معناشناسي، كاربردشناسي، و نشانه شناسي متن

PDF چاپ نامه الکترونیک

معناشناسي، كاربردشناسي، و نشانه شناسي متن

اومبرتو اكو
ترجمه محسن عباس زاده


اومبرتو اکو فيلسوف نشانه شناس معاصر ايتاليايي با اعتقاد به لزوم بررسي نشانه ها براساس زمينه  اجتماعي و فرهنگي شان، نظريه  «نشانه پردازي ناکرانمند» را مطرح کرد؛ نظريه اي که فهم نشانه شناختيِ صحيح را در گرو ورود به ساحت انديشه  يک اثر جهت کشف ابعاد و جنبه هاي دروني آن مي داند. او برخلاف ساختارگرايان فرانسويِ وامدار ميراث فردينان دو سوسور، به الگوي چارلز پيرس در نشانه شناسي گرايش يافت، لذا بيش از تمرکز بر جنبه هاي معناشناختي و مباحث همنشيني و جانشيني، بر کاربرد پراگماتيستي نشانه ها و بيش از تاکيد بر پيام بر متن متمرکز شد. در شرايطي که ساختارگرايان همواره با تاکيد بر ساختار از بافت ها و شرايط گفتماني، فرهنگي، اجتماعي و رواني غافل  ماندند، اکو با گرايش به ابعاد پراگماتيک (کاربردشناختي) کوشيد جنبه هاي معناشناختي و نحويِ تحليل نشانه ها را تکميل کند و تا حد زيادي نيز موفق به انجام اين امر شد. اين نوشتار1، تفصيل برخي جنبه هاي خاص تر تلاش او در اين زمينه است.
 زماني ياکوبسن گفت مطالعه  زبان از ديدگاه صرفا نحوي همانند اين است که کوپه  درجه يک را به منزله  «واحدي که معمولا (و به  لحاظ توزيعي) بين دو واگن مسافري قرار مي گيرد» تعريف کنيم. مايلم بيفزايم که نزد بسياري از نويسندگان مطالعه  زبان از ديدگاه صرفا نحوي، به  معناي تعريف کوپه  درجه يک، به مثابه  وسيله  نقليه اي است که مردم مي توانند جاي خوابي در آن داشته باشند. با آنکه اين تعريف مقبول به نظر مي رسد، نمي دانم چه بر سر ولگرد بي‌خانماني مي آيد که آن  را جدي مي‌گيرد. ايده  نشانه شناسي من مي تواند به  طور اغراق آميزي ليبرال [موسّع] باشد، کمااينکه با اين خبر که کوپه  درجه يک گرانقيمت است، به  نظرم بايد به غني سازي مدخل فرهنگ  لغتم بپردازم. متاسفانه بسياري از نشانه شناسان با اين امر مخالفت خواهند کرد که عبارت «تمامي کوپه هاي درجه يک وسايل نقليه اند» بيانگر حقيقتي تحليلي است، در حاليکه «تمامي کوپه هاي درجه يک گرا قيمت‌اند» مضامين معرفت جهاني2 را مي رساند و به همين منوال، صرفا بايد طبق کاربردشناسي مورد مطالعه قرار گيرد. در صورتي  که بخواهم به ولگرد بي خانمان ام کمکي کرده باشم، بايد به او بگويم که اگر مي خواهد دچار آشفتگي نشود، به  جاي معناشناسي بايد کاربردشناسي را مطالعه کند. او مي تواند نحوشناسي را ناديده گيرد چراکه قرار نيست کوپه  درجه يک را بازشناسي کند. گمان مي کنم اگر به مدخل فرهنگ لغتم اين حقيقت بديهي را بيفزايم که حداقل در اروپا، سوار کوپه  درجه يک شدن نماد منزلت نيز هست، يک نشانه شناس بي حوصله به من خواهد گفت اين موضوع جامعه شناسي است. آيا مي توان نامي بر آن نوع قابليتي نهاد که به  واسطه‌ دريافت اينکه يک کوپه درجه يک چيست، چه کسي از موقعيت سوار آن شدن برخوردار است، چطور نمونه اي از آن  را مي شود در ايستگاه راه آهن تشخيص داد و چطور به جاي Orient Express بايد سوار Trans Europe Express شد و در شب مه آلودي که هواپيما ناياب است سفري آسوده از ميلان به پاريس براي ثروتمنداني خسته رقم زد؟ به  نظر من در اين  مورد ما با نمونه اي از قابليت نشانه پردازي عام3 مواجهيم که تفسير نشانه هاي کلامي و ديداري و استنباط از آنها را از طريق درهم آميختن اطلاعاتي که آنها طبق معرفت پيشيني مخابره مي کنند، روا مي دارد.
1- ابژه ها  و ابعاد
چارلز موريس نخستين کسي بود که نشانه شناسي را به نحوشناسي، معناشناسي و کاربردشناسي تقسيم بندي کرد؛ تلاشي که در راستاي مشخص کردن قلمرو نشانه شناسي برانگيزنده و سودمند، اما در عين حال خطرناک بود. تا آنجا که [كتاب‌ او:] بنيادهاي يک تئوري نشانه ها در چارچوب يک دايره المعارف علومِ يگانه4 به رشته  تحرير درآمده باشد، مي طلبد که کاربردشناسي، به علاوه  معناشناسي و نحوشناسي، يک علم باشد: «با کاربردشناسي، علم رابطه  نشانه ها به مفسران‌شان سپرده مي شود» (1938: 5).
نظر به اينکه هر علمي ابژه  خاص خود را دارد، تعريف مذکور در راستاي تبديل نشانه شناسي به يک هم پيماني محض از سه علم مستقل که هر يک با سه ابژه  خاص [خود] سروکار دارند، دست به ريسک مي زند. به اين معنا، نشانه شناسي همچون «علوم طبيعي» برچسبي عام مي شود.5
ما از ابژه  خاص کاني شناسي، جانورشناسي و نجوم آگاهي داريم يا فکر مي کنيم که حق داريم آگاهي داشته باشيم، منتها تعريف ابژه  علوم طبيعي چندان آسان به  نظر نمي رسد. شيوه  آگاهي از جنبه هاي مشخص محيط فيزيکي مان از طريق قوانين تبيين گر عام- ي که پيشترها بر پايه  داده  مربوطه گمان زني مي شد [اما اکنون] طبق آزمايش‌هاي معين مي‌تواند اثبات يا رد شود- بدون يک ابژه نمي تواند به  عنوان يک روش تعريف شود. منتها مي دانيم داده اي که به دنبالش هستيم تا بگوييم که گربه از کجا مي آيد نوعا و به  لحاظ حصولي، متفاوت از داده هايي است که به منظور تبيين منشا الماس ها گرد آورديم، ولو اينکه چنين روشي موجود باشد.
چنانچه موريس صرفا بگويد کاربردشناسي، علم رابطه  نشانه ها با مفسران شان است، کل تئوري نشانه هاي او به معضلي دچار خواهد شد. تعريف ابژه  يک علم X به  مثابه رابطه  بين a و b به اين معنا خواهد بود که تعريف a مستقل از تعريف b است. برعکس، موريس در بنيادها صراحتا گفت که «يک چيز، يک نشانه است تنها به اين دليل که از سوي مفسري به  عنوان نشانه  چيزي تفسير مي شود... بنابراين، نشانه شناسي نه به مطالعه  نوع خاصي از ابژه ها بلکه به ابژه هاي عادي تا آنجا که (و فقط تا آنجا که) در فرايند نشانگي6 مشارکت مي کنند، مربوط مي شود.»
اگر رابطه با مفسر براي تعريف صحيح يک نشانه حياتي است و اگر ابژه  کاربردشناسي همين رابطه با مفسري است که خودش نشانه اي را توصيف مي کند، در آن  صورت کاربردشناسي متفاوت از نشانه شناسي به چه معنا خواهد بود؟
بگذاريد فرض کنيم که سه قلمرو نشانه شناسي علم نيستند بلکه تا حدودي ابعاد (يا توصيفاتي که ذيل آن مي توان نزديک شد به) پديده  نشانگي هستند و بگذاريد، به کلام پيرسي بپنداريم که نشانگي، «يک کنش يا نفوذ است که همکاري اي بين سه ابژه مانند يک نشانه، ابژه اش و مفسرش محسوب مي‌شود، اين نفوذ سه – موصولي7 ابدا قابل تجزيه به کنش هاي بين اجزا نيست».
