سيري در جغرافياي مسألة معناي زندگي

PDF چاپ نامه الکترونیک

سيري در جغرافياي مسألة معناي زندگي

مهدي کمپاني زارع

در بحث معناي زندگي  ايضاحات مفهومي اي فرض عين است، زيرا با تأمل در اين ترکيب دانسته مي شود که آن حامل معاني گوناگوني است و تا مراد و مقصود از آن بيان نشود، راهي به بحث منسجم و دقيق پيرامون آن وجود ندارد. حتي جالب است بدانيم که برخي از فيلسوفان تحليلي يکي از عوامل مهم مطرح نشدن اين بحث در دهه ها و سده هاي گذشته را به صورت مستقل، ابهام موجود در اين ترکيب و مفردات آن دانسته اند. وجود اين ابهام موجب شد تا بحث از معناي زندگي سالها در ساية برخي مباحث مربوط به علم اخلاق و مسألة سعادت انسان قرار گيرد و مجال استقلال و طرح مجزا و متمايز را نيابد. اساساً توليد بسياري از مفاهيم تازه در دانشهاي بشري و به ويژه علوم انساني محصول و مرهون همين ابهام زدايي ها و ايضاحات مفهومي است. زماني بحث از معناي زندگي در ميان فيلسوفان رونق گرفت و در محافل مختلف علمي مطرح شد که اين مسأله توانست استقلال و تمايز خود را نسبت به برخي از مسائل ديگر نزديک به آن نشان دهد و از سايه نشيني رهايي يابد.
درآمد
زماني در ميان دانشمندان علوم عقلي و از جمله منطقيان و فيلسوفان سخن بر سر اين بود که شأن فيلسوف و منطقي اين نيست که به لفظ بپردازد. آنان معتقد بودند شأن علوم عقلي و دانشمندان اين حوزه بسيار برتر از آن است که خود را درگير بحث لفظي کنند. حتي ورود «مبحث الفاظ» به منطق براي ايشان موجبات شرمندگي و ناراحتي را فراهم مي آورد و آن را حواشي اي مي دانستند که به ضرورتهايي بدان گردن نهاده اند. اين چنين نگرشي به الفاظ بدان خاطر بود که ايشان مي پنداشتند الفاظ در دست قدرتمند حقيقت و واقعيت ابزارهايي رام و خام اند که مي توان آنها را به هر شکل و هيأت درآورد و صورت داد. آنان معتقد بودند هميشه اين حقايق اند که تکليف کاربرد و استعمال الفاظ را مشخص مي کنند و بدين نکته کمتر توجه داشتند که گاه الفاظ مي توانند با خصايص خود حقيقت را ديگرگون کنند و يا دست کم به نحوي که غير مراد گوينده و نويسنده است جلوه دهند و در بازنمايي حقيقت و مقصود قائل به نحو فعالانه اي مداخله کنند. البته در اين ميان استثنائاتي نيز وجود داشت و در برخي موارد پاره اي تدقيقات لفظي در صدر مباحث عقلي مي نشست و از برخي درهم آميختگي ها جلوگيري مي کرد.1  چنين استثنائاتي هيچگاه قاعده و رسم نشد و به صورت محدودي باقي ماند. تنها در دهه هاي اخير بود که بحث توجه به زبان و الفاظ در علوم عقلي فراگير شد. اين توجه خصوصاً نزد فيلسوفان تحليلي در فلسفة زبان چشمگير بود.2 آنان معتقدند که براي به دست آوردن تصويري روشن از هر بحث و پرسش نخست بايد دلالتهاي الفاظ و مراد از هر لفظ را ايضاح کرد و بعد به سراغ مباحث ديگر رفت. به باور ايشان واژگان کليدي به کار رفته در هر بحث مي توانند حامل معاني گوناگوني باشند و بحث را دائم دچار ابهام و دشواري کنند. از اين رو بايد مراد و مقصود خود را با توجه به دلالتهاي آن در زبان عرفي و در اصطلاح عموم اهل زبان روشن کرد و از درهم آميختگي هاي معنايي الفاظ جلوگيري کرد. برخي انديشمندان نشان دادند که اخلاقي زيستن و داشتن زندگي سعادتمندانه غير از داشتن زندگي معنادار است و مي توان هريک از اين سه را بدون وجود ديگري داشت. امروزه گفته مي شود که بهترين زندگي، زندگي است که هم اخلاقي باشد و هم فرد در آن احساس خوشبختي و سعادت داشته باشد و هم معنادار باشد.3 پيش از تدقيقات اخير معناداري از دو ويژگي ديگر متمايز نبود و در ساية آنها به سر مي برد. اين چنين تمايز و استقلالي مديون ايضاحات مفهومي اي بود که برخي فيلسوفان اِعمال داشتند. براي اين کار بايد به کاربرد اين واژگان نزد اهل زبان رفت و ديد که ايشان به چه معنايي آنها را به کار مي گيرند. اين ترکيب از متن استعمالات اهل زبان اقتباس شده و از اين رو براي فهم معناي آن بايد به سراغ اين منبع رفت. اين چنين بررسي اي علاوه بر اينکه ذهن ما را نسبت به ترکيب «معناي زندگي» و اجزا و مفردات آن روشن مي کند، نشان مي دهد چه کاربردي از لفظ «معنا» را بايد همنشين چه استعمالي از لفظ «زندگي» کرد. اهميت اين مطلب آنگاه دانسته مي شود که بدانيم برخي از انديشمندان اساساً منکر معنادار بودن اين ترکيب اند و آن را اگر ياوه گويي ندانند، دست کم ترکيبي مي دانند که ابتنا بر مَجاز دارد و حقيقي نيست. بيشتر تأکيد ايشان نيز بر اين مطلب است که «معنا» لفظي است که در ارتباط با حقايق زباني مانند کلمه و جمله و ... به کار مي رود و همنشيني اش با «زندگي» درست نيست.

معناي «معنا»
  چنانکه روبرت نوزيک در يکي از آثار خود نشان داده لفظ «معنا» در کاربردهاي اهل زبان معاني متعددي دارد که تنها برخي از آنها در ترکيب معناي زندگي معنادار است. به طور کلي معاني اي که از معنا به بيان وي قابل استفاده است، چنين است:
1. معنا به عنوان ارتباط علّي – معلولي: در اين کاربرد «معنا» در بافتي به کار مي رود که چيزي علت چيز ديگر و يا معلول و نشانة چيز ديگر مي باشد. به اين جملات دقت بفرماييد:
الف) وجود اين ابرها در آسمان به معناي بارشهاي سيل آسايي در ساعات آينده است.
