تفکر سياسي دکارت

PDF چاپ نامه الکترونیک

تفکر سياسي دکارت

محمد کاظم‌آباد*


رنه دکارت، بي‌شک يکي از تاثيرگذارترين متفکران غربي است. تفکرات او تاثير عميقي بر مجامع روشنفکري و متفکران بعدي داشته است. ازين‌رو با وجود اين‌که سنت سياسي امروز غرب، عميقا از سنت انگليسي متاثر است، جا دارد جنبه‌هاي سياسي تفکرش را بررسي کنيم. به طور کلي در فلسفه‌ دکارت به سياست بسيار کم پرداخت شده و گزاره‌هايي در اين باب مبهم‌ و حتي گاهي اوقات حاوي تناقض دروني هستند. دکارت هيچ کتاب مستقلي در اين زمينه ننوشت و نظرياتش در اين زمينه نيز مانند اخلاق موقتي، گذرا و نه قطعي بوده‌اند. همچنين مشخص نيست کدام‌يک از اظهارنظرهاي او در اين زمينه، نظر واقعي او و کدام‌يک ناشي از ترس او از مقامات کليسا و حاکمان سياسي و نتيجه‌ محافظه‌کاري وي بوده است. از طرف ديگر، فلسفه‌ او نتايج بسياري در زمينه‌ سياسي در پي خواهد داشت که در اکثر موارد، وي به اين نتايج هيچ اشاره‌اي نکرده  يا گاهي اوقات صحبت‌هايي خلاف آن‌ها کرده است؛ با وجود اين مي‌توان و مي بايد آن‌ها را به عنوان نتيجه‌ منطقي عقايد دکارت بررسي کرد.
سياست کار فلسفه نيست
بسياري از عقايد دکارت را بايد در پاسخ‌ها و نامه‌نگاري‌هايش با ديگران جست. از جمله وي در نامه‌هايش به شاهزاده اليزابت، شاهزاده‌ بوهميا چندين بار اشاره مي‌کند که سياست «کار فلسفه نيست» و مقوله‌اي «غير عقلاني» است. به نظر وي در زمينه‌ سياست  «بهتر است که افراد را با تجربه راهنمايي کرد، نه منطق و دليل آوري عقلاني.» و «نمي‌توان به سادگي آن‌چه را که افراد ]در مناسب فرمان‌روايي[ انجام مي‌دهند، بر تکيه بر آن‌چه که بايد مي‌کردند قضاوت کرد." حقيقت سياسي در ديدگاه دکارت واژه‌اي بي‌معناست، چون «حقيقت تنها به تدريج و در موضوعات معدودي به دست مي‌آيد». وي در نامه‌اي به شاهزاده اليزابت مي‌نويسد: «در همه‌ امور جهان، دلايلي له و دلايلي عليه موضوع موردنظر وجود دارند.» از اين‌رو به نظر مي‌رسد نگاه وي به مسائل دنياي واقع، از جمله سياست، حاوي نوعي عدم تعين بوده که نتيجه‌اي جز ارائه نظرات محدود و محتاطانه اي در پي نداشت. به نظر وي مسائل جهان واقع به اندازه‌ مسائل علمي قطعي و مشخص نيست  ازين رو شايستگي بررسي فلسفي (علمي) را ندارد.

پذيرش سنت‌ها، قوانين و دين پذيرفته شده در جامعه
اولين قاعده‌ اخلاق موقتي دکارت در کتاب گفتار، «پيروي از قوانين و سنت‌هاي کشورم» ذکر شده است. اين قاعده در نگاه اول در تناقض با ديگر قواعد فلسفه‌اش به نظر مي‌رسد. به عنوان مثال او پيش از اين به تصريح متذکر شده بود که «هيچ چيز را نمي پذيرم مگر آن‌که بر من بديهي باشد و در تصديقات از شتاب‌زدگي و سبق ذهن و تمايل بپرهيزم». با وجود اين مي‌توان اين‌ تناقض را تا حدودي در پرتو محافظه‌کاري دکارت فهميد. وي پيش از اين نيز در زمينه‌هاي ديگر، رفتارهايي مشابه بروز داده بود. براي مثال از چاپ کتاب «رساله‌ جهان» به جهت ترس از پيدا کردن سرنوشتي مشابه سرنوشت گاليله صرف‌نظر کرده بود. مي‌توان انتظار داشت دکارت بخوبي از تبعات اين قاعده در زمينه‌ اصلاحات سياسي و ديني آگاه بوده و از آن مي ترسيده است. از طرف ديگر وي بارها در نامه‌هايش به افراد مختلف به اين امر اشاره کرده بود که به زندگي‌اي به دور از جار و جنجال علاقه دارد. ازين رو قواعد اخلاق موقتي‌اش را به شکلي قوام داده بود که از هرگونه تبعاتي که ممکن است به کلامِ خودش «مزاحم کار فلسفي» وي شود، پيشگيري کرده بود. از سوي ديگر، به نظر وي «تنها شهرياران يا افراد تعيين شده از سوي آن‌ها اجازه دارند خود را مشغول تنظيم اخلاقيات مردم کنند.» به نظر وي «افراد خارج از حلقه‌هاي فعلي قدرت، توانايي درک طبيعت فرمانروايي را ندارند» ازين رو براي به دست گرفتن فرمانروايي مردم و وضع قوانين جديد مناسب نخواهند بود. در نظر او هرگونه اصلاحاتي بيش از حد غيرقابل پيش‌بيني و خطرناک است و به همين دليل بهتر است به سنتي وفادار بمانيم که در طول زمان شکل گرفته و کارآيي خود را ثابت کرده است؛ بنابراين دکارت «به هيچ‌وجه افراد شيطان‌صفتي1 را تاييد نمي‌کند که هنگام تولد يا از سوي مقامات به سمت‌هاي سياسي گماشته نشده اند. به خصوص اگر که قصد اصلاحات جديدي را داشته باشند.» چنين عقايدي نزد دکارت، وي را محافظه‌کاري تمام و کمال جلوه مي‌دهد.

