تعليم و تربيت از ديدگاه سعدي

PDF چاپ نامه الکترونیک

تعليم و تربيت از ديدگاه سعدي

حميد يزدان‌پرست
بخش سوم و پاياني

 

در اين نوشتار بخشي از اخلاقيات سعدي که به موضوع " تعليم و تربيت" مي پردازد، بررسي مي شود. در دو بخش قبلي کلياتي درباره نفس اماره و ضرورت مهار و تربيت آن آمد و سپس بحث " تدبير منزل" و اهميت همسرداري و خصوصيات زن شايسته و تربيت دختر و پسر مطرح شد. بخش سوم و پاياني اين نوشتار به ادامه مباحث مقوله "پروردن فرزندان" اختصاص دارد.
***
حتي اگر پسر از خانواده‌اي توانگر باشد، نبايد در آموزش حرفه و صنعت كوتاهي كند؛ زيرا وقوف نيست كه انجامِ كار چيست!
بيـامــوز پــرورده را دستــرنـج    و گر دست داري چو قارون به گنج
مكن تكيه بر دستگاهي كه هست   كه باشد كه نعمت نماند به دست
بـه پـايـان رسـد كيسـة سيم و زر           نگردد تهي كيسة پيشه‌ور
چـه داني كـه گـرديـدنِ روزگـار        به غربت بگرداندش در ديار
چـو بر پيشه‌اي باشدش دسترس    كجا دستِ حاجت بَرَد پيش كس؟
(3162ـ 3166)
در جاي ديگر مي‌گويد به سبب همين كارداني، كمترين پيشه‌ور بهتر از پادشاه معزول مي‌تواند خرجش را درآورد: «كمينه پيشه‌وري كه به سعي بازو كفافي حاصل كند تا آبروي به تحصيل نان ريخته نگردد؛ چنان‌كه بزرگان گفته‌اند:
گر به‌غريبي رود از شهرخويش    سختي و محنت نبرد پينه‌دوز
ور به خرابي فتد از مملكت    گرسنه خفتد ملك نيمروز»
(ب 3، ح 28)
اما لازمه تربيت، به كار بردن خشونت است كه از قديم گفته‌اند: «از طفل خود تأديب را بازمدار كه اگر او را با چوب بزني، نخواهد مرد. پس او را با چوب بزن و جانش را از هاويه نجات خواهي داد.» (عهد عتيق، كتاب امثال سليمان، 13: 23) و «كسي كه چوب را بازدارد، از پسر خويش نفرت مي‌كند؛ اما كسي كه او را دوست مي‌دارد، او را به سعي تمام تأديب مي‌نمايد.» (همان، كتاب جامعه، 24 : 13) و «حماقت در دل طفل بسته شده است؛ اما چون تأديب آن را دور خواهد كرد.» (همان، امثال، 15: 22)11 قرنها پيش از او، احيقار حكيم12 نيز مي‌گويد: «زدن پسرت را ترك مكن؛ زيرا كتك زدن پسرت مانند كود دادن بستان و محكم كردن هميان و افسار زدن حيوان و بستن در است.»13اين است كه سعدي هم به سياق نظام تربيتي معمول زمانه، تنبيه شاگرد متخلف را از نشانه‌هاي دلسوزي استاد برمي‌شمرد و تأييدكنان حكايت معلم آن ملك‌زاده را مي‌آورد كه «ضرب‌ بي‌محابا زدي و زجرِ بي‌قياس كردي» و در توجيه رفتارش به پادشاه مي‌گويد:
هـر كه در خـردي‌اش ادب نكنند   در بـزرگي فلاح از او بـرخاست
چوب تر را چنان ‌كه خواهي، پيچ    نشود خشك جز به آتش راست
شاه نيز مي‌پسندد و پاداش مي‌بخشد.(ب7، ح3) سعدي در تأييد اين روش، به مقايسه دو معلم مي‌پردازد كه يكي تندخو و تنبيه‌گر بود و ديگر مهربان و بي‌آزار. در نتيجه كودكان «به اعتماد حلم او علم فراموش كردند؛ همچنين اغلب اوقات به بازيچه فراهم نشستندي و لوح درست ناكرده، در سر هم شكستندي.»
