برداشت ياسپرس از معناي زندگي

PDF چاپ نامه الکترونیک

برداشت ياسپرس از معناي زندگي

كورت سالامون*
ترجمه حسين رحماني


 مفهوم خرد در آثار متقدم ياسپرس، چه در كتاب روانشناسي جهان‌بيني‌ها(1918) چه در اثر اصلي وي در باب فلسفه اگزيستانسياليستي يعني سه مجلد كتاب «فلسفه» كه در سال 1932 منتشر شد حضور پررنگي ندارد. حضور اين مفهوم را اول بار در كتاب وجود و خرد(1936) شاهد هستيم. پس از آن اين مفهوم در كتاب حجيمش «در باب حقيقت» vonder wahrheit (1948) و اثر اصلي‌اش در فلسفه سياست يعني «بمب اتمي و آينده بشريت»(1958) نقش محوري مي‌يابد. تمايل صريح وي براي ناميده شدن فلسفه متأخرش تحت عنوان فلسفه خرد در كتاب «خرد و ضد خرد در زمانه‌ ما»(1950)1 قابل مشاهده است. تغيير نگرش در فلسفه او در ارتباط تنگاتنگ با پاره‌اي رخدادها در زندگي شخصي‌اش بود. دوره اگزيستانسياليستي تفكر ياسپرس يعني از 1919 تا 1936 تا حد بسيار زيادي تحت تأثير دو واقعه بسيار مهم در زندگي ياسپرس بود. واقعه اول درك حقيقتي ناگوار در مورد وضعيت سلامتش بود: 18 سالش بود كه فهميد مبتلا به يك بيماري لاعلاج است. در يادداشت‌هاي فلسفي‌اش مي‌نويسد: «يك واقعيت در مورد وجود من تمام تصميمات زندگي‌ام را رقم زد: اينكه من از كودكي دچار بيماري برونچكتياس ـ از كارافتادگي قلبي ـ عروقي بودم. 18 ساله بودم... كه بيماري تشخيص داده شد. مقاله‌اي از رودولف ويرشو خواندم كه بيماري را با تمام جزئياتش شرح داده بود و گفته بود اين بيماران در بهترين حالت در دهه سي زندگي خود و بر اثر ورود چرك به خون خواهند مرد. با نكات مهم در درمان بيماري‌ام آشنا شدم. آرام آرام شيوه‌هاي مراقبت در بيماري‌ام را آموختم. گاهي خودم شيوه‌هايي ابداع مي‌كردم. زندگي عادي مثل بقيه مردم مانع از انجام اين مراقبت‌ها مي‌شد. اگر مي‌خواستم كار كنم اين امر با خطر آسيب‌ديدگي‌ام همراه بود و بايد با مراقبت و حساسيت بسيار انجام مي‌شد. زندگي‌ام مملو از لحظاتي بود كه به علت خستگي و ناتواني از كار بازمي‌ايستادم. مسأله مهم اين بود كه نبايد اجازه مي‌دادم فكر و توجه به بيماري بر من غالب شود و بر زندگي‌ام سايه افكند. مي‌بايست بدون توجه زياد به آن از پسش برمي‌آمدم و طوري به كار كردن ادامه مي‌دادم كه انگار اين بيماري در زندگي‌ام وجود ندارد. بايد تمام جوانب زندگي‌ام را با اين بيماري سازگار مي‌ساختم بي‌آنكه تسليمش شوم. بارها دچار اشتباه شدم. بيماري و پي‌آمدهاي آن تمام برنامه‌ها و لحظه‌لحظه زندگي مرا تحت تأثير قرار مي‌داد.»2
افق مرگ زودرسش بر اثر اين بيماري، تأثير عميقي بر يكي از نظرات مهم در فلسفه اگزيستانسياليستي‌اش داشت: اين نظر كه تجربه وضعيت‌هاي كرانه‌اي مثل مرگ، رنج، تنش، احساس گناه و ...، ويژگي اجتناب‌ناپذير زندگي انسان است و غالب آمدن بر اين وضعيت‌ها به نحو صحيح زمينه را براي درك معناي زندگي فراهم مي‌آورد. واقعه مهم ديگر در دوره متقدم فلسفه‌ورزي او، ازدواج با زني يهودي‌الاصل به نام گرگرودمير در سال 1910 بود. درباره اولين ديدارشان در زندگينامه‌اش اين گونه مي‌نويسد: «تنهايي، افسردگي، ضمير خودآگاهم... وقتي در 24 سالگي او را ديدم همه چيز عوض شد. هيچ وقت فراموش نمي‌كنم وقتي به همراه برادرش براي اولين بار وارد اتاقش شدم. انگار هر دو مي‌خواستيم خيلي زود گفتگويمان فلسفي شود. انگار سال ها بود كه هم ديگر را مي‌شناختيم. از همان لحظات اول هماهنگي عجيبي ميانمان وجود داشت. امري كه برايم باورنكردني بود.»3