تقسيم عقل به مساوات
جداي از اشارات مستقيم دکارت که در خطوط بالا به آن‌ها اشاره شد، نتايج منطقي فلسفه‌ او، چهره‌اي به‌کل متفاوت از وي نشان مي‌دهد.  يکي از اصولي که دکارت به آن اعتقاد داشت تقسيم عقل به مساوات بين انسان‌ها بود. منظور وي از عقل در اين زمينه «توانايي قضاوت صحيح و تمييز صحيح از غلط» بود. به نظر او تمامي تفاوت‌ بين انسان‌ها از تفاوت در روش‌هاي افراد ناشي است. يکي از نتايجي که از اين اصل مي‌توان گرفت اينکه تمامي انسان‌ها توانايي رسيدن به حقيقت را (به شکل بالقوه) دارند و اين را مي‌توان با اصل اساسي دموکراسي جفرسوني: «همه‌ مردم برابر خلق شده‌اند» مقايسه کرد. چون اگر قوه‌ عقل به تساوي بين همه‌ افراد تقسيم شده و همه -بالقوه- توانايي استفاده از آن را دارند، منطقي است که همه انسان‌ها برابر بوده و از حقوق برابري برخوردار باشند. هرکسي به شرط آنکه از روش صحيحي پيروي کند، مي‌تواند حکم صحيح بدهد و دليلي براي برتري افرادي وجود ندارد که در حال حاضر در مناصب رسمي‌ هستند. دکارت به شخصه چنين نتيجه‌گيري‌اي را ارائه نمي‌دهد و جواب وي به چنين نتيجه‌اي را مي‌توان اين‌طور متصور شد که تفاوت در دسترسي به روش صحيح است و کسي که در حلقه‌ قدرت نباشد و تجربه‌ فرمانروايي نداشته باشد، به سبب بي‌تجربگي، به روش صحيح دسترسي ندارد ازين‌رو به قدرت رسيدن او موجب ضرر خواهد شد؛ اما جوابي که در برابر اين پاسخ وي مي‌توان ارائه داد اين است که هيچ تضميني براي  دسترسي نيافتن افراد خارج از حلقه‌هاي قدرت به روش صحيح وجود ندارد.

نسبيت‌گرايي فرهنگي
در بخش اول کتاب گفتار، دکارت  به برتري سفر، بر آموزش با کتاب صرف اشاره مي‌کند. وي مي‌گويد: «سفر از اين جهت اهميت دارد که خوب است که درباره‌ سنت‌هاي بقيه‌ انسان‌ها بدانيم، چرا که  باعث مي‌شود بتوانيم در مورد سنت خود از بيرون قضاوت کنيم. بنابراين ما اشتباه افرادي که سفر نمي‌کنند را تکرار نمي‌کنيم که تصور کنيم هرچيزي که در برابر سنت‌هاي ما قرار بگيرد، خنده‌دار و غيرمنطقي است»2. نتيجه‌ ضمني‌اي که از اين جمله مي‌توان گرفت اين است که سنت‌هاي ملي/ ديني ما لزوما بهتر يا عقلاني‌تر از سنت‌هاي ديگر نيست و در واقع ممکن است بدتر از آن‌ها باشد. هرچند اين‌بار هم خود دکارت مستقيما به اين نتيجه اشاره نمي‌کند. وي در مورد نتايجي که از سفرهايش در جواني گرفته مي‌نويسد: «در سنت‌هاي ديگران، من چيزي که راضي‌ام کند پيدا نکردم؛ تنها نکته‌ قابل ذکر اين بود که همان اندازه که در ميان فيلسوفان تفاوت نظر وجود دارد، در ميان سنت‌هاي مختلف نيز تفاوت وجود دارد. بنابراين، بزرگ‌ترين نتيجه‌ اين سفرها براي من اين بود که به اين باور رسيدم، که سنت‌هاي ديگري که از طرف افراد بزرگ ديگر پذيرفته شده‌اند، ممکن است ميان ما خنده‌دار و غير عقلاني به‌نظر برسند. بنابراين آموختم که به آنچه از تجربه و سنت آموخته‌ام اعتقاد راسخ نداشته باشم»3. اين جملات را مي‌توان اشاره‌ مستقيمي به آن چيزي دانست که امروزه ما نسبيت‌گرايي فرهنگي مي‌ناميم؛ اما نتيجه‌اي که دکارت از آن‌ها مي‌گيرد، بيشتر معطوف به شک به تجربيات و به دست آوردن روش اختصاصي خود است.