از اين ديدگاه، ارتباط بين نشانه شناسي و سه قلمرو آن ابدا همانند ارتباط بين علوم  طبيعي به عنوان يک گونه و جانورشناسي، کاني شناسي و نجوم به  منزله  انواع آن نيست. اين ارتباط بيشتر شبيه  نسبت بين فلسفه  علم، يا معرفت‌شناسي کلي و سه مسأله  معرفت شناختي است يعني چگونه يک فرضيه ساخته مي شود، چگونه داده  مربوطه گردآوري مي شود و چگونه يک تبيين علمي فرضي جعل مي شود. بدون هيچ بحثي روشن است که (الف) برداشت واقعي از داده  مربوطه صرفا مي‌تواند بر پايه  فرضيه  موردنظر شکل گرفته باشد، (ب) يک فرضيه  صرفا مي تواند با تلاش در جهت توجيه چيزي شکل گرفته باشد که به طور آزمايشي به عنوان داده  مربوطه در نظر گرفته شده است، (ج) رويه  محک يک تبيين صرفا مي تواند به  منظور ترديدافکني در فرضيه اي معين طراحي شده باشد و (د) اغلب جعل يک فرضيه به  معناي نشان دادن اين است که داده  مربوطه که مجرد انگاشته شد، اين گونه نبود.
به همين شکل، کاربردشناسي نمي تواند رشته اي با ابژه  خاص خود باشد که متمايز از ابژه هاي معناشناسي و نحوشناسي است. سه قلمرو نشانه شناسي با «ابژه»ي پژوهشيِ مشابهي سروکار دارند و متأسفانه اين ابژه متفاوت از ابژه هاي علوم طبيعي است که گونه هاي طبيعي اند، در واقع اگر باشند. ابژه  کاربردشناسي همان فرآيند نشانگي است که نحوشناسي و معناشناسي نيز، در نيم رخي ديگر بر آن متمرکز مي شوند اما فرآيند اجتماعي و شايد زيست شناختي اي همچون نشانگي هرگز نمي تواند به يکي و فقط يکي، از نيم رخ هاي ممکن اش تقليل يابد. هندسه  مسطح، بازنمايي اي انتزاعي از واقعيت فيزيکي فراهم مي کند. به  غير از آنچه در تختستانِ ابوت8 بود، عالَم دو–  بُعديِ فيزيکي اي وجود ندارد. آنچه وجود دارد اجرام و ارتباطات بين آنهاست. اجرام تابع قانون جاذبه اند، در حالي‌که اشکال هندسه  مسطح اين‌طور نيستند. ما از اشکال هندسه  مسطح مي توانيم براي طراحي استفاده کنيم، براي مثال متوازي الاضلاعي از نيروها که به گونه اي برخي پديدار هاي9 وابسته به جاذبه را بازنمايي مي کند اما اجرام، که سه‌بعدي اند، به  دلايلي سقوط مي کنند که هندسه  مسطح نمي تواند تبيين کند. متوازي الاضلاع دوبعدي نيروها که خط سير يک گلوله را محاسبه مي کند، تنها مي تواند همچون يک نمودار، پديده اي را که هندسه  مسطح بايد مسلم بپندارد، بازنمايي کند.
گفتن اينکه کاربردشناسي بعدي از نشانه شناسي است به اين معنا نيست که فاقد هرگونه ابژه اي است. برعکس، به اين معناست که رهيافت کاربردشناختي به کل فرآيند نشانگي مربوط است و براي اينکه کاملا فهم شود بايد از ديدگاه کاربردشناختي نيز مورد بررسي قرار گيرد. نحوشناسي و معناشناسي، وقتي در انزواي چشمگيري مي افتند، مانند آن چيزي مي شوند که پرت رشته هاي کجرو10 ناميد.
1-1- زبان در برابر ديگر سيستم ها
به  منظور حفظ قلمروي مناسب براي کاربردشناسي، موريس (1983، جلد 1) پيشنهاد مي کند «در آن اصطلاحات بايد عنصر يگانه اي ذيل کاربردشناسي يافت شود که نمي تواند، هرچند نه  چندان دقيق  به  صورت نشانه شناسانه، توسط نحوشناسي يا معناشناسي تعريف گردد». از اين‌رو اگر منظور موريس آن استراتژي هاي متني اي  بود که حتي ليبرال‌ترين معناشناسي نيز نمي توانست آن  را پيش بيني کند- براي  مثال استراتژي هاي دلالتگري مکالمه اي11 [يعني] ايما و اشاره‌هايي درباره  معناي قصد شده - در اين صورت حوزه  کاربردشناسي دچار تقليل يافتگي مبالغه آميزي مي شود. اگر او چنين پديدارهايي را به  منزله  نمايه گوني و پيش فرض12 در نظر مي گرفت، فکر مي کنم اين پديدارها را مي توان و بايد از ديدگاه معناشناختي نيز بررسي کرد. اگر او قلمرو تئوري کنش کلامي13 را مدنظر داشت، هنوز فکر مي کنم بسياري از گونه هاي کنشِ کلامي را مي شود با نحوشناسي و معناشناسي نيز توضيح داد (چراکه احکام را مي توان به  عنوان اشکال دستوري نحواً قابل شناخت، فرض کرد و براي  مثال بايد چيزي در بازنمايي معناي قول دادن باشد تا ماهيت کارکردي آن را شرح دهد).
با وجود اين گمان مي کنم منظور موريس از [عبارت] «واژگان به  طور دقيق نشانه شناختي نيستند» عناصري بافتاري از قبيل موقعيت فيزيکي سخنگو/ شنونده، نمودهاي چهره، زمان و مکان بيان و غيره باشد که در تعامل زباني ايفاي نقش مي کنند. متأسفانه چنين گمان زني اي در تقابل با کل نشانه شناسي موريس قرار مي گيرد. نشانه شناسي او نه تنها به پديده هاي زباني بلکه به هر سيستم نشانه اي مربوط است. رويکردي کاربردشناسانه به تعامل زباني بايد روابط ميان بيان ها و ژست هاي زباني، نمودهاي چهره، حالات بدني، مکث ها و آواهاي تک نواختي، حروف ندا و نظير آن را در نظر گيرد. اما اينگونه حوزه هاي پژوهشي نشانه شناسي، مانند پيرا زبان شناسي14، جنبش شناسي15، تماس شناسي16، نمونه هاي مشابه، نحو شناسي و معناشناسي خودشان را گسترش دادند يا در حين گستراندن آن هستند. مطالعه  کاربردشناختي زمينه هاي تعامل زباني نمي تواند با يک معناشناسي زبان‌هاي غيرکلامي بارور شود. نيازي به گفتن اين واقعيت نيست که کاربردشناسي في نفسه نمي تواند مطالعه‌ منحصرا تعامل زباني باشد، چراکه مصاديق جالبي از رويکردي کاربردشناختي به تئاتر، سينما، نقاشي و ... وجود دارد.
بنابراين کاربردشناسي حتي در راستاي محوري که زبان را در مقابل ديگر سيستم هاي غيرکلامي قرار مي دهد، بيش از آنکه علمي با ابژه هاي خاص خودش باشد، يکي از ابعاد پژوهش نشانه شناختي عام تر است.
1- 2- معناشناسي و كاربردشناسي: شبكه اي نشانه شناختي
نشانه شناسي هم ساختار انتزاعي سيستم هاي دلالتگري (مانند زبان کلامي، ورق بازي، علايم راه، کدهاي شمايل‌شناسانه و غيره) را مورد مطالعه قرار مي دهد و هم فزآيندهايي را که طي آن خود کاربران عملا اصول اين سيستم ها را جهت برقراري ارتباط، يا به  تعبيري تعيين حالات جهان هاي ممکن يا نقد و تعديل ساختار سيستم ها به کار مي بندند. آدمي وسوسه مي شود که بگويد معناشناسي عمدتا به نظام دلالتگري مربوط مي شود در حالي که کاربردشناسي با فرآيندهاي ارتباط سروکار دارد. با وجود اين، تقابل دلالتگري/ ارتباط همانند تقابل معناشناسي/ کاربردشناسي نيست، بلکه برعکس، انواع متفاوت تئوري هاي معناشناختي، به علاوه گونه هاي مختلف پديده هاي کاربردشناختي را توصيف مي کند.
