي نامه  روانشناختي آنهم به اين شکل، بيانگر سلسله مراتب رشد آگاهي انسان (هم به صورت شخصي و هم به صورت يکجا) است، گويي که آگاهي در ذات خود مي تواند تا آنجا گسترش يابد که مسئوليت همه  ما را به مثابه  اعضاي يک خانواده ي کلي(جهاني) بپذيرد. 
آيا اين مساله نشانگر آن نيست که ما هميشه پس از مردن با باورهايمان مواجه مي شويم؟
آيا ما از طريق تلقي هايمان بهشت و دوزخ را براي خود تعيين مي کنيم؟
از يک سو، پاسخ به اين پرسش ها مثبت است. و شواهد بسياري براي تاييد اين فرضيه وجود دارد. با اين همه ،از سوي ديگر، بايد گفت لزوماً اينگونه نيست، و دليلش هم اين است که: باوري که ما به تنهايي بر مبناي آن در مورد بهشت و دوزخ تصميم گيري مي کنيم و بر عقائد شخصي ما مبتني است، به هنگام بررسي تجارب نزديک به مرگ گروهي و مشترک، از هم مي پاشد. اين قبيل اتفاقات چالش بزرگي را بر سر راه هر گونه نتيجه گيري در مورد داستان ها يا نوع نگاه به سنت هاي عرفانيِ يک فرهنگ، کشور يا دين خاص، قرار مي دهد.
به اين موارد توجه کنيد:
حالات نزديک به مرگ مشترک: مواردي وجود دارد که در آن چند تجربه کننده در اپيزود يکديگر سهيم اند؛ يعني آنها عناصر، سناريو و داستان اصليِ يکسان يا مشابهي دارند. معمولاً اينها زماني به هم مي خورند که دو يا سه نفر همزمان در يک اتفاق سهيم اند يا همزمان در يک بخش عمومي از يک بيمارستان قرار دارند. برخي اوقات اين حالات به صورت مجزا تجربه مي شوند(يک نفر در طول يک اپيزود از ديگري خبر ندارد اما بعداً مي فهمد که هر دوي آنها يک سناريو داشته اند). برخي اوقات نيز افراد درگير ماجرا از يکديگر خبر دارند و مي توانند محتواي آگاهي را پس از آنکه فرصت مقايسه ي داستان هايشان را يافتند، تاييد کنند.
حالات نزديک به مرگ گروهي: اين حالات نادر هستند، اما اتفاق مي افتند. در اين گونه، يک گروه کاملي از افراد به طور همزمان يک اپيزود را تجربه مي کنند. آنچه اينها را اين چنين خاص و چالش برانگيز کرده، آن است که همه يا اغلب تجربه کنندگان يکديگر را مي بينند در حالي که  عملاً بدن هاي خود را همزمان با آغاز سناريو رها مي کنند، سپس با يکديگر گفتگو مي کنند و پيام ها و مشاهدات خود را با يکديگر در ميان مي گذارند، در حالي که همچنان در حالت نزديک به مرگ هستند. گزارش هاي مجزاي آنها پس از آن، به طور کامل يا به صورت تقريبي با هم مطابقت دارد. گزارش هايي مانند اينها معمولاً برخاسته از حوادث دلخراشي است که افراد زيادي در آن سهيم اند.
تجارب نزديک به مرگ گروهي يا مشترک تلويحاً بيانگر آن است که مهم نيست تا چه اندازه ما اطمينان داريم که حالات نزديک به مرگ فلان يا بهمان معنا را مي دهد، يا چه نتيجه اي دارد، هيچ ايده ي واحد، نظريه يا پاسخ قاطعي نمي تواند آنها را توضيح دهد. حتي سرنخ هاي بدست آمده از الگوسازي قوي از خود حادثه(مانند الگوسازي هايي که افرادي مانند من(نگارنده) انجام مي دهيم) نمي تواند تمام ابعاد اين پديد را توضيح دهد.
الگوي پيدايش پيامدها دو گونه است: الگوي زيست شناختي و الگوي روانشناختي. نه تنها حالات نزديک به مرگ به حيات افراد جاني دوباره مي بخشد، و آنها را به سوي داشتنِ طبيعتي معنوي تر و مقدس تر سوق مي دهد، بلکه تغييرات زيست شناختي مشخصي نيز در آنها ايجاد مي کند. در اينجا به پيامدهاي زيست شناختي 3000 بزرگسال و 277 کودک تجربه کننده حالات نزديک به مرگ به حسب درصد، توجه کنيد:

پيامدهاي زيست شناختي حالات نزديک به مرگ
شايع ترين پيامدها(بين 80 تا 90 درصد)عبارتند از: حساسيت بيشتر به نور، خاصه نور خوشيد و صدا؛ تغيير مداوم سليقه  موسيقايي)، احساس جواني و تحرک و شادماني بيشتر در مورد بزرگسالان، و احساس بزرگسالي و رفتار پخته تر در مورد کودکان؛ تغيير اساسي در سطوح انرژي؛ تغيير در پردازش فکر(تغيير از تفکر گزينشيِ پيوستاري به تفکر خوشه اي و انتزاعي با پذيرش نوعي ابهام) کنجکاوي سيري ناپذير؛ فشار خون پايين؛ چشم و پوست روشن.
