طبقه بندي، گونه‌هاي زيست شناختي، و انواع طبيعي

PDF چاپ نامه الکترونیک

طبقه بندي، گونه‌هاي زيست شناختي، و انواع طبيعي

كيوان الستي*


از اينکه بگوييم يک نوع، طبيعي است اين برداشت حاصل مي‌شود که نوع مورد نظر، حاصل تقسيم بندي و نظمي متعلق به طبيعت است و نوع بودن آن تنها وابسته به وجود انسان نمي باشد. با وجود اينکه مثال هايي سنتي از نوع طبيعي عموماً از زيست‌شناسي بودند با اين حال امروز در پذيرش اينکه گونه هاي زيست شناختي انواع طبيعي باشند، توافق نظري وجود ندارد، و حتي بيشتر به اين ديدگاه تمايل وجود دارد كه گونه‌ها، نوع طبيعي نيستند. در اين مقاله با ارائه گزارشي از چگونگي طبقه‌بندي موجودات زنده توسط زيست شناسان، و بررسي تصوّري که دانشمندان از مفهوم گونه هاي زيستشناختي دارند تلاش مي کنم نشان دهم که چرا تصوّر کلاسيک فلاسفه در مورد نوع و نوع طبيعي نمي تواند با آنچه امروز زيست شناسان به عنوان "گونه" و يا طبقات ديگر موجودات زنده مي شناسند هماهنگي داشته باشد.
مقدمه
به چه انواعي، طبيعي مي گويند؟ از اينکه بگوييم يک نوع، طبيعي است اين برداشت حاصل مي‌شود که نوع مورد نظر، حاصل تقسيم بندي و نظمي متعلق به طبيعت است و نوع بودن آن تنها وابسته به وجود انسان نمي باشد. فرض دانشمندان اين است که اين تقسيم ها در طبيعت کشف(و نه اختراع) مي شوند. يکي از پيش فرض هاي واقع گرايي علمي نيز اين است که زماني مي‌گوييم تحقيق علمي با موفقيت همراه است كه طبقه بندي و گروه بندي هاي حاصل از کار علمي دانشمندان، با تقسيمات واقعي در طبيعت تطابق داشته باشند. علوم متفاوت، موضوع هاي مورد مطالع? خود را به انواع، تقسيم مي کنند. نظريه هاي علمي، در هر شاخ? علمي، دربار? انواع متعلق به آن شاخه مطرح مي شوند. در همه شاخه هاي علمي مي توان مثال هايي از انواع طبيعي يافت. مثلاً علم شيمي بسياري از آنچه را که امروز به عنوان نوع طبيعي در نظر گرفته مي شود متعين کرده است. عناصر شيميايي، مثل طلا، سديم و ...  نوع طبيعي هستند. از سوي ديگر ترکيبات شيميايي مثل O2H، نيز از انواع طبيعي محسوب مي شوند. نمونه هايي از نوع طبيعي نيز ممکن است نه در طبيعت بلکه توسط بشر ساخته شوند؛ به عنوان مثال مي‌توان از اسکوروبيک اسيد(يا ويتامين ث) نام برد. در مدل استاندارد فيزيک کوانتومي، بسياري از ذرّات بنيادي(مثل کوارک‌ها و ...) را مي توان نوع طبيعي دانست. در علم ستاره شناسي، اشيائي آسماني مثل کهکشان ها تشخيص داده شده اند که مي‌توان آنها را نيز از اين گونه دانست. اما با وجود اينکه مثال هايي سنتي از نوع طبيعي عموماً از زيست‌شناسي بودند با اين حال امروز در پذيرش اينکه گونه هاي زيست شناختي انواع طبيعي باشند، توافق نظري وجود ندارد، و حتي بيشتر به اين ديدگاه تمايل وجود دارد كه گونه‌ها، نوع طبيعي نيستند.
در اين مقاله با ارائه گزارشي از چگونگي طبقه‌بندي موجودات زنده توسط زيست شناسان، و بررسي تصوّري که دانشمندان از مفهوم گونه هاي زيست شناختي دارند تلاش مي کنم نشان دهم که چرا تصوّر کلاسيک فلاسفه در مورد نوع و نوع طبيعي نمي تواند با آنچه امروز زيست شناسان به عنوان "گونه" و يا طبقات ديگر موجودات زنده مي شناسند هماهنگي داشته باشد.
1- تفاوت‌هاي مفاهيم
بحث مربوط به رده‌بندي گونه‌ها را با معرفي چند مفهوم متفاوت(كه شايد يكسان تلقي شوند) آغاز مي‌کنم. واژه‌هاي آرايه‌شناسي1(تاکسونومي)، طبقه‌بندي2و سازگانيك3(سيستماتيک)، و در نهايت تبارزايش4 (فيلوژنتيك) معاني متفاوتي دارند. " آرايه‌شناسي" به نظريه طبقه‌بندي اشاره دارد. هر نظريه يا عملي كه براي طبقه‌بندي کردن موجودات زنده، اصول و روش‌هايي ارائه مي‌کند، آرايه شناسي ناميده مي‌شود. در واقع اين واژه به اين اشاره دارد كه چگونه مي‌توانيم موجودات زنده5 را در آرايه‌ها و آرايه‌ها را در رده‌هايي وسيع تر طبقه‌بندي کنيم. طبقه‌بندي، محصول آرايه‌شناسي است. کلمه "طبقه‌بندي" به چيزي اشاره دارد که در آرايه‌شناسي توليد مي‌شود. امّا واژه "سازگانيك" تا حدي متفاوت از دو مورد اوّل است. در سازگانيك، مطالع? علمي انواع و گوناگوني موجودات زنده و روابط ميان آنها مطرح مي‌شود، سازگانيك روشي براي طبقه‌بندي ارائه نمي‌كند بلكه بررسي مي‌كند كه چگونه موجودات زنده و آرايه‌ها در جهان طبيعي به هم مرتبط هستند(افرشسکي2004/50). واژه ديگر كه در اين مورد مفيد است "تبارزايش" يا همان "فيلوژنتيك" مي‌باشد كه به مطالع? روابط تكاملي ميان گروه موجودات زند? متفاوت گفته مي‌شود.

