مسيحيت و فلسفه

PDF چاپ نامه الکترونیک

مسيحيت و فلسفه

ويليام جي.وين‌رايت
ترجمه انشاء‌الله رحمتي ـ قسمت اول


كتاب راهنماي فلسفه دين يا به تعبيري مأنوس‌تر دانشنامه فلسفه دين، اثر جامعي است كه به همت انتشارات بلكوِل به سال 1997 با سرويراستاري فيليپ كوئين و چارلز تاليا فرّو (تالاوِر) انتشار يافته است. اين اثر مشتمل بر مقدمه‌اي به قلم سرويراستاران آن و 78 مقاله در موضوعات فلسفه دين است. مقالات به قلم اساتيد سرشناس اين حوزه تأليف شده‌اند و از آن جمله مي‌توان از كساني چون ينتيان اسمارت، راجر تريگ، كيث يندل، آلوين پلنتينگا، جان هيك نام برد. نويسندگان هر مقاله مي‌كوشند در هر مورد درآمدي براي موضوع، مفهوم يا مكتب مورد بحث، تمهيد كنند، در عين حال به صرف توضيح و توصيف آراء ديگران و نقد و تحليل آنها بسنده نمي‌شود و غالباً هر مقاله حاوي ديدگاه‌هاي ابداعي و اصيل نويسنده است كه در آثار مبسوط‌تر شرح و بسط يافته‌اند. كل اثر در يازده بخش تدوين و در بخش نخست با عنوان «مباحث فلسفي در اديان جهان» نه مقاله دربارة يكايك اديان بزرگ مانند «آئين هندو»، «آئين بودا»، «آئين يهود»، «اسلام» و غيره درج شده است. يكي از مقدمات لازم براي فلسفة دين، دين‌شناسي به طور عام و مسائل فلسفي اديان به طور خاص است، به همين دليل نويسندگان سعي كرده‌اند در مورد هر دين نسبت آن دين با فلسفه و پرسش‌هاي فلسفي ـ كلامي را به دقت بسنجند. مقاله پيش رو كه قسمت نخست آن در اين شماره تقديم مي‌شود، به موضوع «مسيحيت و فلسفه» مي‌پردازد. يادآور مي‌شود كه در شماره‌هاي مختلف نشريه، شماري از مقالات اين مجموعه (حدود 15 مقاله) مانند «پديدارشناسي و اگزيستانسياليسم»، «زبان ديني»، «خداباوري و اخلاق زيست‌محيطي» و... منتشر شده است. اميد است كه به زودي كل اين اثر كه كار ترجمه آن به پايان رسيده است، با عنوان دانشنامه فلسفه دين، به زيور طبع آراسته شود.
از سه زاويه مي‌توان روابط پيچيدة مسيحيت با فلسفه را مورد بحث قرار داد:(1) از طريق بررسي مسائلي كه فلسفة دين مسيحي بايد به آنها بپردازد؛ (2) از طريق بررسي تأثير خداباوري مسيحي بر فلسفه غرب و منابعي كه اين فلسفه براي حل‌وفصل مسائل مطرح در آن نسبت فراهم مي‌كند و (3) از طريق رويكردهاي دوگانة مسيحيت نسبت به فلسفه.
مسائل فلسفي مرتبط با مسيحيت
خداباوري مسيحي مصداق مشخصي از مفاهيم ديني عام‌تر است. در عام‌ترين سطح، اين خداباوري نمونه‌اي از «فرضية ديني» به معناي مورد نظر ويليام جيمز است:
(1) جهاني برتر موجود است.
(2) اگر به آن جهان باور داشته و برطبق اين باور عمل كنيم، موقعيت بهتري خواهيم داشت.
(3) پيوند با جهان برتر «فرآيندي است كه در متن آن، عمل به معناي واقعي كلمه انجام مي‌شود» و نتايجي در جهان مرئي به بار مي‌آيد.
