ياد من باشد تنها هستم

PDF چاپ نامه الکترونیک

ياد من باشد تنها هستم

رويکرد فلسفي به"تنهايي" سهراب سپهري
پگاه مصلح



"تنهايي" از مضامين آشناي ادبيات است و مي‌توان سروده‌هاي بسياري درباره آن در شعر کلاسيک و نوين يافت؛ اما در شعر سهراب سپهري به عبارت متفاوت و تامل‌برانگيزي برمي‌خوريم. سخني در وجه التزامي که از حد يک حکم ساده در گزاره‌اي محدود فراتر مي‌رود و خود را تاويل‌پذير مي‌نماياند. نوشته پيش رو، حاصل تامل و پژوهشي در اين باب به شيوه هرمنوتيک ديالکتيکي است.
ياد من باشد تنها هستم.1 اين عبارت منحصربه‌فرد، از خيره‌کننده‌ترين سروده‌ها درباره"تنها بودن"، در شعر سرزمين ماست. ساده به نظر مي‌رسد، چنان که گويي در رويارويي با آن، خود را لميده در قايقي شناور بر دريايي آرام، زير آسماني صاف، تن داده به آفتاب ولرم ميانه پاييز به دور از هر تلاطم و هياهو مي‌بينيم؛ اما با درنگ بر آن، رود خروشاني که قايق را به اين دريا رسانده و خود در ژرفايش آرام گرفته است باز به جوشش درمي‌آيد و همه ناآرامي‌ها و تکاپوهاي گذشته آن زنده مي‌شود؛ بدان گونه که زمزمه ترانه‌اي خاطره سرگذشتي ملتهب را زنده مي‌کند و از اين قرار، يا از اين بي‌قراري، ناگهان خود را بر امواج پرسش در پيچ‌وتاب مي‌يابيم.
ياد من باشد تنها هستم. چرا؟ چرا بايد ياد من باشد که تنها هستم. آيا تنهايي، شيريني شهدي  است که مي‌خواهم آن را در ذائقه نگاه دارم يا همچون رايحه گلي است که مايلم همچنان در مشامم بماند؟ آيا تنهايي رمزِ"سبق از جهان بردن"2 است يا چنان که چشمه‌ها شعر و حنجره‌ها ترانه نالان از غم آن سراغ مي‌شود گرفت، رنجي است که مي‌خواهم با تازيانه آن کنار بيايم، يا حتي خويش را از لذتي خودآزارانه بيان کنم؟ آيا تنهايي گوهري قدسي است که بايد آن را در همياني بر قلب خود حمل کنم و گاه گاه نگاهي به آن بيندازم تا از بودنش اطمينان يابم؟ يا قدم نهادن بر قافِ باشکوهي است در مسير ملکوتي جدايي از همگان"که آن‌که شايد خلق را آن کس نشايد عشق را"؟3 
براي يافتن پاسخ اين پرسش‌ها، نخست بشنويم که خودِ سخن به ما چه مي‌گويد سپس آن را در متنِ شعر بخوانيم و آنگاه در بافت دفتر و در حد امکان در پرتوي که زندگي شاعر بر دفتر مي‌افکند.
آشکار است که اين سخن، تجربه زيسته‌اي را بازمي‌گويد که مي‌خواهد به تامل درآيد، جا بيفتد و حمل‌پذير شود. مي‌خواهد از حالت ميهماني، خوشايند يا ناخوشايند، که گاهي  مي‌آيد و مي‌رود خارج شود و بيايد بماند. در فکر، قرار بگيرد. به زبان ديگر، اين سخن چنين مي‌توانست گفته شود که از ياد مبري، يا باز از ياد مبري که تنها هستي! زنگ گوشزدي که در سخن شاعر است، بيان مي‌کند که نه فقط تنهايي را به تجربه زيسته، بلکه از ياد بردن تنهايي را نيز تجربه کرده است. افزون بر اين، مي‌داند که ممکن است به‌زودي باز آن فراموشي را تجربه کند؛ ازين رو به وجه التزامي به خود هشدار مي‌دهد. اما چرا؟ مگر برون رفتن از تنهايي، حتي اگر گذرا باشد، تجربه‌اي خوشايند نيست؟ مگر بزرگاني همچون حافظ دست به دعا برنداشته‌اند تا دمي از رنج تنهايي رهايي يابند؟
سينه مالامال درد است‌ اي دريغا مرهمي
دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي
پس يا بايد اين تنهايي از نوع ديگري باشد، يا مواجهه شاعر با آن از موضع ديگري است؟ در اين مرحله نمي‌شود دريافت که يکي از گزينه‌ها صادق است يا هر دو. اما آنچه هويداست اينکه در اينجا پذيرشي پيدا شده است. اگر از ماهيت اين پذيرش بپرسيم، راست به پرسش‌هاي پيشين بازمي‌گرديم. بنابراين، اکنون فقط مي‌شود گفت که"ياد من باشد تنها هستم" نداي پذيرش تنهايي، پوشيدن رداي انديشگي بر تنش و زيستن با آن است. اما شيريني و تلخي تنهايي هنوز دانسته نيست. دانسته هم نيست که هشدار در برابر فراموشي آن، براي اين است که سر ريسماني به اوج گم نشود، ارج گنجي قدسي کم نشود، يا موضوع اين است که فراموشي موقتي تنهايي، روبه‌رويي تازه با آن را دشوارتر مي‌کند. ساده است، اگر اين حالت اخير درست باشد، شاعر دارد با خود مي‌گويد: اگر فراموش کني که تنها هستي، دل به تنها نبودنت خوش مي‌کني و چون به خود مي‌آيي و باز درمي‌يابي که تنهايي، پذيرش آن دشوارتر مي‌شود. افزون بر اين، تا نپذيري که تنها"هستي"، در پي رهايي از اين وضع مي‌تراشي و مي‌خراشي و شايد دل مي‌بندي و خسته در خود بازمي‌نشيني.
اين سخن، سوز و گدازي از آن دست نشان نمي‌دهد که در بيان تنهايي رايج است. گرماي تابستان احساس در آن نيست. برعکس، سردي خاصي از آن به جان مي‌ريزد. سرمايي نه از جنس زمستان، بلکه از جنس سرماي ميانه پاييز. در زمستان ديگر ديرزماني است که سرما را پذيرفته‌اي و نياز به يادآوري آن نيست. اما در ميانه‌هاي پاييز که سرما را حس کرده‌اي و شايد يک، دو باري زير باران خيس شده‌اي اما باز ممکن است هنگام بيرون رفتن از خانه، در پوشيدن جامه گرم ترديد کني، يا حتي شايد درخشش آفتاب به خطايت بيفکند، نياز‌ داري به خود بگويي ياد من باشد هوا سرد شده است.