1-1) استدلال فيلوژنتيك
درخت تكاملي، يا كلادوگرام6، دياگرامي است كه تكامل و نياكان گروه‌هاي موجودات زنده را نمايش مي‌دهد7. درخت تکاملي نشان مي‌دهد که گونه‌هاي متفاوت چه نسبتي با هم دارند و اجداد مشترکشان کدام اند. استدلال فيلوژنتيك نشان مي‌دهد كه چگونه مي‌توان کلادوگرام درست را استدلال كرد. در چنين استدلالي سؤال اين است كه اگر سه شاخه متفاوت از جانوران داشته باشيم، چطور مي‌توانيم تشخيص دهيم كه كدام دو شاخه، نياي نزديك‌تري نسبت به سوّمي دارند. براي استدلال فيلوژنتيك دو مكتب مهم وجود دارد. يكي مكتب فنتيسم8 است كه بر اساس شباهت كلّي ميان موجودات اين استدلال را ترتيب مي‌دهد. و ديگر مكتب كلاديسم كه از قوانين صرف‌جويي9 استفاده مي‌كند. در رويكرد فنتيستي، همه اطلاعاتي كه در مورد سه شاخه داريم را جمع کرده و دو موردي را كه داراي شباهت بيشتري هستند داراي نياي نزديك تر مي‌دانيم. بشر و شامپانزه نياي نزديك تري نسبت به شيرها دارند چون نسبت به شيرها شباهت بيشتري به هم دارند(سوبر1993/169).  رويكرد مهم تر، كه بيشتر مورد پذيرش قرار گرفته، رويكرد كلاديستي است. كلاديسم در 1950 توسط ويلي هنيگ10معرفي شد. هدف هنيگ يافتن سيستمي براي طبقه بندي بود كه به عنوان سيستم ارجاع كلي به كار رود. همان طور كه گفته شد كلاديست‌ها از "اصل صرفه‌جويي" براي استدلال استفاده مي‌كنند. اگر دو لامپ با هم بسوزند، به دو صورت متفاوت مي‌توانيم در مورد علت آن گمانه‌زني کنيم، از يک سو ممکن است بگوييم علّت واحدي باعث سوختن آنها شده و از سوي ديگر مي توانيم بگوييم که هر كدام به دليل مستقلي سوخته است. هر دو مورد محتمل است امّا مورد اوّل صرفه‌جويانه‌تر مي‌باشد. اگر دو موجود بال داشته باشند صرفه‌جويانه‌تر اين است كه فکر کنيم آنها جد مشترك بالداري داشته‌اند تا اينكه هر كدام به طور مستقل بالدار شده باشند. در اينجا لازم است تفاوت ميان دو مفهوم "هومولوژي11 " و "هموپلاسي" روشن شود: اگر يک صفت در موجودات زنده(مثل بالدار بودن) از جد مشترکي که آن صفت را دارد به ارث رسيده باشد، آن صفت "هومولوگوس" است و اگر خصوصيت مشترك بالدار شدن به طور مستقل ايجاد شده باشد، آن نشان از "هوموپلاسي12 " و يا "تکامل هم گرا" بوده است. اگر شاخه‌اي رفتاري را كه نياي او داشته است حفظ كرده باشد اين رفتار را رفتار "اجدادي130 " مي‌نامند. و اگر رفتار خاصي در اجداد آن شاخه موجود نباشد به آن رفتار "مشتق شده14" گفته مي‌شود. در مثال پرندگان، اصل صرفه‌جويي به محتمل بودن، هومولوژي ميان پرندگان رأي مي‌دهد تا هوموپلاسي.  بر اساس ديدگاه كلاديست‌ها اگر تنها گونه "الف" و گونه "ب" رفتار مشتق شده‌اي را دارا باشند، آنها را "گونه‌هاي خواهر" مي‌ناميم. اگر "الف، ب و ج" يک رفتار مشتق داشته باشند و "د" نداشته باشد آنگاه به نظر مي‌رسد که "الف و ب و ج" شاخه‌هايي نزديک‌تر از شاخ? "د" هستند. امّا مشکل اين است که "د" ممکن است آن رفتار خاص را که ديگران دارا هستند از دست داده باشد. يا ممکن است شاخه "ج" مستقلاً آن رفتار را به دست آورده باشد. بنابراين مشکل در اين روش حضور و يا غيبت يک رفتار است(هال،روس1998).
بررسي جزئيات آشکار مي‌کند که کدام موارد به صورت مستقل تکامل يافته‌اند. بال خفاش و پرنده بسيار متفاوت است. امّا اگر آنها(به واسطه بال بودن) مشابه تلقي شوند در اين صورت براي کشف استقلال(يا عدم استقلال) خفاش از پرنده‌ها باز هم از روش صرفه‌جويي استفاده مي‌شود. براي اينكه خفاش را نزديك به پرندگان بدانيم و يا نزديك به ديگر پستانداران، بايد ديد كه انتخاب كدام يك صرفه‌جويانه‌تر است. فرض كنيد كه درخت تکاملي ما به نحوي بود که پرندگان و خفاش در يک شاخه و ديگر پستانداران در شاخه‌هاي ديگر بودند در اين صورت بايد حكم مي‌كرديم که پستاندار بودن(با همه مشخصه‌هاي خاصش)‌ دو بار به صورت مجزا در تاريخ تكاملي ايجاد شده است. يکبار در پستانداران و يک بار نيز در خفاش‌ها. اما به جاي اين ديدگاه مي‌توان ديدگاه "صرفه‌جويانه‌تر" را انتخاب كرد.
هر چند رويكرد كلاديستي و رويكرد شباهت كلي ممکن است در بسياري از موارد نتيجه يكساني داشته باشند، مواردي را نيز مي‌توان يافت كه اين دو رويكرد سازگاري ندارند. به عنوان مثال اگر  مارمولک‌ها، کروکديل‌ها و گنجشک‌ها را در نظر بگيريم، به نظر مي‌رسد كه شباهت كلي، مارمولك و كروكديل را داراي نياي نزديك‌تري مي‌داند. در حالي كه رويكرد(كلاديستي)‌ كروكديل و همه پرندگان(از جمله گنجشك) داراي نياي نزديك‌تري تشخيص داده مي‌شوند تا مارمولک. بنابراين دو فرضيه متفاوت داريم که يکي مارمولک و کروکديل و ديگري مارمولک و گنجشک را نزديک‌تر مي‌داند، هر دو تنها يک تغيير دارند و هر دو صرفه‌جو هستند.
در شكل بالا دو سناريوي متفاوت وجود دارد که نشان مي‌دهد شباهت كلّي بازنماينده روابط موروثي نيست. در شكل سمت چپ دو شاخه صفاتي را كه نياي آنها داشته است حفظ كرده‌اند. اما از يكي، شاخه ديگري پديد آمده كه خصوصيت جديدي را(كه در نياي آنها وجود ندارد) دارا است. در شكل سمت راست، در دو شاخه‌ متفاوت، به طور مجزا يك خصوصيت(مشتق شده) كه در نياي آنها وجود ندارد، پديد آمده است. کروکديل، مارمولک و گنجشک مي توانند به عنوان مثالي از مورد سمت چپ قلمداد شوند. كروكديل و مارمولك خصوصيت‌هاي اجدادي خود را حفظ مي‌كنند ولي شاخه پرندگان، که از كروكديل‌ها منشعب شده است، داراي خصوصيت‌هاي مشتق شده‌اي مثل بالدار بودن، هستند. از مورد سمت راست مثالي كه مي‌توان ذكر كرد، گرگ معمولي و موش خرما15 است كه جد مشتركي دارند و بين اين دو، گرگ داراي خصوصيت‌هاي مشتق شده، است. از طرف ديگر گرگ كيسه‌دار از موش خرما منشعب مي‌شود، امّا به لحاظ شباهت كلي، به گرگ معمولي شبيه‌تر است و خصوصيت مشتق شده، مورد نظر يكبار نيز در اين شاخه پديد آمده است(سوبر1993/163).

