مقايسه مفهوم قدرت در آراء هابز و فوکو

PDF چاپ نامه الکترونیک

مقايسه مفهوم قدرت در آراء هابز و فوکو

معصومه محمدياري*

 بررسي دگرگوني بنيادين صورت گرفته در مفهوم قدرت از هابز تا فوکو موضوع اصلي نوشته حاضر مي باشد. قدرتي که پايه ها و زمينه هايش در مباني هستي شناسانه، معرفت شناسانه و روش شناسانه هر دو متفكر قرار دارد و اصلا گسست بنيادين صورت گرفته در مفهوم قدرت، ابتدائا گسستي كامل در تمام زمينه هاي هستي شناسي، معرفت شناسي و روش شناسي از هابز تا فوكو به همراه دارد. بر طبق اين انفصال فوكو در برابر سوژه خردمند هابزي، به توضيح مسيري مي پردازد كه از مرگ سوژه تا ساخته شدن سوژه ادامه دارد. سوژه اي که در روابط متقابل قدرت ـ دانش ساخته مي شود و در واقع به ابژه تبديل شده است. فوكو در برابر ماترياليسم، رياضيات و مکانيک، كه سه پايه ي معرفت شناسي هابز را تشکيل مي دهد و با روش تجزيه_تركيبي به آنها پرداخته مي شود، به بحث از عدم اعتقادش به تکامل انباشتي و خطي دانش و نقد علم و فلسفه مي پردازد و با سه روش شناسي ديرينه شناسي، تبارشناسي و اخلاق به آنها مي پردازد. اينها خود به ايجاد زمينه اي مي پردازد كه با توجه به آن مباحث قدرت در انديشه اين دو متفكر مطرح مي گردد. قدرتي که از شکلي مادي – مکانيکي و حاکميت بنياد با مولفه هايي چون عامليت و عليت در انديشه هابز به شکلي  تبارشناسانه و با تأکيد بر رابطه اي که ميان قدرت، دانش و سوژه در انديشه فوکو، تغيير يافت. قدرت – دانشي که شکل يابي سوژه را در بررسي هاي فوکو در تاريخ غرب منجر مي شد. قدرتي که با انفصال از شکل حاکميت بنيادش، که باالطبع انفصال از برداشت هاي عامليتي، علّي و مکانيکي از قدرت را نيز در پي داشت، در تمام زواياي زندگي جريان داشت.
***
مقدمه
بررسي دگرگوني بنيادين صورت گرفته در مفهوم قدرت از توماس هابز تا ميشل فوکو موضوع اصلي نوشتار حاضر مي باشد. فوكو و هابز، هر دو، به مسأله  قدرت توجه خاصي داشته و در دوره خود باعث تحولات چشم گيري در معناي آن شدند. قدرتي که پايه ها و زمينه هايش در مباني هستي شناسانه، معرفت شناسانه و روش شناسانه هر دو متفكر قرار دارد و اصلا گسست بنيادين صورت گرفته در مفهوم قدرت، ابتدائا گسستي كامل در تمام زمينه هاي هستي شناسي، معرفت شناسي و روش شناسي از هابز تا فوكو به همراه داشته است. بر طبق اين انفصال فوكو در برابر سوژه خردمند هابزي، به توضيح مسيري مي پردازد كه از مرگ سوژه تا ساخته شدن سوژه ادامه دارد. سوژه اي که در روابط متقابل قدرت ـ دانش ساخته مي شود و در واقع به ابژه تبديل شده است. فوكو در برابر ماترياليسم، رياضيات و مکانيک، كه سه پايه معرفت شناسي هابز را تشکيل مي دهد و با روش تجزيه_تركيبي به آنها پرداخته مي شد، به بحث از عدم اعتقادش به تکامل انباشتي و خطي دانش و نقد علم و فلسفه پرداخته و در سه دوره  روش شناسي خود، يعني ديرينه شناسي، تبارشناسي و اخلاق به بررسي آنها مي پردازد. اينها خود به ايجاد زمينه اي مي انجامد كه با توجه به آن مباحث، قدرت در انديشه اين دو متفكر مطرح مي گردد. مطرح شدن اين زمينه ها در نوشته حاضر كمك خواهد كرد تا هم مدلي انتزاعي براي مقايسه فراهم آيد و هم نگاهي جامع در ارتباط با مفهوم قدرت در انديشه اين دو متفکر داشته باشيم. آنچه در اين ميان بايد بدان توجه کرد مخالفت و گريزان بودن انديشه هاي فوکو با نظام سازي انديشه اي است که قرار دادن انديشه هاي آنان در قالب يک متاتئوري را با مشکل مواجه مي سازد و در واقع اين شکل از مقايسه را بر آراء اين انديشمند تحميل مي كند. در واقع بيشتر مي توان از بحث هاي فوكو در ارتباط با مباحث معرفت و هستي سخن به ميان آورد. بايد توجه داشت كه اين امر در جهت‌ ايجاد همان مدلي انتزاعي براي مقايسه مفهوم قدرت ميان اين دو متفکر، صورت تحقق گرفته است.
   بدين ترتيب مي توان تغيير بسيار گسترده و عميقي را که از هابز به فوکو در مفهوم قدرت صورت پذيرفته را شاهد بود. قدرتي که از شکلي مادي – مکانيکي و حاکميت بنياد با مولفه هايي چون عامليت و عليت در انديشه هابز به شکلي  تبارشناسانه و با تأکيد بر رابطه اي که ميان قدرت، دانش و سوژه در انديشه فوکو، تغيير يافت. قدرت – دانشي که شکل يابي سوژه را در بررسي هاي فوکو در تاريخ غرب منجر مي شد. قدرتي که با انفصال از شکل حاکميت بنيادش، که باالطبع انفصال از برداشت هاي عامليتي، علّي و مکانيکي از قدرت را نيز در پي داشت، در تمام زواياي زندگي جريان دارد. در ادامه با نگاهي كوتاه و گذرا بر پايه مقدمات هستي شناسانه، معرفت شناسانه مفهوم قدرت در انديشه هابز و فوکو به مقايسه اين مفهوم در انديشه اين دو خواهيم پرداخت.

معرفت يقيني در معرفت شناسي هابز
هابز در آثار خود بويژه در لوياتان سعي در ايجاد سيستمي بر مبناي علم زمان خود کرد که بر مبناي آن به مطالعه ي تئوري دولت، قدرت و سياست بپردازد. کاري که فيلسوفان و دانشمندان اين دوره را سخت به خود مشغول داشته بود. در همين مسير هابز درلوياتان بحثي نظام مند از نظريه شناخت و انسان شناسي را آغاز مي کند که پايه هاي معرفت شناسي و هستي شناسي لازم را براي استقرار چارچوبه هاي دولت مدرن فراهم مي سازد. البته اين مباحث در سه کتاب ديگر وي به نام هاي "درباره جسم يا ماده"، "درباره طبع بشر و درباره شهروند" نيز دنبال شد که در آنها به ترتيب به «پديدارهاي طبيعي، شناخت و احساس بشر و پديدارهاي اجتماعي و همه و همه بر حسب حرکت»  پرداخته شد. اين کتب آن شکلي را نيافتند که هابز در آغاز در نظر داشت اما مباحث آنها در لوياتان به صورت مبسوط و کامل آورده شد. هابز در کنار مرکز قرار دادن انسان در هستي شناسي خود سعي بر آن داشت که روشي مناسب را در زمينه شناخت مطرح سازد. در اين راستا او با استفاده از رياضيات، ماترياليسم و مکانيک سعي در ساختن دستگاه معرفت شناسي خود کرد. بر پايه اين مقدمات هابز زمينه هاي لازم را براي تبيين انسان و جامعه و دولت فراهم ساخت.