ب) اين تب شديد به معناي وجود ويروس خطرناکي در بدن شماست.
در جملة نخست مراد از «معنا» علت است و در جملة دوم مراد از آن معلول و نشانه.
2. معنا به عنوان درک امور وضعي و قراردادي اعم از قراردادها و وضعهاي لفظي و غير لفظي. در اين کاربرد وقتي «معنا» به کار مي رود که فرد آگاه به وضعي باشد. براي مثال گفته مي شود که قرمز بودن چراغ راهنمايي به معناي وجوب توقف است و چراغ سبز به معناي جواز حرکت خودروها. (قرارداد غير لفظي) گاه نيز گفته مي شود که فلان لفظ به معناي فلان است. (قرارداد لفظي) کساني که به کار گرفتن ترکيب «معناي زندگي» را درست نمي دانند به اين معناي «معنا» نظر کرده اند و معنا را منحصر در آگاهي هاي ما از برخي قراردادهاي لفظي دانسته اند. نکتة مهمي در اينجا بايد محل توجه قرار گيرد. در برخي از متون ديني مقدس از جمله قرآن کريم و برخي اناجيل در عالم مسيحيت مخلوقات، «کلمات خدا» دانسته شده اند. براي مثال در قرآن کريم آمده که «قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي»4 (بگو: اگر دريا براى كلمات پروردگارم مركّب شود، پيش از آنكه كلمات پروردگارم پايان پذيرد.) به بيان قرآن کريم همة هستي کلمات خداوند متعال است و براي هيچ بشري احاطه بر همة اين کلمات ممکن نيست. کلمه، تجلي معناي گوينده است، گاه گوينده براي بيان آنچه در درون اوست به الفاظ مستعمل در عرف تمسک مي جويد و گاه براي بيان کمالات دروني به خلق موجودي دست مي برد. خداوند به هر دو معناي گفته شده «متکلم» است و صاحب «کلمه» و به هر دو معنا «معنا» يِ کلمات. يعني باطن همة کلمات وي اعم از کلمات وجودي و غير وجودي جناب اوست. بايد توجه داشت که کلمات وجودي وي که به تعبير عراقي «همه عالم صداي نغمة اوست/ که شنيد اين چنين صداي دراز؟» معنايي وجودي دارند و مانند معناي قراردادي معنايي در دايرة قراردادهاي لفظي ندارند. خداوند اگر هستي را کلمات خود مي خواند، در واقع وجود خويش را معناي آنها دانسته و اين بدان معناست که غير از نسبت کلمه – معنا در وضع و قرارداد، نسبتي نيز ميان حقايق وجود دارد. ممکن است کسي بر اين مقايسه اشکال کند و آن را صرف اشتراک لفظي بداند. اين اشکال وارد است و در درستي آن براي کمتر محققي مجال چون و چراست. بحث اصلي اين است که در عرف اهل زبان «معنا» با توجه گاه در ارتباط با کلمات به کار مي رود، اما از آن معنايي غير قراردادي و غير وضعي استفاده مي شود. ممکن است اشکال شود که چرا اين معناي «معنا» را به صورت مجزا و مستقلي مطرح نکرديد. اين ايراد نيز وارد است و مي توان بدون در نظر گرفتن پاره اي شباهتهاي خانوادگي در زمينة لفظ – معنا، آن را به بستري ديگر منتقل کرد و از آن به صورت مستقلي سخن گفت و يا در ارتباط با دلالتي ديگر از آن سخن گفت. نگارندة اين سطور اين همنشيني به قياس شباهت پيشگفته مجاز مي داند و بر اين آگاه است که مي توان به انحاي ديگر نيز آن را مطرح کرد.
3. «معنا» به معني «هدف»: گاه در استعمالات اهل زبان لفظ معنا براي اشاره به هدف يا اهداف يک شخص يا يک مجموعة صاحب علم و اراده به کار مي رود. براي مثال وقتي به کسي گفته مي شود «معناي اين همه تلاش تو چيست.» به اين معناست که تو از اين همه تلاش چه هدف يا اهدافي را دنبال مي کني؟ هدف خاص موجودات صاحب علم واجد اراده است و انتساب آن به غير ايشان امري مَجازي و با توجه به شخصي با اين مشخصات است. براي مثال وقتي از هدف زندگي سخن مي رود به هيچ رو مراد آن نيست که خود زندگي هدفي دارد، بلکه به اين معناست که اشخاص در زندگي خود چه اهدافي را جست و جو مي کنند و يا اينکه خداوند متعال چه هدفي را دنبال مي فرموده (البته اگر بتوان براي خداوند و فعل او هدف و غايتي در نظر گرفت، چنانکه بسياري از انديشمندان مسلمان از جمله حکما داشتن غايت و هدف را نقصي براي جناب او دانسته اند.) علاوه بر تمايز هدف به معناي حقيقي (که هدف خود بنياد گفته مي شود) و هدف به معني مَجازي آن (هدف خارجي) بايد ميان هدف و نتيجه نيز تمايز قائل شد. هدف امري آگاهانه و خواسته شده است و ممکن است که تحقق بيابد و يا تحقق نيابد. اما نتيجه چيزي است که در پايان يک فعل خواسته يا ناخواسته تحقق مي يابد. ممکن است در يک فعل، هدف مشابه نتيجه باشد، اما نه اين مشابهت ضرورت و دوام دارد و نه حيث اختياري و التفاتي موجود در هدف در نتيجه وجود دارد.