رابطه عميق و عاشقانه‌ او با همسرش همچنين نقش محوري در شكل‌گيري مفهوم ارتباط هستي‌دار ميان افراد داشت مفهومي كه وجه دوم معناي زندگي در اگزيستانسياليسم ياسپرس را تشكيل مي‌داد. واقعه ديگري كه تاثير عميقي بر فلسفه ياسپرس و همچنين زندگي شخصي وي داشت ظهور نازي‌ها در آلمان بود. پس از به قدرت رسيدن نازي‌ها در سال 1933 وي از تمام مناصب اجرايي در دانشگاه‌ هايدلبرگ كنار گذاشته شد. در سال 1937 حق تدريس در دانشگاه از او گرفته شد و يك سال بعد حق انتشار نوشته‌هايش را نيز از او گرفتند. طي سال هاي جنگ جهاني دوم ياسپرس و همسرش را خطر اعزام به اردوگاه‌هاي كار اجباري تهديد مي‌كرد. تجربه او از اعمال نازي‌ها بود كه باعث شد پس از جنگ به همراه همسرش از آلمان به سوئيس مهاجرت كند و كرسي استادي دانشگاه باسل را در 1948 بپذيرد. اين اتفاقات عامل اصلي شكل‌گيري رويكرد سوم وي به معناي زندگي بود: اين ايده كه انسان را خرد رهبري مي‌كند. مايلم به اين نظرم كه سه رويكرد متفاوت به مسأله معناي زندگي در فلسفه ياسپرس وجود دارد اين نظر را هم اضافه كنم كه تمام رويكردهاي وي به معناي زندگي داراي چارچوبي اخلاقي ‌ـ هنجاري هستند. اين چارچوب يا ساختار را مي‌توان باطن آزاد منش انسانيت يا به بيان فلسفي‌تر، يك اخلاق فضيلت‌مدار نهان ناميد. ياسپرس هيچ گاه از اين دستور كار اخلاقي خويش به صراحت سخن نمي‌گويد. اساساً وي هرگز برخوردها و فضايل اخلاقي را به مثابه مجموعه‌اي از دستورات و قواعد كلي در نظر نمي‌گيرد. او بيشتر مايل بود مطالعه فلسفه او در خواننده‌اش هم‌آوايي و هم‌دلي اخلاقي برانگيزاند به اين نحو كه خواننده تأييد نظريات اخلاقي او را در زندگي و روابط شخصي خود به عينه مشاهده كند. نكته آخري كه به عنوان مقدمه مايلم ذكر كنم راجع به يك مشكل جدي روش شناختي ا‌ست كه در اگزيستانسياليسم ياسپرس و در پروژه فلسفه‌ورزي برگذرنده و تعالي‌گراي وي ديده مي‌شود. يك رگه عرفاني در روش پژوهشي وي وجود دارد كه تبعات روش شناختي غيرقابل قبولي دربرداشته است. اين مشكل در پاره‌اي تأملات فرازباني وي ناظر بر نظريه خودش در باب فلسفه‌ورزي تعالي‌‌گرا آشكار مي‌گردد آنجا كه او با اين باور كه جملات فلسفه‌اش صرفاً نقش علايم راهنمايي را ايفا مي‌كنند مي‌خواهد جملات متناقض را در گفتمان فلسفي‌اش با هدف اشارت به ساحت هستي فراآفاقي كه او آن را تعالي يا اگزيستنز(Existenz) مي‌نامد... وارد نمايد.
او از ما مي‌خواهد معناي ظاهري و بار مفهومي جملات فلسفي‌اش را دروني‌سازي و نسبي نماييم. نظير همين مسأله را در تمثيل نردبان رساله منطقي ـ فلسفي ويتگنشتاين 4 شاهد هستيم: اگر تمام جملات رساله صرفاً كاركرد پله‌هاي يك نردبان را دارند و معناي ظاهري‌شان كاملاً غيرمرتبط است(به عبارت ديگر اگر جملات تنها جنبه درماني داشته و هدفشان توانمندسازي مخاطب جهت ديدن درست جهان است) بحث در باب معنا و مفهوم آن عبارات بيهوده است. به جاي داشتن نقش معرفتي يك جمله، آنها صرفاً كاركردي درماني دارند؛ كاركرد يك علامت راهنمايي. اين كه آيا در اين كاركرد خود موفق هستند يا نه امري است كه نمي‌توان در موردش قضاوت داشت يا آن را اثبات نمود چرا كه راهنمايي آنها در ساحت غير عيني ‌است و قابل انتقال با زبان نيست. من انتقاد روش شناختي‌ام به ياسپرس را به اين صورت قابل جمع‌بندي مي‌دانم كه: ما نبايد دعوت ياسپرس را به برگذشتن از طريق نسبي‌سازي معنا و مفهوم جملات فلسفه‌اش پاسخ گوييم؛ چه در آن صورت قادر نخواهيم بود هيچ گونه تفسيري راجع به گزاره‌هاي فلسفي‌اش ارائه دهيم. شكي نيست كه پيش‌فرض هر تفسيري اين است كه برخي مفاهيم و معاني در معرض رويكرد ملاحظات تأويل شناختي هستند. اگر تمام معاني و مفاهيم پيشتر نسبي‌سازي شده باشند آن گاه چيزي در دستمان نيست تا بتوان اين طور يا آن طور تفسيرش نمود. در اين صورت فلسفه به مثابه فعاليتي تفسيري و استدلالي به پايان راه خود رسيده است. آنچه برايمان باقي مي‌ماند سكوت است و حداكثر قسمي آگاهي شهودي از بعد متعالي يا رازگونه‌ هستي كه نه مي‌توان در موردش سخن گفت و نه به ديگران انتقالش داد. اين مشكل روش شناختي را فقط در صورتي مي‌توان دور زد كه درخواست وي را براي برگذري و تعالي از طريق درون‌بردگي محتواي فلسفه اگزيستانسياليستي اش رد كنيم. بهترين قرائتي كه مي‌توان از اين دعوت به دست داد اين است كه آن را دعوتي همه‌جانبه در فلسفه‌اش براي تفكر و تفلسف غير جزيي در نظر بگيريم. دعوتي براي آزادانديشي و باز بودن فلسفي كه قلمرو هستي را با معيارهاي دانش تجربي و عيني تقليل نمي‌دهد.

