فُزونِشِ ديويدسون به فلسفه زبان

PDF چاپ نامه الکترونیک

فُزونِشِ ديويدسون به فلسفه زبان

گيلبِرت هارمَن
ترجمه مرتضي مباشري*

 

دونالد ديويدسون در سال ۱۹۱۷، در ماساچوستِ آمریکا متولد شد و در سال ۲۰۰۳ در کالیفرنیا در گذشت. فعاليت هاي فلسفي دیویدسون تا آخرين روزهاي زندگي اش ادامه داشت. او چند طرح‌ مهم و ناتمام از جمله یک کتاب بزرگ در ماهیتِ تصدیق از خود به جا گذاشت. ديويدسون دوره کارشناسی خود را در دانشگاه هاروارد در سال 1939 به اتمام رسانید. اوايل به ادبیات و مطالعات تاریخ باستان گرايش داشت. مطالعات دیویدسون پس از آغاز دوره کارشناسی ارشد در فلسفه کلاسیک، به خاطر پیوستن وی به نیروی دریایی ایالات متحده در دریای مدیترانه از ۴۵ – ۱۹۴۲ دچار وقفه شد. او کار بر روی فلسفه کلاسیک را پس از جنگ ادامه داد و با یک پایان نامه در مورد افلاطون از دانشگاه هاروارد در سال ۱۹۴۹ فارغ التحصیل شد. اگرچه تا این زمان، گرايش فکری دیویدسون تحت نفوذ کواین قرار داشت، اما گرايش او به طور کاملاً چشمگیری نسبت به ادبیات و تاریخ عوض شد و به سمت فلسفه تحليلي متمايل شد. او یکی از مهم ترین فلاسفه نیمه دوم قرن بیستم بود، با نفوذی که در بين فیلسوفان آمریکایی داشت، شاید تنها با کواین قابل مقایسه باشد. مقاله اي که هم اکنون مي خوانيد، از مباحثي که ديويدسون در فلسفه زبان طرح کرد و گسترش داد، دورنمايي را ارائه مي کند.

***

من در طی صحبت های حاضر سعی می کنم بر فُزونِش1 هایِ[افزودن های،تمهیداتِ، کمک هایِ] مثبتِ دیویدسون به فلسفۀ زبان تأکید کنم و بر بخشی از آراءِ او متمرکز شوم که از نظر من فزونش هایِ[تمهیدات] مهمتر وی به فلسفۀ زبان است.

1- محدودیت، ساختار و صدق

1.1. محدودیت

بنیادی ترین مضمون در نوشته های دیویدسون دربارۀ فلسفۀ زبان طی دهۀ 1960 این است که ما موجوداتی محدود هستیم که تسلط مان بر بی شمار عبار ت های زبان مان بایستی به نحوی از تسلط ما بر منابعی محدود حاصل آید. در غیر این صورت، در فرایندِ یادگیریِ یک زبان، شمار نامحدودی امورِ متمایز برایِ یادگیری وجود خواهد داشت که زبان آموزی را برای موجوداتِ محدودی مثل ما ناممکن می سازد. توانشِ زبانیِ موجودِ محدودی مثلِ ما بایستی نتیجۀ تعاملِ شمارِ محدودی قابلیّتِ بنیادین باشد.

این نکته دیویدسون را به تأکید بر چیزی واداشت که من نام آن را قیدِمبادیِ محدود2 می گذارم بدین معنا که امکان ندارد در زبان ما شمار نامحدودی معانیِ ابتداییِ عبارت ها3 وجود داشته باشد. دیویدسون استدلال می کرد که قید مزبور با برخی طرح های پیشنهادیِ آن زمان ناسازگار است. قیدِ مذکور، طرحِ ایزرائل شِفلِر4 مبنی بر این که با گُفت هایِ فعلیِ قصدیتی5 به عنوان واحدهای ساختارنیافتۀ ابتدایی6 برخورد شود را رد می کرد. از نظر شِفلِر، بنا بود عبارت فعلیِ،باور دارد که سقراط یک فیلسوف بود، به صورت يك محمولِ ساختارنیافتۀ ابتداییِ باوردارد-که-سقراط-یک-فیلسوف-بود در نظر گرفته شود. از آنجا که این طرح مستلزمِ شمارِ نامحدودی عبارت های ابتدایی بود، قیدِ مبادیِ محدود را نقض می کرد. به طرح پیشنهادی کوآین هم می توان اعتراض مشابهی کرد که می گفت با عبارت های نقل قول شده به عنوان کل های ابتدایی برخورد شود.

دیویدسون همچنین مدعی بود که قید مبادی محدود روایت های معینی از طرح فرگه را نیز رد می کند که طبق آن واژگان موردِ استفاده در متن هایِ قصدیتی فاقدِمفهومِ7 معمولِ خویش هستند و در عوض یک مفهومِ نامستقیمِ8 ویژه دارند و در متن های قصدیتیِ مضاعف، مفهوم های متفاوتِ و حتّی افزون بر آن نامستقیمی دارند، و به همین ترتیب برایِ متن های قصدیتیِ عمیق تر. طبق این دیدگاه، فیلسوف در سقراط یک فیلسوف بود معنای معمول خود را دارد، در مِری فکر می کند که سقراط یک فیلسوف بود مفهومی نامستقیم دارد، در جَک می گوید که مِری فکر می کند که سقراط یک فیلسوف بود مفهومِ مُضاعفاً نامستقیمی دارد و الی آخر. اگر مفهومِ نامستقیمِ یک عبارت به وسیلۀ مفهوم معمولِ آن عبارت متعین نمی شود، و در موردِ مفهوم هایِ مضاعفاً نامستقیم و مفهوم های مرتبه بالاتر هم وضع به همین صورت باشد، آنگاه به نظر می رسد این دیدگاه به بی شمار مفهوم هایِ ابتدایی متعهد است، و [بنابراین] قید مبادیِ محدودِ دیویدسون را نقض می کند.

