حيوانات عاقل

PDF چاپ نامه الکترونیک

حيوانات عاقل

دونالد ديويدسون
ترجمه علي حسين خاني*


مقالة «حيوانات عاقل»،1 يکي از معروف‌ترين و شاخص‌ترين مقالات ديويدسون است که مباحث و استدلال‌هاي بسيار مهمي را در حوزه‌هاي فلسفة زبان و معرفت‌شناسي مطرح مي‌کند. در اين مقاله، ميان آراء ديويدسون در باب زبان و ارتباطات زباني، از يک سو، و ايده‌هاي وي پيرامون گرايش‌هاي گزاره‌اي و انديشه، از سوي ديگر، رابطه‌اي وثيق بر قرار مي‌شود. در اين راستا، ديويدسون مفاهيم مهمي را مطرح و ارتباط ميان آنها را بررسي مي‌کند، مفاهيمي همچون باور، صدق عيني و بين‌الاذهاني، خطا، غافلگيري، عينيت، و جهان عيني و بين‌الاذهاني.
  مقدمه
يکي از استدلال‌هاي بسيار پر اهميت ديويدسون، که ساختار اصلي اين مقاله را تشکيل مي‌دهد، عبارت است از اين که براي داشتن هر نوعي از گرايش‌هاي گزاره‌اي، شخص بايد داراي زبان باشد. استدلال مذکور را مي‌توان به اين ترتيب صورتبندي کرد: (1) تمامي گرايش‌هاي گزاره‌اي به پس زمينه‌اي از باورها نياز دارند؛ (2) براي داشتن يک باور، ضرورتاً به مفهوم باور نياز است؛ (3) براي داشتن مفهوم باور، شخص بايد داراي زبان باشد. مقدمة اول، به آموزه‌هاي ديويدسون در باب عقلانيت، کل‌گرايانه بودن ذاتي گرايش‌هاي گزاره‌اي و وابستگي تمام آن‌ها به باور باز مي‌گردد، که در اين مقاله کاملاً توضيح داده مي‌شود. ديويدسون، براي مقدمة دوم، استدلالي را بر اساس مفهوم «غافلگيري» طرح مي‌کند که بر اساس آن: (الف) فقط شخصي مي‌تواند مخزني کلي از باورها داشته باشد، که بتواند غافلگير شود؛ (ب) اين شخص، تنها هنگامي مي‌تواند غافلگير شود، که مفهوم باور را داشته باشد؛ (ج) بنابراين، وي تنها وقتي مي‌تواند داراي باور باشد، که داراي مفهوم باور باشد. در اين بخش، او در باب باورهاي درجة دوم نيز صحبت خواهد کرد. بعلاوه، براي پشتيباني از قيد «ضرورتاً» در مقدمة دوم از استدلال اصلي، او به قياسي که مبتني بر مفهوم «مثلث بندي» است توسل مي‌جويد. اما ديويدسون، براي مقدمة سوم، استدلال بلندتر و پيچيده‌تري دارد که به «استدلال بر اساس مفهوم خطا» معروف است: (يک) براي داشتن مفهوم باور، شخص بايد مفهوم «خطا» يا «صدق عيني» را داشته باشد؛ (دو) اين ادعا که موجودي مفهوم خطا را دارد، نياز به زمينه دارد، يعني بايد بتوان حوزه‌اي را در رفتار و تجربة آن موجود براي بکارگيري مفهوم مذکور يافت؛ (سه) تنها وقتي حوزه‌اي براي بکارگيري مفهوم خطا در رفتار شخص وجود دارد که زباني را با شخصي که با وي در ارتباط است به اشتراک گذارد؛ (چهار) فقط بشرطي شخص داراي مفهوم خطا است، که زباني را با شخصي که با او در ارتباط بوده است به اشتراک گذارد؛ (پنج) پس، براي داشتن مفهوم خطا، شخص بايد داراي ارتباطات زباني باشد.2 مقدمه‌هاي (دو) و (سه) درواقع، امکان وجود، و سپس ضرورت وجود بستر يا زمينه‌اي براي کاربرد مفهوم خطا را بيان مي‌کنند که در واقع، حضور در ارتباطات زباني با شخصي ديگر است. ديويدسون در اين مقاله، استدلال ديگري را نيز بر پاية کل‌گرايي ارائه مي‌دهد که بر اساس آن: (الف) باورها و ديگر گرايش‌هاي گزاره‌اي، تنها وقتي قابل اسنادند که شبکة گسترده‌اي از آن‌ها را داشته باشيم؛ (ب) اما براي پشتيباني از اسناد اين شبکة عظيم، به الگويي غني از رفتار نياز داريم؛ (ج) اين الگوي غني از رفتار، فقط در «رفتار شفاهي» بروز مي‌يابد؛ (د) بنابراين، فقط موجودات داراي زبان مي‌توانند داراي گرايش‌هاي گزاره‌اي باشند. با تأمل مفصل خواننده در باب استدلال‌هاي مطرح شده در اين مقاله، اهميت اين اثر بيشتر براي وي روشن خواهد شد.
کليد واژه ها: مفهوم باور؛ کل‌گرايي؛ عقلانيت؛ مفهوم خطا يا صدق عيني؛ ارتباطات زباني.
نه يک کودک يک هفته‌اي و نه يک حلزون، هيچ کدام مخلوقي عاقل (rational creature) نيستند. اگر کودک، به اندازة کافي زنده بماند، احتمالاً عاقل خواهد شد، در حالي که چنين چيزي دربارة حلزون صادق نيست. اگر دوست داشته باشيم، ممکن است از همان ابتدا بگوييم که اين کودک، يک مخلوق عاقل است، چون اگر زنده بماند، به احتمال زياد تبديل به موجودي عاقل خواهد شد، يا به اين علت که به گونه‌اي از موجودات زنده تعلق دارد که داراي چنين ظرفيتي هستند. با توجه به مقولة عقلانيت (rationality)، به هر ترتيبي هم که صحبت کنيم، اختلافي ميان کودک و حلزون با يک شخص بالغ معمولي باقي مي‌ماند.
اختلاف ذکر شده عبارت است از داشتن گرايش‌هاي گزاره‌اي (propositional attitudes)، همچون باور (belief)، خواست (desire)، قصد (intention) و شرم (shame). اختلاف مذکور، اين پرسش را پيش مي‌کشد که چگونه مي‌توان گفت يک مخلوق چه هنگام داراي گرايش‌هاي گزاره‌اي شده است؛ شايد موافق باشيم که حلزون‌ها داراي گرايش‌هاي گزاره‌اي نيستند، اما دربارة سگ‌ها و شامپانزه‌ها چطور؟ اين سوال، تماماً تجربي نيست، چرا که در اين جا، پرسشي فلسفي وجود دارد، مبني بر آن که براي تصميم پيرامون اين که يک مخلوق چه هنگامي داراي گرايش‌هاي گزاره‌اي مي‌شود، چه شاهدي (evidence) داريم.
برخي از حيوانات مي‌انديشند و استدلال مي‌کنند؛ به فرضيه‌هايي مي‌پردازند، آن‌ها را مي‌آزمايند، رّد مي‌کنند و يا مي‌پذيرند؛ اين حيوانات، بر اساس دلايلي عمل مي‌کنند، گاهي پس از تأمل، تصور پيامدها، و سبک و سنگين کردن احتمالات؛ آن‌ها داراي خواست، اميد (hope) و نفرت (hate) هستند، که گاهي اوقات دلايل خوبي براي آن‌ها دارند. همچنين، در محاسبات، خطا ميکنند، بر خلاف بهترين قضاوتشان عمل ميکنند، يا آموزه‌هايي را بر اساس شواهدي ناکافي مي‌پذيرند. هر يک از اين دستاوردها، فعاليت‌ها، اعمال، يا خطاها براي اثبات عاقل بودن چنين حيواني کافي است، چرا که حيوان عاقل بودن، صرفاً به معناي داشتن گرايش‌هاي گزاره‌اي است، و مهم نيست که چنين گرايش‌هايي چقدر ممکن است گيج‌کننده، متناقض، پوچ، ناموجه يا پر از اشتباه باشند. همين ملاک، به نظر من، پاسخ به سوال [فلسفي فوق در باب شواهد] است.
