انديشه سياسي چيست؟

PDF چاپ نامه الکترونیک

انديشه سياسي چيست؟

گفت و گو با محمد حسين جمشيدي

 

تحريريه
انديشه سياسي و سياست از دعاوي مطروحه انديشمندان مسلمان در طول تاريخ بوده است. تعريف منقح و دقيقي از اين موضوع نزد انديشمندان مسلمان وجود ندارد وهر کس از ظن خود به تعريف آن پرداخته است، مطرح شدن اين تعاريف از مناظر مختلف مي تواند در ارائه تصويري روشنتر از اين اصطلاح راهگشا باشد، مصاحبه زير با دکتر محمد حسين جمشيدي سعي در ارائه تصوير و تعريفي بهتر از اين موضوع دارد.
با تشکر از جنابعالي که در اين گفت وگو شرکت کرديد. لطفا تعريف خود را از انديشه  سياسي بفرماييد.
بسم الله الرحمن الرحيم. من هم ابتدا از شما تشکر مي کنم.
هرچند در علوم انساني نمي توانيم تعريف را در معناي منطقي آن يعني تعريف به حد تام داشته باشيم؛ اما در نگاه ما تعريف بايد به گونه اي ارائه شود که حداقل تمام مسايلي را که به مسئله  مورد تعريف مربوط مي شود درون خودش داشته باشد و هر چيز زايد و اضافي که به آن مسأله نمي خورد  درون تعريف نيايد و به اصطلاح در حد امکان جامع و مانع باشد. براين اساس  ما انديشه  سياسي را به اين صورت تعريف مي کنيم که آن يک عبارت مضاعف يا ترکيب وصفي  مرکب از "انديشه" و "سياسي"منسوب به "سياست" است پس در اصل دو چيز  داريم: يکي انديشه (موصوف) و دوم سياسي (وصف). انديشه کنش ذهني يا عقلي است اما  در اينجا وقتي انديشه را تعريف مي کنيم بايد بار معرفت شناختي و تاريخي داشته باشد يعني تعريف به گونه اي باشد که معرفت يا علم را بيان کند. به همين جهت، منظور از انديشه "دستاورد و محصول تلاش هاي ذهني يا عقلي است که از انسجام منطقي، چارچوب عقلاني، مبنا و بنيان، قابليت استدلال و ارزش و اهميت برخوردار باشد." اين تعريف انديشه به لحاظ معرفت شناختي و تاريخي است.
  اما سياسي منسوب به سياست است و سياست هم معاني متعددي دارد ولي ما سياست را به معناي"مشارکت يا تدبير امور مربوط به سرنوشت جمعي انسان ها در نظر مي گيريم که هم در راستاي مصالح آنهاست و هم با شون آنها تناسب دارد. " يعني تدبير امور عمومي به گونه اي که مصالح افراد و جمع را در نظر بگيرد و با شأن آن افراد يا آن جمع هم همخواني داشته باشد که از نظر ما به اين سياست گفته مي شود. بر اين اساس انديشه ي سياسي، مجموعه دستاورد و محصولي عقلي و ذهني از ويژگي هاي پنجگانه مورد اشاره برخوردار است و در مورد تدبير امور عمومي است که به مصالح جمع و سرنوشت و شوون آن جمع  ارتباط دارد.
از اين حيث تمام مسائلي که به سرنوشت مشترک انسان ها مربوط مي شود و مصالح آنها را مد نظر قرار مي دهد مثل آزادي، عدالت، قدرت، حکومت و امثال اينها در دايره سياست قرار مي گيرد و منسوب به سياست يعني سياسي است.
معمولا انديشه هاي سياسي از سرچشمه هايي خاص سيراب مي شوند. مثلا انديشه هاي سياسي اسلامي از منابع و سرچشمه هايي ارتزاق مي کند که از منابع و سرچشمه هاي غربي ممکن است متفاوت باشد يا نباشد. آيا اين تفاوت را بين انديشه هاي سياسي اسلامي و غربي مشاهده مي کنيد؟
ابتدا بايد اشاره کنيم که انديشه  سياسي، بحث نظري است چون حاصل تلاش ذهني و عقلي انسان هاي صاحب عقل در طول تاريخ است. از اين حيث ريشه  اصلي آن به خود انسان ها بر مي گردد ولي از آنجايي که انسان ها در فرهنگ هاي گوناگون قرار مي گيرند و با جهان بيني هاي متعددي به سياست و زندگاني سياسي نگاه مي کنند منشأ و سرچشمه انديشه هايشان متفاوت مي شود.
حال برخي وقت ها انديشه هاي سياسي صرفا از تلاش عقلي برهاني و استدلالي نشأت مي گيرد يعني حاصل تعقلات، تأملات و تفکرات فيلسوف يا انديشمند يا دستاورد فلسفه ورزي اوست که در واقع با توجه به نگاهي که به فرهنگ، جهان بيني و جامعه خودش دارد سعي مي کند يک تصوير کلي و نمادين را در مورد مسائل سياسي ارائه دهد که در نتيجه فلسفه سياسي به وجود مي آيد.
 بعضي وقت ها نيز مبنا و اساس انديشه ها را آموزه هاي مذهبي و اعتقادات ديني، يا احکام و مقررات ديني، مثل آياتي که از طريق وحي نازل شده است، احاديث و روايات معتبر تشکيل مي دهد که آن هم به نوعي منتسب به وحي است که در اين صورت با "کلام سياسي" سروکار داريم. "کلام سياسي" در واقع نوعي انديشه سياسي است که به بررسي، بيان و دفاع از آموزه هاي سياسي ديني و مذهبي  يا  مبتني بر وحي مي پردازد. در همه اديان از جمله در اسلام، يهوديت، مسيحيت، آيين زرتشت و غيره هم اين نوع از انديشه سياسي وجود دارد. گاهي نيز انديشه سياسي که گفته مي شود بيانگر نوع نگاهي است که به کنش انسان ها  مربوط مي شود بدين معنا که ما براي انسان درون جامعه و نظام سياسي چه وظايفي مي توانيم قائل شويم. چه بايد بکنيم و چه نبايد بکنيم. اينجاست که ايدئولوژي سياسي مطرح مي شود يا اگر در چارچوب ديني به بيان بايدها و نبايدهاي سياسي بپردازيم به معنايي فقه سياسي مطرح مي شود که در واقع به بررسي مقرراتي مي پردازد که در آنها بايد و نبايدهايي مطرح مي شود که حاکم بر زندگي سياسي افراد است و جهت گيري افراد را درون جامعه و سياست مشخص مي کند؛ از اين رو ايدئولوژي سياسي به بايدها و نبايدهاي سياسي مي پردازد و فقه سياسي هم همين طور.