اما «جهان برتر» مورد نظر جيمز را به چند صورت مي‌توان تفسير كرد: به عنوان يك قدرت يا نيروي غيرمتشخص، به عنوان «خلأ»، به عنوان قانون كيهاني و مانند آن. خداباوران آن جهان برتر را خدا ـ يعني عقلِ عالم مطلق، ارادة قادر مطلق، محبت بي‌حدّ ـ تفسير مي‌كنند. مسيحيان تفاوت بارزي با ديگر خداباوران دارند از اين جهت كه معتقدند الوهيت هم يكي است و هم سه تا و به علاوه بر اين باورند كه خدا از طريق عيسي ناصري، عالميان را از عقوبت گناه نجات داده است.
بسياري از مشكلات فلسفي كه در منابع و مآخذ پيرامون مسيحيت مطرح شده است، مسائلي است كه براي هر جهان‌بيني ديگر نيز مطرح است. براي مثال آيا فرضيه‌هاي ديني به لحاظ مابعدالطبيعي بي‌اعتبار است و طبيعت‌گرايي/ دهري مشربي كافي است. يا آيا زبان ديني به لحاظ معرفت بخشي معنادار است و (اگر، آري) چه نوع معنايي دارد (ر.ك.به: مقاله 24، زبان ديني). يا آيا تجربة اين «جهان برتر»، حقيقتاً ممكن است. درباره ديگر مشكلات بايد گفت كه بيشترشان همان مسائلي است كه براي هرگونه خداباوري معمول مطرح است ـ [براي مثال:] آيا وجود خدا را مي‌توان اثبات كرد، آيا علم مطلق (ر.ك.به:مقاله 28) و ديگر صفات الاهي را مي‌توان تعريف كرد و [اگر آري]، چگونه؛ آيا صفاتي مانند لازماني (ر.ك.به: مقاله 32، لازماني) و فعل مشيّت‌آميز الهي، با هم سازگار است؛ آيا معجزات (ر.ك.به: مقاله 46)، ممكن و محتمل است. آيا علم پيشين الهي و اختيار بشر (ر.ك.به: مقاله 37) با هم قابل جمع است؛ و مانند آن. مسألة شر براي خداباوران مخصوصاً مسأله مبرمي است، زيرا خداباوران معتقدند خداي قادر مطلق و اخلاقاً كامل، عالماً عامداَ به وجود شرور رضايت مي‌دهد (ر.ك.به: مقاله 50، مسألة شر). (به هرحال، تقريري از اين مشكل‌، هرنوع جهان‌بيني ديني را كه واقعيت را اساساً خير مي‌داند، كما اينكه در مورد بيشتر جهان‌بيني‌هاي ديني چنين است، به ستوده آورده است). مسائل ديگر، ميان مسيحيت و برخي گونه‌هاي غيرمسيحي خداباوري، ولي البته نه همه گونه‌هاي خداباوري، مشترك است. يك نمونه اين مسائل، تعارض ميان تعاليم پررنگ دربارة رحمت خداوندي نظير آموزه‌هاي موجود در مسيحيت و (براي مثال) مكتب سري ويشنويي1 يا شيوا سيدانته،2 و مسئوليت بشر است. مسأله ديگر، همان «ننگ‌ انحصارگرايي»3يعني وجود تعارض بالقوه است ميان عقيده به عدالت و رحمت خداوندي و [و از سوي ديگر] عقيده به اينكه نجات در گرو رابطه‌اي آگاهانه با اشخاص و حوادث تاريخي‌اي است كه براي بسياري از آدميان، ناشناخته (و بنابراين علي‌الظاهر، خارج از دسترس)اند.
بنابراين بيشتر مسائل فلسفي مرتبط با خداباوري مسيحي، مختص مسيحيت نيستند. ولي برخي از اين مسائل، مختص مسيحيت است. نمونه‌هاي روشن اين مسائل، همان مشكلات مربوط به تثليث، تجسّد يا كفّاره و گناه اوليه است (ر.ك.به: مقاله 66، تثليث، مقاله 67، تجسّد، مقاله 69، كفّاره، تبرئه و تطهير و مقاله 68، گناه و گناه اوليه).
