خطا
  • DB function failed with error number 1194
    Table 'jos_session' is marked as crashed and should be repaired SQL=SELECT guest, usertype, client_id FROM jos_session WHERE client_id = 0

ضرورت تعامل ميان شاخه هاي دانش

PDF چاپ نامه الکترونیک

ضرورت تعامل ميان شاخه هاي دانش

گفت و گو با ناصر فکوهي
منيره پنج تني


ناصر فکوهي انديشمندي است که بي پرده، دقيق و البته دلسوزانه سخن مي گويد. هر گاه به سراغش مي روم مي دانم بسياري از پاسخ هايم را خواهم گرفت و بحث هاي جديدي هم طرح خواهد شد. در گفت و گو با او کمتر سخن مي گويم اما با اين حال هر پاسخ او، آبستن پرسش بعدي است، پرسش هايي که مي توانند بي وقفه ادامه داشته باشند. مقدمه ايشان بر کتاب «انسان شناسي تصويري سينما» (نشر شورآفرين) سبب شد تا به بهانة معرفي و بررسي اين اثر، موضوع مهم تعامل ميان رشته هاي مختلف دانش و البته حوزه انسان شناسي تصويري را براي گفت و گو برگزينم.
جناب دکتر فکوهي شما يکي از برجسته ترين افرادي هستيد که دغدغه تعامل ميان رشته هاي مختلف را داريد، و حتي خودم نيز بارها به بهانه ارتباط بسياري از موضوعات فلسفي با انسان شناسي، جامعه شناسي، فرهنگ و غيره، براي گفتگو نزد شما آمده ام، مي خواهم دقيق تر براي ما بگوييد که چرا تعامل ميان شاخه هاي مختلف دانش مهم است؟
به دليل  آنکه، امروزه روند تحول شناخت انساني و رابطه آن با حوزه هاي سياسي و اقتصادي و به طور کلي حوزه روابط اجتماعي به نحوي است که ديگر نمي توان شناخت را به شناخت علمي محدود کرد و درون شناخت علمي نيز ديوارهاي محکم و نفوذ ناپذير  تخصصي کشيد و از همه بدتر علم را همچون قرن نوزدهم و قرن بيستم به موجوديت صرفا انساني و انسان محور، محدود کرد.نظام هاي آکادميک عملا در حال فاصله گرفتن از اين روند هستند اما هر کجا موفق به اين کار نشده اند، يا اعتبارشان در برابر ساير نظام هاي شناخت به زير سئوال رفته و يا درون پيله خود فرو رفته و به نظام هاي سياسي وابسته تر شده اند.اين وضعيت به بحراني عمومي و گسترده در سطح جهان کشيده است که در صورت عدم پاسخ دادن به آن  مشکلات بسيار زيادي را پيش رو خواهيم داشت.  تفکر بين رشته اي  از يک سو و  ايجاد فضا در آکادمي براي ساير اشکال شناخت و برعکس، و در نهايت تغيير اساسي و راديکال در نگاه به جهان، طبيعت و ساير موجودات، راه هايي هستند که به گمان ما مي توانند در اين زمينه موثر باشند.  

از نظر شما مهم ترين شاخه هاي علمي که نياز به گفت و گو با يکديگر دارند کدام شاخه?ها هستند؟
اين گفتگو ابتدا بايد ميان شاخه هاي مختلف علوم اجتماعي انجام بگيرد که اين امر امروز تا حد بسيار زيادي در کشورهاي اصلي  توليد دانش اجتماعي اتفاق افتاده است. مهم ترين تعامل بايد ميان دو علم اصلي در اين حوزه يعني انسان شناسي و جامعه شناسي صورت بگيرد و آنها را از لحاظ روش و موضوع به يکديگر نزديک کند. همانگونه که گفتم امروز با حرکت گسترده جامعه شناسي به سوي  روش شناسي هاي کيفي و ورودش در حوزه هايي که قبلا تابويي مي پنداشت، نظير عواطف و حس ها و با حرکت انسان شناسي به سوي موضوعات مطرح در جوامع مدرن و شهري اتفاق افتاده است.  اما در درجه بعدي  تعامل ميان رشته هاي مختلف علوم انساني به ويژه ميان تاريخ، جغرافيا، فلسفه، زبان شناسي و اقتصاد و روان شناسي با علوم اجتماعي لازم است . و سرانجام تعامل ميان علوم انساني و علوم  طبيعي و پايه نظير فيزيک  شيمي،  علوم پزشکي و... در بعضي از شاخه ها به دليل دور بودن روش شناسي يا موضوع و به خصوص تفاوت هاي روش شناختي، تعامل ضعيف تر بوده است مثلا ميان فيزيک و جامعه شناسي. در برخي از شاخه ها نيز ضعف به دليل رقابتي بر سر تعريف مسئله بوده است مثل  روان شناسي و جامعه شناسي. اما بهر تقدير اين اختلافات بايد  براي تعامل و تفکر مشترک کنار گذاشته شود تا بتوانيم به  نظريه پردازي و رسيدن به نتايج عملي براي تغيير در جهت بهبود  موفق شويم.