استـادِ معلم چـون بـوَد بي‌آزار    خرسك بازند كودكان در بازار
پيداست كه با اين روش نمي‌توان كاري پيش برد؛ همچنان كه والدين آن بچه‌ها نهايتاً معلم تندخو را ترجيح دادند و فرزندان خود را به او سپردند؛ زيرا «جورِ استاد بهْ كه مهر پدر!» (ب7، ح4) البته از هنر معلمي اين است كه بتواند قهر و لطف را بجا به كار ببرد.
وقتي به لطف گوي و مدارا و مردمي     باشد كه در كمندِ قبول آوري دلي
وقتي به قهر گوي كه صد كوزة نبات     گه‌گه چنان به كار نيايد كه حنظلي
(گل، ب8، ش7)
ناگفته نماند كه سعدي كاميابي و موفقيت خودش را هم نتيجه تنبيهات دورة كودكي برمي‌شمرد و مي‌گويد:
نداني كه سعدي مراد از چه يـافت؟        نه هامون نَوَشت و نه دريا شكافت
بـه خُـردي بخـورد از بـزرگان قفـا     خدا دادش اندر بزرگي صفا
هـر آن كس كه گردن بـه فرمان نهد       بسي برنيايد كه فرمان دهد
هـر آن طفـل كـو جـورِ آمـوزگـار    نبيند، جفا بيند از روزگار
پســر را نكـو دار و راحت رســان    كه چشمش نماند به دست كسان
هـر آن كس كه فرزند را غم نخورد    دگر كس غمش خورد و بدنام كرد
نگـــه‌ دار از آميـــزگـارِ14 بــدش  كه بدبخت و بي‌ره كند چون خودش
(3167ـ3173)
غزالي هم وظيفه پدر مي‌داند كه فرزند را «از قرين بد نگاه دارد، كه هر كودك كه وي را نگاه ندارند، شوخ و دروغزن و لجوج و بي‌باك گردد، و به روزگار دراز اين از طبع وي نشود.» و ادامه مي‌دهد: «و چون به دبيرستان دهد، قرآن بياموزد. پس از آن به اخبار و حكايات پارسايان و سيرت صحابه و سلف مشغول كند. و البته نگذارد كه به اشعار كه در وي حديث عشق و صفت زنان باشد، مشغول شود... و چون كودك‌ كاري نيكو بكند و خوي نيكو بر وي پديد آيد، وي را بر آن بستايد... و اگر خطايي كند، يك بار دو بار ناديده انگارد تا سخن خوار نشود؛ چه، اگر بسيار گفته آيد با وي، دلير شود و آشكارا بكند. چون معاودت كند، يك بار اندر سرّ توبيخ كند... و پدر بايد كه حشمت خويش با وي نگاه دارد، و مادر وي را به پدر همي ترساند و بايد كه نگذارد وي را كه به روز بخسبد، كه كاهل شود. و شب بر جامة نرم نخواباند تا تن وي قوي شود. و هر روز يك ساعت وي را از بازي بازندارد تا فرهيخته شود و تنگدل نشود كه از آن بدخوي گردد و كوردل شود.