1-2-1- سه تئوري معناشناختي
موريس (1946) گفت: معناشناسي، شاخه اي از نشانه شناسي است که با «دلالتگري» نشانه ها سروکار دارد. با وجود اين مي دانيم که موريس بين دلالت17 و معناي صريح18 تفاوت گذاشت. از اين رو مي توان گفت چه معناشناسي به  مثابه تئوري سيستم هاي دلالتگري و چه تئوري عمل ارجاع، هر دو، فرآيندهاي ارتباط اند. معناشناسي اصطلاحا ساختاري، بامعنا و بنابراين با تئوري دلالتگري سروکار دارد، در حالي  که فلسفه  زبان آنگلوساکسون معناشناسي را در باب رهيافتي مشروط  به  صدق19 نسبت  به قضايا مطرح مي کند. اين دو رويکرد بايد به  دقت از هم متمايز شوند، حتي اگر هر دو بتوانند برداشتي ليبرال تر در مورد معناشناسي نهفته داشته باشند.
علاوه  براين، در يک معناشناسي مشروط  به  صدق، مسايل يا پديده‌هاي متفاوتي نهفته است. جملاتي که بنا به مجموعه اي از بن انگاره هاي معنايي، صادق اند و جملاتي که موردا صادق اند. بنابراين از يک سو، [عبارات]
(1) همه مردها مجردند
(2) همه مردها دو پا دارند
بر اساس بن انگاره  معنايي اي که مفروض سيستم دلالتگري معيني است (مستقل از اين واقعيت که بنابه سنتي محترم، اولي به  لحاظ تحليلي صادق است در حالي که دومي به لحاظ نحوشناسي صادق است) صادق فرض مي شوند. از سوي ديگر [عبارات]
(3) اين يک مداد است
(4) اين مداد سياه است
تنها اگر در شرايط معيني بيان شده باشند، جايي که ابژه  مورد اشاره، يک مداد و سياه است، صادق اند.
دو قلمرو معناشناسي مشروط  به  صدق وجود دارد: اولي ملزوماتي را مطالعه مي کند که يک گزاره براي صادق يا کاذب بودن (به  لحاظ منطقي يا معناشناختي) بر اساس يک سيستم بن انگاره هاي معنايي بايد رعايت کند و ديگري ملزوماتي را که يک گزاره براي صادق يا کاذب بودن (به لحاظ عملي) بر اساس آنچه در عمل موضوعيت دارد.
بنابراين مي بينيم که حداقل سه دسته تئوري هست که مي توان تحت عنوان «معناشناسي» نام برد يعني:
(يک) همچون تئوري معنا، يا يک تئوري قابليت معناشناختي، يا معناشناسي شناختي.
(دو) تئوري صدقي در باب عبارات غيرنمايه گون يا درباره  گزاره هاي پايدار.
(سه) تئوري صدقي در باب عبارات نمايه گون نظير افعال ارجاع.21
هيچ يک از اين سه معناشناسي نمي تواند بعد کاربردشناختي را ناديده گيرد.
تئوري سوم. بايد با استراوسون (1950) موافق باشيم، هنگامي  که مي گويد «اشاره  کردن يا ارجاع  دادن، کاري نيست که]عمل[ بيان22 انجام مي دهد، کاري است که فرد مي تواند بيان را جهت انجام آن به کار گيرد». اگر بديهي است که «عبارات نمايه گون به طور عادي و طبيعي با دستگاه‌هاي مشروط  به  صدق سروکار دارند» (گزدر، 1979: 2)، اين نيز بديهي است که صدق عبارات نمايه گون به موقعيت هاي بياني، ماهيت سخنگو و مخاطب (ضماير شخصي) و نيز ماهيت ابژه  مورد اشاره بستگي دارد. بنابراين، مسئله‌ کاربردشناسانه  نمايه گوني، درست در مرکز نوع اصطلاحا ضد کاربردشناختي تر معناشناسي قرار مي گيرد. در نتيجه، تلاش مونتاگ در جهت توسعه  رويکرد مشروط  به  صدق به سوي يک زبان رسمي حاوي عبارات نمايه گون را تصديق مي کنيم. بعد کاربردشناختي را نمي توان ناديده گرفت حتي با تئوري اخير دلالتگري ثابت که به  دليل مرتبط  کردن شرايط کاربرد نامي خاص به ارتباط نمايه گوني اصلي بين آن نام و نمونه اي فردي از گونه اي طبيعي، بايد ذيل عنوان يک تئوري سوم قرار گيرد. تا آنجا که نظريه  دلالتگري ثابت، نام هاي نهاده  شده بر گونه هاي طبيعي را مستقيما مرتبط با ذات آنها پنداشته و تا آنجا که چنين ذاتي را همچون هسته  ناب ويژگي هاي هستي شناختي پايدار در برابر هر تهديد نقض کننده  آن در نظر مي گيرد، به نظر مي رسد مصرانه هر نوع معرفت زمينه اي را ناديده مي گيرد. با اين  حال به  منظور کاربرد خاص اين نام ها زنجيره اي فرهنگي مورد نياز است؛ زنجيره اي از اطلاعات شفاهيِ(نسبتا مبهم توصيف شده با تئوري) که طبق آن تضمين مي کنيم شيوه  کاربرد يک نام توسط ما، هنوز آن شيوه اي است که طي آيين پالايشگرانه  اصيلي23 شکل گرفته است. تنها شيوه  قابل  فهم  کردن يک نظريه  دلالتگري ثابت، حداقل همچون روايت هايي منسجم، مسلم  پنداشتن بعد کاربردشناختي است. اما در مقابل، تئوري بايد به  منظور رفع مشکلات معناشناختي اش بنيان تئوريکي را درباره   بعد کاربردشناختي تضمين کند. چنانچه تئوري پيش از اين گفته بود که ذات انتقال يافته24 چيست، مي توانست فرآيندي که به  موجب آن اين ذات منتقل شده را ناديده گيرد. اما چون معناي ذاتي به عنوان تنها تعريف پايدار طي فرآيند انتقال بازشناسي مي شود، تئوري بايد اين فرآيند را حداقل به طور غيرقطعي تعريف کند. اينکه تئوري نه معناشناسانه است و نه کاربردشناسانه يک دور باطل جبري است و آن طور که مي پندارم، [تنها به صورت] داستان افسانه اي جذابي در باب ريشه هاي زبان باقي مي ماند.