پرسش اين است: چه حيواناتي عاقل‌اند؟ البته، قصد ندارم نام‌هايي، حتي نام‌ گونه‌ها يا گروه‌هاي گوناگون ديگر، را دوباره نامگذاري کنم. تلاش نخواهم کرد که دربارة عاقل بودن يا نبودن دلفين‌ها، بوزينه‌ها، جنين انسان‌ها، يا سياست‌مداران، تصميم بگيرم، يا حتي دربارة اين که آيا صرفاً نحوة تکوين و پيدايش کامپيوترها است که نمي‌گذارد آنها کامپيوترهايي عاقل باشند.‌ پرسش من اين است که چه چيزي يک حيوان (يا اگر کسي اين‌گونه دوست دارد: هر چيز ديگري) را عاقل مي‌سازد. گرايش‌هاي گزاره‌اي معياري جالب را براي عقلانيت فراهم مي‌کند، چون هميشه همچون مجموعه‌اي متشکل و منسجم ظاهر مي‌شود. واضح است که يک الگوي غني از باورها، خواست‌ها و قصدها براي عقلاني بودن کافي است؛ شايد هنوز هم به نظر برسد که چنين قيدي، براي اين که شرط لازمِ عقلانيت محسوب شود، زياد از حد سخت‌گيرانه است. اما در حقيقت، اين سخت‌گيري، از سرشت گرايش‌هاي گزاره‌اي نشأت مي‌گيرد، چرا که داشتن يکي از آن‌ها، به معناي داشتن تعداد بسيار زيادي از ديگر گرايش‌هاي گزاره‌اي مکمل است. يک باور، به باورهاي بسياري نياز دارد، و باورها به گرايش‌هاي بنيادين ديگر وابسته‌اند، همچون قصد‌ها، خواست‌ها، و اگر در بيان آن مُحق باشم، موهبت زبان‌هاي مادري. چنين ادعايي به اين معنا نيست که موارد مرزي وجود ندارد. اما مشخصة ذاتاً کل‌گرايانة (holistic) گرايش‌هاي گزاره‌اي، تمايز ميان داشتن تمام آن‌ها و نداشتن هيچ يک از آن‌ها را بسيار جدي و چشمگير مي‌سازد. تقويت بيشتر اين تمايز، و وابسته کردن آن به زبان، اتهام انسان محوري (anthropocentrism)3 را به ميان مي‌کشد. اين اعتراض منصفانه است، اما نبايد به طرف من نشانه رود. من صرفاً ويژگي يکسري از مفاهيم معين را توصيف مي‌کنم. جدا از همة اين‌ها، تعجب بر‌انگيز نيست که زبان ما انسان‌ها آنقدر در منابع و مباني خود غني باشد که بتواند مردان و زنان را از ديگر مخلوقات اين جهان متمايز سازد، همان طور که گفته مي‌شود زبان اسکيموها (Inuit) داراي واژگاني است که براي انتخاب و متمايز ساختن انواع گوناگون برف مناسب است (اين روزها گفته مي‌شود که چنين چيزي يک افسانه است). و همين مشارکت با زبان‌ است که آن، و حتي خودمان را به نظر خاص و متمايز مي‌سازد.
قول دادم دربارة اين سوال بحث نکنم که آيا صرفاً گونه‌هايي خاص عاقل‌اند يا نه، اما غير ممکن خواهد بود که از صحبت دربارة دستاوردها و توانايي‌هاي جانوران اجتناب کرد، چرا که به لحاظ تاريخي، بيشتر بحث‌ها دربارة سرشت انديشه (thought)، بر قدرت‌هاي ذهني حيوانات غيرانسان متمرکز بوده است. من چنين رهيافتي را صرفاً يکي از روش‌هاي گوناگون (و گاهي اوقات، داراي بار احساسي) براي تفکر در باب طبيعت انديشه مي‌دانم.4
نرمن مالکوم (Norman Malcolm) اين داستان را، به قصد نشان دادن اين که سگ‌ها فکر مي‌کنند، تعريف مي‌کند: فرض کنيد سگ ما گربة همسايه را دنبال مي‌کند. گربه، کاملاً به سمت درخت بلوط مي‌پيچد، اما در آخرين لحظه ناگهان مسير خود را عوض مي‌کند و بالاي درخت افرا، که در همان نزديکي است، پنهان مي‌شود. سگ اين تغيير حرکت را نمي‌بيند و وقتي که به درخت بلوط مي‌رسد، روي دو پاي عقب خود مي‌ايستد، و به صورتي که انگار تلاش مي‌کند از آن بالا رود، پنجه‌اش را بر روي درخت مي‌کشد، و با هيجان به سمت شاخه‌هاي بالايي پارس مي‌کند. ما، که از پنجره شاهد کل اين صحنه هستيم، مي‌گوييم «سگ فکر مي‌کند که گربه، بالاي درخت بلوط رفته است». (مالکوم اضافه مي‌کند که بايد بگوييم سگ به سمت درخت اشتباه پارس مي‌کند). مالکوم مدعي است که تحت چنين شرايطي، کسي که باور مذکور را به سگ نسبت داده است، ممکن است تا حد بسيار زيادي بر حق بوده باشد – تقريباً، به طور حتم بر حق خواهد بود؛ وي، دقيقاً آن دسته‌اي از شواهد را که براي توجيه چنين اسنادي نياز است، خواهد داشت.5
اجازه دهيد استدلال مقدماتي خود را که براي شک در ادعاي مالکوم طراحي شده است، ارائه دهم. واضح است که شاهد مورد نظر براي «باور»ِ نسبت داده شده به سگ، وابسته به اين است که باور را براي عمل و واکنش احساسي (emotional response) عاملي تعيين کننده در نظر بگيريم. از ما خواسته مي‌شود که از آن چه مي‌بينيم، استنتاج کنيم که سگ مي‌خواهد گربه را بگيرد، اين که سگ به جايي که مي‌رود به اين خاطر مي‌رود که داراي خواست مذکور و نيز باوري است دربارة جايي که گربه رفته است، و اين که او، شکست در دنبال کردن گربه تا بالاي درخت را به صورت پارس کردن، پنجه بر زمين کشيدن، و غيره نشان مي‌دهد. البته، نيازي نيست جزئيات کار درست باشد. نکته کاملاً واضح است: اگر در استنتاج باورها موجه باشيم، در استنتاج قصدها و خواست‌ها (و شايد بيش از اين ها) نيز موجه‌ايم.
اما دربارة باور مفروضي که به سگ نسبت داده شد، [يعني] اين که گربه بالاي درخت بلوط رفته است، چطور ؟ بر حسب اتفاق، آن درخت بلوط، کهنسال‌ترين درخت در آن نزديکي‌ها است. آيا سگ فکر مي‌کند که گربه، بالاي کهنسال‌ترين درخت در آن نزديکي‌ها رفته است؟ يا، آيا سگ فکر مي‌کند که گربه، درست بالاي همان درختي رفته است که او تا آخرين لحظه آن را تعقيب مي‌کرده است؟ درک چنين سوالاتي سخت است. اما از سوي ديگر، به نظر غير ممکن مي‌رسد که بتوان تمايزي را ميان چيزهاي کاملاً متفاوتي ترسيم کرد که ممکن است گفته شود سگ به آن ها باور دارد.
يک راه بيان اين که ما در حال اسناد يک گرايش‌ گزاره‌اي هستيم، توجه اين نکته است که امکان دارد جملاتي که براي اسناد مورد نظر بکار مي‌گيريم از صادق به کاذب تغيير کنند اگر در کلماتي که موضوع گرايش را تعيين مي‌کنند، يک عبارت ارجاع دهنده را با عبارتي ديگر که داراي ارجاع يکساني است جايگزين کنيم. اين باور که گربه، بالاي آن درخت بلوط رفته است، با اين باور که گربه بالاي کهنسال‌ترين درخت اين اطراف رفته است يکي نيست. اگر ابتدا، ابهام معناشناختي (semantic opacity) کلماتي شبيه به «باور دارد»، «فکر مي‌کند»، و «قصد دارد» را از آن‌ها بگيريم و سپس از آن‌ها استفاده کنيم، اين پرسش پيش مي‌آيد که آيا در حال استفاده از دقيقاً همآن کلمات در اسناد گرايش‌هاي گزاره‌اي هستيم. چون مدت زمان درازي است که پذيرفته شده که ابهام معناشناختي، باعث متمايز شدن صحبت دربارة گرايش‌هاي گزاره‌اي از صحبت دربارة چيزهاي ديگر مي‌شود.