اولي از يک منظر کلي و نظري و دومي از منظر منابع ديني و حياتي که درنتيجه داراي شيوه هاي استنباطي است. گاهي وقت ها منشأ و سرچشمه انديشه هاي سياسي زبان و ادبيات است. زبان يا ادبياتي که ما داريم يعني در واقع ما از طريق شکل هاي خاص ادبي مثل نظم، نثر، داستان و حکايت، طنز و امثال اينها حقايق زندگي سياسي را بيان مي کنيم و در واقع اين ادبيات سياسي تبديل به منشأ طرح انديشه هاي سياسي مي شود از اين رو ما از درون صورت هاي گوناگون ادبي مي توانيم انديشه سياسي را استخراج کنيم.  به طور کلي مبناي شکل گيري انديشه هاي سياسي را دين (وحي)، عقل (برهان)، تجربه (دروني مانند تجارت عرفاني و اشراقي، بيروني مانند زبان و تاريخ) تشکيل مي دهد. در غرب انديشه هاي سياسي بيشتر از دو منبع نشأت مي گيرد. يکي کوشش عقلاني و تأمل فلاسفه است مثل کتاب جمهور افلاطون يا کتاب سياست ارسطو. حال چه اين تأمل مبتني بر جهان بيني، باورها و اعتقاداتشان باشد و چه اين تأمل مبتني بر تجربه ها و نگاهي که به واقعيت ها مي کنند. مبنا و منشأ دوم غربي ها در انديشه سياسي نگاهي است که از منظر دين مي شود. حال چه يهوديت و چه مسيحيت. مثل تلاشي که بوسوئه فرانسوي در کتاب "سياست ملهم از کتاب مقدس" انجام داده است و در آنجا انديشه سياسي را از متون ديني مسيحي استخراج مي کند يا مثلا تلاشي که آگوستين در کتاب "شهر خدا" دارد. در اينجا سرچشمه تأمل آگوستين انديشه هاي عقلي و برهاني خودش نيست بلکه سرچشمه اصلي انديشه سياسي او کتاب مقدس، آيات و نوشته هايي است که در کتاب مقدس آمده است. در فرهنگ غرب مبنا و منشأ ديگر انديشه سياسي تجربه تاريخي است مانند انديشه سياسي ماکياولي که مبتني بر تجربه و تاريخ است.
با بررسي آثار موجود در مي يابيم که  در ايران و جهان اسلام مباني و منابع انديشه هاي سياسي از تنوع بيشتري برخوردارند. اول، تأمل فلسفي انديشمند با شيوه هاي برهاني و استدلالي يا گاه با ترکيب تأمل برهاني و نگرش شهودي به انديشيدن در باب سياست است که در اين حوزه مي توان از افرادي مثل فارابي، ابن سينا و شيخ اشراق نام برد. در حوزه کلام سياسي که بر اساس آن انديشه سياسي را از متون ديني استخراج مي شود .براي نمونه تجريدالاعتقاد خواجه نصير طوسي، يا برخي  کتاب هاي شيخ مفيد  يا کتاب هاي ابوالحسن اشعري و امام محمد غزالي نمونه هايي از نگرش کلامي به سياست هستند. به عنوان مبناي سوم مي توان به فقه اشاره کرد که در آن بايد و نبايدهاي سياسي از مسايل فقهي و ادّله اربعه استنباط مي شود که اين نوع معرفت سياسي در غرب مورد توجه نيست و همچنين حوزه و منبع گسترده تري که ما از آن بهره مند هستيم و غربي ها کمتر به آن توجه کرده اند، همان ادبيات سياسي، سياست نامه نويسي و اندرزنامه نويسي است که حجم عمده مباني و سرچشمه هاي انديشه هاي سياسي ما را تشکيل مي دهد. ما حتي برخي از انديشه هاي سياسي را داريم که از سرچشمه هاي نگرش عرفاني  نشأت مي گيرند و عرفا نگرش و ديدگاه هاي خودشان را درباره زندگاني سياسي در قالب آن ارائه کرده اند. به همين جهت منابع انديشه سياسي ما گسترده تر از غرب است. به علاوه بيشتر انديشه سياسي ما، مبتني بر اندرزنامه نويسي و سياست نامه نويسي است که غالباً متوجه اصلاح جامعه و حکومت است؛ در حالي که در غرب انديشه هاي سياسي کمتر در قالب پند و اندرز و بيشتر در قالب مباحث فلسفي و کلامي مطرح مي شود. البته ماهيت نگاه ما به انديشه سياسي با ماهيت نگاه غربيان به خصوص در دوران جديد تا حدود زيادي با هم تفاوت دارد.  در واقع در دنياي جديد آنچه  به معرفت شکل مي دهد تلاش براي سلطه انسان بر طبيعت و بهره برداري بيشتر انسان ها از داده هاي طبيعي است. اصل سودگرايي، فردگرايي، اومانيسم و ... همه و همه در همين ارتباط مطرح مي شوند. بر اين اساس اصالت با انسان است و همه چيز در اختيار و براي انسان است و اومي تواند با شيوه هاي گوناگون از طبيعت بهره برداري کند و آن را در اختيار خودش قرار دهد. انديشه سياسي هم از اين نگاه ابزاري براي تأمين رفاه دنياي انسان مي شود و به همين جهت فرض بر اين است که ما در اين دنيا حقوقي داريم. انديشه سياسي بر اين اساس مطرح مي شود که کار پاسباني از اين حقوق دنيوي را بر عهده گيرد. براي مثال جان لاک يک وضع طبيعي يا اوليه اي را تصوير مي کند که در اين وضع طبيعي و اوليه هرچيزي سرجايش است. اما به تدريج که جامعه توسعه پيدا مي کند تعارض منافع پديد مي آيد و احتمال دست اندازي به حقوق و مالکيت خصوصي افراد زياد مي شود. وقتي اين احتمال به وجود مي آيد فضا آشفته مي شود. براي جلوگيري از اين آشفتگي و پاسداشت حقوق افراد به نظام هايي مانند نظام قانوني، سياسي، حکومت و تشکيلات نياز داريم. در اينجا جکومت ابزاري مي شود که به دنبال تأمين حقوقي است که ما در عالم مادي داريم و آن را به دست مي آوريم.
 اما در جهان اسلام فقط اين نيست. يعني در واقع چون نگاه اسلام به زندگاني انسان نگاه اين جهاني صرف نيست. ما نمي گوييم که انسان براي اين در دنيا زندگي مي کند که تنها بتواند از اين مواهب و امکانات به بهترين نحو استفاده کند. هدف اصلي از نظر ما تأمين سعادت آن جهاني و به تعبير فارابي تأمين" سعادت قصوي" است. حال اگر بنا باشد سعادت آن جهاني تأمين شود برخي اوقات بايد در مورد رفاه اين جهاني کوتاه آمد و ديگر اينکه به گونه اي منافع اين جهاني ما پاس داشته  شود که سعادت آن جهاني ما را تأمين کند. اينجاست که  ما به تربيت نياز داريم. حکومت براي اين تشکيل مي شود که هم بتواند دنياي ما را تأمين کند و هم با تربيت ، بتواند ما را در مسير سعادت پيش ببرد، به همين جهت بر خلاف نگرش سياسي غرب جديد که دولت و نظام سياسي وسيله اي براي تأمين حقوق افراد و رفاه آنها در اين دنياست، در نگاه ما حکومت و نظام سياسي وسيله اي هم براي تأمين رفاه و حقوق ما در اين جهان مادي و هم رساندن ما به کمال و سعادت اخروي است. به همين جهت در اينجا نظام و حکومت از منظر هدف و رسالت دو بعدي مي شود، پس ما به لحاظ تأمين رفاه دنيوي با غرب اختلاف چنداني نداريم. اما اختلاف ما با آنها در بعد دوم است و اين بعد به مراتب مهم تر و حتي تعيين کننده بعد اول است. بعد دوم اين است که ما بايد در جهان ديگر هم به سعادت برسيم و وظيفه حکومت است که راه هاي رساندن ما به سعادت آن جهاني را در اختيار ما قرار دهد؛ البته در غرب هم انديشمنداني بوده اند که  روي تربيت انسان و خوشبختي او در جهان ديگر تأکيد داشته اند اما در دوران جديد در غرب اين مسئله مورد توجه نيست و بيشتر رفاه همين دنيا و چگونگي اداره آن مورد توجه است. پس در انديشه سياسي غرب بحث اداره کردن و مديريت جامعه در راستاي آن چه  هست، مطرح مي باشد اما در نگاه ما اين مديريت  همراه با رشد، هدايت و شکوفا کردن استعدادهاست به گونه اي که ما هم در اين دنيا تأمين باشيم و هم در جهان آخرت به سعادت برسيم. اين توجه به جهان آخرت نکته اي است مهم که در نگاه انديشه سياسي غرب جديد و به خصوص از ماکياولي به بعد مورد توجه قرار نگرفته است.

