معنای زندگی

PDF چاپ نامه الکترونیک

معنای زندگی

رابرت سالِمِن
ترجمه مسعود فريامنش


پرسش از معناي زندگي1، در مقام مهم‌ترين پرسش فلسفي، پاسخ‌هاي فراواني را در طول حيات فكري بشر همراه داشته است. فيلسوفان و انديشمندان بزرگي با آن دست به گريبان بوده و هر يك از منظر و ديدگاه خود پاسخي بدان داده‌اند. در مقالة حاضر، رابرت سالِمِن كوشيده است تا تصويري كلي و در عين حال زيبا از مفهوم «معناي زندگي» فرا روي خواننده نهد. وي در ضمن ذكر 16 ايماژ مختلف زندگي (يعني ايماژهايِ بازي، داستان، تراژدي، كمدي، رسالت، هنر، ماجراجويي، بيماري، ميل، نيروانه، نوع دوستي، شرافت، يادگيري، رنج، سرمايه‌گذاري و رابطه) پاسخ‌هاي مختلفي را كه بدين پرسش داده شده به طريق اختصار محل بحث قرار داده است. از نكات جالب و شايان تأمل در اين نوشته اين است كه به زعم نويسنده، ايماژهايي كه ما براي سخن گفتن دربارة زندگي به كار مي‌بريم شكل و كيفيت زندگي ما را معين مي‌كنند، چرا كه، پرسش از معناي زندگي نه صرفاً موضوع كشف، بلكه نوعي خلق و ابداع نيز محسوب مي‌شود.
***
1. جاي خالي را پر كنيد: زندگي .......... است. برخي نمونه‌ها عبارت‌اند از:
الف. زندگي يك جورچين ]/ معما[ (Puzzle) است با اين تفاوت كه نمي‌دانيد كه آن تصوير قرار است شبيه چه چيزي باشد و حتي اگر همه قطعات آن را هم مي‌داشتيد، بازهم نمي‌دانستيد.
ب. زندگي يك هزارتو ]/ ماز [ (Maze) است، جز اينكه مي‌كوشيد تا از آن خارج نشويد.
پ. زندگي بازي پوكر است (شانس در آن نقش دارد؛ اما با داشتن يك دستِ عالي مي‌توانيد ببريد و با داشتن يك دستِ هم‌خال ممكن است ببازيد).
ت. زندگي برد و باخت است؛ اندك شماري مي‌برند و بيشتر آدميان بازنده‌اند.
ج. زندگي سرمايه‌گذاري است.
چ. زندگي تجربه‌آموزي است.
ح. زندگي موهبت است.
خ. زندگي رنج است.
پاسخ شما به اين پرسش‌ها و نظرتان دربارة خودتان چيست؟ اهداف نهايي شما كدام‌اند؟ چه انتظاراتي داريد؟ به چه چيزهايي اميد داريد؟ از چه چيزهايي هراس داريد؟
2. فرشته‌اي را فرض كنيد كه بر روي ابرها نشسته است و آوردگاه فعاليت‌هاي بشري را در زير نظاره مي‌كند ـ همان‌گونه كه ما به جمعيت مورچه‌ها نگاه مي‌كنيم كه با شتاب به فعاليت‌هاي روزانه‌شان مي‌پردازند. اين فرشته در باب اين جنب‌وجوش چه خواهد گفت؟ از نظر او، اين جنب‌وجوش‌ها چه هدف و غايتي دارند؟
3. سه يا چهار چيز را كه در لحظه مرگتان دوست نداريد انجام نشده بمانند نام ببريد. چه تعداد از اين كارها را تاكنون انجام داده‌ايد و يا شروع كرده‌ايد تا آنها را انجام دهيد؟ كدام يك از اين كارها را تاكنون مي‌توانسيد انجام دهيد، اما اين كار را نكرديد؟ (چرا نه؟)
4. آلبركامويِ فيلسوف، مي‌گويد كه زندگي به كار سيزيف (Sisyphus) مي‌ماند؛ قهرمان اساطيري يونان كه محكوم شده بود تا سنگي را از كوه بالا ببرد، اما به مجرد اينكه به قله كوه مي‌رسيد، سنگ دوباره به پايين مي‌غلتيد و تا ابد مجبور به اين كار بود. آيا، به راستي زندگي شبيه اين است؟ چگونه؟
معناي زندگي چيست؟ اين پرسشي بزرگ است ـ بدين معنا كه پاسخ به آن دشوارترين و فَوْري و فَوْتي‌ترين كار است و در عين حال، مبهم‌ترين و غامض‌ترين پرسش است. متفكران دقيق‌النظر، اغلب از پاسخ به آن طفره مي‌روند، چرا كه مي‌دانند اين پرسش، پرسشي مبهم و معناي اصطلاحِ «معنا» ، في‌نفسه، داراي ايهام است و پاسخ‌هايي كه به آن داده مي‌شود هيچگاه از حقايق محضي كه بتوان از آنها با دليل و برهان دفاع كرد، پرده برنمي‌دارند. با اين حال، به‌ همين دليل است كه يك پاسخ ممكن مي‌شود و اين پرسش ضرورت مي‌يابد.