به علاوه خداباوري مسيحي مي‌تواند تدابير بي‌مانندي براي بحث دربارة مسائل مشترك با ديگر نظام‌هاي ديني يا خداباورانه، فراهم سازد. براي مثال، ماريلين آدامز اخيراً استدلال كرده است كه خداباوري مسيحي مواد و مطالبي را براي بحث دربارة مسأله شر تمهيد مي‌كند. در بحث‌هاي مسأله شرّ معمولاً فرض را بر اين مي‌گيرند كه نظام حقوق و تكاليف به همة فاعل‌هاي متعقل مربوط مي‌شود و يك راه حل خرسندكننده براي اين مسأله بايد نشان دهد كه شرور شرايط يا نتائج منطقاً ضروري خيرهايي «به لحاظ ديني خنثي» مانند لذّت، معرفت يا دوستي است. هر دو فرض محلّ ترديد است. خداوند به دليل تعالي‌اش از قيد حقوق و تكاليف بيرون است. به علاوه، خدا و پيوند با او نه فقط برتر از خيرات دنيوي، است بلكه اين خيرات را با آنها حتي قياس نمي‌توان كرد. بنابراين، در برابر آن رؤيت فرخنده، هر شر متناهي كه آدمي به آن دچار مي‌شود، «رنگ مي‌بازد». علاوه بر اين، آدامز مي‌گويد نظريه‌پردازان عدل الهي در مسيحيت، بايد در لوازم خيراتي چون شهادت مورد نظر مسيحيت و رنج آلام (تصليب) مسيح، تحقيق كنند. رنج و محنت مي‌تواند ابزاري براي شريك شدن در مسيح باشد و خود فرد مبتلا از اين رهگذر بصيرتي نسبت به حيات دروني خداوند و اتصال با آن حيات پيدا كند. ديگر خداباوران نيز مي‌توانند به پيشنهاد نخست آدامز، استناد كنند؛ ولي در مورد پيشنهاد دوم وي چنين امكاني وجود ندارد. فيلسوفان مسيحي در قرون وسطي، به همه اين مباحث پرداخته‌اند. از زمان دكارت به بعد، فيلسوفان مسيحي عمدتاَ توجه خويش را به بحث درباره مسائل كلي معطوف داشتند. اما دو استثناء در اين ميان وجود دارد. از اوايل دهه 1980 به اين سو، فيلسوفان تحليلي مسيحي به مباحثِ منحصراً مسيحي توجه كرده‌اند. تحقيق ريچارد سوئين برن درباره كفّاره، كتاب توماس موريس درباره تجسد و مقالات گردآمده در كتاب فلسفه و ايمان مسيحي، نمونه‌هاي درخوري از اين قسم است. ديگر استثناء برجسته، تعبير و تفسيرهاي فلسفي جديد ايمانوئل كانت و جي. دابليو.اف.هگل از آموزه‌هاي اختصاصاً مسيحي چون گناه اوليه و تثليث است.