در غرب جديد بعد از ماکياولي به بعد يک مکانيسم عيني و?objective بيروني بر حکومت ها نظارت مي کرده است. اين مکانيسم ها را مي توان شامل پارلمان، قوه قضاييه، مطبوعات، رسانه ها و احزاب دانست که مانع از فساد حکومت ها مي شده است. چون نگاه غرب جديد به انسان آن است که اگر قدرت مطلق در اختيارش قرار گذاشته شود بدون اينکه روي آن نظارتي باشد کار به فساد و تباهي جامعه خواهد کشيد. آيا ما چنين مکانيسم هايي را در انديشه سياسي اسلام در طول تاريخ شاهد بوده ايم يا خير؟در طول تاريخ اسلام بعد از رحلت پيامبر شاهد بوده ايم  افرادي که در رأس جامعه اسلامي قرار گرفته اند به نوعي از قدرت فاقد نظارت سوء استفاده کرده اند. براي مثال نوعي  تبعيض نژادي را در دوران امويان و عباسيان بين عرب و عجم و همچنين نوعي شکاف طبقاتي و ايجاد فساد در جامعه را شاهد هستيم. لطفاً نظر خود را ارائه فرماييد.
آنچه امروزه در غرب به عنوان مکانيسم هايي در جهت کنترل قدرت و تأمين حقوق شهروندان در برابر قدرت اعمال مي شود به اصل تفکيک قوا از يک سو  و نقش نظارتي افراد يا گروه هاي صاحب نفوذ از سوي ديگر باز مي گردد. اصل تفکيک قوا فرض را بر اين گذاشته  است که اگر قدرت در دست يک نفر قرار بگيرد به تدريج حالت مطلقه و استبدادي پيدا مي کند و در نتيجه منتج به سوء استفاده فرد از قدرتش مي شود و از اين رو او حقوق ديگران را ضايع مي کند. حال براي اينکه اين  امر اتفاق نيفتد، در غرب دو کار صورت گرفت که يکي از آنها عبارت بود از اصل تفکيک قوا. به اين معنا که به جاي اينکه حکومت در يک قوه خلاصه شود در چند قوه پخش و توزيع مي شود. قوه اي قانون را تدوين و مقرر مي کند، قوه اي ديگر آن را اجرا مي کند و ديگري بر سلامت اجراي قانون نظارت مي کند که کار خيلي خوبي هم هست.
دوم بين اين سه قوه رابطه اي نظارتي قرار داده شده است. يعني قوه مقننه به نوعي نظارت بر قوه مجريه داشته باشد و اجراي قوانين مصوب خود را تحت نظارت خويش قرار دهد يا قوه قضاييه  روي قواي ديگري نظارت داشته باشد و با اين مکانيسم ها مي توان از تمرکز قدرت احتراز کرد. البته به تدريج که در انديشه سياسي غرب پيش مي آييم بحث جامعه مدني و نقش نظارتي آن نيز مطرح مي شود که به عنوان واسطه بين شهروندان و دولت و نظام سياسي عمل مي کند. مثلا فلان صنف براي اينکه بتواند از حقوق اعضاي خود دفاع کند به عنوان واسطه بين حکومت و اعضاي خود عمل مي کند. علاوه بر اصناف تمام نهادهاي مدني مانند روزنامه ها، احزاب، گروه هاي سياسي و تشکيلات گوناگون فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي هستند که خواست ها را از افراد به دولت و از دولت به افراد انتقال مي دهند. بنابراين در انديشه سياسي جديد در واقع سه اهرم کنترل قدرت وجود دارد که عبارتند از: 1) اصل تفکيک قوا   2)اصل نظارت قوا بر يکديگر  و   3) وجود نهادهاي مدني و نقش نظارتي و واسطه اي بين مردم و حکومت.
در حقيقت اين سه ابزار در دنياي جديد غرب پذيرفته شده است و در بسياري از کشورهاي غربي نيز تحت عناوين  گوناگوني وجود دارد. هر سه اهرم نيز عيني و مشخص است. اما اگر بخواهيم اين موضوع يعني مکانيسم هاي کنترل قدرت را در انديشه سياسي اسلام بررسي کنيم: اول از لحاظ عقلي و شرعي به مسئله نگاه مي کنيم تا ببينيم آيا ما هم مي توانيم به لحاظ انديشه اي چنين اهرم هايي داشته باشيم يا خير و ديگر اينکه آيا ما به جز اينها اهرم هاي ديگري هم داريم يا خير؟ ما هم به لحاظ عقلي و هم به لحاظ شرعي به مسئله نگاه کنيم و ببينيم آيا ما هم مي توانيم نمونه هاي اينچنيني داشته باشيم؟ به طور کلي بر مبناي بررسي هاي صورت گرفته، از نظر عقلي و شرعي هيچ اشکالي ندارد بلکه  لازم است که ما اين مکانيسم هاي عيني کنترلي را داشته باشيم و وجود آنها با نظام سياسي ما و دين ما تقابلي ندارد.
اصل تفکيک قوا يک اصل عقلاني است که در صورت اجراي آن کارها بهتر صورت مي گيرد و امکان تجمع قدرت نيز کمتر مي شود. هر انسان عاقلي اين را مي پسندد و تحقق آن از منظر ديني هيچ مانع و اشکالي ندارد. دوم اصل نظارت قوا را نيز ما هم مي توانيم داشته باشيم چرا که از اصل امر به معروف و نهي از منکر نشأت مي گيرد و سومي يعني نظارت و تأمين حقوق افراد از طريق جامعه مدني است  که باز به لحاظ شرعي هيچ مشکلي با آن نداريم بلکه شرع و عقل هردو آن را تجويز مي کنند.
در برخي از ادوار در تاريخ ما هم نهادهايي بوده اند که اين کار را انجام مي داده اند. حتي ما احاديثي  داريم که وجود واسطه ها را بين دولت و مردم را مفيد مي دانند. براي مثال از پيامبر (ص)حديثي نقل شده است که مفهوم آن اين است: کسي که مشکلي دارد و نمي تواند مشکلش را به من برساند، اگر کس ديگري مشکل او را بشنود و به من برساند اين شخص رساننده مشکل پاداش و اجر فراواني خواهد داشت، چرا که واسطه شده است بين پيامبر(ص) که در رأس حکومت قرار دارد و آن شخصي که در پايين قرار دارد و امکان دارد نتواند خواسته و مشکل خودش را به رأس حکومت انتقال دهد. به همين جهت نهادهاي واسطه در اسلام مي توانند از جايگاه خوبي در خدمت به مردم برخوردار شوند و ما هم نبايد جلوي رشد اينها را بگيريم. پس به لحاظ شرعي و عقلي مي توانيم هر سه ابزار مراقبتي و محافظتي را مورد استفاده قرار دهيم که در غرب به جهت تحديد قدرت و تأمين منافع افراد مطرح شده که اين مکانيزم ها هم درقانون اساسي مشروطه و هم در قانون اساسي جمهوري اسلامي پذيرفته شده است.