ممکن است کسي پيشنهاد دهد که جايگاه اشغال شده توسط عبارت «آن درخت بلوط»، در جملة «سگ فکر مي‌کند که گربه، بالاي آن درخت بلوط رفته است»، بر اساس واژه‌پردازي کواين، شفاف (transparent)6 است. (پيشنهاد مذکور اين‌گونه ادامه مي‌يابد که) راه درست براي ارائة باور سگ اين است که «سگ، دربارة درخت بلوط، فکر مي‌کند که گربه بالاي آن رفته است» يا «آن درخت بلوط همان درختي است که سگ فکر مي‌کند گربه بالاي آن رفته است». اما چنين تأويل‌هايي، هر چند ممکن است شخص اسناد دهنده (attributer) را از ارائة توصيفي از شئ‌ مذکور که بايد مورد پذيرش شخص باور کننده (believer) قرار گيرد بي‌نياز کند،7 اما اين التزام را نيز به همراه دارد که چنين توصيفي وجود دارد؛ توصيف شئ‌اي (de re description)8، شئ‌اي را انتخاب و مشخص مي‌کند که شخص باور کننده مي‌توانست به نحوي آن را انتخاب کند. بر اساس شيوة بياني عامه پسند، اما گمراه‌کننده، سگ بايد، تحت توصيفي از درخت، باور کند که گربه بالاي همآن درخت رفته است. اما چه نوع توصيفي براي اين سگ مناسب است؟ مثلاً، آيا مي‌تواند اين باور را دربارة يک شئ داشته باشد که آن شئ، يک درخت است؟ چنين چيزي به نظر غير ممکن مي‌رسد، مگر آن که فرض کنيم سگ داراي باورهاي کلي و جامعِ بسيار زيادي دربارة درختان است: اين که آن‌ها رشد مي‌کنند، به آب و خاک نياز دارند، برگ‌هاي معمولي يا سوزني شکل دارند، و يا مي‌سوزند. هيچ فهرست ثابتي از چيزهايي که شخصِ دارندة مفهوم درخت بايد به آن‌ها باور داشته باشد وجود ندارد، اما بدون تعداد بسيار زيادي از باورهاي کلي، هيچ دليلي وجود نخواهد داشت که يک باور را به عنوان باوري دربارة درخت شناسايي کنيم، چه برسد به يک درخت بلوط. ملاحظات مشابهي نيز دربارة انديشيدن فرضي سگ دربارة گربه صادق است. ما انديشه‌ها را تشخيص مي‌دهيم، ميان آن‌ها تمايز قائل مي‌شويم، و آن‌ها را چنان که هستند توصيف مي‌کنيم، صرفاً به اين دليل که مي‌توانند در شبکه‌اي متراکم از باورهاي مرتبط به هم، جاي بگيرند. اگر، به طور قابل درکي، واقعاً بتوانيم باورهاي منفردي را به يک سگ نسبت دهيم، بايد بتوانيم تصور کنيم که چطور بايد تصميم بگيريم که آيا اين سگ، داراي باورهاي بسيار زياد ديگري، از نوعي که براي درک باورهاي نخست ضروري است، نيز هست يا نه. به نظر من، بي توجه به اين که از کجا شروع مي‌کنيم، به‌ سرعت به باورهايي خواهيم رسيد که هيچ ايده‌اي نداريم که به چه نحوي تعيين کنيم سگ مورد نظر داراي آن‌ باورها است، باورهايي که بدون آن‌ها، اطمينان ما درباب آن اسناد اوليه نيز متزلزل به نظر مي‌رسد.  نه تنها هر باوري، براي اين که داراي اينهماني (identity) و محتوا (content) باشد، به دنيايي از باورهاي ديگر نياز دارد،9 بلکه هر گرايش گزاره‌اي ديگري نيز، به خاطر خصوصيت منحصر بفردش، وابسته به جهاني مشابه از باورها است. براي باور به اين که گربه، بالاي درخت بلوط رفته است، من بايد باورهاي صادق بسيار زيادي دربارة گربه‌ها و درختان، اين گربه و اين درخت، مکان، ظاهر، و عادات گربه‌ها و درخت‌ها، و غيره داشته باشم؛ اما همين موضوع [دربارة ديگر گرايش‌هاي گزاره‌اي نيز] برقرار خواهد بود، اگر ندانم که آيا گربه بالاي درخت بلوط رفته است يا نه، بترسم که بالاي آن درخت رفته باشد، اميد داشته باشم که چنان کاري کرده باشد، آرزو کنم که کاش چنين کاري مي‌کرد، يا قصد داشته باشم که کاري کنم که گربه بالاي درخت بلوط برود. باور – در واقع، باور صادق – نقشي اساسي در ميان گرايش‌هاي گزاره‌اي بازي مي‌کند. اما اجازه دهيد که از تمام گرايش‌هاي گزاره‌اي، با نام انديشه‌ ياد کنم. همان‌طور که پيش از اين بيان شد، ممکن است هيچ فهرست ثابتي از باورها وجود نداشته باشد که هر انديشه‌اي خاص تماماً به همآن باورها وابسته باشد. با اين همه، وجود مقدار زيادي باور صادق، ضروري است. برخي از اين باورهاي مورد نياز، کلي، اما به طور موجهي، تجربي هستند، همچون اين باور که گربه‌ها مي‌توانند درختان را خراش دهند يا از آن‌ها بالا روند. باورهاي ديگر، جزئي‌اند، همچون اين که گربه‌اي که لحظه‌اي پيش ديده شد که فرار مي‌کرد هنوز همين اطراف است. از آن جايي که اينهماني يک انديشه از جايگاه‌اش در شبکة منطقي ديگر انديشه‌ها تفکيک‌پذير نيست، غير ممکن است بدون تبديل شدن به انديشه‌اي متفاوت، در اين شبکه جابه‌جا شود. بنابراين، ناسازگاري ِريشه‌اي در باور، محال است. داشتن يک گرايش گزاره‌اي منفرد همان داشتن منطقي است که تا درجة بالايي صحيح باشد، [و منطق] يعني داشتن الگويي از باورها که به طور منطقي سازگار يا منسجم‌اند. اين، دليلي است براي آن که چرا داشتن گرايش‌هاي گزاره‌اي به معناي عاقل بودن يک مخلوق است. همين نکته به عمل التفاتي (intentional action) نيز بسط مي‌يابد. عمل التفاتي، عملي است که مي‌تواند بر اساس باورها و خواست‌هايي تبيين شود که محتواي گزاره‌اي شان، عمل مذکور را عقلاني مي‌سازد (rationalize)10. به طور مشابه، يک احساس، همچون خشنودي از اين که کسي کشيدن سيگار را ترک کرده است، بايد در پرتو باورها و ارزش‌هايي که شخص دارد عقلاني باشد.  لازم به ذکر نيست که اين موضوع به معناي رّد وجود باورها، اعمال و احساسات غير عقلاني (irrational) نيست. عملي که يک شخص، براي انجام آن دلايلي (reasons)دارد، ممکن است شخصي ديگر دلايل بهتري براي پرهيز از آن داشته باشد. ممکن است يک باور، تنها در ارتباط با برخي از باورهاي ديگر شخص، و نه همة آن‌ها، معقول به نظر برسد؛ و غيره. نکته اين است که امکان غير عقلاني بودن، خود به درجة بالايي از عقلانيت وابسته است. عقلاني نبودن، فقدان صرف عقل نيست، بلکه به معناي بيماري يا اختلالي در آن است.
