معناي زندگي؛مباني و چشم اندازها

PDF چاپ نامه الکترونیک

معناي زندگي؛مباني و چشم اندازها

گفت و گو با امير عباس عليزماني
نغمه پروان


در اين گفت و گو، به عنوان سرآغازي در بحث معناي زندگي، مطالبي چند در رابطه با اين موضوع جالب، جذاب و همواره بحث انگيز را از زبان جناب آقاي دکتر عليزماني، عضو هيأت علمي گروه فلسفه دانشگاه تهران، خواهيم شنيد. ايشان که در سال هاي اخير موضوع معناي زندگي را مورد اهتمام قرار داده اند با پرداختن به مقدمه اي در باب عواملي که زندگي انسان را، طي اعصار، به سوي بي معنايي سوق داده اند، معناداري يک زندگي را به لحاظ عملي مورد بررسي قرار خواهند داد.
ورود به بحث ‘معناي زندگي’ را مي توانيم با اين پرسش آغاز کنيم که آيا قبل از پيدايش و رشد کيهان شناسي نوين نيز انسان بصورت کنوني درگير مسئله معنا بود؟
براي پاسخ به اين پرسش ابتدا بايد به پس زمينه کيهان شناسي قديم و موقعيت انسان در آن نگاهي بيندازيم. بر اساس کيهان شناسي قديم زمين مرکز کائنات انگاشته مي شد و همه سيارات در چرخش بدور آن بودند. انسان ساکن نقطه مرکزي عالم انگاشته مي شد و همه برگرد او به اکمل اشکال، يعني دايره، مي چرخيدند.همه چيز براي او و در خدمت او بود، خود انسان از جنس ساير موجودات نبود و موجودي برتر به حساب مي آيد. خود اين شرايط زمينه را براي معنا داري زندگي انسان مهيا مي ساخت. حال به اين موقعيت، نگاه کتاب مقدس به انسان به عنوان خليفه خداوند و نزديک ترين کسي که خدا روح خود را در او دميده بود، ضميمه کنيد. تمام آفرينش براي او بود و او براي خدا. همه اينها مناسب با يک زندگي معنا دار بود،جايگاه بشر متناسب بود با ارزشمندي او. اگر ما معنا را همان ارزشمندي تلقي کنيم در تصوير ماقبل مدرن، انسان موجودي ارزشمندي شمرده مي شد. جايگاه، منزلت و موقعيت انحصاري او همه مويد اين ارزشمندي و کرامت در نظام آفرينش بود از اين رو او موجود اضافي، سرگردان و پرتاب شده به جهان تلقي نمي شد. بر اساس يک طراحي و در جهان طراحي شده براي خود او فرود آمده بود که همه در خدمت او و او نيز در خدمت خداوند بود . بنابراين در اين تفکر با مسئله اي به نام "بحران معنا" مواجه نمي شويم. چون مجموعه اين علل و عوامل معرفتي زمينه را براي معنا داري فراهم مي کرد. جهان سنت جهاني بود سرشار از معنا، علائم معناداري در همه جا به چشم مي خورد، به هر طرف که انسان بنگرد خدا، غايتمندي و زيبايي را نظاره مي کند و خود نيز موجود ارزشمندي است.اين پس زمينه کيهان شناسي قديم که ترکيبي بود از کيهان شناسي بطلميوسي و جهان شناسي ارسطويي و انسان شناسي گرفته شده از کتاب مقدس بر اساس تفسير پدران مقدس، تحليلي از انسان ارائه مي داد که جايي براي بي معنايي نمي گذاشت.در نگاه سنتي گويي همه چيز با انسان هماهنگ شده بود. او در کانون نظام آفرينش قرار داشت. هم مکان او منحصر به فرد بود و هم مکانت او به منزله گل سر سبد آفرينش و خليفه خدا استثنايي بود. اگر معنا را به معناي ارزش و اهميت و ضرورت و غايتمندي بگيريم در نگاه سنتي انسان سرشار از ارزش، اهميت، غايتمندي و ضرورت بود، بنابراين اين بحران معنا نداشت. "بحران معنا" زماني آغاز شد که اين تصوير از انسان و جهان تغيير يافت.