2-1) طبقه بندي موجودات
در طبقه‌بندي نيز سه مكتب مهم از هم مجزا مي‌شوند؛ فنتيسم، آرايه‌شناسي تكاملي160و?كلاديسم. استدلال فيلوژنتيک را نبايد با طبقه‌بندي اشتباه کنيم. کسي ممكن است كه روش فنتيستي را براي برساختن درخت فيلوژنتيک برگزيده باشد امّا از روشي غيرفنتيستي (مثلاً روش کلاديستي) براي طبقه‌بندي استفاده کند. برعکس اين هم ممکن است. يعني از اصل صرفه‌جويي کلاديستي براي ساختن درخت استفاده کنيم امّا روشهاي غيرکلاديستي براي طبقه‌بندي استفاده شود.  در طبقه‌بندي سؤال اين است كه، با فرض وجود يك درخت تكاملي واحد، چه رويكردهايي براي طبقه‌بندي مي‌تواند وجود داشته باشد. انتظاري كه از يك معيار طبقه‌بندي وجود دارد اين است كه موارد زير را مهيا كند: الف- يك سيستم طبقه‌بندي بايد به نحوي باشد كه بيشترين اطلاعات مفيد را به ما بدهند. به اين معني كه اسم يک گروه يا يك موجود زنده، بيشترين اطلاعات مفيد در مورد آن ارگانيزم را رمزگشايي کند. طبقه‌بندي گونه‌ها بايد به نحوي باشد که گونه‌هايي که بيشتر از همه شبيه هستند، يک جنس را تشکيل دهند و جنس‌هايي که شبيه‌تر هستند يک خانواده و الي آخر. جنبشي که به عنوان فنتيسم شناخته مي‌شود از طبقه بندي چنين هدفي دارند.  ب- هدف ديگر نشان دادن ناهمسان17 هاي موجودات زنده است که طي تغييرات تکاملي حاصل شده‌اند.  ج- از سوي ديگر يک سيستم طبقه‌بندي بايد الگوي شاخه‌ها را، آن طور كه در درخت تكاملي نقش بسته شده، توصيف کند.  چيزي که مشخص است اين است که هيچ روش طبقه‌بندي نمي‌تواند اين سه معيار را با هم ارضا كنند. چرا که اين معيارها توصيه‌هاي متضادي دارند. به عنوان مثال تصور كنيد كه از يك طرف ممكن است خيلي محافظه كار باشيم و همه گونه‌هايي را كه خيلي شبيه هستند با هم يك جا گرد آوريم. از طرف ديگر ممكن است بر خلاف روش اول اين محافظه کاري را كنار بگذاريم و گونه‌هايي را پيدا کنيم که شبيه اجدادشان باشند امّا خودشان با يكديگر شبيه نباشند. بنابراين از آنجا که سيستم‌هاي طبقه‌بندي خيلي متفاوت هستند ساده نيست که يک طبقه‌بندي با معياري ثابت که هم? اين اصول را با هم تلفيق کند، پيدا کنيم. در مواردي كه در بالا ذكر شده، معيار اول توسط سيستم "فنتيسم" رعايت مي‌شود. مورد دوّم عموماً مورد توجه آرايه‌شناسان تكاملي است و در نهايت، معيار سوّم مورد توجه کلاديست قرار گرفته است.
1-2-1) آرايه‌شناسان تكاملي
متن كلاسيكي اين مکتب، اصول آرايه‌شناسي حيوانات18 اثر سيمسون و همچنين كتاب ارنست م?ر به نام اصول سيستماتيك جانورشناسي19 مطرح شده است. در ابتداي مطرح شدن قوانين مندل، گفته شد كه ديدگاه مندل با ايده تكامل تدريجي كه در كار داروين است، متضاد مي‌باشد. عموماً قوانين مندل و جهش ژنتيكي را مدافع ديدگاهي مي‌دانستند كه تكامل را ناپيوسته و نه با تغييرات تدريجي مي‌پذيرد. امّا در دهه 1930 فيشر20، رايت21، هالدين22 نشان دادند كه ژنتيك مندلي و تدريجي‌گرايي23 دارويني با يكديگر در تضاد نيستند. نتيجه اين تلاش مجموعه‌اي از مدل‌هاي رياضي بود كه اثبات مي‌كرد چگونه مندل‌گرايي، مبناي ژنتيكي خاصي براي تكامل تدريجي ايجاد مي‌كند. يك نظري? تركيبي براي تكامل ايجاد شد. بر اساس اين نظري? تركيبي تكامل، گروه‌هاي جديد، نه از يك فرايند بلكه نتيجه دو فرايند متفاوت هستند.(كلادوژنسيس24و آناژنسيس25). در فرايند كلادوژنسيس، يك گونه به دو گونه متفاوت تقسيم مي‌شود ولي در فرايند آناژنسيس، تغييراتي تدريجي در يك شاخه ايجاد مي‌شود(ارشفسكي2004/52).
هدف آرايه‌شناسي تكاملي برساختن طبقه‌بندي‌هايي است كه هر دو فرايند را انعكاس مي‌دهند. اين دو فرايند به دو نوع آراي? متفاوت نيز منجر مي‌شوند. كار آرايه‌شناسان تكاملي تشخيص اين آرايه‌ها و طبقه‌بندي آنها است. اين دو نوع آراي? متفاوت، با عنوان "هم‌تبار26" و "پاراتبار27" ناميده شده‌اند. آرايه‌اي را هم‌تبار گويند كه شامل يك نياي واحد و همه(و تنها) شاخه‌هاي برآمده از آن نيا است. از سوي ديگر آراي? پاراتبار شامل يك نيا و تنها بعضي (و نه همه) شاخه‌هاي بر آمده از آن است. مثال كلاسيك چنين آرايه‌اي، خزنده است.
قسمت مشخص شده با رنگ خاكستري در تصوير سمت راست، آراي? خزندگان را نشان مي‌دهد. همان طور كه پيدا است همه افرادي كه شامل خزنده‌ها هستند، نياي مشترك دارند. امّا با اين حال پرندگان، با وجود اينكه نيايي مشترك با بقيه خزندگان دارند امّا از گروه خزندگان محسوب نمي‌شوند. چنين آرايه‌اي را "پاراتبار" گويند. حال اگر گروهي را تصور كنيم كه به جز موارد قبلي، پرندگان را نيز شامل شود،(به عبارت ديگر همه[و تنها] شاخه‌هاي برآمده از يك نياي مشترك در نظر گرفته شوند)، در اين صورت گروهي هم تبار يا "هم‌تبار" خواهيم داشت. هر چند ديگر اين گروه را "خزنده" نمي‌ناميم.
چنين تفاوتي را مي‌توان به دو فرايند آرايه شناسي(شرح داده شده در بالا) ربط داد. در كلادوژنسيس شاخ? جديد با جدا شدن از يك نياي واحد شكل مي‌گيرد. نتيجه، ايجاد شدن يك گروه هم تبار جديد است. در مقابل، فرايند آناژنسيس به گروه‌هاي پاراتبار منجر مي‌شود. اگر پرنده ها از خزندگان جدا هستند. پس خزنده شامل همه شاخه‌هاي برآمده از يك نياي مشترك نيست. تفاوت ميان هم تبار و پاراتبار تفاوت مهمي است كه آرايه شناسان تكاملي را از كلاديست‌ها مجزا مي‌كند. همان طور كه خواهيم ديد، برخلاف آرايه‌شناسان تكاملي كه هم آرايه‌هاي هم‌تبار و هم پاراتبار را مي‌سازند، كلاديست‌ها استدلال مي‌كنند كه تنها آرايه‌اي هم‌تبار بايد مورد فرض قرار گيرند. آرايه شناسان تكاملي هر دو نوع گروه را مورد توجه قرار مي‌دهند. چون اعتقاد دارند كه هر نوع گروهي نتيج? نوع خاصي از فرايند تكاملي است(يعني نتيجه كلادوژنسيس و آناژنسيس) و رد كردن هر يك از اين فرايندها در واقع كنار گذاشتن قسمتي از فرآيند تكامل است. هرچند آرايه‌شناسان تکاملي در اين موارد توافق دارند امّا طرفداران دو رويكرد ديگر اين انتقاد را به آرايه‌شناسان تکاملي وارد مي‌دانند که ايد? بازنمايي ناهمساني‌ها بر هيچ چيزي مبتني نيست بلکه تنها شهود زيست‌شناسان است كه اين طبقه‌بندي را مي‌سازد.