اين يادآوري"تنهايي"، در جهت دستيابي به چيزي يا پناه بردن از چيزي هم نيست يا دست‌کم در اين لحظه خاص چنين نيست؛ اگر شاعر مي‌گفت"ياد من باشد تنها باشم"، مي‌شد آن را اين‌گونه فهميد که"ياد من باشد تنها باشم تا...". براي مثال مي‌شود گفت: ياد من باشد تنها باشم، تا- در پناه اين تنهايي- کمي از آزار روزگار بياسايم. يا تنها باشم تا- به برکت اين تنهايي- به مراقبه بپردازم و از خويشتن نيز تجرد يابم. چنان که مولوي مي‌گويد:4
روي در ديوار کن تنها نشين      وز وجود خويش هم خلوت گزين
يا تنها باشم تا- به يمن تنهايي- به گنج‌گران بهايي مبدل شوم:
چه سال‌ها که خزيدم به کنج تنهايي    که گنج باشم و بي‌نام و بي‌نشان مانم 5
بنابراين، بيشتر آشکار مي‌شود که"هستم" در عبارت مورد نظر، به طور بالفعل، بيانگر"وضعيت" است و البته پذيرش آگاهانه اين وضعيت مي‌تواند آبستن امکان‌هايي باشد، از آن دست که در مثال‌ها آمد. اکنون به متن شعر برويم، شايد به پاسخ پرسش‌ها نزديک‌ترمان کند؛ شعري که نام آن"غربت" است اما قرابت زيادي با غربت به معناي متعارف ندارد:
«ماه بالاي سرِ آبادي است،
اهل آبادي در خواب.
روي اين مهتابي، خشت غربت را مي‌بويم.
باغ همسايه چراغش روشن،
من چراغم خاموش.
ماه تابيده به بشقاب خيار، به لب کوزه آب.
غوک‌ها مي‌خوانند.
مرغ حق هم گاهي.
کوه نزديک من است: پشت افراها، سنجدها.
و بيابان پيداست.
سنگ‌ها پيدا نيست، گلچه‌ها پيدا نيست.
سايه‌هايي از دور، مثل تنهايي آب، مثل آواز خدا پيداست.
نيمه شب بايد باشد.
دب اکبر آن است: دو وجب بالاتر از بام.
آسمان آبي نيست، روز آبي بود.
ياد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.
ياد من باشد فردا لب سلخ، طرحي از بزها بردارم،
طرحي از جاروها، سايه‌هاشان در آب.
ياد من باشد، هرچه پروانه که مي‌افتد در آب، زود از آب درآرم.
ياد من باشد کاري نکنم، که به قانون زمين بربخورد.
ياد من باشد فردا لب جوي، حوله‌ام را هم با چوبه بشويم.
ياد من باشد تنها هستم.
ماه بالاي سر تنهايي است».
شاعر با تمام مشاعرش در آبادي نشسته است و عالم خاکي را مي‌نگرد. شعرش هم سراپا ناسوتي و در آغوش جهان تحت قمر است.6حتي صداي خدا نيز در بطن همين عالم، در طبيعت شنيده مي‌شود و يادآور خداي اسپينوزا يا طبيعت خلاق است. اجزاي شعر، خودشان ‌هستند و نمي‌خواهند نماد و نماينده سرخوردگي‌ها يا قهرماني‌هاي تاريخي کسي باشند. ميلي هم ندارند نردبان آن سوي آسمان بشوند. حتي مرغ حق نيز به اندازه غوک حق دارد  بي‌توجه به اسمي که ما برايش انتخاب کرده‌ايم بخواند. مهتاب، بشقاب خيار، کوزه آب، چراغ خانه همسايه و... ذهن شاعر را مي‌سازند. شعر جريان سيال اين عناصر است. شاعر مسخ نيست.
من قصد ندارم کليت شعر را تفسير کنم و مي‌خواهم بروم پي همان"تنهايي" خودمان، اما به ميزاني که به مقصود ياري برساند شعر را بررسي مي‌کنم. شعر سراسر از جملات جداگانه تشکيل شده است و شاعر، بي‌واهمه از يکدست نشدن شعر، هرجا که جريان سيال و رهاي حس و فکرش اقتضا مي‌کند، دو فاصله مي‌اندازد، چنان که گويي از روي پرچيني مي‌پرد و وارد فضاي حسي ديگر، اما نه گسسته از فضاي پيشين، مي‌شود. حال پرسش اين است که چرا در چنين شعري، شاعر، يادآوري تنهايي خويش را بدون فاصله، با رفتن به باغ حسن، کشيدن طرح بزها و جاروها و سايه‌هايشان، نجات پروانه‌ها از آب، رعايت قانون زمين و شستن حوله‌اش بر لب جوي، در يک جا، در يک ساحت قرار مي‌دهد. يا بهتر است بپرسيم چرا جريان سيال حس و فکر او، اين‌گونه پيش مي‌رود که در انتهاي باغ حسن و پس از همه مراحل ياد شده، تنهايي‌اش را به ياد مي‌آورد يا لازم مي‌بيند به ياد بياورد؟ چرا در ادامه تصويرسازي از فضاي نيمه شب آبادي، که شاعر در وادي تنهايي است و حتي خشت غربت را مي‌بويد، چنين سخني نمي‌گويد؟
شعر ابتدا روي جريان سيالي مرکب از حس و فکر شاعر شناور مي‌شود؛ سياليتي مرکب از عناصر تفکيک نشده. بوي غربت نيز آغشته همين سيال است؛ آغشته حس فضا و درک تضادي ميان همسايه- و شايد کل آبادي- که با چراغ روشن خواب است و او که با چراغ خاموش، بيدار. اين غربت را شاعر بسيار با حس و ادراک دروني تجربه کرده است. از اين رو، بيان آن نيز چنين در ابتداي جريان شعر آمده است. نياز به تذکر براي يادآوردن يا در ياد نگاه داشتن هم ندارد. اما شعر پس از اندک زماني سوار بر تخيل شاعر مي‌شود و سنگ‌ها و گلچه‌هايي را مي‌يابد که پيدا نيست، تنهايي آب را لمس مي‌کند و آواز خدا را مي‌شنود. سپس آگاهي از موقعيت زماني (نيمه شب) بادبادک خيال را به تندي پايين مي‌آورد و شعر بر دوش فکر فرداانديش، مي‌رود که از روي پرچين اکنون بپرد. اما نمي‌پرد.