معناي معنا
به زعم بيشتر ما، مناسب‌ترين وقتي كه پرسشِ معناي زندگي مجال طرح مي‌يابد، وقتي است كه دچار تشويق و تحيّر مي‌شويم، وقتي كه افسرده مي‌شويم يا وقتي كه رويدادي ارزش‌ها و توقّعات ما را واژگون مي‌كند. در زندگي هر روزينه، وقتي كه فلسفه مي‌خوانيم يا در باب چيزها به طور كلي مي‌انديشيم، زندگي را آكنده از معنا مي‌بينينم ـ مقالة پايان ترمي هست كه بايد نوشته شود، فيلتر روغن ماشين را بايد عوض كرد، مهماني‌اي هست كه مشتاقانه منتظر آنيم يا آن را به خاطر مي‌آوريم و جاي اميدواري هست كه در چند هفته آتي براي استخدام در يك شغل مهم در مصاحبه حاضر شويم. اما وقتي به نحوي انتزاعي، همان‌طور كه گاه به نحوي اجتناب‌ناپذير، در اين باب به تأمل مي‌پردازيم، بر ما معلوم مي‌شود كه هيچ يك از اين انتظارات و اهداف كوچك به هيچ وجه معناي زندگي محسوب نمي‌شوند. پس، به چيزهايي بزرگ‌تر ـ به طور كلي سعادت، انجام كارهاي خوب در زندگي، موفقيت، اثرگذاري و عشق ـ نيز بدين نحو مي‌نگريم. با اين وصف، پيام دهشت‌زاي كتاب جامعه سليمان (Ecclesiastes) دقيقاً جان كلام را بيان مي‌كند: «همه چيز باطل ]/ پوچ[ است» و خيلي زود ناديده انگاشته مي‌شود و از اين‌رو ما شروع مي‌كنيم به اينكه وراي خود زندگي به دنبال معناي زندگي ـ كه پرسش غايي فلسفه است ـ برآييم.
معناي زندگي چيست؟ در وهله اول، بايد بپرسيم كه مراد از معنايِ «معنا» در اين پرسش چيست؟ گاه، معناي يك چيز (يك علامت، يك واژه) چيزي است كه بدان دلالت دارد؛ چيزي بيرون از خودش. از اين‌رو، علامت ]/ تابلوي[ «مواظب سگ‌ها باشيد» از قرار معلوم به يك سگ، كه احتمالاً آن را نمي‌بينيم؛ سگي بزرگ و وحشي دلالت دارد. نام «سقراط»، نام سقراط‌ است. اگر اين‌گونه راجع به معنا بيانديشيم، مي‌توانيم گفت كه معناي زندگي هر يك از ما به يكايك زندگي‌هاي ما دلالت دارد. اما چگونه؟ ممكن است كسي بگويد كه زندگي هر يك از ما، به يك معنا، به زندگي‌هاي اطرافيانِ ما ـ خانواده، دوستان و همكاران ـ دلالت دارد، تا آنجا كه، معناي زندگي، عبارت از انسان‌ها ديگر است. يا ممكن است كسي بگويد كه زندگي‌هاي هر يك از ما به جماعتي بزرگ‌تر، يعني ملت يا به كل بشريت دلالت دارد. يا ممكن است كسي بگويد كه زندگي‌هاي ما به خالق ما دلالت دارد، چندان‌كه معناي زندگي عبارت از خداست. با اين وصف، مفهوم «دلالت داشتن» در اينجا به صورتي غير موجه كش و قوس يافته و مي‌توان به حق از در مخالفت درآييم و بگوئيم كه زندگي به هيچ‌وجه به چيزي ]بيرون از خودش[ دلالت ندارد. زندگي فقط «هست». به هر روي، ظاهراً، زندگي بي‌آنكه پاسخي به پرسش معناي زندگي بدهد ما را ترك مي‌كند، اما، شايد، مشكل بر سر مفهوم «معنا» به مثابه «دلالت داشتن» باشد. توان گفت كه علائم و واژه‌هاي خاص به چيزي دلالت دارند، اما فقط در بافت و زمينة زبان، يعني جمع معاني مشترك. واژة Pepino براي كسي كه زبان اسپانيايي نمي‌داند كاملاً بي‌معنا است. واژة «بپّا» (fore) احتمالاً براي غير گلف‌بازان بي‌معناست. دلالت داشتن، امري مربوط به زمينه و بافت است و در زندگي نيز همچنان است. معناي اعمال خاص از رهگذر دلالت به غايات و قراردادها قابل توضيح‌اند («او اين كار را كرد تا مأمور استخدام را تحت تأثير قرار دهد» يا «او اين كار را كرد تا به ديگران علامت دهد كه مي‌خواهد به سمت چپ گردش كند»). آيا مي‌توانيم معناي زندگي هر كس را به همين قياس توضيح دهيم؟ شخص نادرالوجودي كل زندگي‌اش را وقف رسيدن به هدفي واحد ـ مثلاً پيروزي انقلاب يا كشف درمان سرطان ـ مي‌كند، اما، بيشتر انسان‌ها تا بدين‌ مايه ثابت قدم نيستند و زندگي آنها متضمن معنايي نيست كه بتوان آن را به اين سادگي‌ها تعريف كرد. البته، مراد اين نيست كه زندگي آنها فاقد معناست. در زبان‌شناسي، ما مي‌توانيم از معناي واژة Pepino بپرسيم؛ اما، نمي‌توانيم، به گونه‌اي كه قابل فهم باشد، از معناي كل زبان بپرسيم. اين پرسش كه «معناي اسپانيايي چيست؟» پرسشي بي‌معناست. اما، اين ]تلقي[ ظاهراً ما را از دادن هر پاسخ ممكن به پرسش‌هاي مهم‌مان محروم مي‌سازد.
با وجود اين، وقتي كه اشخاص از معناي زندگي خود مي‌پرسند، اغلب فقط دلالتي از اين دست به چيزي بيرون از خودشان، چيزي بيرون از زندگي‌شان، در ذهن دارند. ممكن است كه اين دلالت‌ها، بس مهم باشند  و حتي مهم‌ترين چيز در زندگي باشند. اما، شايان ذكر است كه آنها ]دلالت‌ها[، به يك معنا، پاسخي تمام و كمال به اين پرسش نمي‌دهند؛ فقط آن را به تعويق مي‌اندازند. درخور ذكر است كه چهار پاسخ از اين دست وجود دارد: فرزندان را معناي زندگي دانستن؛ خدا را معناي زندگي دانستن؛ حيات اخروي را معناي زندگي دانستن؛ و نااميدانه، دردم به اين نتيجه رسيدن كه زندگي هيچ معنايي ندارد.

فرزندان معناي زندگي هستند
مردمان بسياري مي‌گويند كه فرزندان و نوه‌هايشان معنابخش زندگي آنها هستند. با اين وصف، اين پاسخ، به مجرد اينكه به تأمل در باب آن مي‌پردازيد، نتيجه‌اي دور از ذهن (odd consequence) با خود به همراه مي‌آورد: اگر معناي زندگي، نه در زندگي‌هاي خودشان، بلكه در زندگي افراد ديگر نهفته است، آن چيز كه به زندگي‌«هايشان» معنا مي‌بخشد چيست؟ ]پاسخ اين است[ فرزندان«شان». اما، چه چيز، به نوبه خود، به زندگي «فرزندان»شان معنا مي‌بخشد؟ ]پاسخ اين است[ فرزند«انشان» وقس‌علي هذا. به همين‌ترتيب، مردم همواره تمايل داشته‌اند تا به نحوي انتزاعي براي آينده، يعني به وجود آوردن مكاني آكنده از صلح و سعادت مطلق ـ آنچه فيلسوفان «مدينة فاضله»اش مي‌خوانند ـ طرح و نقشه بريزند. از اينجاست كه مي‌توان فهميد كه آنها چقدر دوست دارند تا فرزندان، يا نوه‌ها و يا نتيجه‌هايشان زندگي كنند. اما، اين امر چگونه به زندگي‌هاي «آنها» معنا مي‌بخشد؟ معناي زندگي بستگان دوري كه در مدينة فاضله به خوشي مي‌زيند چيست؟ باب اين پرسش براي آنها همچنان مفتوح است. زوج‌هاي موفق اغلب به سال‌هايي كه با هم نزاع داشته‌اند رجوع مي‌كنند و در اين نكته هم‌عقيده‌اند كه «آن» سال‌ها بهترين سال‌هاي زندگي‌شان بوده است. آيا خودِ سعادت مطلق معناي زندگي را، تا بدين‌ حد آشكار، محقق مي‌سازد؟

خداوند معناي زندگي است
پاسخ سنتي به پرسش معناي زندگي، خداوند است. در واقع، اغلب، بسيار گفته شده است كه اين پرسش، براي خداباوران هيچ‌گاه به ميان نمي‌آيد و معناي زندگي، پيش از روزگاري كه انسان‌ها در وجود خداوند شك و ترديد كنند، هيچ‌گاه محل ترديد و سؤال واقع نشد. اما، اين قول مطلقاً حقيقت ندارد. قديس آگوستين، فيلسوف بزرگ و مؤمن‌ترين مسيحي، اين سؤال را مجدّانه‌تر از هرملحدي مطرح كرد. همين‌طور مارتين‌لوتر و شمار فراواني از متفكران پيش و پس از او. انديشيدن در اين باب كه باور به خدا، بنفسه، پاسخي براي پرسش معناي زندگي به دست مي‌دهد، فقط اين پرسش را يك گام فراتر مي‌برد. چرا خداوند ما را آفريد؟ او از ما چه توقعي دارد؟ چرا ما را مي‌آفريند؟ برخي چنين مي‌پندارند كه خدا ما را همچون موجودي خاص ـ نه فقط بر «صورت» خويش، بلكه براي تحقق رسالتي بر روي زمين ـ خلق كرده است؛ اما اگر او قادر مطلق است چرا يك چنين كاري مي‌كند؟ آيا براي اينكه ادعايي را ثابت كند؟ (براي چه كسي؟) براي ارضاي نخوت خود؟ (از همه اين‌ها گذشته، يهوة عهد قديم، خدايي غيور است: شايد خدايي خودخواه هم باشد). چرا بايد فكر كنيم كه براي هدف يا رسالتي خاص آفريده شده‌ايم؟ و اگر چنين است، آن رسالت چيست؟ آن هدف كدام است؟ از اين‌رو، اين پرسش، همان‌طور كه ديرگاهي است كه متفكران بزرگ مسيحي بدان تفطّن يافته‌اند، مصادره به مطلوب است: معناي زندگي ما چيست؟ ظاهراً باور به خدا فقط حل اين مسئله را فَوْري و فَوتْي‌تر مي‌كند؛ باور آن را حل نمي‌كند.