این استدلال های دیویدسون و دیگر استدلال های اولیۀ مشابه او، تأثیر بسزایی در آن زمان داشتند و اکنون اتفاقِ نظر گسترده ای وجود دارد که هر تحلیل قابل قبولی در این حوزه ها باید، به نوعی، یکی از روایت های قیدِ مبادیِ محدود را لحاظ کند.

1.2 ساختار معناشناختی و نظریۀ صدق

با فرض این که محدودیتی برای تعداد عبارت ها در یک زبان وجود ندارد، قید مبادی محدود مقتضی این است که اکثر عبارت ها در زبان ابتدایی نباشند. عبارت های نا-ابتدایی9 خود، مرکب از عبارت های ابتدایی اند و به نظر می رسد معنای آنها باید به نوعی به وسیلۀ عبارت هایی که از آنها ترکیب یافته اند، معانی آنها و نحوۀ ترکیب آنها با یکدیگر تعیین شود.

اما چگونه می توان به تبیینِ نحوۀ تشکیلِ معنایِ عبارت هایِ مرکّب از عبارت های محتواییِ[تشکیل دهندۀ]خود و معنای آن عبارات پرداخت؟ فرگه پیشنهاد کرده است که معانی را با هویّاتی10 از نوع معین یکی بگیریم، یعنی با مفهوم هایِ فرگه ای11. بنا بود هویتی که به عنوان یک مفهوم به عبارتی مرکّب نسبت داده می شود تابعی باشد از هویاتی که به عنوان مفهوم به عبارت هایی منتسب هستند که عبارت مرکب از آنها تشکیل یافته است. با وجودِ این، دیویدسون استدلال می کرد که رویکردِ فرگه ای مشکلاتی جدی دارد مگر آن که به طریقۀ خاصی دنبال شود.

پیشنهاد ایجابی دیویدسون این بود که تبیینِ نحوۀ وابستگیِ معنایِ عباراتِ مرکبِ زبان به معنایِ اجزاءِشان از طریق نظریۀ صدقی برای کلِّ زبان، یا دست کم، بخشِ دربردارنده عباراتِ مربوطه قابل دستیابی است. بنا بود نظریۀ مورد نظر، طبقِ الگویی از نظریۀ صدق تارسکی برای یک زبان فرمالِ معینِL ساخته شود. بنا بود نسخه ای از قراردادِT تارسکی12 را ارضاء کند، که امکان اثبات می دهد به جملاتِ T مربوطۀ با شکلx در L صادق است اگر و فقط اگرp، که در آنها x بنا بود به وسیلۀ چیزی جایگزین شود که به جمله ای از آن زبان ارجاع می دهد و p قرار بود به وسیلۀ آن جمله یا ترجمه ای از آن جمله جایگزین شود.

با وجود این، هر سنخی از نظریۀ صدق، کارساز نیست. به عنوان مثال، بخشی از یک زبان را در نظر بگیرید که نه عناصر اشاری13 دارد و نه هیچ عبارت مبهمی. نظریۀ صدق این بخش را با بی شمار اصلِ موضوع14 به شکل زیر در نظر بگیرید: "S" صادق است اگر و فقط اگر S.چنین نظریه ای به خودی خود توضیحی نمی دهد که چگونه معنای عبارت های مرکب وابسته به عبارت هایِ تشکیل دهندۀ آنها و معنای آن عبارت ها است. بنابراین دو پروژۀ مرتبط در کار بود. یکی قرار بود بپردازد به صورت بندیِ دیگر شرایطِ15 حاکم بر یک نظریۀ صدق به علاوۀ قرارداد T که اگر بنا بود نظریه به عنوان بخشی کلیدی از تبیینِ توانشِ معناشناختی، کارآمد باشد، بایستی برآورده بشوند. دیگری بنا بود نظریه هایِ صدقِ نوعاً مرتبطی برای بخش های مختلف زبان طبیعی تدارک بیند.

یکی از طرح های پیشنهادی در خصوص پروژۀ نخست، یعنی یافتن قیدهای بیشتری برای نوعِ مناسبی از نظریۀ صدق، عبارت بود از این که نظریۀ صدق فقط به نحو محدودی دارای اصلِ موضوع هایِ(نامنطقیِ)بسیار16 باشد. چنین قیدی مرتبط است با قید مبادی محدود به اتّفاقِ این ایده که هر اصلِ موضوعِ نظریه باید متناظر با وجه مجزایی از توانش یک کاربرِ زبانیِ محدود باشد، عنصری مجزا که طی فرایند زبان آموزی باید یاد گرفته شود.

قیدهایی هم دربارۀ منطقِ زمینه ای17 مطرح بود. تسویرِ جانشین سازانه مجاز نبود و منطق مورد نظر محدود بود به نظریۀ تسویرِ مرتبه اوّلِ کلاسیکِ استاندارد همراه با اینهمانی.