فرض مي‌کنم که يک مشاهده‌گر(observer) بتواند، بر پاية موقعيت‌هاي مناسبي، بگويد که يک عامل (agent) داراي چه باورها، خواست‌ها و قصدهايي است. در حقيقت، من هنگامي به اين فرض متوسل شدم که اصرار داشتم اگر يک مخلوق توانايي صحبت کردن نداشته باشد، معلوم نخواهد بود که مفهومي بودن (intensionality)11  کماکان بتواند در توصيف باورها و ديگر گرايش‌هاي ادعايي وي حفظ شود. به همين طريق، نمي‌دانم که در غياب گفتار (speech)، آيا ممکن بود دلايل کافي براي اسناد باورهاي کلي لازم براي درک يک انديشه وجود داشته باشد. اجازه دهيد بدون دفاع از اين فرض که ما مي‌توانيم به اذهان ديگر (other minds) معرفت داشته باشيم، آن را از فرض‌هاي قوي‌تر ديگر متمايز کنم. صرف ادعاي اين که يک مشاهده‌گر، تحت شرايطي مساعد، مي‌تواند بگويد که شخصي ديگر به چه چيزي مي‌انديشد، به معناي پذيرش تحقيق‌گرايي(verificationism)12، حتي در مورد انديشه‌ها نيز نيست. چرا که فرض مشاهده‌پذير بودن (observability) [دربارة انديشه‌ها و اذهان ديگر] متضمن اين نيست که بتوان دقيقاً گفت چه شاهدي براي تعيين وجود يک انديشة خاص لازم و کافي است؛ هيچ پيشنهادي در اين باره وجود ندارد که انديشيدن بتواند، به لحاظ تعريف، به نحوي از انحاء به چيز ديگري تحويل داده شود. همچنين، فرض مشاهده‌پذيري متضمن اين نيست که تنها راه براي تصميم‌ دربارة وجود يا عدم وجود يک انديشه، مشاهده کردن آن است. برعکس، واضح است که مردم، به طور معمول، بدون مشاهده‌ يا توسل به هر شاهدي مي‌دانند که باورها، خواست‌ها، و قصدهاي‌شان چيست.
همچنين، فرض مشاهده‌پذيري، به رفتارگرايي (behaviorism) ختم نمي‌شود. گرايش‌هاي گزاره‌اي، بدون آن که به هر نحوي به رفتار قابل تحويل باشند، مي‌توانند توسط مشاهده‌گري که هيچ گواهي جز رفتار ندارد کشف شوند. پيوندهايي مفهومي ميان گرايش‌ها و رفتار وجود دارد که با فرض اطلاعاتي کافي دربارة رفتارهاي بالفعل و بالقوه، براي مجاز دانستن انجام استنتاج‌هايي صحيح از رفتار به گرايش‌ها کفايت دارند.
از آن چه که تا کنون دربارة وابستگي باورها به ديگر باورها، و وابستگي ديگر گرايش‌هاي گزاره‌اي به باورها، بيان شد روشن مي‌گردد که براي توجيه اسناد يک انديشة خاص، بايد الگوي بسيار پيچيده‌اي از رفتار مشاهده گردد. يا به طور دقيق‌تر، براي باور به وجود چنين الگوي پيچيده‌اي از رفتار بايد دليل خوبي وجود داشته باشد. و اگر واقعاً اين الگوي پيچيده‌ از رفتار وجود نداشته باشد، هيچ انديشه‌اي نيز وجود نخواهد داشت.
به نظر من، چنين الگويي تنها وقتي وجود خواهد داشت که عامل داراي زبان باشد. اگر اين ادعا درست باشد، در اين صورت، مالکوم براي اسناد انديشه به سگ خود تنها وقتي موجه است که بر اساس شاهدي مناسب، باور داشته باشد که اين سگ داراي زبان است.
اين ديدگاه که انديشه – باور، خواست، قصد و موارد مشابه ديگر – به زبان نياز دارد، بحث بر انگيز است، اما مطمئناً چيز جديدي نيست. گونه‌اي از اين آموزه، که قصد دارم آن را در اين‌جا بررسي کنم، مستلزم اين است که از انواع آموزه‌هاي مختلف ديگر متمايز گردد. مثلاً، من معتقد نيستم که انديشيدن مي‌تواند به فعاليتي زباني (linguistic activity) تقليل داده شود. هيچ معقوليتي در اين ايده نمي‌بينم که انديشه‌ها بتوانند، به طور قاعده‌مند، با پديده‌هايي يکي گرفته شوند که در عبارات فيزيکي يا عصب‌شناختي صورتبندي مي‌شوند. بعلاوه، هيچ دليلي براي حمايت از اين مدعا نمي‌بينم که پيرامون آن چه که نمي‌توانيم درباره‌اش صحبت کنيم، نتوانيم بيانديشيم. بنابراين، نظر من اين نيست که وجود هر انديشه‌اي، به وجود جمله‌اي وابسته است که آن انديشه را بيان مي‌کند. ادعاي من، کمابيش، اين است که يک مخلوق، بدون داشتن زبان نمي‌تواند داراي هيچ انديشه‌اي باشد. اين مخلوق، براي اين که عاقل و انديشنده باشد بايد بتواند انديشه‌هاي بسياري را بيان کند، و بيش از همه، توانايي تعبير گفتار و انديشه‌هاي ديگران را داشته باشد.
همان طور که پيش از اين اشاره کردم، چنين آموزه‌اي بارها مطرح شده است؛ اما بر چه پايه و اساسي؟ با فرض عموميت اين آموزه، از عقل‌گرايان (rationalists) گرفته تا پراگماتيست‌هاي آمريکايي (American pragmatists)، و حتي در ميان فلاسفة تحليلي معاصر، استدلال‌هايي چشم‌گير و قابل توجه براي آن مطرح نشده است. تا کنون، به ترديد‌آميز بودن استفاده از آزمون مفهومي بودن (intensionality test)،13 در جايي که حيواناتِ فاقد زبان مورد بررسي است اشاره کردم، و نيز به اين التزام که اگر قرار است انديشه، وجود داشته باشد، بايد مخزني غني از باورهاي کلي (و صادق) وجود داشته باشد. اين ملاحظات، دريچه‌اي را به سوي زبان مي‌گشايد، اما به اثبات ضرورت زبان براي انديشه منتهي نمي‌شود. در واقع، آن چه که اين تأملات پيشنهاد مي‌دهند صرفاً آن است که احتمالاً، بدون زبان، انديشة زيادي نمي‌تواند وجود داشته باشد.14
در برابر وابستگي انديشه به زبان، اين ديدگاه ساده قرار دارد که مي‌توانيم با اسناد باورها، خواست‌ها و قصدها به حيوانات فاقد زبان، در تبيين، و گاهي اوقات پيش‌بيني، رفتار آنها موفق باشيم. چنين روشي همان‌قدر براي سگ‌ها و وزغ‌ها کار مي‌کند که براي انسان‌ها. بعلاوه، ممکن است اين نکته نيز به ادعاي قبلي اضافه شود که ما هيچ چارچوب بديلِ عملي و کلي براي تبيين رفتار حيوانات نداريم. آيا اين حقايق، بکارگيري روش مذکور را توجيه مي کند؟15
شکي نيست که حقايق ذکر شده به توجيه روش مذکور منتهي مي‌شوند. اما هنوز هم ممکن است اين نتيجه‌گيري کاملاً اشتباه باشد که حيوانات فاقد زبان (= ناتوان در تعبير يا ورود به ارتباطات زباني) داراي گرايش‌هاي گزاره‌اي هستند. براي روشن شدن اين اشتباه، کافي است به اين [مثال] توجه کنيم که شخص ممکن است راه بديل يا بهتري براي تبيين حرکات موشکي که حرارت را دنبال مي‌کند نداشته باشد، جز صِرف فرض آن که اين موشک مي‌خواهد که يک هواپيما را نابود کند و باور دارد که مي‌تواند اين کار را با حرکت در همان مسيري انجام دهد که ديده شده است هواپيماي مذکور در آن جهت در حال حرکت است. اين مشاهده‌گر ناآگاه، ممکن است در اسناد خواست و باورهايي به اين موشک موجه باشد؛ اما در اشتباه خواهد بود. مثلاً، من تبيين بهتري از تبيين ارائه شده دارم، اما نه به اين دليل که بدانم موشک چگونه طراحي شده است، بلکه به اين دليل که مي‌دانم علت حرکت خاص موشک، طراحي و ساخت آن توسط انسان‌هايي است که دقيقاً داراي خواست و باورهايي هستند که دوست نادان من آن‌ها را به موشک اسناد مي‌دهد. اين تبيين، هر چند غايت‌انگارانه (teleological) و متکي به وجود گرايش‌هاي گزاره‌اي است، اما تبيين بهتري است، چون به موشک توانايي داشتن مخزني غني از رفتار را، که بايد يک مخلوق انديشنده داشته باشد، نسبت نمي‌دهد.