و وي را خويي فرا كند بدانكه با همه كس تواضع كند، و بر سر كودكان فخر نكند و لاف نزند و از كودكان چيزي فرانستاند، بلكه بديشان دهد... و وي را بياموزد تا آب دهن و بيني پيش مردمان نيندازد، و پشت با مردمان نكند، و به ادب نشيند،... و بسيار نگويد، و البته سوگند نخورد، و سخن نگويد تا نپرسند و هر كه مهتر از وي بوَد، وي را حرمت دارد و اندر پيش وي نرود. و زبان وي از لعنت و فحش نگاه دارد. و چون معلم وي را بزند، بگويد تا جزع بسيار نكند و شفيع نينگيزد و صبر كند و بگويد كه: كار مردان اين باشد، و بانگ كردن كار زنان بود و پرستاران. چون هفت ساله شد، به نماز و طهارت فرمايد به رفق. چون ده ساله شد، اگر در نماز تقصير كند، بزند و ادب كند. و دزدي و حرام خوردن و دروغ گفتن اندر چشم وي زشت گرداند و هميشه آن را همي نكوهد. چون چنين پروردند، هر گه كه بالغ شود، اسرار اين آداب با وي بگويند...» .(كيمياي سعادت، ج2، ص 28ـ30)
بـه صـورت آدمـي شـد قطــرة آب   كـه چـل روزش قـرار اندر رحم ماند
و گر چل ساله را عقل و ادب نيست به تحقيقش نشايد آدمي خواند
جـوانمـردي و لطف است آدميت همين نقش هيولاني مپندار
هنـر بايد، كه صورت مي‌توان كرد  به ايوانها در، از شنگرف و زنگار
چو انسان را نباشد فضل و احسـان  چه فرق از آدمي تا نقش ديوار؟
(ب7، ح11)
در همين زمينه مي‌گويد: مار از فرزند نااهل و گمراه بهتر است.
زنان بـاردار، اي مـرد هوشيـار    اگر وقت ولادت مار زايند
از آن بهتـر بـه نزديك خردمند    كـه فرزندان نـاهمـوار زايند
(ب7، ح10)
و بي‌شك از موجبات گمراهي و نااهلي فرزند، همنشينان بد است كه شيخ مكرر از نشست و برخاست با آنها برحذر داشته است: «هر كه با بدان نشيند، اگر نيز طبيعت ايشان در او اثر نكند، به فعل ايشان متهم گردد.»
رقم بر خـود به نـاداني كشيدي    كه نادان را به صحبت برگزيدي
طلب كـردم ز دانايـان يكي پند    مـرا گفتند: بـا نادان مپيوند
كـه گر داناي دهري، خر بباشي    و گـر نـادانـي، ابلـه‌تـر ببـاشي
(ب8، ش82)
و «هر كه با بدان نشيند، نيكي نبيند.»
گـر نشينـد فـرشته‌اي بـا ديـو      وحشت آموزد و خيانت و ريو15
از بـدان جـز بـدي نيامـوزي     نكنـد گـرگ، پـوستين‌دوزي
(ب8، ش 37)
بـا بـدان يـار گشت همسر لـوط         خـانـدان نبـوتـش گـم شد
سگ اصحاب كهف روزي چند    پـي نيكان گـرفت و مـردم شد
(گل، ب1، ح4)
در صحبت رفيق بدآمـوز همچنـان       كاندر كمندِ دشمنِ آهخته خنجري
(مواعظ،695)
حـريف سفلـه در پايان مستـي    نينـديشـد ز روز تنگـدستـي
(ب7، ح5)
در بوستان نه تنها فرد را از همنشين بد، بلكه جوان يا نوجوان را از همنشيني با بزرگسالان برحذر مي‌دارد؛ چرا كه ممكن است (با توجه به محيط نامناسب روزگار سعدي) موجبات بدآموزي يا خطاكاري برايش فراهم شود.
محاسن چو مردان نداري بـه دست      نه مردي بوَد پيش مردان نشست
سيـه‌نـامـه‌تـر زان مخنّـث مخـواه       كه پيش از خطش، روي گردد سياه
از آن بـي‌حميّـت ببـايـد گـريخت          كه نامردي‌اش آب مردان بريخت
پســر كـو ميـان قلنــدر نشسـت16   پدر گو ز خيرش فرو شوي دست
دريغش مخـور بـر هـلاك و تلـف       كه پيش از پدر، مرده بهْ ناخلف
(3179ـ 3183)
شيخ اجل هر چه از رفيق بد پرهيز مي‌دهد و مي‌گويد: «حيف است كه طوطي و زغن هم‌قفسانند» (طيبات، 449)، بر دوستي با نيكان و تأثيرشان در خلق و خو و رفتار تأكيد مي‌كند؛ به ويژه يار شاطر كه در طي طريق و درنورديدن مراحل و مهالك سلوك مددكار و همراه است.