حيات اخروي معناي زندگي است
از اين گذشته، مردم باور دارند كه معناي زندگي را بايد در زندگي ديگر ـ كه اجر يا عقاب حيات دنيوي است ـ يافت. وانگهي، چه به چنين حياتي باور داشته باشيد و چه باور نداشته باشيد، اين پاسخ سؤال نيز نتيجه‌اي دور از ذهن دارد: اگر بگوييد كه اين زندگي تنها از رهگذر دلالت به زندگي ديگر معنادار مي‌شود، ]پس[ گفته‌ايد كه اين زندگي، في‌نفسه، پوچ و بي‌معناست ـ همان‌طور كه كتاب جامعه سليمان به صراحت از آن سخن گفته است. اما آنچه ما در اين زندگي پوچ انجام مي‌دهيم تا به خاطر آن در زندگي بعد پاداش بيابيم چيست؟ ايمانِ صرف؟ انجام حَسَنات؟ زندگي را در كامل‌ترين حد آن سپري كردن؟ شناخت استعدادهاي اجتماعي يا هنري؟ به كيش ]خود[ درآوردن كافران؟ يادگيري آشپزي؟ اين پرسش مصادره به مطلوب است و نيز ممكن است كسي بپرسد: اگر اين زندگي تا بدين مايه عبث است، چه چيزي حيات اخروي را معنادارتر مي‌سازد؟ آيا به اين دليل كه حيات دنيوي بسيار كوتاه است و حيات اخروي بس طولاني؟ اما اگر زندگي ـ حتي اندك لحظاتي از آن ـ في‌نفسه بي‌معنا باشد، پس حيات ابدي چه معنايي مي‌تواند داشت؟ اگر يك ساعت نشستن در كلاس درس حوصله شما را سر مي‌برد، پس وقتي مطمئن شويد كه كلاس بيش از ده ساعت به طول خواهد انجاميد، حوصله شما بيشتر سر مي‌رود. از سوي ديگر، انديشمندان مسيحي، به ويژه در چند سدة گذشته، اغلب از اين سخن مي‌گويند كه اجر و پاداش حيات اخروي تنها به كساني تعلق مي‌گيرد كه «اين» زندگي ]حيات دنيوي[ را در كامل‌ترين حد آن سپري كرده‌اند و پرسش ما از نو مجال طرح مي‌يابد: كدام زندگي، زندگي كردن در كامل‌ترين حد آن است؟ چه چيزي به اين زندگي معنا مي‌بخشد؟
اصلاً هيچ معنايي وجود ندارد
در سوي ديگر اين پرسش، آن دسته فيلسوفان ـ و بخش عمده‌اي از دانشجويان امروز ـ هستند كه مي‌گويند زندگي اصلاً هيچ معنايي ندارد. «پوچ» (Absurd) اصطلاحي است كه اغلب براي بيان اين ديدگاه به كار مي‌رود. آنها مي‌گويند «زندگي پوچ است» و مراد از آن، اين است كه زندگي بي‌معنا است. زياده بر اين، اين ديدگاهي است كه هم خداباوران و هم غيرخداباوران بدان باور دارند، هر چند واضح است كه دردسرسازترين و قطعي‌ترين عبارات بر زبان غير خداباوران رفته است. براي نمونه، آلبركامو، فيلسوف فرانسوي، دركتابش، افسانه سيزيف، گفته است كه در زمانه ما، پوچي تبديل به احساسي متداول شده است. احساس پوچي درگذر هر خياباني مي‌تواند در مقابل هر شخصي پديدار شود. ممكن است كه كل صحنه ناپديد شود. برخاستن، سوار تراموا شدن، چهار ساعت در اداره يا كارخانه بودن، غذاخوردن، سوار تراموا شدن، دوباره چهار ساعت كار، غذاخوردن، خوابيدن و دوشنبه، سه‌شنبه، چهارشنبه، پنج‌شنبه و جمعه و شنبه مطابق روية معمول. اين شيوه، غالب اوقات دنبال مي‌شود؛ اما يك روز پرسش «چرا» سربرمي‌آورد و هر چيزي در آن ملالِ همراه با دلزدگي شروع مي‌شود. بسيار اهميت دارد كه براين نكته تاكيد كنيم كه هر يك از اين پاسخ‌ها در زندگي اشخاص به غايت مهم‌اند. مسلماً، شخصي مي‌تواند خود را وقف فرزندانش كند و بيشترين مردم نيز همواره چنين مي‌كنند. ممكن است (ولو نامتعارف‌تر از آنچه مردم معمولاً مي‌گويند) كه شخصي زندگي خود را وقف خدا بكند و مردمان بسياري نيز چنين مي‌كنند. اما، دقيقاً ]به همين ميزان[ اهميت دارد كه بدانيم كه اين پاسخ‌هاي اصيل باب پرسش ما را همچنان مفتوح مي‌گذارند، چرا كه، اين پاسخ‌ها فقط اين پرسش را يك گام در مسير خود جلوتر مي‌برند: معناي زندگي فرزندان ما چيست؟ زندگي‌اي كه به قصد خدمت براي خدا انجام مي‌شود، چه نوع زندگي‌اي است؟ ما نياز به پاسخي «در» زندگي خودمان داريم نه فقط وراي آن. همين سخن را مي‌توان در باب پاسخي كه به موجب آن زندگي بي‌معناست ـ يعني به كلي پوچ است ـ نيز داد. كامو، گاه، برمبناي الحاد خود از اين راي دفاع مي‌كند: اگر هيچ معناي خارجي‌اي وجود ندارد، پس اصلاً هيچ معنايي وجود نمي‌تواند داشت؛ اما، معناي خارجي، معناي زندگي نمي‌تواند بود و از غيبت خداوند (اگر در واقع وجود نداشته باشد) برنمي‌آيد كه زندگي بدون معناست.
درخور ذكر است كه امروزه زبان‌شناسان سخت براين‌ باورند كه معنا را بايد «در بطن» بافت و زمينة زبان يافت. يك واژه، نه فقط به خاطر دلالت‌گري‌اش، بلكه، از آن مهم‌تر، به سبب معنايي كه در زبان دارد، داراي معنا است. از اين‌رو، به طريق قياس، مي‌توان گفت كه معناي زندگي ـ معنايي كه مي‌دهد و معنايي كه ما به آن مي‌دهيم ـ را مي‌توانيم در بافت و زمينة زندگي خودمان بيابيم، نه در عطف و ارجاع آن به بيرون از زندگي. وقف خداوند بودن، تا آنجا براي اين پرسش پاسخي دارد كه آدمي حقيقتاً براي خدا زندگي كند و فرزند داشتن تا آنجا براي اين پرسش پاسخي دارد كه آدمي حقيقتاً براي فرزندش بِزيَد. عجيب آنكه، نهيليسم ـ ديدگاهي كه به موجب آن زندگي بي‌معناست ـ نيز مي‌تواند معنايي براي زندگي فراهم كند، مشروط بر اينكه آدمي زندگي را حقيقتاً وقف اين گزاره كند كه زندگي هيچ معنايي ندارد و آن معاني دروغين و گاه خودبينانه‌اي را كه برخي مردم مي‌پندارند كه اين گزاره مشتمل بر آنهاست معلّق كنند. ظاهراً كامو زندگي خود را بدين شيوه سپري كرد.