مثال يک مخلوق بدون زبان با مثال موشک به دو جهت متفاوت است: بسياري از حيوانات، در حوزة رفتار‌شان، خيلي بيشتر از موشک‌ها به انسان‌ها شبيه‌اند؛ همچنين، براي تبيين رفتار آن مخلوق، اغلب راه بهتري از تخصيص گرايش‌هاي گزاره‌اي نداريم. بنابراين، آن چه که براي ادعاي‌ مان نياز داريم صورتبندي چيزي است که زبان براي ما فراهم و ارائه مي‌کند و آن چيز براي انديشه ضروري است. چرا که، اگر چنين شرط ضروري‌ و لازمي وجود داشته باشد، مي‌توانيم با اسناد گرايش‌هاي گزاره‌اي به مخلوقات بدون زبان (speechless) به تبيين رفتار آنها ادامه دهيم، در حالي که، همزمان، مي‌توانيم تأييد کنيم که چنين مخلوقاتي به‌واقع داراي گرايش‌هاي گزاره‌اي نيستند. البته مجبور خواهيم شد تصديق کنيم که الگويي از تبيين را که براي اين مخلوقات بکار گرفته‌ايم بسيار قوي‌تر از آن چيزي است که رفتار مشاهده شده، ما را به آن ملتزم مي‌کند، و رفتار مشاهده شده، اصولاً به آن اندازه دقيق نيست که بتواند چنين تبييني را ارائه و پيشتيباني کند.  در مابقي اين مقاله، شرطي را براي انديشه بيان مي‌کنم که به باور من، فقط زبان مي‌تواند آن را فراهم کند، و ملاحظات خود را براي پشتيباني از اين ديدگاه ترتيب مي‌دهم. اگر چه اين ملاحظات را به عنوان يک استدلال ارائه مي‌دهم، روشن است که دلايل من مي‌تواند در موارد متعددي مورد بحث و چالش قرار گيرد. استدلال مورد نظر دو مرحله دارد. فکر کنم که تا کنون نشان داده‌ام که تمام گرايش‌هاي گزاره‌اي به پس‌زمينه‌اي از باورها نياز دارد؛ پس بر شروطي در مورد باور تمرکز خواهم کرد. بدون باور، هيچ گرايش‌ گزاره‌اي ديگري وجود ندارد، و بنابراين، هيچ عقلانيتي نيز، چنان که آن را صورتبندي کرده‌ام، وجود نخواهد داشت.
نخست، استدلال مي‌کنم که براي داشتن باور، داشتن مفهوم باور ضروري است.
ثانياً، استدلال مي‌کنم که براي داشتن مفهوم باور، شخص بايد داراي زبان باشد.
نورمن مالکوم، در مقاله‌اي که پيش از اين به آن اشاره شد، تمايزي را، شبيه به تمايزي که من به دنبال آن هستم، ميان داشتن يک باور و داشتن مفهوم يک باور ترسيم مي‌کند، اما واژه‌پردازي او متفاوت از من است. من از کلمة «انديشه» براي پوشش دادن به تمام گرايش‌هاي گزاره‌اي استفاده مي‌کنم. اما مالکوم، بکارگيري انديشه را به درجه‌اي بالاتر از تفکر محدود مي‌کند. در نگاه او، سگ مي‌تواند باور داشته باشد که گربه بالاي آن درخت بلوط رفته است، اما نمي تواند اين انديشه را داشته باشد که گربه بالاي آن درخت بلوط رفته است. مالکوم معتقد است که اين انديشه، و نه باور نخست، به زبان نياز دارد. او تمايز مذکور را با بيان اين موضوع ترسيم مي‌کند که يک مخلوق، تنها وقتي صرفاً به p فکر مي‌کند (يا به آن باور دارد) که از p آگاهي داشته باشد، اما هنگامي انديشة p را خواهد داشت که آگاه باشد که از p آگاهي دارد.16 اين تمايز به تمايزي که من در ذهن‌ خود دارم نزديک است، يعني تمايز ميان باور به p و باور به باور شخص به p. بخش دوم اين تمايز، باوري است دربارة يک باور و بنابراين، به مفهوم باور نياز دارد. به عنوان يک مقايسة اجمالي: مالکوم اعتقاد دارد که زبان، مرزي را ميان مخلوقاتي که صرفاً فکر مي‌کنند (merely think) و مخلوقاتي که داراي مفهوم انديشه هستند ترسيم ميکند؛ من معتقدم که براي صِرف فکر کردن نيز شخص بايد داراي مفهوم انديشه باشد و به اين ترتيب، زبان براي هر دو مورد فوق نياز است. دونالد وايس (Donald Weiss) عليه مالکوم استدلال مي‌کند: او معتقد است که مي‌توان، به نحوي قابل درک، آگاهي (awareness) را به مخلوقات بدون زبان نيز نسبت داد.17
از آن جايي که، به نظر من، ممکن است مثال او براي ديگران آشنا و دل‌نشين باشد، اجازه دهيد آن را دوباره صورتبندي و تا‌حدي نقل قول کنم. فرض کنيد که آرتور (Arthur)، نه يک سگ، بلکه يک ابَر سگ (superdog) از سياره‌‌اي ديگر است. آرتور، تنها و بدون هيچ همراهي، پا بر روي زمين مي‌گذارد. هيچ معاشرتي با، يا معرفتي به، مخلوقات ديگر ندارد – همه چيز را براي اولين بار و از دريچة خود مشاهده مي‌کند. او هيچ زباني ندارد. مطابق با نظر وايس، وقتي ما کارهاي او را مي‌بينيم قانع مي‌شويم که اين ابَر سگ داراي هوش قابل تأملي است:  در يکي از روزها، آرتور به فلزي براق مي‌رسد، آن را در آتش مي‌اندازد، سعي مي‌کند که با ضربه زدن، شکل خاصي به آن دهد – اما کشف مي‌کند که چنين ماده‌اي ظاهراً از وقتي که سرد بود انعطاف‌پذير‌تر نمي‌شود. او آهسته‌تر و با روش‌مندي بيشتري دوباره تلاش مي‌کند – اما باز همان نتيجه به دست مي‌آيد. ما به آهستگي به يکديگر مي‌گوييم که نظم و قاعده‌اي که آرتور به آن باور داشت تماماً جامع و جهاني نيست. او نمونه‌اي را کشف کرده است که با قاعدة کلي مورد نظر اش منطبق نيست.  آرتور، با آشفتگي، به راه رفتن در اطراف محل زندگي‌اش ادامه مي‌دهد. در يک لحظه مي‌نشيند؛ و لحظه‌اي ديگر ناگهان بلند مي‌شود؛ به جلو و عقب حرکت مي‌کند. يک‌بار ديگر مي‌نشيند، ولي اين بار همين‌طور نشسته باقي مي‌ماند. پانزده دقيقه بدون آن که در وضعيت او تغييري رخ دهد مي‌گذرد؛ چشم‌هاي آرتور مستقيماً به جلو زل زده است. سپس، ناگهان خيز بر مي‌دارد و به سرعت، به جمع‌آوري و روي هم انباشتن مقدار زيادي چوب در آتشي که پيش از اين فراهم کرده بود مي‌پردازد ... . در ادامه، فلز تازه کشف شده را به درون آتش فرو مي‌برد، و بعد از مدتي، آن را در مي‌آورد. دوباره سعي مي‌کند با ‌زدن ضربه، تغيير شکلي در آن فلز ايجاد کند – اين بار، با موفقيت روبرو مي‌شود. بنابراين، ظاهراً راضي شده است ... و با فراغ بال مي‌رود که غذايي براي خود طبخ کند. 18 وايس مي‌گويد که اکنون، شاهدي قوي داريم که آرتور دربارة باورهاي خودش تأمل کرده است؛ خصوصاً، آن چه که وايس را تحت تأثير قرار مي‌دهد اين است که آرتور، در واکنش به حالت سردرگمي خود، با چشماني باز و بي‌حرکت مي‌نشيند و سپس، واقعاً براي انجام اعمالي از جاي خود مي‌جهد که راه‌حل مشکل او را مي‌سازند.19  از نوع واژگاني که وايس در توصيف حرکات آرتور استفاده مي‌کند، و باعث مصادره به مطلوب مي‌شود، چشم‌پوشي مي‌کنم، چرا که به نظر من، وايس درست مي‌گويد: موضوع اساسي اين است که بتوانيم آرتور را به اين صورت توصيف کنيم که غافلگير شده است (being surprised). آن چه که در نظر من روشن است، اين است که اگر آرتور غافلگير مي‌شود، پس انديشه‌ها، و البته، باورهاي قابل تأملي دارد. ادعاي فوق به اين معنا نيست که هر انديشنده‌اي، خود‌آگاه (self-conscious) است، يا هر گاه که به p مي‌انديشيم، بايد از p آگاه باشيم، يا باور داشته باشيم که به p باور داريم، يا به اين که به p مي‌انديشيم بيانديشيم. بلکه ادعاي من اين است: اساساً براي داشتن هر گرايش گزاره‌اي، ضروري است که مفهوم باور را داشته باشيم، داراي باوري دربارة يک باور باشيم. اما براي داشتن مفهوم باور به چه چيزي نياز است؟ در اين جا، براي کمک به خود، به پديدة غافلگيري باز مي‌گردم، چرا که به نظر من، غافلگير شدن، به مفهوم باور نياز دارد.