اتفاقي که اکنون مي‌افتد اين است که"اکنون" کش‌سان مي‌شود. در حالي که توسن فکر تا فراز پرچين هم خيز برداشته و گويي نيم‌تنه‌اش از مرز آن نيز گذشته است، مرز منعطف"لحظه" پيش از فرود توسن، به جلو محدب مي‌شود و گريز کامل فکر به فرداي انضمامي را مهار مي‌کند. چنين است که فکر شاعر به فرداي باغ حسن و کنار استخر پا مي‌گذارد، اما بي‌درنگ خود را در فردايي ذهني مي‌يابد که چيزي نيست جز همين لحظه کنوني با مرزهاي کشيده شده. شاعر مي‌گويد بايد هرچه پروانه در آب مي‌افتد از آب بگيرد؛ واضح است که آن همه افتادن پروانه در فرداي معين اتفاق نمي‌افتد. اين"فردا" تماميت زمان و در معنايي ديالکتيکي، همانا بي‌زماني و ساحتي از امر کلي است که خود را در امر ملموس مي‌نماياند. عبارت بعدي، که از"قانون زمين" سخن مي‌گويد، ديگر به تمامي نشان دهنده فرود توسن فکر در ساحت کلي امر بي‌زمان است."قانون زمين" و در مفهومي گسترده‌تر،"قانون کيهاني" برگرفته از انديشه‌اي باستاني است و در پيشينه فکري بسياري از فرهنگ‌ها ديده مي‌شود؛ در آيين ودايي، ريته/ ريتا (Rita) هم بر قانون هماهنگ کننده کيهان دلالت داشت و هم بر مفهوم راستي و قانون اخلاقي.7 در يونان باستان نيز فلسفه لوگوس- نوس، که از زمان هراکليتوس و آناکساگوراس آغاز شد و در متافيزيک افلاطوني- ارسطويي امتداد يافت، دربرگيرنده برداشت نسبتا مشابهي درباره عقل و قانون بود.8   در چنين تفکري، عقلانيت و وجدان اخلاقي همگان، امتداد خردي فراگير است که گاهي به نام"قانون" از آن سخن گفته مي‌شود. شاعر ما نيز وجدان خويش را زيرمجموعه‌اي از چنين قانون فراگيري مي‌بيند. پس از اين ورود آني به ساحت امر کلي، خيال شاعر مي‌کوشد باز به فضاي انضمامي لب جوي جستي بزند و در نهايت در انديشه تنهايي آرام مي‌گيرد. اينک پرسش ما دوباره رخ مي‌نمايد. چرا يادآوري"تنهايي" در اين مرحله اتفاق مي‌افتد؟
با نگاه به مراحلي که شعر طي مي‌کند تا به تنهايي مي‌رسد، مي‌شود ديد که حس زيبايي‌شناسي، بعد عاطفي، وجدان اخلاقي و مبناي عقلي جهان‌نگري شاعر و افزون بر اين‌ها، وجه آفرينندگي او، با سرعتي بسيار وارد سياليتي مي‌شوند که شعر روي آن جريان دارد. نکته همين‌جاست. مجموع اين ابعاد، وضعيت وجودي خاص يا اگزيستانسيل شاعر را تشکيل  مي‌دهند؛ وضعيتي که شاعر در اثناي شناخت آن است. او هنگام سرايش اين شعر در حالتي فراتر از احساس تنهايي به معناي"با ديگران نبودن" و حتي تنهايي به معناي"هم فکر نداشتن" است. تنها بودن او،"جداگشتگي وجودي" و برخاسته از اين واقعيت است: ممکن نيست کسي باشد که بتواند همه آن ابعادِ تشکيل‌دهنده وضعيت وجودي او را لمس کند. شايد دوستي باشد که نگرش عقلي او را بفهمد. شايد نقاشي در زيبايي‌شناسي با او سهيم باشد.  مي‌شود فرض کرد بودنِ کسي را که وجدان اخلاقي مشابه او داشته باشد. حتا شايد‌نگاري عاطفه سرگشته او را اندک زماني آن چنان سکنا دهد که بپندارد تنهايي به سر آمده است. اما نه؛ به سرعت درمي‌يابد که تنهاست. به‌ويژه اين آخري، ضربه نيرومندي به هرگونه پندار تنها نبودن است؛ زيرا در رابطه عميق عاطفي، ناگهان اين پندار ايجاد مي‌شود که کسي آمده است تا تماميت دل‌نگراني‌هاي برهم انباشته شده، خواسته‌ها، حساسيت‌ها، آزردگي‌ها، ظرافت‌هاي شعور، استعدادهاي تضادآميز، لحظه‌هاي استغراق در زيبايي و تلخ و شيرينِ خلاقيت او را يک‌جا لمس کند. رابطه تنگاتنگ عشق و تنهايي در اين تلاطم دروني شکل  مي‌گيرد. سرشاري و گشتن در پي وجودي که اين سرشاري را به تمامي در خود جذب کند. عاملي که همه ابعاد وجودي را ناگهان و با قدرت به جوشش درآورد و بر گراني‌گاهي متمرکز کند، به همان نسبت تنهايي را با وضوح بيشتري نمايان مي‌كند. هرچه جنبه‌هاي وجودي آدمي گسترده‌تر و ژرف‌تر باشد، جداگشتگي وجودي او گسترش و ژرفاي بيشتري خواهد داشت. بنابراين، با طيفي مواجهيم که يک سر آن، تنها نبودن به سبب شباهتِ بسيار است و سر ديگرش، تنها بودن به سبب تفاوت بسيار يا به بيان ديگر، از سويي تنها بودن در نبود ديگري و از سوي ديگر، تنها بودن در نبود يا با وجود ديگري. البته هيچ يک از اين وضعيت‌ها مطلق نيست، همان گونه که بخش‌هاي طيف نوري به طور مطلق از يکديگر تفکيک نمي‌شوند.