چه تفاوتي در نحوه تعامل ميان رشته هاي فني و تجربي با رشته هاي علوم انساني و هنر وجود دارد؟ به عبارت ديگر روش ها و هدف هاي رشته هاي فني و تجربي در ارتباط با يکديگر چيست؟ و اين روش ها و هدف ها چه تفاوت هايي با متودولوژي هنر و علوم انساني در ارتباطشان با شاخه هاي ديگر دانش دارند؟
موانع براي تعامل ميان رشته هاي علوم انساني با يکديگر که مطالعات هنر را نيز من جزو آنها قرار مي دهم، بيشتر از جنس رقابت درون ميدان پژوهش است. بدين معني که هر کس مي خواهد به موضوع پژوهشي خود اولويت بيشتري بدهد و بودجه بيشتري را جذب آن کند و اهميت آن را براي  پيشرفت انسان ها در زمينه فکري بيشتر بداند. اما ميان علوم تجربي – طبيعي و علوم انساني رقابت  افزون بر يک رقابت در ميدان آکادميک عام، موانع بيشتري وجود دارد. رشته هاي انساني رشته هاي کل نگر تري هستند بنابراين کمتر با جزئيات سروکار دارند و حتي اگر همچون انسان شناسي جزئي نگر هم باشند باز روش هايشان قادر است با انعطاف بسيار بيشتري به ثبت و تحليل جزئيات بپردازد. در حالي که علوم تجربي و طبيعي  عمدتا بر سر جزئيات به وجود آمده اند و روش شناسي هايشان نيز  بيش از هر چيز بر «دقت» و «عينيت» در ثبت و تحليل تاکيد دارند. از اين نقطه نظر دانش پديد آمده در  مطالعات تجربي – طبيعي در بخش بزرگي از خود هنجارمند شده و صوري شده است و  آموختن و درک آن براي کساني که بيرون از اين دانش قرار گرفته اند کاري بسيار سخت است. اما تمام اشکال نيز در همين است زيرا تا زماني که دانش طرف مقابل تا حد بالايي آموخته نشود، امکان کار مشترک و رسيدن به زبان مشترک وجود ندارد. در دانشکده هاي ما امروز جاي خالي هر يک از اين علوم در گروه ديگر مشخص است مثلا جاي خالي  واحد هاي جامعه شناسي در  در دانشکده هاي تجربي و برعکس. براي آنکه  تفکر بين رشته اي اتفاق بيافتد نياز به جسارت آکادميک بالايي وجود دارد که در ايران ما از آن برخوردار نيستيم.

به مسأله بسيار مهمي اشاره کرديد، با توجه به نکاتي که تا کنون برشمرديد به نظر شما در کشور ما تعامل ميان رشته هاي فني چگونه است؟ آيا اين رشته ها از نتايج و دستاوردهاي يکديگر خبر دارند و آيا در اين باره با يکديگر به ديالوگ مي پردازند؟
به نظر من، البته به عنوان يک ناظر بيروني تعامل ميان رشته هاي فني در کشور ما بسيار بهتر  از  علوم انساني است.  اغلب کساني که در حوزه هاي علمي هستند داراي اطلاعات زيادي نسبت به کارهاي  رشته هاي ديگر فني هستند. اين در حالي است که در رشته هاي علوم انساني چنين نيست. از اين گذشته به نظر مي رسد که  کنشگران حرفه اي نيز در علوم  تجربي دفاع و پشتيباني بسيار بيشتري از همکاران خود مي کنند تا  کنشگران علوم انساني از يکديگر.

در ادامه پرسش پيش مي خواهم از شما بپرسم دانشمندان علوم تجربي (مثلا زيست شناسي، زمين شناسي، فيزيک، شيمي) تا چه اندازه با هم در ارتباط اند؟ اين ارتباط ناگزير و طبيعي صورت مي گيرد يا اين دانشمندان بر اساس برنامه مشخصي براي بهبود نتايج علمي خود با هم روبرو مي شوند؟ اين امر در کشور ما چگونه است؟
اين ها پرسش هايي است که بهتر است از کنشگران و اهالي آن آکادمي ها سئوال کنيد. من به عنوان کسي که در عين حال که در علوم انساني  تخصص دارد به دلايل کاري با علوم مهندسي و تجربي  نيز بسيار آشنا بوده ام،  تعامل ميان آنها را بسيار بيشتر از تعامل ميان  کنشگران در رشته هاي انساني ميبينم. دليلش هم به نظر من روشن است: موافقت و همراهي وقتي صحبت از مباحث مادي و اغلب خرد است کاري بسيار ساده تر از آن است که درباره يک مبحث اجتماعي پيچيده و آن هم با مواضع اخلاقي، ديني و اجتماعي بسيار متفاوت به نتيجه واحدي رسيد.