معناي زندگي
پرسش از معناي زندگي از آن دست پرسش‌هايي نيست كه مستلزم پاسخي خاص باشد و يا به چنين پاسخي مجال بدهد. در واقع، اين پاسخ چيزي بيش از يك استعارة ضروري، يك تصوير و بصيرتي به زندگي است كه در آن مي‌توانيد خود را داراي نقش و كاركردي معيّن، داراي مجموعه‌اي از انتظارات معقول ببيند و آنچه اين امر را بسيار پراهميت مي‌سازد اين است كه بصيرت شما از جهاتي متعدّد آن نوع زندگي را كه قصد راه سپردن در آن داريد مشخص و معين مي‌سازد. براي مثال، فرض كنيد كه با اين طرز تلقي كه «هركس به فكر خودش» و براي خودش است، كاري را شروع مي‌كنيد و يا به مدرسه مي‌رويد. از اين رو، با همه‌كس به مثابه نوعي تهديد و يك حريف مواجه خواهيد شد؛ به تمامي صادق و روراست نخواهيد بود و به هرحال، عموماً از مصاحبت ديگران لذت نخواهيد برد. افراد شروع مي‌كنند تا از خصومت چالش‌طلبانه شما سردرآورند و به شما بي اعتماد مي‌شوند و شايد حتي نيّات شما را از طريق اعمال تحريك‌آميز جزئي بيازمايند. درواقع، ديري نمي‌پايد كه خود را در حال و هواي «هركسي به فكر خويش است» مي‌يابيد؛ حال و هوايي كه تا حد زيادي خود شما آن را پديد آورده‌ايد. بنابراين پرسش از معناي زندگي صرفاً موضوعِ كشف نيست، بلكه ابداع و خلق نيز هست. خود فلسفة شما تنها تا حدي اظهار و بيان آن ديدگاهي است كه پيشتر در باب جهان داشته‌ايد، زيرا فلسفه‌اي كه صورت‌بندي مي‌كنيد ابزاري براي شكل دادن به آن ديدگاه هم هست. تني چند از فيلسوفاني كه خلق و خويي بدبينانه و افسرده داشته‌اند، از روي عمد، فلسفه‌هاي خوش‌بينانه و نسبتاً اميدبخشي صورت‌بندي كرده‌اند، نه براي فريفتن خود، كه براي تغيير خويش و برخي از آن‌ها در اين راه توفيق بسيار يافته‌اند.
ايماژهايي كه ما براي سخن گفتن دربارة زندگي به كار مي‌بريم معنايي را كه در زندگي مي‌يابيم يا نمي‌يابيم معيّن مي‌كنند. براين اساس پاسخ‌هاي شما به ويژه به سوالات آغازين اين گفتار بايد به شما سرنخي كاملاً واضح و آشكار در باب آن ديدگاه كلي به زندگي بدهد كه ظاهراً آن را پذيرفته‌ايد، حتي اگر پاسخ شما شاعرانه يا از سر شوخي باشد. (در نمايش يا شعر و نيز در فلسفه ورزي جدّي است كه ديدگاه‌هاي ما براي ما وضوح پيدا مي‌كنند). براي مثال، اگر شما اظهار كنيد كه «زندگي يك جور بازي است» ]يعني[ گفته‌ايد كه زندگي را چيزي مي‌پنداريد كه نبايد آن را چندان به جدّ گرفت (چه خودتان آن را جدّي بگيريد و چه نگيريد) و اينكه زندگي به غايتي ختم نمي‌شود و بهترين شيوه زندگي كام بردن از آن است. از سوي ديگر، اگر بيان كنيد كه زندگي موهبت خداست كه بايد بخردانه از آن بهره برد، ]يعني[ گفته‌آيد كه فكر مي‌كنيد كه زندگي به راستي امري جدّي است با رسالتي كمابيش معين (كه بايد به آن پي ببريد) و نوعي درك تقريباً واضح از موفقيت و شكست (در محكمه الهي) است.
من، در زير، تعدادي از ايماژهاي بزرگ زندگي و معاني آن (يا فقدان معناي آن) را برمي‌شمارم كه در تاريخ و در تحقيقات دانشجويان مجال بروز يافته‌اند و به طريق اختصار توضيح مي‌دهم. البته اين فهرست به هيچ روي كامل نيست و شما مي‌توانيد از خودتان برخي تصويرها را بيافزائيد كه ممكن است حتي از آنچه من در اينجا فهرست كرده‌ام بهتر باشند.

زندگي بازي است
همانطور كه در بالا متذكر شديم، اگر زندگي بازي است نبايد آن را چندان به جدّ گرفت. بازي نوعي فعاليت مستقل است و حتي اگر به چيزي منجر شود (آن‌گونه كه بازي بسكتبال باعث رشد نظم و همكاري شما مي‌شود يا آن‌گونه كه دو استقامت به صبر و مقاومت شما مي‌افزايد) اهميت بازي در نفسِ بازي نهفته است (مسئله اين نيست كه مي‌بريد يا مي‌بازيد بلكه مسئله اين است كه چگونه بازي مي‌كنيد). وانگهي، برخي افراد بازي‌ها را شديداًٌ رقابتي مي‌دانند (از همين روست قول مشهور وينس لومباردي: «برنده شدن همه چيزي نيست، بلكه تنها چيز است»). زندگي را اينگونه ديدن، آن را نزاعي دائم همراه با برد و باخت ديدن است. اگر فكر كنيد كه زندگي بازي است، بنابراين، مهم نيز هست كه بپرسيم چه نوع بازي‌اي است؟ برخي از بازي‌ها صرفاً به خاطر سرگرمي‌ بودنشان انجام مي‌شوند؛ برخي ديگر از آن‌ها را به خاطر اين انجام مي‌دهيد كه تفوق و برتري شما را نشان مي‌دهند (مثل مسابقه كشتي)؛ برخي از آن‌ها براي وقت‌كشي انجام مي‌شوند (مثل بازي سوليتر)؛ برخي از آن‌ها به‌طور مشخصي خصلتي اجتماعي دارند (مثل بازي بريج)؛ برخي از آن‌ها تعمداً اضطراب‌آوراند (مثل بازي پوكر در قمارهاي بزرگ)؛ برخي از آن‌ها متوجه آسيب‌رساندن به حريف هستند (مثل بوكس)؛ برخي از آن‌ها متوجه ياري رساندن به ديگران‌اند (براي مثال، نيك‌خواهي را در قالب يك بازي درآوردن تا اينكه دريابند چه كسي مي‌تواند بيشترين مبلغ را براي اين منظور جمع آورد). برخي نويسندگان، مفهوم زندگي به مثابه بازي را به كار برده‌اند. براي نمونه، بيش از دو دهه پيش، كتاب بسيار عامه‌پسند پرفروش بازي‌هاي مردم، اثر اريك برن، بود؛ و تني چند از فيلسوفان گفته‌اند كه زبان‎، اقتصاد و خودِ فلسفه بازي هستند. زندگي را بازي دانستن، قراردادن آن در يك منظر خاص است، نه بدين منظور كه آن را خيلي جدّي بگيريم بلكه بدين خاطر كه بر اهميت اطاعت از قواعد و شايد محوريت «ورزش خوب»، لذت بردن خود و در صورت امكان بردن در آن تأكيد كنيم. اما، ما گرايش داريم تا واژه‌هاي «برنده» و «بازنده» را به شيوه‌اي مخاطره‌آميز به كار ببريم. براي مثال، وقتي كه اعلام مي‌كنيم كه تيم دوم فوتبال جهان ـ يعني تيمي كه صرفاً جام جهاني را از دست مي‌دهد ـ در گروه «بازنده‌ها» قرار دارد، چه معيارهايي را براي خودمان در نظر مي‌گيريم؟

زندگي يك داستان است
اسكار وايلد، نمايش‌نامه و مقاله‌نويس بريتانيايي، با در پيچيدن در كلام افلاطون، كه نوشته بود هنر تقليدي از زندگي است، گفت: «زندگي تقليد هنر است». واضح است كه ما نه فقط لحظه به لحظه يا براي هدف واحد بزرگي زندگي مي‌كنيم، بلكه يك متن نسبتاً مفصّل، داستان يا روايتي را دنبال مي‌كنيم كه (دست كم تا حدّي) همان‌طور كه پيش مي‌رويم، آن را مي‌سازيم. فرهنگ و نخست خانوادة ما و سپس اوضاع و احوالي كه خودمان را در آن مي‌يابيم، خطوط كلي اين داستان و نقش‌هايمان در آن را مي‌سازند.
زندگي را يك داستان دانستن، زندگي را به نحوه زماني خاص يك طرح شكوفا شونده و رشد منش و شخصيت دانستن است (فيلسوفان قرن نوزدهم آلمان از زندگي به مثابه Bildungsroman سخن مي‌گفتند؛ داستاني دربارة رشد و شكوفايي آدمي، بدان‌گونه كه مردي جوان با جستجوها، ناكامي‌ها و كشفيات گوناگون مواجه مي‌شود). ما، اغلب با بهره‌بردن از معيارهايي كه آن‌ها را براي ارزيابي و سنجش آثار ادبي يا فيلم نيز به كار مي‌بريم، خود را در تصميم‌گيري‌هايي در باب زندگي‌هايمان مي‌يابيم؛ براي مثال: آيا جذّاب بود؟ آيا كسل‌كننده بود؟ آيا به قدر كافي دلهره و اضطراب دارد؟ آيا ذوق و سليقة خوبي در آن به كار رفته است؟ آيا به موقع بود؟ آيا به نحو شگفت‌آوري در نقش خود مبالغه كرده است؟ آيا اين عمل با شخصيت قهرمان (يعني شما) مي‌خواند؟
جان بارت، رمان‌نويس امريكايي (در كتاب پايان راه) گفته است كه هريك از ما قهرمان داستان خويش است. او مي‌نويسد: «شخصيت پولونيوس، خود را شخصيتي كوچك و بي‌اهميت در هملت نمي‌داند». همه مي‌توانند هملت را از منظر پولونيوس از نو به رشته تحرير درآورند (در واقع، همان‌طور كه تام استاپارد نمايش‌نامه‌نويس در نمايش‌نامه‌اش زير عنوان روز‌نكرانتز و گيلدنسترن مرده‌اند، به نحوي شگفت هملت را از منظر دو شخصيت حتي كوچك‌تر و بي‌اهميت‌تر از اين، يعني روزنكرانتز و گيلدنسترن، بازنويسي كرده است). البته، هملت يك تراژدي است؛ اما برخي افراد زندگي خود را همچون نوعي كمدي، نمايشي فكاهي، و برخي ديگر، همچون داستان‌هاي ماجراجويانه و مخاطره‌آميز ـ يعني در پيش گرفتن حرفه‌اي جذّاب يا مشغوليّت‌هاي خطرناك ـ سپري مي‌كنند و اين امر، به طرزي شگفت، مستلزم اين است كه اين داستان‌ها را به فهرست رويدادهاي ماجراجويانه‌شان اضافه كنند. بر وفق اين ديدگاه، نه غايت قصوي يا نتيجة زندگي، بلكه كيفيت داستان است كه به زندگي معنا مي‌بخشد؛ كيفيتي كه آدمي با آن به زندگي ادامه و نقش يا نقش‌هاي خودش را بسط و گسترش مي‌دهد. انتخاب نقش اشتباه (به سبب بي‌كفايتي و بي‌استعدادي) يا عدم تشخيص و تميز نقش، يا داشتن نقش‌هاي بسيار و يا نقش‌هاي ناهمخوان، معنايي را كه آدمي در زندگي مي‌يابد مخدوش مي‌سازد.