اما  ما خودمان هم مکانيسم هاي ديگري داريم که يکي از آنها امر به معروف و نهي از منکر است که در حوزه سياست تبديل به اصل"نظارت عمومي" مي شود بدين معنا که همه افراد در مقابل حکومت  و نظام  سياسي مسئولند و به همين جهت همه افراد وظيفه دارند کاستي هاي حکومت را گوشزد کنند و حکمرانان را امر به معروف و نهي از منکر کنند. در ارتباط با مکانيزم نظارت عمومي نمونه هاي زيادي هم در تاريخ اسلام داريم که عملي شده است. نمونه بارز آن يکي از خطبه هاي امام حسين (ع) است که ارتباط مستقيمي با قيام آن حضرت دارد. ايشان در اين خطبه  -در منزلگاه بيضه و در برابر سپاهيان حر-از قول پيامبر (ص)مي فرمايد:" اي مردم پيامبر خدا (ص) فرموده کسي که با سلطان ستمگر و مستبدي مواجه شود که حرام خدا را حلال کرده و پيمان الهي را در هم مي شکند و با سنت و قانون پيامبر مخالفت مي کند و بين بندگان خدا به گناه و دشمني مبادرت مي ورزد ولي در مقابل او  با گفتار يا عمل حقيقت را نگويد و اظهار مخالفت نکند بر خداوند سزاوار است که او در آتش مخلّد و جاوداني و جايگاه همان جبار ستمگر وارد کند... "  قيام امام حسين نيز در همين جهت است از اين رو آن حضرت بيان مي کند که من براي امر به معروف و نهي از منکر قيام کرده ام، براي اينکه امت جدم را که فاسد شده اصلاح کنم. حرف من با يزيد آن است که يزيد ظالم است و حدود الهي و حقوق انسان ها را پايمال مي کند و به همين جهت من در برابرش قيام مي کنم يا حضرت علي (ع) در سخنان متعدد به اين موضوع اشاره مي کند که اگر ما دنبال تحقق ولايت بوديم علتش آن بوده که ما درصدد اجراي حق در جامعه بوده ايم. همچنين آن حضرت بعد از انتخاب شدن به رهبري جامعه از سوي مردم ، در جايي در ذي قار نشسته بود و کفشش را وصله مي کرد. ابن عباس نزد علي (ع) آمد و گفت: مسلمانان منتظر تو هستند و تو اينجا نشسته اي کفش وصله مي کني. حضرت به ابن عباس گفت: اين لنگه کفش چقدر ارزش دارد؟ ابن عباس پاسخ گفت: ارزشي ندارد (آنقدر وصله شده است که ديگر ارزيش ندارد). آنگاه حضرت علي (ع) فرمود: حکومت بر شما براي من از اين [اشاره به لنگه کفش] بي ارزش تر است مگر اينکه حقي را اقامه کنم  يا جلوي باطلي را بگيرم. يعني در غير اينصورت اين حکومت هيچ ارزشي ندارد.
در جايي ديگر حضرت علي (ع) مي فرمايند: که اين دنياي شما از آب بيني بز نيز براي من کم ارزش تر است مگر اينکه  بتوانم حقي را اقامه کنم يا جلوي باطلي را بگيرم. به همين جهت وقتي به رهبري انتخاب شدند برخي واسطه شدند تا جلوي عزل برخي اشخاص مثل معاويه را بگيرند. برخي از افراد نظير مغيره بن شعبه نزد حضرت علي (ع) آمدند و خواهان عدم عزل معاويه به دليل نفوذ و قدرت او در جامعه شدند. آنها به حضرت علي (ع)نصيحت کردند که بگذار معاويه چند صباحي در قدرت باشد و بعد از مدتي که آب ها از آسياب افتاد او را بر کنار کن. حضرت پاسخ دادند که مگر من براي قدرت، حکومت را در دست گرفته ام. من حکومت را براي احقاق حق و جلوگيري از باطل در دست گرفته ام. در سياستي که من مطرحي مي کنم حضور معاويه باطل است نه حق و لذا نمي توانم حتي يک لحظه حاضر شوم که باطلي درون حق جاي بگيرد و به دليل قدرت خودم امروز معاويه را تأييد کنم و فردا از پشت سر به او شمشير بزنم. از همين ابتدا به او مي گويم که شيوه و روش تو با من متفاوت است. تو بر باطلي و من بر حق و اين دو با هم جمع نمي شوند و به همين جهت حرف توصيه کنندگان را نپذيرفت. مي خواهم عرض کنم که ما در اينجا مکانيسم و ابزار مهم تري تحت عنوان نظارت عمومي يا امر به معروف و نهي از منکر داريم.
همچنين از ابزارهاي ديگر مي توان به نصح يا نصيحت اشاره کرد. وظيفه  امت بر فرمانروايان و فرمانروايان بر امت آن است که يکديگر را نصيحت کنند يعني دلسوزانه پند دهند و راهنمايي کنند. اين هم از مکانيزم ها و ابزارهاي بازدارنده ديگر جهت جلوگيري از سوء استفاده از قدرت است. مکانيزم ديگر که بازدارنده است مسئوليت فرد در برابر خداوند است که نتيجه ايمان و باور حقيقي است. يعني در اين نگاه، مقام يا منصبي که در اختيار فرد قرار دارد به عنوان امانت در دست اوست و فرد مسئول وظيفه دارد رعايت اين امانتداري بکند و در آن خيانت نکند و اين احساس مسئوليت فرد در برابر امانت الهي نتيجه ايمان اوست. اين در فرهنگ غرب جديد اصلاً مطرح نيست يعني در نگرش سياسي غرب جديد، حکومت منصب است نه امانت و فرد مي تواند به شرط رعايت حقوق ديگران اين منصب را حفظ کند. اما در انديشه سياسي ما، اين منصب في نفسه منصب و مقام نيست بلکه امانت الهي است و فرد بايد امانتدار آن در برابر خدا باشد نه اينکه از هر راهي آن را حفظ کند. تنها از راهي مي تواند اين منصب را حفظ کند که مورد رضاي خداوند و خلق خدا باشد و اگر اين کار را نکند، مي شود از طريق نظارت عمومي و امر به معروف و نهي از منکر جلوي او را گرفت. شرطي را داريم که در ولايت فقيه هم مطرح است و آن عدالت است و امام خميني هم به صراحت آن را مطرح کرد و آن اين است که اگر رهبر جامعه اسلامي از عدالت خارج شده پايش را کج گذاشت و لذا از جاده عدالت منحرف شد خود به خود منعزل است و به لحاظ نظري ولايتش را از دست مي دهد. يعني مي توان در برابر او ايستاد. مکانيزم عملي هم پيشنهاد شده است که در قانون اساسي هم لحاظ شده است که اگر ولي فقيه از جاده ي عدالت خارج شود از طريق خبرگان منتخب ملت عدم صلاحيتش اعلام مي گردد. ما در شيعه اصل ديگري هم داريم که فرد داراي منصب حکومتي در مقابل امام معصوم هم مسئول و امانتدار است. چون اين حق امام معصوم بوده است که در اين شرايط به او داده شده است و شخص مسئول وظيفه دارد که به گونه اي رفتار کند که رضايت امام معصوم (ع) را جلب کند و اين يک ابزار بازدارنده دروني و معنوي است و نوعي ابزار کنترل باطني است که مي تواند در صورت پايبندي به آن جلوي سرکشي و استبداد فرد را بگيرد.