اما اين کيهان شناسي جديد در عمل چگونه هويت و معناداري زندگي انسان را مورد تهديد قرار داد؟
وقتي کيهان شناسي جديد مطرح شد و مرکز عالم از زمين برداشته شد و زمين آن موقعيت قبلي خود را از دست داد خيلي از چيزها تغيير کرد.گرچه ظاهراً به نظر مي رسد که هيچ يک از اينها با خداباوري تعارضي ندارد ولي به تعبير يکي از متفکران وقتي مرکز عالم جابجا مي شود گويي همه چيز جابجا مي شود. انسان جديد در کيهان شناسي جديد متوجه شد در نقطه مرکزي عالم ننشسته و طبيعتا او ساکن مهمترين، مرکزي ترين و ثابت ترين نقطه اين جهان نيست بلکه سرنشين سياره ا ي سرگردان است که جرم آن در مقايسه با ديگر سيارات بسي کوچک تر است و سياره اي است در ميان n سياره ديگر که در اين کهکشان براي خود سير مي کنند. او متوجه شد که ديگر مرکزيتي در کار نيست. با آن ذهنيت وقتي مرکزيت گرفته شد، اهميت نيز گرفته شد. سيارات نيز دايره وار نمي چرخيدند و توجه داشته باشيد که دايره اکمل اشکال و خود نشانه‌اي از طراحي شمرده مي شد.اينکه انسان خليفه خداست، اين که زمين مرکز عالم است و انسان در مرکز عالم قرار گرفته است و همه سيارات دايره وار بر گرد سر انسان در حال چرخش هستند و هر روز او را طواف مي کنند و براي او حرکت مي کنند. همه اينها مقدمه اي بود برآنکه يک طراحي دقيق درکار است و کسي که اين بزم و ضيافت را تشکيل داده به گونه اي طراحي کرده که همه چيز در خدمت انسان باشد. اما با فيزيک جديد همه اينها به هم مي ريزد. درست است که بيضوي يا مستدير بودن مدار گردش زمين در اصل چيز مهمي نيست، يعني هيچيک در ذات خودش نه وجود خداوند را اثبات مي کنند و نه انکار، اما در آن زمينه فکري همه پيش فرض ها بهم خورد. معلوم شد که اين حرکت ها به اکمل اشکال نيست، معلوم شد انسان در مرکز عالم نيست.
با پيشرفت همين فيزيک نيوتوني و کيهان شناسي کوپرنيکي-کپلري تفسير جهان بيشتر به سوي اين نظريه پيش رفت که جهان مجموعه اي خودبسنده، خودکفا، قهري و دترمينيستي است. معلوم شد اين اجرام به خاطر جرمشان و نيرويي که به هم وارد مي کنند و تعادلي که ايجاد مي شود به صورت قسري در مدار خود باقي مانده اند. بنابراين يک جور تفسير مکانيکي از جهان بوجود آمد که يک سري علل تاثير مي گذارند ومعلولي را به صورت قهري بوجود مي آورند پيدايش اين علل درست است که محصول  آن علل است ولي محصول يک طراحي نيست. يا بوجود آمدن مولکول پروئتين که ساختار پيچيده اي دارد هم نمي تواند علت غايتمندي باشد و تابع علل کر و کور عالم است. پس وقتي غايت مندي زير سوال رفت معنا هم زير سوال رفت. زيرا اساسي ترين معنايي که از کلمه "معنا"فهميده مي شود همان غايت است و البته گاهي معنا به معناي ارزش و گاهي به معناي کارکرد مثبت نيز به کار مي رود.

يعني مي توانيم تعبير کنيم که  فيزيک جديد نقش ربودن محوريت انسان در دوره جديد را ايفاء کرد؟
 به تعبير مولانا:
شد چنين شيخي گداي کو به کو  عشـق آمـد لاابـالــي اتقّــَو
گويي انسان آواره و بي خانمان شد. البته کيهان شناسي جديد آغاز يک راه و مسير بودو بعدها نظريه داروينيسم در قرن نوزدهم اين موقعيت استثنايي و بي نظير را که ‘انسان به لحاظ آفرينش تافته اي جدا بافته است’ بطور کامل زير سوال برد. داروين و همه کساني که از زيست شناسي تکاملي دفاع مي کردند معتقد بودند انسان به لحاظ زيستي و ساختاري تفاوتي با ساير موجودات ندارد و پيچيدگي هايي که پيدا کرده است نه معلول يک نوع طراحي و يک نوع انتخاب بلکه در حقيقت معلول تأثير بيروني نيروهاي متعدد کوري است که در يک فرآيند طولاني تصادفي به اينجا منتهي شده است. مجموعه اين تحول بصورت غير مستقيم مسئله غايت عالم را زير سوال برد.