پيامدهاي نيمه شايع(بين 50 تا 79 درصد) عبارتند از: معکوس شدن ساعت بدن؛ حساسيت الکتريکي؛ هوش بالا؛ تغييرات سازوکاري بدن؛ پايين آمدن زمان هضم غذا؛ واکنش شديد به مزه، بو، و حساسيت بيش از حد حس لامسه ؛آلرژي هاي بيش از اندازه؛ ترجيح به مصرف سبزيجات زياد و گوشت کم خاصه در بزرگسالان؛ و بر عکس، در کودکان تمايل به مصرف گوشت زياد و سبزيجات کم؛ آشکار شدن استعدادهاي پنهان؛ بروز نشانه هايي از تغييرات ساختار و کارکردي در مغز و تفاوت در سيستم هاي عصبي وهاضمه، و حساسيت پوست.

پيامدهاي روانشناختيِ حالات نزديک به مرگ
شايع ترين پيامدها(بين 80 تا 99 درصد) عبارتند از: از دست دادن ترس از مرگ؛ گرايش بيشتر به معنويت و تمايل کمتر به دين؛ سخي تر شدن؛ تحمل آسان ترِ استرس؛ فلسفي شدن؛ پذيرش بهتر چيزهاي جديد و متفاوت؛ عدم توجه به زمان و برنامه؛ جديد ديدن چيزها حتي اگر جديد نباشند؛ کاهش سطح بي حوصلگي؛ ايجاد مفاهيمي عميق و وسيع از عشق و در عين حال، چالش براي آغاز و حفظ روابط رضايت بخش؛ پيدا کردن قدرت هاي روحي، شهودي، و آگاهي از اشياء(ارتباط نزديک تر با خدا)؛ قدرت مقابله با افسردگي؛ تمايل کمتر به رقابت.
پيامدهاي نيمه شايع(بين 50 تا 79 درصد) عبارتند از: نشان دادن توانايي هاي روحي، روياها و مکاشفات آشکار؛ اغراق در مورد موضوعات مختلف؛ اطمينان از هدف و رسالت حيات؛ ردِ محدوديت ها و هنجارهاي پيشين؛ به آساني قاطي(جذب) شدن؛ تشنگي براي علم؛ دشواري در برقراري ارتباط؛ تحمل افسردگي و احساس از خود بيگانگي در ارتباط باديگران؛ تمايل پايين به پول داشتن؛ اهل خدمت بودن؛ توانايي شفابخشي؛ دوستدار حيوانات و گياهان بودن؛ آگاهي از حوزه هاي پنهان انرژي؛ تمايل به درها و پنجره هاي باز؛ تمايل به اشياء بلورين؛ تمايل به خنده  بيشتر؛ شادي بيشتر در بزرگسالان؛ عقلانيت و جديت بيشتر در کودکان.
وقتي الگوي کامل پيامدهاي زيست شناختي و روانشناختي را بررسي مي کنيم، در مي يابيم که: حالات نزديک به مرگ سبب بروز تغييرات کارکردي و ساختاري(و چه بسا شيميايي) در مغز مي شوند. گويي تجارب تا حدي از نو بازسازي مي شوند و اين امر به طور خاص در مورد کودکان چشمگير تر است. معيار سن و سال براي داشتن تجربه نزديک به مرگ در پژوهش نگارنده، براي کودکان از بدو تولد تا 15 سالگي است. وقتي فرد به قدر کافي رشد مي کند تا تست هوش بدهد، 48 درصد امتيازاتش بين 150 تا 160 خواهد بود. برخي مربيان مدعي اند که امتياز نبوغ از 134 تا 136 است. ديگران مي گويند اين امتياز 140 است. اين کودکان فراتر از اين امتيازها هستند و از لحاظ هوش غير شفاهي(توانايي خلاقيت در حل مساله، استدلال مکانمند) بدون تفاوت در جنسيت، در سطحي عالي قرار دارند. اغلب آنها که در رياضي استعداد دارند(93 درصد) در موسيقي نيز مستعد هستند. اين مساله تلويحاً بيان مي کند که نقاطي در مغز که مخصوص رياضي و موسيقي هستند، در هنگام حالات نزديک به مرگ با سرعت يکساني شتاب مي گيرند، گويي آنها هر دو يک واحد يکسان هستند. 