 پس مامي توانيم ابزارهاي کنترلي را به دو دسته ي ابزار هاي بيروني و ابزارهاي دروني تقسيم کنيم. ابزارهاي دروني و معنوي شامل اعتقاد و ايمان  به خداوند (ناظر و حاضردانستن خدا بر خود و لذا در برابر او احساس مسئوليت کردن، امانت بودن منصب حکومتي، عدالت ورزي، مطيع بودن در برابر امام معصوم و عدم تجاوز به حق او، تقوي و زهد است  و ابزارهاي بيروني شامل اصل تفکيک قوا، نظارت قوا بر يکديگر، نهادهاي مدني جامعه، امر به معروف و نهي از منکريا نظارت عمومي، نصيحت و پند و موعظه و ارشاد  و حق شورش و قيام در برابر سلطان ظالم است. البته در نظر اهل تسنن، ملت حق شورش و قيام ندارند و اين در نگاه شيعي است که به عنوان يک حق براي ملت محسوب مي شود. همچنين در انديشه سياسي اهل سنت نظارت دروني فرد از طريق مسئول بودن در برابر امام، غايب است. البته در نگاه آنها فرد حاکم در برابر خداوند مسئول است. اما در بعد تاريخي  ما وقتي در تاريخ نگاه مي کنيم کژروي هايي از اين اصول و مکانيزم ها را به وضوح مشاهده مي کنيم. يک موقع ما انديشه  سياسي را از متون يا نصوص و نيز نظريه هاي انديشمندان استخراج مي کنيم و زماني ما آنچه را که در تاريخ محقق شده است، مشاهده مي کنيم. قطعاً يک شکافي بين اين دو وجود دارد. اين شکاف دليل نبودن انديشه سياسي اسلامي نيست  يا دليل بر ناتواني اسلام يا انديشه سياسي آن نيست. اين شکاف به علت آن است که در طول تاريخ عده اي به دنبال قدرت طلبي بوده و ناحق در مسند قدرت نشسته اند و تنها به مصالح و منافع خودشان انديشيده اند، آنها به عوض حفظ منافع و مصالح مردم تنها به خود  و منافع خود انديشيده اند. خلافت عباسي يک نمونه  عيني آن است. شما ببينيد وقتي که قيام عليه بني اميه شروع مي شود و از جاهاي گوناگون مثل ايران و عراق و نقاط ديگر و افرادي مثل ابو سلمه در عراق و ابومسلم در ايران و ديگران شروع به قيام و بر انگيختن مردم کردند و يک حرکت اجتماعي بزرگ را به راه انداختند و توانستند بني اميه را ساقط کنند. همين که بني اميه ساقط شد و بني عباس زمينه را براي سلطه مهيا ديدند به دنبال قدرت  افتادند . براي مثال ابوالعباس صفا پنج نفر را به پنج منطقه فرستاد و شبانه بزرگان اينها را آوردند و او براي خودش بيعت گرفت و اعلام کرد که اين حکومت براي بني عباس است و از خاندان بني عباس نبايد بيرون برود. لذا ورق را برگرداندند و در راستاي منافع نژادي و اصل و نسب خاصي قرار دادند که به عباس عموي پيامبر(ص) برمي گشت. آنها ابتدا مشروعيت خود را از طريق وصيت ابوهاشم به علي (ع) مي رساندند. بعد ادعا کردند عباس وارث پيامبر (ص)است. حتي در اينجا براي اينکه بتوانند پايه هاي قدرت را تحکيم کنند به قانون ارث جاهلي (وراثت اعمام) متوسل شدند که بر اساس آن با وجود عمو (فرد ذکور)، دختر (فرد مؤنث) ارث نمي برد. عجبا برخي گفتند عباس مي تواند از پيامبر ارث ببرد ولي فاطمه زهرا(س) نمي تواند از پدرش ارث ببرد. به علاوه در اين نگاه ارث شامل مشاغل، مناصب هم مي شود و منصب خلافت و امامت به فرزندان زهرا (س) که دختر پيامبر (ص) است نمي رسد و به عباس که عموي پيامبر(ص) است مي رسد و از طريق عباس به فرزندانش مي رسد. لذا پس از حضرت علي (ع) سفاح امير المومنين جامعه اسلامي  مي شود. اين است که بني عباس از هر چيزي به عنوان ابزاري جهت تحکيم قدرت خود استفاده کردند. هرجا کلام اهل سنت به نفعشان بود از آن استفاده کردند و هرجا کلام اهل شيعه به نفعشان بود از آن استفاده کردند و هرجا هيچ کدام نبود به سنن جاهلي رو مي آوردند. هرجا حديثي را از اهل سنت يافتند که به نفعشان بود مورد استفاده قرار دادند و هرجا حديثي را از شيعه يافتند که به نفعشان است آن را بر گرفتند. شما مي بينيد که اين حرکت عملا نوعي انحراف از انديشه هاي سياسي اسلام است. در مقابل، صاحبان انديشه  سياسي اسلام به دو دسته تقسيم مي شوند.
 يک دسته به دليل حفظ وضع موجود و حفظ اقتدار اسلام و حکومت اسلامي و حفظ سامان و تشکيلات اجتماعي جامعه و جلوگيري از هرج و مرج حکومت هاي موجود را  تأييد مي کردند مثل غزالي که کتاب "المستظهري" را براي تأييد  و تثبيت خلافت المستظهر بالله خليفه  عباسي نوشته است. اما بسياري از انديشمندان ديگر اساس انديشه خود را بر مبناي توجيه وضع موجود و قدرت و اقتدار حکومت اسلامي قرار ندادند و اصل را بر عدالت و فضيلت و حقوق انسان ها قرار دادند و وقتي مشاهده کردند اين اصول رعايت نمي شود با انديشه و قلم و عمل خود مقابل حکومت ها ايستادند. افرادي مانند فارابي، ابن سينا، شيخ اشراق، فردوسي و ديگران ايستادگي کردند.