4. «معنا» به معني کارکرد: گاه در استعمالات اهل زبان مراد از لفظ معنا، کارکرد يک چيز در مجموعه اي بزرگتر در جهان هستي است. براي مثال مي گوييم معناي مرگ در هستي چيست؟ و يا اينکه شرور چه معنايي در عالم دارند؟ اين پرسشها متوجه اين است که در کليت جهان هستي مرگ و شرور چه جايگاه و کارکردي دارند و چه نقشي را ايفا مي کنند؟ اين کاربرد «معنا» به هيچ روي خاص موجودات صاحب آگاهي و اراده نيست و همه را شامل مي شود
5. «معنا» به معني «ارزش»: در برخي کاربردهاي اهل زبان لفظ معنا در جايي به کار مي رود که مي خواهند از اين سخن بگويند که امر يا اموري براي فرد به اندازه اي ارزشمندند که زندگي وي با وجود آن ارزش و اعتبار مي يابد. براي مثال گفته مي شود عشق به خدا معناي زندگي او بود. بسته به اينکه چه چيزي در زندگي انسان ارزشمند باشد، مي تواند معناي زندگي وي متفاوت باشد. کسي که به جهت وجود خداوند متعال يا انساني محبوب و يا آرماني گرامي زندگي مي کند و آنها را وجه ارزشمندي حيات خود مي يابد، به اين معناي «معنا» متوجه است. ارزشهاي زيستن به معنايي که بدان اشاره شد، مي توانند فراگير و يا محدود باشند و حوزه ها و حيطه هاي متعددي را در برگيرد. گاه ارزشي کل زندگي را تحت نفوذ خود مي گيرد و گاه تنها بخشي يا دوره اي را معنا مي بخشد.    در ميان معاني «معنا» در ترکيب «معناي زندگي» سه معني اخير به ويژه «هدف» و «ارزش» محل توجه انديشمندان قرار گرفته است. به باور ايشان وقتي از معناي زندگي سخن مي رود، مراد هدف يا ارزش زندگي و يا کارکرد آن در هستي است.
 معناي واژة «زندگي»
 پس از اينکه دانستيم کلمة «معنا» در ترکيب «معناي زندگي» چه معاني اي مي تواند داشته باشد، زمان آن است که در باب واژة زندگي در اين ترکيب سخن بگوييم. اين واژه نيز معاني مختلفي دارد و اين نيز به نوبة خود به پيچيدگي معنايي بحث معناي زندگي و ايضاح اين ترکيب افزوده است. دست کم (به حصر استقرايي) شش معنا براي اين واژه مي توان در کاربردهاي اهل زبان نشان داد:
1. گاه مراد از «زندگي» مطلق جهان هستي (به ويژه جهان طبيعت) و موجودات مختلف درون آن است. ما واژة «زندگي» را به کار مي بريم و به عالم هستي و مظاهر آن اشاره مي کنيم، بي آنکه نيازي بدان باشد که به تفصيل و تمايز، موجودات و رويدادها و امور ساري و جاري در آن را بدانيم. حتي گاه به صرف رويدادها و گذر ايام و گردش روزگار اشاره مي کنيم.
2. گاه مراد از «زندگي» وجود جريان حيات در برخي موجودات جهان هستي است و اينکه اين موجودات زنده اند و در رشد و بالش و توليد مثل اند و ... و حيات (چه قائل به وجود موجودحياتبخشي باشيم و چه نباشيم) در جريان است و به تعبير رايج زندگي ادامه دارد.
3. در سطحي محدودتر چنين تلقي اي در باب حيات انسانها در اعصار و امصار و ابعاد مختلف وجود دارد. ما بي آنکه به تفصيل و تمايز انسانها را بشناسيم و يا اينکه بر چنين کاري توانا باشيم، از حيات نوع انسان و متعلقات آن سخن مي گوييم.
4. گاه مراد ما از «زندگي» موقعيت فرد انساني (نه نوع انساني) در جهان هستي است. اين موقعيت گاه در زمان محدود تولد تا مرگ لحاظ مي شود و گاه بيرون از اين حد و به صورت مطلق.
5. گاه مراد از «زندگي» مجموعة وقايع و رويدادها و احوال و افکار و گفتار و کرداري است که در زمان و مکاني خاص براي فرد خاص صورت مي پذيرد.
6. گاه نيز مراد از «زندگي» بخشي از اموري است که در طول حيات انسان صورت مي پذيرد. ممکن است فرد در کاري دچار اشکال شود و از اين شِکوه کند که زندگي با او سر سازگاري ندارد و به کام او نيست و ... . يا اينکه در بخشي از زندگي مؤفق و کامياب باشد و زندگي خود را خوب ارزيابي کند.
 هرکدام از دلالات فوق را در ترکيب زندگي در ميان آوريم هم معناي «معنا» را در آن دچار تحول و تغيير نموده ايم و هم معناي خاصي به ترکيب «معناي زندگي» داده ايم. اساساً هرکدام از دلالت هاي «زندگي» با معناي خاصي از «معنا» همنشين و هم خانواده است. براي مثال در معناي اول و دوم واژة «زندگي» که عامترين دلالت اين واژه است، معنايي از «معنا» قرابت بيشتري دارد که بيانگر «هدف» است. معناي پنجم و ششم نيز با اينکه با معاني «هدف» و «کارکرد» قابل بررسي است، اما به نحو واضحي با «ارزش» هم خانواده است. به هر روي معناي ترکيب «معناي زندگي» در گرو آن است که ما از معاني مختلف «معنا» و «زندگي» کداميک را مدنظر داشته باشيم. همان گونه که در صفحات گذشته اشاره شد عمدتاً سه نظرية مختلف در باب معناي زندگي وجود دارد که بر اساس آنها مراد از «معناي زندگي»؛ «ارزش زندگي»، «هدف زندگي» و «کارکرد زندگي» است. در نظريه اي که معناي زندگي را به ارزش زندگي تفسير و تعبير مي کند گفته مي شود که زندگي معنادار زندگي اي است بر گرد ارزش يا ارزشهايي که انسان با وجود آنها به اين باور مي رسد که به رغم همة رنجها و دشواريهاي حيات، بايد به زندگي انساني خود ادامه دهد. در واقع در اين تلقي از معناي زندگي فرد انساني