در اینجا دربارۀ تأثیر دیویدسون چه باید گفت؟ از یک سو، اکنون به نحو گسترده ای پذیرفته شده است که طرح های پیشنهادی در معناشناسی باید دربرگیرندۀ اثبات18 این باشند که آن پیشنهادات چگونه نظریاتِ صدقِ مربوطه برای جملاتِ سنخِ موردِ تحلیل را امکان پذیر می سازند. در واقع متون درسیِ استاندارد در معناشناسیِ زبانشناختی، دانشجویان را ملزم می کنند که مهارت چشمگیری در فهم چگونگیِ بسطِ چنین نظریه هایی کسب نمایند.

از سوی دیگر، در عین این که اکثر نظریه پردازان به پیروی از مانتِگ یو19 ، منطق مرتبه دوّم یا بالاتر را مجاز می دانند و منطق را به منطقِ مصداقیِ مرتبه اول استاندارد20 محدود نمی کنند، به نظر می رسد در خصوص منطق زمینه ایِ مجاز[موجّه] اختلاف نظرهایی وجود داشته باشد. دیویدسون در خصوص پروژۀ دوم، یعنی تدارک نوعِ مناسبِ معناشناسی برای بخش های گوناگونِ زبانِ طبیعی، طرح های پیشنهادی مهمی دربارۀ جرح و تعدیل قیدی21 و نقل قول مستقیم و غیرمستقیم ارائه نمود. طرح پیشنهادی او دربارۀ جرح و تعدیل قیدی این بود که اغلب می توان با آن به عنوان به کارگیریِ یک محمول در مورد یک رویداد[event] برخورد نمود. بنابراین با جملۀ جَک در خیابان قدم زد بدین صورت برخورد می شد که(گویی کمابیش) دارای شکل منطقی زیر است:

( e)(walk(e) &agent (Jack, e) & in (e, the street))22

که سازگار ساختنِ استلزاماتِ این جرح و تعدیل های قیدی با یک نظریۀ مرتبۀ اول صدق را آسان می ساخت.

پیشنهادِ ابتدایی دیویدسون دربارۀ نقل قول مستقیم و غیرمستقیم این بود که قرار است با مواد23 نقل قول شده به عنوان مواد ابرازشده ای24 برخورد شود که واقعاً جزئی از جملۀ حاویِ خود نیستند. بنابراین با جملۀ جک باور دارد که برف سفید است به عنوان جمله ای در ملازمتِ جمله ای دوّم برخورد می شد که جملۀ جک باور دارد که برف سفید است به آن ارجاع می دهد. بدین ترتیب می شد با هر یک از این جملات، یک برخورد معناشناختیِ استاندارد داشت. دیدگاهِ سنجیده ترِ دیویدسون این بود که می توان به نحو صحیحی، با مواد نقل قول شده، هم به عنوان چیزی برخورد نمود که به آن ارجاع داده شده است و هم به عنوان جزئی از جملۀ حاوی[ـِ آن].

دربارۀ اهمیت کنونیِ طرح های پیشنهادی دیویدسون دربارۀ شکلِ منطقی چه می توان گفت؟ نحوۀ برخورد او با جرح و تعدیلِ قیدی در جملات کُنشی25، به غایت تأثیرگذار بوده است و به نحو گسترده ای اقتباس و مورد بسط واقع شده است. به گمانم منصفانه است که بگوییم دیدگاه وی دیدگاه استاندارد است. از سوی دیگر، قضاوت در مورد پیشنهاد او دربارۀ نقل قول، هنوز در جریان است، گو این که به نظر می رسد پیشنهادات رقیب با مشکلاتی جدّی مواجه اند.

2- نظریه های صدق به تبیین چه جنبه هایی از معنا یاری می رسانند؟

نظریۀ صدقی که بخشی بود از تبیینِ توانشِ زبانشناختیِ موجوداتِ محدود، برای هر مبدائی26 یک اصل موضوع می داشت. دو نوع اصل موضوع در کار بود. برای محمول های ابتدائی ممکن است اصل موضوع هایی وجود داشته باشند که مثلاً بگویند محمولِ "قرمز" در مورد چیزی به کار می رود اگر و فقط اگر آن چیز قرمز باشد. برای ادات27 یا سورها28 ، اصل موضوع هایی در کار خواهند بود که به تبیین نحوۀ وابستگی ویژگی های معناشناختیِ عبارت های بزرگ تر به ویژگی های معناشناختیِ اجزاءِشان می پردازد. بنابراین، به عنوان مثال،ممکن است اصل موضوعی وجود داشته باشد که بگوید اداتِ "و" دو جملۀ S وT را به گونه ای ربط می دهد که نتیجه صادق باشد اگر و فقط اگر هم S و هم T صادق باشد.

چنین نظریه ای چطور می تواند برای تبیین، یا دست کم، توصیفِ ویژگی هایِ معناشناختیِ عبارت ها در زبانی فرضی مورد استفاده قرار گیرد. خُب، می تواند برای نشان دادن این به کار رود که به لحاظ معناشناختی چه عبارت هایی از طریق داشتن یک اصل موضوعِ مجزا برای هر یک از چنین محمول هایی، مبداء29 هستند. تئوری مزبور همچنین می تواند نشان دهد که چگونه ویژگی هایِ معناشناختیِ عبارت هایِ بزرگ تر به ویژگی هایِ معناشناختیِ اجزاءِشان وابسته اند و چطور از طریق داشتن اصل موضوعی مجزا برای هر یک از چنین ترکیب هایی از اجزاءِشان برساخته می شوند. به علاوه، چنین نظریه ای می تواند به تصریح این امر کمک کند که یک عبارت فرضی، چه نوع عبارتی است: یک محمول، ادات جمله ای، سور و غیره.