حالات نزديک به مرگ وارونگيِ يادگيري نيز در پي دارند: يک تجربه کننده  عادي با فکري انتزاعي و نظري باز مي گردد. و هر چه جوان تر باشد، اين قضيه در او چشمگيرتر است. نمونه  خوب اين مساله، يک پسر کلاس اولي است که نصف سال را به مدرسه رفته سپس دوباره از اول شروع مي کند. وقتي که مي توانست به کلاس بازگردد، همسالانش هنوز جملات ساده اي نظير "باز باران با ترانه" را مي خواندند. او به ناگاه اسطوره شناسي يونان را مي خواند و مي خواهد بداند که چرا کتاب رابينسون کروز نگاشته شد. او پس از آن نمي تواند خود را با کلاس اول هماهنگ کند و بايد او را به کلاسي ويژه دانشجويان با استعداد(استثنايي) فرستاد.
پژوهش نگارنده در مورد کودکانِ تجربه کننده نشانگر خوشه هاي بزرگ بين تولد تا 15 ماهگي و بين 3 تا 5 سالگي است. اگر اين دو خوشه را با هم در يک زير گروه قرار دهيم، جهش بهره هوشي يکدفعه به 81 درصد در سطح نبوغ مي رسد و اين ميزان براي منِ محقق حاکي از آن است که هر چه سن کودک کمتر باشد، او براي بروز ناگهانيِ فشار ناشي از پديده  نزديک به مرگ آماده تر خواهد بود. اما بُرناترين کودک اگر در طول اپيزود خود، در نوري مات قرار گيرد، امتياز 182 را مي گيرد و بالاتر از استاندارد بهره هوشي قرار دارد. حال، يافته هاي من(نگارنده) را در نظر بگيريد و تاريخ را بررسي کنيد. افرادي را جستجو کنيد که مشهورند و تقريباً در کودکي و خردسالي مرده اند و آنگاه الگوي پيامدهاي نزديک به مرگ را ارائه دهيد. در مدت يک هفته پژوهش در کتابخانه، من(نگارنده) افرادي را که متناسب با معيارهاي مورد نظر هستند مشخص کردم: آبراهام لينکلن، موتزارت، ملکه اليزابت اول، وينستون چرچيل، انيشتن و ادوارد ور.
بر اساس پژوهش هاي نگارنده، حالات نزديک به مرگ به هيچ وجه حالاتي نابهنجار نيستند. بلکه به نظر من آنها صرف نظر از اينکه چگونه به وجود آمده اند، بخشي از ژانر بزرگ ترِ تحولات آگاهي هستند. من در اين ژانر اپيزودهايي را گنجانده ام که ذاتاً متلاطم هستند، از جمله، تغيير کيش، اپيزودهاي نزديک به مرگ، مناسک شمني، تحولات روحي ناگهاني، و حتي برخي انواع آسيب هايي که به سر وارد مي شود. از آنجا که پيامدهاي تمام اين تحولات يکسان و مشابه است، نفس فرايندِ تحول آگاهي را تحول در مغز يا روح تلقي مي کنم. بواسطه رشد تکنولوژي افرادي را که مرده اند، اکنون مي توان زنده کرد. برآوردها نشان مي دهد که بين 4 تا 5 درصد از جمعيت جهان حالت نزديک به مرگ را تجربه کرده اند؛ براي افرادي که دچار بحران پزشکي هستند، اين ميزان 12 تا 20 در صد است. اينکه چرا برخي اين حالات را دارند و برخي ندارند مشخص نيست. اين تجربه و پيامدهاي آن چالشي بر سرراه زندگي است. اصرار بر خدمت، عاطفه شديد، همدلي و احساس يگانگي اي که تجربه کنندگان از خود نشان مي دهند و تمايل به قدم زدن با خدا!، همه و همه تا بدانجا پيش مي رود که عشقي تمام عيار سر بر مي آورد که بر زندگي روزانه تاثير مي گذارد، اما اين همه، تجربه کنندگانِ حالات نزديک به مرگ را از افسردگي، سردرگمي و آشفتگي مصون نمي دارد.  به عنوان نمونه زني در آلاباماي آمريکا را در نظر بگيريد که با يک واعظ بنيادگرا ازدواج کرد. اين دو، سال ها با هم زن و شوهر بودند و سه بچه و زندگي پرمشغله اي نيز داشتند. به دليلِ تجربه نزديک به مرگي که اين زن داشت، حضور در کليسا به هنگام ارائه خدمات ديني توسط شوهرش روز به روز برايش سخت تر مي شد. به طوري که مي گويد: او(شوهرم) اشتباه مي کند، من مي دانم که او سخت در اشتباه است. آنچه او وعظ مي کند، راه واقعي نيست. من حس مي کنم که او به مردم دروغ مي گويد و من نمي دانم با اين وضعيت چکار کنم. شوهر و بچه هايم را دوست دارم. و نمي خواهم آنها و هيچ کس ديگري را بيازارم. طلاق هم نمي خواهم. اما ديگر نمي توانم به اين چيزها گوش دهم. سعي مي کنم وانمود کنم که آنقدر مشغله دارم که نمي توانم(به کليسا) بيايم.