ولي آيا تمام تحولات دوران جديد که انسان را به سمت بي معنايي پيش برد تنها از ناحيه علم بود؟
گرچه مي توان گفت که علم جديد بيشتر اين تحولات را باعث شد ولي تحولات ديگري نيزعلاوه بر نظريات خاص علمي اتفاق افتاد، براي مثال اين نظريه که زمين مرکز عالم نيست بلکه اين مرکز خورشيد يا نقطه c است يا اينکه سيارات در يک مدار دايره اي بر گرد زمين نمي چرخند بلکه در يک مدار بيضوي مي چرخند و همينطور نظريه‌اي مبني بر اينکه اجرام سماوي در يک مسير مستقيم و يکنواخت تا ابد به حرکت خود ادامه مي دهند مگر اينکه نيرويي بر آنها وارد شود و مانع حرکت آنها شود (قانون اول نيوتن). عوامل مهم ديگري انسان را به سمت بي معنايي سوق داد.
عواملي چون وقوع دو حادثه مهم جنگ جهاني اول و دوم که در روند اين بي معنايي نقش حياتي ايفاء کردند، و در اثر آن اميدهايي که بشر به عقلانيت و علم داشت به گل نشست اين احساس را در بشر بوجود آورد که با ابزارهايي که دارد نمي تواند به خوشبختي برسد. حوادثي چون پيدايش آشويتس اوج يک نوع پوچي اجتماعي است. يا حتي پيدايش نظام سرمايه داري، رفتار کليسا و الاهيات مسيحي همه دست به دست هم داد تا يک بحران معرفتي و بحران زيستي پديد آورد و يکي از علائم و محصولات اين بحران، بحران پوچي است. هايدگر نيز يکي از اساسي ترين ويژگي هاي دوران مدرن را بحران پوچي مي داند و پيشنهاد مي کند که بياييد همه با هم از اين شرايط فرار کنيم. در آراء ديگر متفکران بزرگ نيز بزرگترين مشکل بشر اين دوره تنهايي، احساس نااميدي، احساس پرتاب شدگي، پوچي، وانهادگي وغربت وجودي ذکر مي شود که البته اينها احساس هايي نيستند که يک شبه پديد آمده باشند يا تصنعي باشند. بطور واقعي در قرن بيستم بشربه همه چيز رسيده است. انسان همه چيز دارد، قدرت دارد، تصرف مي کند ،انرژي ها را به يکديگر تبديل مي کند، بزرگترين شتاب دهنده ها را مي سازد به ماه مسافرت مي کند و ...  اما از درون تهي است، دليلي، عشقي و شوري براي زيستن ندارد. کي يرکگور تعبير زيبايي مي کند: ‘عصر ما خالي از شور است’، آن چيزي که به زندگي معنا مي دهد و اساس زندگي است شور بيکران و دلبستگي نامتناهي است. و باز گابريل مارسل به همين صورت بيان مي کند که‘در هيچ روزگاري به اندازه روزگار ما انسان تا اين حد بي وزن نشده است’. بي وزن شدن به معني تهي شدن و از دست دادن ضرورت و از دست دادن معناست. و اين چيزي است که زمينه را براي بحث معناي زندگي مهيا مي سازد.
عامل مهمي ديگري که به مسئله پوچي دامن‌زدنقش و تاثير تکنولوژي و زندگي تکنيکال است. اين نوع زندگي که در آن تکنولوژي در همه ساحات زندگي انسان سيطره يافته است، انسان را مبدل به ابزار کرده است. يعني انساني که خود تکنولوژي رابوجود آورده است بتدريج مبدل به ابزاري مي شود در دست تکنولوژي، در آن هضم مي شود و به تطبيق دادن خود با آن موظف مي شود. و به جاي اينکه او تکنولوژي را هدايت و دگرگون کند، تکنولوژي است که کاملا بر تمامي ساحات وجودي انسان غلبه مي کند، و انسان را مبدل مي سازد به ماشيني دقيق، منظم، ابزاري فاقد احساس، عشق، ارتباط و فاقد معنا. و اين هضم شدن، اين ابزار شدن و تک ساحتي شدن انسان به نوعي زندگي انسان را بي معنا مي سازد. چون يک زندگي معنادار يک زندگي چند ساحتي است. درست است که در زندگي معنادار عقلانيت حضور دارد ولي احساس، عشق، عاطفه و ارتباط و دلبستگي نيز در آن ساري و جاري است. در حقيقت در انسان نوعي از خود بيخود شدن توسط ماشين رخ داد.
 خلاء معنايي مي تواند تعبير زيبا و مناسبي  براي توصيف اين موقعيت باشد. قرن هجدهم قرن شکاکيت است. در اين قرن با هيوم، ولتر و اصحاب دايرة‌المعارف مواجه ايم. قرني است که  پادشاه انگلستان مي گويد نيمي از اسقف هاي من ملحد هستند. فضايي بوجود مي آيد که ترديدها شروع مي شوند. قرن نوزدهم قرن ترديد و پوچي است، در اين قرن است که نيهيليسم کاملا رشد مي کند و با اين پس زمينه است که پرسش از معنا مطرح مي شود.