با اين پرسش ها مي خواستم به ارتباط ميان دانشمندان علوم انساني برسم. آيا عالمان علوم انساني در کشور ما، از آخرين نظريات حوزه?هاي تخصصي خود مطلع مي شوند؟ آيا واکنشي پويا دارند؟ مثلا آيا از آثار منتشر شده همکاران خود مطلع اند و آن ها را مطالعه و نقد مي کنند؟ اگر خير چرا؟
گمان نمي کنم چنين باشد. البته در اين مورد تحقيقات زياد و مورد اجماعي که بتوان به آنها استناد کرد، وجود ندارد. بنابراين من بايد نکاتي را بگويم که صرفا حاصل تجربه ام است؛ تجربه اي که به عنوان يک کنشگر با فعاليت نسبتا زياد در حوزه آکادميک و عمومي در سطوح ملي و محلي داشته ام و به خصوص به عنوان سردبير و عضو هيأت تحريريه بسياري از نشريه هاي علمي کشور داشته ام. برآوردي که از اين تجربيات و همچنين  پژوهش گسترده اي که بر تاريخ فرهنگ ايران مدرن از چند سال پيش آغاز کرده ام، اين است (که تکرار مي کنم شامل گروهي از اين کنشگران مي شود که درباره گستره اين گروه فعلا نمي خواهم صحبتي بکنم): اعتماد و باور کنشگران اين حوزه نسبت به يکديگر بسيار پايين است و حمايت آنها از يکديگر بر خلاف کنشگران علوم تجربي بسيار اندک است. مثلا در بحث ارتقا عموما تلاش چنداني براي دفاع از يکديگر دربرابر فشارِ کنشگران آکادميک تجربي از همکاران خود نمي کنند و به سادگي آنها را متهم به عدم صداقت علمي کرده و يا از پيشرفت و ارتقا آنها به هر بهانه اي از جمله همکاري با مطبوعات و يا «علمي نبودن» و ديگر مسائل جلوگيري مي کنند و برعکس  هر کاري مي کنند که تعداد ارتقا ها و ميزان و سرعت آنها را به حداقل ممکن برسانند.  آنها همچنين در نوشته هاي علمي خود براي مثال مقالات علمي حتي با موضوع ايران کمترين تعداد استنادها را به همکاران خود مي دهند و ترجيح مي دهند بيشترين ارجاعات را به نوشته هاي نويسندگان اروپايي و امريکايي بدهند؛ معمولا از ترجمه ها در برابر تاليف ها دفاع مي کنند و تاليف ها را بيشتر نوعي «ترجمه بزک شده» مي دانند در نتيجه باز هم همکاران خود را زير سئوال مي برند و نويسندگان خارجي را داراي ارزش بالاتري مي دانند. در سخنراني هاي خود به ندرت اسمي از ساير کنشگران و همکاران خود مي آورند و به جز دوستانشان، کتاب و نوشته  کنشگران علمي  ديگر را نقد (و در واقع ستايش) نمي کنند مگر قصد تخريب داشته باشند. همچنين در داوري هايشان بر کارهاي ديگر (با هم جز در مورد دوستان به شدت سخت گير هستند و بي جهت هر مقاله يا طرحي را رد مي کنند) معمولا در هيچ کار مشترک و جمعي شرکت نمي کنند  به خصوص اگر  در اين کار ببينند که يک کنشگر علمي  ديگري را تقويت مي کنند و ممکن است زير سايه او قرار بگيرند و در نهايت به شدت کار مشترک با دانشجويان را تحقير کرده و مطبوعات را با واژه ژورناليسم تحقير کرده و به شدت نسبت به همکاري با رسانه ها حساس و مخالف آن هستند.

جاي بسي تأسف و نگراني است! و حال اين افراد آيا از آخرين يافته ها و نظريات علمي حوزه تخصصي خود، مطلع هستند؟
اين پرسش در واقع قسمت دوم پرسش قبلي شما نيز هست، بايد بگويم اين گروه از لحاظ ارتباط با جهان، مشارکت در انديشه ها و تفکر جهاني علوم اجتماعي، شرکت در همايش هاي علمي و ژورنال هاي واقعي (و نه تقلبي)، برخورداري از روابط بين المللي و همچنين قدرت برقراري چنين روابطي مثلا توانايي به سخنراني و نوشتن به زبان هاي بين المللي در سطح بسيار پاييني قرار دارند. اين گروه به شدت نسبت به خود، تاثير اجتماعي و کارهايشان متوهم هستند و توهم آنها کاملا در تقارن با توهم گروه مشابهي است که با عنوان روشنفکر در خارج دانشگاه قرار دارند و اين امر را به خودي خود داراي نوعي فضيلت دانشمندانه مي شمارند.  البته، اين ها واقعياتي است که اکثريت کنشگران اعم از اساتيد و دانشجويان اين حوزه مي دانند اما کمتر جسارت بر زبان آوردن آن را دارند چون از پي آمدهايش وحشت دارند، اما من ناچارم به حکم وجدان آنها را بر زبان بياورم و فکر هم نمي کنم پي آمدهاي چندان مهمي در بر داشته باشد اما براي پيش رفتن در واقعيت و تصحيح اشتباهات لازم است. اما دلايل، بسيار زياد هستند و فکر نمي کنم در اين مصاحبه کوتاه بتوان آنها را باز کرد ولي همين جا اعلام مي کنم که اگر من در حوزه هاي ديگر دست به آسيب شناسي هاي جدي زده ام در اين حوزه نيز آمادگي دارم يک آسيب شناسي جدي را مطرح و دلايل به تفصيل بيان کنم. تنها به گفتن اين اتکا مي کنم که يکي از دلايل اصلي اين مسئله، ضعف هاي ساختاري در تاسيس و تحول  علم در کشور ما بوده است.       