دستور كار انسان‌شناختي
اكنون به بخش دوم مقاله‌ام كه مربوط به بعد انسان شناختي تفكر اگزيستانسياليستي ياسپرس است رسيده‌ايم. اين بعد تفكر وي بسترساز دو رويكرد وي به مسأله معناي زندگي‌ است كه پيشتر در باب دوره اگزيستانسياليستي تفكرش بدان اشاره شد. انسان‌شناسي ياسپرس حائز برداشتي دوگانه از انسان است و در بسياري موارد شباهت‌هاي خيره‌كننده‌اي به انسان‌شناسي فلسفي كانت و همچنين تلقي كيركگارد از وضعيت انساني دارد. آنچنان كه از كتاب اولش يعني روانشناسي جهان‌بيني‌ها(1919) برمي‌آيد هر دو تأثير عميقي بر تفكر او داشته‌اند. ياسپرس انسان را پديده‌اي مي‌داند كه هم داراي بعد تجربي و هم داراي بعد فراتجربي است. اگرچه در مورد بعد تجربي انسان مي‌توان با علومي مثل زيست‌شناسي، روانشناسي و جامعه‌شناسي تحقيق نمود و به شناخت رسيد اما بعد غيرتجربي وجود انسان را نمي‌توان با زبان علمي نمايش داد. در روانشناسي جهان‌بيني‌ها سعي در نشان دادن اين دارد كه بعد فراتجربي انسان تنها با اتخاذ رويكردي تأويل شناختي در روانشناسي قابل فهم است. وي در آثار دوره اگزيستانسياليستي‌اش برآن است كه تنها با فلسفه‌ورزي برگذرنده و تعالي‌گرا است كه بعد فراتجربي وجود انسان فهم مي‌شود. به علاوه ياسپرس عقيده دارد كه انسان زندگي و استعدادهايش را در چهار سطح يا چهار بعد مختلف «بودن» درك مي‌كند. ياسپرس اولين سطح خويشتن‌پروراني انسان را زيست‌بسيط يا وجود زيستي مي‌نامد. اين بعد زيست‌شناختي يا جسماني فرد است، مرحله‌اي كه در آن شرايط جسماني، احساسات آني، اميال ابتدايي و تكانه‌هاي غريزي غالب هستند. اين بعد از زندگي انسان كه ياسپرس آن را « blope Dasein» مي‌نامد فاقد دروني‌بيني و خودآگاهي‌ است.  وي مي‌گويد:«من» به لحاظ جسماني صرفاً بخشي از زندگي ا‌ست كه شاكله و كاركردش استمرار و تداوم بدن همواره در تغيير من است. "من" اين زندگي را مي‌خواهد. بدون آن وجود ندارد. من، در كاركردهاي حياتي بدن نيز ديده مي‌شود. با اين حال اين تمام "من" نيست. از ديدگاه زيستي "من"، صرفاً يك فرآيند طبيعي در جهان است»5.
دومين بعد خويشتن‌پروراني انسان را « Bewu Btsein uberhaupt»(خودآگاهي[به طور] كلي يا خودآگاهي‌ كلان) مي‌نامد و مي‌توان آن را در مقياس با معرفت‌شناسي كانت فهميد: ذهن انسان به واسطه صور ماتقدم حس(مكان و زمان) و صور ماتقدم فاهمه(مقولات فهم محض) حائز ساختار و عناصر صرفاً صوري ا‌ست و اين عناصر صوري شرايط پيشين امكان هر دانش و معرفتي را تشكيل مي‌دهند. مراد ياسپرس از خودآگاهي به طور كلي، بعد تفكر منطقي و رياضياتي انسان است. بعد سوم وجود انسان را ياسپرس بعد Geist ("روح" يا "خرد") مي‌نامد. گرچه بعد Geist به صحت و سلامت درك و تفكر بستگي تام دارد اما از آن فراتر مي‌رود. انسان در اين بعد توان اين را مي‌يابد كه تا ايده‌ها و مفاهيمي را پرورش دهد كه به او اجازه مي‌دهند كثرات را بخش‌هايي از يك كل معنادار ديده و آنها را بر مبناي تشابهاتشان واحد و يكسان بينگارد. اين مفاهيم و ايده‌ها خود را در آرمان‌هاي افراد، اصول اديان، جهان‌بيني‌هاي اخلاقي، ايدئولوژي‌هاي سياسي و خلاقيت‌هاي هنري بشر نشان داده است. در اين رابطه همچنين ياسپرس سه يادداشت جداگانه در باب دانشگاه و كاركردها و اهدافي كه مي‌تواند داشته باشد نگاشته است.6
تا اينجا، سطوح سه‌گانه وجود انسان يا ابعاد سه‌گانه خويشتن‌پروراني، انسان را صرفاً به عنوان پديده‌اي تجربي نمايش مي‌دهند. با اين حال، انسان ها حائز بعد چهارم يا بعد فراتجربي خودآگاهي به عنوان يك قابليت در وجود خود هستند كه صورت غايي و برين است: خودآگاهيِ اگزيستنز اصطلاح اگزيستنز اشاره به فعليت و تحقق فراآفاقي وجود فرد انسان و خودبردگي حقيقي او دارد؛ به بنياد اصيل وجود انساني كه در ساحت استقلال فردي، آزادي وجودي و تصميم‌گيري اخلاقي فرد متبلور مي‌شود.
هيچ تحقيق و پژوهش علمي يا تئوري كلي متافيزيكي و يا اخلاقي قادر به ارائه تصويري كامل و فهمي كافي از ساحت ذهنيت و انسانيت نيست. اين فهم از طريق تلاش براي يافتن اين بعد در زندگي فردي و يا تفكر فلسفي برگذرنده حاصل مي‌آيد. خودآگاهي اگزيستنز همان درك معناي زندگي‌ است. ميان روش شناخت اگزيستنز در آراي ياسپرس و مفهوم تأمل در نفس، در آراي كيركگارد شباهت‌هاي زيادي وجود دارد. كيركگارد اين قسم تأمل را در كتاب پي‌نوشت هاي ناعلمي پاياني و در برابر تأمل آفاقي تعريف مي‌كند. تفكر عيني چنان كه در علم و روش علمي شايع است به ما اجازه مي‌دهد نسبت به چيزها در جهان از جمله طبيعت جسم خودمان(به عنوان مثال طبيعت زيستي يا روانشناختي‌مان) به كسب دانش بپردازيم. اما اين تأمل در نفس است كه فرد را به بعد و ساحت فراآفاقي و فراعلمي شخصيت هدايت مي‌كند. اين نوع تأمل كه يك تأمل اصيل فلسفي ا‌ست نه صرف يك ژرف‌انديشي دروني بلكه تأملي بر نفس است كه خود يك فعاليت به شمار مي‌رود. اين در واقع به معناي انتخاب هشيارانه "خويشتن" است. اين انتخاب به نوبه خود يك فعل اخلاقي‌ است. چرا كه فرد با اين تصميم مسئوليت شيوه زندگي خود و تبعات و پي‌آمدهاي آن را به طور كامل برعهده مي‌گيرد. ياسپرس در توضيح مفهوم اگزيستنز اين موضع كيركگارد را اتخاذ مي‌كند.