آيا مي توان احساس جاودانه نبودن را نيز از جمله عواملي دانست که انسان را با بي معنايي  دست به گريبان ساخت؟
انسان در جايي مي تواند معنا را بيابد که احساس موقتي بودن نکند. احساس هايي همچون موقتي بودن و گذرا بودن با معنا ناسازگار است. احساس معنا همواره با احساس ضرورت همراه است. من اينجا هستم و بايد باشم. اگر نباشم سيستم به هم مي ريزد. مانند يک پدر يا يک مدير که اگر نباشد همه چيز به هم مي ريزد. معنا به طرقي با اهميت، ارزش و ضرورت گره خورده است. انساني که نه از آغاز خود باخبر است و نه از پايان خود، بطور موقت اينجاست و هر حادثه اي نيز ممکن است برايش اتفاق افتد. در جهاني زندگي مي کند که ساکت و ساکن است ناله هاي مرا نمي شنود، رنج مرا نمي بيند و اصولا برايش مهم نيست که چه اتفاقي خواهد افتاد. به تعبير شکسپير، مانند سايه اي لرزان که لحظاتي بر اين پرده نمايش حاضر مي شود و بعد پرده مي افتد. يا مثلا در يکي از آثار سموئل بکت پرده براي مدت بسيار اندکي کنار ميرود، در صحنه مقداري خرت و پرت ريخته و بعد پرده بلافاصله فرو مي افتد و نمايش تمام مي شود. نمايش مضحک و مسخره اي است که  زندگي انسان در اين جهان را به تصوير مي کشد. يا باز در نمايش در انتظار گودو، چندين نفر نشان داده مي شوند که منتظر کسي هستند، نمي دانند او کيست و کي مي آيد!

تفاوت ميان فيلسوفان اگزيستانسياليست و پست مدرن در نگاه به زندگي و معناي آن در چيست؟
 کساني مانند سارتر و کامو دست کم از نوستالوژي و دغدغه معنا برخوردارند، آنها بين دنياي قديم و جديد ايستاده اند. مي گويند اي کاش جهان معنا داشت ولي افسوس که معنايي ندارد. از ديد کامو سوژه علاقه به معنا دارد ولي ابژه بي معناست و اين فاصله است که باعث رنج مي شود، زيرا رنج هنگامي بوجود مي آيد که چيزي را بخواهيم اما آن چيز موجود نباشد. براي سارتر نيز اين لختي و مسخره بودن جهان تهوع آور است اما فيلسوفان پست مدرن بطور کلي انکار مي کنند که ما نياز به معنا داريم و معتقدند همانگونه که نمي توان انتظار داشت يک نوزاد با کلاه متولد شود، نبايد انتظار داشت عالم نيز معنا دار باشد.از نظر آنها جهان بي معناست و نبايد هم معنادار باشد و خلائي نيز در ميان نيست.
به اين صورت است که اين بحران معنايي در بشر امروزي پديدار مي شود و به اين شکل جديدش حقيقتا بحران انسان عصر جديد است. نيچه را در نظر بگيريد. داستاني که در مورد آن مرد ديوانه فانوس بدست در فراسوي نيک و بد مطرح مي کند که صبحدم، سراغ خدا را از مردم کوچه و بازار مي گيرد و پس از اين که مورد تمسخر مردم واقع مي شود خشمگينانه چراغ را بر زمين مي کوبد و فرياد بر مي آورد که گويي من زود آمده ام و بعد براي سر دادن مرثيه در مرگ خداوند رهسپار کليسا مي شود و مي گويد خدا راه خود را گم نکرده است بلکه اين ما هستيم که او را کشته ايم. بزرگترين جنايت قرن را مرتکب شده ايم. به تعبير او خدا در غرب مرده است. اين داستان مرگ خدا در حقيقت داستان مرگ معنا و حقيقت است و حقيقتا بشر را به دوره اي وارد مي کند که بايد خود به زندگي خود معنا دهد.