تئوري علّي در مورد نام هاي خاص تنها زماني مي تواند مفيد باشد که اين دو چيز مسلم پنداشته شود: (الف) آموزاندن و آموختن نام يک ابژه  X از طريق پديداري بلاواسطه امکان پذير است و (ب) پديدارشدگي در حضور ابژه‌اي رخ مي دهد که قادر به حفظ نام گذارش است.  از اين رو مي توان شخصي را تصور کرد که در مقابل کوه اورست به شخص b مي گويد نام اين را اورست مي‌گذارم. آنگاه شخص b به شخص c مي گويد اين اورست است و c اين داده را به d و طي قرن ها به ديگران منتقل مي کند. حتي در اين مثال، ضرورت کاربرد سيماهاي نمايه گون25 و اين واقعيت که هم فرستنده و هم مخاطب بايد در موقعيت مواجهه مستقيم با کوه باشند، عناصر کاربردشناختي را وارد فرآيند مي کند. با اين همه، هنوز اين امکان وجود دارد که بگوييم رابطه اي علّي است که انتقال نام را تعين مي بخشد. اما بگذاريد بگوييم هنگامي  که کسي فردي را پارمنيدس مي نامد چه اتفاقي مي افتد؟ وقتي پارمنيدس بميرد، زنجيره  عل‍ي قطع شده است. از اين لحظه، سخنگوي w درباره  پارمنيدس چيزي به شنونده  y مي گويد که بايد با برخي توصيفات مشخص (براي مثال: فيلسوفي که گفت هيچ چيز حرکت نمي کند يا همان مردي که ديروز مُرد، پسر فلاني) تجسم شود. سخنگوي y بايد بياموزد که نام پارمنيدس را طبق مجموعه رهنمودهاي زمينه اي فراهم  شده توسط شخص w به کار بندد و هر وقت بخواهد درباره  اينکه آيا اين نام در معناي صحيح اش به کار رفته، تحقيق کند بايد به عناصر زمينه اي رجوع کند: پارمنيدس؟ منظورت همان فيلسوفه؟ اين صحت دارد که رهنمودهاي فراهم  شده توسط شخص w «علت» قابليت شخص y است، بلکه از اين ديدگاه هر تئوري اي در باب زبان يک تئوري علّي است. از آنجاکه زبان آموختني است، بدون  شک هر مادري «علت» اين واقعيت است که کودکش زبان را مي آموزد، همچنين هر فرهنگ  لغتي علت اين واقعيت است که کاربرانش مي‌آموزند چگونه واژگان را به  کار بندند. به همين شکل، قانون اساسي آمريکا «علت» اين واقعيت است که هر شهروند آمريکايي به وظايف و حقوق خود آگاه است. دقيقا چنين شکلي از عليت غيرفيزيکي و غيرمستقيم است که تبييني کاربردشناختي از فرآيند را مي طلبد.
تئوري دوم. موريس دو صفحه بعد از ارائه  تعريف نخستش از کاربردشناسي (7 : 1938) نوشت: طبق فرآيند نشانگي... فرم نشانه را به  عنوان ابژه  واکنشگري در نظر مي گيريم، ارگانيسمي که وضعيتي اينچنيني و اينگونه را مي‌طلبد، بر پايه  چنين انتظاري مي تواند خود را در جهت پيشروي ممکن آماده کند. بنابراين واکنشگري به چيزها با وساطت نشانه ها به  طور بيولوژيکي استمرار همان فرآيندي است که در تنظيم رفتار گونه هاي برتر حيواني، حس هاي فاصله اي را مقدم بر حس هاي تماسي مي دارد. با اين جهت گيري، اصطلاحاتي که پيش از اين به طور مشخص به کار مي رفتند در نمود جديدي پديدار مي شوند. نسبت فرم نشانه با دلالت يابش26 عملا به هدايت مفسر مجموعه اي از چيزها، بنا به واکنشگري نسبت به فرم نشانه و آنچه تحت  عنوان دلالت ها در نظر گرفته شده اند، محاسبه مي شود. نقش معناشناختي، در راستاي همبستگي اش با بعد کاربردشناختي مرتبط با منش مفسر، بايد فرم نشانه را تحت موقعيت‌هاي معيني به کار بندد و برعکس انتظار اين را داشته باشد که در کاربرد نشانه، فلان  چيز مدنظر بوده است. قواعد شکل‌بندي و تغيير شکل، همبسته  آن ترکيب سازي ها و انتقال هاي نشانه اي است که مفسر در عمل به کار مي گيرد يا در تطابق با شروط استفاده از نشانه هايي است که او به همان شيوه اي مبناي خود قرار مي دهد که مي کوشد به طور سنجيده‌اي ساير الگوهاي رفتاري را با ارجاع به اشخاص و چيزها کنترل کند. از ديدگاه کاربردشناسانه، يک ساختار زبان شناختي، سيستمي از رفتار است: منطبق با گزاره هاي تحليلي، روابط بين واکنش هاي نشانه اي با آن واکنش هاي نشانه اي دربرگيرنده تري است که آن واکنش ها جزيي از آن هستند. طبق گزاره هاي نحوي، آن قسم روابط بين واکنش‌هاي نشانه اي  است که همچون روابط جزء با کل در نظر گرفته نمي شوند. اين جملات براي من بسيار مهم اند، حتي اگر بر مبناي چارچوب رفتارگرايانه شان استنتاج شده باشند. آنها نشان مي دهند که چطور بعد کاربردشناختي شديدا با يک نشانه شناسي مشروط  به  صدق در مورد عبارات غيرنمايه گون درهم تنيده شده است. انگاره  تحليليت27، برهان قوي تري است که يک نشانه شناسي مشروط  به  صدق مي تواند به  منظور نشان دادن استقلالش از به  اصطلاح معرفت جهاني، معرفت پيشيني، اطلاعات دانشنامه اي، زمينه ها، موقعيت ها و غيره به کار ببرد. يک نشانه شناسي مشروط  به  صدق که فرهنگ  لغت يا دانش واژگاني نابي را در مقابل هر نوع قابليت اکتسابي ديگر قرار مي دهد، مي تواند اين گونه بينديشد که «کاربردشناسي طبق  عنوانش آن جنبه از معاني سخن ها را شامل مي شود که با ارجاع مستقيم به شرايط صدق جملات گفته شده، قابل  توضيح نيست» (گزدر، 1979 : 2).
ضعف چنين تمايزي به  طور درخشاني توسط کوآين در مقاله اش «دو دُگم تجربه باوري» (1951) نشان داده شد: حقايق تحليلي و نحوي، مبتني بر سيستمي از مفروضات فرهنگي است. به عبارت ديگر، آنها هسته  مقاوم تر، اما ابدا دايمي سيستم انتظارات اجتماعي را بازنمايي مي کنند. جالب  توجه است که چگونه همين موضوع با بياني ديگر، در صفحاتي که بي کم و کاست از بنيان ها نقل کردم، مطرح شده بود.
تئوري اول. کل قسمت دوم اين نوشتار به اين آگاهي مي انجامد که يک تئوري معنايي نمي تواند بعد کاربردشناختي را ناديده گيرد.
1-2-2- كاربردشناسي بين دلالت و ارتباط
کاربردشناسي همچنين عناصر بسياري را مسلم مي پندارد که هرچند مربوط به رابطه  بين نشانه ها و سخنگويان يا مفسران‌شان و نيز قوياً وابسته به فرآيند ارتباط هستند، مبتني بر يک قاعده  معناشناختي پيشيني اند. دو عبارتي که گزدر (1979 : 3) تحليل کرد را در نظر مي گيريم:
(5) سگ [doggie] تام خرگوشِ[bunny] جين را کشت.
(6) سگ [dog] تام خرگوش [rabbit] جين را کشت.28
سخنگو–  شنونده  انگليسي زبان ايده آل استنباط خواهد کرد كه نويسنده  عبارت 5 يک کودک يا کسي است که تظاهر به کودک  بودن مي کند، منتها چنين استنباطي مستقل از وضعيت هاي بياني است. بدون چنين موضعي، هر تئوري معناشناختي اي که داعيه  محسوب کردن تفاوت بين عبارات 5 و 6 را دارد، تنها در صورتي مي تواند چنين کاري را انجام دهد که قادر باشد اين دو عبارت را ذيل مکانيسم معناشناختي اش و نيز نشان گذارهايي قرار دهد که به  همان شکل وضعيت (سن، جنسيت يا نقش اجتماعي) سخنگوي ايده آل تک واژه اي مشخص را توصيف مي کنند.
بايد دو رويکرد کاربردشناختي متفاوت را از هم تشخيص دهيم کاربردشناسي دلالت (چگونگي بازنمايي پديدارهاي کاربردشناختي در سيستمي معناشناختي) و کاربردشناسي ارتباط (چگونگي تجزيه وتحليل پديدارهاي کاربردشناسانه اي که طي فرآيندي ارتباطي روي مي دهند). پديدارهايي نظير هم – ارجاعي متني29، عنوان، انسجام متن، ارجاع تک گويشي30 به مجموعه  معرفتي اي که توسط متن همچون ارجاع به جهاني نمادين مبناي استدلال قرار مي‌گيرد، دلالتگر مکالمه اي و بسياري ديگر، به يک فرآيند عملي ارتباط وابسته اند و با هيچ سيستم دلالتي اي قابل‌پيش‌بيني نيستند. همان طور که خواهيم ديد، پديدارهاي ديگري همچون پيش فرض، پيش بيني زمينه هاي معمول، قواعد وضعيت هاي بلاغي و نظير آن از طريق مطالعه  سيستم کدبندي شده  دلالت مي توانند در جهت توصيف درهم‌تنيدگي شديد رويکردهاي معناشناسانه و کاربردشناسانه مورد بررسي قرار گيرند.