از شهامت، نگاه دلسوزانه و نقادانه شما عميقا سپاسگزارم. اميدوارم بتوانم به زودي و البته به طور مفصل و مشروح درباره اين موضوع با شما گفت و گو کنم. به نظر شما در کشور ما چه چيزهايي مانع زمينه سازي براي ارتباط و همکاري ميان رشته هاي مختلف علمي مي شود؟
گفتم دلايل بسياري وجود دارد و وقت زيادي مورد نياز است که موضوع را بشکافيم اما به نظر من بخش بزرگي از اين دلايل ساختاري هستند يعني به چگونگي شکل گيري  مفهوم علم در ايران بر مي گردند که نوعي الگوبرداري تقريبا مضحک از مدل اروپايي و پس از آن به شکلي باز هم مضحک تر از الگوي امريکايي بود. نتيجه اين الگوبرداري هاي مکانيک را امروز داريم مشاهده مي کنيم. نگاه کنيد به وضعيتي که مقاله هاي کذايي «آي اس آي» در کشور ما پيدا کرده اند و در اين باره ما سال ها پيش هشدار داده بوديم.  و يا وضعيت اسف بار برخي از انجمن هاي علمي در حوزه علوم اجتماعي که متاسفانه نمي توانم از آنها نام ببرم . يا نگاه کنيد به  برخورد اساتيد  با يکديگر و با دانشجويانشان  و بي ارزش شدن رابطه بسيار مهم استاد – دانشجويي و ارزش کار تحقيق و نياز و ارزش في ذاته علم که ما آن را در بسيار مواقع  تقليل داده ايم به «قابليت کسب امتيازات دانشگاهي از طريق تن دادن به بازي اغلب غير علمي آنها، بهر قيمت و هر شکل ممکن». فکر مي کنم به مصداق مشت نمونه خروار، همين چند مثال کافي باشد.

باز هم بپردازيم به علوم انساني به نظرتان مهم ترين موانع تعامل ميان عالمان علوم انساني چيست؟
مهم ترين عامل همان است که «عالم» بودن  نه در معناي سنتي و کلاسيک و حتي  امروزين و غربي آن بلکه در معنايي انتسابي، خود محوربينانه، جدا از سيستم اجتماعي، نهادينه و رسمي که خود نوعي تصور باطل از الگوي ساختاري غربي بوده، تعريف و تبيين شده است و بنابراين روابطي که کنشگران علمي بايد با يکديگر و با دانشجويانشان داشته باشند بر اساس همين الگوي مخرب شکل گرفته است و نتيجه اينکه روابط بي اعتمادي بين اساتيد از يک سو و بين اساتيد و دانشجويان از سوي ديگر شکل گرفته است. و در اين موقعيت هاي بي اعتمادي و عدم همدلي و  همياري و انسجام و دوستي،  بيهوده است که انتظار همکاري و  رشد مشترک علمي داشته باشيم و حتي انتظار رشد فردي علمي را.  

اگر موافق باشيد به طور ويژه به سراغ رابطه علوم انساني با هنر به معناي تئوري و عملي آن برويم. به نظر شما مرزهاي هنر و علوم انساني در چه جاهايي به هم نزيک مي شوند و چگونه با هم ارتباط مي يابند؟
مرزها در آنجا که به مفهوم روش مي رسيم گاه بسيار سختند ولي در آنجا که از خلاقيت سخن مي گوئيم بسيار سستند. علم را بايد يکي از اشکال شناخت دانست که به ويژه با دولت ملي در قرن نوزده  برجستگي مي يابد چون قدرت سياسي مي خواهد بخشي از مشروعيت خود را در برابر کليسا از آن اخذ کند. اما در کنار علم ما همواره اشکال ديگري از شناخت از جمله شناخت شهودي و شناخت  مردمي را داشته ايم که در بسياري موارد رابطه بسيار نزديکتري با خلاقيت و با هنر داشته اند و نيز به همين دليل است که وقتي از علم پوزيتويستي فاصله مي گيريم و به علم انساني و از آنجا به فلسفه و نقد ادبي و نشانه شناسي مي رسيم چنين مرزهاي ميان هنر و علم را  کم رنگ مي بينيم. زيرا  در اين گونه علوم اشکال ديگر شناخت، به صورت هاي مختلف به رسميت شناخته شده و به آنها بها داده مي شود. در چنين حالتي ديگر ارزش يک رمان، يک  قصه يا يک فيلم در  فرايند علمي نفي نمي شود، آن هم صرفا به اين دليل که پايه آن  تخيل بوده است و نه تجربه. هم از اين رو نظر من آن است که مي توان و بايد مرزها را در بسياري موارد انعطاف پذير کرد؛ هر چند بر اين نکته نيز پاي مي فشارم که مسئله روش در علم مسئله اي اساسي است. علم  ادعاي حقيقت مطلق بودن را به هيچ وجه ندارد به همين دليل بايد روش مند باشد و  سخنان خود را بر پايه  روش هاي مشخص و مستدل بيان کند در غير اين صورت بهتر آن است که کنشگر به سوي هنر برود که ارزش زيباشناسانه  آن گاه بسيار بالاتر از علم است اما به اين دليل نيست که ما براي آن ارزش بالاتري در حوزه تجربه يا کنش قائل شويم. 