فرض کنيد باور دارم که سکه‌اي در جيب من است. جيب خود را خالي مي‌کنم و هيچ سکه‌اي نمي‌يابم. غافلگير شده‌ام. کاملاً روشن است که اگر از ابتدا هيچ باوري نداشتم، نمي‌توانستم غافلگير شوم (هر چند ممکن بود وحشت‌زده شوم). بعلاوه، شايد اين نيز روشن باشد که داشتن يک باور، لااقل از آن نوعي که براي مثال خود در نظر گرفته‌ام، امکان غافلگيري را نتيجه مي‌دهد. اگر باور دارم که سکه‌اي در جيب خود دارم، ممکن است اتفاقي رخ دهد که ذهنيت من را تغيير دهد. اما غافلگير شدن، مرحلة ديگري را نيز به ميان مي‌کشد. کافي نيست که ابتدا باور داشته باشم که سکه‌اي در جيب من وجود دارد، و بعد از خالي کردن جيب خود، باور مذکور از بين برود. غافلگير شدن، نيازمند آن است که از تضادي ميان باوري که پيش از اين داشتم و آن چه که اکنون به آن باور پيدا کردم آگاه باشم. اما اين آگاهي، باوري است دربارة يک باور: اگر غافلگير شده‌ام، پس علاوه بر چيزهاي ديگر، به اين باور نيز رسيده‌ام که باور اصلي کاذب بوده است. نيازي نيست که بيش از حد بر اين موضوع پافشاري کنم (اگر چه مايلم همين ادعا را داشته باشم) که هر موردي از غافلگيري، باور به کذب باور قبلي را به ميان مي‌آورد. ادعاي من اين است که شخص نمي‌تواند مخزني کلي و عمومي از باورها، از نوعي که براي داشتن هر باوري ضروري است، داشته باشد بدون اين که تحت تأثير مصاديق مختلفِ غافلگيري باشد، مواردي که باورهايي را دربارة صحت باورهاي خود شخص به ميان مي‌کشد. غافلگير‌ شدن دربارة برخي چيزها، شرطي لازم و کافي براي انديشه، به معناي کلي آن است. آن چه تا کنون بيان شد، نخستين بخش از «استدلال» من را تشکيل مي‌دهد. نکتة مهم در مورد مفهوم باور اين است که اين مفهوم، مفهومي است از حالت يک ارگانيسم (organism) که ممکن است صادق يا کاذب، درست يا نادرست باشد. بنابراين، داشتن مفهوم باور، به معناي داشتن مفهوم صدق عيني (objective truth) است. اگر باور دارم که سکه‌اي در جيب من وجود دارد، ممکن است در اين باره برحق يا در اشتباه باشم؛ تنها وقتي بر حق‌ام که سکه‌اي در جيب من باشد. اگر با فهميدن اين که هيچ سکه‌اي در جيب من وجود ندارد غافلگير شدم، به اين باور مي‌رسم که باور اولية من، با حالت و موقعيت پولي و مالي‌ام مطابقت ندارد. [در اين صورت] داراي ايدة واقعيت عيني (objective reality) هستم که واقعيتي است مستقل از باور من.
   يک مخلوق ممکن است به طرق پيچيده‌اي، بدون پذيرش هيچ گزاره‌اي، با جهان بر هم کنش (interact) داشته باشد. ممکن است رنگ‌ها، مزه‌ها، اصوات و اشکال را از يکديگر متمايز سازد. ممکن است چيزهايي ياد بگيرد، يعني رفتارش را طوري تغيير دهد که از زندگي‌اش حفاظت کند يا دستيابي او را به غذا افزايش دهد. اين مخلوق ممکن است موضوعات مختلفي را تعميم دهد (generalize)، يعني به محرک‌هاي جديد به همان صورتي واکنش دهد که تا کنون به محرک‌هاي قبلي واکنش نشان مي‌داده است. با اين وجود، هيچ يک از اين‌ها، بي‌توجه به اين که مطابق با استانداردهاي مورد نظر من تا چه حد موفق‌اند، معلوم نمي‌کند که اين مخلوق بر تضاد ميان آن چه که باور شده و آن چه که به واقع برقرار است تسلط پيدا کرده باشد، همان تسلطي که براي داشتن باور، به آن نياز است.
  چه چيزي تسلط بر اين تضاد را نشان خواهد داد؟ به وضوح، ارتباطات زباني کافي است. براي فهم گفتار يک شخص ديگر، بايد بتوانم به همان چيزهايي بيانديشم که اين شخص مي‌انديشد؛ بايد جهان او را به اشتراک بگذارم. نيازي نيست در تمام جزئيات با وي موافق باشم، اما براي هر گونه اختلاف نظري بايد گزاره‌هايي يکسان، با موضوعي يکسان، و مفهوم يکساني از صدق را بپذيريم. ارتباطات، وابسته به اين است که هر يک از طرفين ارتباطات، مفهومِ جهاني مشترک (shared world)، [يعني] جهاني بينالاذهاني (intersubjective world)، را داشته باشد و به درستي فکر کند که ديگري نيز چنين مفهومي را دارد. اما مفهوم جهان بين‌الاذهاني، همان مفهوم جهان عيني (objective world) است، جهاني که هر يک از طرفين ارتباطات مي‌توانند باورهايي دربارة آن داشته باشند.
   به اين ترتيب، پيشنهاد من اين است که به طور کلي، مفهوم صدق بين‌الاذهاني (intersubjective truth) به عنوان مبنايي براي باور و بنابراين، انديشه‌ها، کفايت دارد. و شايد اين ايده نيز به اندازة کافي مقبول باشد که داشتن مفهوم صدق بين‌الاذهاني، به ارتباطات، به معناي کاملاً زباني آن وابسته است. هر چند، براي تکميل «استدلال» بايد نشان دهم که تنها راهي که شخص مي‌تواند به تضاد ميان باور و صدق برسد، داشتن مفهوم صدق بين‌الاذهاني است.20 اعتراف مي‌کنم که نمي‌دانم چگونه چنين چيزي را نشان دهم. اما هيچ ايده‌اي نيز در اين باره ندارم که از چه راه ديگري مي‌توان به مفهوم صدق عيني دست يافت. براي گام نخست، به جاي استدلال، يک قياس را مطرح مي‌کنم.
   اگر بدون توانايي حرکت، در کرة زمين رها شده بودم، هيچ راهي براي تعيين فاصلة خود با بسياري از اشياء نداشتم. فقط مي‌دانستم که آن‌ها بر روي خطي قرار دارند که از طرف من به سوي آنها کشيده مي‌شود. ممکن بود با موفقيت با اشياء مذکور بر هم کنش داشته باشم، اما نمي‌توانستم هيچ راهي براي معنا بخشيدن به اين سوال داشته باشم که اشياء مذکور در چه مکاني قرار دارند. اما چون [بر خلاف مثال ذهني فوق] توانايي حرکت دارم، در تشکيل مثلث‌بندي (to triangulate) آزادم. درک ما از عينيت (objectivity)، پيامد نوع ديگري از مثلث بندي (triangulation) است که به دو مخلوق نياز دارد. هر يک از آن‌ها با يک شئ بر هم کنش دارد، اما آن چه که به طور عيني، به هر يک از دو مخلوق، درک چيستي و چگونه بودن چيزها را مي‌دهد، آن خط ارتباطي پايه است که ميان اين دو مخلوق، با بکار گيري زبان شکل مي‌گيرد. به اشتراک گذاشتن مفهوم صدق توسط اين دو، صرفاً اين ادعا را قابل درک مي‌سازد که اين دو مخلوق داراي باورهايي هستند، اين که آن‌ها قادرند جايگاهي را در جهان عمومي (public world) به اشياء نسبت دهند.