زندگي تراژدي است
يكي از واقعيت‌هاي غيرقابل انكار اين است كه ما جملگي روزي مي‌ميريم؛ اما مي‌توان به اين واقعيت بي‌اعتنا بود و يا مي‌توان مرگ را ماية ناراحتي، يا راهي به سوي حياتي ديگر و يا واقعة ناگوار نهايي دانست. اگر زندگي‌هايمان را روايت‌هايي از هملت،‎ مكبث، اُتللو و يا فاوست ـ البته نه به اندازة آن‌ها برجسته و خوش‌خوان ـ بدانيم، در واقع، مي‌توانيم مؤلفه‌هاي لاينفك تراژدي ـ يعني ضعف و نقص‌هاي تراژيك، قضاوت‌هاي نادرست، و برخي تضادهاي مهلك ـ را در وجود هريك از خودمان بيابيم، كه هريك از آن‌ها در طول زندگي، تا آن زمان كه همه‌چيز با مرگ پايان مي‌يابد، استمرار دارند. كاموي فيلسوف، رمان خود، بيگانه را با اين قول شخصيت داستان به پايان مي‌آورد: «همه آدميان برادر هم‌اند و پاياني واحد جملگي آن‌ها را به انتظار نشسته است ـ مرگ». ايماژ تراژدي، برخلاف ايماژِ بازي، زندگي را به جرياني جدّي و غم‌انگيز مبدّل مي‌سازد كه هرچند كه ممكن است نشانِ برخي لذت‌ها را با خود داشته باشد‎؛ امّا مآلاً عبارت از رشد و گسترش محتوم طرح و نقشه‌اي تراژيك است كه فقط يك غايت مي‌تواند داشت. موافق اين ديدگاه، خوب زيستن بدين معناست كه نقش تراژيك خود را خوب بازي كنيم؛ به اين معنا كه آن را قهرمانانه برعهده بگيريم، و چه بسا كه اين مسير را به تنهايي با واگويه‌اي غرورآميز طي كنيم.


زندگي كمدي است
«زندگي يك جوك است». خب! شايد اين گونه نباشد؛ اما اين تلقي، درست عكسِ فكرتي كه به موجب آن زندگي امري تراژيك است، فكركردن به زندگي را خوشايند مي‌سازد. ما در غالب اوقات از خنده، به عنوان مؤلفة اصلي زندگي و شايد حتي به عنوان مؤلفة اصلي زندگي آرماني، غفلت مي‌كنيم. افلاطون، چندان چيزي در باب خنده ننگاشت؛ اما، بي‌گمان درك و دريافتي عميق از طنز را جاي‌جاي مقالات سقراطي‌اش مجال بروز داده است. اراسموس، فيلسوف هلندي قرن شانزدهم، يكي از عميق‌ترين آثار را در باب زندگي آدمي، زير عنوان در ستايش ديوانگي ـ تجليلي از بلاهت آدمي ـ به رشته تحرير درآورد. زرتشت خيالي نيچه، (از دوستان حيوانش) آموخت كه چندان جدي نباشد و از خنده و لودگي لذت ببرد.
البته، طنز انواع متعددي دارد: جوك، اعم از خوب و بدـ، جوك‌هاي توهين‌آميز، جوك‌هاي بي‌مزه (يعني جوك‌هاي طولاني و ملال‌آور). برخي متفكران، بر اهميت ظرافت در طنز تأكيد مي‌كنند؛ اما برخي ديگر بر اين باوراند كه آنچه مهم است، نفس خنديدن است، نه آنچه بدان مي‌خنديم (از سوي ديگر، به‌هيچ وجه نبايد جوك‌هاي بي‌مزه را، برخلاف جوك‌هاي صرفاً بد يا چرند، «طنز» به شمار آوريم). با اينهمه، بيشتر جوك‌ها مختصر و مفيداند و كسي كه همه اوقات خود را صرف جوك‌گويي مي‌كند، به راحتي تبديل به شخصي كسل‌كننده و خام مي‌شود. با اين وصف، كمدي‌هاي جدّي‌تري هم وجود دارد؛ البته، مقصود مزه‌پراني‌هاي رودرو نيست، بلكه مراد داستان مفصل آمال و ناكامي‌ها، ميل‌ها و يأس‌ها است كه ما با همة آنها، با نوعي پوچي مطايبه‌آميز مواجه مي‌شويم ـ نه پوچي به آن معنايي كه كامو مي‌گفت. مي‌توان تراژدي و كمدي را با «طنز سياه» (black humor) يا «كنايه»(irony)  درآميخت. در آخر فيلم‌ عالي همفري بوگارت ـ جان هوستن، گنج‌هاي رشته‌كوه‌هاي مادرِه ]/گنج‌هاي سيرامادرِه [، پيرمرد (كه نقش وي را والتر هوستن، پدرِجان، بازي مي‌كند) همه‌چيزش را از دست داده است؛ اما، به خنده‌هاي بلند پناه مي‌برد و ديگران را نيز به همين كار ترغيب مي‌كند. اين فيلم، تنها پايانِ خوشِ ممكن را براي داستان حرص‌ها، يأس‌ها و مرگ ارائه مي‌كند. به سختي مي‌توان منكر شد كه جملگي ما نتوانيم شوخ‌طبعي بيشتري داشته باشيم ـ نه در زندگي (تلويزيون بيش از قدر كفايت اين كار را مي‌كند) بلكه «دربارة» زندگي خودمان، به اين معنا كه نقايص و خطاهاي خودمان را مي‌بينيم.