 2- پيشروي معناشناسي به سوي كاربردشناسي
جالب ترين نمونه هاي پژوهش نشانه شناختي در دهه اخير31 توسط تئوري هايي ارائه شد که درصدد طراحي مدلي دايره المعارف گونه در رابطه با بازنمايي معنا بودند. اين تلاش ها نه فقط از زاويه  يک مدل فرهنگ لغت گونه  ناب بلکه همچنين به خاطر يکسان انگاري قلمرو معناشناسي با قلمرو يک معناشناسي مشروط  به  صدق مورد مخالفت قرار گرفتند. بديهي است تمامي اين تلاش ها تنها با افزودن مقدار زيادي پديدارهاي کاربردشناختي ايده آليزه شده به چارچوب تئوري اي معناشناختي، نمي توانند کاري از پيش برند.
لوينسون (1983) مي گويد تا سال 1955 کاربردشناسي بدون اينکه چنين ناميده شود اعمال مي شد. همان طور که نخستين بار موريس گفت (5 : 1938) معمولا در تعاريف کلاسيک از نشانه، ارجاع دايمي به مفسر و تفسير امري رايج بوده است. ادبيات يوناني و لاتين، همچنين کل تئوري زبان شناختي سوفسطاييان، مي تواند به  عنوان شکل هاي کاربردشناسي گفتمان در نظر گرفته شود. از سوي ديگر، در تعاريف کلاسيک انتزاعي تر در مورد دلالت، عناصري کاربردشناختي يافت مي شود: از ارسطو تا آگوستين و بعد از او هر تعريفي از نشانه نه تنها رابطه  ميان بيان و محتوا بلکه رابطه  ميان بيان و تامل ذهني مفسر را نيز در نظر مي گرفت. آبلار به  دقت مسئله  ابهام زدايي از معنا در بافت هاي معين را به بحث گذاشت و مسئله  نيت سخنگو موضوع رايجي در تئوري قرون وسطايي نشانه ها، از آگوستين تا راجر بيکن بود. اوکام اظهارنظر حيرت آوري در مورد معرفت پيشيني مفسر نشانه هاي شمايلي دارد (بدون  درک از مدلي که مجسمه آن را به تصوير مي کشد چگونه مي توان شمايل گونگي آن مجسمه را بازشناسي کرد؟). اگر دفاتر نخست رساله لاک در مورد رابطه  بين واژگان و ايده هاست، دفتر «در باب کلمات» او در مورد شرايط کاربرد اجتماعي واژگان زبان‌شناختي است.
شلايبن – لانگ (2 : 1975) نه تنها پيرس و موريس بلکه همچنين ميد، واينر کريس، فلسفه  زبان روزمره، ويتگنشتاين، اپل، هابرماس، مارکسيست هاي بسياري همچون کلاوس، تعامل گرايي نمادين، نيازي به گفتن نيست که آستين، رايل، گرايس و سرل را نيز در زمره  نياکان زبان شناسي کاربردي قرار دادند.
بنابراين نقطه عطف اخير در مباحث معناشناسانه - براي مثال اقدامات متفاوت اما اساسا سازگار در جهت تدارک مدلي براي بازنمايي دايرة المعارف گونه  معنا - نشانگر انقلابي در يک پارادايم علمي نيست بلکه بيشتر بازگشتي به ريشه هاي فلسفه زبان به نظر مي رسد. تمامي اين موارد به گونه اي عناصر کاربردشناختي را وارد چارچوب معناشناختي مي کنند. به  منظور فهم درکي ليبرال از معناشناسي بايد درکي ليبرال از کاربردشناسي داشت. بگذاريد طبق پيشنهاد بار– هايلل (1968) مسئله را نه صرفا بر مبناي پديده  تفسير (نشانه ها، جملات، يا متون) يا بر اساس عبارات نمايه گون بلکه همچنين، في نفسه – طبق کاربردشناسي اي که به آنها مربوط مي شود، بر حسب «وابستگي ذاتي اي در نظر بگيريم که در زبان هاي طبيعي بين [مقوله ] ارتباط، با سخنگو و شنونده، بافت زبان شناختي و فرازبان شناختي، حصول معرفت پيشيني، سهولت کسب اين معرفت پيشيني و حسن نيت مشارکت کنندگان در کنش ارتباطي وجود دارد» (271).
برخي از پديدارهايي که توسط بار–  هايلل ارايه شدند احتمالا در برخي رشته هاي ديگر نيز مورد بررسي قرار مي‌گيرند. با اين حال، در ارتباط با شواهد کتاب شناختي، بسياري از آنها و شايد بيشترشان ابژه هاي تئوري هاي معناشناختي ليبرال و همچنين شاخه  جديدي از نشانه شناسي شده اند که معمولا تحت عنوان نشانه شناسي متن، يا گفتمان ناميده مي شود.
2-1- تفسير
نخستين نمونه  معناشناسي ليبرال، نظريه  «معنا (به مثابه ابژه  بي واسطه) و مفسران» پيرس است. در چارچوب فلسفه  نشانه پردازي ناکرانمندِ32ِ پيرس:
(الف) هر بياني بايد با بياني ديگر و بيان هاي ديگر، تفسير شود تا بي نهايت.
(ب) خود عمل تفسير، تنها راه معني کردن محتواهاي بيان است.
(ج) در جريان اين فرآيند نشانه شناختي، معناي اجتماعي بيان ها در خلال تفاسيري نمايان مي شود که در بافت هاي مختلف و موقعيت‌هاي تاريخي متفاوت به خود مي بيند.
(د) معناي کامل يک نشانه نمي تواند چيزي جز ثبت تاريخي فعاليتي کاربردشناختي باشد که تمامي موارد بافتاري آن  را همراهي مي کند.
(ه) تفسير يک نشانه به معني پيش گويي ايده آل همه  بافت هاي ممکني است که نشانه مي تواند در آن قرار گيرد.
منطق موصول هاي33 پيرس بازنمايي معناشناختي يک اصطلاح را به متني بالقوه تبديل مي کند (هر اصطلاحي يک گزاره  پايه اي و هر گزاره اي يک برهان اساسي است). به کلامي ديگر، يک تکواژ معنايي34، يک متن بالقوه و يک متن، يک تکواژ معنايي مبسوط است.
2-2- نمايه گوني
بايد افزود که پيرس اشاره به اين داشت که منطق موصول ها (به عبارت ديگر يک بافت، بنابراين يک معناشناسي متن محور) نه صرفا در جهت واژگان مقوله شناختي بلکه در جهت واژگاني هم مقوله اي35 نظير حروف اضافه و قيدها نيز مي تواند گسترش يابد. اين پيشنهاد نخستين بار توسط آگوستين (De Magistro) مطرح شد و اخيرا از سوي نويسندگان معاصري همچون ليچ (1969) و اپرسجن (1962) مجدداً مورد توجه قرار گرفت.
من در آثارم (1976 و 1984) مدلي معناشناختي براي بازنمايي محتواي آرماني نمايه ها (واژگان، اشارات، يا تصاوير) در وضعيت ايده آل ارجاع واقعي پيشنهاد کردم.