نتيجة ملاحظات فوق اين است که عقلانيت، خصيصه‌اي اجتماعي است. صرفاً طرفين ارتباطات مي‌توانند آن را داشته باشند.
* کارشناس ارشد فلسفه-منطق؛ دانشگاه علامه طباطبايي
 
پي نوشتها
1. اين مقالة ديويدسون، ابتدا در سال 1982 منتشر شد و سپس، در يکي از مجموعه مقالات وي به نام «ذهنيت، بين‌الاذهانيت، عينيت»، در صفحات 95 الي 105، به چاپ مجدد رسيد؛ مشخصة مقالة فوق به شرح ذيل است. م
Davidson, Donald (1982), “Rational Animals”, Dialectica, 36. Pp. 317–28. Also reprinted as follows: Davidson, Donald (1982), “Rational Animals”, In Donald Davidson, Subjective, Intersubjective, Objective, (New York: Clarendon Press, 2001). Pp. 95-105
2. اين استدلال، بر اساس صورتبندي لودويگ و لپور (2005) ارائه شده است. کرک لودويگ و ارنست لپور، دو تن از شارحان معروف ديويدسون هستند که کتاب‌ها و مقاله‌هاي بسياري را پيرامون اين فيلسوف نگاشته‌اند. صورتبندي ذکر شده براي استدلال ديويدسون بر اساس مفهوم خطا را مي‌توان در کتاب ذيل از اين دو فيلسوف ملاحظه کرد. م
Ludwig, Kirk and Lepore, Ernest (2005), Donald Davidson: Meaning, Truth, Language, Reality, Oxford: Oxford UP, pp. 397-399.
3. انسان محوري، به آموزه‌اي اشاره دارد که بر اساس آن، انسان‌ها، مهم‌ترين موجود اين جهان، عنصر مرکزي و هدف اصلي کائنات محسوب مي‌شوند. به عبارتي، بر اساس اين رهيافت، واقعيت، صرفاً از نگاه انسان و بر اساس تجربه‌هاي انساني تبيين مي‌شود. م  //  4. يادداشت‌هايم به من مي‌گويند که پيش از نوشتن اين مقاله، بيش از ده گفتگو و سمينار با سر فصل «چرا حيوانات نمي‌توانند بيانديشند»، از ايالت‌هاي والدوستا (Valdosta)، جورجيا (Georgia) تا اوکلند (Auckland)، ارائه داده‌ام. اين سرفصل را به عمد انتخاب کردم، چون آن چه که براي آن استدلال کرده بودم (چنان که در اين جا نيز براي همين موضوع استدلال مي‌کنم) اين بود که فقط مخلوقات داراي زبان مي‌توانند فکر کنند. هر چند، سپس به اين باور رسيدم که زن‌ها و مردها، در داشتن زبان، يا هر چيز ديگري شبيه به آن، براي توجيه اسناد انديشه‌هاي گزاره‌اي به يکديگر، تنها هستند. بر اساس مسائل اخلاقي، من هيچ دليلي نمي‌بينم که در نحوة رفتار‌مان با مخلوقات بدون زبان يا لال (dumb)، مهرباني کمتري نسبت به آنهايي که داراي انديشه يا زبان، يا فاقد آن، هستند داشته باشيم؛ بلکه برعکس. 
5. Norman Malcolm, 'Thoughtless Brutes', Proceedings and Addresses of the American Philosophical Association, Vol. 46, (1972 - 1973), p. 13.
6. شفاف بودن، يا شفافيت (transparency) يک عبارت، توصيف يا جايگاه، در آراء کواين، در مقابل «ابهام» (opaque) قرار مي‌گيرد، و به معناي ارجاعي بودن کامل آن عبارت است، يا به بيان ديگر، اين که عبارت مذکور در جايگاهي کاملاً ارجاعي يا ارجاع دهنده بنشيند. اگر جايگاهي که عبارت مورد بررسي در آن ظاهر مي‌شود يا آن را اشغال مي‌کند، کاملاً شفاف (يعني ارجاعي يا مصداقي) نباشد، آزمون جانشيني در مورد آن صادق نخواهد بود؛ يعني، چنان که ديويدسون پيش از اين بيان کرد، ممکن است با جا‌به‌جايي يک عبارت با عبارتي ديگر که داراي ارجاعي يکسان با عبارت قبلي است، ارزش صدق کل جمله عوض شود. متون يا جملاتي که دربارة گرايش‌هاي گزاره‌اي شخص صحبت مي‌کنند، داراي ساختاري مبهم هستند. اين موضوع، در پا‌نوشت‌هاي بعدي، بيشتر توضيح داده خواهد شد. م  //  7. در اين‌ جا، ديويدسون به آموزه‌اي اشاره و آن را نقد مي‌کند که بيشتر بر صورتبندي گزاره‌اي (يا صورتبندي معرفت گزاره‌اي) تأکيد دارد. ممکن است موضوع مورد ارجاع، يا موضوع باور، ميان دو ويرگول و پيش از «که» يا «مي‌داند که» بيايد؛ در اين صورت، شخص پيشا‌پيش، به خاطر زبان مادري خود (يعني فرازبان)، با شئ مذکور آشنا است و اکنون، کافي است که (در زبان موضوعي) ارجاعي صريح و شفاف را به وي نسبت دهيم؛ مثلاً، باور مقابل چنين است: «علي، دربارة شهر لندن، باور دارد که «London» به آن شهر ارجاع مي‌دهد». اما ممکن است که بر اساس صورتبندي معرفت گزاره‌اي، باور يا انديشه‌اي به اين نحو به علي نسبت داده شود: «علي مي‌داند که «London» به شهر لندن ارجاع مي‌دهد». در اين جا، موضوع باور، انديشه يا ارجاع، پس از «که» يا «مي‌داند که» آمده است؛ در اين صورت، شخصي که به وي اين انديشه يا باور را نسبت داده‌ايم، هيچ آشنايي قبلي با شهر مذکور ندارد. مثال ديويدسون نيز به همين موضوع اشاره دارد. م  //  8. توصيف شئ‌اي (de re)، در مقابل «توصيف جمله‌اي» (de dicto) قرار مي‌گيرد، و شئ‌اي مشخص را متعين، يا صفاتي را به شئ يا شخص معيني حمل مي‌کند. اما بر اساس توصيف جمله‌اي، يک رويداد يا يک موقعيت به تصوير در مي‌آيد و بيش از آن که شئ يا شخص خاصي مد نظر باشد، محمول يا صفت حمل شده مهم است، يعني برآورده شدن يا اشباع شدن آن محمول. مثلاً، مي‌توان دو نوع توصيف از اين انديشه يا باور ارائه داد: «علي باور دارد که شخصي سعيد را کشته است». بر اساس توصيف جمله‌اي، عبارتِ «شخصي»، نامتعين و مبهم است و علي در مورد اين که اين شخص چه کسي است ترديد دارد: علي باور دارد که اين صادق است که شخصي سعيد را کشته است، اما چنين نيست که لزوماً باورهايي دربارة اين شخص داشته باشد. بنابراين، آن چه که علي به آن باور دارد اين است که محمول «... (سعيد را) کشته است» اشباع شده است. اما بر اساس توصيف شئ‌اي، «شخصي»، متعين است، يعني به فرد مشخصي ارجاع مي‌دهد. در اين صورت، شخصي معين در ذهن علي وجود دارد و علي باور دارد که آن شخص سعيد را کشته است. م   //  9. ديويدسون معتقد است که يک باور، براي اين که به باوري خاص دربارة موضوعي معين تبديل شود، نيازمند آن است که جايگاهي معين در شبکة باورهاي شخص داشته باشد. به عبارتي، آن چه که يک باور را به باوري مشخص (مثلاً، دربارة درخت بلوط) بدل مي‌کند، رابطة منطقي آن با ديگر باورها است. به عنوان مثال، اين باور شخص که «آن گربه، بالاي درخت بلوط رفته است»، رابطة منطقي بيشتري با باورهاي وي پيرامون درخت بلوط، آن گربه، انواع درختان، انواع گربه‌ها، و گونه‌هاي مختلف حيوانات