آیا نظریۀ مورد نظر می تواند برای تبیین یا توصیف معنایی که شما به یک محمول مبداء30 نسبت می دهید، می تواند مورد استفاده قرار گیرد؟ من خودم فکر نمی کنم چنین نظریه ای قادر باشد چیزی بیش از آنچه بگوید که هنگام گفتنِ این گفته می شود که "قرمز" یعنی قرمز، خانه یعنی خانه، و "بریلیگ" یعنی بریلیگ31.

البته قبول دارم که مثالِ "بریلیگ" نادرست است. اگر قبلاً از بریلیگ فهمی نداشته باشید، این ادعا را نخواهید فهمید که "بریلیگ" یعنی بریلیگ. بنابراین نمی توانستید نظریه ای حاوی آن ادعا داشته باشید.

اما فرض کنید مسأله بر سر چگونگیِ تبیینِ توانشِ زبانشناختیِ خودمان(به تعبیری) ازدرون32 است. در این صورت نکته این است که چنین نظریه ای واقعاً نمی تواند هیچ چیز مفیدی دربارۀ توانش متمایز ما در خصوص محمول های ابتداییِ ویژه فراتر از نشان دادنِ این نکته بگوید که ما آنها را به عنوان محمول به کار می بریم!

از سوی دیگر به نظر معقول می آید که نظریه های صدق دربارۀ معانیِ اداتِ جمله ای و سورها چیز مهمی بتوانند بگویند و بنمایانند. چرا؟ شاید بدین خاطر که معانی این عبارت ها برای ما وابسته است به چگونگی کاربرد این عبارت ها توسط ما و چگونگی وابستگی کاربردِ ما به این که الگوهایِ معینِ استلزام33 و ناسازگاری34ِ دربرگیرندۀ عبارت های مزبور را در جاهایی بازشناسی کنیم که استلزام و ناسازگاری بر حسب شرایط صدق تبیین پذیر هستند. به عنوان مثال، به نظر می رسد جنبۀ مهمی از معنای و این باشد که ما فرض را بر این می گذاریم که یک جملۀ عطفیِ حاویِ و مستلزِم35 هر یک از سازه های عاطفِ36 خویش باشد و توسط مجموعِ آن سازه هایِ عاطف، مستلزَم شود37.

3. تفسیر و عدم تعین

اکنون می پردازم به دیدگاه های دیویدسون دربارۀ آنچه در فهم افراد دیگر از جمله فهم زبان شان، آنچه می گویند و غیره دخیل است.

یک ایدۀ طبیعی، گو این که دیویدسون آن را ردّ می کرد، چیزی به قرار زیر است. معانی، هویّاتی از سنخی معیّن هستند. یک نظریۀ معنا نظریه ای دربارۀ معناهایی است که افراد به عبارت های موجود در زبان شان نسبت می دهند. فهمِ افراد دیگر مستلزم تشخیصِ معنایی است که آنها به آنچه دارند می گویند، پیوند می دهند. ترجمۀ عبارتی از یک زبان دیگر به زبان خودتان عبارتست از یافتن عبارتی در زبان تان که همان معنای عبارتِ موجود در زبان دیگر را داشته باشد.

این ایده هر قدر هم که بتواند طبیعی باشد، چیز عجیبی در این پیشنهادش است که می گوید شما به عبارت های زبان خودتان، معنایی را "نسبت می دهید" یا "می چسبانید". گاه گفته می شود که شما معانی معینی را "می گیرید"[grasp/می فهمید]، چنان که گویی فهمیدنتان شاملِ گرفتنِ دستانِ ذهنی تان به دورِ چیزی می شود. یکی از مشکلات این استعاره هایِ نسبت دادن، چسباندن، و گرفتن این است که مردم همان طور که از گرفتنِ دستگیرۀ در، چسباندنِ یادداشت هایِ برچسبی، و نسبت دادنِ[انتسابِ/محوّل کردنِ] وظایف به کارمندان، آگاهی دارند از گرفتن،نسبت دادن یا چسباندنِ معانی آگاه نیستند. به هر تقدیر، دیویدسون این استعاره ها را چه در فهم ساختارِ معناشناختیِ زبانِ خویش و چه در تفسیر دیگران مفید نیافت.

فهمِ دیگری عبارتست از تفسیر کردن او- یعنی یافتن راهی برایِ ترجمه از نگرشِ38 او به نگرشِ خود. تفسیر39، ترجمه است. ایده های دیویدسون دربارۀ ترجمه، قویاً برخاسته از واکنشِ او به مباحثِ ترجمه در فصلِ دوّمِ کتابِ واژه و شئِ کوآین بود. تفاوت های مهمی درکار بود. به عنوان مثال، آنجا که کوآین، جملاتِ مشاهداتی را ناشی از تحریک اندام هایِ حسّی تلّقی می کند، دیویدسون آنها را ناشی از مشاهدۀ اشیاء در محیط پیرامونی می داند. اما هر دو نویسنده بر این گمان بودند که ترجمۀ جملاتِ مشاهداتی آسان تر از ترجمۀ جملاتِ دیگر است و هر دویِ آنها روایتی از اصلِ "حسن ظنّ"40را می پذیرفتند که طبقِ آن، در صورتِ برابریِ سایرِ شرایط، یک شِمایِ41 ترجمۀ زبانِ شخصِ دیگر به زبانِ خودمان بهتر از دیگریست تا بدان جائی که به داشتنِ عقایدِ مشترکِ بیشتریِ تفسیر شویم.