زندگاني خود را معنادار مي يابد، چون معتقد است امر يا اموري (اعم از شيء و شخص و رويداد و آرمان و ...) در حيات او وجود دارد که زندگي او را ارزشمند مي سازد. براي مثال کسي که عاشق خداوند يا فردي انساني است، زندگي خود را با وجود معشوق ارزشمند و معنادار مي يابد و بر آن است که با همة دشواريهاي حيات باز هم زيباييها و نيکيهاي حيات افزونتر از زشتي ها و بديهاي آن است. مصداق يا معيار کاملاً معيني براي امور ارزشمند مطرح نشده است و ارزشمندي بسته به حيات آدمي متفاوت خواهد بود. حتي دايرة معنا بخشي امور ارزشمند نيز مشخص نيست و مي تواند ضيق يا فراخ شود. اين نسبيت به ويژه نزد انسان جديد که کمتر به عينيت داشتن حقايق و امور اخلاقي و زيبايي شناسانه باور دارد، افزونتر شده است. نسبيت امور ارزشمند به گونه اي است که مي تواند امور غير اخلاقي و حتي ضد اخلاقي را شامل شود. ممکن است فردي انساني معناي زندگي خود را در امري غير اخلاقي چون کشتن ديگران و تعدي و تجاوز به حقوق ايشان بداند. با تعدد منابع محل رجوع بشر جديد و نيز گسترده شدن مطالبات وي روز به روز اين نسبيت وسيعتر مي شود. براي مثال در جهان جديد پديده اي مانند ورزش فوتبال توانسته براي خيل کثيري از انسانها تبديل به امري ارزشمند شود، به گونه اي که بسياري در زمان تعطيلي مسابقات احساس بي معنايي مي کنند. مهم اين نيست که آيا تماشاي فوتبال خود به صورت مستقل و عيني امري ارزشمند است يا خير، آنچه اهميت دارد اين است که اين ورزش، روان و زبان انسانها را به خود مشغول داشته که با حذف آن مجموعة قابل توجهي از انديشه ها و احساسات و سخنان ايشان از دايرة خودآگاهشان کنار مي رود. احساس و شوري که فوتبال براي بسياري از انسانهاي مدرن ايجاد مي کند به هيچ روي احساس و شوري حاشيه اي نيست، واقعيتي است در متن حيات او که به ارزشمندي و معنا مي انجامد. بسياري حاضرند همة فعاليتهاي فردي و اجتماعي خود را قرباني تماشاي مسابقة تيم محبوب خود کنند. اين ورزش توانسته جاي خيل کثيري از ارزشهايي را که بشر طي اعصار مختلف براي آن اهميت بسيار قائل بوده، اشغال کرده و بر جاي آن بنشيند. اين واقعيتي است که يکي از انديشمندان معاصر، تري ايگلتون، به خوبي آن را تشريح کرده است. وي در اين باب چنين مي نويسد:
 «در روزگار ما يکي از مردم پسندترين و تأثيرگذارترين شاخه هاي صنعت فرهنگ، بي گمان ورزش است. اگر از شما بپرسند امروزه چه چيزي به زندگي گروه کثيري از مردم، به خصوص مردان،  معنا مي دهد؛ هيچ پاسخي بهتر از فوتبال قابل تصور نخواهد بود. شايد بسياري از آنها مايل نباشند به اين نکته اعتراف کنند، اما ورزش و در بريتانيا مخصوصاً فوتبال، جايگزين همة آن آرمانهاي اصيل شده است؛ ايمان ديني، حاکميت ملي، شرافت شخصي و هويت قومي که مردم طي قرنها آماده بودند جان خود را برايشان فدا کنند. فوتبال دربرگيرندة وفاداريها و رقابت هاي قبيله اي، آيينهاي نمادين، افسانه هاي حيرت انگيز، قهرمانان شمايلي، نبردهاي حماسي، زيباشناسي، مؤفقيتهاي جسماني، رضايت هاي فکري، نمايشهاي تعالي بخش، و حس عميق تعلق شده است.»5
 اگر بگوييم روزگار ما روزگار تنازع امور ارزشمند به معناي پيش گفته است، خلاف نگفته ايم. دهها و صدها امر دائماً ما را به خود مي خوانند. روزگار ما دم به دم آبستن امور تازه اي است که مي تواند براي جماعات بسياري «ارزشمند» باشد. هنوز دو دهه از ظهور اينترنت و برخي شبکه هاي اجتماعي نمي گذرد که بسياري از انسانها خود را سخت محتاج و نيازمند بدان مي بينند، به گونه اي که براي برخي از جوانان تصور جهاني بدون اينترنت و محتويات آن ممکن نيست. به درستي نمي دانيم که در دهه هاي آينده چه امور ديگري در اين تنازع امور ارزشمند شرکت مي کنند و معناي زندگي کثيري از خلق مي شوند. آنچه استيس «يافتن معناي زندگي از طريق توهمهاي کوچک»6 مي دانست اگر در سطح توصيف و نه توصيه نظر شود، بدون شک توصيف دقيقي است از رقابت پايان ناپذير امور ارزشمند در دنياي جديد. شايد يکي از دلايل برجسته شدن بحث معناي زندگي در روزگار ما، وجود رقباي متعدد باشد. در جهان گذشته هيچگاه اين همه مدعي ارزشمندي و معنابخشي در عالم وجود نداشت و يک يا دو منبع اساسي موجود بود. در اين بستر کلاف بسياري از امور زندگي انساني در هم فرو رفته بود و اخلاقي زيستن و دينداري و معنا و سعادت و اموري از اين دست تکليفش با هم روشن مي شد، اما در اين روزگار منابع اين امور استقلال يافته اند. در دنياي جديد به راحتي مي توان زندگي معناداري داشت و در عين حال زيستي اخلاقي نداشت و در عين حال ديندار بود يا نبود. مراد نگارنده به هيچ روي ارزشداوري و برتر نشاندن يکي از جهانها بر ديگري نيست. در دوران مدرن نيز برخي ارزشهاي انساني توليد يا نهادينه شد و بسياري با اين ارزشها حيات خود را معنا بخشيدند. هيچ دليلي تاکنون اقامه نشده که برتري جهان مدرن و يا دنياي قبل مدرن را اثبات کند و يکي را از ديگري واجد معناي افزونتري بداند.