«هنگام جهانگردي يافتم که مردماني‌که افکارشان از ما بسي دورتر است همه بي‌تربيت يا وحشي نيستند، بلکه بسياري از آن‌ها به اندازه‌ ما و بيش از ما قوه‌ تعقل را به کار مي‌برند، و نيز برخوردم به اين که يک‌تن چو از کودکي در ميان فرانسويان يا آلمانيان پرورده شود به کلي فرق دارد با آن‌که با همان طبع و همان ذهن ميان چينيان يا آدم‌خواران زيست کند.»4
نکته‌ ديگري که مي‌توان از اين خطوط استخراج کرد تناقض آن با اصل اول اخلاق موقتي دکارت است. از طرفي دکارت به عدم لزوم برتري سنت ملي/ مذهبي خودش بر ديگر سنت‌ها صحه مي‌گذارد و از طرفي ديگر بر لزوم پيروي از آن اصرار دارد. بخشي از اين تناقض را مي‌توان در پرتو محافظه‌کاري دکارت و ترسش از محاکمه توسط دانشگاه يا مقامات سياسي توضيح داد و بخشي ديگر از آن را با توجه به جمله‌اي که در يکي از نامه‌هايش اشاره‌اي گذرا به آن کرده: هرچند ممکن است سنت‌ها نارسايي‌هايي داشته باشند، «در عمل، اين نارسايي‌ها همواره قابل تحمل‌تر از عواقب تغيير آن‌ها خواهند بود.» به‌نظر مي‌رسد دکارت به اين موضوع که ممکن است سنت‌ها نارسا باشند معترف بوده اما نسبت به هرگونه جايگزين احتمالي بدبين بوده و محافظه‌کاري را بر تعويض سنت ترجيح مي‌داده است.

تمثيل5 اسپارت و شهرسازي
در قسمت دوم کتاب گفتار در روش، دکارت صريح‌ترين اشارات خود را به مقوله‌ سياست عنوان مي‌کند. در مقام نخست وي متذکر مي‌شود که «همواره در کارهايي که توسط افراد مختلف انجام شده، نسبت به کارهايي که فردي به تنهايي آن‌ها را انجام داده نقص‌هاي بيشتري ديده مي‌شود». به نظر او چه در ساخت و طراحي يک ساختمان و چه در پايه‌گذاري شهري کامل «ساده نيست که کاري را تنها با کمک گرفتن از کار ديگران به انجام رساند.» دکارت معتقد است که همين حکم در مورد سامانه‌هاي سياسي نيز صادق است. به کلام خود او: «مردمي که روزي بربر بودند و به مرور متمدن و شهرنشين شدند و قوانين خود را به تدريج و يک به يک بر اساس ضرر جرايم شکل دادندف بدتر اداره مي‌شوند تا مردمي که از دستورات و قوانين قانون‌گذاري واحد، در ابتداي شکل‌گيري جامعه‌شان تبعيت کرده‌اند» اما چه لزومي دارد که جامعه‌اي که قوانين آن يک‌جا تنظيم شده‌اند بر جامعه‌اي که قوانين آن به مرور و برحسب لزوم شکل گرفته‌اند برتري داشته باشد؟ دکارت جواب اين سوال را با تمثيل اسپارت مي‌دهد. به‌نظرِ وي تمام قوانين در چنين جامعه‌اي: «هدفي مشترک و يکسان دارند» و اين دليل درخشش اسپارت ميان جوامع باستان است. به نظر وي قوانين در جامعه‌اي که به تدريج شکل گرفته (مانند انگلستان) «بيش‌تر بر حسب اقبال بوده تا تصميم‌گيري عقلاني» و به همين دليل، به شهري مي‌ماند که به شکل اتفاقي و ناموزون چيده شده است.
«يکي از نخستين فکرها که به خاطرم رسيد اين بود که غالبا مصنوعاتي که داراي اجزاي بسيارند و دست استادان چند در آن کار بوده است به کمال چيزهايي نيست که يک‌نفر آن‌ها را ساخته و پرداخته است. چنانچه عمارتي که يک معمار برعهده گرفته و انجام داده غالبا زيباتر و مناسب‌تر از ساختمان‌هايي است که چندين کس خواسته اند اصلاح کنند و ديوارهاي کهنه را که براي منظورهاي ديگر ساخته شده به‌کار برده‌اند . همچنين شهرهاي کهن که نخست دهکده بوده و به مرور شهرهاي بزرگ شده، غالبا نسبت به آبادي‌هاي منظمي که يک‌نفر مهندس به سليقه‌ خود در بيابان طرح ريخته، زشت و بدترکيب است. هرچند عمارت آنها را چون يکان يکان در نظر گيري به همان آراستگي ساختمان‌هاي ديگر، بلکه آراسته‌تر است. وليکن چون تنظيم و جمع آنها را با يک‌ديگر بنگري که يکي بزرگ و ديگري کوچک، و کوچه‌ها کج و ناهموار است گويي تصادف و اتفاق آن‌ها را به اين صورت در آورده و اراده‌ مردم عاقل در آن دخيل نبوده است، با آنکه در شهرها همواره مامورين مخصوصي گماشته بودند در ساختمان‌هايي که مردم مي‌کردند مراقبت کنند که مايه‌ي زيبايي شهر و تفريح ناظرين باشد. پس چون اين کيفيت را مشاهده کنيم، يقين حاصل مي‌شود که ساخته‌هاي ديگران را پرداختن و از آن‌ها ابنيه‌ کامل ساختن آسان نيست، همچنين به خاطرم رسيد اقوامي که سابقا نيمه وحشي بودند و تدريجا متمدن شده و قوانين خود را به مرور زمان بر حسب ضرورت و به واسطه‌ زحمات حاصل از منازعات و جنايات وضع کردند، مانند مللي که از آغاز اجتماع پيروي از يک‌نفر مقنن عاقل نموده‌اند داراي انتظام نيستند.6]...[ باز به ياد مي‌آوريم که ترقيات اسپارت در قديم از جهت درستي و خوبي يکان يکان قوانين آن نبود، چه بسياري از آن‌ها عجيب و حتي مخالف آداب نکوست. بلکه به سبب آن بود که آن قوانين را يک‌نفر وضع کرده و همه متوجه يک منظور بود.»7