البته در غرب هم ما  دو دسته انديشمند داريم. طرفداران حفظ وضع موجود و مخالفان آن. مشکلي که در مورد کنترل قدرت در جهان اسلام نسبت به غرب مشاهده مي شود، آن است که امروزه مکانيسم هاي کنترل کننده  قدرت در غرب  تا حدود زيادي توسعه يافته و عموميت پيدا کرده است ولي در جهان شرق و اسلامي اين مکانيسم ها عموميت نيافته و توسعه پيدا نکرده است و هنوز در بسياري از جوامع نهادينه نشده است. اين است که مي بينيم در آنجا در عمل حقوق نسبت به خيلي از جوامع اسلامي که مسلمان هستند، بهتر رعايت مي شود. وگرنه وقتي که به متون و انديشمندان برمي گرديم مي بينيم که اينگونه نيست. مثلا مرحوم ناييني در کتاب "تنبيه الامّه و تنزيه الملّه" وقتي به نظامات غربي و بحث تفکيک قوا اشاره مي کند بيان مي کند ما اينها را در اسلام داشته ايم و غربي ها در طول قرون وسطي اينها را نداشته اند و  بعدا در اثر برخورد با جهان اسلام در جنگ هاي صليبي و تجارت بين مسلمانان و مسيحيان اين فرهنگ و طرز نگاه به مسايل سياسي به آنها منتقل شد و کم کم در جامعه غربي رشد و توسعه داده شد و در عوض در جوامع اسلامي کم کم کنار گذاشته يا بي رنگ شد.  امام خميني همچنين نظري را در صحيفه  امام  مطرح کرده اند که مي گويند ما همه  اينها را در اسلام داشته ايم منتها غربي ها آمدند و اينها را از ما گرفتند و توسعه اش داده اند ولي ما آنها را فراموش کرديم. به همين جهت سيد جمال هم يکي از اصلي ترين شعارهايش همين بود که مي گفت من در اروپا اسلام را ديدم و در آسيا مسيحيت را ديدم. آنچه آنجا اجرا مي شد همان مسايلي است که اسلام روي آنها تأکيد کرده بود ولي آنچه در اينجا اجرا مي شد همان مسايلي بود که در متون مقدس مسيحي مطرح شده بود. يعني در نظر ما مسلمان هستيم و در عمل مسيحي و آنها در نظر مسيحي هستند و در عمل مسلمان. البته بحث ما تنها در مورد مکانيزم هاي کنترل قدرت در عرصه سياست هست نه ساير ابعاد انديشه سياسي غرب که بسياري از آنها مورد تأييد ما نيست.

فقدان اين مکانيسم هاي بيروني و عيني در طول تاريخ اسلام منجر به پيدايش خلافت ها و حکومت هاي سرکوبگر شده است که گاه براي تثبيت موقعيت خودشان به هر جنايتي دست مي زدند. يزيد بن معاويه به اسم امير المومنين دست به جنايت کربلا مي زند  يا حتي برخي از خلفا و سلاطين اسلامي با اينکه به عنوان حاکم جامعه اسلامي بودند حتي به تخريب خانه کعبه پرداختند و همه آنها توجيه اسلامي و ايدئولوژيک براي کارهاي خودشان داشتند در حالي که هيچ نظارت عيني و بيروني براي کنترل قدرت آنها وجود نداشته است. مي خواهم عرض کنم اگر اين مکانيسم ها وجود داشته است فاصله چنداني از رحلت رسول خدا تا شهادت امام حسين وجود ندارد که اين حادثه اتفاق مي افتد. اين را چگونه تعبير مي کنيد؟
اتفاقا به نکته خوبي اشاره کرديد. حالا من به عنوان شوخي هم که شده نقلي را از راغب اصفهاني بگويم. راغب مي گويد حتي اين خانه  کعبه که سالي يک بار اين همه مسلمان مي روند و دور آن مي چرخند، اگر يک عده دزد شبانه بيايند و کعبه را بدزدند و ببرند و زماني بگذرد، شايد بيست سال، سي سال، صد سال، کم کم مسأله در فرهنگ عامه به گونه اي به فراموشي سپرده مي شود که گويا کعبه اي در کار نبوده است. اينگونه مسائل به مراتب  بيشتر در دام خطر است از چند جهت. يکي از اين جهت که وقتي بحث نظارت در مورد مسائل سياسي چون کنترل قدرت و احساس مسئوليت مطرح مي شود رعايت آن براي افراد سخت است. افراد غالبا مي خواهند يک زندگي راحت و بي دردسري داشته باشند . اين است که راحت با قدرت ها کنار مي آيند. در غرب پانصد سال تلاش شد که اين حالت را کم کنند و لذا کم کم سيستم  و نظام يا ساختار جاي فرد را گرفته است ولي در جامعه زمان پيامبر(ص)، ايشان تنها ده سال حاکميت سياسي مدينه را در دست داشتند و در اين ده سال هم مشغول ساختن نهادهاي اوليه قدرت بودند و بيشتر اين ده سال به جهاد و کشمکش و برخورد با کفار گذشت. حدود 83 مأموريت جنگي داشتند که اگر بخواهيم به اين ده سال تقسيم کنيم چيزي حدود 8هشت ماموريت جنگي در هر سال مي شود. پس ديگر فرصتي باقي نمي ماند تا به مسائل ديگر رسيدگي و پرداخته شود. در حالي که مسئله وحي، انتقال آن و آموزش آن به افراد هم مطرح بوده است. پيامبر(ص) در واقع در همان ده سال همين که قرآن را به طور کامل ارائه داده و نظام سياسي خودشان را که در نوع خودش شاهکار بزرگ تاريخ است به مرحله  اجرا درآوردند. اما اين ده سال واقعاً فرصت زيادي نيست که بتوان همه  ابعاد سياست جامعه را براي هميشه جهت داد. به علاوه جامعه کوچک و محدود بود و در شهري مثل مدينه نيز کنترل ها و نظارت ها راحت تر صورت مي گرفت و خود پيامبر نيز از عصمت برخوردار بود، لذا بالاترين مکانيزم کنترل قدرت را داشت. حال شما مي گوييد شصت سال بعد، در حالي که من مي گويم بلافاصله بعد از فوت پيامبر خيلي از چيزها عوض شد و برگشت به حالت قبل از اسلام و از همان جا اين حرکت شروع شد که جلوي اينگونه مکانيسم  ها گرفته شود و اينکه مي بينيد وقتي که از منظر جامعه شناختي به مسئله نگاه مي کنيم مي بينيم حرکتي که از سقيفه شروع مي شود به منزله  شماره يک و شروع اين حرکت و حادثه کربلا شماره صد اين حرکت است. لذا نطفه کربلا از سقيفه شکل مي گيرد. يعني ما در اينجا و در اين مقطع تاريخي دو راه را مشاهده مي کنيم. راه اول آن است که حکومت به شايستگان سپرده شود و بقيه به نظارت و کنترل بپردازند و راه دوم آن است که هرکسي به هر طريقي که توانست قدرت را به دست آورد و لذا براي بقاي خود به سرکوب هرگونه انتقادي يا برخوردي بپردازد. اولين سرکوب ها بلافاصله بعد از ماجراي سقيفه اتفاق مي افتد. ماجراي قبيله ي مالک بن نويره اولين سرکوب نظامي- امنيتي گسترده  بعد از رحلت پيامبر (ص) است. خليفه به اسم اينکه  مالک بن نويره به من زکات نمي دهد خالد بن وليد را فرستاد تا زکات را بگيرد.
 اما مالک بن نويره حرفش آن است که من از سوي رسول خدا (ص) مجوز اخذ و توزيع زکات بين فقرا را دارم. به علاوه خليفه را مشروع نمي دانم. مي بينيد که مسأله کاملا سياسي است. بعد هم بر مبناي نوشته هاي تاريخي  خالد بن وليد به آنها امان مي دهد و بعد از اينکه سلاح خود را زمين گذاشته بودند (به قولي نيز آنها براي نماز جماعت سلاح خود را زمين گذاشتند ) در همان حال خالد به دستگيري و قتل آنها فرمان داد. بزرگان آنها را قتل عام مي کنند و زنان و اموالشان را به مدينه منتقل مي کنند. اينگونه اقدامات زمينه اي است که بعدها  حادثه کربلا را به وجود مي آورد.