يارا، بهشت، صحبت ياران همدم است  
ديدار يار نامتناسب، جهنم است
هر دم كه در حضـور عزيزي بـرآوري
درياب، كز حيات جهان، حاصل آن دم است
نه هر كه چشم وگوش و دهان دارد، آدمي است
بس ديو را كه صورتِ فرزند آدم است
آرام نيسـت در همـه عـالـم بـه اتفـاق 
ور هست، در مجاورتِ يار محرم است
دنيا خوش است و مال عزيز است و تن شريف
ليكن رفيق بر همه چيزي مقدم است
(قديم، 388)
گِلي خوشبـوي در حمـام روزي    رسيد از دست مخدومي به دستم
بدو گفتم كـه: مُشكي يا عبيـري؟           كه از بوي دلاويز تو مستم
بگفتـا: مـن گِلـي نـاچيـز بــودم           وليكن مدتي با گُل نشستم
كمـال همنشيـن در من اثـر كـرد           و گرنه من همان خاكم كه هستم
(ديباچه گلستان)
تأثير كمال همنشين را در جامه كعبه نيز مي‌توان مشاهده كرد كه بر اثر همجواري با خانه خدا چه عزتي يافته است.
جـامـه كعبـه را كه مي‌بـوسند    او نـه از ك‍ِـرم پيلـه نامي شد
با عزيزي نشست روزي چنـد    لاجـرم همچـو او گـرامـي شد
(ب7، ح8)
همجواري با گُل، براي گياه نيز سودمند است و او را گرامي مي‌كند، چه رسد به آدمي.
ديـدم گــل تــازه چنـد دستــه    بر گنبدي از گياه بسته
گفتـم: چــه بــوَد گيـاه نـاچيـز    تا در صف گل نشيند او نيز
بگـريست گياه و گفت: خـاموش        «صحبت» نكند كرم فراموش
گـر نيست جمـال و رنگ و بويم    آخـر نـه گياهِ باغِ اويم؟
(گل، ب2، ح 46)
نمي‌شود از علم و تعليم و تربيت و متعلم گفت و آموزگار را فراموش كرد كه سعدي از او به صورت معلم، استاد، عالم، اديب (ادب‌آموز)، مربي، فقيه و دانشمند ياد كرده است؛ از جمله آنجا كه با رديف «آموخت» غزلي ساز كرده و سه بيتش را هم در گلستان (ب5، ح16) تكرار كرده است:
معلّمت همه شوخي و دلبري آمـوخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگري آموخت
تو بت، چرا به معلم روي كه بتگر چين
به چين زلف تو آيد به بتگري آموخت
هــزار بلبـل دستـانسـراي عـاشـق را
ببايد از تو سخن گفتن دري آموخت
همـه قبيلـه مـن عالمـان ديـن بـودنـد
مـرا معلم عشق تـو شاعري آموخت
(بدايع، 371)
در جاي ديگر گويد: «معلم، گو ادب كم كن كه من ناجنس شاگردم» (قديم، 497) و «معلم اين همه دلبندي از كجا داند؟» (بدايع، 371) «عقل با عشق برنمي‌آيد/ جور‍ِ مزدور مي‌برد استاد»، (طيبات، 416) يا «جور استاد بهْ كه مهر پدر»(گل، ب7، ح4) و «استادِ معلم چو بوَد بي‌آزار...» (همان) و «استادِ اديب به تربيت او نصب كرد...»(ب1، ح4) و «پادشاهي پسر را به اديبي داد و گفت: .... تربيتش كن» (ب7، ح6) و «يكي را شنيدم از پيران مربي...» (ب7، ح7) و «چندان كه مرا شيخ اجل ابوالفرج ابن جوزي به ترك سماع فرمودي... ناچار به خلاف راي مربي قدمي چند برفتمي.»