   آشنايي هابز با روش استقرايي هندسه و انديشه هاي علمي رو به گسترش در دوران خود، وي را در مسير تبيين تمام پديده هاي عالم با داده ها و تصورات مادي قرار داد و اين کار با تعميم روش هاي علمي و استدلال هاي عقلاني بر تمامي زمينه ها و حوزه ها ميسر مي شد. هابز بر اين باور بود که نيازي به صحبت از چيزهاي غير مادي نبوده و «انسان ها صرفاً اشياي مادي بسيار پيچيده اي هستند، و همه اعمال و کارکردهاي ما را مي توان با همان اصول مربوط به اعمال و حرکات اجسام مادي توضيح داد.»
در اين راه وي با استفاده از «حقايق علمي درباره طبع بشر»  مباحث خود را آغاز کرده و با «استدلال هاي قياسي بر اساس اين مفروضات به نتيجه گيري هاي خود مي رسيد.»  اين استدلال ها قياسي به نظريه شناختي ارجاع مي يافت که نظامي متافيزيکي را ايجاد مي کرد و تلاش آن در جهت رسيدن به باورهاي يقيني بود. اين نظام متافيزيکي با مباحثي چون زبان، هندسه اقليدسي و مفهوم حرکت شکل گرفت و به ايجاد مباحثي انجاميد كه در ارتباط با يکديگر و در ارتباط با روان شناسي زمينه اي را فراهم ساخت تا هابز با بهره گيري از آنها به طرح آراء سياسي خود بپردازد.
زبان از جمله اجزاء اصلي اين نظام متافيزيكي بود كه هابز در تعريف اين مبحث، آن را تنها ابزاري مي داند که «ما بدان وسيله تعقل مي کنيم.»  نظام هندسه اقليدسي نيز در اين ميان مي توانست با استفاده از ساده ترين فرضيه ها، گام به گام ساختاري پيچيده را فراهم سازد که خود موجد علم جامعي مي گشت. مفهوم حرکت هم از نقطه نظر هابز، امري بود كه امور و اشياء بر حسب آن قابل تبيين بودند. در انديشه وي «در عمق هر حادثه و اتفاقي حرکتي به وقوع پيوسته و کليه انواع جريانات طبيعي را بايد به وسيله تحليل ظواهر پيچيده آن به حرکات جزء که در آن مندرج است توضيح داد.»  اين خود نگاهي را زمينه مي ساخت که در آن، جهان فيزيکي عبارت بود از يک «سيستم مکانيکي که مي توان آنچه را که در آن اتفاق مي افتد به وسيله تغيير مکان نسبي اجسام به يکديگر با همان قطعيت روش هندسي تبيين کرد.»
اينها همه از نگاه مکانيستي هابز به جهان و سعي در بسط آن در تمام زمينه ها، چه در عرصه انساني و چه در عرصه غير انساني، ناشي مي شد؛ که اين خود در جهت ايجاد پايه هاي محکمي صورت مي پذيرفت كه براي نظريه اي يقيني بود. «در نظر هابز، فلسفه، معرفت از علت به معلول و از معلول به علت است و چون رابطه علت و معلول چيزي جز حرکت نيست، در حقيقت فلسفه، "علم حرکت" است. در اين تصور، حرکت، حقيقتي است که در تمام جهات و زواياي طبيعت پيرامون نافذ است و به معناي تغيير مکان اجسام و اشياء نسبت به يکديگر است.» 
هابز سخت بر اين باور بود که «ميان فيزيک و روانشناسي و سياست رشته پيوسته اي هست، و بينشي سازوار و دستگاه مند درباره شاخه هاي گوناگون فلسفه در پرتو مبادي کلي امکان پذير است.»  براي اين کار هابز مي دانست که نمي تواند انسان و جامعه را بر اساس قوانين حرکت استنتاج کند. اگر چيزي قابل استنتاج شدن بود، آن همانا قوانين حاکم بر حرکات انسان بود و نه خود انسان. هابز، فيزيک و اصل حرکت را صرفاً جهت درک پديده هاي طبيعي به کار نمي برد، بلکه درصدد برمي آيد آن را براي تبيين تمام رفتارهاي انساني به کار برد.
فرضيه برجسته و روشن هابز اين بود که حرکت انسان ها را مي توان به اعمال دستگاهي مکانيکي تقليل داد. دستگاهي که به مفهومي نه چندان دقيق جودجنبان است زيرا در درون خود ميل يا کوششي براي حفظ حرکت خويش دارد. هابز فرض را بر وجود انگيزه اي دروني به ادامه حرکت قرار مي داد و اين انگيزه در اساسي ترين شکل خود به نظر او همان انگيزه پرهيز از مرگ بود.  از نظر وي، «همه کنش هاي آدمي را مي توان به حرکت هاي اساسي و اوليه بدن و ذهن تجزيه کرد.»  در واقع، هابز متأثر از نظريه هاي جرم و حرکت در مکانيک و فيزيک سده هفدهم، درصدد بود با رد جنبه هاي اسرارآميز، درکي ساده، روشن و دقيق از ماهيت رفتارهاي آدمي به دست دهد. در اين تصور، انسان هم مانند يک ماشين قابل شناخت است.  در دستگاه فلسفي هابز، علوم و دانش هاي مورد استفاده به صورت زنجيره وار در جهت اهدافي خاص مورد استفاده قرار مي گيرد و فيزيک به مطالعه انسان تحويل مي يابد و در ارتباط با روان شناسي انسان و سرانجام نوعي تلقي اندام وار از دولت(که در آن دولت همچون انساني مصنوعي تلقي مي شود) به کار مي‌رود. 
اين مباحث خود مي تواند مويد تأثير مباحث مطرح در قرن هفدهم در انديشه هابز باشد. بويژه متاثر از «استيلاي روش شناسي قرن هفدهم اروپا، که توسط گاليله مطرح شده بود و جهان فيزيکي پيرامون و طبيعت انسان به عنوان يک سيستم مکانيکي ساده تلقي مي شد که تحولات آن را مي توان به وسيله تغيير مکان اشياء نسبت به يکديگر، با همان قطعيت روش هندسي، بر پايه نوعي تحليل و روش شناختي توضيح داده و تفسير کرد.»