دارد، تا باورهاي او دربارة سيارات، اتوموبيل‌ها، کارخانه‌ها و غيره. بنابراين، اينهماني باور، به شبکة گسترده‌اي از ديگر باورها وابسته است. همچنين، در نگاه ديويدسون، براي اين که يک باور، داراي محتوايي مشخص باشد، يعني به درستي دربارة موضوعي معين در جهان باشد، بايد با باورهاي بسيار زياد ديگري در ارتباط باشد؛ و دوباره، جايگاه آن باور، محتواي آن باور را متعين مي سازد. بنابراين، محال است که بتوان يک باور منفرد را بررسي کرد، يا به آن محتواي مشخصي را تخصيص داد. م  //  10. به عبارتي، محتواي باورها و خواست‌هايي که شخص را به قصد انجام يک عمل مي‌رسانند، اين عمل وي را عقلاني مي‌سازند. اشاره به اين نکته مهم است که در نگاه ديويدسون، هر عمل عقلاني، اولاً با يک قصد انجام مي‌شود: اگر قصدي وجود نداشته باشد، عملي نيز انجام نخواهد شد. اما چنين قصدي براي انجام يک عمل، همچون حرکت به سمت ليوان آب، مبتني است بر لااقل دو گرايش گزاره‌اي تعيين کننده در اعمال التفاتي «intentional actions»، يعني باور و خواست. در اين صورت، شخص به اين دليل به سوي ليوان آب حرکت مي‌کند که مي‌خواهد تشنگي خود را برطرف کند و باور دارد که در آن جا، ليوان آبي وجود دارد که تشنگي او را برطرف خواهد ساخت. با داشتن باورها و خواست‌هايي مشابه، شخص، عملي التفاتي و عقلاني را به انجام مي‌رساند. م  //  11. «Intensionality» در برابر «extensionality» مي‌آيد و معناي مقابل آن را دارد. متأسفانه در فارسي، معادل مناسبي براي ترجمة آن نداريم. معمولاً، آن را به «مفهومي بودن» ترجمه مي‌کنند؛ اما چنين ترجمه‌اي، خصوصاً وقتي که در متن از «concept» و «notion» نيز صحبت شده باشد، ممکن است باعث ابهام شود. به همين دليل، هر جايي در متن که اين کلمه آورده ‌شود، معادل انگليسي آن نيز بيان خواهد شد. م  //  12. تحقيق‌گرايي، رهيافتي است که ريشه در آراء پوزيتيويست‌هاي منطقي دارد، و از مدافعان امروزي آن مي‌توان از مايکل دامت نام برد. بر اساس اين نگرش، صدق يا معناي يک حکم عبارت است از روش‌هايي که توسط آنها حکم مذکور تحقيق و تأييد مي‌شود. م  //   3. آزمون مفهومي بودن (يا مصداقي نبودن)، به جا‌به‌جايي يک کلمه با کلمه‌اي ديگر در يک جمله يا متن اشاره دارد که داراي مصداق يا مرجع يکساني هستند. اگر در اين متن يا جمله، از گرايش‌هاي گزاره‌اي يا افعالي همچون «باور دارد که»، «مي‌انديشد که»، «قصد دارد که»، «مي‌داند که» و غيره استفاده شده باشد، آزمون مذکور به ما مي‌گويد که آيا آن جمله، مصداقي (extensional) است يا نه؟ يعني، آيا با جا‌به‌جايي اين دو کلمه با يکديگر، صدق آن جمله تغيير مي‌کند يا خير؟ اگر تغيير کند، مصداقي نيست و مفهومي (intensional) خواهد بود. مثلاً، فرض کنيد که نام شناسنامهايِ «سعيد»، «بيژن» باشد. حال، با فرض اين که جملة مقابل صادق است: «علي مي‌داند که نام بهترين دوست‌اش سعيد است»؛ با جابه‌جايي نام «سعيد» با «بيژن» در اين جمله، ديگر روشن نخواهد بود که جملة «علي مي‌داند که نام بهترين دوست‌اش بيژن است» جمله‌اي کماکان صادق باشد، چون ممکن است علي از اين موضوع که نام شناسنامه‌اي بهترين دوست‌اش، «بيژن» است مطلع نباشد. همچنين، مثال معروف ديگر، «ستارة صبحگاهي» و «ستارة شامگاهي» است که هر دو، توصيفي از سيارة «زهره» هستند. اما با اين که هر سه عبارت فوق به يک مرجع يا مصداق اشاره دارند، ممکن است شخص، تنها يکي از اين دلالت‌ها را بداند. بنابراين، در جملات يا متوني که دربارة باورها يا ديگر گرايش‌هاي گزاره‌اي صحبت مي‌شود، با جابه‌جايي کلمات هم‌مصداق، ممکن است صدق جمله حفظ نشود و به اين معنا، به اين جملات يا متن‌ها را مفهومي يا غير مصداقي مي‌نامند. م  //  14. بايد توجه داشت، اين ادعا که «وجود انديشه، به داشتن مخزن عظيمي از باورهاي صادق وابسته است»، مستقيماً به اين ادعا که «زبان، براي داشتن يا وجود انديشه ضروري است» متنهي نمي‌شود. براي چنين استنتاجي، بايد اثبات کرد که داشتن باور، به داشتن زبان وابسته است. به همين دليل، ديويدسون، براي اثبات ضرورت زبان براي انديشه، ابتدا اين موضوع را اثبات خواهد کرد که براي داشتن باور، شخص بايد داراي مفهوم باور باشد؛ و در ادامه، اين که براي داشتن مفهوم باور، شخص بايد با حداقل يک شخص ديگر ارتباطات زباني داشته باشد، که بتواند او را تعبير ‌کند و نيز توسط او مورد تعبير قرار ‌گيرد. به اين ترتيب، شخص، تنها در صورتي داراي انديشه (يا هر نوع ديگري از گرايش‌هاي گزاره‌اي) خواهد بود که در ارتباطات زباني با شخص (يا اشخاص) ديگري قرار داشته باشد. م  //  15. اين موضع مورد تأکيد جناتان بنت (Jonathan Bennett) است در کتاب رفتار زباني (Linguistic Behavior)، کمبريج: انتشارات دانشگاه کمبريج، 1976.  //  16. در اين جا، براي حفظ صورتبندي گزاره‌اي از باور و انديشه، مي‌توان از «که p» استفاده و جملة مذکور را به اين صورت ترجمه کرد: يک مخلوق، هنگامي صرفاً فکر مي‌کند (يا باور دارد) که p، که آگاه باشد که p (aware that p)، اما وقتي اين انديشه که p را خواهد داشت که آگاه باشد که آگاه است که p. در صورتبندي گزاره‌اي، مهم است که محتوايي که شخص به آن باور دارد يا به آن مي‌انديشد، در يک بند موصولي و بعد از «که» آورده شود. اما با اين کار، ترجمه کمي مبهم خواهد شد؛ به همين دليل، متن فوق به صورت روان و بدون در نظر گرفتن اين نوع از صورتبندي ترجمه شده است. م
17. Donald Weiss, 'Professor Malcolm on Animal Intelligence', The Philosophical Review, Vol. 84, No. 1, pp. 88-95.  //  18. Ibid. 91-92.  //  19. Ibid.
19. به نظر ديويدسون، باور، بيش از هر چيز، امري دروني و بنابراين، سوبژکتيو است؛ ولي صدق، به چيزها در جهان خارج مرتبط است، يعني به واقعيت، چنان که هست، و به اين معنا، امري اوبژکتيو است. در نتيجه، نکتة بسيار مهم اين است که گوينده، ابتدا به تمايز ميان باور و صدق (يعني، تضاد ميان امر سوبژکتيو و امر اوبژکتيو) تسلط پيدا کرده باشد، چرا که در غير اين صورت، اساساً مفهوم خطا يا اشتباه، ديگر معنايي ندارد، چون چيزي وجود نخواهد داشت که درستي يا نادرستي يک باور را بتوان با آن آزمود. م