(ب2، ح 19) و «از آستان مربي كجا روند اطفال؟» (مواعظ، 674) افزون بر اين قبيل يادكردها، سعدي برخي ويژگيهاي اخلاقي نيز براي عالم و آموزگار بيان مي‌كند: يكي اينكه علاوه بر علم، اهل عمل هم باشد: «يكي را گفتند: عالم بي‌عمل به چه مانَد؟ گفت: به زنبور بي‌عسل.» (ب8، ش75)
عـالمي را كه گفت بـاشد و بس    هر چه گويد، نگيرد اندر كس
عـالم آن كس بـود كه بـد نكند    نه بگويد به خلق و خَود نكند
عــالـم كـه كامـراني و تن‌پـروري كند   
او خويشتن گم است، كه را رهبري كند؟
(گل، ب2، ح 37)
دعوي مكن كه: برترم از ديگران به علم   
چون كبر كردي، از همه دونان فروتري
از مـن بگـوي عـالـم تفسيـرگـوي را:
گر در عمل نكوشي، نادان مفسري
بـار درخـت علـم نـدانـم مگـر عمـل
با علم اگر عمل نكني، شاخ بي‌بري
علم آدميت است و جـوانمردي و ادب
ور ني، ددي به صورت انسان مصوري
از صد، يكي به جاي نياورده شرط علم
وز حب جاه در طلب علم ديگري
هـر علـم را كه كـار نبندي، چه فايده؟
چشم از براي آن بوَد آخر كه بنگري
(مواعظ، 695)
«هر كه علم خواند و عمل نكرد، بدان مانَد كه گاو رانَد و تخم نيفشانَد.» (ب 8، ش 39)
راستي كردند و فرمودنـد مردان خداي   
اي فقيه، اول نصيحت‌‌گوي نفس خويش را
(خواتيم، 722)
من از آن گذشتم اي يار، كه بشنوم نصيحت   
برو اي فقيه و با ما، مفروش پارسايي
(طيبات، 546)
«عامي متعبد، پيادة رفته است و عالمِ متهاون، سوارِ خفته. عاصي كه دست بردارد، بهْ از عابد كه در سر دارد.»
سـرهنگِ لطيف‌خوي دلـدار    بهتر ز فقيـه مردم‌آزار
(ب 8، ش 74)
به همين جهات است كه عالم بايد خود را به زيور پارسايي و عمل صالح بيارايد: «معصيت از هر كه در وجود آيد، ناپسنديده است و از علما ناخوب‌تر، كه علم سلاح جنگ شيطان است و خداوندِ سلاح را چون به اسيري برند، شرمساري بيشتر بَرد.»
عــامِ نــادان پــريشـان روزگـار    بهْ ز دانشمند ناپرهيزگار
كــان بــه نـابينـايي از راه اوفتاد      وين دو چشمش بود و در چاه اوفتاد
(ب 8، ش 61)
«دو كس رنج بيهوده بردند و سعي بي‌فايده كردند: يكي آن كه اندوخت و نخورد، و ديگر آن كه آموخت و نكرد.»
علـم چنـدان كـه بيشتـر خواني    چون عمل در تو نيست، ناداني
نــه محقـق بـود، نـه دانشمنـد    چـارپـايـي بـر او كتـابي چند
«علم از بهر دين‌پروردن است، نه از بهر دنياخوردن.»
هر كه پرهيز و زهد و علم فروخت        خرمني گرد كرد و پاك بسوخت
«عالمِ ناپرهيزگار كورِ مشعله‌دار است،يُهدي به و هو لايهتدي.»17
بي‌فايده هر كه عمـر در بـاخت    چيـزي نخـريد و زر بينداخت
(ب8، ش3، 4 و 5)
«تلميذِ بي‌ارادت، عاشقِ بي‌زر است و... عالمِ بي‌عمل، درخت بي‌بر و زاهدِ بي‌علم، خانة بي‌در.» (ب8، ش 73) «دو كس مردند و تحسّر بردند: يكي آن كه داشت و نخورد، و ديگر آن كه دانست و نكرد.» (ب 8، ش 109)
سعدي راه درست دانش‌آموزي را هم نشان داده است: «امامِ مرشد محمد غزالي را ـ رحمة‌الله عليه ـ پرسيدند كه: چگونه رسيدي بدين منزلت در علوم؟ گفت: بدان كه هر چه ندانستم، از پرسيدن آن ننگ نداشتم.»