 معناي دومي که از «معناي زندگي» مي توان استفاده کرد، وجود هدف و غايت براي زندگي است. بسته به اينکه چه درکي از زندگي داشته باشيم اين معنا از معناي زندگي در محدوده هاي خاصي قابل بررسي است. گاه زندگي به معناي عام مدنظر است (چنانکه در موارد 1 تا 4 بدان اشاره شد) که در آنجا از «هدف براي زندگي» سخن مي رود و گاه زندگي به معناي خاص محل توجه است (چنانکه در موارد 5 و 6 گفته شد) که در آن صورت بايد از «هدف در زندگي» بحث کرد. «هدف براي زندگي» هدف گذاري کلان است و بايد توسط موجودي آگاه و مختار بيرون از مجموعه انساني صورت پذيرد. مصداق چنين موجودي در اديان توحيدي خداوند متعال است. او خالق عالم و قادر کل هستي است و چون خير محض است در هدف گذاريهاي خود براي انسان جز خير و نيکي را لحاظ نکرده است. او  در خلق جميع موجودات، حکمت و خير بودن خويش را منظور داشته و آنها را به منتهايي خير رهنمون مي شود که درزبان دين بازگشت به سوي خداست. حيات پس از مرگ و وصال با حقيقت در نهايت و نيز همنشيني با موجودي نامتناهي و خيرخواه اهدافي است که از منظر اديان براي انسانها قرار داده شده است. «هدف در زندگي» هدف گذاري اي است که مي تواند توسط هر فرد انساني براي زندگي اش صورت پذيرد و به کليت حيات وي و يا بخشهاي خاصي از آن معنا ببخشد. در اينجا نيز فرد مي تواند هدف يا اهداف زندگي خويش را به نحوي تعيين کند که با اصول اخلاقي سازگاري داشته باشد و يا سازگاري نداشته باشد. همانگونه که در گذشته گفته شد معنا دار بودن زندگي غير از اخلاقي بودن آن است. واضح است که مي توان هدف يا اهدافي غير اخلاقي داشت و در عين حال از هدفمندي حيات احساس معنا کرد. هيچ دليلي وجود ندارد که براي اين معنا از معناي زندگي قيد اخلاقي بودن را در ميان آوريم. در مقام هدف گذاري هم مي توان اهداف اينجايي – اکنوني داشت و هم اهداف ماورايي.
 معناي سومي که از ترکيب معناي زندگي قابل استفاده است، کارکرد زندگي است. اينجا نيز بايد به معاني زندگي مراجعه کنيم. «کارکرد» واژه اي است که وجود  هدف را تداعي مي کند. وقتي مي توان از کارکرد چيزي سخن گفت که آن را در ارتباط با هدفي که براي آن موجوديت يافته، تعريف کنيم. اگر در ترکيب معناي زندگي از کارکرد زندگي سخن مي گوييم بايد بلافاصله توضيح دهيم که کارکرد کدام زندگي براي کدام هدف منظور نظر است. از معاني ششگانة زندگي جز معناي نخست که عامترين معناست،ساير معاني ديگر را مي توان در ارتباط با اهدافي خاص در نظر گرفت. اين معنا از معناي زندگي از آنجا که ارتباط وثيقي با معناي پيشين دارد، عمدتاً به صورت مستقل مطرح نمي شود و معناي مجزايي در نظر گرفته نمي شود. در نظريه هاي کارکرد زندگي عمدتاً به دنبال نقش و جايگاه نوع يا فرد انساني در تحقق بخشيدن به هدف يا اهدافي در سطح وسيعتر هستند و از اين رو آنها را نمي توان نظريه مستقل و متمايز به حساب آورد.
 معناي آخري که در اينجا لازم است در باب آن سخن گفته شود، معنايي است که ضمن بحث از معني دوم «معنا» در صفحات گذشته بدان اشاره شد. مطابق اطلاع نگارندة اين سطور تا کنون در ميان انديشمندان کسي به اين معني از «معناي زندگي» تصريح نکرده است و از آن در مقام نظريه پردازي سخن نگفته است. اين معناي «معناي زندگي» به عکس ديگر معاني کمتر در فهم عرفي و نزد اهل زبان مطرح شده و بيشتر در ميان برخي از حکما و عرفا مسبوق به سابقه بوده است. اين معنا از معناي زندگي هرچند در بستري زباني با تعابير مرسوم اين حوزه بيان مي شود، با اين همه ماهيتي وجود شناختي دارد. مطابق اين نظريه هرچه در زير و بالاي جهان هستي است – اعم از زندگي انساني و غير انساني – نقش و صورتي است که وراي آن جان و معنايي وجود دارد که اين جان و معنا در نهايت امر از آنِ خداوند متعال است. اگر در عالم زبان، کلمات نقشها و صورتهايي هستند که ما را به سوي معنا راهنمايي مي کنند، در عالم وجود نيز مخلوقات، کلمات و حروفي هستند که در وراي خود حقيقت حق متعال را دارند. با اين توضيح وقتي از «معناي زندگي» سخن مي رود، مراد، عالم غيب و جهان ماوراي اين عالم است. اين معنا از معناي زندگي به هيچ وجه به معاني پيشگفته قابل ارجاع نيست. اين معنا نه هدف است و نه ارزش و نه کارکرد و در عين حال مي تواند بر همة آنها اِشراف و احاطه بيابد. بر اساس اين معنا از معناي زندگي که خاص نگرشهاي توحيدي است، نه تنها معناي موجودات و مخلوقات هستي، بلکه معناي تمام افعال و رويدادهاي عالم، عالمي ديگر و در اصل آن خداوند است. در اين تلقي همة هستي کتابي است که معناي آن حق متعال است. در ادامه به اين معنا از معناي زندگي به تفصيل خواهيم. فارغ از اينکه کداميک از معناهاي «معناي زندگي» را مدنظر داشته باشيم دو موضوع عمده در اين بحث محل توجه است: پرسش از معناي زندگي انسان (نوع يا فرد انساني) و پرسش از معناي عالم هستي.