خداباوري مسيحي و فلسفه غرب
برخي از مورخان انديشه بر‌آنند كه مواجهه خداباوري مسيحي با تفكر يوناني، سير [و سرنوشت] فلسفه غرب را از اساس تغيير داد. براي مثال اتين ژيلسون بر آن است كه تصور مسيحي از خدا به عنوان يك وجود قائم‌بالذات4، كه به اختيار خويش مخلوقات را محقق مي‌سازد، پيامدهايي اساسي به دنبال داشت. ديگر، خط فاصل وجود شناختي بنياديني ميان وحدت و كثرت يا ميان مجرد و مادي، به صورتي كه در افلاطون، ارسطو و افلوطين ديده مي‌شود، موجود نبود بلكه خط فاصل اساسي، ميان خداي واجب‌الوجود از سويي و موجود مخلوق (و بنابراين ممكن‌الوجود) از سوي ديگر، ترسيم مي‌شد. (ر.ك.به: مقاله 39، حدوث و بقاء عالم). در نتيجه فلسفه ناگزير به تمايز اكيدي ميان هستي يك شيء و نوع و نحوه هستي آن يعني ميان وجود و ماهيت آن قائل شد. ديگر، فلسفه خويش را محدود به اين نمي‌كرد كه فقط به شيوه يونانيان بپرسد: «عالم چگونه سامان يافته است و تبيين نظم عالم چيست؟» (ر.ك.به: مقاله 8، الهيات فلسفي دوران باستان)، بلكه علاوه بر اين مي‌پرسيد: «چرابه جاي عدم، اصولاً جهاني وجود دارد؟» علاوه بر نظم موجودات، وجود آنها نيز، محلّ سؤال قرار گرفت. ديگران معتقدند كه اين موضوعات، پيامدهاي ديگري هم داشت. اريك ماسكل، به تبع ام.بي.فاستر و اي.ان.وايتهد معتقد بوده است كه خداباوري مسيحي فضايي مابعدالطبيعي فراهم ساخت كه علم متجدد در متن آن امكان‌پذير شد. از آنجا كه خداي مسيحي خداي عقل و نظم است، هر عالمي كه مي‌آفريند طرح و انتظام در آن نمايان خواهد بود. ولي از آنجا كه حضرتش عالم را از روي اختيار خلق مي‌كند، نظم عالم، نظمي ممكن الوجود است [و نه ضروري الوجود]. بنابراين ساختارهاي عالم را نمي‌توان به صورت لِمّي/‌مقدم بر تجربه استنتاج كرد. بلكه بايد اين ساختارها را از راه مشاهده و تجربه مشكوف داشت. ديگران معتقد بوده‌اند كه قداست زدايي خدباوري مسيحي از طبيعت نيز به تبيين اين واقعيت كه چرا علم متجدد در مغرب زمين و نه در سرزمين‌هاي ديگر، پديد آمد، كمك مي‌كند. خداباوري مسيحي بر آن است كه هيچ امر ممكن‌الوجودي ذاتاً مقدس نيست. مكان‌ها (طور سينا و اورشليم)، اشخاص (پيامبران، روحانيان، شاهان تدهين شده از سوي خدا)، مصنوعات (كشتي نوح) و مانند آن، هيچيك ذاتاً مقدس نيست. هرگونه قداستي كه در آنها موجود است، قداستي عارضي است ـ يعني خداوند آن را از بيرون به آنها بخشيده است. طبيعت، ديگر، الوهي تلقي نشد و بنابراين و به صورت موضوع [و محملي] مناسب براي دخل و تصرف بشر و مشاهده بيطرفانه درآمد.
هرچند ممكن است اين آراء بيانگر حقايق مهمي باشد، ولي در حق آنها اغراق شده است. تلقي مورد بحث درباره خداوند، يك تلقي اختصاصاً مسيحي نيست، زيرا مسلمانان و يهوديان نيز همين تلقي را دارند. قداست‌زدايي از طبيعت نيز پديده‌اي منحصراً غربي نيست. (اين پديده در مكتب هينايانه آئين بودا نيز ديده مي‌شود). به علاوه، اين ديدگاه كه نظم آفرينش [و آفريدگان]، نظمي ممكن الوجود است، لااقل نتيجه يكي از گونه‌هاي عمده خداباوري هندي ـ يعني مكتب ودانته ويشيشت ادوايته5) راما‌نوجه (1137ـ1017) است. خمير مايه مادي عالم (Prakritic)، واجب‌الوجود است (زيرا جهان خواه در شكل نهان و خواه در شكل آشكارش، پيكر خدا است)، ولي عالم پديداري يا عالم شهادت، اينگونه نيست. خدا مختار است كه عالم را خلق كند يا خلق نكند (يعني مختار است كه عالم را از بطون به ظهور بياورد يا نياورد) و مختار است كه هر نظمي را كه مي‌خواهد به آن ببخشد.