زندگي رسالت است
مسيحيت، اغلب تعليم مي‌دهد كه زندگي نوعي رسالت است؛ نيز، رسالتي با هدف مسيحي كردن انسان‌هاي ديگر. با اين وصف، تنها مسيحيان نيستند كه اين نگاه به زندگي، همچون نوعي «دعوت»، را قبول دارند. براي مثال، شاعر آلماني، يوهان ولفگانگ فون گوته، رسالت خود را در زندگي سرودن شعر مي‌داند، بدين‌منظور كه احساس هويت فرهنگي را به آلماني‌ها منتقل كند و هگل فيلسوف (حدوداً هم‌روزگار گوته) رسالت خود را در زندگي اين مي‌داند كه به مدد فلسفه معناي جهانِ پس از انقلاب فرانسه را براي همگان شرح و توضيح دهد. راديكال‌هاي سياسي اغلب از زندگي خود همچون رسالتي براي آزادي مخالفان و يا از ميان بركندن جباريّت در كشورهايشان سخن مي‌گويند. عالمان علوم تجربي، گهگاه، مي‌پندارند كه رسالت آن‌ها گسترش علم و دانش و كشف درمان يك بيماري مهلك است. والدين نيز اغلب احساس مي‌كنند كه رسالت آن‌ها اين است كه فرزندانشان را خوب بارآورند و ]در نتيجه[ با اين كار مي‌توانند جهان را به جاي بهتري براي زندگي آن‌ها تبديل كنند. اگر رسالت آدمي اساساً ماهيتي اخلاقي داشته باشد، مطابق با فلسفة اخلاقي وي ظهور و بروز خواهد يافت. هدف ]فيلسوف[ سودگرايي همچون بنتام تغيير امور براي رساندن بيشترين شادكامي به بيشترين افراد است. ]فيلسوف[ عقل‌گراي اخلاقي‌اي چون كانت بر اين نكته تأكيد مي‌كند كه هدف ما بايد تربيت شخصيت اخلاقي‌مان باشد و اينكه با عمل‌كردن به وظيفه ]اخلاقي[‌مان، آنچنان كه عقل بدان راهبر است، جهان را به جاي بهتري براي زندگي تبديل كنيم.
زندگي هنر است
فردريش نيچه،‎ فيلسوف آلماني، نوشته است كه «زندگي خود را همچون اثري هنري سپري كنيد». او بيش از آنكه زندگي را داستان بداند، آن را هنري چون مجسمه‌سازي محسوب مي‌كند، كه در آن، آدمي با خلق هيئتي براي خودش، يعني «شخصيت‌سازي»‎، زندگي مي‌كند و آنچه را «اسلوب» ]خاص[ هر كس مي‌خوانيم، شكوفا مي‌كند. فردريش فون شلينگ، فيلسوف آلماني، كل زندگي را صُنع خدا مي‌داند (در واقع، ما كارآموزان خداوند هستيم). هنرمندان، غالباً، رسالت خود را در زندگي، صرفاً «خلق و ابداع» مي‌دانند؛ اما، اين نفسِ فعاليت است كه به اندازة ثمرة كوشش‌هايشان براي ايشان ارزش دارد. كمالِ مطلوب اين ديدگاه، «زيبا» زيستن در غايت آن است، يا اگر اين امر ميسّر نشد، دست‌كم، با اسلوب زندگي كردن است با آنچه از آن تعبير به «پرستيژ» مي‌توان كرد.
برطبق اين ديدگاه، ارزش زندگي همچون يك اثر هنري برآورد مي‌شود، با بياناتي از قبيل: تأثربرانگيز، الهام‌بخش، خوش نقشه، سرزنده، يا بي‌قواره، بي‌روح و كسالت‌بار يا چيزي كه به سادگي مي‌توان آن را فراموش كرد.

زندگي ماجراجويي است
زندگي به مثابه داستان و زندگي همچون هنر تصويرهايي الهام بخش‌اند؛ اما فضايل زندگي تبديل به فضايل اثر ادبي يا مجسمه مي‌شود: شكل، زمانمندي و جاذبه‌شان براي مخاطبان. اما زندگي مي‌تواند امري زيبايي‌شناسانه و هيجان‌انگيز باشد، بي‌آنكه شبيه هنر باشد و بي‌آنكه همواره ضرورت داشته باشد كه دربارة شكل كلي آن يا آن‌طور كه به چشم ناظران مي‌آيد، بيانديشيم. زندگي هيجان‌آميز «تا حداكثر آن»، دل به دريازدن، لذت بردن از هماوردطلبي، و هجوم آندرنالين هم است. زندگي را ماجراجويي ديدن از همين‌گونه است. اين زندگي، زندگي‌اي است كه با تن به خطردادن و ـ حتي زندگي‌اي مخاطره‌آميز ـ و غليان هيجانات ـ به آن معنا از مهارت و عدم اطمينان ـ جان مي‌گيرد. بي‌ترديد، اين ايماژ، ايماژ هركسي نيست (نفرين كهن چيني مي‌گويد: زندگي پر شر و شوري ]= پرهيجاني[ داشته باشي). اما براي كساني كه زندگي را اينگونه مي‌بينند، بعيد است كه شيوة ديگري براي زيستن وجود داشته باشد. هرچيز ديگري ]جز اين نوع زندگي[ براي آن‌‌ها ملالت‌بار و بي‌روح است، و زندگي به مثابه ماجراجويي، برخلاف زندگي به مثابه هنر يا اثر ادبي، هيچگاه پاياني معقول و مناسب تمهيد نمي‌كند؛ پايان آن همان است كه به آن رسيده است.

زندگي بيماري است
زندگي را تراژدي ديدن، متضمن دركي اصيل و باشكوه از آن است؛ ولي، زندگي را بيماري ديدن، امري است تاحدّي آسيب‌زا. براي نمونه، زيگموند فرويد، گفت: «غايت همه زندگي‌ها مرگ است» و اين ديدگاهي است كه از روزگار باستان تاكنون وجود داشته است. سال‌هايي نه چندان دور، نورمن‌.اُ. برون، فيلسوف نوفرويدي امريكايي، چنين نگاشت: «انسان يعني بيماري» و در اوايل دهه 1980م كتاب‌هاي بسياري چاپ و نشر شدند كه از «بيماريِ» زندگي مدرن، از بيماري تمدن غرب، از بيماري سرمايه‌داري و از اين دست سخن مي‌راندند. اما، «بيماربودن»، متضمن معنايي از سالم بودن نيز هست و مهم‌ترين پرسش در برابر همه‌كساني كه اين ايماژ را به كار مي‌برند، اين است: چه نوع زندگي‌اي، زندگي سالم محسوب مي‌شود؟ جاودانگي‎؟ زندگي سرشار از فعاليت‌هاي بي‌وقفة اجتماعي؟ زندگي‌اي مالامال از سعادتي بي‌كم و كاست؟ زندگي‌اي آكنده از عشقي مدام، بي‌آنكه اثري از بدخواهي در آن باشد؟
مسلم است كه اين‌ها جملگي اموري مطلوب‌اند؛ اما، مطلوب‌بودن آن‌ها بدين معنا نسيت كه فقدان آن‌ها زندگي را تبديل به بيماري مي‌كند. با اين حال، اين روزها، از اين دست ايماژهاي «سلامت» بسيار بر سرزبان‌ها افتاده است (اصطلاح ديگر براي همين ديدگاه، اصطلاح «طبيعي» است؛ «طبيعي» سالم است؛ «غيرطبيعي» بيماري يا نقص است). ما از «اقتصاد سالم» سخن مي‌گوئيم و به اين امر توجه مي‌كنيم كه امروز، بايد بازي‌ها را «تمريني» براي ارتقاء سلامتي به شمار آوريم و اگر از منظر ايماژهاي سلامت به خود زندگي بنگريم، زندگي، به بيماري‌اي مهلك مي‌ماند، چرا كه گويا آخرالامر، درماني براي آن وجود ندارد.
زندگي ميل است
تلقي زندگي به مثابه ميل، اغلب با اسطورة سيزيف، به عنوان ناكامي مداوم، پيوند خورده است. تمثيل يوناني اين ايماژ، تانتالوس (Tantalus) است (كه واژة “tantalizing”، به معناي «دامن زدن به عطش» در زبان انگليسي از آن اخذ و اقتباس شده است) كه از سوي خدايان محكوم شد تا دور از دسترسِ تاك به بند كشيده شود؛ او عمر خود را تا ابد صرف رسيدن به تاك كرد، اما هيچگاه نتوانست از آن كامي برگيرد. روايت مدرن اين داستان فاوست است كه در قالب يكي از عالي‌ترين نمايش‌نامه‌هاي روزگار مدرن نوشته شده است: يكي (دكتر فاستوس) به قلم كريستوفر مارلو، نويسندة انگيسي در 1589، و ديگري (فاوست) است به قلم گوته كه پيشتر ذكر آن رفت. فاوست براي اميال و آرزوهايش زندگي مي‌كرد؛ وقتي يكي از آن‌ها برآورده مي‌شد، ديري نمي‌پائيد كه ديگري از پس آن مي‌آمد. اين ايماژ زندگي، همان ميل مدام است؛ چيزي پس از چيز ديگر بي‌آنكه پاياني براي آن متصور باشد. شخصي كه به دنبال اين است تا «فقط پول كافي براي تأمين خودش» به دست آورد و چنين كاري مي‌كند، وقتي آن را يافت چيزي بيشتر از آن مي‌خواهد و اين امر تبديل به ثقل زندگي او مي‌شود. ولي، با اين‌همه، اين نيز كافي نخواهد بود. اين زندگي، زندگي‌اي است كه در آن ميلي از پس ميل ديگر مي‌آيد و هيچ يك از اين اميال آدمي را ارضا نمي‌كنند. آنچه آدمي مي‌خواهد، چيزي ديگر است و قس علي هذا.1 از آنجا كه مي‌‌توان اميالي از اين دست را برآورده كرد، نمي‌توان گفت كه زندگي عبارت از سرخوردگي است. بلكه، ]توان گفت[ كه زندگي زيستن با اميالي است كه از پي هم مي‌آيند و اساساً هيچ يك از آن‌ها برآورده نمي‌شوند. آنچه به زندگي معنا مي‌دهد، هم ميل است و هم ارضاي آن. از سوي ديگر، هيچ ميل و تمنايي نداشتن، مرادف با مردن است.