2-2-1) فنتيسم
 معيار طبقه‌بندي فنتيست‌ها شباهت ميان موجودات زنده است. به نظر مي‌رسد كه ديدگاه فنتيسم در تقابل با ديدگاه آرايه‌شناسان تكاملي و ديدگاه‌هاي ابتدايي ديگري در مورد طبقه‌بندي به وجود آمده است. افرادي همانند سوكال28و اسنيت29، در مورد فنتيسم اين استدلال را مطرح كرده‌اند كه آرايه‌شناسان تكاملي تنها از هومولوژي‌ها، براي طبقه‌بندي استفاده مي‌كنند. و براي اين كه هومولوژي را از هوموپلاسي تشخيص دهيم، به اين احتياج است كه تبارشناسي30 آرايه را بدانيم. كه كمتر زيست شناسان به چنين اطلاعاتي دسترسي دارند. بنابراين در بسياري از موارد آنها اينكه چه چيزهايي هومولوژي هستند و چه مواردي هوموپلاسي را فرض مي‌كنند. فنتيست‌ها باور دارند كه چنين تفاوتي، يعني تفاوت هومولوژي و هوموپلاسي، وجود دارد. امّا آنها باور دارند كه تشخيص دادن اين دو به لحاظ عملي امكان پذير نيست. استدلال ديگر آنها اين است كه تفاوت هوموپلاسي و هومولوژي بايد كنار گذاشته شود چرا كه در هنگام طبقه‌بندي موجودات هيچ نوعي از تفاوت نبايد به ديگري ترجيح داده شود و همه تفاوت‌ها وزن يكساني دارند(ارشفسكي2004/60).
اگر گروه‌هاي شامل هموپلاسي، برخلاف آنچه آرايه‌شناسان تكاملي ادعا مي‌كنند، بتواند آرايه‌هاي طبيعي را تشكيل دهند گروه‌هايي خواهيم داشت كه نه هم‌تبار و نه پاراتبار هستند. اين نوع گروه‌ها را "پرتبار31" مي‌ناميم. بنابراين مي‌توان گفت كه طبقه‌بندي فنتيسم طبقه‌بندي است كه گروه‌هاي پرتبار را به عنوان گروهي مجاز و طبيعي مي‌شناسد. در شكل زير گروهي شامل پستانداران و پرندگان نشان داده شده اند. اين گروه جانوران خون گرم را تشکيل مي‌دهد، يك گروه پرتبار است. كلاديست‌ها و آرايه‌شناسان تكاملي چنين گروهي را به رسميت نمي‌شناسند.
انتقادي كه عموماً كلاديست‌ها به اين ديدگاه وارد مي‌دانند يكي اين است كه شباهت، تا حد زيادي به رفتار و تصميماتي بستگي دارد که افراد اتخاذ مي‌کنند. به عنوان مثال حتي دو گروه از موجودات مثل خوک‌ها و صدف‌هاي خوراکي هم از بعضي لحاظ به نظر شبيه مي‌رسند. مثلاً مي‌توان گفت خوردن هر دوي آنها توسط يهوديان ارتدکس ممنوع است. آرايه‌شناسان فنتيست تلاش مي‌كنند با اندازه‌گيري و مقايسه رفتارها به حد کافي چنين اعتراضي را از ميان بردارند. امّا اگر محدوديتي در اين رفتار اتخاذ نشود هر دو موجود زنده‌اي كه تصور كنيد مي‌توانند به هم شبيه باشند و يا نباشند. مثلاً در همان مورد خوک و صدف خوراکي، از اين بابت که هر دو ده پا ندارند و يا اينکه هيچ کدام عنکبوت نمي‌خورند نيز با هم شبيه هستند(استرلني،گريفيث1999/185). يكي از اهداف فنتيست‌ها اين است كه مي‌خواهند آرايه‌شناسي مستقل از نظريه باشد. آنها ادعا مي‌کنند که آرايه‌شناسي در برابر تغيير نظريه ثابت باقي مي‌ماند. الگويي که از طبقه‌بندي به دست مي‌آيد، نبايد شاهد يا مبطلي بر نظريه تکامل(يا هر نظريه ديگري) باشد. اما مشکل اين است که آنها به معياري براي اندازه‌گيري شباهت‌ها نياز دارند که اين نياز، ادعاي اينکه آرايه‌شناسي مي‌تواند از نظري? مستقل باشد را نفي مي‌کند. حتي اگر يک رفتار خاص را قرارداد کنيم، راه‌هاي بسيار ديگري براي تعيين شباهت ميان موجودات زنده وجود خواهد داشت. بنابراين نبايد انتظار داشته باشيم که شباهت زيست شناختي بتواند مفهومي خوش تعريف باشد.