نگرشهاي مختلف در بحث «معناي زندگي»
 براي اينکه جغرافياي مواجهة انديشمندان مختلف در بحث معناي زندگي آشکار شود ناگزير از آن هستيم که نگرشها و رويکردهاي کلان را در اين باب بدانيم و بر اين مطلع گرديم که چه جهت گيريهاي عمده اي در اين باب وجود دارد. يک تقسيم بندي مهم در باب نگرشهاي مختلف به معناي زندگي دلمشغول اين مطلب است که شيوة تحصيل معنا از يک سو و معنابخشي به زندگي از سوي ديگر – فارغ از هر معنايي که براي معناي زندگي قائل باشيم - چيست؟ در اينجا در واقع از اين مي پرسيم که براي دانستن و داشتن زندگي اي معنادار بايد چيزي را در حيات خود و عالم وجود «کشف»  کنيم و يا اينکه بايد چيزي را به وجود بياوريم و يا اصطلاحاً معناي زندگي را «جعل» کنيم. نظريه هاي مبتني بر نگرش «کشف» (discovery) بر اين باورند که معناي زندگي در متن عالم هستي و زندگي انسانها وجود دارد و بايد به طرق مختلف کشف شود. نظريه هاي مبتني بر نگرش «جعل» (invention) وجود معنا را در هستي و زندگي انساني منکرند و يا دست کم معتقدند راهي به کشف آن وجود ندارد و از اين رو هرکس بايد با جعل امري خاص به زندگي خود معنا ببخشد. هريک از معاني معناي زندگي به معناي پيشگفته، بسته به مرادي که از آن داريم هم مي تواند به «کشف» و هم به مي تواند به «جعل» حاصل شود. (البته جز معناي آخر که در ادامه وجه آن تشريح خواهد شد.) نظريه هايي که «معناي زندگي» را به معني «هدف زندگي» مي دانند بسته به اينکه «هدف» را چه بدانند به سمت «کشف» و «جعل» مايل مي شوند. اگر مراد از هدف «هدف براي زندگي» به معناي پيشگفته باشد، در اين صورت، از هدف خالق هستي و انسانها سخن گفته ايم که بايد با کاوش چيستي و چگونگي آن تحصيل شود. اما اگر هدف زندگي را «هدف در زندگي» به معناي پيشگفته بدانيم بايد در پي جعل معناي زندگي باشيم. البته مي توان در زندگي به دنبال تحقق بخشيدن به اهداف الهي براي ما بود که در اين صورت بايد ابتدا اين اهداف را «کشف» کنيم. در نظريه هايي که معناي زندگي را به معني «ارزش زندگي» مي دانند نيز بسته به مبدأ ارزش و آفاقي و انفسي بودن حقيقت آن مي توان هم به «کشف» قائل شد و هم به «جعل». اگر ارزشهاي مدنظر ما از جانب خداوند باشد، بايد چنانکه در بحث از اهداف الهي گفته شد، آنها را «کشف» کنيم. اما اگر ارزشها را اموري ذهني – انفسي محض و نتيجة قراردادهاي انسانها بدانيم در اين صورت به سمت «جعل» معنا گرايش مي يابيم. با اين توضيحات معلوم مي شود که عمده نظريات معناي زندگي که نظرية «هدف» و «ارزش» زندگي اند، هم مي توانند در جهان هستي و زندگي انساني «کشف» شوند و هم مي توانند در حيات او «جعل» شوند. اما در نظرية آخر که معناي زندگي را همان هستي و کمالات خداوند مي دانست، تنها مي توان به «کشفِ» معنا نائل شد و بس و راهي به جعل آن نداريم. اگر بخواهيم در باب شکل گيري اين نظريات در جهان مدرن و پيشا مدرن اظهارنظر کنيم بايد بگوييم که جهان جديد به مراتب در بستر خود مجال رشد افزونتري به نظريات مبتني بر «جعل» داد و نظريات مبتني بر «کشف» را به کنار نهاد. معرفت شناسي مدرن در اين تغيير نگرش و رويکرد نقش کليدي داشت. معرفت شناسي جديد بيش از آنکه در جهان عينيات سير کند، در ذهنيات سفر مي کرد. او بيش از ذات و واقعيت، پرواي پديدارها و نمودهاي ذهني را داشت. در اين فضا گفته نمي شود که فلان واقعيت و ارزش چنين است و چنين موجوديتي دارد، گفته مي شود که آنها را چنين مي يابيم و چنين درک مي کنيم. عمدة تأکيد بر ساحت ذهن است و نه عين. معرفت شناسي مدرن به نحوي نظام مند نشان داد که ما در دايرة ذهن و روان خود محبوسيم و وضعيت عمومي ما نسبت به امور بيروني «درون ماندگاري» است. انسان پيشا مدرن در بيشتر موارد خود را ساکن جهاني مي ديد که در آن ارزشها و اهداف عينيت دارند و تنها بايد آنها را کشف کرد.7 معرفت شناسي وي ذهن را آينة عين مي دانست و به او اين اطمينان را مي داد که آنچه در جهان خارج وجود دارد، براي وي کم و بيش در عرصة ذهن آشکار مي شود. ذهن و عين در جهان گذشته مراتب مختلف يک حقيقت بودند و در جهان جديد، عرصه هاي متمايز از يکديگر. انسان جديد در بستر اين معرفت شناسي حتي اگر بخواهد نمي تواند به «کشف» چيزي به معناي پيشين نائل شود. شکاکيت برآمده از معرفت شناسي مدرن حائل چنين کشفي است. البته بحث در حوزة معرفت شناختي باقي نماند و به حوزه هاي ديگر نيز کشيده شد. براي مثال عينيت ارزشهاي اخلاقي جاي خود را به ذهني گرايي داد. «هر ارزشي «ذهني» ناميده خواهد شد، اگر وجود آن ارزش، به کلي يا به طور جزئي، به اميال، احساسات، نظرات يا ساير حالات رواني انسان وابسته باشد. ارزش «عيني» البته عکس ارزش ذهني خواهد بود که به ميل، احساس يا حالت رواني ديگري وابسته نيست. انواع مختلفي از ارزش وجود دارند. ما ارزش را به چيزي اسناد مي دهيم که آن را به هر معنايي «خوب» بناميم يا لفظ معادل ديگري براي آن به کار ببريم.»8 لازمة اصلي ذهني گرايي مدرن در همة حوزه ها چه اهداف، چه ارزشها و چه ... اين است که انسان خود به جعل اين امور دست برد.9 اين بار بزرگي است که انديشة مدرن به دوش کشيده است. در گذشته اين بار به دوش دين و متافيزيک بود. حتي خارج از حلقة متدينان نيز کمتر نظريه اي دال بر ذهني گرايي مي ديديم. جهان چه با نگرش ديني و چه با رويکرد مابعدالطبيعي و چه با رهيافت اسطوره اي جهاني بود که همة هستها و بايدهايش موجود بود و سهم بشر در اين ميان تنها کشف و بيان اين حقايق بود. به ميزاني که سهم ذهن آدمي در خلق مفاهيم و ارزشها بالا رفت، پاي او از سرزمين کشف بريده شد و به وادي جعل انتقال يافت.10 اين توضيحات براي آن بود که روشن شود که نظريه هاي معناي زندگي در دوران جديد با گذشته چه تفاوت اساسي اي دارند.