به طور خاص و مشخص مي خواهم بدانم انسان شناسي چگونه با برخي از شاخه هاي هنري مثل هنرهاي تجسمي و هنرهاي ديگر مثل سينما و ادبيات تأمل مي کند؟
مسئله انسان شناسي عمدتا در اين رويکرد، بررسي بازنمايي ها است، يعني اينکه چگونه واقعيت هاي بيروني به  بازنمودهاي  تصويري، روايي، تجسمي و غيره تبديل مي شوند؛ که منطق و سازوکارهاي اين تبديل شدن چيست و اثراتي که از آنها پديد مي آيند کدام است؟ يعني  يک چرخه کامل مورد بررسي قرار بگيرد. از واقعيت بيروني تا نظام شناختي و از آنجا باز تا نظام کنش بيروني. اين امر هم در انسان شناسي هنر انجام مي شود، هم در انسان شناسي تصويري و هم در انسان شناسي شناختي.

به سراغ موضوع "انسان شناسي تصويري سينما" مي روم، ابتدا بفرماييد "انسان شناسي تصويري" دقيقا به چه معناست و چه حوزه هايي را شامل مي شود؟
انسان شناسي تصويري به شاخه اي از انسان شناسي فرهنگي  اطلاق مي شود که موضوعش بررسي بازنمايي هاي «تصويري» در معناي عام آن از واقعيت هاي موجوديت انساني هم زمان (امروزي) يا در زمان (تاريخي) باشد. مهم ترين اشکال بازنمود و رسانه که در انسان شناسي تصويري مورد توجه هستند،  تصاوير(و البته متن) تلويزيوني، عکس، فيلم مستند و فيلم داستاني است. البته تداخل هايي هم امروزه ميان انسان شناسي تصويري با انسان شناسي ارتباطات براي مثال در حوزه  اينترنت به وجود آمده است که کاملا طبيعي است زيرا موقعيت فرهنگي امروز انسان موقعيتي عمدتا  ديداري – شنيداري يعني مبتني بر دو حس  است که نسبت به حس هاي ديگر  فناوري ها بهتر توانسته اند بر آنها اشراف داشته باشند.
انسان شناسي تصويري از چه شاخه هايي کمک مي گيرد و به چه شاخه هايي از دانش سود مي رساند و روند پژوهشي آن ها را چگونه تسريع مي کند؟
انسان شناسي تصويري در رابطه اي بسيار نزديک با شاخه هايي مثل انسان شناسي شناختي، انسان شناسي هنر، انسان شناسي ارتباطات،  انسان شناسي سيبرنتيک و فضاي مجازي، و همچنين در رابطه اي نزديک با  حوزه هايي مثل مطالعات فرهنگي، نشانه شناسي و نقد ادبي،  نقد فيلم، فيلم مستند و ... قرار مي گيرد. همکاري ميان اين بخش ها در قالب هاي بي شمار در طول سال هاي اخير تاثيراتي بسيار مهم بر جاي گداشته اند اما درباره  سازوکارها باز هم در اينجا فرصت و حجم لازم براي تشريح وجود ندارد و اجازه بدهيد در فرصتي ديگر به اين مسئله بپردازيم چون موضوع بسيار گسترده است.