حتي بدون نياز به در نظر گرفتن بستر تاريخي اين شعر نيز مي‌شود دريافت که سرايش آن در دوره‌اي از زندگي شاعر روي داده است که در کشاکش فهم و پذيرش اين وضعيت به سر مي‌برد. نمي‌شود کسي باشد که همه آنچه را او"هست"، يا به سخن درست‌تر، آنچه را او"دارد مي‌شود"، زندگي کند. اين تنها بودن را نمي‌شود رفع کرد. بايد با آن ماند. زمان برده است تا او از مرحله احساس تنهايي به اين مرحله از فهم تنها بودن برسد. ممکن است که حتي با وجود يادآوري شاعر به خودش، باز پيش بيايد که حضور نامنتظري موجب توهم رفع تنهايي او شود- و خاصيت عشق همين است- اما باز به‌زودي با خويش زمزمه خواهد کرد"ياد من باشد تنها هستم". با رفتن به باغ حسن و خريدن گوجه و قيسي، با طرح‌برداري از بزها و جاروها و حتي با سرگرم شدن با حوله شويي لب جوي، تنهايي نمي‌رود، سهل است، چه بسا با تجربه مجدد استغراق در زيبايي، سيماي تنهايي در همان استخر و جوي هويداتر شود. اکنون به‌گذار شعر تا سخن از تنهايي، نگاه دوباره‌اي مي‌افکنيم. بوييدن خشت غربت در ابتداي شعر نشان مي‌دهد که نقطه آغاز آن بر تجربه پيشين تنهايي قرار دارد و اين تجربه در فضاي آشناي آبادي تکرار مي‌شود و نه در دريايي از سيمان و فلز در شهر بيگانه‌اي مانند نيويورک. پس شعر اگرچه در يک لحظه کشيده شده روي مي‌دهد اما محتواي آن، زاده ابتدا به ساکن اين لحظه نيست. شاعر وارد حکايت ماجرايي نمي‌شود. او دارد زندگي مي‌کند. اين ما را به ياد جمله‌اي از آنتوان روکانتن در کتاب"تهوع" مي‌اندازد که هرچند مبتني بر نوعي دوپاره‌سازي اغراق‌آميز است، حقيقتي را شامل مي‌شود. او مي‌گويد: «اما بايد انتخاب کرد: زندگي کردن يا نقل کردن».9 اين شعر، زندگي را انتخاب کرده است. شايد توصيف‌هاي ساده نماها و اصوات، به گونه‌اي ظاهرا پارادوکسيکال، نقل محسوب شود اما چنين نقلي حکايت يک داستان با ابتدا و انتهاي معين نيست. گفتن اين جمله که"آسمان آبي نيست، روز آبي بود" روايت ماجرايي نيست؛ در واقع بيان خودجوش و ساده زندگي است و در عين حال، متضمن اين حقيقت است بسياري هستند که روزها و شب‌ها آسمان را"نمي بينند"؛ فقط"مي دانند" که آسمان روز آبي است و شب آبي نيست. مشاهده مي‌شود که گاهي بيان ساده‌ترين واقعيات زندگي، نوعي آشنايي‌زدايي هنري است. جريان سيال ذهن شاعر، با دريافت دروني تفاوت در ادراک زندگي، ناگفته گامي در جهت تنهايي برمي‌دارد.
برويم به باغ حسن. اينجا"باغ" به وجه تجريدي مطرح نيست. شعر به سوي محيط ملموس و آشنايي کشيده مي‌شود. شايد اين کشش، کوشش ناخودآگاه ذهن شاعر براي گريز از خطور افکار يا تصورات انتزاعي باشد؛ افکاري که سنگيني آن‌ها از تحمل اين لحظه او بيرون است. شايد هم خصوصيت ذهن کسي است که آموخته ميان امر انضمامي و انتزاعي جابه‌جا شود.10 درست است که باغ حسن در وزن اين بيت جايگاه مهمي دارد، اما اگر حذف مي‌شد اتفاقي نمي‌افتاد: ياد من باشد فردا بروم گوجه و قيسي بخرم. پس باغ حسن صرفا تمهيدي براي آهنگ کلام نيست. شعر به فضاي آشنا و دوستانه اين باغ جذب مي‌شود. از مسير اين باغ است که شاعر در کنار استخر، به بعد زيبايي‌شناختي خويش قدم مي‌گذارد. تحريک حس زيبايي‌شناسي شاعر نقاش، تجربه غوطه‌ور شدن در ادراک زيبايي را در وجود او بيدار مي‌کند؛ تجربه‌اي که همواره در اوج خود، به محبت ژرفي نسبت به طبيعت و زندگي  مي‌انجامد و نوعي نياز نيرومند براي"مشترک شدن" پديد مي‌آورد. سرشار مي‌شوي و سر مي‌روي. چنين است که شعر به نجات همه پروانه‌ها از آب و رعايت قانون زمين مي‌رسد. حال ديگر بخش بزرگي از جنبه‌هاي وجودي شاعر برانگيخته شده و مي‌رود تا با شستن حوله‌اش بر لب جوي خود را آرام کند؛ اما همين جاست که تنهايي به آگاهي بازمي‌گردد. آگاهي‌اي که مدتي است درگير فهم آن وضعيت وجودي شده است.
نمي‌شود چنين پنداشت که تا اين مرحله، روان شاعر از رسيدن تنهايي به سطح آگاهي طفره مي‌رود اما چون در نهايت نمي‌تواند از ظهور آن جلوگيري کند، حضور آن را به خود يادآور مي‌شود. حال شاعر، حال کسي نيست که در تاريکي خوفناکي قدم برمي‌دارد و سوت مي‌زند تا ترس خود را پنهان کند. او رفتن به باغ حسن و طراحي و نجات پروانه‌ها را برنمي‌شمرد تا مانع چيرگي ترس از تنهايي بر خويش شود. وجود نور و عناصر مثبت در هر گام شعر، اين حقيقت را آشکار مي‌کند. اما اکنون اين پرسش جديد پيدا مي‌شود که نسبت اين تنهايي با اختيار و آزادي شاعر چيست. چقدر اين تنهايي زاده انتخابي آزاد است؟ يا آن گونه که ادموند ژابس (Edmond Jabes) در سخني درباره تنهايي نويسنده‌اي مفروض مي‌پرسد، «آيا تنهاي‌اي هست که از اختيارش مي‌گريزد و او، ناتوان، تنها بايد تاب آوردش؟»11
ديديم که شعر، ما و شاعر را به درک وضعيت"تنها بودن" يا"جداگشتگي وجودي" و پذيرش آن رساند. همچنين دريافتيم که ساختار التزامي سخن مورد نظر، گزينش آگاهانه يا قصدي براي رسيدن به مقصد معيني را نشان نمي‌دهد. اما آيا اين پذيرش دال بر ناتواني شاعر است و او صرفا آن را تاب مي‌آورد؟ پاسخگويي به اين پرسش ما را از خود سخن فراتر مي‌برد. بايد به ساحت دفتر شعر و بستر پيدايش آن برويم. اما پيش از رفتن، نمي‌شود به آخرين جمله شعر توجهي نکنيم. اين جمله آخر نگاه ما را به سوي خود مي‌کشد چونان هنگامي که در حال بيرون رفتن از اتاقي در نيمه درگاه متوجه مي‌شويم چراغ روميزي در گوشه اتاق روشن مانده و چون برمي‌گرديم، پيش از خاموش کردن آن، نگاهي کلي به سراسر اتاق مي‌افکنيم."ماه بالاي سر تنهايي است". در نور اين چراغ روشن مانده و در يک نگاه سريع، چشم ما همزمان به چند چيز مي‌افتد: "ماه بالاي سر آبادي است"،"... تنها هستم"،"ياد من باشد... طرحي... بردارم"،"... هرچه پروانه... زود از آب درآرم".