سوژه خود بنياد در هستي شناسي هابز
هابز مانند متفکران دوران مدرن، با تکيه بر هويت مستقل فرد به عنوان سوژه اي عاقل، قائم به ذات و خودکفا، آن را در مرکز و مبدأ هستي، به جاي خدا در عصر ميانه، قرار داد. انساني که با تکيه بر خرد خود مي توانست به تنهايي و در نبود خرد خداوندي بر عالم بشري فرمان براند. اين انسان در جهاني که «از اجسام خاص و منفرد و منفصل تشکيل مي شود و انسان ها نيز از اين اصل تبعيت مي کنند»  زندگي مي کرد.
با فرو ريختن تصور کلاسيکي و قرون وسطايي از جهان «فضا و زمان به طور نامحدودي گسترش مي يابند و ديگر نمي توانند در محدوده طرحي با تعريفي روشن که کيهان شناسي کلاسيک فهم پذير باشند.»  اين تصور، خود جدايي انسان از طبيعت را شامل مي شد. طبيعتي که ديگر نه امري پيچيده و غامض يا رازآميز، بلکه بي روح، خالي از توهم و صرفاً مادي تصور مي شد که مي بايست به زباني رياضي گونه مورد توجه قرار گيرد. جدايي انسان از طبيعت خود «به لحاظ اخلاقي جهان را در جايگاه بي طرفي مي نشاند و در مقابل نگاه غايت گرانه، که در آن طبيعت به مثابه مخلوق و صنع خدا در نظر گرفته شده و اين مسأله اين مقصود را مطرح مي کرد که طبيعت هيچ کار بيهوده اي انجام نمي دهد،»  قرار مي گرفت. بي طرفي اخلاقي جهان، واقعيت خارجي را از بايد و نبايد ارزشي رها ساخته و هر کس خود ارزش هاي خود را برگزيده و بنيان مي نهاد. در نتيجه جهان بيرون، در بر دارنده هيچ گونه گزاره اخلاقي نبوده و ملاک خوب و بد و گزاره هاي اخلاقي کسي نبود جز خود انسان و اين خود انسان را در مرکز هستي در جهاني بي طرف از نظر اخلاقي قرار مي داد.
در پايان اين بخش بايد گفت که هابز با قرار دادن انسان در مرکز هستي شناسي خود در تقابل با نظري در سنت قرار مي گرفت که در آن انسان به عنوان جزئي از جهان هستي مطرح بود. انساني که برخلاف نظريه سنتي ارسطويي مقدم بر جامعه بوده و رو به خير غايي ندارد و در جهاني كه به عنوان امري قابل تصرف تصور مي شود، زندگي مي كند. تصويري که او از فرد به دست مي دهد، تصوير انساني است که  خير و شر بر اساس اميال او  تعريف مي شود و همين زمينه هاي فرد گرايي اخلاقي  او را فراهم مي سازد. انسان هابزي که با همنوعان خود از لحاظ جسمي و فکري برابري دارد، حيواني است که فقط و فقط به دو انگيزه ترس و سود شخصي با نيروي خواسته ها به پيش مي رود و عقل محاسبه گرش او را در رسيدن به اين خواسته ها راهنمايي مي کند و اصولي مناسب براي صلح پيشنهاد مي کند که آدميان مي توانند بر اساس آنها به توافق برسند. نتيجه اي که هابز  از تمام اين مقدمات مي گيرد اين است که آدميان تنها با خلق يک قدرت حاکم و خود فرمان که قدرت انجام تمام آنچه را که براي ايجاد و حفظ صلح لازم است، داشته باشد مي توانند خودشان را از وضع طبيعي جنگ برهانند. در ادامه به بررسي زمينه هاي مربوط در انديشه فوكو خواهيم پرداخت تا مقدمات لازم براي مقايسه قدرت در ميان اين دو انديشمند فراهم آيد.

گسست معرفتي در انديشه فوکو
انديشه هاي فوکو، از اين ويژگي برخوردارند که نمي توان آنها را در قالب اسلوب رايج در تاريخ فلسفه قرار داد، زيرا به نظر فوكو نمي توان يك نظام خاص را جهت كشف و تبيين علل پديده ها به كار بست. به نحوي كه حتي آثار فوكو نيز در ذيل يک پروژه كلي قابل باز شناسي نيست. اين نيز همان گونه که آمد در نتيجه سيستمي نبودن انديشه فوکو و قرار نداشتن آراء وي بر روي يک ساختار فکري منطقي است. اين مسأله خود تا حدود زيادي تفاوت موجود ميان ساختار انديشه هابز و فوکو را نشان مي دهد. بدين جهت در اين بخش و با اغماض و در جهت هدف اوليه مطرح شده در مقاله که‌ ايجاد مدلي انتزاعي براي مقايسه مفهوم قدرت ميان اين دو متفکر مي باشد، به بحث دانش، قدرت و سوژه در قالب هستي شناسي و معرفت شناسي انديشه او خواهيم پرداخت.
در ارتباط با بحث معرفت، فوکو با مطرح کردن بحث "گسست معرفتي"، عدم اعتقادش را به تکامل انباشتي و خطي دانش که يکي از مباحث مورد قبول مدرن ها مي باشد را به نمايش مي گذارد. از ديدگاه فوکو «چارچوب هاي دانش و شيوه هاي فهميدن، هميشه در حال تغييرند. معرفت شناسي، اين تغييرات را به عنوان «دستور زبانِ» توليد دانش بررسي مي کند و در عملکرد علم، فلسفه، هنر و ادبيات آشکار مي شود. همچنين، معرفت شناسي راهي است براي ربط رويدادهاي مادي به انديشه يا نظرها. اين نکته بديهي نيست که يک عملکرد خاص در بر دارنده يک نظر است؛ ارتباط اين دو بايد در محدوده عملکرد معرفت شناسي آشکار شود.»  در نتيجه و بر اساس نظر فوکو، انديشه را نمي توان تنها در علم و فلسفه جستجو کرد؛ آن را مي توان در «تمام شيوه هاي سخن گفتن، عمل کردن يا رفتار کردن که فرد در آنها به عنوان سوژه فراگيري، سوژه اخلاقي يا حقوقي، سوژه اي آگاه از خود و ديگران ظاهر مي شود و عمل مي کند، تحليل کرد.»   فوکو يادآور مي شود كه «بايد از مرزهاي معرفت و تجربه استاندارد در گذشت و فراتر رفت. گذار از اين مرزها، زمينه رسيدن به روش راهبردي نويني را فراهم مي سازد تا محدوديت هاي دست و پا گير "فلسفه ذهني"  از اين طريق پشت سرگذاشته شود.»
فوکو در اين ارتباط با نقد معرفت شناسي در معناي مدرن، آن را ناشي از نگاه خرد آيين مدرنيته از تاريخ دانسته که اين خود نگاه بدبينانه او را به مدرنيته و مولفه هاي آن از جمله خردآييني و توسعه نشان مي دهد. فوکو در مرحله ديرينه شناسي خود از نظر روش شناسي، ناکاميابي ادعاهاي مدرن از جمله اعتقاد مدرنيته به شناخت علمي و خردآييني را در آثاري همچون تاريخ جنون، تولد درمانگاه و نظم اشياء به بحث گذاشت. اين مبحث به ويژه در نظم اشياء مطرح شده و تاکيد آن «بر تحليل صورت بندي معرفتي است كه پيدايش انسان به عنوان سوژه و ابژه دانش را ممكن ساخته است.»