2-3- بافت ها و وضعيت ها
يک معناشناسي بافت محور غالبا به شکل يک معناشناسي آموزشي درمي آيد.36 [براي مثال] نقل قول زير از گريماس (1973) را از اين ديدگاه در نظر بگيريد که واحد معناشناختي معيني همچون «ماهيگير» حتي در ساختار تکواژ معنايي خود، يک برنامه  روايي بالقوه است: «ماهيگير به خودي خود، آشکارا همه  امکان ها جهت انجام هر کاري است که در راستاي کردار مي توان از او انتظار داشت. همنشيني زمينه اي يا گفتماني که در حقيقت نقشي موضوعي است که در راستاي روايت کاربرد مي يابد...» (174)
در نوشته  قبلي ام (1976) تمايز بين بافت و وضعيت را پيشنهاد کردم. بافت، محيطي است که در آن بياني مشخص در کنار ساير بيان هاي متعلق به همان سيستم نشانه اي رخ مي دهد. وضعيت، موقعيتي بيروني است که يک بيان همراه با بافتش مي تواند در آن واقع شود. بعدها (1979) در حالي که نام بافت را براي محيط عيني بيان  هنگام فرآيند عيني ارتباط کنار گذاشتم، مجموعه متون ايده آل ممکني را که يک تئوري معناشناختي در جهت وقوع بياني مشخص مي‌توانست پيش بيني کند، به  عنوان بافت تعريف کردم. از اين‌رو، مايلم بگويم که عبارت « به تو دستور مي دهم » معمولا در آن بافت هايي (يا مجموعه متوني) مي تواند واقع شود که فرستنده [ي پيام] از جايگاه برتري نسبت به مخاطب برخوردار باشد، يا در وضعيت هايي که روابط اجتماعي مشابه جاري است، يا در فلان رمان.
در کتابم (1976) خطوط کلي مدلي معناشناختي جهت پيش بيني تفاوت در معناهاي وابسته به بافت ها و وضعيت‌هاي عادي ممکن ترسيم کردم. در کتاب ديگرم (1984) بازنمايي اي از گزاره ها و قيدها در جايي که گزينش‌هاي بافتاري در تعامل با عنوان [متن] هستند را به آزمون گذاشتم.
مفهوم "classeme"ي گريماس (1966) نيز بازنمايي هاي معناشناختي را با گزينشي رفتاري، غني مي کند.
2- 4- وضعيت هاي بلاغي و نيروي گفتار- کنشي 37
در چارچوب معناشناسيِ مولد38، نويسندگان بسياري نياز به تدارک يک بازنمايي بافت محور را احساس کردند. لاکوف (1975) يادآور شد وضعيت هاي بلاغي بايد همچون بن انگاره هاي معنايي در نظر گرفته شوند.
براي نمونه:
Request (x,y,P)Attempt (x,cause(y,P))
وضعيت هاي بلاغي ديگر بسياري مي توانند به  لحاظ معناشناختي در نظر گرفته شوند. براي مثال در جايي که s = فرستنده،  A= مخاطب و < علامت يک رابطه‌ ارجحيت اجتماعي يا عاملي سلسله مراتبي است، در بازنمايي فعل‌اي همچون سرزنش کردن بايد و مي توان، از علايم کاربرد محوري همچون A < S استفاده کرد.
2- 5- نقش هاي بافتاري
دستور زبان حالتي39 فيلمور با افزودن مواردي همچون کارگزار، هدف، ابزار، نتيجه و غيره به بازنمايي واژگاني، تفسير تك واژه را به هم – رويدادي40 يک بافت مرتبط مي کند. اين بافت با بازنمايي نظام‌مند معاني و لذا نه وابسته به معرفت جهاني فراواژگاني محض مرتبط است. به عبارت ديگر طرح واره  کلي و معرفت جهاني به عنوان بخشي از اطلاعات واژگاني پنداشته مي شوند. بگذاريد مدل هاي معناشناختي بايرويش (1970 و 1971) را بر مبناي چنين نگرشي ارزيابي کنيم براي مثال بازنمايي «قتل»:
Xs Cause (Xd Change to (Alive Xd)) + (Animate Xd)
پيشروي بيشتر، با افزودن وضعيت بلاغي ايده آلي که نقش سياسي Xd را وارد بحث مي کند، چنين بازنمايي اي را به ملاحظه  تفاوت بين «قتل» و «ترور» سوق مي دهد.
2- 6- پيش فرض ها
پيش فرض، مدت هاي مديدي پديده اي محسوب مي شد که نمي توان تحت بازنمايي معنا در نظر گرفت. فيلمور (1971) نشان مي دهد که چگونه مي توان پيش فرض را ذيل بازنمايي معناشناختي افعال داوري قرار داد. در کتاب مشترکم با وايولي (1987) (فصل 14: پيش فرض ها) بين سه دسته پيش فرض تمايز قايل شدم: پيش‌فرض هاي وجودشناختي، هم -  متني و اصطلاحات  پيش‌فرضي41 با توجه به پيش فرض هاي وجود شناختي، مضحک به نظر مي‌رسد که [عبارت]:
(7) پسر مريم را ديدم،
فرض مي کند که در جهاني ممکن، شخصي هست که مريم ناميده مي شود و پسري نيز دارد. پيش فرض هاي اصطلاحا وجودشناختي، کاري با سيستم هاي دلالت ندارند و تا آنجا که تلويحا حاکي از چيزي هستند، يقينا با فرآيندهاي ارتباط سروکار دارند و مي توانند طبق معناشناسي اي در باب ارجاع يا اشاره در نظر گرفته شوند. عبارت 7 براساس اين پيش فرض مکالمه اي که سخنگويان، در صورت سخن گفتن، خود را درگير گفتن حقيقت يا دست کم سخن گويي در باب چيزي (براي مثال چيزي، گمان زني، يا انديشه اي) مي کنند، فرض مي کند که مريم و پسرش در جهاني ممکن واقعا وجود دارند و شنونده تا آن لحظه اي که ثابت نشد سخنگو (با استفاده از نوعي ناقص گويي) سخن نابجايي گفته است، بايد آن را مسلم بپندارد. در حقيقت، به شدت بعيد است که کسي با عباراتِ 8 يا 9 [يعني]
   (8) اصلا مريمي وجود ندارد!
(9) تو کسي را نديدي چرا که مريم پسري ندارد!
در مقابل عبارت 7 واکنش نشان دهد و بعيدتر اينکه با عبارات 10 و 11 [يعني]
(10) مريم کيست؟
(11) تو بايد فرد ديگري را ديده باشي. مريم پسري ندارد،
دست به اين کار بزند.
پيش فرض هاي هم - متني، طبق يک استراتژي متني مشخص، و به طور موردي توليد مي شوند و صرفا در محدوده‌هاي يک متن مشخص قرار مي‌گيرند. در مقابل، يک تئوري‌ در مورد معنا مي تواند با درنظرگرفتن اصطلاحات پيش فرضي (در تحليل ما منحصرا افعال) توضيح داده شود، يعني گزاره هايي که در آنها پيش فرضْ جزو محتواي رمزبندي شده شان است و بازنمايي شان نيز مي‌تواند نتايج يک آزمون نقيض را پيش بيني کند. به زعم ما، مدل معناشناختي مان، مي تواند انواع مختلف افعالي را که تاکنون طبق معياري ناهمگن تحليل مي شدند (مانند افعال داوري، افعال رخدادي، افعال انتقال، افعال حالات گزاره اي، افعال دلالتي)، مورد توجه قرار دهد. اين مدل در جهت بازنمايي اصطلاحات پيش فرضي، ارکان زير را در نظر مي گيرد:
(يک). سوژه  S ِعملگري که مي تواند به شکل Sn....S1 درآيد، يعني: S اي که مربوط  به بازيگران و نقش هايي، اما نه لزوما کنشگراني، متفاوت است.
(دو). مجموعه اي از خاستگاه هاي معناشناختي (که در دايره المعارف، به لحاظ معناشناختي، در بخش مستقلي بايد تعريف شوند؛
(سه). يک جهان واقعي W6؛
(چهار). جهان هاي ممکن WJ؛
(پنج). زمان يک گفتار و حالات زمانمندي که پيش يا پس از زمان گفتار مي آيند، (زماني که همراه با فعل پيش‌فرضي42 بيان شده باشد.)
(شش). يک ابژه  O به  مثابه ابژه  کنشي که طبق پيش بيني اوليه اي انجام مي گيرد، يعني آنچه سوژه قرار است انجام دهد، طلب کند، از آن آگاهي يابد و نظير آن.