ماه بالاي سر آبادي است و در نور آن روشن مي‌شود که آبادي همان تنهايي است! من هم که"تنها هستم" پس من هم همان آبادي هستم. ناگهان خود را با کليتي اندام‌وار روبه‌رو مي‌يابيم. شاعر اندامي از همين پيکر است؛ اما اندامي که مي‌تواند طرحي"بردارد"؛ اندامي که مي‌تواند اندام ديگر را، پروانه را، حفظ کند. به زبان هايدگر، در جهان"افکنده" شده اما"شبانِ هستي" است.12به نظر نمي‌رسد اين شعر بيانگر حالات شاعري باشد که فقط از سرِ ناتواني تنهايي را تاب مي‌آورد يا بيانگر حالات آدم محتضري که، به گفته نوربرت الياس، ناچار مي‌شود تنهايي و طردشدگي خويش را با رنج بپذيرد.13اکنون بنگريم که دفتر شعر و زمينه آنچه مايه مي‌تواند به فهم ما ياري برساند.
اين شعر، برگي از دفتر"حجم سبز" است که مي‌شود آن را شاداب‌ترين و جاندارترين کاشته شاعر دانست. شاعر پس از پشت سر نهادن مراحلي همچون"شرق اندوه" و سير و سياحت در شرق و غرب عالم، در آشناترين نقطه جهان، در حوالي زادگاهش اين شعر را سروده است.14تابلوهايش در نمايشگاه‌هاي گروهي و فردي بسياري در ميهن و خارج از آن به نمايش گذاشته شده و دوستداران او نيز کم نيستند. رابطه وي با خانواده‌اش خوب است15و دوستان همدلي چون محمود فيلسوفي دارد که از کودکي دوستي‌شان تداوم يافته16و بيوک مصطفوي که"حجم سبز" به او اهدا شده است. پس دريافت ما از خود جمله و شعر به بيراهه نرفته است. تنهايي شاعر به سبب غريبگي، بي‌کسي، مطرود بودن يا بي‌همزباني نيست؛ اما پرسش ما که آيا شاعر تنهايي را صرفا تاب مي‌آورد و به طور کلي پرسش از رويارويي او با تنها بودن به معناي جداشدگي وجودي خويش، چه پاسخي دارد؟
جالب توجه است که"حجم سبز" با اين عبارت آغاز مي‌شود: «شب سرشاري بود»؛ و با توصيف"دره مهتاب اندود" جريان مي‌يابد. مشاهده مي‌شود که آغاز دفتر، نزديکي بسياري با حال و هواي شعر"غربت" دارد؛ سرشاري‌اي که حاصل تجربه‌هاي پي‌درپي و ژرف زيباشناختي است و پيش از اين نيز به آن اشاره شد، جنبه پايداري از وضعيت سراينده را نمايان مي‌کند. در شعر"روشني، من، گل، آب" با همين سرشاري مواجه مي‌شويم و ساختي کاملا مشابه شعر"غربت" را مي‌يابيم. نخست توصيف زيباشناسانه محيط، سپس رسيدن به ادراک پيوند با جهان و قرارگرفتن در جايگاه"شبان هستي": «مي دانم سبزه‌اي را بکنم خواهم مرد... راه مي‌بينم در ظلمت، من پر از فانوسم». سرشاري، زباني بهتر از اين  نمي‌يافت: «مي روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم... من پر از نورم و شن/ و پر از‌ دار و درخت...». اکنون در انتهاي شعر شگفت‌زده مي‌شويم: «چه درونم تنهاست». دقيقا همان مسير طي مي‌شود و ناگهان تنهايي به سطح آگاهي مي‌رسد. تا اينجا شعرها وضعيت وجودي شاعر را بيان مي‌کنند؛ سخن فقط از تنها "بودن" است. شايد از سرشاري شاعر و رنگ و‌بوي شعرها تا حدودي بشود فهميد که اين وضعيت، چنان نيست که صرفا تاب آورده شود. اما اين برداشت بيش از آن وابسته به گمان است که به سادگي بشود آن را پذيرفت.
سه سروده پس از"غربت" به"واحه‌اي در لحظه" مي‌رسيم، همان جا که شاعر در هيچستان است. در اين واحه، او وصفي را به بيان وضعيت به شيوه پيشين مي‌افزايد: «آدم اينجا تنهاست/ و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است». جاري بودن سايه نارون در تنهايي و پيوند آن با ابديت، مواجهه شاعر با تنهايي‌اش را نيک بازگو مي‌کند و توضيح زيادي نمي‌طلبد. اگر او گفته بود: آدم اينجا تنهاست/ و در اين تنهايي، سايه نفريني تا خود دوزخ باقي است؛ يا سروده بود: آدم اينجا تنهاست/ و در اين تنهايي،"فضاي سينه عفن چون عميق گنداب است"17، موقعيت عوض مي‌شد.