 در اينجاست که قدرت بدون نظارت وکنترل منجر به سرکوب و خفقان مي شود. در نتيجه به جاي اينکه دستگاه هاي نظارتي به وجود بيايند مرتب در طول تاريخ صداهاي مخالف خفه شدند و ديگر براي مردم نفسي براي اعتراض  باقي نماند. در تاريخ اسلام اين روند از سقيفه شروع شد و در کربلا به اوج خود رسيد. پس به دليل اينکه حاکميت در جايگاه خودش قرار نگرفته است نه تنها نظارت بيروني را نمي پذيرد بلکه هرگونه نداي مخالفتي را در نطفه خفه مي کند و مجبور به انجام اين کار است چرا که بقاي خودش را نه در نظارت و بلکه در خفه کردن مخالفان مي بيند. حال نيروي مخالف خواه دختر پيغمبرش باشد يا حضرت علي (ع) و امام حسين (ع) يا ديگران نظير ابومسلم و نفس زکيه باشد فرقي نمي کند. در اين ارتباط براي نمونه شما کتاب شيعه و زمامداران خودسر اثر محمد جواد مغنيه يا مقاتل الطالبيين ابوالفرج اصفهاني را مطالعه کنيد. هارون عباسي زماني با تکيه بر خاندان برمکي بزرگ ترين قدرت را مي سازد اما وقتي احساس خطر از جانب برمکيان مي کند شروع به قلع و قمع آنان مي کند چون بقاي قدرت خود را در نبود اين خاندان مي بيند و معتقد است اين خاندان قدرت او را تهديد و تحديد مي کنند. به همين جهت قدرت وقتي در دست اينگونه افراد قرار مي گيرد، محدوديت را نمي پذيرند در حالي که ما به محدود کردن قدرت احتياج داشتيم و اگر مي توانستيم به تدريج قدرت را محدود کنيم به اين جا نمي رسيديم.
شايد اگر از آغاز قدرت محدود مي شد و يا در جايگاه  خودش قرار مي گرفت اصلاً  حکومت  بني اميه و بني عباس شکل نمي گرفت. اگر از همان ماجراي سقيفه قدرت يا در جايگاه خود قرار گرفته و در نتيجه تحديد  دروني – با نيروي عصمت – و بيروني – بانظارت مردم - شده بود مسائل بعدي پديد نمي آمد. گويند که  در ماجراي سقيفه حتي يک نفر از حضار بلند نشداعتراض کند که شما مهاجران حاضر تنها سه نفر هستيد، بقيه کجا هستند؟ پيامبر(ص) نيز هنوز دفن نشده است و وقت کافي جهت شور و مشورت براي جانشيني او  هست. اين است که متوجه مي شويم که وقتي قدرت در دست افرادي قرار مي گيرد که شايستگي آن را ندارند، هميشه احساس ترس دارند، ترس از اينکه قدرت آنها محدود شود و جلويشان گرفته شود. به همين جهت با هر حرکتي که مخالف آنهاست مقابله مي کنند و وقتي اين کار را مي کنند خوي استبدادي در آنها به تدريج رشد مي کند، مستبد ومستبدتر  و تبديل به غول استبداد مي شوند. در قرآن کريم داريم که  "از مردم کساني هستند که چون به قدرت مي رسند سرکش مي شوند و به فساد در زمين مي کوشند تا جايي که نسل انسان ها و کشاورزي را از بين مي برند. " (و اذا تولي سعي في الارض ليفسد فيها و يهلک الحرث و النسل..." (بقره 205) مشکل اينگونه افراد اين است که اولا شايستگي اداره جامعه را ندارند و ثانيا براي ادامه قدرت خويش هر  مخالفتي را از بين مي برند و دشمن سرسخت حقيقت هستند و تنها ظاهري فريبنده دارند. «... من يعجبک قوله في الحيوه الدنيا... و هو الد الخصام ." (بقره 204)

شما در صحبت هايتان به اين نکته اشاره کرديد که قدرت وقتي در دست افراد اينگونه اي قرار مي گيرد، ايجاد فساد مي کند. اگر حرف لرداکتون که مي گفت: "قدرت فساد مي آورد و قدرت مطلق، فساد مطلق مي آورد" را به ياد آوريم به اين نکته مي رسيم که خود قدرت اگر بدون نظارت باشد ايجاد فساد مي کند و زياد ربطي به آدمي ندارد که در اين مسند قرار مي گيرد.
وقتي مي گوييم قدرت در دست فلان خليفه قرار مي گيرد، محدوديت نمي پذيرد و اگر محدوديتي پيدا شود با آن مقابله صورت مي گيرد و حاصل آن سرکوب و فساد مي شود. آيا اين به نفس قدرت برمي گردد يا به فردي که قدرت را در دست گرفته است. در اينجا دو ديدگاه را مي توان در نظر گرفت.
1) ديدگاه لرداکتون که مي گويد قدرت فساد مي آورد و قدرت هرچه مطلق تر باشد فسادش هم بيشتر است و به همين جهت ما بايد قدرت را توزيع کنيم و بنيان تفکيک قوا به همين امر برمي گردد.
2) ديدگاه ما: از نظر ما اين نفس قدرت نيست که فساد مي آورد زيرا قدرت في نفسه خير است نه شر. از نظر فارابي قدرت از خيرات عمومي است و في نفسه فساد آور نيست چون خير است و خير در نقطه مقابل فساد قرار دارد که  شر است و رابطه اين دو رابطه ملکه و عدم است. پس  فردي که قدرت در دستش است دچار طغيان و فساد مي شود، چرا که آن فرد شايستگي تحقق عملي آن قدرت را ندارد و ظرفي است که اين مظروف قدرت را نمي تواند تحمل کند و در نتيجه تبديل به فساد مي شود. در آيه اي که گذشت به تمايز ظاهر و باطن اينگونه افراد اشاره شده است. ظاهري زيبا، جذاب و فريبنده ولي باطني ستيزه گر با حقيقت و عدالت. لذا فرد نالايق لباس قدرت را به زور و فريب براندام خود مي پوشاند. امام علي بن ابيطالب در مورد خليفه اول در خطبه شقشقيه جمله  "و اما والله لقد تقمصها..." را به کار مي برد. يعني به خدا سوگند پيراهن خلافت  و پيشوايي را بر خود پوشانيد. مضمون کلي جمله آن است که خليفه اول لباسي را برخود پوشانيد که اين لباس براي او درست نشده بود و درخور آن نبود.
