بداهت، سينما، حرکت

PDF چاپ نامه الکترونیک

بداهت، سينما، حرکت

سينماي کيارستمي به روايت ژان لوک نانسي
منوچهر دين پرست

 درباره ‌‌‌‌سينماي کيارستمي بسيار سخن گفته شده است، در اين ميان گاه به بازگو کردن گفته‌هاي ديگران بسنده شده، و در مواردي نيز اين نوشته‌ها مجالي براي کشف دوباره‌ سينماي او و ويژگي‌هاي ناگفته ‌فيلم‌هايش بوده است. هدف از اين نوشتار پرداختن به ويژگي‌ فيلم‌هاي کيارستمي است که ژان لوک نانسي، فيلسوف فرانسوي، بدان اشاره دارد. کاستن به جاي افزودن(شيوه‌ حذف)، گفت‌و‌گو در خودرو، چشم‌اندازهاي غيرشهري، به‌کارگيري بازيگران غيرحرفه‌اي و چندين و چند مورد ديگر، از آن دست ويژگي‌هاي ساختاري و محتوايي آثار کيارستمي‌اند که در بيش‌تر نوشته‌هايي که به انگيزه‌ پرداختن به سينماي کيارستمي نگاشته مي‌شوند، به چشم مي‌خورد. اما همان‌گونه که اشاره شد، اين نوشته تلاشي در جهت واکاوي بخش‌هاي فلسفي بر اساس آراي نانسي است، کاوشي که البته استوار بر چند فيلم مهم‌تر و شناخته‌شده‌تر اوست.
***
فيلسوف فرانسوي، ژان لوک نانسي، ده ها کتاب و صدها مقاله در حوزه هاي مختلف فلسفه، سياست، هنر، جامعه و فرهنگ به رشته تحرير در آورده است. او را مي توان از جمله کساني دانست که متاثر از فلاسفه اي چون ژاک دريدا ، ژرژ باتاي و مارتين هايدگر است. اگرچه وي آثاري درباب فيلسوفان بزرگي همچون هايدگر، کانت، هگل و دکارت نگاشته و بارزترين درون مايه کار او پرداختن به مسئله " بودن در کنار هم در جوامع مدرن " است اما ، او در آثارش به بررسي اين مسئله که چگونه مي توان از يک "ما" و يا يک "اجتماع " بدون تبديل آن به هويتي انحصاري و دولتمند صحبت نمود و همينطور به شرايط تعريف "ما" در جهان امروز پرداخته است.  ژان لوک نانسي در 26 جولاي 1940 در شهر کاودران حوالي بوردو فرانسه به دنيا آمد، تعيين زمان دقيق شکوفايي فلسفه در وي دشوار است اما آنچه آشکار است، اينست که اولين علائق فلسفي او در طي دوران جواني در فضاي کاتوليک ظهور نمود . او بعد از مدت کوتاهي از فارغ التحصيلي در رشته فلسفه به سال 1962 در پاريس ، شروع به  نوشتن ، متون فلسفي کرد. نانسي به انتشار کتابهايي در باب کارل مارکس، ايمانوئل کانت ، فردريش نيچه و آندره برتون پرداخت. از جمله آثار مشهور او مي توان به "تجربه گرايي مقولاتي"(1983)، "درباره کانت، ملاحظات نظري"(2001)، "درباره هگل، من هستم"(1979)، "درباره دکارت و تساوي آراء" (1982) اشاره کرد.