بپرس هر چه نداني، كه ذُلّ پرسيدن    دليلِ راه تو باشد به عزّ دانايي
(ب 8، ش 79)
يك نكته مهم در آموزش، مدارا و همدلي و آهستگي است؛ نكته‌اي كه امروزه گويي در نظام آموزشي جايي ندارد! سعدي كه عمرش را به تعليم و تربيت گذرانده، مي‌گويد: «هر چه زود برآيد، دير نپايد.»
خـاك مشـرق شنيـده‌ام كه كنند    به چهل سال كاسه‌اي چيني
صد به روزي كنند در مَردشت18    لاجرم قيمتش همي بيني
***
مرغَك از بيضه برون آيد و روزي طلبد
و آدميزاده ندارد خبر و عقل و تميز
بنابراين شتابزدگي بي‌فايده است: «كارها به صبر برآيد و مستعجِل به سر درآيد.»
به چشم خويش ديـدم در بيابان    كه آهسته سَبَق برد از شتابان
سمندِ بـادپـاي از تگ فـروماند    شتربان همچنان آهسته مي‌راند
(ب8، ش 33 و 34)
آنچه تا اينجا آمد، درباره استاد و يار و محيط و شيوة تربيتي بود كه تأثيرشان بر كسي پوشيده نيست. افزون بر اينها موضوع بسيار مهم ديگري است كه سعدي بارها بر آن پاي فشرده است: اصل گوهر و قابليت تربيت داشتن و استعداد پرورش و هدايت‌يافتن.
چـون بـوَد اصـلِ‌ گوهـري قابل    تربيت را در او اثر باشد
هيـچ صيقـل نكـو نـدانـد كـرد    آهني را كه بدگهر باشد
سگ بـه درياي هفتگانه بشـوي    كه چو تر شد، پليدتر باشد
خـرِ عيسي گـرش بـه مكه برند    چون بيايد، هنوز خر باشد
(ب 7، ح1)
اين موضوع بارها در گلستان تكرار شده است: «پادشاهي پسر را به اديبي داد و گفت: اين فرزند توست، تربيتش همچنان كن كه يكي از فرزندان خويش. گفت: فرمانبردارم. سالي چند بر او سعي كرد و به جايي نرسيد و پسران اديب در فضل و بلاغت منتهي شدند. ملك دانشمند را مؤاخذت كرد... كه: وعده خلاف كردي و وفا به جاي نياوردي. گفت: بر رأي خداوند روي زمين پوشيده نماند كه تربيت يكسان است، وليكن طبايع مختلف.»
گرچه سيم و زر ز سنگ آيد همي    در همه سنگي نباشد زرّ و سيم
بـر همـه عـالَم همـي تابد سهيل    جايي انبان مي‌كند، جايي اديم19
(ب7، ح6)
دو كس بر حـديثي گمارند گوش         از اين تا بدان، ز اهرمن تا سروش
يكـي پنـد گيـرد، دگـر نـاپسنـد    نپردازد از حرف‌گيري20 به پند
فـرومـانده در كنـج تاريك‌جاي    چه دريابد از جامِ گيتي‌نماي؟
(بو، 3242 ـ 3244)
«جوهر اگر در خَلاب21 افتد، همچنان نفيس است و غبار اگر بر فلك رسد، همان خسيس است. استعدادْ بي‌تربيت دريغ است و تربيتِ نامستعد، ضايع. خاكستر نَسَبي عالي دارد كه آتش جوهري علوي است، وليكن چون به نفس خود هنري ندارد، با خاك برابر است و قيمت شكر نه از ني است، كه آن خود خاصيت وي است.»