براي مثال، بازنمايي معناشناختي توانستن (دست کم آن بخش از بازنمايي معناشناختي که ويژگي پيش  فرض -  محور بودن بيان را در نظر مي گيرد) کم وبيش به صورت زير پديدار مي شود:
[S W0t1 TRY (S W0t1 CAUSE (O Wjtj BECOME O W0t0)) and  DIFFICULT (O Wjtj BECOME O W0t0)] S W0t0 CAUSE (O Wjtj BECOME O W0t0)
پيش فرض (P) يعني الف) سوژه، در جهان واقعي اش و در يک حالت زمانمند مقدم بر زمان حال اصطلاحات پيش فرضي، تلاش مي کند که جهان ممکن مطلوبش را به جهاني واقعي تبديل کند، ب) اين پروژه به سختي قابل تحقق پنداشته مي شود. محتواي بحث، موفقيت سوژه در تحقيق پروژه مذکور است.
نقيض اصطلاحات پيش فرضيْ منکر خود پيش  فرض نيست، چنان که عبارت 12 [يعني]
(12) نتوانستم سوار قطار شوم،
مبتني بر اين پيش  فرض است که آن سوژه مي خواست کاري مشکل انجام دهد. چنين بازنمايي اي نمي تواند استراتژي هاي هم-  متني ناشي از نقض قاعده را پيش بيني کند، اما مي تواند در فهم چگونگي شکل گيري پديده هاي مشخص مربوط به کاربردشناسي راهگشا باشد. بياييد فرض کنيم که مادري به پسرش هشدار مي دهد با توپ بازي نکند، چراکه ممکن است شيشه پنجره را بشکند. پسر به توصيه مادرش توجهي نمي کند و در نهايت شيشه را مي شکند. مادر مي گويد: بالاخره توانستي آن را بشکني! اگر پسر از قابليت معناشناختي ظريف و مهارتي فرازبان شناختي برخوردار باشد، مي تواند به مادرش بگويد که فعل توانستن را نابجا به کار برده است، چراکه قضيه آن  چيزي نبود که او از پيش فرض کرده بود. (به اين معنا که پسر براي شکاندن شيشه تلاشي نکرده بود و اين عمل اساسا آنقدرها هم سخت نبود). معمولاً استراتژي مادر موفق از آب درمي آيد چراکه او با بيان گزاره اش گويي پيش فرض را مسلم مي پندارد و احساس تقصير در پسرش ايجاد مي کند. او با استفاده  (نابجا) از يک اصطلاحِ پيش‌فرضي و با استراتژي تربيتي اش فرزند را مکلف ب ه پذيرش اصطلاح (نابجا به كار رفته ) مرتبط با پيش‌فرض، بنابراين گرفتار بديهي  پنداشتن كل پيش‌فرض هاي مفروضِ آن اصطلاح مي کند. چنانچه به  نظرتان چنين استراتژي اي (برخلاف نظر باتسون) بيش از حد ساديستي است، بگذاريد نکته‌اي عادي را در نظر بگيريم؛ جان مي‌گويد: اسميت نوشته  من را دوست دارد. تام مي گويد: اوه، با تو موافقم...جان يا پاسخ مي دهد که موافق بودن مبتني بر اين پيش فرض است که مخاطب حال و روز خوشي نداشته و بنابراين، مسئله منتفي است يا با پذيرش استراتژي ادبي تام، پي مي برد که او تلويحا اسميت را احمق معرفي مي‌كند. دلالت، موثر واقع مي‌شود چراكه پيش‌فرضي را كه سيستم دلالتگري در همه  موارد مربوط  به کاربرد نابجاي يک اصطلاح مشخص پيش فرضي، مسلم پنداشته بود، به  عنوان امري که به  لحاظ ارتباطي مسلم است، مبنا قرار مي دهد.
2- 7- معرفت پيشيني
با توجه به معرفت پيشيني، آن طور که قويا توسط بار- هايلل به  عنوان پديده اي بدون شک کاربرد شناختي مورد دفاع قرار گرفت، مواردي در مورد تفسير متني وجود دارد که در آن، معرفت جهاني تک گويشي فرد مخاطب با هيچ بازنمايي معنا شناختي اي نمي تواند مورد پذيرش قرار گرفته باشد. قضيه  كنايه را همچون نوعي از دلالتگري در نظر بگيريد به منظور تضمين کارکرد ارتباطي گزاره  كنايه آميزي نظير P، فرستنده بايد فرض کند که مخاطب مي داند در اينجا خود P مطرح نيست. اين قضيه نمونه‌اي از پديده  ارتباطي است كه هيچ نظريه  معناشناختي‌اي قادر به بررسي آن نيست. با اين حال، مطالعاتي که درباره  هوش  مصنوعي صورت گرفت به طور غير قابل  باوري نشان داد که چارچوب‌هاي معيار، الفباها يا اهداف مشخصي وجود دارد که به عنوان بخشي از قابليت عادي گروه اجتماعي مي توان در نظر گرفت. به اين معنا اين چارچوب ها را مي توان طبق يک دايره المعارف ايده آل و همچون قسمتي از قابليت معناشناختي يک دستگاه هوشمند ثبت کرد.43 کوشش ديگر در جهت ثبت قسمتي از معرفت پيشيني به عنوان بخشي از قابليت معناشناختي، دريافت «کليشه ا?ي» پاتنام (1975) و به شيوه اي ناب تر، کامل تر و جاه طلبانه تر اثر پَت ماينسکي (1974) است.
کليه  مطالعاتي که در اينجا مختصرا و به طور آزمايشي مطرح کردم، به  گونه اي کاربردشناسي را به چارچوب يک معناشناسي دايره المعارف - محور مي افزايند. نيازي به گفتن نيست که بر مبناي چنين ديدگاهي چه بگوييم معناشناسي ، «شامل» کاربردشناسي مي شود و چه بالعکس، احمقانه خواهد بود. اين تنها مي تواند مسئله ا ي صرفا نوميناليستي و در بيشتر موارد مرتبط  با کشمکش ها و بورس يابي آکادميک باشد. صرفا مايلم بگويم با رويکرد نشانه شناختي يکپارچه اي در مورد ديالکتيک بين دلالتگري و ارتباط روبه‌رو هستيم.
 3- نام ها، چيزها و کنش ها: روايتي جديد از اسطوره اي قديمي از نظر من تفکيک ساختگي بين سه قلمرو نشانه‌شناسي، به روح اسطوره Adamic برمي گردد. اگر هر عملي را تحت سيطره  متافيزيک نافذي بدانيم، نشانه شناسي کجرو تحت سيطره  گزارش اسطوره شناختي ساده شده اي درباره  منشأ زبان، بوده و هنوز هم هست.
بنابر اسطوره  فوق، Adam (يا به تعبير يوناني: nomothétes يا «نامگذار» نخستين) به چيزها مي نگريست و بر آنها نام مي نهاد. وضعيت کميک انسان نخستيني که زير درختي نشسته و با اشاره  انگشت به سوي يک گل يا حيوان مي‌گويد اين مي تواند گل مينا باشد يا اين مي تواند کروکوديل باشد، هنگامي دراماتيک مي شود که نخستين فيلسوفان زبان بايد تصميم بگيرند که آيا اين نام ها طبق قرارداد وضع شدند يا طبق ماهيت آن چيزها‎؛ انتخاب نوموس [قانون] به جاي فيزيس [طبيعت] به معناي ناديده گرفتن تمامي موارد نام آوايي44 و همچنين شمايل گرايي نحوي است. انتخاب فيزيس به جاي نوموس به معناي بي توجهي به کليه‌ خودسري هاي پُر قيل و قال،45 يعني بخش اعظم اصطلاحاتِ زبان‌شناختي است. تعاريفي همچون «ببر = پستاندار گوشتخوار يا گربه  بزرگ زرد راه‌راه» جدا تنها در فضاهاي آکادميک مطرح مي شود. يک نشانه شناسي ليبرال تا آنجا که بعد کاربردشناختي را مدنظر قرار مي دهد، چارچوب ها و طرح واره هايي در جهت کنش نيز فراهم مي کند.