به نظر نمي‌رسد در راه رسيدن به اگزيستنز، خودآگاهي و خودپروراني نتيجه حساب گري و برنامه‌ريزي عقلي و منطقي باشد. بلكه موهبتي از ناحيه تعالي يا هستومند مطلق يا احاطه‌كننده مطلق يا خدا است. ياسپرس اين عبارات را به نحو مرادف و البته رمزي براي اشاره به ساحتي از هستي به كار مي‌گيرد كه در تحليل نهايي، ناشناختني ا‌ست. ياسپرس هشدار مي‌دهد كه ممكن‌ است اعتقادات مذهبي منتهي به تعين نادرست و انسان انگاري هستي متعال شود. بايد توجه داشت كه ياسپرس نقطه‌نظري الحادي نسبت به ايمان مذهبي ندارد. بلكه موضعي انتقادي نسبت به آن برداشت‌هايي از مفهوم وحي دارد كه در جستجوي ارائه دلايلي تضميني و عيني براي وجود خدا بوده يا مقيد به يك سري آيين‌ها، معابد و كليساها و طبقه‌اي از روحانيون است كه ادعا مي‌كنند مفسرين واقعي اراده خدا يا وحي هستند. اما فرد چگونه مي‌تواند معناي زندگي‌اش را در مقام اگزيستنز درك كند؟ ياسپرس در پاسخ به اين سؤال دو راه را فراپيش مي‌نهد:(1) تجربه وضعيت‌هاي كرانه‌اي و فائق آمدن بر آنها به نحو صحيح.(2) تجربه يك رابطه متقابل هستي‌دار با فردي ديگر. در ادامه به اختصار به شرح و تحليل اين دو طريق يافتن معناي زندگي آن‌طور كه در دوره اگزيستانسياليستي فلسفه ياسپرس مطرح گرديده پرداخته مي‌شود.

فهم معناي زندگي از طريق واكنش به وضعيت‌هاي كرانه‌اي
همچون ساير فلاسفه اگزيستانسياليست ياسپرس نيز انسان را موجودي مي‌بيند كه دائماً درگير و مواجه با وضعيت‌ها و موقعيت‌هاي گوناگون است. هنوز از وضعيتي بيرون نيامده‌ايم كه وارد وضعيت ديگر مي‌شويم. در خلال اين وضعيت‌ها انسان با شرايط و وقايع پيش‌بيني‌نشده‌اي نيز مواجه مي‌شود كه ياسپرس آنها را «Grenzsituationen»(به معناي وضعيت كرانه‌اي وضعيت محدودكننده ـ وضعيت مرزي وضعيت غايي) مي‌نامد. نمي‌توان صرفاً با استفاده از دانش و معرفت عيني كه در حل مسائل عمومي و روزمره زندگي مفيد واقع مي‌شود با Grenzsituationen مواجه شد و از پس آن برآمد. اگر بخواهيم با استفاده از عرف عقلي و يا عينيت‌گرايي از پس وضعيت‌هاي كرانه‌اي برآييم حتماً كم مي‌آوريم. برآمدن از پس اين وضعيت‌ها تغيير جهتي عمده را در شيوه‌هاي قبلي و مرسوم تفكرمان مي‌طلبد. شيوه صحيح مواجهه با وضعيت‌هاي كرانه‌اي نه نشستن و از پيش حساب گري و برنامه‌ريزي كردن بلكه حركت به سوي اگزيستنز و مبدل شدن به خود حقيقي‌مان است. و ما وقتي خود حقيقي‌مان مي‌شويم كه با چشمان باز وارد وضعيت‌هاي كرانه‌اي شويم. از بيرون صرفاً اطلاعاتي كلي مي‌توانيم راجع به اين وضعيت‌ها كسب كنيم و حقيقت آنها تنها توسط اگزيستنز دريافته مي‌شود. و اگزيستنز همان تجربه وضعيت‌هاي كرانه‌اي‌ست.
اينجا بار ديگر شباهت به آراي كيركگارد مشهود است. ياسپرس بر آن است كه رسيدن به مرحله اگزيستنز از طريق تجربه وضعيت‌هاي كرانه‌اي همواره به ورود فرد به يك فرآيند تأمل عميق دروني بستگي دارد: ورود به رابطه‌اي فراتجربي و فراآفاقي با نفس خود. از طريق اين تأمل در خويش ديدگان شخص بر قوا و استعدادهاي وجودي خويش بازگشته و در شرايط آرماني به مرحله پذيرش و قبول خويشتن مي‌رسد. يكي از مهم ترين وضعيت‌هاي كرانه‌اي در زندگي انسان مسأله گريزناپذيري مرگ است. چشم‌انداز مرگ خود، دوستان نزديك، فرزند يا پدر و مادر مي‌تواند باعث دلهره، اضطراب و يأسي فراگير شود. اما همين چشم‌انداز مرگ مي‌تواند فرصت زيستي اصيل و واقعي، بدون خودفريبي و به فردا محول نمودن امور را فراهم آورد. ياسپرس به برخي از فضايل اخلاقي در يك زندگي اصيل اشاره مي‌كند كه بايد هادي و راهنماي انسان هايي باشد كه با مسأله مرگ روبه رو هستند. شجاعت بدون خودفريبي، صبر و متانت علي رغم درد و رنجي عظيم، رسيدن به آرامش با درك گريزناپذيري مرگ، تمام اينها همراه با پذيرش متين سرنوشت، تسلط بر نفس، صبر، احترام به خويشتن و حفظ كرامت خود. وضعيت كرانه‌اي مهم ديگر، رنج و محنت است و ياسپرس در اينجا بر مفهوم رنجش يا تحمل فعال تكيه مي‌كند كه در مقابل خودباختن و تسليم قرار مي‌گيرد و به معناي تلاش براي متبسم و شاد بودن علي رغم وجود رنج و محنت است. انسان ها به خاطر ساختار خردستيز واقعيت و زندگي، همواره در مواجهه با وضعيت‌هاي كرانه‌اي با دو گزينه روبه رو هستند: گزينه تسليم و خودباختن، بدبيني و احساس يأس و پوچي و گزينه باوري توأم با خوش‌بيني به معناي زندگي. به علاوه وضعيت كرانه‌اي احساس گناه مي‌تواند فراهم‌كننده اين بينش براي فرد باشد كه چه عمل و چه بي‌عملي هر دو ممكن است تبعات ناخواسته‌اي در بر داشته باشند كه ديگران را تحت تأثير قرار دهد. آن فضيلت اخلاقي كه ياسپرس ناظر براحساس گناه مي‌داند آمادگي دائم فرد است براي قبولي كامل مسئوليت همه اعمال خويش و پي‌آمدهاي آنها در جهان.