پس از وصف يادشده و باز در پايان شعر، به خواهش مشهور شاعر مي‌رسيم؛ خواهشي که گويي تا ابديت جاري است: «به سراغ من اگر مي‌آييد، / نرم و آهسته بياييد، مبادا که ترک بردارد/ چيني نازک تنهايي من». گويا به گواهي بر درستي گمان خود دست يافته‌ايم. شاعر نمي‌خواهد تنهايي زيبا و ظريفش ترک بردارد؛ پس فقط در حال تاب آوردن آن نيست. چهار سرود پس از اين، او حتي صريح‌تر شعرش را"شب تنهايي خوب" مي‌نامد تا ديگر ترديدي بر جاي نماند. آشکار است که از شبِ يادآوري تنها بودن، تا اين شبِ خوب، هوا دگر شده است؛ هرچند به سان نسيمي نامحسوس. پنداري شاعر در ماه عسل با"تنهايي" است. آيا نمي‌توانيم اين مواجهه با جداگشتگي وجودي را که خود زاده جريان زندگي شاعر، حاصل جمع تجربه‌هاي ارادي و غيرارادي اوست، مواجهه‌اي آزادانه و اختياري تلقي کنيم؟ آيا استقبال آگاهانه او از تنهايي وجودي‌اش، که مدتي در کشاکش فهم و پذيرش آن بود، نشان دهنده انتخابي آزادانه نيست؟ اکنون درمي‌يابيم که تنهايي‌طلبي و خلوت‌گزيني شاعر، در خلال تجربه و فهم آن جداگشتگي رخ مي‌نمايد و در رابطه دوسويه با آن است، نه اين‌که به سادگي"علت" جداگشتگي او باشد. به بيان ديگر، شاعر از آنجا که خود را، به سبب تجربه زيسته خويش، در فرآيندي از جدا شدن مي‌يابد که به تمامي برايش شناخته نيست، به خلوت مي‌رود. اما پس از فهم و پذيرش تنهايي وجودي و دريافت دروني سرشاري پيوسته به اين تنهايي، از آن استقبال مي‌کند و آزادانه، از امکان برآمده از اين وضعيت خويش، براي سرشارتر شدن سود مي‌جويد. اين تنهايي دوم، همان است که فرنگيان آن را solitude مي‌خوانند؛ تنهايي و انزوايي که در آن مايه‌هايي از شيريني هم چشيده مي‌شود و با loneliness که مايه‌هايي از تلخي دارد متفاوت است. اما پرسشي که اکنون پديدار مي‌شود اين است که آيا اين تنهايي در همه لحظه‌ها چنين دوست داشتني و دلخواه مي‌ماند؟18
در جمله‌اي که نقطه عزيمت خوانش ما بود و در متني که جمله به آن تعلق داشت، پيش آگهي آشکاري از استقبال شتابان شاعر از تنهايي ديده نمي‌شد. چنان که ما نيز در آن مرحله نمي‌توانستيم همه آنچه را اکنون دريافته‌ايم از آن استنباط کنيم. در واقع اگر با نگاه کنوني به آن بنگريم حتي مي‌شود گفت که در قياس با استقبالي که شاعر در سروده‌هاي پسين خود از تنهايي نشان داده، آن جمله اندکي اندوه نيز دربردارد. طنين اين اندوه به‌ويژه در سخني که در شعر پيش از آن آمده است با وضوح بيشتري شنيده مي‌شود: «چه درونم تنهاست». سبب حرکت نسيم‌وار از اندوهي ملايم، به استقبال پي آيند آن را بايد در فاصله ميان"مفهوم تنهايي" با"تجربه تنهايي" جست. شايد توضيح اندکي براي روشن‌تر شدن اين سخن بيجا نباشد. ميان يک مفهوم19با مصاديق آن، که برخاسته از تجربه انضمامي افراد است، اختلافي پايدار وجود دارد. اين اختلاف، در جريان زندگي به اشکال گوناگون خود را آشکار مي‌کند. گاهي مواجهه با مفهوم، پيش از تجربه روي مي‌دهد و گاه برعکس. اين پس و پيش بودن رويارويي با مفهوم و تجربه آن، خود تجربه‌اي است که احساسات متفاوت و حتي گاه متضادي را پديد مي‌آورد. حال به بررسي ملموس‌تر اين گفته‌ها درباره"تنهايي" مورد نظر   مي‌پردازيم.
پيش از سرايش"حجم سبز"، سهراب چگونه تجربه‌اي از تنهايي دارد؟ بنگريم به نامه او به مهري رخشا در تاريخ سي‌ام دي ماه 1337: «مي بارد و من هواي نوشتن دارم. هواي نوشتن، سرودن و گريستن... سيماي تو روبه‌روي من است و مرا اندوه دوري به در برده است... ما با هم پنجره‌ها را شنيده‌ايم، دشت‌ها، بهارها... به راستي ديدار تو را تشنه‌ام مهري»؛ و در تاريخ سيزدهم فروردين 1338: «امروز که سيزدهم فروردين است، ناگهان در تنهايي از ياد تو سرشار شدم و هواي گفت‌وگو با تو مرا به نوشتن کشيد. هيچ‌کس در خانه نيست، شهر خلوت و خاموش است. سيزده همه را به باغ و صحرا کشيده است. من در خانه ماندم تا نقاشي کنم. چه کار غمناکي، مثل اين‌که دلم گرفته است. بهتر بود که با بچه‌ها از شهر به در مي‌رفتم». اما سهراب چه برداشتي از"مفهوم تنهايي" دارد؟ بنگريم به نامه او به همان زن همدل در بيست و هشتم شهريور همان سال: «زماني که از گل سخن مي‌رانيم، از دريافت زندگي پنهان گل دوريم. بايد لب بسته و خاموش به اين حريم قدس نزديک شد. در دوردست تنهايي، جام شناسايي را شايد لبريز توان يافت، اما هرگز به اين دوردست، دست نمي‌يابيم. از همه طلسم‌هايي که در اين راه است نمي‌توان گذشت... اما با همه خلوت گرفتن‌ها به تنهايي دست نمي‌يابم. تنها گاه در زماني زودگذر، تراوش تنهايي را در خود حس مي‌کنم».20ملاحظه مي‌شود که تجربه او از تنهايي بسيار متفاوت با برداشت او از مفهوم تنهايي است. مفهوم تنهايي براي او نوعي مطلق و هم ارز شناخت کامل است که هرچه  مي‌کوشد به آن نمي‌رسد؛ اما تجربه تنهايي، تجربه‌اي گزنده است که او را به ستوه مي‌آورد و رهايي از آن را با نوشتن براي زني همدل طلب مي‌کند. او حتي با وجود آن‌که به سببي ناشناخته، که خود را در بهانه نقاشي کردن جلوه داده، با ديگران به گردش نرفته است، از فشار تنهايي تا مرز پشيماني پيش مي‌رود. اين تعارضات، ناشي از اختلاف مفهوم و تجربه است. تجربه‌اي که شاعر هنوز آن را نپذيرفته و مفهومي که هنوز به آن دست نيافته است.   نسبت ميان خلوت‌گزيني با تنهايي شاعر، نسبت چندجانبه‌اي است؛ احساسي که آن را به طور کامل نمي‌شناسد، به گونه‌اي غيرارادي او را به فاصله گرفتن از ديگران سوق  مي‌دهد، اما چون تنها ماند، آن را تاب نمي‌آورد و مي‌کوشد رفعش کند. از سوي ديگر نگرش او به مفهوم قدسي تنهايي باز او را به تنها ماندن، اين‌بار ارادي، فرامي‌خواند؛ اما به آن دست نمي‌يابد و چرخه تکرار مي‌شود. اين‌گونه است که پس از چند سال کشمکش با خويش، هنگام سرايش"حجم سبز"، شاعر در اثناي فهم و پذيرش اين وضعيت وجودي است. او متوجه مي‌شود که تنهايي‌اش با"به در رفتن با بچه‌ها" و حتي با نوشتن براي يک زن همدل يا رابطه عاطفي با ديگري برطرف شدني نيست. از اين رو هنگامي که به واسطه برانگيخته شدن ابعاد وجودي‌اش، نياز شديدي در او رخ مي‌نمايد که کسي سرشاري‌اش را به تمامي در خود جذب کند، به خود يادآور مي‌شود: "ياد من باشد تنها هستم". اما در همين حين، نگرش او به مفهوم تنهايي، که هنوز به قوت خود باقي است، او را به سرعت به استقبال از فهم جديدش از تجربه تنهايي و پذيرش آن تشويق مي‌کند. او مي‌پندارد: چه بهتر، حال که بايد چه با ديگران و چه بدون ديگران تنها بود، پس مي‌شود به"تنهايي محض" نزديک شد و به گوهر قدسي شناسايي مطلق دست يافت. پس خلوت خويش را خلوت‌تر مي‌کند و آن تنهايي اختياري، که پيش‌تر دريافته بوديم، به جداگشتگي وجودي او افزوده مي‌شود.