3-2-1) كلاديسم
 هنينگ به هر دو رويكرد ذکر شده در بالا انتقاد دارد. او به ديدگاه فنتيسم انتقاد دارد هدف ديدگاه فنتيسم، يا ديدگاهي كه مبتني بر مورفولوژي ايده‌ال است، كشف بيوپلن‌هايي32 است كه با مشاهده رفتار مورفولوژيك به دست مي‌آيند. فنتيست‌ها طبيعت را شامل الگوهايي مبنايي مي‌دانند كه به آنها "بيوپلن" يا طرح زيست شناختي گفته مي‌شود. مورفولوژي ايده‌ال لازم نمي‌بيند كه چيزي در مورد تاريخ تكامل موجودات زنده مورد مطالعه قرار بگيرد. از نظر هنينگ، مورفولوژي ايده‌ال به اشتباه باور دارد كه ما مي‌توانيم طبقه‌بندي علمي را بدون ساختن فرض‌هاي نظري دربار? روابط تكاملي بسازيم. و همچنين مورفولوژي ايده‌ال به اشتباه فرض مي‌كند كه روابط ابتدايي ميان موجودات زنده روابط شباهت هستند. برخلاف اينها هنينگ معتقد است كه روابط ابتدايي ميان موجودات زنده، روابط علّي همانند روابط تبارشناختي و جنين‌شناختي است.  طرفداران كلاديسم به ديدگاه آرايه‌شناسان تكاملي نيز انتقاد دارند. هر چند آرايه شناسان تكاملي باور ندارند كه شباهت تنها معيار طبقه‌بندي است اما همچنان به شباهت اتکا دارند. از ديد کلاديست‌ها، اطلاعات در مورد تبارشناسي تنها عامل مهم براي طبقه‌بندي است. در نتيجه طبقه‌بندي از نگاه كلاديسم تنها به آرايه‌هاي هم تبار متوسل مي‌شود(ارشفسكي2004/68).
از آنچه تاكنون در مورد كلاديسم گفته شد، به نظر مي‌رسد كه کلاديست‌ها سه ايده اصلي دارند: 1- اين نکته که سيستماتيک، کشف و بازنمايي کردن تاريخ تکاملي است. و در واقع سيستماتيست‌ها هستند که به ما مي‌گويند کدام گروه با گروه ديگر نزديک‌تر است. 2- ادعاي دوم متافيزيکي است. گونه‌ها به صورتي هستند که گروه‌هاي واقعي تنها به صورت هم‌تبار قابل پذيرش مي‌باشند. براي کسي که به ديدگاه کلاديسم اعتقاد دارد، "خزنده" و "خون گرم" يک گروه نيست براي تشخيص گونه‌ها، راه استانداردي وجود دارد. 3- عنصر سوم ديدگاه، روش‌شناختي است. آنها ادعايي در اين مورد دارند که تاريخ چگونه کشف مي‌شود. در واقع منظور اين است كه آنها ايده‌اي در اين مورد كه چه رفتاري در مورد سيستم‌هاي تکاملي اطلاعات دهنده است دارند. اين ايده در مقابل تکنيک‌هاي زياد و متفاوتي قرار دارد که ممكن است براي ساختن يک تاريخ تكامل موجودات وجود داشته باشد.