وضعيت اين شاخه درايران چگونه است و دستاوردهاي آن براي ما از چه جهاتي مي تواند مهم باشد؟
در ايران وضعيت مناسبي از اين لحاظ وجود ندارد. معمولا فيلم سازان مستند کار خود را مي کنند و  انسان شناسان کار خود را. در دوره اي مرحوم نادر افشار نادري به کمک فيلم ساز ارجمند فرهاد ورهرام تلاش کرد، اين حوزه را عمدتا بر روي الگوي ژان روش، در ايران راه اندازي کند. اما فرصت کافي براي اين کار نيافت و درگذشت. در سال هاي بعد خود فيلم سازان مستند، تلاش کردند که به سوي فيلم اجتماعي  شهري بروند و در اين زمينه گاه بسيار هم موفق بودند اما اتصال با سيستم دانشگاهي اتفاق نيافتاد. در کنار اين، فيلم سازان - منتقدان و برخي از فيلم سازان پژوهشگر به ويژه محمد تهامي نژاد، محمد رضا اصلاني و حميد نفيسي هر يک به نحوي تلاش کرده اند پژوهش انساني را با فيلم رابطه دهند. اصلاني و تهامي نژاد از پيشکسوتان فيلم مستند و برنامه هاي تلويزيوني در اين زمينه هستند که تاثير بخشي بسيار بالايي داشته اند در کنار فيلم سازان بسيار ارزشمند ديگري نظير شيردل، طياب، تقوايي، مقدسيان، گلستان و... از نسل جوان تر اسکويي و... نقش بسيار مهمي داشته اند. نفيسي نيز استاد دانشگاه و محققي است که به سوي فيلمسازي نرفت بلکه کارش را بر حوزه تحقيق متمرکز کرد و از جمله آثار بسيار مهم او تاريخ چهار جلدي بررسي اجتماعي سينماي ايران است که در يکي دوسال اخير در امريکا منتشر شده است، بايد ياد کرد که باز هم در کنار پژوهش هاي تهامي نژاد، امامي و... تلاش کردند با نوشتن و ترجمه کردن  زمينه هاي ايجاد رابطه را ميان اين دو حوزه ايجاد کنند. ما نيز در وبگاه «انسان شناسي و فرهنگ» گروه فيلم مستند را تاسيس کرديم که مديريت آن ابتدا بر عهده آقاي  مهرداد اسکويي و هم اکنون در اختيار آقاي تهامي نژاد است و تلاش مي کند در فضاي مجازي و همچنين با به نمايش در آوردن  فيلم هاي مستند در فضاي دانشگاهي زمينه هاي بهتر و بيشتري براي اين همکاري که هنوز در قدم هاي اوليه خود است برداريم. در اين زمينه البته جاي آن هست که از پژوهش هاي ارزشمند دوستان نشانه شناس و نقد ادبي و روانکاوي و جامعه شناسي و مطالعات فرهنگي نظير اباذري، احمدي، پاينده، شعيري، سجودي، صنعتي، ضيمران، عباسي، نجوميان، نامور مطلق، و... نيز قدرداني خاصي بکنيم زيرا تاثير اجتماعي بسيار تعيين کننده اي داشته اند.   
نظر شما راجع به کتاب «انسان شناسي تصويري سينما» چيست؟ اين کتاب را چگونه ارزيابي مي کنيد؟ کتابي که بر آن مقدمه?اي فکورانه نگاشته ايد؟
فکر مي کنم اين يکي از کتاب هاي بسيار مفيدي است که در زمينه انسان شناسي  تصويري منتشر شده اند  و ادبيات نه چندان قدرتمندي را که در حال حاضر در اين حوزه داريم تقويت مي کند. البته دقت  داشته باشيد که از نظر من بهترين رفرنس ها در اين حوزه (به خصوص در زمينه فيلم مستند) کتاب هايدر و نوشته ژان روش است که آنها نيز هر دو به فارسي منتشر شده اند.

در مقدمه اين اثر پرسش مهمي را طرح کرده ايد که نه تنها به گفت و گوي ما بسيار مربوط است بلکه مي تواند بستر انديشيدن بيشتر و دقيق تر را نيز فراهم آورد، شما در آن جا چنين آورده ايد: «پرسش اساسي که از صد سال پيش تا کنون اغلب ناشناخته مانده اين است که تجربه مدرنيته براي ما چگونه، به چه دلايل و با چه نتايج کوتاه و درازمدتي اتفاق افتاد. اين کتاب و کتاب هاي مشابه در زمينه سينما و ساير بازنمودهاي اجتماعي ذهنيت انساني، مي توانند راه هايي اساسي براي پاسخ دادن به اين پرسش باشند که نبايد از آن ها غافل ماند. اين اثر چگونه مي تواند به پرسش چگونگي رخ دادن مدرنيته و بررسي نتايج آن پاسخ دهد؟
از اين طريق که سينما و به ويژه سينماي داستاني که در اين کتاب به خصوص بر آن تاکيد شده است و آن را در قالب هايي از روانکاوي و ادبيات گرفته تا جامعه شناسي، مورد بررسي قرار داده است؛ خود به گونه اي شگفت انگيز مدرنيته را درون  تجربه اي نمادين در عالم خيال مي برد. انسان ها در طول صد سال اخير توانسته اند از طريق تجربه سينمايي داستاني بسيار فراتر از ادبيات و به ويژه ادبيات قرن نوزدهمي و حتي قرن بيستمي، به تجربه اي از تداوم و  نتايج احساسات و عواطف خود در مدرنيته و  درک و واکاوي آن  در گذشته اي که تصور مي کردند مي شناختند برسند. از اين لحاظ به نظر تجربه سينماي داستاني تجربه اي  بي نظير است که امکان داده است انسان ها دست به نوعي خود روانکاوي جدي زده و بسياري از باورهاي بي پايه خود را نسبت به آنچه رومانتيسم ادبي قرن نوزده و  تجربه ايدئولوژيک قرن بيستم در ذهن آنها جاي داده بود، با يک تجربه تخيلي از دست بدهند و بتوانند از اين راه  دست به اصلاحاتي اساسي و بازبيني و باز تعريف و باز تجربه مدرنيته بزنند. ما نتوانسته ايم اين کار را بکنيم حتي با کتاب هايي که لااقل دست به کار مشابهي بزنند. شايد يکي از معدودترين  کارها در اين زمينه کار نفيسي و همچنين برخي از کارهاي پرويز اجلالي باشد. اما نياز در اين زمينه بسيار بالا است  يعني ما نياز داريم که با استفاده از سينما که ابزاري بي نظير براي  مشاهده و تحليل «چگونگي ديدن و تجربه جهان » است، تجربه مدرنيته خود و يا تصوري را که از آن داشته ايم را مورد  بازبيني مجدد قرار بدهيم. اميد من بيشتر نسل جوان هستند که برخي از آنها از همکاران خود ما هستند و در حال حاضر  مشغول  کار  بسار دقيق و نظام مندي بر  فيلم مستند و فيلم داستاني هستند  تا  نظام هاي بازنمايي، نشانه شناختي، انسان شناختي و غيره را در آنها  يافته و تحليل کنند. 