البته تاکيد دکارت بر برتري قانون‌گذاري فردي واحد، بر قانون‌گذاري جمعي و تدريجي و نقش تصميم‌گيري عقلاني در قانون‌گذاري و اداره‌ شهرها، اين موضوع را به ذهن متبادر مي‌کند که سياست موضوعي است عقلاني و حتي مي‌توان آن را به شکل علمي با پايه‌ عقلي سامان بخشيد؛ اما اين با اشارات صريح وي که پيش از اين ذکر کرديم متناقض است. مانند باقي موارد، دکارت در اين زمينه نيز پاسخي مشخص نمي‌دهد. با بازگشت به تمثيل شهرسازي، دکارت استدلال مي‌کند که اهالي هيچ شهري هم‌زمان تمام خانه‌هاي شهر را براي زيباسازي آن خراب نمي‌کنند. جدا از آن، افراد معمولا زماني که خانه‌هايشان در معرض فروريختن باشند آن را بازسازي مي‌کنند. بنابر همين مثال، وي معتقد است که «هيچ کسي نبايد به دنبال اصلاح تمامي ملتش از طريق تغيير تمامي سنت‌هايش و نابود کردن آن به اميد ساختن ملتي جديد باشد. به طور مشابه، نبايد تمامي بدنه‌ دانش  يا سامانه‌ي آموزشي را تغيير داد». با وجود اين‌که تمثيل ارائه شده چندان راضي‌کننده به نظر نمي‌رسد، تاکيد دکارت در ابتداي آن بر اين‌که هيچ «فردي»8 نبايد در زمينه‌ اصلاح به شيوه‌ فوق اقدام کند، شايان توجه است. اين مشخص‌کننده‌ يکي از عقايد مرکزي او، يعني اين‌ است که متوليان اصلاحات چه در زمينه‌هاي علمي و چه در زمينه‌هاي مذهبي و سياسي بايد افراد مسئول باشند.
«راست است که هيچ‌گاه نمي‌بينيم که همه‌ خانه‌هاي يک‌شهر را ويران کنند تا آن‌ها را به شکل ديگر بنا و کوچه‌ها را زيبا کنند، ولي بسيار ديده مي‌شود که مردم خانه‌هاي خود را مي‌کوبند و از نو مي‌سازند و حتي بعضي اوقات که پاي‌بست آن‌ها استوار نيست و خود آماده‌ي ويراني است؛ اين کار را از ناچاري مي‌کنند. بر همين قياس يقين داشتم که هيچ معقول نخواهد بود که يکي از افراد مردم بخواهد اصلاح کشور کند، يا اينکه همه‌چيز را از بنياد تغيير دهد و دولت را واژگون نمايد که از نو بسازد  يا آن‌که همه‌ علوم را تجديد يا ترتيب تعليم آن‌ را در مدارس يکسره ديگرگون کند.»9

محافظه کاري دکارت
بررسي زندگينامه‌ دکارت حاکي از محافظه‌کاري عميقِ او در برخورد با موضوعات مختلف است. يکي از دلايل اصلي‌اي که دکارت در نهايت هلند را براي سکونت برگزيد آزادي نسبي‌اي بود که در آن زمان در اين منطقه نسبت به بقيه‌ مناطق اروپا برقرار بود. بسياري از متفکران بزرگ ديگر قرن هفدهم نظير اسپينوزا و لاک نيز بخشي از زندگي خود را به سبب تساهل بيشتر و در امان ماندن از خطر تفتيش عقايد در اين منطقه گذراندند. همچنين با رسيدن خبر محاکمه‌ گاليله، دکارت تصميم گرفت از انتشار رساله‌ جهان صرف‌نظر کند. اين رساله و پاره‌اي ديگر از نوشته‌هاي او هرگز در زمان حياتش چاپ نشدند.
از معدود موارد درگيري‌اي که در زندگينامه‌ وي ديده مي‌شود درگيري‌اش با مقامات دانشگاه اوترخت است. پس از انتشار رساله‌ تاملات و در پي مهاجرت به اطراف شهر دانشگاهي اوترخت، وئتيوس10 استاد ارشد خداشناسي11 دانشگاه اوترخت که مذهب پروتستان داشت با دکارت وارد مشاجره مي‌شود. دکارت نخست نامه‌اي سرگشاده به او نوشت و به تقابل با او برخاست، اما در نهايت موضوع به ممنوع کردن تدريس عقايد وي از سوي دانشگاه و پناه بردن دکارت به سفير فرانسه منجر ‌شد. هرچند اين ممنوعيت چندي بعد به دليل اعتراض اساتيد هندسه لغو شد اما وي از روند پيش گرفته شده و کم شدن تدريجي تساهل مذهبي ابراز نارضايتي کرد‌ که به طور سنتي در سرزمين هلند جريان داشت. وي معترض بود که اين کشور:  «آرامشي که براي کار فلسفي کردن12 لازم است، و به همين دليل به اين‌جا قدم گذاشته بود را بيش از اين در اختيار او قرار نمي‌دهد.»