فوكو در آثار مختلف‌ خود به‌ ويژه‌ جنون و تمدن، پيدايي‌ كلينيک،‌ نظم‌ اشياء، مراقبت و تنبيه و تاريخ جنسيت نشان‌ مي ‌دهد كه‌ در زمينه‌ جرم‌، روانپزشكي‌، پزشکي و جنسيت اشكال‌ گوناگوني‌ از معرفت‌ پديد آمده‌ و كنار گذاشته ‌شده‌اند. تحليل‌ اصلي فوكو درباره‌ اشكال‌ اساسي‌ ساختمان‌ افكار و انديشه‌ها مبتني ‌بر روابط قدرت‌ و دانش‌ است‌ كه‌ از طريق‌ آنها انسان‌ها به‌ سوژه‌ تبديل‌شده‌اند. وي‌ به‌ بررسي روندهايي‌ علاقه‌ دارد كه‌ از طريق‌ آنها عقلانيت‌ساخته‌ مي شود و بر سوژه‌ انساني‌ اعمال‌ مي ‌گردد تا آن‌ را به‌ موضوع‌ اشكال مختلف‌ دانش‌ تبديل‌ كند. بايد در نظر داشت كه فوکو با پيش فرض عدم وجود عقلانيت مطلق، به مباحث حقيقت و دانش مي پردازد.
از ديد وي در تاريخ، عقلانيت مدرن، عقلانيت برتر نبوده و تنها متعلق به يک دوره از تاريخ تفکر غرب است. فوكو به‌ عقل‌ حمله‌ نمي‌كند بلكه‌ نشان‌ مي دهد كه‌ چگونه‌ عقلانيت‌ در شكل‌تاريخي‌ آن‌ عمل‌ كرده‌ است‌. «به گفته او مدعيات عقل فلسفي و به خصوص فاعل شناساگر دكارت يا من انديشه گر  او همواره در كنار ميل به نظارت محدوده خود قرار داشته است. بدين معنا كه با مرزبندي ميان گفتمان دروني و حوزه و مقولات بيروني نوعي وسواس ميان انديشمندان حوزه هاي مختلف پديدار شد. مثلاً در روانشناسي، دست اندركاران همواره كوشيده اند تا مرز بين جنون و عقل را تعيين و انحراف از وضع به هنجار را مشخص كنند؛ و مجرم را از فرد قانون مدار منفک سازند. از اين رو آنچه بيش از هر چيز مدنظر بوده مقوله حبس و طرد از يك سو و قرار دادن انسان ها در چارچوب هايي معين از سوي ديگر است.» 
در نهايت و بر اساس انديشه هاي فوکو، هيچ حقيقت غايي براي کشف کردن وجود ندارد. در مباحث معرفت او بر اين نکته تأکيد مي شود که هيچ حقيقتي در کار نيست و اين تعبيرهاي ما است که به حقايق جهان، شکل مي دهد. جهان خارج، جهاني است از اشياء بي معنا و صرفاً از طريق سخن و زبان است که نگاهي خاص به آن پيدا مي کنيم. بنابراين، خود فهمي هاي ما، يعني زبان، سخن و گفتمان، شکل دهنده به واقعيات هستند و جهان خارج صرفاً از طريق زبان و سخن شناخته مي شود.

سوژه برساخته در هستي شناسي فوكو
نگاه فوکو به انسان و جايگاه آن در نقطه مقابل انديشه هابز قرار مي گيرد. انساني که فوکو تولد و مرگ آن را در کتاب نظم اشياء اعلام مي دارد. تولد اين انسان از ديد فوکو، که تحت طرح اساسي كانت  قرار داشت، در نيمه دوم قرن هجده محقق شده و فصل تازه اي در زندگي معرفتي انسان ها گشود. «انسان به عنوان موجودي كه قادر است به معرفت دست بايد تعريف مي شود. انساني كه در سايه اين شناخت، امكان تغيير عالم را فراهم مي سازد و اين تغيير را اراده مي كند تا در اين راستا درباره دگرگوني ها و اراده خود به داوري بپردازد و ارزش آنها را مشخص كند تا از منظري معرفت شناختي و ارزش شناختي به سنجش و بازبيني اين مسائل بپردازد. اما ديري نگذشت كه با ظهور رشته زبان شناسي و بخصوص روانكاوي زندگي انسان كانتي به پايان خود نزديک شد. در پايان كتاب نظم اشياء مي خوانيم: انسان معرفي شده توسط كانت درست چون تصويري بود كه بر شن هاي ساحلي نقش بسته باشد. اين نقش با موج خروشان زبان و روانشناسي و به خصوص با ظهور ساختارگرايي از ميان رفت و چيزي از اين انسان باقي نماند، البته مراد انسان كانتي است. در اين زمان، زبان افق نهايي علوم انساني پديدار شد.»
انساني که فوکو آن را به بحث مي گذارد، انساني است که از سوژگي و عامليت دانش درآمده و خود به مثابه ابژه و موضوع دانش قرار گرفته است. در واقع اين انسان خود هم فاعل و سازنده دانش و دانايي بود و هم موضوع و ابژه دانش. فوکو با امتناع از پذيرش سوژه به عنوان سرچشمه و بنيان حقيقت معتقد است که انسان ها در داخل مجموعه اي از گفتمان ها قرار دارند که بر اساس «انگاره هاي حقيقت»  به سوژه تبديل مي شوند. فوکو در پي شناسايي و بحث در ارتباط با همين انگاره ها و دانش هايي است که در چارچوب اين گفتمان ها افراد را به سوژه تبديل مي سازند؛ سوژه اي که «مرکز زدوده و نسبي نگرانه»  است.
مرگي که فوکو در پايان کتاب نظم اشياء از آن سخن به ميان آورده بود، در سير انديشه فوکو جاي خود را به احياء سوژه مي دهد، البته سوژه اي که مرکزيت از آن گرفته مي شود. به طوري که قدرت را به مرکز مي کشاند و از سوژه اي سخن رانده مي شود که خالق قدرت است و از سوي ديگر همين سوژه خود شريان قدرت را به راه مي اندازد. زيرا اين سوژه مطيع و ابژه قدرت نيز هست. در ادامه و از جلد دوم تاريخ جنسيت فوکو به بحث از شيوه اي پرداخت که از طريق آن انسان ها «مفهوم و معنايي از خود به عنوان سوژه و به ويژه سوژه جنسيت پيدا مي كنند.»  اين سوژه «هم به معناي سوژه(موضوع) كنترل و نظارت و هم به معناي سوژه به مفهوم فاعل شناسايي و خودآگاهي به كار رفته است.»     
 بحث سوژه در ارتباط با دانش و حقيقت به ويژه در کتاب هاي تولد درمانگاه و نظم اشياء پي گرفته شد. بحث مربوط به قدرت در مراقبت و تنبيه پي گرفته شد و بحث آخر جلدهاي دوم تا چهارم تاريخ جنسيت را تشکيل مي داد. در ادامه، قدرت به عنوان بخش ديگري از هستي شناسي فوکويي در ادامه به مقايسه قدرت هابزي گذارده خواهد شد.