3-1) تعريف گونه‌ها
گونه مبنايي‌ترين طبقه‌بندي طبيعي از موجودات زنده است. زيست‌شناسان گونه را به صورت‌هاي متفاوتي تعريف كرده‌اند که مهم ترين آنها مفهوم فنتيک33 گونه، مفهوم زيست‌شناختي گونه، مفهوم فيلوژنتيک گونه و مفهوم اكولوژيك گونه مي‌باشند.
1-3-1) مفهوم فنتيك گونه
 در مورد اوّل، يعني مفهوم فنتيک گونه، گونه‌ها را بر اساس شباهت کلّي، ژنتيکي، و يا رفتاري طبقه‌بندي مي‌کنند. در اين تعريف گونه‌ها به عنوان موجودات زنده اي شبيه به هم شناخته مي‌شوند.  اين مفهوم داراي مشکلاتي است که چند مورد را مي‌توان به صورت زير خلاصه کرد:
1- روش هاي متفاوتي براي اندازه‌گيري شباهت وجود دارد که نتايج متفاوتي نيز براي ما به همراه خواهند داشت. اگر اين طور باشد طبقه‌بندي که از اين روش به دست مي‌آيد، قادر نيست تفاوت هاي عيني در طبيعت را تشخيص دهد. بلکه نتيجه در نهايت قراردادي خواهد بود که ما در مورد شباهت خواهيم داشت.
2- ايراد دوّم اين است که افرادي که طبق اين تعريف يک گونه را مي‌سازند در همه موارد نيز شبيه به هم نيستند. نرها و ماده‌ها و جوان‌ها در يک گونه، اغلب به هم شبيه نيستند. بسياري از گونه‌ها به اصطلاح "پلي‌تيپيک"34 هستند. به اين معني که اعضايي که اين گونه‌ها را تشکيل مي‌دهند به طور غير معمول و مشخصي در طول زمان تغيير مي‌کنند. به عنوان مثال گونه‌اي از يک پروانه وجود دارد که تعدادي از افراد آنها تقليد افراد يک گونه ديگر و گروه ديگري از آنها از گون? متفاوت ديگري تقليد مي‌کنند،(استرلني،گريفيث1999/184).     بنابراين افراد يک گونه ممکن است که بيشتر شبيه افراد گونه‌هاي ديگر باشند تا اعضاي خودشان. اگر رويکرد فنتيک را رد کنيم، دو راه شناخته شده ديگر35براي تعريف گونه خواهيم داشت. دو مفهوم ديگر يعني مفهوم زيست شناختي گونه و مفهوم فيلوژنتيك گونه، برخلاف ديدگاه فنتيسم، وابسته به نظريه(نظريه داروين) هستند. مفهوم زيست شناختي گونه تعريف گونه‌ها مبتني بر فرايند تكامل است. و مفهوم فيلوژنتيك گونه، مبتني بر الگوي تكاملي مي‌باشد.

2-3-1) مفهوم زيست‌شناختي گونه
 مفهوم زيست‌شناختي گونه توسط ارنست مةر معرفي شده است. مي‌توانيم اعضاي گونه را از اين بابت که توانايي توليد مثل جنسي با يکديگر داشته باشند جدا کنيم. براي اينكه اين مفهوم را بشناسيم بايد بدانيم كه جريان ژن36 به چه معني است. زماني كه الل‌هاي يك جمعيت اين توانايي را پيدا كنند كه با جمعيت ديگر انتقال و جا به جا شوند، جريان ژن ميان اين دو جمعيت اتفاق افتاده است. جريان ژن باعث مي‌شود تفاوت ژن ميان دو جمعيت كاهش پيدا كند. از سوي ديگر ممكن است موانعي طبيعي و يا غير طبيعي باعث شوند كه اين انتقال صورت نگيرد. اين موانع باعث پديد آمدن تفاوت‌هاي ژني خواهند شد. و به عبارت ديگر فرايند گونه‌زايي37 اتفاق مي‌افتد. حال با توجه به تعريف هايي كه ارائه شد مي‌توان مفهوم زيست شناختي گونه را اين گونه شناخت كه گونه‌ها در فرايندهاي گونه‌زايي، خلق و به وسيل? موانع‌ جريان ژن پايدار38 مي‌شوند. بنابراين گونه، گروهي است که در آنها ژن‌ها مي‌توانند در ميان جمعيت‌ها يا ارگانيزم هاي آن به آزادي جريان پيدا کنند. به اين مفهوم از گونه، مفهوم زيست شناختي گونه39مي‌گويند(هال،روس1986/254).