به تعبير يکي از متفکران معناي زندگي، براي اين موضوع دو سرچشمه وجود داشت که با علم جديد و فلسفه و ذهنيت جديد زير سؤال رفت. يکي وجود خدا بعنوان خالق جهان که غايات او الهام بخش و معنا بخش زندگي بود و ديگري ارزش هاي ثابت اخلاقي که نسبي نيستند و ثابت و فراگير هستند و ما از طريق آنها به زندگي معنا مي دهيم. وقتي اين دو سرچشمه به نوعي مورد چالش قرار مي گيرند و زير سوال مي روند، ما را از سويي در وضعيت مرگ عالم قدس، از سويي ديگر در وضعيت نسبيت اخلاقي قرار مي دهند، بشر با همين سؤال مواجه مي شود که پس چه بايد کرد؟ او نمي تواند در خلأ بسر برد، و در نهايت مجبور است براي ايستادن پاي خود را در نقطه ثابتي قرار دهد، او براي زندگي کردن نياز به  مبنا و تکيه گاه دارد. ولي مي بينيم که آن معناي سترگ  که خدا، ابديت و عالم قدس است در غرب سقوط مي کند، يا کسوف مي کند و يا سکوت مي کند و از آن به دوره ‘سکوت معنا’ تعبير مي شود. تنها جايي که باقي مي ماند درون انسان است. بشر به درون خود پناه مي برد. و نهضت هايي مانند رومانتيسيزم و.... پديد مي آيد. انسان به هنر و ادبيات و رمان پناه مي برد. جعل معنا در واقع در زميني اتفاق مي افتد که ديگر معنايي در آن نيست. خود زندگي بي معناست و بايد به آن معنا بخشيد. بايد معنا آفريد. فاعل شناسا يا کسي که درگير زندگي است بايد با تدبير زندگي خود را معنادار سازد و هيچ راه و سرچشمه اي ندارد مگر از درون.

اما اگر اين معنا در درون آدمي از قبل وجود دارد و ما انسان ها به آن برمي گرديم پس آيا نمي توان از آن به منزله کشف معنا ياد کرد؟
سؤال خوبي است. بازگشت به درون به دو گونه ميسر است. اول مراجعه به دروني که به نوعي در دين ديده مي شود. براي مثال در سنت اسلامي گفته مي شود  ‘من عرف نفسه فقد عرف ربه’. يا در عرفان اسلامي، در آثار عطار مي بينيم که داستان سيمرغ مطرح مي شود و در نهايت و در پايان راه ما آن خود واقعيمان را کشف مي کنيم. پس معنا در درون ما هست. به تعبير حافظ: آنچه خود داشت زبيگانه تمنا مي کرد. ‘الناس معادن کالمعادن الذهب و الفضة’  معنا در درون است و شما در اثر سلوک به آن خواهي رسيد. اين جعل معنا نيست بلکه کشف معناست. يعني با سلوک به يک معناي دروني مي رسيد.اين معناي دروني همان خود حقيقي و سيمرغ واقعي شما است. اين به ما مي گويد جستجوي معنا با مسير اين جستجو و غايت يکي است. اما از نقطه اي که شروع به حرکت مي کند تا نقطه اي که مي رسد دگرگوني هاي زيادي در او رخ خواهد داد تا به خود واقعي برسد و البته اين خود واقعي نيز تا بي نهايت سير خواهد کرد و ادامه دارد. جعل معنا هنگامي بوجود مي آيد که معتقد باشيم هيچ چيزي وجود ندارد. نه من برتري و نه فطرتي ونه هيچ سرمايه و گنج دروني. مانند سارتر، نيچه و کامو. سارتر معتقد است هيچ چيزي وجود ندارد ما در يک برهوت هستيم. اما باز تنها چيزي که به زندگي ما معنا مي دهد اين است که خودمان اين نمايشنامه را بنويسيم با نوشتن آن هم به جايي نخواهيم رسيد. ساحلي وجود ندارد، تنها يک برهوت است تنها دارايي، ارزش و افتخار ما  اراده آزادي است که کامل نيست. تنها نکته مهم آن است که خودت نمايش را بنويسي، خودت آن را اجرا کني و خودت آن را تمام کني که بسيار تراژيک است. فرقي نمي کند که اين نمايش را چگونه بنويسي. قبل از انتخاب تو اين گزينه با گزينه بديل هيچ تفاوتي نمي کند. اين انتخاب آزادانه و آگاهانه توست که به آن معنا مي دهد. يا مثلا کامو زندگي سيزيف را معنادار مي داند.خداياني که سيزيف را محکوم به اين کار پوچ کرده اند مي خواهند به طريقي او را از پا درآورند، سيزيف همواره در نقطة اول است  وکارش نيز جانکاه است و سنگ نيز هيچگاه به بالا نمي رسد ولي کامو معتقد است سيزيف با مخالفت و عصياني که در برابر خدايان از خود نشان مي دهد مشغول معنا دادن به زندگي خويشتن است. او با بالا بردن هميشگي سنگ به بالاي تپه با بازوان ستبر خويش به ما يادآور مي شود که من هنوز هستم و ادامه مي دهم و خرد نشده ام و از پا در نيامده ام. اين عمل به گونه اي جعل معناست. جعل معنا ارزش بخشيدن به چيزي است که خود بي ارزش است.