با وجود اين محافظه‌کاري، دکارت در زمينه‌هاي علمي بسياري آزادانه عقايد خود را بيان ‌داشت و بر آن‌ها پافشاري مي‌کرد. براي نمونه با وجود اين‌که مي‌دانست عقايدش پايه‌هاي تفکر ارسطويي که شکل دهنده و مقوم تفکر دانشگاهي بود را به لرزه درمي‌آورد و بنابراين، به ناچار روند آموزشي را متحول خواهد کرد اما از بيان‌شان صرف نظر نکرد و حتي در اين زمينه تا حدي نيز برخلاف آموزه‌ خود، به عنوان فردي مستقل براي تغيير پايه‌هاي دانش غالب زمان خود اقدام کرد. دکارت در نوشته‌هايش مرتبا متذکر مي‌شود که نظرياتش به تفکر ذهني/علمي خودش محدود مي‌شود و جدا از اين‌که نبايد آن‌را به دنياي سياست يا کلام تسري داد، روشي شخصي است و براي بسياري از افراد مناسب نيست. اين محافظه‌کاري عميق را که کليد درک عقايد متناقض وي در زمينه‌ سياست است، بهتر از هرچيز مي‌توان در آخرين اصل کتاب اصول وي مشاهده کرد. دکارت در دويست و هفتمين و آخرين اصل کتاب اصول فلسفه متذکر مي‌شود که: «با وجود اين تمام آراي من تابع اقتدار کليساست:
در عين حال من ناقابل مدعي چيزي نيستم جز اينکه تمام آراي خود را تابع اقتدار کليساي کاتوليک و حکم آن مرجع حکيم مي‌دانم و از هيچ‌کس نمي‌خواهم از نوشته‌هاي من تقليد کند مگر اين‌که قدرت و بداهت عقل او را قانع کرده باشد.»13

حاشيه‌ دکارت بر شهريار ماکياولي
شاهزاده اليزابت در نامه‌نگاري‌هايش با دکارت از او مي‌خواهد نظرش را در مورد کتاب شهريارِ ماکياولي بگويد. مجموع چهار نامه‌ رد و بدل شده در اين مورد، از بزرگ‌ترين منابع دسترسيِ ما به تفکر سياسي دکارت است. اين نامه‌ها به خصوص به اين دليل اهميت دارند که مي‌توان انتظار داشت از تير قضاوت مقامات کليسا و سياسي در امان بوده اند ازين‌رو عقايد دکارت را صادقانه‌تر بازتاب مي دهند. وي در نامه‌اي به تاريخِ سپتامبر 1646، براي شاهزاده اليزابت مي‌نويسد:
«کتابي که خواسته بوديد نظرم را در موردش برايتان بنويسم - شهريار ماکياولي- خواندم و در آن نکته‌هايي ديدم که به نظرم بسيار خوب مي‌رسند. مانند:
- شهريار مي‌بايد بپرهيزد از هرآنچه او را خوار و نفرت‌انگيز مي‌سازد14
- بهترين دژ همانا پرهيز از نفرت‌انگيختن ميان مردمان است.15
اما بسياري از نکات ديگر را مي‌توانم برشمرم که نمي‌توانم تاييدشان کنم. بزرگ‌ترين کمبود نويسنده را اين مي‌بينم که بين شهرياراني که قدرت را از راه‌هايي مشروع و عادلانه به دست آورده‌اند و شهرياراني که آن‌را از طريق نامشروع غصب کرده‌اند، تمايزي برقرار نمي‌کند و در توصيه‌هايش به تمامِشهرياران، اصولي ارائه مي‌دهد که تنها براي غاصبان مناسب است. اگر پي بنايي که در حالِ ساختنش هستيد استحکام کافي براي تحمل ديوارهاي بلند ضخيم ندارد، ناچاريد ديوارهايتان را کوتاه و ضعيف بسازيد. به طور مشابه آنان‌که قدرت را به کمک کشتار به دست آورده‌اند ناچارند با کشتار هم آن‌را ادامه دهند. و اگر بخواهند به هنر16 متوصل شوند نخواهند توانست آن‌را حفظ کنند. با توجه به چنين شهرياراني است که او مي‌تواند -به درستي- در فصل سوم کتاب بگويد:
- آنان نمي‌توانند از نفرت بسياري از مردمان بگريزند.
- ]...[ مردم را بايد نواخت يا فروکوفت. زيرا کين زخم‌هاي کوچک را توانند ستاند، اما زخم‌هاي گران را پاسخ نتوانند گفت. ازين‌رو، زخمي که مي‌زنيم بايد چنين باشد که بيمِ کين‌جويي در پي نداشته باشد17
و در جايي ديگر:
- هرکه بخواهد در همه حال پرهيزگار باشد، در ميان اين‌همه ناپرهيزگاري سرنوشتي جز ناکامي نخواهد داشت18.
- پس مي‌توان گفت کردار خوب همان‌اندازه بيزاري‌انگيز تواند بود که کردار بد19 و براين اساس وي بعضي اصول بسيار جابرانه‌اش را بنا مي‌کند:
• تمامي يک کشور را از ميان ببر تا سرور آن شوي.
• ظلم بسيار به کار ببند، به شرط آن‌که آن‌را سريع و تماما در يک زمان انجام دهي.
• سعي کن خيرخواه به نظر برسي، به جاي آن‌که واقعا خيرخواه باشي.
• فرمان‌ات را تا جايي که سودمند است نگه دار و آن‌را فرونگذار.
• فريب بده
• خيانت کن.
و در نهايت مي‌گويد براي فرمانروايي، انسان ‌بايد خود را از هرچه انسانيت است عاري کند، و از هر حيواني وحشي‌تر شود.