مقايسه مفهوم قدرت در آراء هابز و فوكو
مقوله قدرت در دوران مدرن و با هابز بود كه شكل منسجمي يافت و به صورت گفتماني غالب تا قرن ها حاكم بود. به طوري كه تا به امروز «همسنگ انگاشتن اعمال قدرت با برداشت کلاسيک از عليت که منشأ آن به هابز باز مي گردد، سنت بسامان و استوار حاکم را شکل مي دهد.»  اشتباه نخواهد بود اگر روايت از هابز تا لوکس را عنصري محوري در فهم دوره مدرن از قدرت بدانيم، که بر حول محور مفاهيم عليت و عامليت ، قرار دارند.  
هابز با جدا نمودن قدرت از ريشه هاي مذهبي و اخلاقي، پايه هاي شکل گيري قدرت مدرن را بر پايه ديدگاهي تحليلي و تجربي فراهم نمود. وي بر اين امر تأکيد داشت که دولت مد نظر او اگرچه از عطاياي الهي بي بهره نيست ولي قدرت خود را تنها از منظر قرارداد اجتماعي اخذ مي کند که توسط انسان هاي عقلاني بسته شده است. بدين شکل قدرت سياسي را امري تأسيسي شمرد که تماماً ساخته تدبير انساني است تا برآمده از امري الهي.
اين ساخته دست انسان(دولت)، در ديدگاه هابز، به مثابه انسان مصنوعي غول آسا در خدمت انسان براي حراست و دفاع از او به کار مي رود. در اين شکل دولت ديگر پديده اي نيست که به طور طبيعي به وجود آمده و رشد کرده باشد بلکه نهادي ساخته انسان است. همان طور که ژان ژاک شواليه  در کتاب خود به نام آثار بزرگ سياسي از ماکياولي تا هيتلر مي گويد: «آنچه لوياتان را حفظ مي کند، قدرت اين نعمت بي بها است که از انساني که در حالت طبيعي گرگ انسان است، انساني مي سازد که در حالت اجتماعي خداي انسان است.»  هابز با تأکيد بر قدرت در محور نظريه سياسي خود کاري را صورت داد که از لحاظ نظري براي اولين بار صورت مي گرفت. تازگي آن نيز در نتيجه پرداختن به قدرت به شکلي مدرن و تجربي بود که پايه هايش، همان گونه که گفته شد، قبلا توسط هابز پايه ريزي شده بود.
اين ديدگاه رسالت خود را بر «علمي نمودن نظريات سياسي و بنيان نهادن علم سياست مي دانست. علمي که مبتني بر اصول يقيني و شبهه ناپذير عقل است.»  گفتمان هابز مدت مديدي، گفتمان غالب را در ارتباط با مفهوم قدرت تشکيل مي داد. بر مبناي اين گفتمان «قدرت با عاملي انساني آغاز، از مجراي روابط علي بيان و بر حسب شاخص هاي مکانيکي قابل محاسبه و اندازه گيري مي باشد.»  در واقع قدرت چيزي قابل انباشتن و پديده اي کمي تلقي مي شد که به عنوان شرط عامليت انسان مورد استفاده قرار مي گيرد.
هابز قدرت و علت را پديده اي واحد در نظر گرفته که در آن به «پيامدهاي منظم علّي و تأثير رويدادها جهت درک رفتارهاي منظم»  توجه مي شود. او، قدرت و علت را به عنوان دو مقوله واحد مورد توجه قرار مي داد و با ارائه درکي نيوتني(مکانيکي) از اين دو عامل، بر اين باور بود که بايد بر فهم علل اوليه و حرکت نخستين در پس کنش هاي آدمي تأکيد شود. او با ارائه نگرشي علّي از مفهوم قدرت، قدرت را به مثابه نوعي "شرط عامليت" در نظر مي گيرد که ارتباطي عميق با توانايي فرد براي ايجاد تمايز در وضعيت از پيش موجو امور يا جريان حوادث دارد و اگر توانايي اين تغيير سازي را نيز از دست بدهد، ديگر عامل نيست.  اين ويژگي ها، علّيت و عامليت، از جمله مباحثي هستند که توسط فوکو مورد چالش جدي قرار گرفته و نفي مي شوند.
از سوي ديگر درگفتمان هابز، قدرت ابزاري است در مالکيت دولت که آن را براي تحميل نظم به جامعه مورد استفاده قرار مي دهد. به اين شکل کارگزار قدرت در الگوي هابز، دولت و ساخت سياسي است و اساساً قدرت از بالا بر مردم اعمال مي شود. قدرت در انديشه هابز حتي با وجود دموکراتيک ترين نظريه مدرن ها يعني قرارداد اجتماعي، که در آن قدرت منبعث شده از مردم بوده و همين مردم قدرت را به دستگاه دولتي و سياسي تقديم مي کنند و اين دستگاه را حامل و لايق قدرت مي دانند، ساحتي سلسله مراتبي داشته و در آن قدرت از بالا بر مردم اعمال مي شود. در اين شکل موضوع تحليل قدرتي هابز بدان مي پردازد، سازماني است تا اجتماعي.
همين شکل قرار داد اجتماعي، که در آن قدرت از مردم به دولت را منتقل مي شود، ويژگي کمي و قابل انباشت بودن قدرت از نظر هابز را به نمايش مي گذارد. به اين صورت که « نه تنها قدرت هاي اشخاص مختلف بيانگر کميت هاي يک توانايي اساسي مشترک هستند بلکه آنها مي توانند با هم ترکيب شده و قدرتي بزرگ تر از خودشان را شکل دهند.»
مسأله مرکزي در فلسفه سياسي هابز و متفکران پس از او تعريف قدرت و مشروعيت يا حد گذاري براي قدرت مشروع و به عبارت ديگر تعيين حق فرد در مقابل قدرت دولت است. در الگوي فکري هابز قدرت يعني نظارت و سلطه فرد يا گروهي از افراد بر فرد يا گروهي ديگر از افراد. در اين الگو مفاهيم حق و قانون کليدي هستند.  در اين شکل قدرت به شکل مقرراتي اعمال مي شود که رفتار فرد را محدود کرده و قدرتي که توسط فرد يا گروهي اعمال مي شد، به صورت آگاهانه صورت مي گيرد. «در اين معنا، هدف هابز، گذار از مفهوم قدرت(به معناي انقياد)، و طرح مفهوم اقتدار در جامعه است که به معناي تابعيت و تمکين اتباع در مقابل اراده برتري است که خود پديدآورنده آن هستند و بر پايه حق و اختياري که به آن تفويض شده است، عمل مي نمايد. اين مسأله را مي توان ارائه نوعي مفهوم حقوقي از قدرت دانست که در چارچوب اقتدار ظهور مي يابد.»  اين الگو توسط فوکو مورد نقد و چالش قرار گرفت. فوکو نمود اصلي قدرت را نه در شکستن قانون يا حق بلکه در بهنجار شدن مي دانست.