آيا حقيقتا زندگي هايي مانند زندگي سيزيف را مي توان معنادار دانست؟
اين بستگي به آن دارد که معنا را چگونه تعريف کنيم و چه معيارهايي براي زندگي معنادار برشماريم. وقتي مي گوييم زندگي سيزيف بي معناست، منظورمان اين است که زندگي او فاقد مؤلفة X است. حال اين X چيست که زندگي سيزيف بدون آن بي معناست؟ آيا زندگي او فاقد موفقيت است؟ يا فاقد خلاقيت است؟ يا فاقد ارزشمندي و .... .
براي مثال يکي ازفيلسوفان به نام تايلر زندگي سيزيف را بخاطر نداشتن خلاقيت بي معنا مي داند. از نظر تولستوي نيز هيچ چيز نمي تواند به زندگي انسان معنا بخشد نه فرزند نه مال نه ثروت، تنها خلاقيت و آفرينش است که مي تواند اين معنا را براي زندگي فراهم آورد. در اينجا تايلر پيشنهادي را مطرح مي کند. او فرض را بر اين مي گذارد که سيزيف اولاً موفق شود که سنگ ها را بالا برد و درثاني با بردن سنگ ها به بالا کاخ بسيار باشکوهي را بنا کند. آيا در اين صورت زندگي او معنا دار مي شود يا خير؟ بنا به نظر تايلر تا زماني که او با جديت و تلاش درگير اين پروژه است زندگي اش معنا دارد ولي وقتي تمام شد چه بر سر معناي زندگي او خواهد آمد؟ اتفاقا موقعيت سيزيف از اين نظر معنادار است که همواره مشغول کار و مبارزه است. تايلر فرض ديگري نيز دارد که خدايان در رگ هاي سيزيف ماده اي تزريق کنند که او از اين کارش لذت ببرد يعني به نحوي او را عاشق همين کار هر روزي، يکنواخت و تکراري و بي نتيجه سازند. آيا در اينصورت کار او معنادار مي شود؟ بازهم کار او از نظر سوبژکتيو يا اول شخص معنادار به حساب مي آيد.

و اين جا پرسش اينست که مبناي معناداري چيست؟
نمونه سيزيف واقعا نمونه خوبي براي وارد شدن به اين بحث است. اينکه واقعا بتوانيم بفهميم معنا چيست. اول اينکه متوجه مي شويم وقتي ما در مورد زندگي سيزيف صحبت و قضاوت مي کنيم از چه منظري به اين کار مي پردازيم؟ از منظر خود سيزيف يا از منظر سوم شخص و از بيرون.اگر از منظر بيروني قضاوت کنيم ملاک ما براي معناداري چيست، با چه معياري قضاوت مي کنيم؟ از نظر من تا مفهوم معنا و معيار معناداري و مرز ميان زندگي معنا دار وزندگي بي معنا به درستي روشن نشود، اين بحث ها به جايي نمي رسد. چون اگر فقط معيارهاي سوبژکتيو و شخصي را در نظر بگيريم يعني تنها همين که سيزيف از کارش راضي است و لذت مي برد و به آن عشق مي ورزد را مبناي معناداري قرار دهيم اين سؤال پيش مي آيد که فرق يک زندگي اخلاقي و غير اخلاقي در کجاست؟ مسيح، مادر ترزا، هيتلر و نرون همگي از کارشان لذت ميبردند. حتي ممکن است هيتلر و نرون از کارشان لذت بيشتري ببرند، بنابراين صرف معيارهاي دروني نمي تواند به تنهايي براي معنادار بودن زندگي کافي باشد. اما از طرفي اگر فقط روي معيارهاي بيروني تأکيد کنيم، يعني معتقد باشيم زندگي معنادار تنها زندگي است که شخص در آن به لحاظ رفتاري کارهاي اخلاقي انجام دهد، نظير به عدالت رفتار کردن، راستگويي، کم کردن رنج ديگران، کمک به پيشرفت علم بشري و.... . اما اين سؤال مطرح مي شود که آيا حقيقتا اين براي احساس معنا کافي است؟ درست است که ارزش هاي ذاتي در معنا نقش دارند ولي فرق است ميان کسي که از زندگي اخلاقي خود لذت مي برد و به لحاظ دروني شاد است مانند سقراط، با کسي که بطور تصنعي و تحميلي بر خود هموار مي کند که اخلاقي زندگي کند يا کسي که به زور و با تکرار و تمرين کاري را انجام مي دهد با کسي که عاشقانه به آن کار مي پردازد. بنابراين معنا علاوه بر بعد بيروني حتما داراي سويه اي دروني نيز هست.