پيشنهاد دادن چنين اصولي که در نهايت هيچ ايمني‌اي براي کساني که دريافت‌شان کرده‌اند، در پي نخواهند داشت؛ انگيزه‌اي وحشتناک براي نوشتنِ کتاب است. ]..[. به نظر من مي‌بايد توصيه‌هايي به کل متضاد اين به شهرياران خوب داد؛ شهرياراني که اگرچه به تازگي به حکمراني رسيده‌اند، ولي اين‌را از طرق مشروع به دست آورده‌اند و من معتقدم وسايل رسيدن به شهرياري تا زماني که شهريار خود آن‌ها را مشروع مي‌شمرد، مشروع اند. مرز ميان مشروع و نامشروع براي شهرياران متفاوت از مرز اين‌دو ميان مردمان است. در اين‌گونه موارد اين‌طور به نظر من مي‌رسد که خداوند حق را به کساني مي‌دهد که قدرت را به آنان بخشيده و آيا اين به آن معناست که به دست آوردن قدرت همواره مشروع است؟ خير. چرا که مشروع ترين کارها نامشروع مي‌شوند، وقتي که انجام‌دهندگان‌شان آن‌گونه فکر کنند." 20
در اين نامه دکارت نخست از بعضي اصول ذکر شده در کتاب دفاع مي‌کند. بعضي از آن‌ها را توصيه‌هايي صحيح مي‌داند و بعضي ديگر را حقايقي مي‌يابد که اگرچه صحيح‌ هستند اما شايسته‌ پيشنهاد دادن به ديگران براي پيروي نيستند. نکته‌اي که در اين‌جا شايان توجه است شباهت روش ماکياولي در تفکر سياسي با روش پيشنهادي دکارت در اين زمينه است. روش ماکياولي براي رسيدن به رهنمودهايش تدقيق در تاريخ و درس گرفتن از آن بود. وي به خلاف آن‌چه بين نوشته‌هاي سياسي معمول است آن‌چه را که هست گزارش مي‌داد و از ارائه‌ رهنمودهاي اخلاقي اجتناب مي‌کرد. اين همان روشي است که دکارت آن‌را براي موضوع سياست پيشنهاد مي‌کند: تکيه به تجربه و آموختن از تجربيات به‌جاي برپا کردن قواعدي که با اصولِ عقلي به آن رسيده‌ايم. با وجود اين‌که دکارت با بسياري از نتيجه‌گيري‌هاي ماکياولي از تدقيق‌هاي تاريخي‌اش موافق نيست، روش وي مورد تاييد او بوده است.  مي‌توان شماري از عقايدي که پيش از اين براي دکارت برشمرديم را در جمله‌هاي نقل شده‌ بالا بازيافت. از جمله اعتقاد وي به اين‌که حکومت و فرمانروايي قدرتي است که خداوند به افراد مي‌بخشد. به همين دليل وي اين افراد را از مردمان عادي جدا مي‌کند و آنان را لايق اين مي‌داند که خود در مورد مشروع يا نامشروع بودن رفتارهايشان قضاوت کنند. يک بار ديگر به نظر مي‌رسد فلسفه‌ سياسي دکارت هم مانند باقي جنبه‌هاي فلسفه‌ او بر پايه اي از فلسفه‌ اولي بنا شده است. با وجود اين‌که دکارت از استبدادي بودن رهنمودهاي ماکياولي انتقاد مي‌کند اما خود در ادامه قدرت‌هايي براي اين افراد برمي‌شمارد که از اصول وضع شده توسط ماکياولي هيچ کم ندارد:
«همچنين بايد تمايزي برقرار کرد ميانِ مردمان، دوستان‌ و متحدان و دشمنان.
در برابر اين آخرين، شهريار مجوزي مجازي21 دارد تا هرآن‌چه که سودي براي خود و مردمش به ارمغان مي‌آورد، انجام دهد. و در چنين مواردي من حيله‌گري را به جاي استفاده از زور اشتباه نمي‌دانم. ]...[ من از اين هم فراتر مي‌روم و هرآن‌کس را که از متحدان و دوستان من نباشد، دشمن به شمار مي‌آورم. ]در برابر چنين افرادي[ افراد حق دارند آنگاه که به نفع‌شان است، جنگ به پا دارند، چرا که اگر رفتار آنان شک‌برانگيز و هشدار دهنده باشد، خود دلايلي به دست ديگران داده‌اند تا به آنها مشکوک شوند. ولي من يک‌نوع فريب‌کاري را مستثني مي‌کنم، که آن‌قدر جامعه را نابود مي‌کند که من فکر نمي‌کنم هيچ‌گاه بتوان چنان اجازه‌اي داد؛ با وجود اين‌که نويسنده‌ ما در جاهاي بسياري آن را تصديق مي‌کند و بسيار هم معمول است. و آن تظاهر به دوستي با کسي است که آرزوي نابودي‌اش را داريم. دوستي بسيار مقدس‌تر از آن است که بخواهيم آن‌را اين‌گونه بيالاييم. [...]
و در برابر متحدان: شهرياران بايد پيمان‌هايشان را با متحدان‌شان به سختي رعايت کنند، حتي اگر برايشان ضرر داشته‌باشد. چرا که سودِ شهرت به نگه‌داري پيمان، به هر ضرري مي‌چربد و چنين شهرتي تنها آن‌گاه به دست مي‌آيد که نگه‌داري پيمان هزينه‌هايي براي شهريار در پي داشته باشد. تنها در موقعيت‌هايي که ممکن است همه‌چيز به باد رود، قانون ملت‌ها او را از پيماني که بسته رها مي‌کند. اگر کسي بخواهد همواره پيمانش را نگه دارد، بايد در بستن آن بسيار محتاط باشد و با وجودِ اين‌که بهتر آن است که با بيشتر همسايگان مان روابطي دوستانه داشته باشيم، من هنوز فکر مي‌کنم که بهترين گزينه براي شهريار اين است که با آنان اتحادي محکم نبندد، مگر اين‌که از خودش ضعيف‌تر باشند. چرا که هرقدر هم شهريار به پيمان‌هايش وفادار بماند، نبايد از طرف مقابل چنين وفاداري‌اي را انتظار داشته باشد. او بايد بداند که هرگاه براي متحدانش سودي در خيانت باشد، از آن دريغ نمي‌ورزدند. و آنان که قوي‌ترند، به خلاف آنان‌که ضعيف‌ترند، هر لحظه ممکن است خيانت‌شان به او را سودمند ببينند.