در نظريه هابز قدرت ارتباط پايداري با نهاد پادشاهي دارد. اين قدرت در پيکره پادشاه است که سامان مي يابد و بر اساس قراردادي به حاکميتي مطلق و تقسيم ناپذير تبديل مي گردد. اين ويژگي وابستگي مفهوم قدرت به حاکميت را در انديشه هابز به نمايش مي گذارد. هابز با تأکيد بر تقسيم ناپذير بودن قدرت «از نظريه ي حکومت مطلقه در برابر کليه نظراتي که معتقد به تقسيم قدرت سياسي اند دفاع مي کند.»  اين بحث نيز از جمله مباحثي بود که از سوي فوکو مورد چالش جدي قرار گرفت به صورتي که ناقوس مرگ برداشت حاکميت بنياد از قدرت از سوي وي نواخته شد.
گفتمان هابز در قدرت سالياني دراز با کمي تغيير و تعديل، به تاييد شخصيت هاي بعدي فکري درآمد اما در ميانه قرن بيستم و با آثار ميشل فوکو شاهد چرخشي اساسي در اين روايت از قدرت بوديم که سايه سنگين آن همچنان بر هر روايتي چيرگي داشت. بر اساس تحليل فوکو، نظام قدرت در جهان و جامعه مدرن بسيار «ريشه دار تر و نامرئي تر و اغواکننده تر»  از قدرت در نظام هاي سنتي است. در نظر او قدرت فراتر از مباحث دولت و حاکميت، شامل گستره وسيعي مي شد که همه سطوح را در بر مي گرفت. در اين شکل قدرت ديگر در جايي متمرکز نمي شود و اين درست بر خلاف نظر هابز است که در آن قدرت در ساختار دولت عينيت مي يافت.
مفهوم قدرت اگر چه به زعم فوکو بسيار پيچيده و اساسي است اما در واقع همان رفتار و روابطي است که در ميان انسان ها، چه در مناسبات اجتماعي سياسي و چه در روابط ميان فردي در زندگي عادي صورت مي گيرد. در نتيجه اين مباحث، از ديد فوکو هيچ نظريه کلاني قادر به تبيين نحوه کارکرد قدرت با اين اوصاف نيست. اين مسأله او را بر آن مي داشت تا به جاي پرداختن به تعريف قدرت، به خصوصيات و ويژگي هاي آن توجه کرده و آن را در قالب «تحليليات قدرت»  در مقابل نظريه مطرح  سازد.
در اين شکل قدرت مجموعه اي از روابط در نظر گرفته مي شود که براي تحليل «تنها مسأله اين است که شبکه اي تحليلي ايجاد کنيم که تحليل روابط قدرت را ممکن سازد.»  اگر قدرت چيز نيست يا کنترل مجموعه اي از نهادها نيست و يا حتي عقلانيت نهفته در تاريخ نيست، در آن صورت وظيفه تحليلگر، تعيين و تشخيص شيوه عملکرد آن خواهد بود. يعني تعيين عرصه خاصي که بوسيله روابط قدرت شکل گرفته و يا به سوي تعيين ابزارهايي که تحليل آن را ممکن مي سازند.
همان گونه كه آمد فوکو با نقد ديدگاه هايي که قدرت را در حوزه هاي سياسي و اقتصادي مي دانند بر اين اعتقاد است که قدرت بر کليه روابط اجتماعي و در همه سطوح حکم فرما است. از ديد وي اجتماع بر مبناي روابطي سامان مي يابد که در اصل قدرت است و بر اين مبنا اجتماع را بايد در روابط و بازي بين نيروها تفسير نمود. روابط و بازي نيروهايي که در دستگاه هاي توليد، خانواده، مدرسه، آسايشگاه و نهادهاي ديگر موجود در جامعه عمل مي کنند. در اين الگو رابطه قدرت جدا از رابطه هاي ديگر نيست، بلکه «بخش دروني و ذاتي و جدانشدني آن ها است. اين درست بر خلاف الگوي هابز است که بر طبق آن، قدرت رابطه اي است در کنار رابطه هاي ديگر مانند رابطه اقتصادي، اجتماعي، جنسي، خانوادگي، ولي جدا از آنها.»
در اين صورت قدرت شکلي مويرگي مي يابد که در بافت افراد پراکنده در «چارچوب هيات اجتماعي(و نه از بالا)»  است. در واقع از ديد فوکو استعاره بالا - پايين کارايي ندارد، چرا که هيچ بالا و پايين مطلقي وجود ندارد، بل آنچه هست يک بافت يا شبکه است. يک الگوي زبان شناسانه بيش تر مي تواند به برداشت فوکو نزديک باشد تا يک الگوي ماترياليستي علّي. فوکو مي خواهد که آن شبکه را همچون دستور زباني فرض کند که بيانات ممکن در قالب يک زبان را معين مي کند اما تعيين کننده آن نيست که چه بيانات بالفعلي(و در چه زماني) پديد مي آيند.
اين مسأله خود يکي از ويژگي هاي قدرت در عصر مدرن را در ديدگاه فوکو عيان مي سازد که بر طبق آن قدرت در سطح خرد مطرح مي شود؛ قدرتي که در تمام زواياي زندگي قابل مشاهده است. خود اين بحث فوکو مبني بر اينکه تحليل قدرت بايد از سطح خرد آغاز شود، در برابر گفتمان هابزي قرار مي گيرد که در آن قدرت «از سطح کلان نهادي(مثل قدرت دولت) آغاز شده، و انتشار و اشاعه قدرت را به سراسر نظم اجتماعي دنبال کرده اند.»
فوکو بر خلاف هابز قدرت را علّي ندانسته و در عين حالي که قدرت را نيت مند مي شمارد، آن را غير سوبژکتيو مي داند. به نظر فوکو «قدرت را بايد در چهره بيروني آن و نه در سطح تعميم يا نيت آگاهانه بررسي کرد. يعني در جايي که قدرت مستقر مي شود و اثرات واقعي اش را به وجود مي آورد.»  از نظر او « قابل فهم بودن روابط قدرت از آن رو نيست که بر حسب عليت، معلول مرجعي ديگراند، مرجعي که اين روابط را توضيح دهد، بلکه از آن رو است که محاسبه اي سرتاسر اين روابط را در بر مي گيرد: قدرتي وجود ندارد که بدون مجموعه اي از مقاصد و اهداف اعمال شود. اما اين بدان معنا نيست که قدرت نتيجه انتخاب يا تصميم گيري سوژه فردي است، نبايد در جستجوي ستاد اداره کننده عقلانيت قدرت باشيم.»  در واقع فوکو مي خواهد از اين اظهار نظر اجتناب ورزد که قدرت را سوژه ها در تملک مي گيرند، قدرت را اعمال شده در اثر يک عمل بر عملي ديگر در نظر مي گيرد. قدرت، به منزله اثر عملي بر اعمال را تنها مي توان با فهم «گستره اعمال ممکن، با گستره اي که اعمال در آن رخ مي دهند»  تشريح کرد. فن آوري قدرت، اعمال خاصي را به صورت علّي تعيين نمي کند؛ اين فن آوري صرفاً آنها را محتمل مي سازد. بنابراين، الف مي تواند شقوق مختلفي براي انتخاب داشته باشد و به همين نحو، هم الف و هم ب، اگر در دام اين شبکه ي اجبار ايدئولوژيک گرفتار نيايند، منافع متفاوتي خواهند داشت.