زندگي نيروانه است
ديدگاه متضاد با تلقي زندگي به مثابه ميل، تلقي آن به مثابه نفي ميل، يعني از ميان بركندن ميل، است. فرويد، در نخستين آثار روان كاوانه خود، اين ديدگاه را «اصل ثبات» (constancy principle) و در آثار بعدي‌اش «اصل نيروانه» (nirvana principle) خواند. به رأي وي، هدف زندگي، تا حدامكان، رسيدن به حال و وضعي آسوده، عاري از اضطراب يا ميل است. اصطلاح «نيروانه» از آئين بودا وام گرفته شده و در سنسكريت به معناي «آسودن ]/ در سكون بودن[» است. هدف آئين بودا گسستن بند اميال و رسيدن به حالتي از سكون و آرامش است كه در آن، هيچ چيز مايه زحمت و عذاب ما نشود. بودائيان حتي مي‌گويند كه نيروانه و مرگ تا حد زيادي شبيه هم‌اند (و هم از اين رو، نيروانه متضمن نوعي متانت در برابر مرگ است) و فرويد نيز، گهگاه، به اين اصل با تعبير «مرگ‌خواهي» اشاره مي‌كند. در فلسفه غرب نيز، گاه از معنايي از آرامش و سكون به عنوان غايت تأمل يا فعاليت فلسفي (يادگيري و تفكر بدون تشويش) دفاع مي‌شود.
زندگي نوع دوستي است
نوعي دوستي انجام عملي است به نفع ديگران، چندان كه گويي هيچ نفعي براي خود فاعل در ميان نيست. برخي آدميان، خود را در اين دنياي خاكي، مخلوقاتي مي‌دانند كه وظيفه دارند تا به ديگران كه كمتر از آن‌ها نيك‌بخت‌اند، ياري برسانند. اين ديدگاهي است در باب زندگي ـ همانند ديدگاه‌هايي كاملاً مشخص در باب موفقيت و شكست و آنچه مي‌بايست انجام مي‌گرفت ـ كه بر معنايي بسيار مشخص و دقيق از رسالت اشتمال دارد. به عقيدة برخي افراد، زندگي به مثابه نوع‌دوستي مسيري يك طرفه است؛ آنان به ديگران ياري مي‌رسانند تا به زندگي‌هاي خودشان معنا بدهند، اما، متقابلاً چشم توقع به هيچ چيزي نمي‌دوزند. از نظر برخي ديگر، زندگي به مثابه نوع‌دوستي، آرماني «عام» است و آرزوي آن‌ها اين است كه يك روز، هركسي با از خودگذشتگي به حال ديگران سودمند باشد.

زندگي شرافت است
شرافت مفهومي است كه در طي روزگاران دستخوش تغيير شده است، با اينهمه، از نظر يونانيان ـ براي نمونه در ايلياد هومر ـ زندگي اساساً عبارت از برآورده كردن انتظارات جامعه و به اثبات رساندن خود در صحنه نبرد است و اينكه ]طوري زندگي كنيد[ كه به هيچ روي، اسباب خفت و رسوايي خود را فراهم نكنيد. البته، مراد اين نيست كه محال است كه رفتاري بد و ناپسند از شما سربزند؛ هنگامي كه پادشاه يكي از سوگلي‌هاي محبوب خود را از آشيل گرفت، وي همچون كودكان بُق كرد و در خود فرو رفت، اما، وقتي كه آشيل به قصد گرفتن انتقام مرگ دوستش به كارزار بازگشت شرافت خود را بازيافت. نزد قهرمانان يونان، شرافت از خودِ زندگي باارزش‌‌تر بود و در برگزيدن مرگ با شرافت ـ در مقابل زندگي بدون آن ـ لحظه‌اي درنگ و ترديد روا نمي‌داشتند. با اين وصف، مفهوم شرافت به قهرمانان سپاه محدود و منحصر نشده است. سقراط نيز به خاطر شرافتش درگذشت ـ تا نشان دهد كه نزد وي اصول اخلاقي از خود زندگي ارزشمندتر است ـ، اما، نه در كارزار بلكه در سلول زندان. با وجود اين، تصور خود ما از شرافت چندان واضح نيست، البته، سربازان امريكايي با شرافت مردند؛ اما معناي عام‌تر شرافت ـ همچون دليل راه زندگي ـ چندان كه آتني‌هاي باستان منظور نظر داشتند، بي‌ترديد در زندگي هر روزينة امريكايي‌ها ديده نمي‌شود. ما حس وظيفه داريم و برخي مردم مي‌گويند كه هر جور كه باشد، معناي زندگي عمل كردن به وظيفة خود در قبال خدا، كشور، خانواده، دوستان و كارفرما است.

زندگي يادگيري است
زندگي را تجربه اندوزي دانستن، ايماژي عام است. البته، باب اين پرسش كه چرا ما در مسير يادگيري گام مي‌سپاريم، مفتوح است، اما، برخي يادگيري‌ها، دست‌كم، به خاطر خودشان رضايت‌بخش‌اند. اين رضايت، لاجرم، عبارت از فراگرفتن همه‌چيز در خصوص زندگي است. ما تجاربي بد (از قبيل قطع رابطه با معشوق و يا اخراج از مدرسه به خاطر سيگار كشيدن) داشته‌ايم و اين را به حساب تجربه مي‌گذاريم. برخي تصور مي‌كنند كه بايد تا مي‌توانند تجربه بياندوزند و «آزمودن هرچيز حداقل براي يك‌بار» دقيقاً به خاطر اين است كه بدانند آن‌چيز همانند چيست. از نظر آن‌ها، «زيستن در كامل‌ترين حد آن» يعني انجام دادن همه كار. ليكن، بايد توجه داشته باشيم كه مراد از تجربه‌هاي همانند آن، چيزي است بسيار متفاوت از ساير ديدگاه‌ها: كسي كه زندگي را رسالت مي‌داند از هر فرصتي براي تحقق رسالتش بهره مي‌برد و بدين‌سان زندگي را در كامل‌ترين حد آن سپري مي‌كند و كسي كه زندگي را تراژدي مي‌داند به اين قول پناه مي‌برد تا بگويد به طرزي شگرف رنج مي‌برد. ايماژ متداول روزگار حاضر، اين است كه زندگي تجربة رشد و صرفاً عبارت از «شكوفايي استعدادهاي بشري شماست». اين تلقي از زندگي در حدود دو قرن پيش در آلمان رواج و تداول داشت و مي‌توان آن را در فلسفة يونان ـ براي نمونه در آثار ارسطو ـ نيز يافت. آيا معقول است كه بپرسيم هدف ما از آموختن چيست؟ پاسخ ديرينه سال به اين پرسش اين است كه آموختن به حكمت راهبر است و از اين رو، از همان روزگاران كهن، فيلسوفان به زندگي متامّلانه توصيه مي‌كرده‌اند.