اکنون باز‌مي‌گرديم به آن پرسش که آيا اين تنهايي در همه لحظه‌ها چنين دلخواه  مي‌ماند؟ براي پاسخ، به ادامه"حجم سبز" بازمي‌گرديم. در پايان آن"شب تنهايي خوب"، شاعر درمي‌يابد که"بهترين چيز رسيدن به نگاهي است که از حادثه عشق ‌تر است". سپس"سوره تماشا" را مي‌آورد و گونه‌اي پيامبرمآبي بروز مي‌دهد که با آن جايگاه شبان هستي بي‌ارتباط نيست. در واقع اين نيز امتداد آن سرشاري و نياز به سهيم شدن، ابلاغ و دهش به ديگران است. در شعر بعد،"روي تنهايي خود نقشه مرغي" مي‌کشد؛ گويي نيازي در حال شکل‌گيري است که اندکي مبهم مي‌ماند. در"ورق روشن وقت" به ياد دشمنان و دوستانش مي‌افتد و مي‌گويد: «دشمنان من کجا هستند؟ / فکر مي‌کردم: در حضور شمعداني‌ها شقاوت آب خواهد شد» و باز: «دوستان من کجا هستند؟ / روزهاشان پرتقالي باد!». درعين حال، مي‌خواهد نشان دهد که درخت تنهايي در اتاق او به بار نشسته است: «در اتاق من طنيني بود از برخورد انگشتان من با اوج». اما در يک روز زمستاني لحن او کمي تغيير مي‌کند و گلايه‌هايي از مردم به شعرش وارد مي‌شود: «چرا مردم نمي‌دانند/ که لادن اتفاقي نيست... چرا مردم نمي‌دانند/ که در گل‌هاي ناممکن هوا سرد است؟». در سروده بعد دلتنگ مي‌شود: «من و دلتنگ و اين شيشه خيس... يک‌نفر دلتنگ است» و خود را دلداري مي‌دهد: «از چه دلتنگ شدي؟ / دلخوشي‌ها کم نيست: مثلا اين خورشيد/ کودک پس فردا...». اين دلتنگي در"نداي آغاز" وضوح بيشتري مي‌يابد و در آن، باز به نوعي تلاش شاعر براي بيرون رفتن از وضعيتش برمي‌خوريم: «بايد امشب بروم... من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم/ حرفي از جنس زمان نشنيدم...». اينک"به باغ همسفران" مي‌رسيم. اين شعر، گذشته از زيبايي ماندگار آن، نقطه چرخشي در مواجهه شاعر با تنهايي اوست. او در اين باغ، روي به همسفر نوآشنايي مي‌کند که صدا و وجودش، چون معجزه‌اي در حجم تنهايي او مي‌رويد؛ در حجمي که وجه اندوهناک آن ديگر عيان شده است: «صدا کن مرا/ صداي تو خوب است/ صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است/ که در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد... در ابعاد اين عصر خاموش/ من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنهاترم/ بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است/ و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش‌بيني نمي‌کرد/ و خاصيت عشق اين است». تنهايي‌اي که چنان سرشار ديده بوديمش، گويا فضاي تهي بزرگ و مکنده‌اي را نيز درون خود پديد آورده است. سخن شاعر از"شبيخون" را جاي ديگري نيز مي‌يابيم؛ در نامه شاعر به مهري رخشا (28/6/1338): «مهري، تابستان سپري شد و نامه به پايان نرسيد. در اين صبح غبارآلود، رد پاي تو بر من شبيخون زد و من خودم را در وزش نوشتن رها ديدم».21 آيا شاعر به کشمکش‌هاي پيشين با تنهايي خويش بازگشته است؟
در همين شعر مي‌خوانيم: «کسي نيست/ بيا زندگي را بدزديم، آن وقت/ ميان دو ديدار قسمت کنيم/ بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم/ بيا زودتر چيزها را ببينيم». شور و شوق نوجوانانه‌اي در اين بند پيداست. همان احساس سرشاري از استغراق در زيبايي و درک ژرف جهان در اينجا نيز مشاهده مي‌شود، اما نيازي به همان اندازه ژرف نيز براي"با هم" ديدن پديدار شده است. به علاوه، در اين شعر آزردگي‌هاي عميق او از توحش حاکم بر جهان نيز رخ مي‌نمايد. او از گذشتن"چرخ زره‌پوش از روي روياي کودک" سخن مي‌گويد و  مي‌خواهد که آن همسفر،"زير يک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات" خوابش کند. شاعر سردش است و مي‌گويد «مرا گرم کن». آري، او به کشمکش با تنهايي خود بازگشته است. ماه عسل با تنهايي تمام شده و تعارض تجربه و مفهوم ديگربار او را به تلاطم افکنده است. پيوند ناگسستني لذت و رنج، سيماي خود را در تنهايي شاعر نمايان مي‌کند. تنگاتنگ سرشاري و هم حجم آن، فضاي مکنده‌اي در تکوين است که گاه مدت‌ها از چشم پنهان  مي‌ماند. گريز و گرايش، حاصل تماس مداوم اين دو فضاي پر و خالي است. خاصيت عشق اين است که"تنهايي"، شبيخون حجم وجودي نوآشنا را پيش‌بيني نمي‌کند. شبيخون، عجيب مناسب است؛ زيرا شاعر، آن هنگام که از تجربه"شب سرشار" و"شب تنهايي خوب" سخن مي‌گفت، حجم مکنده در حال تکوين و متصل به آن آکندگي را پيش‌بيني نمي‌کرد. اکنون يک‌بار ديگر مي‌پندارد که اين صداي خوب نورسته، مي‌تواند آن حجم را پر کند. نمي‌دانيم، شايد شاعر در شب مهتابي ديگري باز با خود گفته باشد: «ياد من باشد تنها هستم».
تنهايي دو"قسمت" دارد؛ سهراب اين را تا پايان زندگي خويش تجربه مي‌کرد. آخرين جمله‌هاي آخرين شعر آخرين دفتر او چنين است:
«امشب
ساقه معني را
وزش دوست تکان خواهد داد،
بهت پرپر خواهد شد.
ته شب، يک حشره
قسمت خرم تنهايي را
تجربه خواهد کرد.
داخل واژه صبح
صبح خواهد شد».