اين تحليل به جاي آنکه توجه خود را روي انگيزش يا منافع گروه ها، طبقات يا افراد در اعمال قدرت متمرکز کند، بايد فرايندهاي پيچيده گوناگوني را نشانه گيري کند که از طريق آنها سوژه ها به صورت محصول و نتيجه قدرت هاي ابژه کننده، شکل مي گيرند.  در واقع قدرت يک نهاد و يا يک ساختار نيست، همچنين قدرت قوتي که ما از آن برخورداريم نيست بلکه نامي است که ما به رابطه استراتژيکي پيچيده اي در جامعه خاصي مي دهيم.  اين درست بر خلاف نظر هابز است که در آن «اعمال قدرت همواره آگاهانه انجام مي گيرد و قدرت همواره از جانب فرد يا گروهي معين اعمال مي شود و بنابراين همواره مي توان سرچشمه و منبع قدرت را در جايي يافت. مثلاً در غرب، پيش از انقلاب هاي دموکراتيک، قدرت در اختيار پادشاه بود. سپس با سقوط استبداد، قدرت به دست مجامع قانون گذاري يا شوراي دولتي يا دست آخر به دست مردمي افتاد که حق انتخاب مقامات دولتي را داشتند.»
به نظر فوکو هيچ گاه نمي توان ميان قدرت و معرفت يا حقيقت جدايي افکند. هيچ دانشي بيرون از قدرت وجود ندارد و هر قدرتي هم تافته اي از دانش را به همراه دارد. فوکو بر آن بود که هر جا قدرت اعمال شود دانش نيز توليد مي شود و هيچ حوزه اي از دانش و قدرت را نمي توان يافت که بدون حضور ديگري قابل تصور باشد. و اين درست بر خلاف طرز تلقي حاکم بر عصر روشنگري بود که در آن، «دانش تنها وقتي ممکن مي شود که روابط قدرت متوقف شده باشند.»  از نظر فوکو، حتي از رابطه ميان دانش و قدرت نيز نمي توان چندان سخني گفت، چرا که قدرت و دانش به سهولت قابل تفکيک از يکديگر نيستند. 
اين نگاه سازو کاري از قدرت را ترسيم مي کند که در آن «فنون مادي قدرت و سلطه»  مورد توجه قرار مي گيرد که در سده هاي هفدهم و هجدهم نضج گرفته اند. «اين ساز و کار از طريق نظام نظارت و پاييدن و از طريق شبکه اجبارهاي مادي بر بدن ها اعمال مي شود و موجب افزايش موثر و کنترل شده فايده مندي بدن هاي منقاد مي شود. اين نوع جديد قدرت، يعني قدرت انضباطي، رشد و گسترش و کاربست خود را در پيوند تفکيک ناپذيري با پيدايش دم و دستگاه هاي خاص معرفتي و شکل گيري علوم انساني مي بيند.»  در واقع روايت فوکو مبني بر اين است که، تن آدمي تنها در صورتي مي توانسته شکل قدرت را به خود بگيرد که فن آوري يا دانش بدني يي موجود باشد که سازمان دهي و به انقياد کشيدن تن ها در قالب نقشي مفيد و مطيعانه را ممکن سازد.
فوکو قدرت را از نظريه اي در چارچوب دولت و حاکميت به معناي هابزي آن، دور کرده و با واژگون سازي بحث هابز و مدل لوياتاني قدرت، به جاي تمرکز بر حاکميت قدرت، بر «بي شمار پيکري را که در نتيجه تأثيرات قدرت به صورت سوژه هاي فرعي و حاشيه اي در آمده اند»  تأکيد دارد. فوکو با نقد ديدگاه هاي رايج و مرسوم درباره قدرت در اساسي ترين نقد خود به اين مفهوم، بر آن بود که بايد مفهوم قدرت را از مميزه حاکميت - بنيادش به مثابه مفهومي بازدارنده و سلبي، آزاد کرد. 
از نظر فوکو نظريه حاکميت به قدرت مقطعي جنبه قانوني مي دهد اما مراقبت مدام ندارد. در نظريه حاکميت، قدرت در موجوديت فيزيکي حاکم استوار است نه بر نظام مراقبت پيوسته. حاکميت يک قدرت مطلق را در مصرف مطلق قدرت ايجاد مي کند، اما اجازه نمي دهد که قدرت بر حسب مصرف حداقل براي کسب حداکثر محاسبه شود.  آزادسازي اين مفهوم از شکل هابزي آن مناسبات قدرت را از محدوده دولت خارج ساخته و در آن دولت از اشتغال تمامي مناسبات قدرت عاجز مي ماند.
در نتيجه اعدام مفهوم حاکميت بنياد از قدرت توسط فوکو برداشت هاي رخدادي، عامليتي، علي و مکانيکي از قدرت(به مثابه سازندگان کليت قدرت) کنار گذاشته شده و فرد ديگر انتظار تمرکز استعاري بر حاکم جهان مکانيکي سوژه هاي مطيع را ندارد.  در اين شکل قدرت ديگر، نه در حکم خاصيت يا دارايي طبقه مسلط، دولت يا پادشاه بلکه در حکم يک راهبرد نگريسته مي شود؛ آثار و عواقب سلطه، که ملازم قدرت است، نه از تصاحب و کاربست قدرت به دست يک سوژه بلکه از مانورها، تاکتيک ها و عملکردها نشأت مي گيرد.
در واقع برداشت فوکو از قدرت قصد دارد از ديدگاه «مکانيکي» و «حاکميت بنياد» انفصال يابد.  فوکو با اين واژگون سازي برداشت مکانيکي و حاکميت بنياد از قدرت نشان داد که چگونه روابط عامليت و ساختار به صورت گفتماني شکل گرفته اند، چگونه عامليت به برخي تعلق گرفته و از برخي دريغ شده، چگونه ساختارها برخي چيزها را تعين بخشيده و بعضي ديگر را رها ساخته اند.  خلاصه کلام، فوکو قدرت را به عنوان يک نهاد يا يک ساختار مفهوم پردازي نمي کند بلکه قدرت را به صورت وضعيت پيچيده استراتژيک و چند گانگي روابط نيرويي که در آن واحد قصدي اما غيرسوبژکتيو است، مفهوم پردازي مي کند.