از سوي ديگر، وضعيت كرانه‌اي ديگر وضعيت تنازع و كشمكش گريزناپذير در دنيا است؛ وضعيتي كه ما را از تقلاها و دويدن‌هاي پايان‌ناپذير زندگي در جستجوي غايات و اهداف مادي وجهه و آبرو، قدرت و شأن و منزلت اجتماعي آگاه مي‌سازد. در وضعيت تنازع، موفقيت و برد يكي، ضرورتاً به معناي شكست و سركوب ديگري ا‌ست. تنازع مي‌تواند خشن و قهرآميز باشد. ياسپرس تقلاي خشونت‌آميز براي بقا را در مقابل ديدگاه اخلاقي اصيلي قرار مي‌دهد كه نامش را «مبارزه عاشقانه» در مسير اگزيستنز مي‌گذارد. مبارزه عاشقانه صورتي غيرخشونت‌آميز و غيرقهرآميز از ارتباط با ديگري ا‌ست كه قانون اصلي در آن، اتحاد و همبستگي ا‌ست. در يك جمع‌بندي در مورد برداشت ياسپرس از وضعيت‌هاي كرانه‌اي، مي‌توان گفت در نظر وي اين وضعيت‌هاي اگزيستانسياليستي بايد با تغييراتي عمده در شخصيت و بينش فرد همراه باشند. اين بر دوش هر فرد است تا طي تجربه بي‌نظير و دوران‌ساز وضعيت‌هاي كرانه‌اي فضيلت‌ها و ديدگاه هاي اخلاقي حقيقي و نتيجتاً اصالت خود را درك كند. موفقيت در درك برخوردها و فضايل حقيقي اخلاقي فرصتي استثنايي در اختيار فرد قرار مي‌دهد تا معناي زندگي را حداقل مطابق آنچه كه ياسپرس در دوره متقدم تفكرش عقيده داشت درك كند: درون بُردگي اين فضايل در نگاه و شيوه زندگي فرد شرط لازم اما نه كافي درك معناي زندگي‌ است.

درك معناي زندگي از طريق ارتباط هستي‌دار ميان افراد
برداشت دوم درك معناي زندگي در اگزيستانسياليسم ياسپرس، چنان كه پيشتر اشاره شد ريشه در ديدگاه فلسفي او راجع به ارتباط دارد. ياسپرس در انسان‌شناسي فلسفي‌اش ميان چهار گونه ارتباط تفكيك قائل مي‌شود كه در تناظر يا چهار سطح هستي انسان است. در بعد زيست بسيط يا وجود زيستي و زندگي غريزي انسان ها در اجتماعاتي ابتدايي با يكديگر زندگي مي‌كنند و به حصول غايات زيستي مثل ارضاي نيازهاي اوليه چون نياز جنسي و نياز به قدرت و تسلط و غيره از طريق ارتباطات خو گرفته‌اند. در اين بعد از زندگي انگيزه اصلي در پس ارتباطات، خودمحور هستند. در اين مرحله به اصطلاح كانت، به اشخاص صرفاً به صورت ابزاري براي رسيدن به يك غايت و نه به عنوان غايت في‌نفسه نگاه مي‌شود.
در بعد خودآگاهي به طور كلي گونه‌اي رابطه درك مي‌شود كه مبتني بر ظرفيت‌هاي عقلانيت و مقولات و قواعد صوري‌اش است آن طور كه مثلاً در بحث‌ها و تبادل‌نظرهاي فكري ميان كارشناسان كه با هدف حل مسائل فني صورت مي‌گيرد شاهدش هستيم. اگر توانايي‌هاي ذهني اين كارشناسان براي حل يك مسأله خاص نابسنده باشد مي‌توان ديگران را جايگزين آنها نمود. در اين ساحت اين نه شخصيت منحصربه فرد اشخاص بلكه دانش و توانايي فني اشخاص در حل مسأله است كه بنياد و محور رابطه ميان‌فردي قرار مي‌گيرد.  در بعد Geist انسان ها صورتي از ارتباط را تجربه مي‌كنند كه از دو صورت قبلي فراتر مي‌رود. ياسپرس مي‌نويسد: «اجتماع به مثابه يك كل ـ وقتي به صورت «اين كشور»، «اين جامعه»، «اين خانواده»، «اين دانشگاه»، «اين صنف» و ـ بيان مي‌شود ـ همان چيزي است كه من را براي اولين بار وارد ارتباطي واقعي مي‌كند... ارتباط در آراء و ايده‌ها، ارتباطي كه توسط اگزيستنز متحقق مي‌شود، آدمي را خيلي بيشتر از دانش فني، اغراض و اميال طبيعي و يا يك اجتماع بدوي، به هم‌نوعش نزديك مي‌كند.»8  اگرچه ارتباط در سطح زيستي، خودآگاهي به طور كلي و Geist صور عيني تعاملات انسان ها هستند كه توسط علوم قابل توصيف و تبيين هستند اما ارزشمندترين و متعالي‌ترين صورت ارتباط ميان انسان ها نه مي‌تواند توسط علوم مورد پژوهش قرار گيرد و نه مي‌تواند در زباني عينيت‌ساز به طور كامل منعكس و توصيف شود.