از اين نکته که بگذريم بايد مشخص کنيم که موطن «کشف» يا «جعل» معناي زندگي چه ساحتي است. به عبارت ديگر ما معناي حياتمان را از کجا و در کجا مي جوييم؟ به صورت کلاسيک دو نظرية عمده در اين باب وجود دارد و دو پاسخ عمده در اين زمينه مطرح شده است. يک رويکرد، معناي زندگي را در موطن عالم ماده و اينجا و اکنون جست و جو مي کند و مشهور به «طبيعت گرايي» (naturalistic approach) است. طرفداران اين رويکرد معتقدند معناي زندگي انسان به هر کيفيت و شکل که باشد در همين جهان مادي کشف يا جعل مي شود و ما نبايد آن را از جهاني فراتر از اين جهان مادي مطالبه کنيم، چه اين چنين جهاني اساساً وجود داشته باشد و چه چنين جهاني صرف افسانه و وهم باشد. برخي معتقدند که حتي به فرض وجود چنين ساحتي از هستي بدان در مقام نظريه پردازي نيازمند نيستند و اين جهان در معنابخشي به ساکنانش خودبسندگي دارد و شروط لازم و کافي را براي اين کار دارد. تدئوس متز که سالهاست در باب معناي زندگي مي انديشد و تأليفات مشهوري در اين زمينه دارد، معتقد است که نظريه هاي طبيعت گرايانه که غالباً معنا را همان «ارزش» مي دانند، مي توان در دو دستة کلي مورد بررسي قرار داد؛ نظريه هاي ذهني و انفسي (subjective theories) و نظريه هاي عيني و آفاقي (objective theories). در نظريه هاي انفسي و ذهني عمدة تأکيد بر ذهنيت و حالات و خوشداشتهاي فرد انساني در حيطة همين دنياست. بر اساس اين نظريات، چيزي که فرد آن را ارزشمند مي داند، مي تواند به حيات انسان معنا ببخشد. اين نظريات هم معناي امور ارزشمند و هم مصاديق آن را به افراد وا مي گذارد و از آنها مي خواهد که بدون اينکه پرواي امور عيني و آفاقي را داشته باشند، معنا را از همين خوشداشتهاي شخصي خود بجويند. لذت به دست آوردن آنچه مطلوب و خوب مي پنداريم، معناي زندگي هر فرد انساني است.  در نظريه هاي آفاقي و عيني طبيعت گرا، ارزشها، حقيقتي بيروني در همين جهان مادي دارند و چنانکه قائلان نظريه هاي انفسي و ذهني قائل بودند، تنها در سطح ذهن و روان آدمي يافت نمي شوند. همة نظريه پردازان اين رويکرد در ساحت عين باقي نمي مانند و برخي از آنها براي ذهنيت و نگرش انسان سهم مهمي قائل مي شوند. توجه به ذهن در کنار عين موجب شده که برخي از نظريات ايشان، آفاقي محض نباشد و آفاقي – انفسي گردد. اين در مقابل ديدگاهي است که صرفاً به عين و آفاق مي پردازد و به عبارت ديگر نظرية آفاقي محض در باب معناي زندگي ارائه مي دهد.11
  غير از رويکرد طبيعت گرايانه، رويکرد مشهور ديگري نيز در بحث معناي زندگي وجود دارد که «فرا طبيعت گرايي» (super naturalistic approach  ) گفته مي شود.در نظريه هاي ذيل اين رويکرد موطن معنا، ساحتي وراي عالم ماده و طبيعت است. قائلان اين رويکرد براي معنا بخشي به زندگي به وجود خدا و جهان پس از مرگ ارجاع مي دهند. از منظر ايشان وجود خدا و جهان پس از مرگ (هم به صورت مجزا و هم توأمان) شرط لازم و کافي زندگي معنادار است. اين رويکرد هرچند در روزگار کنوني قائلاني دارد، اما بيش و پيش از همه در انديشه هاي انديشمندان جهان گذشته قابل واکاوي و جست و جوست. درست است که گذشتگان با وضوح کنوني در باب معناي زندگي سخن نگفته اند، اما مباني و لوازم چنين رويکردي در آثارشان قابل بررسياست. قائلان «فرا طبيعت گرايي» همة همّ و غم خود را مصروف اين کرده اند که نشان دهند ميان وجود خدا و جهان پس از مرگ ملازمه اي بي چون و چرا وجود دارد. اين ملازمه در قالب قضيه اي شرطي به اين نحو قابل صورتبندي است: تنها اگر خداوند و جهان پس از مرگ وجود داشته باشد، زندگي انسان معنادار خواهد بود. آگاهان مي دانند که در چنين قضية شرطيه اي هيچ حکم و حکايتي در باب جهان خارج ارائه نمي شود و تحقق تالي در گرو تحقق مقدم است و عدم تحقق تالي معلول عدم تحقق مقدم. با اين توضيح معلوم مي شود که قائلان اين رويکرد در پي نشان دادن ضرورت نسبت وجود خدا و جهان پس از مرگ با معناي زندگي انسان اند و نه اثبات اين دو امر. چه خدا وجود داشته باشد و چه وجود نداشته باشد؛ چه جهان پس از مرگ موجود باشد و چه موجود نباشد، خللي در اين قضيه ايجاد نمي کند. حتي اگر همة ادلة اثبات وجود خدا و جهان پس از مرگ خطا و نادرست باشد، اولاً نشانگر اين است که براي مدعاي موجوديت خدا، دليل قابل دفاعي وجود ندارد (که مي تواند به امکان وقوعي وجود داشته باشد). ثانياً چون مقدم در شرطية فوق تحقق نيافته، تالي نيز محقق نشده است. (بي معنايي زندگي ناشي از نبود خدا و جهان پس از مرگ). بي معنايي زندگي ناشي از نبود خداوند و جهان پس از مرگ از لوازم آشکار معناداري زندگي حيات در صورت وجود اين دو حقيقت است. در دوران جديد بسياري که خود را از اثبات وجود خدا و جهان پس از مرگ، عاجز مي ديدند و همچنان دل در گرو معنابخشي به حيات