نانسي از سال 1968 تاکنون به عنوان استاديار، در انستيتوي فلسفه استراسبورگ، مشغول به کار است.وي در سال 1987 به سمت دکتري در ايالت تولوز با تحسين هيئت منصفه برگزيده شد. عنوان پايان نامه او آزادي در آثار کانت، شلينگ و هايدگر بود و با عنوان تجربه آزادي در سال 1988 منتشر شد. استاد راهنماي او ژرار گرانل بود و ژان فرانسوا ليوتار و ژاک دريدا اعضاي هيئت منصفه را تشکيل مي دادند.کمي بعد او استاد مشاور در دانشگاه علوم انساني در استراسبورگ شد، موسسه اي که هنوز هم در آن مشغول به کار است. در دهه هاي 70 و 80 نانسي بدون صرف وقت جهت اتمام دوره آکادميکش که تا 1987 ادامه داشت، به عنوان استاد ميهمان در اکثر دانشگاه ها ، از جمله دانشگاه آزاد برلين تا دانشگاه کاليفرنيا به فعاليت پرداخت.  علاوه بر اين به عنوان استاد فلسفه به عضويت هيئت نمايندگان فرهنگي در وزارت امور خارجه فرانسه در اروپاي شرقي و بريتانيا و ايالات متحده در آمد، که به همراه گسترش فهرست آثار منتشر شده از او،برايش شهرت بين المللي و امکان ترجمه آثارش به زبانهاي ديگر را نيز به ارمغان آورد. اما ديري نپاييد که اين حجم کاري زياد در اواخر دهه هشتاد، با ابتلا به بيماري وي متوقف گرديد.
اولين کتاب نانسي در سال 1973 منتشر شد: "عنوان حرف" (the tittle of the letter) را با همکار فلسفي اش فيليپ لاکمو لابارته نوشت، کتابي که بارها به عنوان مطالعه اي انتقادي بر آراي روانکاو فرانسوي ژاک لاکان از آن ياد شده است. حد تاثير لاکان بر او به اندازه اي است که نانسي دائما در شيوه تحليلش به لاکان و در کل به روانکاوي او ارجاع مي دهد. او در اين کتاب استدلال مي کند که لاکان موضوعات متافيزيکي را به پرسش مي کشد، اما روش او همچنان متافيزيکي باقي مي ماند. نانسي سپس به فرمول بندي ادراک خاص خود از مفاهيم روانکاوانه همچون قانون، پدر، ديگري، موضوع و ... مي پردازد. در حالي که ادعا دارد زبان فني و مغلق روانکاوي هنوز حامل ميراث الهياتي است، اما بسياري از مفاهيم آن را همچنان ارزشمند مي داند.  نانسي در کتاب "در معناي جهان" به بسط و شرح مفهوم لاکاني "ديگري" و به عنوان يک پديده الاهياتي مي پردازد و خلاصه آنچه او در کتاب "عنوان حرف" اشاره دارد اين است که لاکان موضوعي متافيزيکي را مورد پرسش قرار داده اما آيا اين پرسشگري از يک شيوه متافيزيکي صورت مي گيرد؟
"اجماع عمل ناپذير" نام کتابي است که باعث بدنامي نانسي شد. اثري در مورد پرسش از توافق جمعي و تفسيري بر آثار باتاي. در اين کتاب به جز استراتژي انديشيدن نانسي، مي توان مضامين فلسفي اصلي اي را کشف کرد که او در آثار بعدتر خود به آنها توجه کرد.اين مضامين اغلب حول مسائل فلسفي، اجتماعي و سياسي همچون پرسش از توسعه جامعه مدرن در وضعيتي که تلاش براي تاسيس جامعه طبق يک الگوي تعريف شده همواره به وحشت سياسي و خشونت اجتماعي مي انجامد، مي گردند. نانسي اجماع  را به عنوان نظريه اي بررسي مي کند که بر انديشه مدرن تسلط دارد و رد خود را بر مفاهيم تجربه، گفتمان و شخص حک کرده است.خلاف مفهوم غربي اجماع، نانسي نشان مي دهد که اين مفهوم يک پروژه امتزاج و توليد نيست بلکه از طريق ماهيت سياسي مقاومت اش در مقابل قدرت درون ماندگار تعريف مي شود. اين متن موريس بلانشو را به بحث درباره اجماع ترغيب کرد و همچنين به تفاسير بعدي نانسي درمورد باتاي انجاميد. 