ياسپرس اين نوع ارتباط را ارتباط اگزيستانسي يا هستي‌دار مي‌نامد كه فقط با فلسفه مي‌توان توضيحش داد و هر فرد بايد آن را در زندگي خود تجربه كند. اين ارتباط هستي‌دار بنيان يك رابطه صميمانه و شخصي مابين دو انسان را تشكيل مي‌دهد و نظير آن را مي‌توان در رابطه ميان دوستان، عشاق، زن و شوهر، والد و فرزند، استاد و شاگرد و غيره ديد. اين اشكال صميمانه ارتباط ميان افراد، امكان هستي‌دارانه درك معناي زندگي در مقام اگزيستنز را فراهم مي‌آورد. نكته قابل توجه اينكه، ديگر بار، رويكرد اخلاقي ـ هستي‌دارانه ياسپرس، آرمان ارتباطي معناي زندگي را به مجموعه‌اي از برخوردها و فضايل اخلاقي پيوند مي‌دهد. آنچه در پي مي‌آيد بحثي است مختصر در باب 5 مورد از اين برخوردها و فضايل اخلاقي. برخورد اخلاقي اول ناظر است بر فضيلت تنهايي و داشتن اشتياق و آمادگي براي تنها بودن. تنهايي معادل انزواي اجتماعي نيست بلكه «نوعي آمادگي و پذيرش اين امر از سوي اگزيستنز بالقوه است كه من بي‌آنكه تنها باشم نمي‌توانم وارد ارتباط با ديگري شوم.9 داشتن جرأت تنها بودن، كه در ضديت با ميل به فرار از تنهايي و انزواي اجتماعي به هر قيمتي، حتي به قيمت خودفريبي، تحقير و پايين آمدن شخصيت قرار مي‌گيرد در نزد ياسپرس جنبه‌اي مهم از ارجمندي و بزرگواري انسان را تشكيل مي‌دهد. دعوت وي به تأمل در خلوت را مي‌توان در سايه مخالفت وي با نفوذ روزافزون سخنان قالبي و فريبكارانه و كليشه‌سازي از خود انگاره انسان كه در پي ظهور فناوري اطلاعات، رسانه‌هاي گروهي و صور مختلف تكنولوژي موفقيت گسترش يافته است، تفسير نمود. دومين برخورد اخلاقي مورد نظر وي، آزادانديشي و صراحت است. اين دو خصلت به فرد اجازه مي‌دهند تا بدون تعصب و نيز بدون وجود اغراض پنهان با ديگران وارد ارتباط شود. برخورد سوم، مربوط است به قصد صادقانه و خالصانه براي قبول طرف مقابل به عنوان شريكي در تعامل كه خودمختار بوده و او هم امكان خودپروراني و خودشناسي را دارد. اين به معناي پرهيز از تحميل عادت‌ها و معيارهاي زندگي خودمان به ديگري ا‌ست. ياسپرس در اينجا از «همبستگي هستي‌دار» با شريك در يك ارتباط، سخن مي‌گويد. برخورد چهارم، ناظر است بر انسجام و صداقت فكري. فرد بايد خودانتقادي پيشه كند و به همان ميزان كه ديگران را به خاطر عقايد جزمي و عيوبشان نقد مي‌كند عقايد جزمي و عيوب خود را نيز ببيند و نقد كند. ياسپرس نقد و پشتيباني متقابل شريكان در يك ارتباط را «مبارزه عاشقانه»10 مي‌نامد كه در آن همه قدرت‌نمايي‌ها، چشم هم چشمي‌ها، تعصبات و ملاحظه‌كاري‌هاي ناشي از حساب و كتاب ميان افراد از ميان برداشته مي‌شود. پنجمين برخورد اخلاقي بر اين ايده مبتني‌ است كه درك ارتباط حقيقي تنها در يك موضع هستي‌دار برابر ميان افراد علي رغم وجود تفاوت مثلاً در جنسيت، نژاد، طبقه اجتماعي و غيره ميسر است. فرد بايد برابري و يكساني طرف مقابلش را از لحاظ اينكه او نيز اگزيستنزي در حال شدن است به رسميت بشناسد و ضروري ا‌ست كه ديگري را به عنوان يك شخصيت تمام و كمال بپذيرد. ياسپرس در تأملات خويش براي فهم معناي زندگي از مجراي ارتباط، اختلالات و نارسايي‌هاي تاويل شناختي ارتباطات را در جدايي‌ها و برخي ديگر از موفقيت‌هاي ارتباطي مورد بررسي قرار مي‌دهد. توصيفات پديدارشناختي وي غني و حاوي بينش روانشناختي عميقي نسبت به احساسات، رفتارها و شرايط هيجاني‌ است كه در يك ارتباط، سازنده و يا مخرب هستند. در اينجا روشن مي‌گردد كه ياسپرس تجربياتش در مقام يك روانپزشك و روانشناس را به طور مستقيم با فلسفه اگزيستانسياليستي‌اش تركيب مي‌كند.

درك معناي زندگي با خرد
پس از جنگ، خرد به مفهوم غالب در تفكر فلسفي ياسپرس مبدل گشت. در تحليل مفصلش از مفهوم حقيقت، در "در باب حقيقت"(1948)، كتابي با بيش از 1000 صفحه به گمانه‌زني در مورد غايي‌ترين مرزها و ابعاد خرد مي‌پردازد. مفهوم خرد همچنين نقشي‌محوري در كتاب ديگر وي يعني "بمب اتمي و آينده بشر"،(1958)، دارد. بررسي دقيق تر مفهوم خرد نزد وي مشخص مي‌سازد كه ياسپرس آن را بسيار دو پهلو به كار برده است. با اين حال به گمان من، سه عنصر بنيادي در هسته‌ اصلي برداشت ياسپرس از خرد قابل تشخيص است. اول عنصر ضد عقل‌گرايي چرا كه ياسپرس صريحاً با معادل قرار دادن خرد با صرف منطق و رياضي مخالف است. دوم عنصر انتقادي كه خرد را با رويكرد انتقادي پيوند مي‌زند و سوم عنصر هنجاري؛ چه اينكه ياسپرس برداشتش از خرد را با فضيلت‌ها و برخوردهاي اخلاقي متعددي در پيوند قرار مي‌دهد. در اينجا باز پيش زمينه هنجاريِ اخلاق فضيلت‌مدار وي مشهود است. در فلسفه بعد از جنگ ياسپرس تز انسان خردگرا به عنوان آرمان جديد در مسير فهم معناي زندگي مطرح مي‌گردد. افزايش تعداد اشخاص خردگرا به نوبه خود جامعه انسان هاي خردگرا را در دنيا به وجود خواهد آورد11.