ظاهراً خداباوري مسيحي علّت اصلي اهميت يافتن مسأله اختيار در فلسفه غرب است. نه در علم‌النفس فلسفي افلاطون و نه در علم النفس فلسفي ارسطو، چيزي كه دقيقاً منطبق با اراده باشد، نيامده است. آگوستين نخستين كسي بود كه به وضوح دريافت كه برخي قصورهاي اخلاقي را نمي‌توان به حق به نقصان‌هاي عقل يا خواهش نسبت داد، و [بنابراين] آن قصورها را مولود سوءاختيار [يا به عبارت ديگر استفاده غلط از اراده] دانست. به علاوه، هر چند بحث ارسطو درباره فعل ارادي و غيرارادي، بحث كاملاً عالمانه‌اي است، ولي اين پرسش كه آيا اختيار بشر و مسئوليت اخلاقي با موجبيت علّي همه‌گير قابل جمع است يا نه به صراحت در انديشه ارسطو مطرح نمي‌شود. به موجب تأكيد خداباوري مسيحي بر اراده، درك قوي از مسئوليت اخلاقي بشر و آگاهي روشن به حاكميت خداوند و فراگيري عليّت، اين مسأله بسيار جدي شد. در تحقيقاتي چون، كتاب آگوستين با عنوان درباره انتخاب اراده و نوشته‌هاي وي بر ضد پلاگيوس، كتاب آنسلم با عنوان درباره آزادي انتخاب و هبوط شيطان، و نيز كتاب جاناتان ادوارد با عنوان آزادي اراده، مسائلي به ميان آمد كه در فلسفه باستان مستقيماً مطرح نشده بود و [به علاوه] چنين مباحثي در اين آثار با دقت و جامعيتي مورد بحث قرار گرفته است كه در آثار مشابه در هند [و آئين هندو] نمونه ندارد. (فلسفه هندي اين مباحث را در ارتباط با آموزه‌هاي كرمه و عليّت بلامنازع خداوند بررسي مي‌كند. و اين مباحث [در فلسفه هندي]، به اختصار و به شيوه‌اي نسبتاً ساده برگزار مي‌شوند. براي مثال رامانوجه استدلال مي‌كند كه سيطره علّي خداوند برقرار است [و محفوظ مي‌ماند] زيرا خداوند تكيه‌گاه وجودي فاعل‌هاي مختار است و به اعمال اختياري آنها «رضايت مي‌دهد» يعني مجال مي‌دهد تا اين اعمال محقق شوند. بدين سان رامانوجه تعارض ميان اختيار بشر و عليّت بلامنازع خداوند را، با محدود ساختن دامنه عليّت خداوند فيصله مي‌دهد. و اين به معناي پاك كردن صورت مسأله است نه حل مسأله.) مي‌‌توان گفت تمايزاتي كه در مباحث غيرديني پيرامون مسأله اختيار مطرح شده است، تحولات [و پيشرفت‌هايي] كه اين مباحث داشته‌اند و به علاوه اهميتي كه اين مسأله يافته است، همه و همه ريشه در همين مباحث الهياتي [يا ديني] دارند.