براي آخرين پرسش بفرماييد که کتاب "انسان شناسي تصويري سينما" را براي چه افراد و گروه هايي بيشتر سودمند مي دانيد؟
فکر مي کنم اين کتاب  را مي توان در قشر بزرگي از مخاطبان به ويژه علاقمندان به انسان شناسي و جامعه شناسي سينما و فيلم مستند،  دانشجويان و اساتيد هنر و  فيلمسازان  مورد توجه قرار داد و از آن بهره هاي زيادي گرفت. هر چند که اين به هيچ وجه به معناي کافي بودن  مطالعه در اين زمينه و يا بي نيازي نسبت به زمينه هاي ديگر نيست واقعيت آن است که ما در جهاني زندگي مي کنيم که بدون شناخت نسبتا کاملي  از پيچيدگيش و  تو در توي نظام هاي شناختي آن اصولا نمي توان کنش مناسبي در آن نسبت به خود يا ديگري داشت تا چه برسد به اينکه توان در آن خلاق بود و از انديشه اي پويا  برخوردار گرديد.  کتاب «انسان شناسي» تصويري سينما به قلم «گوردون گري» (Gordon Gray) و با ترجمه «مازيار عطاريه» را انتشارات شورآفرين در سال 1392 و در 312 چاپ و منتشر کرده است. دکتر ناصر فکوهي بر اين اثر مقدمه نگاشته و طيف وسيعي از افراد و گروه ها همچون دانشجويان، اساتيد فيلم سازي داستاني و مستند و متخصصان و علاقمندان ساير حوزه هايي که با فرهنگ و نظام هاي شناختي جامعه سر و کار دارند از جامعه شناسان  انسان شناسان تا روان شناسان و اقتصاددانان را به مطالعه اين اثر دعوت کرده است. درباره اين اثر گپ کوتاهي هم با مازيار عطاريه مترجم کتاب داشتم.

نويسنده در مقدمه کتاب ادعا کرده که اين اثر مي تواند درک ما را از رابطه انسان شناسي و سينما تغيير دهد، گوردون گري چگونه و با استفاده از چه ابزاري براي تحقق اين هدف تلاش مي کند؟
 انسان‌شناسي از راه‌هاي مختلفي مي‌تواند به درک سينما کمک کند. از مهم‌ترين آن‌ها مي‌توان به بررسي بافت اجتماعي و فرهنگي توليد فيلم‌ها و همين‌طور بافت مخاطبان اشاره کرد. به خصوص در مورد بافت مخاطبان، رويکرد پيشنهادي بر مبناي انسان‌شناسي تفاوت خاصي با رويکردهاي قديمي‌تر مانند روان‌کاوي دارد. يعني انسان‌شناسي به جاي پرداختن به مخاطب مدل، به دنبال مشاهده و بررسي مخاطبان واقعي است و از اين نظر به رويکردهاي بررسي مخاطبان در مطالعات ارتباطات و مطالعات فرهنگي شباهت دارد. بزگ‌ترين مزيت يک رويکرد انسان‌شناسانه در اين مورد، سروکار داشتن انسان‌شناسي با افراد و گروه‌هاي خارج از فرهنگ غرب و تجربه آن در بررسي ايدئولوژي‌ها و فرهنگ‌هاي بومي است. مزيت ديگر، پرداختن به «بافت» است که هم در مورد سينماهاي غيرغربي و هم در مورد سينمايي مانند هاليوود به کار مي‌آيد. اين مساله هم براي درک بهتر از سينما مهم است و هم مي‌تواند براي انسان‌شناسي مفيد باشد. در اين کتاب نيز با اشاره به مشکلات ناشي از امتناع انسان‌شناسان از پرداختن به سينما (و رسانه به طور کل) و همين‌طور مزاياي پرداختن به بافت‌هاي ذکر شده، به انسان‌شناسان پيشنهاد مي‌شود تا توجه بيشتري به سينما داشته باشند و با آن بيشتر آشنا شوند.
کتاب از چهار فصل با نام هاي تاريخ سينما، نظريه فيلم، بافت توليد، توزيع و نمايش، بافت در بافت تشکيل شده است، به اختصار بگوييد هر فصل کتاب به چه مسائلي مي پردازد؟
 در فصل اول به تاريخچه فيلم داستاني در نقاط مختلف دنيا از جمله آمريکا، هند، ژاپن و ... و نيز تغييرات و پيشرفت‌هاي مهم و تاثيرگذار در اين عرصه اشاره مي‌شود. نويسنده در فصل دوم به پيشرفت تاريخي نظريه فيلم و همين‌طور نظريه‌هاي عمده در رابطه با اين پديده اشاره مي‌کند که بسياري از اين نظريات تاثيرات ملموسي روي سينما داشته‌اند، براي نمونه آراي سرگئي آيزنشتاين. فصل سوم به مساله بافت توليد، توزيع و نمايش مي‌پردازد؛ به ويژه در مورد فيلم‌ها و جريانات سينماي بومي که عمدتاً داراي وجه ايدئولوژيک هستند. فصل چهارم کتاب راجع به بافت مخاطب و رويکردهايي است که به اين بافت پرداخته‌اند؛ يعني اين که فيلم‌ها چه تأثيري روي مخاطبان مي‌گذارند. در اين ميان به تمايلات رويکردهاي مطالعات ارتباطات و مطالعات فرهنگي در مورد اين مساله اشاره و پيشنهادهايي براي امکانات انسان‌شناسي براي پرداختن به آن طرح مي‌شود.