هر دو نویسنده، بر این گمان بودند که ترجمه باید شامل آنچه که کوآین آن را "فرضیه های تحلیلی"42 می نامید باشد، که امکان می دهد تا ترجمۀ عبارت های بزرگ تر، از ترجمۀ اجزاءِ شان بهره مند باشد43 . از نظر کوآین، فرضیه های تحلیلی، تنها ابزارهای مفیدی برایِ دستیابی به ترجمۀ کلِّ جملات بودند. در نگاهِ دیویدسون، این فرضیه ها، دست کم گاهی، چیزی بیش از این بودند و بنا بود آن گونه ساختار معناشناختی ای را فراچنگ آورند که قرار بود در نظریه های صدق، فراچنگ آید یا بیان شود، به گونه ای که فرضیه های تحلیلی شامل فرضیه هایی می شد دربارۀ مبادی معناشناختی و ماهیّت ترکیب های گوناگون در زبان دیگر و نحوه ای که آن چیزها می توانند با مبادی و ساخت های زبان خود در رابطه باشند.

البته، از نظر دیویدسون، نوع مناسبِ ساختارِ معناشتاختی، ساختار معانی، قصدها و/یا عبارت ها نبود. بلکه درعوض، آن جنبه از ساختار نحوی یا منطقی بود که تفسیر معناشناختی به آن وابسته است.

3-1 تعین ناپذیری ترجمه

دیویدسون مانند کوآین به گونۀ خاصی از تعیّن ناپذیری ترجمه باور داشت. هر دوی آنها معتقد بودند که ممکن است راه های متساویاً مناسب و در واقع صحیحی برای ترجمه از زبانی دیگر به نام L به زبان خود(مان) وجود داشته باشد که طبق آن ترجمۀ جمله ای معین در زبان دیگر، طبق شِمایِ اول ترجمه،S و طبق شِمایِ دوم ترجمه، T باشد که در آن S و T به هیچ وجه مترادف نباشند و حتی ممکن است S صادق باشد اگر و فقط اگر T صادق نباشد.

ممکن است چنین تعیّن ناپذیری ای نامنسجم تلّقی شود. زیرا مقتضی این است که جملۀ موجود در زبانِ دیگر، هم صادق باشد و هم کاذب. اما همان طور که توضیح خواهم داد تعیّن ناپذیری در واقع چنین اقتضایی ندارد.

شاید مناسب باشد که از تمایزی استفاده کنیم که کوآین در نظریۀ زبان بین محمول های درونی44 و بَرین45 قائل شد. یک محمول زبانشناختی درونی فقط برای یک زبانِ ویژه تعریف می شود. یک محمول بَرین برای تمامی زبان ها تعریف می شود. محمول واژه46 بنا به فرض، بدین معنا، برین است، در حالی که از سوی دیگر، محمولِ صدقِ تارسکی فقط درونی است زیرا فقط برای یک زبان ویژۀ L تعریف شده است.

می توانیم با توسل به شِمای زیر تعریفی از معنایِ د[meansi]47 یک محمولِ درونی ارائه دهیم:

"E" یعنی دE 48

که در آن همان عبارت، جایگزین هر دو موردِ "E" می شود. این کار فقط وقتی معنا دارد که "E"عبارتی از زبان ما باشد، و دلیلی است برای این که تعریف فوق، فقط یک مفهوم درونی را تعریف می کند.

و در پیِ آن می توان سعی کرد با توسل به اصلِ زیر، تعریفی از معنای ب[meanst]49یک محمول بَرین ارائه دهیم:

X درL به معنای ب E است اگر و فقط اگر ترجمۀ X در L به زبان ما، معنای دE بدهد.

این اصل، کارآییِ تبیینِ یک مفهومِ برین از معنا را دارد که برای عبارت ها در هر زبانی به کار می رود، منوط به این پیش فرض که عبارت ها، ترجمۀ یگانه ای به زبان ما داشته باشند. به همین نحو، می توان به ترجمه متوسل شد تا صدق ب یک محمولِ صدقیِ برین را بر حسب صدقد یک محمولِ صدقیِ درونی تعریف نمائیم :50

X درL صدقب دارد اگر و فقط اگر ترجمۀ X در L به زبانِ ما صدقد داشته باشد.

این روش های تعریفِ مفهوم های برینِ معنا ب و صدقب ، تعیّن پذیری ترجمه را پیش فرض می گیرند.

اگر تعیّن ناپذیری ترجمه برقرار باشد، تعیّن ناپذیریِ معناببرین[transcendent meaningt] و چه بسا حتی تعیّن ناپذیریِ صدقب برین[transcendent trutht] نیز برقرار باشد.

فرض کنید چنین تعیّن ناپذیریِ ترجمانی ای51 برقرار باشد، چرا که بسیاری راه هایِ به یک اندازه خوبِ قابلِ قبول، برای انطباقِ52 عبارت ها در زبانِ دیگرِ L به عبارت ها در زبانِ ما وجود دارد. آنگاه می توانیم یک مفهومِ برینِ نسبی شده 53 از معنا داشته باشیم:

در نسبت با انطباقِ ترجمۀ قابل قبولِ54 m بین زبانِL و زبان ما، X در L معنا ب(m)E می دهد[meanst(m) E]

اگر و فقط اگر X، m را در L با چیزی در زبانِ ما منطبق می سازد که معنا دE بدهد[meansi E].