طبق  مثال مشهور پيرس (همان، جلد 2: 306)، ليتيوم نه فقط بر اساس جايگاهي در جدول تناوبي يا يک شماره  اتمي، بلکه برمبناي توصيف اقدامات ضروري جهت توليد نمونه اي از آن نيز تعريف مي شود. تعريف پيرس متن‌محور است چراکه مي تواند بافت هاي ممکني که واژه  ليتيوم مي‌تواند در آن واقع شود را نيز پيش بيني کند. طبق داستان، اگر بپذيريم که  Adam  ليتيوم را شناخت و بر آن نام نهاد، بايد بگوييم که او صرفا بر چيزي نام ننهاد، [بلکه] بيان مشخصي را همچون معياري براي دربرگيري توصيفاتي کشف کرد که طي سلسله کنش هاي صورت گرفته با ليتيوم (و روي آن) نمايان مي‌شد، يعني مجموعه بافت هايي که در آن ليتيوم را مورد بررسي قرار مي داد و چنين انتظاري داشت.
طبق روايت بازنگري شده‌ من از اسطوره، Adam ببرها را نه به عنوان نمونه هاي فردي صرف از گونه‌اي طبيعي [بلکه همچون] حيواناتي مشخص با ويژگي هايي ريخت شناختي و تا آنجا که بتوان به انواع مشخصي از کنش نسبت داد، در کنش  و  واکنش با ديگر حيوانات و محيط طبيعي شان مشاهده مي‌كرد. بنابراين او گفت سوژه‌ x معمولا به  منظور نيل به اهدافي معين در مقابل ضد- سوژه هاي46 مشخصي دست به کنش مي زند و در فلان وضعيت ها نمايان مي شود. اين بخشي از داستاني است كه غيرقابل تفكيك از سوژه است و سوژه نيز جبرا بخشي از آن داستان. تنها بر چنين مبنايي از معرفت جهاني است که سوژه‌ي x - در - کنش47 مي تواند ببر ناميده شود. از منظر چنين برداشتي از اسطوره ، بهتر مي توانيم به تمامي برهان هايي پي ببريم که افلاطون در رساله  کراتئوس جهت حمايت از تئوريِ منشأ انگيزه مندِ نام ها48 ارايه کرد. تمامي مثال هايي که او در مورد انگيزش مي آورد، راجع به شيوه   بازنمايي کلمات و همچنين منشأ يا نتيجه  يک کنش است، نه يک شيء في نفسه. نمونه  ژوپيتر را در نظر بگيريد. افلاطون مي گويد که تفاوت شگرف بين حالات فاعلي و ملکي در نام زئوس دايوس [Zeus Dios] وابسته به اين واقعيت است که نام نخستين، همنشين‌49ي بود که کنش معمول خداي خدايان را بيان مي کرد: "di'on zen"، کسي که به آنان زندگي بخشيد. همچنين، انسان (anthropos) به  مثابه نمونه  تحريف شده‌ يک همنشينِژ نخستين به اين معناست: کسي که قادر است آنچه را که ديده، بازبيني کند. تفاوت بين انسان و حيوانات اين است که انسان فقط دريافت نمي کند بلکه خردورزي نيز مي کند، يعني درباره آنچه دريافت، تفکر مي کند. هنگامي وسوسه مي شويم واژه شناسي افلاطون را جدي بگيريم که به  ياد مي آوريم آکويناس در مواجهه با تعريف کلاسيک از انسان به  مثابه حيوان عاقل ادعا کرد که صفت «عاقل»، آن طور که معمولا باور مي شود، يک رخداد اتميستي (وجه  تمايز انسان از ديگر گونه هاي حيواني فاني) نيست. اين نامي است که بر زنجيره  کنش ها يا رفتارهايي مي نهيم که از طريق آنها درمي يابيم انسان شکل ذاتي نامحسوس و اساسا ناشناخته‌ ديگري دارد. دريافتيم که انسان‌ها عقلاني اند، چون وجود چنين کيفيتي را به همان شيوه اي استنتاج کرديم که يک قضيه از طريق نشانه  معمولش با در نظر گرفتن فعاليت آگاهي، تفکر و سخن گويي انسان، مورد استنباط قرار مي گيرد.50 ما از طريق کيفيت کنش هاي سرآغاز، قابليت هاي معنوي انساني مان "ex ipsorum actuum qualitate" را مي شناسيم.51
اسطوره ها [Myths] اسطوره ها [myths] هستند52، اما به آنها نياز داريم. جايي  که در آيين پالايشگرانه اعمال مختص آن انجام نمي‌گيرد، به راحتي مي توانم يک اسطوره  بد را به اسطوره اي خوب باژگونه کنم، اما نه آن روايت هايي که چيزي درباره شان شنيده نشد بلکه روايت هايي که بر مبناي آن مي توان پي به تعريفي برد که کنشگرانش را بازشناسي مي‌کند.اميدوارم که اسطوره  بازنگري شده‌ من به همان کجروي علم نماهاي منزوي اي53 که نقدشان کردم در نظر گرفته نشود. من صرفا خواستم تمايلم به همکاري بين معناشناسي، کاربرد شناسي و نشانه شناسي متن را به  شکل روايتي قابل‌قبول مطرح کنم.

*دانشجوي دکتري علوم سياسي(انديشه سياسي) دانشگاه تهران 

* اين مقاله ترجمه اي است از:
Umberto Eco. ''Semantics, Pragmatics, and Text Semiotics,'' in: The Limits of interpretation: Advances in semiotics, (Indiana university press, 1994), pp. 203 – 221.

پي نوشت ها
1. اين فصل به صورت سخنراني در کنفرانس بين المللي کاربردشناسي (Viareggio, 1985) ارايه شد.
2. World knowledge  //  3. Background knowledge  //  4. An Encyclopedia of Unified Science
5. موريس از اين خطر آگاه بود؛ نگاه کنيد به: (1946 : 108).
6. Semiosis  //  7. Tri-relative influence  //  8. Abbott's Flatland  //  9. Phenomena  //  10. Perverse disciplines  //  11. Conversational Implicature  //  12. Deixis and presupposition   //  13. Speech – act  //  14. Paralinguistics  //  15. Kinesics  //  16. Proxemics  //  17. Significatum  //  18. Denotatum  //  19. Truth - conditional  //  20. Nonindexical expressions
21- براي بازشناسي بيشتر، نگاه کنيد به: (اکو، 1976: 301 و 302).
22. Experssion  //  23. Original baptismal ceremony  //  24. Transmitted essense  //  25. Indexical feautures  //  26. Designatum  //  27. The notion of analyticity
28- در عبارت اول نام حيوانات در ادبيات کودکانه و در عبارت دوم به شکل اصلي خود آمده است - م.
29. Textual co-refrence  //  30. Idiolectally refrence
31- منظور دهه 1980 ميلادي است – م.
32. Unlimited semiosis  //  33. Logic of relatives  //  34. Sememe  //  35. Syncategorematic
36- نگاه کنيد به (اشميت: 1973)، و همچنين براي درک رابطه بين کاربرد شناسي و معناشناسي آموزشي، به: (شلايبن- لانگ: 1975).
37. Felicity conditions and illocutionary force  //  38. Generative semantics  //  39. Case grammer   //  40. Co - occurence  //  41. P - terms  //  42. p - verb
43 - نگاه کنيد به: (پت ماينسکي: 1974، و ديگران).
44. Onimatopeia  //  45. Blatant arbitariness  //  46. Counter subject  //  47. Subject x - in - action  //  48. Motivated origine of  names  //  49. Syntagm
50 – نگاه کنيد به: (8. 79. 1. summa th).  //   51 – نگاه کنيد به: (contra gentiles 3. 46. see: Eco, 1984: 2.2.4).  //  52- در اينجا اسطوره که حرف اول آن با حروف بزرگ نوشته شده، اشاره به اسطوره به مثابه ي يک کلان روايت دارد که در جايگاهي ممتاز نسبت به ديگر روايت ها مي نشيند؛ حال-آن که اسطوره هنگامي که حرف اول آن با حروف کوچک نوشته مي شود اشاره به اين نکته دارد که هر اسطوره صرفاً يک خرده روايت  در ميان و هم ارز با ساير روايات است- م.  
53. Separated pseudosciences.