به طور کلي مباحث فوکو در ارتباط با قدرت را مي توان در چند بحث خلاصه کرد و البته اينها همگي در برابر ويژگي هاي قدرت هابزي قرار مي گيرند. در انديشه فوکو قدرت در تملک فرد يا طبقه اي قرار نمي گيرد بلکه در تمام فضاي اجتماعي پراکنده است و همگان در آن درگيرند، هم به عنوان جزئي از قدرت و هم به عنوان محصول قدرت. اين قدرت که تنها در چهره بيروني و در جايي که آثار واقعي اش مشهود است مورد بررسي قرار گرفته و نه در سطح تعميم يا نيت آگاهانه، در نهادهاي مادي، منطقه اي و محلي تجسم مي يابد و در آن از شکل متمرکز قدرت هابزي خبري نيست. قدرت فو کويي در ارتباطي ناگسستني با معرفت، از سطح خرد آغاز مي شود و اين درست بر خلاف قدرت هابزي است که از نهادي متمرکز به نام دولت نشأت گرفته و آثارش را بر اجتماع بسط مي دهد.

نتيجه گيري
گفتمان هابز، همان گونه كه آمد، گفتمان غالب را در ارتباط با مفهوم قدرت براي مدت مديدي تشکيل مي داد. قدرتي كه در پايه هستي شناسانه آن، انسان به عنوان سوژه خردمند مستقل فرض شده و جهان نيز به عنوان امري قابل تصرف تصور مي شد. در معرفت شناسي اين فهم از قدرت ماترياليسم، رياضيات و مکانيک سه پايه اي بود که چارچوب معرفت شناسي فلسفه هابز را تشکيل مي داد و با روش تجزيه_تركيبي به آنها پرداخته شد. اينها خود زمينه اي را فراهم ساخت تا هابز بتواند بر پايه آن به فلسفه سياسي و مقوله قدرت خود بپردازد. بدين ترتيب مفهوم قدرت در مرکز مباحث هابز با بعدي مادي-مکانيکي پرداخته مي شود. قدرتي كه موضوع تحليلش، سازماني است تا اجتماعي و به عنوان پديده اي کمي در نظر گرفته شده و با شاخص هاي مکانيکي قابل اندازه گيري مي باشد. با عاملي انساني آغاز و از طريق روابط علّي بيان مي شود و با نهاد پادشاهي ارتباطي پايدار دارد. در واقع اين قدرت در پيکره پادشاه و با قراردادي به حاکميتي مطلق و تقسيم ناپذير تبديل مي گردد که اين خود وابستگي مفهوم قدرت به حاکميت را در انديشه هابز به نمايش مي گذارد.
فوکو در برابر اين شكل از قدرت با بازآفريني اين مفهوم به بررسي آن به شکل تبارشناسانه و با تأکيد بر رابطه قدرت ـ دانش مي پردازد. در اين ديدگاه، گسستي كامل در نوع نگاه به مفهوم قدرت پديد مي آيد که خود گسستي را در تمام زمينه هاي هستي شناسي، معرفت شناسي و روش شناسي به همراه دارد. به اين صورت که در هستي شناسي فوکويي ما ديگر با سوژه انديشنده دکارتي  رو به رو نمي شويم؛ اين نگاه از نظر انسان شناسي مسيري را از مرگ سوژه تا ساخته شدن سوژه را طي مي کند.  سوژه اي که در روابط متقابل قدرت ـ دانش ساخته مي شود. در معرفت شناسي فوکويي ما با بحث "گسست معرفتي" رو به رو ايم که در آن عدم اعتقاد به تکامل انباشتي و خطي دانش يکي از بحث هاي اساسي آن را تشکيل مي دهد. بسط اين مبحث توسط فوکو در ديرينه شناسي و در بحث اپيستمه پي گيري مي شود؛ به اين صورت که  در هر عصري ما در يک صورت بندي دانايي قرار داريم. سابقه اين بحث را مي توان در انديشه متفکراني چون کانگييم ، باشلار  و مرلوپونتي  جستجو کرد. در روش شناسي نيز ما با سه روش به هم پيوسته رو به رو ايم؛ روش ديرينه شناسي، تبار شناسي و اخلاق.
اين مباحث، كه به طور كامل در برابر دستگاه انديشه هابز قرار دارد، فوكو را به نگاهي از قدرت رهنمون کرد که در ارتباط با معرفت و سوژه به آن پرداخته شد. به نظر فوکو هيچ گاه نمي توان ميان قدرت و معرفت جدايي افکند. هيچ دانشي بيرون از قدرت وجود ندارد و هر قدرتي هم تافته اي از دانش را به همراه دارد. در اين نگاه، در مقابل نگاه هابزي، قدرت به طور كيفي بررسي شده و تنها در شکل سازماني مورد بررسي قرار نمي گرفت. قدرت در اين نگاه در تمام ابعاد زندگي رخنه کرده و در نهايت به صورتي اجتماعي بررسي مي گردد تا سازماني. در واقع وي ايده اي را که قدرت را سازماني و ساختاري و در اختيار دولت مي داند مورد نقد قرار داده و با نگاهي خرد به اين مفهوم آن را منتشر در تمام زواياي زندگي دانسته که مناسبات قدرت در آن حاکم بوده و هيچ نظريه کلاني قادر به تبيين آن به طور کلي نيست.
قدرت در انديشه فوکو در همه جا هست و در سرتاسر فضاي اجتماعي توزيع شده است. اين خود مويد آن است که قدرت فوکويي منحصر در قدرت دولت و حاکميت به معناي هابزي آن نيست و فوکو به جاي آن، «دغدغه هزاران انسان تابعي را دارد که جسمانيت آنها به وسيله قدرت سامان مي يابد.»  همين دغدغه، قدرت فاقد سوژه را از سوي او مطرح مي سازد كه در آن اين هزاران پيکر هستند كه جاي حاکميت را، در شکل هابزي آن، مي گيرند. از آنجا که همه شرکت کنندگان در اين شبکه در اعمال قدرت سهم دارند، الگوي فرمانروا و اطاعت کننده براي درک پديده جديد قدرت نارسا و ناکافي به نظر مي رسد.
از سوي ديگر با محدود نبودن قدرت به نهادهاي سياسي، قدرت نقش مولدي را ايفا مي کند که در آن قدرت ناشي از پايين و نه از بالا عمل مي کند. به اين صورت فوکو قدرت را از شکل حاکميت بنياد هابزي آزاد کرد. اين آزادي مفهوم قدرت کنار گذاشته شدن برداشت هاي «رخدادي، عامليتي، علي و مکانيکي از قدرت(به مثابه سازندگان کليت قدرت)»  را در پي داشت. فوکو به مخالفت با اين سنت حاکم بر تعبيري از قدرت که منشا آن به هابز باز مي گردد و برداشتي مکانيکي و حاکميت بنياد از قدرت دارد، پرداخته و در تلاش براي اين بود که نشان دهد چگونه روابط عامليت و ساختار به صورت گفتماني شکل گرفته اند. بدين ترتيب فوكو با انفصال از شکل حاکميت بنياد قدرت هابزي، که باالطبع انفصال از برداشت هاي عامليتي، علي و مکانيکي از قدرت را نيز در پي داشت، به شكلي  تبارشناسانه به اين مفهوم پرداخت كه در ارتباطي دائمي با دانش و سوژه، در تمام زندگي جاري و ساري بود.

* دانشجوي دکتري علوم سياسي در دانشگاه آزاد اسلامي واحد تهران مرکز
* پي نوشت ها در دفتر مجله موجود مي باشد.