ايرادات به مفهوم زيست شناختي گونه
 اين ديدگاه داراي مشکلاتي است که در موارد زير به بخشي از آنها اشاره مي‌شود:
1- مفهوم زيست‌شناختي گونه، روش خوبي براي جدا کردن و مشخص كردن شاخه‌ها در طول زمان ندارد. فرض کنيد که ما مفهوم "به طور بالقوه توانايي توليد مثل جنسي داشتن"40 را با اين فرض در نظر بگيريم كه بگوييم يک ارگانيزم با يک عضو از نسل بعد هم‌گون41  نيست اگر آن ارگانيزم را نتوان به طور بالقوه به عنوان يک زوج تشخيص داد. در اين صورت تقسيم تدريجي ما بستگي به اين دارد كه تغيير يك گونه را در كجاي يك شاخه(در درخت تكاملي) تشخيص دهيم. اتفاقي كه بتوان آن را به طور مشخص نوعي گونه‌سازي42  دانست در اينجا وجود ندارد. بنابراين مفهوم زيست‌شناختي گونه براي تشخيص گونه‌ها در طول زمان، به مکملّي براي تعريف واقع? گونه‌سازي نياز دارد.  2- ايراد دوّم به مفهوم زيست‌شناختي گونه اين است که اين مفهوم، مفهومي "ايده‌ال" است. امّا در عين حال مي‌توان ايده‌ال‌هاي متفاوتي داشت. الف- گروه‌هايي هستند که تصادفاً قابليت جفت‌گيري دارند و از يک گونه نيستند. ب- شاخه‌ها مي‌توانند علارغم وجود جريان ژن‌ها، تقسيم شوند. امكان پيوند، حتي بين حيوانات با گونه‌هاي پارادايميک متفاوت نيز وجود دارد. به اين دلايل، معيار قابليت توليد مثل جنسي، تقسيمي منحصر به فرد از موجودات زنده به گروه‌ها را ايجاد نمي‌کند. مفهوم "به طور بالقوه قابليت توليد مثل داشتن" مفهومي دقيق نيست. و جريان ژن، مفهومي مطلق نيست و در درجات متفاوتي مي‌تواند صورت گيرد.  3- مشکل عميق‌تري نيز وجود دارد. اين مفهوم براي اطلاق به حيوانات پر سلولي بيشتر از ديگر صورت‌هاي حيات قابل استفاده است. گونه‌هاي غير جنسي را نمي توان با اين مفهوم شناخت. از طرف ديگر مثال هايي در مورد بعضي گياهان وجود دارد(به عنوان مثال نوعي از بلوط‌ها) هستند که جريان ژن در گياهان نزديک به آنها كه از گونه‌اي متفاوت هستند، آسان‌تر صورت مي‌گيرد تا با هم نوعانش در مسافت‌هاي دور(استرلني،گريفيث1999/189)

3-3-1) مفهوم فيلوژنتيك گونه
مشکلات مطرح شده در مورد مفهوم زيست شناختي گونه، ما را به سمت مفهوم فيلوژنتيک گونه سوق مي‌دهد. در اين تعريف به جاي فرايند به الگو نگاه مي‌کنيم و افراد را به عنوان اجزاء يک درخت فيلوژنتيک مي‌شناسيم. فيلوژنتيك مطالعه روابط ميان گروه‌هاي ارگانيزم ها است. مفهوم فيلوژنتيك گونه43 مطرح مي‌كند كه گونه‌ها قسمت هايي از درخت اجدادي و انشعابي هستند. گونه‌ها را مي‌توان نه به وسيل? فرايند علّي که آن الگوها را شکل مي‌دهد بلكه از ميان الگوهايي در تاريخ تکاملي تشخيص داد. در اين تعريف، گونه با تقسيمي که در درخت فيلوژنتيک، بين دو واقعه گونه‌سازي و انقراض وجود دارد، تشخيص مي‌دهيم. گونه را در الگويي از تاريخ تکاملي که شاخه شاخه شده است مي‌توان يافت. با وجود اينکه اين مفهوم از گونه، شرحي متفاوت از مفهوم زيست شناختي گونه دارد امّا به مفهوم زيست‌شناختي وابسته است. به همين دليل بسياري از مسائل و مشکلاتي را نيز که آن تعريف داشت به ارث مي‌برد.