بنابراين  مي گويم قدرت مانند لباس است، پس بايد ببينيم بر اندام چه کسي برازنده است؟ اگر يک لباس فاخر ارزشمند و شنل زيبايي که از طلا و نقره ساخته شده است بر تن بچه اي کنيم که نمي تواند خوب را از بد تشخيص دهد و خود را نگهدارد  و بعد هم او را به حال خود رها کنيم و هيچ گونه نظارتي  روي او نداشته باشيم، او اين لباس را خراب  و به کثافت آلوده اش مي کند . مولانا در مثنوي معنوي تعبير بسيار زيبا و جالبي  دارد. او ماجراي مارگيري را بيان مي کندکه به کوه مي رود و اژدهايي را مي بيند که آنجا به حالت خشک شده و افسرده افتاده است. آن را به ميدان شهر مي آورد و به نمايش مي گذارد. به تدريج که آفتاب به بدن اين اژدها مي خورد و بدن آن شروع به گرم شدن مي کند، اين اژدها کم کم جان مي گيرد و سرانجام مي غرد و شروع به کشتن آدم هاي دور و برش مي کند. در نگاه ما سياست و قدرت عين آن آفتابي است که شروع به تابيدن بر بدن آن  اژدها مي کند. آن آدمي که شايستگي پوشيدن لباس  سياست و قدرت را ندارد وقتي با شعاع و گرماي سياست و قدرت گرم شد، شروع به طغيان مي کند. از اين رو تا زماني که قدرت ندارد، اژدهاست ولي افسرده است ولي وقتي که قدرت به دستش افتاد مرتب بيشتر جان مي گيرد و شروع به قلع و قمع افراد مي کند و تبديل به يک غول استبداد مي شود. پس ايراد از آفتاب نيست،آفتاب في نفسه نابودگر نيست  بلکه جان مي دهد و افسردگي را مي برد اما آنچه مهم است وما غالبا از آن غافليم  اين است که اژدها، اژدهاست خواه افسرده اش و خواه فعالش. فرد فاسد نيز فاسد است چه امکان فساد را نداشته باشد و از ابزار لازم برخوردار نباشد و چه آن را داشته باشد و طبيعي است وقتي آن  را  داشته  باشد بهتر مي درد و درندگي مي کند. آفتاب قدرت جان مي دهد و فسردگي مي زدايد ولي اژدهاي نفس با جان گرفتن  مي تواند استبداد بورزد وگر نه  پيش از اين که جان نداشت و ابزار نداشت.

اجازه دهيد در اينجا مخالفتي با جنابعالي داشته باشم. بين انسان هايي که نام برديد بعد از رحلت پيامبر، افرادي حضور دارند که همگي از نزديک ترين ياران پيامبر بوده اند ولي بعد که در مسند قدرت قرار گرفتند تقريبا مي توان از بي عدالتي و ظلمي که به افراد گوناگون جامعه روا داشته اند شاهد و مثال بياوريم و اگر از ديدگاه شيعي علي بن ابيطالب (ع)و فرزندان او را استثنا کنيم ديگر کسي باقي نمي ماند که از ظلم و ستم او نتوان مثالي آورد. حالا شايد اين نظر لرداکتون شامل يک عموميت و شموليتي در مورد همه انسان ها بشود که وقتي در مسند قدرت قرار مي گيرند فساد مي کنند اگر تحت نظارت قرار نگيرند.
هرچند اين مطلب شما صد در صد نيست و مسلمان ها  همه اينگونه نبودند  اما به نکته خوبي اشاره کرديد. من جايي خواندم که عبدالملک مروان تا قبل از اينکه مروان از دنيا برود و او به عنوان جانشين او قدرت را  به دست گيرد  اهل دعا و عبادت و قرآن بود به طوري که مي گويند هميشه قرآن مي خواند و قرآن را کنار نمي گذاشت ولي بعد از اينکه به او گفتند حال که پدرت از دنيا رفته است تو جانشين او شده اي قرآن را بست و خطاب به قرآن گفت: ديگر بين من و تو تا قيامت جدايي است. به همين جهت برخي مي گويند اگر قدرت به او نرسيده بود شايد تا آخر عمرش به دعا و قرآن و نماز ادامه مي داد. ولي وقتي قدرت به او رسيد بيچاره اش کرد و تبديل به يک جنايتکار شد که نمونه اش را کمتر مي توان يافت. حجاج بن يوسف فقط يکي از سرداران عبد الملک مروان است  که حتي با معاويه و يزيد هم در جنايت  و آدم کشي قابل مقايسه نيست. حال آيا قدرت بلافاصله و در يک لحظه عبدالملک را فاسد کرد يا نه  او در واقع امر  ظاهري زيبا و دروني پليد داشت .اگر جز اين بود  بلافاصله  و در يک آن دگرگون نمي شد و اعلام جدايي از قرآن نمي کرد.
 پس درست است که انسان ها تمايل به قدرت طلبي دارند و اين در ذات آنهاست. اما همين انسان ها هم تمايل به تسليم بودن در برابر حق را دارند و هم تمايل به سرکشي در برابر حق را ندارد. لذا شايد بتوان گفت شيريني و جذبه  قدرت انسان را به سمت خودش مي کشد. من اين را قبول دارم ولي در عين حال هرگز به آن معنا که لرداکتون مي گويد نيست و قبول ندارم پس انسان وقتي که دوستدار قدرت شد و شريني قدرت را هم درک کرد  اگر مهذب باشد ديگر فريب نمي خورد و دچار فساد نمي شود و قدرت را هم به فساد نمي کشاند. پس ريشه  فساد در خود انسان هاست نه در نفس قدرت. امام خميني هم اصلا اين را قبول ندارد که قدرت فساد مي آورد. او مي گويد که قدرت خداوند مطلق است پس چرا قدرت خدا فساد به بار نياورده است. پس شيفتگي و جذبه قدرت وقتي با سرکشي نفس اماره اي که مهذب نشده است همراه مي شود. آنگاه فاجعه به پا مي کند. براي مثال در جامعه دو شخص متفاوت سمت وزارتي را در يک ساختار حکومتي اشغال مي کنند. مي بينيم در دوراني که اين دو انسان مصدر وزارت را اشغال کرده اند تفاوت هايي در آن منصب و اداره آن وجود دارد که به تهذيب نقش و ويژگي هاي اين دو وزير برمي گردد.  مي خواهم عرض کنم که قدرت به صورت نسبي در افراد تأثير مي گذارد ولي فاسد نمي کند و فساد نمي آورد. بلکه هرچه تهذيب کمتر  باشد احتمال فساد بيشتري است  . به علاوه ما در تمامي جوامع بشري انسان هاي شايسته اي داشته ايم که رهبري بشريت يا گروهي از انسان ها را بر عهده گرفته اند. آيا پيامبر اسلام (ص)با قدرت گسترده خويش نمونه اي ايده آل از رهبري انساني نبوده است؟ آيا رهبري چهار و نيم ساله ي امير مومنان علي (ع) نمونه اي ايده آل از قدرت و سياست راستين نيست؟ نمونه رهبري پيامبر (ص)را در طول بيست و سه سال در جامعه جاهلي بخوبي مي توان بررسي کرد و دريافت که چگونه قدرت و سياست و حکومت برازنده او بوده است. لذا قدرت در رهبري او و نيز در رهبري حضرت علي (ع) فساد نياورد. اينان نمونه هايي ايده آل رهبري شايسته و دوستدار حقيقت هستند. در ايران کوروش يک نمونه ايده آل است که حتي هرودوت که از مخالفان ايران بوده است و نگاه منفي نسبت به ايران و ايراني داشته  نتوانسته صفات انساني او را منکر شود. اما در بسياري از موارد مي بينيم بسياري هم به علت فقدان جوهر تهذب نتوانسته اند در برابر قدرت خود را کنترل کنند. لذا قدرت را به فساد کشانيده اند.
- از شما بسيار سپاسگزارم.