خود از اين طرق داشتند، مکرر به اين اشاره کردند که اين امور (به ويژه وجود خداوند) چه باشند چه نباشند، ما بدانها نيازمنديم. اينکه برخي بحث از خدا را از حوزة وجودشناختي به ديگر حوزه ها از جمله حوزه هاي روانشناختي کشيدند، نشان آن است که ايشان همچنان به ملازمة مذکور باور داشتند و معتقد بودند که وجود خداوند به هر شکل، مي تواند حيات آدمي را معنا ببخشد. نظريه هاي فرا طبيعت گرايانه جملگي بر کشف معنا تأکيد مي کنند. بسته به تلقي ما از خداوند، او داراي صفاتي است که ابعاد و شئون مختلف هستي و حيات ما را در بر مي گيرد. او جهان را هدفدار و به سوي مسيري مشخص آفريده است و در ميان همة موجودات به انسان نظر خاص نموده و او را از حيث دانش و بينش بر آنها برتري داده و به لسان ديني «کرامت» بخشيده است. انسان براي معنابخشي به حيات خود بايد اين اهداف را شناخته و نشانه هاي خدا را در خود و در بيرون خود کشف کند. در باب اين رويکرد در بحث از انديشه هاي مولانا به تفصيل بيشتري سخن خواهيم گفت. گفتني است معنايي که نگارندة اين سطور در باب معني بودن خداوند در گذشته بيان کرد نيز در اين رويکرد (فرا طبيعت گرايي) مي گنجد و قابل بررسي است.  علاوه بر اين دو رويکرد مشهور، رويکرد سومي نيز در بحث معناي زندگي وجود دارد که مشهور به ناطبيعت گرايي (non -naturalistic approach  ) است و در سالهاي اخير قائلاني يافته است. معتقدان اين رويکرد بر اين باورند که براي معنا بخشيدن به زندگي توجه به برخي اصول عقلي مانند آزادي اراده کفايت مي کند و نيازي نيست که مانند طبيعت گرايان به امور انفسي و آفاقي خاصي متوسل شويم. آنچه از سخنان قائلان اين رويکرد به دست مي آيد اين است که تلقي ايشان از معنا (ارزش) عمدتاً طبيعت گرايانه و ذهني است و به نحوي قابليت قرار گرفتن ذيل رويکردهاي طبيعت گرايانه انفسي و ذهني را دارد. البته چون قائلان اين رويکرد منظر خويش را به وضوح معين نکرده اند، ما راهي به درک تمايزشان از ديدگاههاي رقيب نداريم.

پي نوشتها
1. البته اين مسأله در برخي دانشها از جمله اصول فقه فراگير بود و مباحث نيکويي در باب الفاظ در اين دانش مطرح شده است.  //  2. البته چنانکه آلستون تذکر داده نبايد گمان کنيم که اين تنها کار فلسفه زبان است. فيلسوف زبان به امور ديگري نيز مي پردازد که براي مطالعه آن ر.ک: فلسفه زبان، ص 32.
3. Happiness and Meaning: Two Aspects of the Good Life , p 207.
4. کهف / 109.  //  5. معناي زندگي ايگلتون، ص 61.  //  6. در اين باب ر.ک: به مقاله در بي معنايي معنا هست در کتاب معناي زندگي، ترجمه اعظم پويا.  //  7. والتر ترنس استيس در کتاب نيکوي دين و نگرش نوين به خوبي اين مطلب را تشريح کرده است.  //  8. دين و نگرش نوين، ص 56.  //  9. بايد توجه داشت که ميان جعل و ذهني بودن تساوي برقرار نيست. نسبت اين دو به تعبير منطقيان قديم نسبت عموم و خصوص مطلق است. هر امر مجعولي، ذهني است، اما تنها برخي از امور ذهني (از جمله معناي زندگي) مجعول اند. چه بسا چيزي در ذهن انسانها قرار داده شده باشد که فرد بتواند آن را کشف کند.  //  10. لازم به تذکر است که نگارنده اين سطور به هيچ وجه معتقد نيست که جهان مدرن ر ا مي توان در مؤلفه هاي کلاني چون ذهن گرايي و اومانيسم و ... توضيح داد. آنچه در اين بخش گفته شد ناظر به فضاي عمومي تمدن جديد است، وگرنه از هر کجاي اين جهان صدايي و ندايي مي آيد که جمع کردن همة آنها نه ممکن است و نه معقول. بي شک در اين عصر عيني گرايي نيز وجود دارد (به ويژه از اواخر قرن بيستم برخي نظريات قابل توجه در اين زمينه مطرح شده است) و ذهني گرايي نيز منتقدان بسياري دارد، اما وجه و نماي غالب تحت تأثير دستاوردهاي معرفت شناسي مدرن همان است که گفته شد. جهان جديد نه تنها حامل نقد خود است، بلکه انبانهاي بسياري را نيز از اعصار گذشته حمل مي کند که نمي تواند نسبت به سنگيني حضور آنها بي تفاوت باشد. ميراث گذشته لحظه اي جهان کنوني را رها نمي کند و دائم آن را به چالش مي خواند. کم نبوده است مواردي که يک نظريه کهن با تدقيق و بازبيني انديشمندان جديد مقبول افتاده است.  //  11. ورود در نظريات متعددي که در اين حوزه مطرح شده، ما را از بحث اصلي دور خواهد کرد و تطويل بسياري را موجب خواهد شد. در اين زمينه آثار تدئوس متز مي تواند ياري بسيار کند. او در تقسيم بندي نظريات پيرامون معناي زندگي جد و جهدهاي بسيار نموده است. خوشبختانه برخي مقالات وي به زبان فارسي نيز ترجمه شده است که براي استفاده خوانندگاني که دسترسي به اين مقالات به زبان اصلي ندارند، قابل استفاده است. براي نمونه ر.ک: آثار جديد دربارة معناي زندگي، ترجمه محسن جوادي، نقد و نظر شماره 29 و 30. همچنين نک: مقاله معناي زندگي، ترجمه زهرا رمضان لو، کتاب ماه دين، شماره 165.