و می توانیم یک مفهومِ برینِ نسبی شده از صدق را تعریف کنیم:

در نسبت با انطباقِ ترجمۀ قابل قبولِ m بین L و زبانِ ما، X در Lصادق ب(m) است[truet (m)]

اگر و فقط اگر X، m را در L با چیزی در زبانِ ما منطبق می سازد که صادق د است[truei].

حال به یاد آورید که کوآین و دیویدسون هر دو معتقد بودند که ممکن است راه های متساویاً مناسب و در واقع صحیحی برای ترجمه از زبانِ دیگر L به زبانِ خودمان وجود داشته باشد که طبق آن ترجمۀ جمله ای معین در زبانِ دیگر بنابر شِمایِ اول ترجمه S باشد و بنابر شِمایِ دوم ترجمه T باشد، و در آن S و T به هیچ وجه مترادف نباشند و حتی ممکن است وضع به گونه ای باشد که S صادق باشد اگر و فقط اگر T صادق نباشد.

این ایده را به خاطر آورید که می گفت چنین تعیّن ناپذیری اي بایستی نامنسجم باشد، زیرا مقتضی این است که جملۀ موجود در زبان دیگر، هم صادق باشد و هم کاذب. حال می توانیم ببینیم که تعیّن ناپذیری،به آن نحو، نامنسجم نیست. تعیّن ناپذیریِ ترجمه، تنها مقتضی این است که صدقب، نسبی باشد یعنی هیچ صدقب برینِ مطلقی در کار نباشد، و ممکن است دو انطباقِ ترجمانیِ قابلِ قبولِ m و n وجود داشته باشند به گونه ای که جمله ای در L صادق ب(m) باشد[truet(m)] اما صادق ب(n) نباشد[not truet(n)].

3.2 تعیّن ناپذیریِ مرجع

البته، انسجامِ چنین تعیّن ناپذیری یی محرز نمی کند که ترجمه در واقع به آن نحو تعیّن ناپذیر است. و این که آیا ترجمه تعین ناپذیر است یا نه بستگی دارد به این که چه قیدهایی55 برای ترجمۀ قابلِ قبول وجود داشته باشند. قیدهایی که کوآین برای ترجمه وضع کرد-یعنی حفظِ معنایِ محرّک و تحلیلیّتِ محرّک56- به وضوح برای ترجمۀ متعیّن57 کافی نبودند. و هر چند دیویدسون استدلال می کرد که قیدهای متفاوت و بیشتری در کار هستند، گمان نداشت که آن قیدهای اضافی برای ترجمۀ متعیّن کافی باشند.

به ویژه، آنجا که کوآین، جملاتِ موقعیّتی58را ناشی از تحریک اندام های حسی فرد می داند، دیویدسون آنها را ناشی از ادراک اشیاءِ موجود در محیط تلقی می کند. چه بسا گمان رود که این بدین معناست که از نظر دیویدسون جملات موقعیتی بناست به عنوانِ دربارۀ اشیاءِ موجبۀ آنها یعنی به عنوان ارجاع دهنده به آن اشیاء تفسیر شوند، اما این فرض با استدلالی که دیویدسون برای تعیّن ناپذیریِ مرجع ارائه داد، تعارض دارد.

استدلال دیویدسون چیزی به قرار زیر بود. فرض کنید تفسیری از زبان یک شخص دیگر وجود داشته باشد که عبارت های مبداء[اصلی] و روش های ترکیب معناشناختی را به طریقی شناسایی می کند که به ساخت یک نظریۀ صدق برایِ آن زبان امکان می دهد، طریقی که قیدهای تفسیر را به نحو حداکثری ارضاء می کند. همچنین فرض کنید که این تفسیر شامل مفروضاتی دربارۀ مرجعِ تِرم هایِ[=نام هایِ]مفرد59 و مصداقِ محمول های موجود در زبان باشد. مجموعه هویّاتی را در نظر بگیرید که می توانند در [حیطۀ] مصداق های یک محمول باشند و یا از طریقِ یک ترمِ[نامِ]مفرد در آن زبان به آنها ارجاع داده می شود و همچنین یک انطباقِ[تناظر]یِک-به-یکِ آن مجموعه با خودش را نیز در نظر بگیرید. آنگاه مفاهیمِ جدیدِ ارجاع و مصداق را با استفاده از این انطباق به گونه ای تعریف کنید که ترمی[نامی] که در ابتدا به x ارجاع می داد اکنون به(M (x ارجاع دهد و یک محمول با مصداقی که درابتدا60حاوی x بود اکنون مصداقی حاوی(M (x داشته باشد. هر جمله ای که طبق تفسیرِ ابتدایی صادق بوده است، طبق تفسیرِ جدید نیز صادق خواهد بود. دیویدسون این امر را نشان دهندۀ این دانست که تفسیرِ جدید، همان قیدهایِ تفسیرِ ابتدایی را ارضاء می کند و نتیجه گرفت که تعیّن ناپذیری مرجع برقرار است.

ممکن است اعتراض شود که تفسیر جدید نیازی به ارضای همان قیدها ندارد زیرا الزامی ندارد جملات مشاهده ای را ناشی از اشیائی تلّقی کند که به عنوان ارجاع دهنده به آنها تفسیر می شوند. به نظر من دیویدسون در جواب می گوید که قید مناسب حاکم بر تفسیر، این است که جملات موقعیتی، ناشی از اشیاء مشاهده شده باشند نه این که به اشیاء مشاهده شده ارجاع دهند. این تمایزی است که سَوایِ ملاحظات مربوط به تعیّن ناپذیریِ مرجع،حائز اهمیت است. وقتی به یک پمپ در پمپ بنزین اشاره می کنم و می گویم : "اینو با اون پُر کن" نمی گویم باک بنزین من را از پمپ پُر کن و وقتی در دهۀ پنجاه [قرن بیستم]، یک دانشمند به رگه های61 موجود در یک اتاقکِ اَبر62 نگاه می کرد و می گفت: "اینم از یه پروتونِ در حرکت" منظورش این نبود که پروتون یک رگه اَبر است.