و در مورد مردمان، من آنان را دو گروه مي‌دانم: بزرگان و مردم معمولي. بزرگان آنان‌اند که مي‌توانند جمعي بر عليه شهريار جمع کنند و بر او دسيسه ورزند. شهريار مي‌بايست از وفاداري اينان بسيار مطمئن باشد، و اگر نيست مي‌بايست تمام تلاش‌اش را براي پايين کشيدن اينان به کار بندد. و اگر اينان هر نشانه‌اي از تلاش براي به هم زدن وضع مملکت نشان دادند بايد با آنان مثل دشمنان برخورد کرد. هر آنکس که در مورد سياست فکر کند همين عقيده را خواهد داشت. و در برابر مردمان عادي، شهريار بايد از نفرت‌ورزي آنان اجتناب کند، و من گمان مي‌کنم مي‌تواند اين گونه باشد اگر:
• برخوردش با آنان، با مواظبت و دقت بسيار و بر اساس اصول آن منطقه عادلانه باشد. و منظور من از اصول آن منطقه، قوانيني است که اينان با آن آشنا هستند. نه بايد در تنبيه سخت‌گير بود و نه در بخشش گشاده‌دست.
• خود را به تمامي به دست وزيران و مشاورانش نبخشد. شهريار مي‌بايست اعلام محکوميت‌هاي نفرت‌انگيز را به دوش آنان بگمارد و توجه خود را به باقي امور نشان بدهد.
• کرامت خود را، بدون چشم‌پوشي از افتخارات و احترامي که مردم به او ابراز مي‌کنند، نگاه دارد و بيشتر از آن را نخواهد.
• وي مي‌بايست اعمال عمومي خود را به مهم‌ترين امور، که همه آن‌ را تاييد خواهند کرد، محدود کند و خواسته‌هاي خود را عمومي نکند.
• ثابت، پابرجا و غير قابل انعطاف باشد.
و در مورد اين آخرين، منظور من اين نيست که او بايد هنگامي که طرحي در ذهن خود مي‌ريزد خودراي و غيرقابلِ انعطاف باشد. او نخواهد توانست همه‌ جنبه‌هاي امور را خودش به تنهايي بسنجد، پس بايست قبل از آن‌که تصميم خود را بگيرد، راهنمايي‌هاي بسيار بخواهد و دلايل افراد زيادي را بشنود. ولي آن‌گاه که تصميم خود را گرفت و آن را اعلام کرد، بايد در اجراي آن انعطاف ناپذير باشد، حتي اگر به ضرر خودش تمام شود. چراکه هيچ‌چيز مضرتر از شهرت به بي‌ثباتي و سست‌تصميمي نيست. بنابر اين من رهنمود داده شده در فصل پانزدهمِ کتاب را رد مي‌کنم که: - هر [شهرياري] که بخواهد در همه حال خوب باشد، در اين دنياي فاسد، سرنوشتي جز ناکامي نخواهد داشت. ازين‌رو شهرياري که بخواهد شهرياري را از کف ندهد، مي‌بايست بياموزد که هرگاه لازم شد ضعيف شود.22»23
يک‌بار ديگر گفته‌هاي دکارت متناقض به نظر مي‌آيد. از طرفي وي معتقد به تساهل فرهنگي و مذهبي است و آن دسته از اصول ماکياولي که ناظر به خوش‌رفتاري با مردم است را شايسته‌ تمجيد مي‌داند و از طرفي اصولي که خودش وضع مي‌کند جباري تمام عيار را به ذهن مي‌آورد. اما اين تناقض را با دقت بيشتر در گفته‌هاي او مي‌توان درک کرد. وي در موقعيت‌هاي متفاوتي ذکر کرده که منظورش از آزادي، آزادي براي کار علمي و فلسفي به دور از محدوديت‌هاي سياسي و مذهبي است. از طرف ديگر رهنمودهايي که در نامه‌اش به اليزابت را برمي‌شمرد و ما آن‌ها را بسيار نزديک به حکومتي مستبدانه يافتيم بيشتر در برابر دشمنان، قدرت‌هاي بيروني و سران قدرتمند داخلي ارائه شده است. نصايح پنج‌گانه‌ او در برابر رعايا و مردم عادي خشونت کمتري دارد و بيشتر سعي دارد آنان را از سياست به دور نگاه دارد. مي‌توان اين گونه ادعا کرد که دکارت در ذهن خود تمايزي ميان «فرد سياسي» و «فرد غير سياسي» برقرار کرده بود. او در برابر کسي که قصد سياسي ندارد، منعطف و معتقد به تساهل است. ولي در برابرِ کسي که قصد سياسي دارد ديدگاهي عمل‌گرا و شبيه به ماکياولي اختيار مي‌کند. دکارت از آن‌رو براي خود خواهان تساهل مذهبي و فرهنگي مي‌شود که خود را فردي غيرسياسي مي‌داند که هيچ قصدي براي وارد شدن به بازي قدرت و حتي برهم زدن شيوه‌ معمول تدريس در دانشگاه‌ها ندارد. به اين ترتيب او مي‌خواهد «کار علمي و فلسفيِ خود را در آرامش انجام دهد». از مقايسه‌ ديدگاه‌هاي دکارت در اين نامه‌ها، با نظرات او در رساله‌هاي چاپ شده‌اش که پيش از اين برشمرديم مي‌توان آن قسمت از تفکراتش که به دليل محافظه‌کاري در رساله‌هايش آورده نشده را مشخص کرد. دکارت در نامه‌هايش هيچ‌گاه ذکر نمي‌کند که قدرت لزوما بايد از طريق موروثي يا برگزيده شدن توسط کليسا به دست آورده شود، به عکس او هرآنکس را که به قدرت برسد - مستقل از شيوه‌ به دست آوردن آن- لايق قدرت و برگزيده‌ خداوند مي‌داند. بنابراين هرکسي مجاز است تلاش خود را براي تغيير يک‌سره‌ وضع سياسي مملکت يا سامانه‌ي آموزشي انجام دهد، در حالي‌که در رساله‌ گفتار در روش عکس اين موضوع گفته شده بود.