بنابراين کساني مانند سوزان ولف معتقدند براي معناداري دو چيز بايد دست به دست هم دهد يکي جاذبه دروني و ديگري ويژگي هاي بيروني. يعني در جايي احساس معنا خواهيد کرد که به آن نگاه مثبت داشته باشيد و از آن لذت ببريد، از آن احساس آرامش کنيد، آن کار شما را ارضاء کند و به شکوفايي استعدادهاي شما منجر شود، و دوم آنکه خود آن کار، کار مهمي بوده و پيش پا افتاده نباشد. در حقيقت فيلسوفان معناي زندگي همين را مورد مداقه قرار مي دهند که صرف احساس معنا براي معناداري کافي نيست. علاوه بر احساس معنا چيز ديگري نيز مورد نياز است و آن اين است که آن چيزي که بواسطه آن احساس معنا مي کنيم خود نيز ارزشمند باشد. به تعبير فيلسوفان مسلمان هم حسن فاعلي لازم است و هم حسن فعلي. يعني خود آن فعل نيز بايد داراي ويژگي هايي باشد و فعلي  زيبا و با ارزش باشد و فاعل آن فعل نيز بايد بتواند با آن رابطه برقرار کند. به يک تعبير زيباي قرآني ‘من عمِل عملاً صالحا من ذکرا او انثي و هو مومن فلتحنّينهُ حيوة طيبةً’، هرکس، چه زن و چه مرد، هرگاه در حاليکه مومن است کار نيک انجام دهد....، بدين معنا،تنها صالح بودن کار مهم نيست، ويژگي ايمان نيز از اهميت زيادي برخوردار است. بنابراين از نظر من چه در مورد سيزيف و چه در مورد معناداري هر کاري بايد به اين دو مولفه توجه کرد که آيا ما در مجموع از فرآيند زندگيمان راضي هستيم؟ لذت مي بريم؟ آيا به آن نگاه مثبتي داريم؟ آيا اين کار، اين شغل  يا اين درگيري به ما آرامش مي دهد؟ و نکته دوم اينکه، خود آن کار، فارغ از احساس ما، داراي چه تأثيري است؟ کاري مهم است يا پيش پا افتاده؟ کاريست اخلاقي يا ضد اخلاقي؟ موجب رنج ديگران است يا نه؟ آيا به سعادت من منجر خواهد شد؟
از ديد قائلان به جعل معنا کدام يک از جنبه هاي وجودي انسان  مي تواند به زندگي معنا بخشد؟
متأسفانه يکي از مشکلات اساسي بحث جعل معنا در اين است که برخي از فيلسوفان به اين قضيه تک ساحتي نگاه مي کنند.زيرا از ديدگاه آنها هيچ ارزش ذاتي وجود ندارد، هيچ چيز با هيچ چيز فرق نمي کند. تنها اراده ماست که به انتخاب ما معنا مي بخشد. البته معتقدين به جعل معنا نيز داراي انواع گوناگوني هستند. در پاسخ به اين پرسش که کدام جنبه از وجود ماست که به زندگي معنا مي بخشد، ميل ما؟ اراده ي ما؟ عشق ما؟....  برخي فقط عشق را سبب معناداري زندگي مي دانند. اما آيا معشوق نيز بايد خصوصياتي داشته باشد يا نه؟ آيا فرقي نيست ميان کسي که به يک کار زيبا عشق مي ورزد با کسي که علاقه و ميلش آزار ديگران است؟ علاوه بر عشق ويژگي هاي معشوق نيز مهم است. معنا بواسطه تعامل سوبژکتيو و ابژکتيو بوجود خواهد آمد. هر نوع يک سونگري در داستان معنا ما را به بيراهه خواهد برد. سهم عالم انفسي نيز بايد به اندازه عالم آفاقي مهم در نظر گرفته شود. نمي توان به صرف اينکه فردي تنها براي پيشرفت علم مي کوشد، به فعاليت سياسي مشغول است يا عمر خود را صرف معالجه بيماران کرده است زندگي او را معنادار تلقي کرد. معناداري يک زندگي چيز بيشتري را مي طلبد. احوال آن بازيگر، نگاهش، حسش نيز بايد در معناداري لحاظ شود. در مورد سيزيف نيز به همين صورت است. حتي اگر خدايان در رگ هاي سيزيف آن ماده تخديري را وارد کنند و او عاشق کارش شود، هيچ تأثيري بر ماهيت کارش نخواهد گذاشت. کار او کاري تکراري و بي نتيجه است و تغييري در جهان خارج ايجاد نخواهد کرد. بنابراين با اين معيار زندگي سيزيف بي معنا خواهد بود.