4. شِماهایِ مفهومی بدیل

کوآین به منظور اجتناب از تجسّد 63 ِ معانی و "اسطورۀ موزۀ" معانی در سر 64 ، پیشنهاد داد که ادعاهای مربوط به معنا 65 با ادعاهای مربوط به دلالت66 و ترادف 67 جایگزین شوند. بنا بود این ادعا که یک عبارت معنا دارد را با این ادعا جایگزین کنیم که عبارت مزبور دلالت مند68 است و این ادعا که یک عبارت به معنای E است را با این ادعا جایگزین کنیم که عبارت مزبور با “E” مترادف است. کوآین معتقد بود معیارهای رفتاریِ متمایزی برای دلالت و ترادف وجود دارد. وی گمان می داشت که دلایلی عالی داریم برای این که معتقد باشیم افراد، یک زبان را، به نحو دلالت مندانه 69 به کار می برند در عین حالی که قادر نباشند از آن زبان به زبان خودمان ترجمه ای انجام دهند، حتی وقتی که چنین ترجمه ای ممکن هم نباشد.70

دیویدسون مخالف بود. وی گمان می داشت که نمی توانیم از معناهایی که به زبان ما قابل بیان نیستند، هیچ فهمی داشته باشیم. این اختلاف بین کوآین و دیویدسون را چطور باید ارزیابی کنیم؟

تعریفِ پیشینِ ما از معنای ب برین را به خاطر آورید.

X درL به معنای ب E است اگر و فقط اگر ترجمۀ X به زبان ما، معنای دE بدهد.

این ادعایِ اضافی را در نظر بگیرید:

X درL به معنایب چیزی است اگر و فقط اگر ترجمه ای از X در L به زبان خودمان وجود داشته باشد.

این ادعای اضافی از تعریفِ معنایِب برین نتیجه نمی شود، زیرا این امکان وجود دارد که X در L به معنای چیزی باشد اما راهی برای بیان این که X در زبان ما چه معنایی دارد وجود نداشته باشد، [و] هیچ گزارۀ صادقی در زبان ما به شکل " X در L معنایبE می دهد" موجود نباشد. اما دیویدسون استدلال می کرد از آنجا که فهم ما از معنایب برین برخاسته از ملاحظات ترجمه به زبان ماست، معنا ندارد که گمان بریم چیزی می تواند یک معنایب برین داشته باشد که در زبان ما قابل بیان نباشد ( و بنابراین این نیز معنا ندارد که گمان بریم ممکن است یک "شِمایِ مفهومیِ بدیل" برای [شِمایِ] خودمان وجود داشته باشد.)

یک مسأله این است که آیا زبان ما کلّی71 است یا نه، بدین معنا که هر چیزی در آن قابل بیان باشد. تارسکی چنین می پنداشت و فکر می کرد که این امر به پارادوکس می انجامد. جِری کتز72 نیز گمان می داشت که هر زبان طبیعی اي کلّی است ( اما معتقد بود این امر به پارادوکس نمی انجامد). ممکن است اعتراض شود که ما امروزه مفاهیم بسیاری داریم که انسان های دویست سال پیش نداشتند، به عنوان مثال، مفاهیم علمیِ گوناگون، نظیر الکترون ها، کوآرک ها، و حالت های کوآنتومی. به نظر می رسد که زبان دویست سال پیش قدرت بیان این مفاهیم را نداشت در حالی که زبان ما قدرت بیان آنها را دارد، بنابراین زبان دویست سال پیش کلّی نبوده است. اگر این طور باشد، چطور می توانیم فرض کنیم که زبان امروزین ما کلّی است؟

کتز جواب می داد که مفاهیم امروزی برای مردم دویست سال پیش، به فرض وجود زمان کافی، قابل توضیح می بودند، و زبان کنونی ما با در نظر گرفتن نحوۀ انجام چنین توضیحاتی به آن زبان قابل ترجمه است. گو این که سخنگویانِ دویست سال پیش در فهم ترجمۀ نظریات علمیِ معاصر دشواری زیادی می داشتند، این دشواری ناشی از پیچیدگی نظریات مزبور می بود و نه برخاسته از نقصی در ترجمه ها. دیویدسون شاید با کتز موافقت می کرد یا نمی کرد، اما قطعاً با این ایدۀ کوآین مخالف بود که مسائل دلالت73 از مسائل ترجمه مجزا هستند. کوآین استدلال می کرد که ما می توانیم بر اساس نحوۀ تعاملِ افراد با یکدیگر و با قطع نظر کامل از این که قدرت ترجمه آنها را داشته باشیم، بگوئیم که آنها دارند از یک زبان استفاده می کنند. دیویدسون پاسخ می داد که همۀ تعاملاتِ اجتماعی، در برگیرندۀ کاربردِ زبان نیستند و برای این که در انتسابِ زبان به افراد موجّه باشیم باید به نحو موجّهی چیزی ترجمه پذیر به زبان خودمان را به آنها نسبت دهیم، اعم از این که در آن لحظه بتوانیم چنین ترجمه ای را فراهم کنیم یا خیر. این یک مسألۀ دشوارِ جالب است که به سادگی قابل حل نیست.