كاركرد خرد در فراهم آوردن انگيزه و محرك براي دگرگوني و تغيير عمده در ديدگاه هاي مرسوم، برخوردها و الگوهاي رفتاري خصوصاً در عرصه سياست  است. ياسپرس آينده سياست در جهان را تحت هدايت آرمان‌هاي مافوق سياسي12 همچون خردگرايي پيش‌بيني كرده كه ديگر زير سايه سنگين سياست‌ورزي قدرت‌گرا و گرايشات قومي و نژادي نيست. بدون حاكميت خرد محال است بتوان بر تهديدي كه از ناحيه شمشير دو لبه‌ تكنولوژي مدرن متوجه آينده بشريت است يعني خطر نابودي حيات بر كره زمين به وسيله بمب اتمي يا برقراري حكومتي تماميت‌خواه در كل جهان، غالب آمد13. حال نوبت آنست كه نگاهي دقيق تر به دو ديدگاه انتقادي و برخي هنجارها و فضايل اخلاقي‌اي بيندازيم كه ياسپرس با تلقي‌اش از خرد و آرمان انسان‌ خردگرا در تناظر قرار مي‌دهد. دو ديدگاه انتقادي وي به ترتيب ديدگاه ضد تماميت‌گرايي و ضديگانه‌گرايي از يك سو و ديدگاه ضد جزم‌گرايي و ضدبنيادگرايي وي از سوي ديگر هستند.

ضديت با تماميت‌گرايي/ ضديت با يگانه‌انگاري
ديدگاه ضد تماميت‌گرايي ياسپرس در نقد وي از ديدگاه هاي توهم‌آلود راجع به قابليت ذهن انسان ظاهر مي‌گردد، كه مدعي ظرفيت ذهن انسان در كسب معرفت كامل از جهان، جامعه، ماهيت انسان و يا تاريخ هستند. بنا به نظر ياسپرس تفكرات تماميت‌گرا تبعات فاجعه‌باري در حوزه‌هاي فكري و ابعاد مختلف زندگي انسان در پي داشته است و آنها را گرايش هايي قلمداد مي‌كند كه در مخالفت با آزادي‌هاي اگزيستانسي و سياسي، تلاش‌ها براي زيست توأم با كرامت انسان ها در جامعه‌اي باز و تحقق صلح پايدار جهاني هستند. به علاوه اينها گرايش هايي هستند كه زمينه را براي ظهور و استقرار رژيم‌هاي سياسي سركوب گر و تماميت‌خواه فراهم مي‌آورند.
براي فهم ديدگاه ضديگانه‌انگاري، پيوندي كه ياسپرس با آرمان انسان خردگرا برقرار مي‌سازد بايد مورد توجه قرار گيرد. شكي نيست كه وي به قسمي وحدت، نظير وحدت انسان‌ها، وحدت وجود و وحدت احاطه‌كننده مطلق اشاره مي‌كند. اما لفظ «وحدت» جهت دلالت بر حالت يا وضعيتي متحقق يا قابل درك بكار نرفته است. بلكه صرفاً نقش «ايده‌اي سامان‌بخش» را ايفا مي‌كند. ياسپرس بر تنوع و تكثر موجودات جهان در تقابل با برداشت‌هاي هستي‌شناسانه از مفهوم وحدت و گرايش هاي وحدت وجودي تأكيد مي‌ورزد. اين ديدگاه ضديگانه‌انگاري را در فلسفه او راجع به احاطه‌كننده مطلق، فلسفه سياست و فلسفه تاريخش خصوصاً آنجا كه از عصر محوري در تاريخ بشر سخن مي‌گويد، شاهد هستيم14. دوره محوري در تاريخ بشر(ق.م 200ـ800) نه فقط يادآور دستاوردهاي عظيم فرهنگي بشر است بلكه همچنين نشان گر سه ريشه اين تحول فارسي در چين، هند و مغرب زمين است. تز ياسپرس اين است كه تحسين ما از دستاوردهاي تاريخي بشر نيز بايد تكثرگرا و نه انحصارگرا باشد.

ضديت با جزم‌گرايي ـ ضديت با بنيادگرايي
ياسپرس قوياً تمام اشكال جزم‌انديشي و بنيادگرايي را محكوم مي‌كند. او كراراً ما را از ادعاهاي راجع به معرفت كامل و انحصاري و يا ايمان حقيقي و انحصاري بر حذر مي‌دارد. انسان ها اساساً موجوداني دچار نقصان و خطاپذير هستند كه نمي‌توانند به هيچ گونه امر مطلقي در زندگي دست يابند. حتي درك مرحله اگزيستنز نيز صرفاً لمحه‌اي از مطلقيت و ابديت را به ما نشان مي‌دهد چه اينكه حركت ما به سوي اگزيستنز و آگاهي از تعالي دائمي و هميشگي نيست بلكه صرفاً در برخي لحظات بودنمان رخ مي‌دهد. كاركرد خرد در جلوگيري از دگم‌سازي از مفاهيم «خودشناسي انسان»، «آزادي فردي»، «حقيقت» يا «خدا» است. آن برخوردها و فضايل اخلاقي‌اي كه با مفهوم خرد و آرمان انسان خردگرا در پيوند هستند شامل موارد زير مي‌باشند:
*‌ وقار و خويشتن‌داري، صبر، كنترل بر نفس كه فرد با آن مي‌تواند بي‌آنكه دچار تعصب باشد وارد كنش‌هاي سياسي، اخلاقي و مذهبي شود.   *‌ انسجام و سازگاري در تفكر كه تا حد زيادي مانع از خودفريبي(نظير خودفريبي در سياست راجع به گسترش حدود اختيارات به دلايلي غير از ارضاي منافع خويشتن يا خودفريبي راجع به تبعات احتمالي اعمال خود) مي‌گردد. اين انسجام و سازگاري فكري به فرد اجازه مي‌دهد تا ارزيابي درستي نسبت به آنچه كه در بحبوحه يك بحران شايسته انجام است و آنچه كه نيست، داشته باشد. *‌ فضيلتي كه ماكس وبر بر ذهن داشت هنگامي كه از «اخلاق مسئوليت» سخن مي‌گفت؛ يعني اصل آمادگي و اشتياق براي مشخص شدن تبعات و پي‌آمدهاي رفتارها و كنش‌هاي سياسي خودمان و قبولي كامل مسئوليت آنها. * سعه صدر در درك تنوع و تكثر در فرهنگ‌ها و سنت‌هاي اقوام و ملل و آمادگي جهت تعامل و ارتباط با نمايندگان آن سنت‌ها. اين سعه صدر همچنين به ديگراني هم كه شيوه زندگي و هنجارهاي اخلاقي‌شان با ما متفاوت است روا داشته شود.