زندگي رنج است
نخستين حقيقت جليل آئين بودا مشتمل بر اين معناست كه «زندگي رنج است». در غرب، ما، نمونة عالي سيزيف را داريم كه سنگي بزرگ را به سمت كوه بالا مي‌برد؛ امام همين كه به قله مي‌رسد، سنگ دوباره به طرف پائين مي‌غلتد. گاه ما زندگي را دقيقاً تكرار مكرراتي تلقي مي‌كنيم كه مآلاً به هيچ غايتي ختم نمي‌شوند. در يكي از رمان‌هاي مدرن، شخصيت كتاب، وقتي كه به مسواك خود نگاه مي‌كند و درمي‌يابد كه بايد تا آخر عمر بارها دندان‌هايش را مسواك بزند، دست به خودكشي مي‌زند. طبق اين ديدگاه، وقتي در يك آن به همه‌چيز فكر مي‌كنيم، حقيقتاً بي‌معنا به نظر مي‌رسند. گاه چيزي را نصب مي‌كنيد، با اينكه مي‌دانيد كه چندي نمي‌گذرد كه دوباره مي‌شكند؛ مي‌آموزيد كه چگونه كاري را براي هفدهمين بار انجام دهيد، با اينكه مي‌دانيد آن را در طول يك هفته فراموش خواهيد كرد. ديپلم دبيرستان مي‌گيريد تا فقط به دانشگاه برويد؛ تا فقط مدرك ليسانس بگيريد‎؛ تا فقط وارد دانشكدة پزشكي شويد؛ تا فقط مدرك پزشكي بگيريد؛ تا فقط پرستار و پزشك شويد؛ تا فقط جراحي بياموزيد؛ تا فقط عمل جرّاحي انجام دهيد. وقتي كه به دبيرستان مي‌رفتيد، فقط به اين اميد كه روزي زندگي خوشي داشته باشيد زندگي مي‌كرديد، ولي با اينهمه، اكنون براي لذت بردن از آن بسيار پير و پرمشغله شده‌ايد. به همين لحاظ برخي مي‌گويند كه زندگي پوچ است. با اين وصف، كامو كلامي نغز گفته است كه به موجب آن، زندگي سيزيف، به رغم عبث بودن كار و تكليفش، معنادار است، چرا كه وي با بي‌اعتنايي و مبارزه‌طلبي به ناكامي خود واكنش نشان مي‌دهد. آيا در زندگي ما چيزي شبيه اين هست؟ آرتور شوپنهاور، ]فيلسوف[ بدبين بزرگ، زندگي را ناكامي مي‌داند. به زعم وي، اميال و آمال ما اموري اساساً غيرمعقول و عبث‌اند. پاسخ او نفي تعلق به مدد تأمل زيبايي شناسانه يا كفّ‌نفس است. اين پاسخ شبيه پاسخ فيلسوفان زاهدمنش باستان، موسوم به رواقيان، است كه براساس آن بيشتر شور و اشتياقات ما غيرعقلاني‌اند و مي‌توان به دستاويز حكمتِ منبعث از عقل از آنها چشم پوشيد. شوپنهاور، سخت زير تأثير آئين بودا نيز بود.

زندگي سرمايه‌گذاري است
از آنجا كه ما در جامعه‌اي زندگي مي‌كنيم كه در آن تجارت يك چنين نقش اصلي‌اي ايفا مي‌كند، طبيعي است كه گهگاه زندگي را تجارت بدانيم («تجارت، تجارت امريكاست» اين جمله‌اي بود كه كلوين كوليج، بر زبان آورد؛ بازرگاني كه دست بر قضا رئيس جمهور هم شد). چنين تلقي‌اي از زندگي متضمن اين است كه سال‌هاي عمرمان را سرمايه‌اي كلان بپنداريم كه در فعاليت‌هاي گوناگون ـ يعني شغل، مدرسه‌اي خاص، ازدواج و فرزندان ـ صرف كرده‌ايم بدين اميد كه عايدي قطعي و معيني نصيب‌مان بشود. عايدي ما آنقدرها هم قطعي و مشخص نيست و از اين رو، معيارهاي يك سرمايه‌گذاري پرسودـ در قياس با سرمايه‌گذاري اندك ـ فقط موضوع مناقشه‌اي قابل تأمل است: ممكن است پدري تصور كند كه پسرش «استعدادهايش را ضايع مي‌كند» (يعني سرمايه‌گذاري اندكي انجام مي‌دهد) چرا كه تصميم گرفته است كه شاعر بشود، حال آن‌كه پسر ممكن است پدر را متهم سازد كه او نيز مانند وي استعدادش را ضايع كرده تا به تجارت بپردازد. به راحتي تمام مي‌توان اين ايماژ را با بارزترين نمود آن خلط كرد و ثروت واقعي‌اي كه آدمي در زندگي به دست مي‌آورد و مايملكي را كه مي‌اندوزد، چشيدن طعم موفقيت به حساب آورد. اما، يك آن تأمل معلوم خواهد كرد كه اين امر ملاكي مطمئن و قابل وثوق نيست و اگر سرمايه‌گذاري مناسب با آنچه در پايان عايد آدمي مي‌شود، سنجيده شود پرسشي بسيار جدي به ميان مي‌آيد: اين امر چگونه معناي زندگي را ـ به جاي نفسِ زندگي كردن ـ تحقق مي‌بخشد؟

زندگي رابطه است
ما در باب عشق، ازدواج و دوستي كمتر از آنچه بايد سخني صريح گفته‌ايم؛ اما براي بسياري از افراد بديهي بوده است كه رابطة انساني ـ البته نه به معنايي انتزاعي و غرورآميز از عضويت در جامعه بشري يا شهروند ملتي بزرگ بودن، بلكه به معناي ارتباط يك نفر با نفر ديگر يا با افرادي اندك شمار ـ مهم‌ترين چيز در زندگي‌شان است و به آن معنا مي‌بخشد. از اين رو، هستند كساني كه مي‌گويند رابطه چيزي واقعاً مهم در زندگي است و عشق مهم‌ترين چيز. با اين وصف، ذكر نكته‌اي عجيب در باب اصطلاح استعاري ارتباط خالي از فايده نيست: چرا ما چيزي بدين پايه از اهميت را با اصطلاحي تا بدين حد بي‌روح وصف مي‌كنيم؟ چرا ما به جاي اينكه پيوند ميان دو تن را اتحادّي قديم تلقي كنيم، آن را «ارتباط» ميان دو شخص جداافتاده از هم محسوب مي‌كنيم؟ البته، اين قول بر سر زبان‌ها افتاده است كه «رابطه» تصويري بدقواره ارائه مي‌كند از دو نفسِ (soul) تنها كه مي‌كوشند به يكديگر «برسند» يا با هم «پيوند بيابند» و يا «سدهاي پيش رو را درهم شكنند». اما، از سوي ديگر، چندان كه هگل به نفع آن استدلال آورده است، تصوير بسيار الهام‌بخش‌تري از ما، به عنوان كساني كه شايد از پيش در يك روح مطلق  (all-embracing spirit)با يكديگر پيوند داشته‌ايم، وجود دارد. بر وفق اين ديدگاه، اين مفارقت ميان ما ـ نه انس و الفت ـ است كه گمراهي محسوب مي‌شود. معناي زندگي ما در شبكه روابط ما با ديگران نهفته است و حق اين است كه در عشق.
منبع:
* . مشخصات كتاب‌شناختي اصل اين اثر چنين است:
Solomon. Robert C, “The Meaning of Life” The Big Questions, Canada , 2006, pp. 43-62

پي‌نوشت:
1. مترجم در حين ترجمه اين عبارات سالِمِن به سخني جالب از نصيرالدين محمود، ملقب به چراغ دهلي (وفات: 757ق)، از مشايخ بزرگ چشتيه، در كتاب خيرالمجالس (ملفوظات وي) برخورد كه ذكر آن را در اينجا خالي از فايدتي نمي‌داند: «خاصيت دنياست، چون كسي در مي‌يافت، ديگر بطلبد. آنكه مي‌گويد قدر كفاف مي‌طلبم، دروغ مي‌گويد». نك: حميد قلندر، خيرالمجالس (ملفوظات نصيرالدين محمود چراغ دهلي)، با مقدمه، تصحيح و تعليقات خليق احمد نظامي، عليگره، 1960م، ص235.