خلاصه و نتيجه‌گيري
جنبه‌هاي سياسي فلسفه‌ رنه دکارت بسيار مبهم و متناقض به نظر مي‌رسد و بسياري اوقات اشارات مستقيم وي را مي‌توان در تقابل با نتايج منطقي تفکرات وي يافت. به صورت کلي، فلسفه‌ي وي آبستن بسياري نتايج و تبعات سياسي اصلاح طلبانه و همچنين يادآور برخي اصول مردم‌سالارانه است، ولي در کتاب‌هايي که به صورت عمومي چاپ شده بودند، وي مرتبا اين نتايج را نفي مي‌کرد و در مقابل آن‌ها موضع مي‌گرفت. اين موضوع را مي‌توان در پرتو محافظه‌کاري و ترس وي از مقامات کليسا و سياسي درک کرد. از سوي ديگر، در نامه‌هاي رد و بدل شده‌ ميان او و شاهزاده اليزابت که از ديد مقامات کليسا در امان بود مي‌توان نظرات سياسي وي را واضح‌تر و صادقانه‌تر مشاهده کرد. هرچند در اين نامه‌ها نيز قدري تناقض به چشم مي‌خورد اما مي‌توان از لابه‌لاي آن‌ها اين‌گونه برداشت کرد که با تمايزي که وي ميان افراد  با قصد سياسي و افراد غير سياسي برقرار مي‌کند در برابر گروه اول برخوردي محکم و شبيه به ماکياولي اتخاذ مي‌کرد که نتيجه‌ روش تجربي‌اش بود؛ اما در برابر افراد غيرسياسي برخوردي نرم و متساهل به قصدِ راضي نگه داشتن آنان را توصيه مي‌کرد. وي معتقد بود که براي حاکم بهتر است که اين دسته هرگز به سياست وارد نشوند و از آن دور بمانند. فلسفه‌ سياسي دکارت بر پايه‌اي از فلسفه‌ اولي و بر اساس روش مبتني بر تجربه و نه برهان‌آوري عقلاني بنا شده بود.
* گروه فلسفه‌ علم، دانشگاه صنعتي شريف

منابع:
1- Taylor, Quentin. Descartes paradoxical Politics, Rogers State University, Humanitas, Volume XIV, No2, 2001.  //  2- Correspondence between Descartes and Princess Elisabeth, translated by Jonathan Bennett
3- دکارت،‌رنه. اصول فلسفه، ترجمه منوچهر صانعي، انتشارات آگاه، تهران، 1364  //  4- دکارت،‌رنه.گفتار در روش راه بردنِ عقل، ترجمه محمد علي فروغي، انتشارات پيام، تهران، 1355  //  5- ماکياولي، نيکولو. شهريار، ترجمه‌ي داريوش آشوري، نشر آگه، تهران، 1388  //  6- مجتهدي، کريم. دکارت و فلسفه‌ي او،اميرکبير، تهران، 1382

پي نوشتها
1. mischievous.
2. گفتار در روش، ص8.  //  3. همان، نقل به مضمون از ص13.  //  4. همان ص21.
5. Analogy.
6. گفتار در روش، ص 15و16.  //  7. همان، ص17.
8. Private individual.
9. همان، ص18.
10. Gisbertus voetius.  //  11. Theologie.
12. فلسفيدن - philosophizing.  //  13. اصول فلسفه، ص137.  //  14. ماکياولي، شهريار، ص151.  //  15. همان، ص169  //  16. اين‌جا از معادلِ «هنر» که آقاي داريوش آشوري براي «virtue» پيشنهاد کرده‌اند استفاده کرده‌ايم. دلايل ايشان براي قراردادن اين برابرنهاد در مقدمه‌اي که بر شهريار ماکياولي نوشته‌اند قابل دسترسي است.  //  17. همان، ص63  //  18. همان، ص133  //  19. همان، ص157.  //  20. دکارت، نامه‌ به اليزابت. سپتامبر1646
21. Virtual licence.
22. در ترجمه‌ نقلِ قولِ فوق تغييري در ترجمه‌ي آقاي آشوري ايجاد کرده‌ام که آن‌را با توجه به موضوعِ موردِ بحث، و نقلِ قولِ خود دکارت از شهريار در نسخه‌هاي انگليسي و فرانسويِ نامه‌اش به اليزابت، صحيح‌تر مي‌دانم.  //  23. دکارت، نامه‌ به اليزابت. سپتامبر1646.