مولف براي روشن شدن مقاصدش بيشتر از چه فيلم هايي مدد مي گيرد؟
در اين‌جا بيشتر از اين که به فيلم‌هاي خاصي اشاره شود، در قالب نمونه‌پژوهي‌هاي متعدد، به کارگردان‌هاي مهمي مانند گريفيت، آيزنشتاين، کوروساوا، ساتياجيت راي و هيچکاک پرداخته شده است. البته در طول کتاب، به خصوص در بررسي بافت توليد، به فيلم‌هايي مانند «خالا»، «آتانارجوآت» و «رمز موفقيت من» و چندين فيلم ديگر مفصل تر پرداخته مي شود.

جايگاه سينماي مستند در اين اثر چيست؟
تمرکز اين کتاب بر روي فيلم داستاني است و در آن اشاره‌اي به سينماي مستند و به طور خاص فيلم اتنوگرافيک نمي‌شود. اما در آن به نوعي از فيلم‌هاي داستاني بومي اشاره مي‌شود که داراي قرابت با فيلم اتنوگرافيک هستند، مانند «آتارناجوآت». نمونه نزديک به اين گونه فيلم‌ها که در بين مخاطبان سينما آشناتر است، «رنگ انار» سرگئي پاراجانف است که البته کمي با اين گونه از فيلم‌ها متفاوت بوده و در اين کتاب اشاره‌اي به آن نشده است.

تا کنون دو اثر ديگر با عناوين «دفاع از ديوانگي» و «گفت و گو با وودي آلن» از مازيار عطاريه و انتشارات «شورآفرين» در اختيار علاقمندان قرار گرفته است، کمي درباره آن ها توضيح دهيد.
 کتاب «دفاع از ديوانگي»، مجموعه طنزهاي مکتوب وودي آلن است که پيش از آن در نشريات مختلف از جمله نيويورکر و نيويورک تايمز و همين‌طور در قالب سه کتاب ديگر منتشر شده بودند. اين طنزهاي مکتوب در قالب‌هاي مختلفي از جمله داستان، نقد، سخنراني، زندگي‌نامه و غيره هستند و ارتباطي با يکديگر ندارند. کتاب «گفتگو با وودي آلن» زندگي‌نامه وودي آلن در گفتگو با خود او است. اين کتاب مجموعه‌اي از مصاحبه‌هاي اريک لاکس با وودي آلن در طول بيش از سي سال است که تمام اين مصاحبه‌ها در بخش‌هاي مختلف از جمله کارگرداني، انتخاب بازيگران، تدوين و غيره تقسيم شده‌اند و سپس به ترتيب زمان در اختيار خواننده قرار گرفته‌اند. اين کتاب را نمي‌توان صرفاً کتابي حاوي مصاحبه‌ها دانست، چون از طرفي مانند يک برش عرضي، تغييرات وودي آلن را زمينه‌هاي مختلف در طول چند دهه نشان مي‌دهد و از طرف ديگر اريک لاکس در قسمت‌هاي مختلف به بيان توضيحات نسبتاً طولاني در مورد وودي آلن يا فيلم‌هاي او و يا حتي به بيان مشاهداتش هنگام مراحل مختلف ساخته شدن اين فيلم‌ها مي‌پردازد.