چو كنعان را طبيعت بي‌هنر بـود    پيمبرزادگي قدرش نيفزود
هنر بنماي اگر داري، نـه گوهـر    گل از خار است و ابراهيم از آزر
(ب 8، ش 53)
***
ابــر اگـر آب زنـدگـي بــارد    هرگز از شاخ بيد، بر نخوري
بـا فـرومــايـه روزگـار مَبَـر                كز نيِ بوريا شكر نخوري
وزير كه گمان مي‌كرد با عوض‌كردن محيط و همنشينان، سرشت فرد را هم مي‌توان متحول كرد، گفت: «اگر [اين جوان] در سِلك صحبتِ آن بَدان منتظم ماندي، طبيعتِ ايشان گرفتي؛ اما بنده اميدوار است كه به عشرتِ صالحان تربيت پذيرد و خوي خردمندان گيرد كه هنوز طفل است و سيرت بغي و عنادِ اين گروه در نهاد او متمكّن نشده؛ و در حديث است: ما مِن مولودٍ الا و قد يُولَدُ علي‌ الفطره. فَاَبواهُ يُهوّدانه او يُنصّرانه او يُمجّسانه. ]هيچ كودكي نيست، مگر اينكه مطابق فطرت، يكتاپرست به دنيا مي‌آيد و سپس پدر و مادرش هستند كه او را يهودي يا مسيحي يا زردشتي بارمي‌آورند]21 ... في‌الجمله پسر را به ناز و نعمت برآوردن گرفت و استاد اديب به تربيت او نصب كرد تا حُسنِ خطاب و ردّ جوابش درآموخت و ساير آداب خدمتِ ملوكش تعليم كرد، چنان كه در نظر بزرگان پسند آمد. باري وزير از شمايل او در حضرت سلطان شمّه‌اي مي‌گفت كه: تربيت عاقلان در او اثر كرده است و جهلِ قديم از جِبِلّت او به در برده. ملك را از اين سخن تبسم آمد و گفت:
عـاقبت گرگ‌زاده گـرگ شـود    گرچه با آدمي بزرگ شود
سالي دو بر اين برآمد. طايفة اوباشِ محلّت در او پيوستند و عقد مرافقت بستند تا به وقت فرصت، وزير و هر دو پسرانش را بكشت و نعمتي بي‌قياس برداشت و به مغارة دزدان به جاي پدر بنشست و عاصي شد. ملك... گفت:
شمشيرِ نيك از آهنِ بد چون كند كسي؟   
ناكس به تربيت نشود اي حكيم، كس
باران كه در لطافتِ طبعش خلاف نيست   
در باغ لاله رويد و در شوره‌بوم خس
زميــن شـوره سنبـل بـرنيــارد  
در او تخم و عمل ضايع مگردان
نكويي با بدان كردن چنان است             
كه بد كردن به جاي نيكمردان
(ب1، ح4)
در بوستان نيز همين مضمون را تكرار مي‌كند:
چو گرگ خبيث آمدت در كمنـد   بكُش، ورنه دل بركن از گوسفند
از ابليـس هـرگـز نيـايـد سجـود      نه از بدگهر، نيكويي در وجود
(1615 ـ 1616)
ديو اگر صومعه‌داري كند انـدر ملكوت     
همچو ابليس همان طينت ماضي دارد
(صاحبيه، 753)
آهنـي را كـه مـورچانه22 بخورد      نتوان بُرد از او به صيقل، زنگ
با سيه‌دل چه سود گفتن وعـظ؟    نرود ميخ آهنين در سنگ
(گل، ب2، ح18)
در بوستان باز به همين موضوع مي‌پردازد، آن هم در «باب رضا» و بدين ترتيب مي‌خواهد بقبولاند كه با دست تقدير نمي‌توان پنجه انداخت و تعليم و تربيت افراد بد‌ذات بي‌فايده است.