برخي فيلسوفان مسيحي معتقدند كه منابع فلسفه مسيحي را مي‌‌توان براي «حل كردن» يا روشن ساختن مسائل فلسفي‌اي كه مستقل از خداباوري مطرح مي‌شود، مورد استفاده قرار داد. اولاً (اگر همانطور كه ديويد هيوم باور داشت) قوانين طبيعي فقط در حد تقارن‌هاي دائمي باشد، در آن صورت اين قوانين نمي‌توانند پشتوانه شرطي‌هاي خلاف واقع6 قرار بگيرند. اينكه هميشه به دنبال كبريت زدن، مشتعل شدن حادث مي‌شود، مستلزم آن نيست كه اگر كبريتي در موقعيت‌هاي خلاف واقع [يعني در موقعيت‌هايي كه واقع نشده‌اند] زده شود، مشتعل شدن ناگزير اتفاق مي‌افتد. زيرا اين تقارن [بالفعل] ممكن است اتفاقي باشد. البته اگر قوانين طبيعت، ضروري بودند، مي‌توانستند پشتوانه شرطي‌هاي خلاف واقع قرار بگيرند. ولي اين قوانين، ضروري نيستند. آنچه مورد نياز است، تبييني از قوانين طبيعت است كه هم ماهيت انفسي/سوبژكتيو آنها و هم امكاني‌الوقوع بودن آنها، هر‌دو، را لحاظ كند. جاناتان ادواردز اين قوانين را مظاهر نيات قطعي شده خداوند در خصوص عالم طبيعت، توصيفاتي از شيوه متعارف خداوند [يا به تعبير ديگر، «عادت خداوند»] دانسته است. دل راش7 اخيراً استدالال كرده است كه ديدگاه‌هايي از اين قبيل مي‌تواند تبييني مستوفاتر از تبيين‌هاي غيرـ‌خداباورانه بديل در خصوص ماهيت انفسي/سوبژكتيو قوانين طبيعي به دست دهد. ثانياً، ديگر فيلسوفان بر آن بوده‌اند كه فقط خداباوري مي‌تواند تبيين مستوفايي در خصوص عينيت و ضرورت ارزش اخلاقي تأمين كند (ر.ك.: مقاله 44، برهان اخلاقي بر اثبات خداوند و مقاله 57، اخلاق مبتني بر امر الهي). فرض كنيد كه خود خداوند معيار خيراخلاقي است يا اينكه ارزش‌هاي اخلاقي محتواي ضروري تعقل الهي‌اند يا ماهيت الزام‌آور يك  فعل عبارت از اين است كه مأمور به الهي است [خداوند به آن فرمان داده است]. در آن صورت واقعيات اخلاقي، امور عيني خواهند بود به اين معنا كه ساخته بشر نيستند. اگر خداوند ضروري‌الوجود است، پس (بر طبق دو ديدگاه نخست)، حقايق اخلاقي ضروري‌اند. اگر خداوند ضروري‌الوجود است و به طور ضروري (براي مثال) ما را به راست‌گويي فرمان مي‌دهد، پس راستگويي، بر طبق ديدگاه سوم نيز، ضرورتاً الزام‌آور است. ديدگاه‌هايي از اين دست، فراتر از اين مي‌‌توانند مبنايي براي جمع ميان دو شهود به ظاهر متعارض فراهم سازند: بر طبق يك شهود، ارزش‌هاي اخلاقي در اذهان [و نه در اعيان] وجود دارند و [بر طبق شهود ديگر] اخلاق نمي‌‌تواند ما را به اطاعت از فرامين خود وادارد مگر اين كه بيانگر حقايق ژرفي درباره واقعيت باشد. ولي اين راه‌حل‌ها به رغم همه صلاحيت‌شان براي حل و فصل مسائل  فلسفي گسترد‌ه‌تر، راه‌حل‌هايي اختصاصاً مسيحي نيستند. زيرا ديگر خدا باوران نيز مي‌توانند [به همين صورت] از آنها بهره بگيرند.

پي‌نوشتها
1- Sri Vaisnavism  //  2- Siva Siddhanta   //  3- Scandal of prticularity   //  4- a self-existent act of existence.
5. Visisadvaita Vedanta به «وحدت باوري/ عدم ثنويت قائل به صفات»(Qualified Nondualism) ازشاخه‌هاي مكتب غيرثنوي ودانته .اين مكتب در عين حال كه ثنويت را مردود مي داند و به وحدت(monism) قائل است ولي بر آن است كه خداوند دو وجه وجودي دارد، يكي وجه علّي اوست و ديگري وجه معلولي او.
6- Conter factual  //  7- Del Ratzsch.