پي نوشت ها:
1. اين عبارت، بخشي از شعر "غربت" از دفتر "حجم سبز" از "هشت کتاب" سهراب سپهري است. سپهري، سهراب، هشت کتاب، چ35، تهران: طهوري، 1381، ص 354  //  2. در گوشه غم با دل سودايي خويش     بردم سبق از جهان به تنهايي خويش  عطار نيشابوري، شيخ فريدالدين، مختارنامه، تهران: انتشارات دُر، 1384، باب پنجاهم، ص261   //  3. مولوي، جلال الدين محمد، کليات شمس تبريزي، به کوشش اردوان بياتي، بر اساس تصحيح فروزانفر، چ2، تهران: دوستان، 1382، غزل 742  //  4. مولوي، جلال الدين محمد، مثنوي معنوي، به اهتمام رينولد نيکلسون، چ2، تهران: اروند، 1387، دفتر اول/645  //  5. شهريار، محمدحسين، ديوان شهريار، چ32، تهران: نگاه، 1387، ص 313  //  6. در نجوم ارسطويي، جهان تحت قمر يا زير ماه(sub lunar) عالم سفلي، و جهان فوق قمر، عالم علوي و جايگاه ثوابت است. کل اين شعر، چنان که در ابتدا و انتهاي آن آمده است، "زير ماه"  جريان دارد و عناصر انتزاعي آن نيز  جنبه اي (momentum) از کليت انضمامي اند؛ مانند عالم قوانين در فلسفه هگل که مفارق از جهان پديداري نيست.  //  7. بنگريد به مقاله "روح قانون هندو"، به ويژه ص 110 در: Das, Matilal, The Soul of India, Calcutta: Aloka- Tirtha, 1958؛ نيز Davids, T.W, Buddhist India, New York, 1903, p. 120  //  8. لوگوس نزد هراکليتوس به معناي قانون جاويدان جهاني و عقل مطلق بود و پس از او در فلسفه کلاسيک يونان به معناي عقل، منطق، دليل و کلام به کار مي رفت. نوس نيز در تفکر آناکساگوراس بر عقل آفريننده جهان و حرکت بخش کائنات دلالت داشت. براي مطالعه، بنگريد به: خراساني، شرف الدين، نخستين فيلسوفان يونان، تهران: انتشارات علمي و فرهنگي، 1382، صص 258 و  408؛ نيز: گادامر، هانس گئورگ، آغاز فلسفه، ترجمه عزت الله فولادوند، چ2، تهران: هرمس، 1384، صص 69- 74؛ "فلسفه لوگوس- نوس" را از گادامر گرفته ام که در مقاله " ايده منطق هگل" از "Logos-Nous-Metaphysik" در سنت افلاطوني- ارسطويي سخن گفته است.   //   Gadamer, H.G, Gesammelte Werke 3: Neuere Philosophie I: Hegel, Husserl, Heidegger, Tübingen: Mohr Siebeck, 1987, S. 68  //  9. سارتر، ژان پل، تهوع، ترجمه امير جلال الدين اعلم، چ3، تهران: نيلوفر، 1371، ص117. پيش از اين جمله آمده است: «اين همان چيزي است که مردم را گول مي زند:انسان هميشه نقال داستان است. او در احاطه داستان هاي خودش و داستان هاي ديگران زندگي مي کند. هرچه را که برايش رخ مي دهد از خلال اين داستان ها مي بيند؛ و مي کوشد تا زندگي اش را طوري بگذراند که گفتي مشغول نقل کردن آن است». //  10. آذر نفيسي در مقاله "چشم ها را بايد شست" به درستي از اين "گذار مداوم از انتزاعي به ملموس، از کل به جزء و برعکس" سخن گفته است. ساورسفلي، سارا، خانه دوست کجاست: نقد و تحليل اشعار سهراب سپهري، تهران: سخن، 1387، ص233  //  11. ژابس، ادموند و ديگران، شعر معاصر فرانسه، ترجمه بابک منوچهري و ديگران، تهران: ثالث، 1384، ص24  //  12. هايدگر در "نامه درباره انسان گرايي" مي گويد: انسان شبانِ هستي است. Heidegger, Martin, Gesamtausgabe 9: Wegmarken, Frankfurt a.M: Vittorio Klostermann, 1976, S. 331  //  13. الياس، نوربرت، تنهايي دم مرگ، ترجمه اميد مهرگان و صالح نجفي، چ3، تهران: گام نو، 1389، ص91  //  14. به نظر مي رسد که شعر در روستاي چنار از توابع کاشان سروده شده باشد که سهراب اوقات بسياري را براي خلوت و نقاشي در آن جا مي گذراند.  //  15. بنگريد به گفته هاي خواهر سهراب در: سپهري، پريدخت، سهراب، مرغ مهاجر، چ4، تهران: طهوري، 1377  //  16. دوستي اين دو از دوران مدرسه تا پايان زندگي سهراب ادامه داشت. دکتر محمود فيلسوفي در هنگام خلوت‌گزيني‌هاي سهراب در کاشان نيز مصاحب او و همراه گلستانه گردي هاي او بود و مکان آرامگاه شاعر را نيز وي برگزيد. کاکولي، مهدي، کتاب آبي سهراب، نيشابور: شادياخ، 1386، صص 418- 421  //  17. رحماني، نصرت، گزينه اشعار، چ3، تهران: مرواريد، 1383، ص 146؛ البته استفاده از اين عبارت نه به معناي نفي ارزش شعر و شخصيت آن زنده ياد، که فقط براي نشان دادن تضاد فضاي شعر است؛ چنان که خود او چندبار به تضاد شديد روحيه و شعرش با سهراب اشاره کرده و درعين حال، از علاقه و دوستي شان سخن گفته است. ر.ک. سياهپوش، حميد، باغ تنهايي، چ5، تهران: سهيل، 1375، صص 248- 251  //  18. برخي از اهل قلم، به چنين پرسشي پاسخ آري مي دهند. داريوش آشوري در مقاله "سپهري در سلوک شعر" نوشته است: «سپهري در "حجم سبز" سرانجام در سرزمين آرماني خويش است و آن ملک فراغت و آسايش را پس از تب و تاب هاي بسيار يافته و از آن جا، در کنج تنهايي خويش در سکون و آرامش و زيبايي طبيعت، با ديگران سخن مي گويد ... با خود و جهان در حالت آشتي است». سياهپوش، همان، ص 25؛ و شفيعي کدکني نيز در مقاله "حجم سبز" بر اين راي است که سهراب «نيروانا را در تنهايي يافته است». (همان، 56).  //  19. مفهوم به منزله ايدوس يوناني؛ ايده يا صورت معقول که معادل آن در زبان فلسفي آلمان Begriff و در انگليسي concept است.  //  20. عابدي، کاميار، تپش سايه دوست: در خلوت ابعاد زندگي سهراب سپهري، ناشر: مؤلف، 1377، صص 117- 119  //  21. عابدي، همان، ص 117