براي ايجاد انسجام، تصميم تجربه کننده مبني بر اينکه رويداد را مي پذيرد يا رد مي کند، بسيار مهم بوده و در واقع قدم اول است. پذيرش، ريسک است. اين پذيرش يعني متفاوت ازديگران بودن و احتمالاً از خانواده بيگانه شدن. اما پذيرش به معناي رضايت از درستي و صحتِ تجربه ي شخص به هر معنايي که باشد.  انکار و تکذيب در اينجا به معناي فراموش کردن،حاشاکردن و يا ناديده گرفتنِ چيزي است که زماني گمان مي رفته حقيقت دارد.
در اينجا ريسک نسبت به پذيرش کمتر است و چندان مجالي براي احساس ترس نيست. اين به معناي آن است که زندگي طبق روال معمول جريان دارد اما احتمال دارد بعداً نارضايتي و ناگواري پيش آيد و چه بسا در اثر اين تجربه(نزديک به مرگ) آشفتگي بروز کند.
پذيرش، علاج کار نيست و رد کردن هم راه فرار محسوب نمي شود. نه همه کساني که تجربه شان را مي پذيرند،از نو اعضاي مثبت و موثر جامعه مي شوند و نه همه کساني که تجربه شان را انکار مي کنند، راه آسان تري را برگزيده اند. پذيرش، مي تواند بستر آغاز رفتاري افراطي و نابهنجار باشد که خود تهديدي براي ديگران بوده و ثمري نيز در پي نخواهد داشت. انکار و تکذيب مي تواند سرآغاز عدم اعتماد به نفس و تضعيف اتکاي به خويش و خلاقيت بالقوه باشد. به نظر نگارنده هيچ کدام از اين دو راه، آسان تر يا سخت تر نيست.
در تحقيقاتم متوجه شدم که تجربه کنندگان بزرگسال اغلب شبيه کودکان اند به اين معنا که آنها براي يادگيري يا يادگيري مجددِ مباني يک راه جديد براي زندگي به زمان نياز دارند. برخي سريع تر از برخي ديگر ياد مي گيرند. غفلت يا بي تفاوتي سبب تاخير روندِ انطباق مي شود. هر چه تجربه کننده ها زود تر بفهمند که چالش هايشان از چه نوعي است، زودتر مي توانند پيامدها را تثبيت کنند و به نحو احسن به جامعه باز گردند.
خانواده هاي تجربه کنندگان نيز به کمک احتياج دارند. در بسياري موارد، خانواده بيش از تجربه کننده سردرگم مي شود خاصه اگر کودک کم سن و سال در خانواده باشد. اينها تجربه ندارند و نمي فهمند چه مي گذرد؛ چرا کسي که دوستش دارند، به ناگهان مثل غريبه ها مي شود. با اين همه، آنها نيز مي توانند از طريق تعامل با تجربه کننده، تقريباً به اندازه اي که او از تجربه اش مي آموزد، چيزهاي زيادي بياموزند. اپيزود نزديک به مرگ و پيامد آن مي تواند حادثه اي مشترک باشد آن چنانکه هر شخص مي تواند فرصتي در اختيار داشته باشد تا از تغييراتي که اين اپيزود ايجاد مي کند، بهره مند گردد.
پژوهش من(نگارنده) نشان مي دهد که به طور متوسط، بزرگسالان دست کم 7 سال طول مي کشد تا خود را با تجربه نزديک به مرگشان منطبق سازند. اين زمان بندي در مورد تجربه کننده هاي کودک تغيير مي کند. کودکان معمولاً بيش از ادغام، به تعديل تجارب نامعمول مي پردازند. آنها بعضاً روند ادغام را متوقف مي کنند  تا اينکه يک پديده کاملاً به خاطره تبديل شود: و شايد اين روند تا  20 يا 30 سال بعد طول بکشد. اما زماني که روند ادغام آغاز شد، مشاهده مي کنيم که اغلب از طريق اين مراحل خاص رشد مي کنند: مرحله ي اول(سه سال اول)؛ مرحله دوم(چهار سال بعد)؛ مرحله سوم(پس از 7 سال)؛ مرحله چهارم(حدود 15 سال بعد).
منبع:
P. M. Atwater, The Big Book of Near-Death Experiences, Hampton Roads publishers, 2007.