5. نتیجه

من در این اظهارات مختصر،سعی کرده ام فهرستی ارائه دهم از آنچه به نظرم مهمترین فزونش هایِ[تمهیداتِ] دیویدسون به فلسفۀ زبان است. این فزونش ها[تمهیدات] عبارتند از یک قید مبادی[اصولِ]محدود، تأکیدی بر گنجاندنِ یک نظریۀ صوریِ صدق به عنوان بخشی از یک تحلیل معناشناختی، تحلیل های دیویدسون از جرح و تعدیل قیدی در جملات کُنشی و تحلیل های وی در موردِ نقلِ قولِ مستقیم و غیرمستقیم، طرد این ایده که یک نظریۀ معنا نظریه ایست دربارۀ هویّاتی معین که کاربران زبان "می گیرند"74 یا به عبارت ها"نسبت می دهند"، فهم او از تفسیر در مقام ترجمه75 ، و مباحث او دربارۀ تعیّن ناپذیری ترجمه، تعیّن ناپذیری مرجع و شماهایِ مفهومیِ بدیل.

* دانشجوی دکترای فلسفه مؤسّسۀ پژوهشیِ حکمت و فلسفۀ ایران

پي نوشتها

1. فزونش را که در فرهنگ نامۀ پارسی آریا (گردآوری ج. دانشیار) به معنای افزودن و افزایش آورده شده است، اینجا در برابرِ Contribution آورده ایم و به نظر می رسد با توجه به سیاق کلام و تأکید هارمَن بر آنچه از جانب دیویدسون به فلسفۀ زبان افزوده شده است، معادلی بهتر از کمک و یا تمهید باشد.

2. a Finite Primitives Constraint. // 3. primitive meanings of expressions. // 4. Israel Scheffler // 5.Verb Phrasesintentional.

6. Primitive : مبداء/اصلی: واژۀ انگلیسیِprimitive را در ترجمۀ حاضر بسته به ترکیبات مختلف، مبداء(مبادی)/ابتدائی/اصل(اصلی)ترجمه کرده ایم.

7. sense // 8. oblique.

9. non-primitive expressions عبارت هایِ نا- اصلی

10. entity // 11. Fregean senses // 12.Tarski’s Convention T[=material adequacy condition] // 13.indexical elements // 14.axioms // 15.other conditions // 16.many(non-logical)axioms // 17.the background logic // 18.demonstrations.

19.گویا منظور ریچارد مانتِگ یو(Richard Montague) فیلسوف آمریکائی است.

20.standard first-order extensional logic // 21.adverbial modifications.

22. Walk = قدم زد /& = و/ Agent =عامل، کنشگر / Jack = جَک[اسم خاصِ مذکّر] /In = در/ The Street = خیابان // 23. Material ارزش // 24. displayed material ارزش های نمایش داده شده.

25. action sentences. // 26. primitive. // 27.connectives. // 28.quantifiers.

29. Primitive ابتدائی/ اصل // 30. primitive اصلی / ابتدائی // 31. یک نوواژه(Nonce-Word) ساختۀ لوئیس کرول است به معنای [ساعتِ] چهار بعدازظهر وقتی که شروع می کنید به سرخ کردن غذا.

32.from within // 33.implication // 34.inconsistency // 35.to imply // 36.conjuncts // 37.to be implied // 38. outlook. // 39. interpretation. // 40. Charity. // 41.scheme // 42.“analytical hypotheses” // 43.to make use of // 44.immanent // 45.transcendent // 46.the predicate word.

47. از قرار معلوم اندیسِ i در زیرِ meansi حرف نخست immanent است که با توجه به ترجمۀ آن به درونی، ما آن را به صورت د در معنای د و یعنی د آورده ایم.

48. E meansi E

49. در اینجا نیز، گویا، اندیسِ t در زیرِmeanst حرف نخست transcendent است که با توجه به ترجمۀ آن به بَرین، ما آن را به صورت ب در معنایب و یعنیب آورده ایم. // 50. با توجه به پاورقی های قبل، در اینجا نیز گویا اندیس های ب و د در زیرِ صدقب و صدقد حروف اول بَرین و درونی هستند. // 51. such indeterminacy of translation چنین تعیّن ناپذیریِ ترجمه ای/ ترجمه ای یی.

52.map // 53. relativized.

54. از قرار معلوم m در اینجا حرف اول mapping است که ما آن را انطباق ترجمه کرده ایم منتها برخلاف موارد قبل، اینجا آن را به همان صورت لاتین قید کرده ایم(و به عنوان حرف اول انطباق، الف نگفته ایم) زیرا در ادامۀ متن ملزم به رعایتِ رسم الخط لاتین خواهیم بود.

 

55.constraints // 56.stimulus analyticity // 57.determinate // 58.occasion sentences // 59.Singular terms // 60.originally // 61.streaks

62. cloud chamber (اصطلاحی در فیزیک) اتاقکِ انبساط.

63.reifying // 64.“the myth of the museum” of meanings in the head // 65.meaning.

66. Significance معنی.

67.synonymy.

68. Significant معنی دار // 69. Significantly به طورمعنی داری // 70. تکرار حتی از متن اصلی است. // 71. Universal جهان شمول.

72.Jerry Katz.

73. Significance معنی // 74. Grasp می فهمند[البته اینجا همان معنای استعاریِ "گرفتن" موردِ تأکید است.]

75.interpretation s translation.