خلاصه و ملاحظات فرانظري
در اين مقاله سه مفهوم و آرمان متفاوت در باب معناي زندگي از ديدگاه ياسپرس را مورد بحث قرار دادم: واكنش به وضعيت‌هاي كرانه‌اي، ارتباط مابين فردي و زندگي خردمدار. همچنين بر آنم كه پيش زمينه‌اي از اخلاق فضيلت‌مدار در فلسفه ياسپرس به چشم مي‌‌خورد و جهت توجيه اين مدعا به مجموعه‌اي از فضيلت‌ها و برخوردهاي اخلاقي اشاره شد كه ياسپرس با آرمان‌ درك معناي زندگي در ارتباط قرار مي‌دهد. در بررسي يك استدلال احتمالي عليه نظريه اولم، اكنون به تمايز ميان سه برداشت از معناي زندگي در فلسفه ياسپرس خواهم پرداخت. مي‌توان چنين استدلال كرد كه مفهوم خودپروراني هستي‌دار در وضعيت‌هاي كرانه‌اي و در ارتباطات هستي‌دار، با يكديگر هم پوشاني و تداخلي دارند كه قول به تمايز ميان آنها را بي‌وجه مي‌سازد. چه اينكه غرض و مقصود نهايي در هر دو مورد درك معناي زندگي‌ است. من با اين انتقاد تا اندازه‌اي موافقم چرا كه هر ارتباط هستي‌داري به دليل مؤلفه‌هاي تنازع، تنهايي، تأمل دروني و... مي‌تواند چون وضعيتي كرانه‌اي تجربه شود. با اين حال نبايد از اين نكته مهم غافل شد كه هر عمل خودپروراني و خودشناسي در وضعيت‌هاي كرانه‌اي لزوماً با يك ارتباط هستي‌دار همراه نيست. رسيدن به اگزيستنز در وضعيت‌هاي كرانه‌اي از مجراي تأمل در خلوت و ايجاد ارتباط با خويشتن بدون حضور يك شريك ارتباطي نيز ممكن است. ياسپرس به روشني از نقاط افتراق و اشتراك ميان اين دو تلقي از خودشناسي سخن نمي‌گويد. او همچنين توفيق چنداني در تلفيق منسجم اين دو مفهوم در فلسفه اگزيستانسياليستي‌اش پيدا نكرد. من برآنم كه اين دو برداشت از معناي زندگي منعكس‌كننده دو منشأ ديگر تأثير بر فلسفه وي در كنار ساير وقايع زندگي‌اش كه پيشتر به آنها اشاره شد مي‌باشند.  به باور من، ريشه‌هاي ايده رسيدن به اگزيستنز در وضعيت‌هاي كرانه‌اي را بايد در تأثير كيركگارد بر ياسپرس در دوران آغازين تفكرش جست. براي كيركگارد خودپروراني انسان بر الگوي انساني خلوت‌نشين و تنها متمركز است كه با تمام وجودش درگير فرآيند تأمل و ارتباط با خويشتن خويش شده كه ايجادكننده نحوي زيست ديني است؛ يعني يك رابطه انفسي انحصاري با خداي مسيحيت كه تنها و تنها به مثابه يك هستي غيرقابل تعين فهم مي‌شود. ايده رسيدن به اگزيستنز از مجراي ارتباط هستي‌دار در اواخر دهه 20 و اوايل دهه 30 ميلادي توسط ياسپرس پرورش يافت. در اين دوره، تأثير روابط هستي‌دار مابين فردي در ايجاد هويت فردي اشخاص بحث فلسفي داغي بود. براي مثال مي‌توان به فلسفه گفتگوي مارتين بوبر در كتاب وي «من و تو»(1922) يا كتاب‌Das Individuum in der Rolledes Mitmenschen اثر كارل لوييت اشاره نمود. گمان من بر اين است كه ياسپرس تا حدود زيادي از اين جريان متأثر بوده است هرچند در سه مجلد كتاب «فلسفه»(1932) اثر اصلي ياسپرس در اگزيستانسياليسم ارجاعي به آثار پيش گفته صورت نگرفته است. تحقيق از كتابخانه شخصي ياسپرس در بازل سوئيس مي‌توان ادله بيشتري در تاييد اين مدعا فراهم آورد. افسوس كه تاكنون فرصت چنين كاري را نداشته‌ام. معهذا، مايلم محققان را به آزمودن درستي يا نادرستي مدعايم از طريق جستجو در اسناد موجود تشويق نمايم.
*استاد دانشگاه گراتز ـ اتريش.


در اين مقاله استدلال مي‌شود كه مي‌توان مابين سه برداشت متفاوت از معناي زندگي در فلسفه ياسپرس قائل به تفكيك شد. اين نظر، خود مبتني بر تفكيك ميان دو دوره متفاوت فلسفه‌ورزي ياسپرس است: دوره متقدم يا دوره اگزيستانسياليستي و دوره متأخر كه ياسپرس عناوين اگزيستانسياليسم و فلسفه اگزيستانسيال را در مورد فلسفه‌اش رد مي‌كند و عنوان فلسفه خرد را بر آنها ترجيح مي‌دهد. در دوره متقدم شاهد دو ايده اصلي از سوي ياسپرس هستيم: (1) ايده درك معناي زندگي از طريق فائق آمدن درست بر وضعيت‌هاي كرانه‌اي و (2) ايده درك معناي زندگي از طريق ارتباط هستي‌دار ميان افراد. و در دوره متأخر شاهد ايده سوم وي هستيم: (3) درك معناي زندگي از طريق يك زندگاني تحت هدايت خرد.