نيـايـد نكـوكـاري از بـدرَگـان    محال است دوزندگي از سگان
همـه فيلـسوفـان يـونان و روم    ندانند كرد انگبين از زَقوم
ز وحشي نيايد كـه مـردم شـود    به سعي اندر او تربيت گم شود
تـوان پـاك كـردن ز زنگ آينـه    وليكن نيايد ز سنگ آينه
به كوشش نرويد گُل از شاخِ بيد    نه زنگي به گرمابه گردد سپيد
(2615 ـ 2619)
با اين طرز فكر به ناچار مقوله اخلاق را هم بايد سرشتي دانست و نه اكتسابي؛ چنان كه مي‌‌گويد: «طبيعي است اخلاق نيكو نه كسب» (بو، 1408)؛ بنابراين هر كس بنا به مقتضيات ذاتي‌اش رفتار خواهد كرد و از كوزه همان برون تراود كه در اوست: «زمين را از آسمان نثار است و آسمان را از زمين غبار. كلُّ اِِناءٍِ يَتَرشّحُ بما فيه.»
گـرت خـوي مـن آمـد نـاسـزاوار
تو خوي نيك خويش از دست مگذار
(ب 8، ش 96)
با همه اينها بايد سعي خود را كرد و كوشيد در مسير درست افتاد و هدايت يافت، وگرنه بايد آمادة عذاب اخروي باشد؛ چه، هر كس اين دنيا تربيت نشود، در آن دنيا به روشي ديگر تأديب خواهد شد: «هر كه به تأديب دنيا راه صواب نگيرد، به تعذيب عقبي گرفتار آيد: و لَنُذيقنّهم من العذابِ الادني دونَ العذاب الاكبر».23
پند است خطاب مهتران، آنگه بند
چون پند دهند و نشنوي، آنگه بند
(ب 8، ش 93)
گفتني است كه سعدي اين باب را پس از ذكر مقدمه‌اي درباره نفس و ضرورت تربيتش، با «فضيلت خاموشي» شروع مي‌كند و از معايب زبان (همچون غيبت و بدگويي و سخن‌چيني) مي‌گويد و سپس به پرورش زن و تربيت فرزند مي‌پردازد و سپس مزاياي عزلت را به ياد مي‌آورد و باب را مي‌بندد.

پي‌نوشتها:
11ـ اين نگرش به رفتار خداوند با انسانها نيز تعميم داده شده است: «اي پسر من، تأديب خداوند را خوار مشمار و توبيخ او را مكروه مدار؛ زيرا خداوند هر كه را دوست دارد، تأديب مي‌نمايد، مثل پدر، پسر خويش را كه از او مسرور مي‌باشد.» (امثال 3: 11 و 12). در تورات هم آمده است: «اي پسر من، تأديب خداوند را خوار مشمار و وقتي كه از او سرزنش يابي، خسته خاطر مشو؛ زيرا هر كه را خداوند دوست مي‌دارد، توبيخ مي‌فرمايد و هر فرزند مقبول خود را به تازيانه مي‌زند. اگر متحمل تأديب شويد، خدا با شما مثل با پسران رفتار مي‌نمايد؛ زيرا كدام پسر است كه پدرش او را تأديب نكند؟ لكن اگر بي‌تأديب مي‌باشيد، پس شما حرام‌زادگانيد نه پسران!» (عبرانيان، 12: 5 ـ 8)  //  12ـ وزير اعظم سناخريب (پادشاه آشور كه در 705 پ.م به حكومت رسيد). هفت آسمان، ش2، ص44.  //  13ـ همان، ص49.  //  14ـ معاشر، همنشين.  //  15ـ ريو: فريب، نيرنگ.  //  16ـ قلندر: محل اجتماع اوباش و قماربازان و خراباتيان.  //  17ـ به‌واسطة او هدايت مي‌شوند و خود هدايت نمي‌شود.  //  18ـ مرودشت، شهري در حوالي شيراز.  //  19ـ انبان: پوست دباغي‌شدة نامرغوب، كيسه. اديم: چرم مرغوب.  //  20ـ عيبجويي به او فرصت پندگيري نمي‌دهد.  //  21ـ خلاب: لجنزار.  //  22ـ گلستان، تعليقات مرحوم دكتر يوسفي، ص 247.  // 23ــ بي‌گمان به ايشان عذاب كوچكتر (بلاهاي دنيا) غير آن عذاب بزرگتر (در قيامت) را مي‌چشانيم، شايد از نافرماني بازگردند. (سجده/ 2)