مؤخره
با توجه به نگاهي که امروز در زيست شناسي نسبت به طبقه بندي وجود دارد مي توان گفت که اين شکل از طبقه بندي با مفهومهاي فلسفي کلاسيک در مورد نوع هم خواني ندارد. در ديدگاه هاي فلسفي در مورد نوع و نوع طبيعي، هميشه از وجود خصوصيات مشترکي صحبت ميشد که بتواند هم نوع بودن نمونه هاي يک نوع را توضيح دهد. اين نوع ديدگاه ها تفاوت ميان نوع طبيعي و غيرطبيعي را در وجود خصوصيت ذاتي و دروني ميديدند. خصوصيات ذاتي ماهيت آن نوع را مشخص ميکرد و قابليت تشخيص نمونههاي ديگر را به ما ميداد، ارجاع، نامگذاري و تعريف اشارهاي را امکانپذير ميکرد و عاملي بود که همنوع بودن نمونههاي اين نوع را توضيح ميداد. در ضمن وجود تفاوت در طبقهبندي نيز ميتواند نشان دهد که نميتوان نوعي داراي هويتهاي يکسان تشخيص داد.  با وجود شرحي که در مورد طبقهبندي انواع زيستشناختي ارائه شد ميتوان گفت که خصوصيتي ذاتي، به معناي کلاسيک را نمي توان در نمونه هاي اين انواع پيدا کرد. لذا يا بايد اين انواع زيستشناختي را نمون? متفاوتي از انواع محسوب کنيم(آن طور که مثلاً کسي همانند براين اليس44 چنين اعتقادي دارد) و يا بايد شرح ديگري از نوع طبيعي ارائه کرد که با شيوه هاي متفاوت طبقه بندي و مفهوم هاي جديد از گونه زيست شناختي تناسب داشته باشد. در سال هاي اخير تلاشهاي زيادي توسط فلاسفه در اين مورد انجام شده است. به عنوان مثال مي توان در اين مورد از ريچارد بويد نام برد، که نوع را به نحوي مستقل از وجود خصوصيات ذاتي که ميان نمونههاي آن نوع مشترک است تعريف ميکند. و يا ديويد هال که گونه ها را فرد ميداند و نه نوع؛ فيليپ کيچر که گونهها را دو نوع مجموعهي متفاوت ميداند که مي تواند به عنوان فرد يا نوع تعبير شوند. و در نهايت فلاسفهاي همانند گريفيث، سمير اکاشا و جوزف لاپورت که از نوع جديدي از ذاتگرايي دفاع ميکنند که معتقد هستند انواع زيستشناختي داراي ذاتهايي هستند که نه خصوصياتي دروني بلکه خصوصياتي رابطهاي ميباشند(كوارفوود1999/92).

* دانشجوي دکتري فلسفه علم در مؤسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران

منابع
 [1] Bird, Alexander, Tobin, Emma (2009) "Natural Kinds", The Stanford Encyclopedia of Philosophy (Spring 2009 Edition), Edward N. Zalta (ed.),  URL: http://plato.stanford.edu/archives/spr2009/entries/natural-kinds  //   [2] Ereshefsky, Marc (2004) The Poverty of the Linnaean Hierarchy, A philosophical Study of Biological Taxonomy, Cambridge Studies in Philosophy and Biology.   //   [3] Ereshefsky, Marc, "Species", The Stanford Encyclopedia of Philosophy (Spring 2010 Edition), Edward N. Zalta (ed.), URL = http://plato.stanford.edu/archives/spr2010/entries/species  //   [4] Gross, Steven, (2005), “Natural Kind Terms”, Encyclopedia of language and linguistics, URL:http://mysite.verizon.net/vze299db/sitebuildercontent/sitebuilderfiles/naturalkinds.pdf   //   [5] Hull, D. L.(1978), "A Matter of Individuality", Philosophy of Science 45.  //  [6] Hull, David/Russ, Michael (1998) Philosophy of Bilology, Oxford University Press  //  [7] Kitcher, Philip (1984) "Species", philosophy of Science 51, pp 308-333  //  [8] Laporte, Joseph (2004) Natural Kind and Conceptual change  //  [9] Laporte, Joseph (2006), “Rigid-designators”, The Stanford Encyclopedia of Philosophy URL: http://plato.stanford.edu/entries/rigid-designators  //  [10] Quarfood Marcel (1999) "The Individuality of Species: Some Reflections on The Debate", Synthese 120.  //  [11] Rosenberg, Alex (2008) Philosophy of Biology, Routledge  //  [12] Ruse, Micheal (1986) "Biological Species: Natural Kinds, Individuals, or What?", British journal of philosophy of Science  //  [13] Sober, Elliot (1993) Philosophy Of Biology, Oxford University Press   //  [14] Sterelny, Kim/Griffith, Paul (1999) Sex and Death, the University of Chicago Press.
پي نوشت ها
1.Taxonomy  //  2.Classification  //  3.Systematics  //  4.Phylogenetics  //  5.Organisms  //  6.Cladogram.
7. در مفهوم دقيق تر بايد ميان کلادوگرام و درخت تکاملي تفاوت قائل شد. کلادوگرام در واقع واژه کلي تري نسبت درخت تکاملي است. کلادوگرام روابط کليه موجودات زنده را نمايش مي دهد. درخت هاي تکاملي بسياري ميتوانند از يک کلادوگرام واحد استنتاج شوند.
8.Phenetism  //  9.Parsimony    //  10.Hennig  //  11.Homology  //  12.Homoplasy  //  13.Ancestral   //  14.Derived  //  15.Mole  //  16.Evolutionary Taxonomists  //  17.Disparity  //  18.Principles of Animal Taxonomy  //  19.Principles of systematic Zoology  //  20.Fisher  //  21.Wright  //  22.Haldane  //  23.gradualism  //  24.Cladogenesis   //  25.Anagenesis   //  26.Monophyletic  //  27.Paraphyletic  //  28.Sokal  //  29.Sneath  //  30.Genealogy   //  31.Polyphyletic  //  32.Bauplan  //  33.Phenetic  //  34.Polytypic.
35. به همراه ديدگاه اكولوژيك، سه مورد وجود دارد.
36.Gene flow  //  37.Speciation   //  38.Stable  //  39.Biological species concept  //  40.Potentially interbreeding  //  41.Conspecific   //  42.Speciation  //  43.Phylogenetic species concept  //  44.Brian Ellis.