به نظر شما مي توان از ديد سلبي به قضية ‘معناي زندگي’ نگاه کرد؟
هيوم تعبيري دارد مبني بر اينکه  براي خوشبختي بايد عوامل نامحدودي دست به دست هم دهند اما براي بدبخت شدن يک انسان تنها يک عامل کافي است. مثلا کافي است همه چيز داشته باشد به غير از دوست خوب. به همين نحو گرچه عوامل زيادي بايد دست به دست هم دهند تا يک زندگي معنادار شود ولي براي بي معنايي آن تنها يک عامل مي تواند مؤثر باشد. مثلا زندگي سيزيف فاقد برخي چيزهاست و فقدان اين چيزهاست که سبب بي معنايي زندگي او مي شود. او مجبور است پس زندگي او فاقد آزادي است. کار او سخت است پس او فاقد راحت و رفاه در زندگي است. سوم اينکه زندگي او غايت ندارد. چهارم آنکه فاقد موفقيت است و.... . بنظر من مي توان از پنجره بي معنايي به معنا نگريست، تعرف الاشياء باضدادها. يعني به اينصورت که بگوييم يک زندگي، هنگامي که از برخي عوامل بي بهره باشد، بي معناست.

در اين صورت شرايط لازم و کافي معناداري کدام است؟ چه مؤلفه‌هايي بايد وجود داشته باشد تا زندگي شخصي با معنا شود؟
اين يکي از بحث هاي مهم فلسفي است. براي مثال تا آلان گفتيم براي اينکه يک زندگي معنا داشته باشد بايد غايت داشته باشد، جداي از غايت، خود فرآيند زندگي نيز ارزشمند باشد، اخلاقي باشد، انسجام دروني داشته باشد، در اين فرآيند استعدادهاي ما شکوفا شود، آگاهانه و آزادانه  باشد، در آن خلاقيت وجود داشته باشد، همراه با ميل و رغبت و عشق باشد. حتي اگر فرآيندي رو به جلو باشد اما فاقد ميل و شور باشد معنادار به حساب نمي آيد. اين پروژه بايد منتهي به نجات و رستگاري ما شود. بنابراين زندگي که هريک از اين مولفه ها را نداشته باشد يک زندگي بي معناست. زندگي بدون غايت، زندگي تقليدي، زندگي که وجود ديگري در آن نقش نداشته باشد، زندگي بدون دوستي و.... يک زندگي بي معنا به حساب مي آيد.

اما آيا صرف احساس معنا براي معناداري کافي است؟
نکته مهم در اينجاست که ما بايد هوشيار باشيم که احساس معنا را با خود معنا اشتباه نگيريم. درست است که در يک زندگي معنادار بايد حتما احساس معنا وجود داشته باشد اما اين تنها شرط لازم معناداري است نه شرط کافي آن، دقيقا مانند داستان سلامتي است. صرف اينکه شخص احساس سلامتي کند کافي نيست. او بايد در واقع نيز سالم باشد و البته يک زندگي سالم زندگي است که در آن هم احساس سلامتي باشد و هم خود سلامتي. در معناداري زندگي نيز عيناً به همين صورت است. متأسفانه در بحث جعل معنا، معنا تنها به احساس معنا تقليل داده شده است. اين يکي از مشکلات جعل معناست که باعث مي شود معنا موقتي شود. شما امروز اين را اراده مي کنيد و فردا چيز ديگري را. معنا به امري شخصي و موقتي و دروني تقليل مي يابد. و معنايي که متغير و زوال پذير باشد و ماندگار نباشد معنايي نيست که بتواند کل زندگي را معنادار سازد.اينها مشکلات جعل معناست. معنا يک امر چند ساحتي است و براي حل مشکل معنا نياز به جامع نگري خواهيم داشت، نمي توانيم هيچ يک از مولفه هاي آن را حذف کنيم. از طرفي ديگر نمي توانيم مولفه هاي معناداري را آنقدر زياد کنيم که در عمل همه زندگي ها بي معنا شود. به هر حال بايد معيار مشخصي براي آن پيدا کرد و از تعريف هاي راديکال دوري کرد. و در پايان نيز بايد تعريف ما بتواند راه حل هاي عملي براي آن ارائه دهد و به کساني که زندگي آنها به سمت بي معنايي پيش مي رود بگويد که چگونه مي توانند به سوي معناداري پيش روند. در حقيقت اگر تمام بحث هايي که در حوزه معناي زندگي صورت مي گيرد نتيجه اش توصيه هاي عملي نباشد و به نوعي نتوانيم براي کساني که به سمت پوچي حرکت مي کنندهم در مقام تشخيص، هم در مقام پيشگيري و هم در مقام درمان کاري صورت دهيم، همه بحث ها بي فايده خواهد بود. بدين معنا که در نهايت بايد اين بحث ها از آسمان بحثهاي نظري و  انتزاعي بر زمين بنشيند و در عمل نتيجه بخش باشد.