نانسي تحت تاثير دريدا در چندين مصاحبه تصديق کرد که پس از سارتر چيزي نو و بديع در فلسفه متولد شد. کارهاي دريدا آنقدر، براي نانسي و لکلوبارت الهام بخش بود که آنها اقدام به برگزاري کنفرانس معروف سال 1980 در مورد دريدا و سياست نمودند و اين کنفرانس کمکي به تثبيت و تحکيم جايگاه تمام و کمال دريدا در قله فلسفه معاصر نمود. اين کنفرانس براي نانسي و لابارت نقطه شروعي بود در بررسي بيشتر سياست معاصر. از اينرو در همان سال آن دو خطي مشي فلسفي را در بررسي سياست بنا نهادند که نتيجه آن افتتاح مرکز تحقيقات فلسفي سياست، در خواست به باز انديشي سياسي و نه در ابقا در موقعيت لفاظي و زبان بازي کورکورانه دموکراسي معاصر بود، موضوعي که چند سال بعد فلاسفه اي چون کلود لافورت و فرانسوا ليوتار به سخنراني در مورد آن پرداختند. در سال 1984 نانسي و لابارت به فعاليت هاي مرکز پايان دادند زيرا از ديدگاه آنها کارکرد مرکز از تعريف محلي براي تحقيق و پرسش گري کاملا جدا شده و به محلي براي مواجهه و رويارويي تغيير شکل داده بود و به جاي فضايي مشترک با دغدغه هاي مشترک  تنها به شکل محل پذيرش سخنرانان در آمده بود اما به رغم تعطيل نمودن مرکز ،دغدغه نانسي در پرسش سياسي و پرسش از اجتماع هيچ گاه ناپديد نگرديد.
نانسي به واسطه انتشار کتاب " اجماع عمل ناپذير" به شهرت رسيد. کتابي که در آن به ارائه نظر درباره آثار فلسفي باتاي پرداخت، نوشتن اين کتاب منتج به مباحثات موريس بلانشو در باب پرسش اجتماع گرديد و علاوه بر آن منجر به چاپ کتاب ديگري با "عنوان اجتماع ناتوان در اقرار" در تقد باتاي شد . پس از آن مجموعه گرد آوري شده از گزارشات تحقيقي و مقالات با  درون مايه اجتماع  توسط وي با عنوان " اجتماع "  چاپ گرديد . به رغم ارائه تحليل عالي از مسئله اجتماع اين کتاب معرفي کننده انديشه نانسي نيز مي باشد و مي توان انديشه و سبک تحليل او را نيز در اين کتاب آموخت، اين کار هميشه کار راحتي نيست زيرا او اکثرا از گزارش کارهاي مولفان ديگر شروع مي کند و نظريات خود را خارج از اين گزارش شرح و بسط مي نمايد، اين استراتژي در تفسير و انديشه با عنوان ساختار شکني نام گذاري شده است و نانسي در اين شيوه به ادامه کار دريدا پرداخته است. سواي آشکار شدن شيوه انديشه نانسي در اين متن مي توان درون مايه هاي اصلي فلسفه نانسي که  در کارهاي ديگرش به آنها پرداخته است را نيز درک نمود. درون مايه هايي که اغلب به شکل دايره هايي حول مسائل فلسفي، اجتماعي، سياسي شکل گرفته اند، مانند پرسش  از چگونگي توسعه جامعه مدرن، با لحاظ نمودن تجربه قرن بيستم که در آن پروژه هاي سياسي با تلاش در ساخت جامعه اي داراي شکل و طرح و تعريف درست آغاز به کار نمودند و در نهايت  حاصل کارشان به ترور و خشونت اجتماعي انجاميد .نانسي با قدم گذاشتن بر جاي پاي دريدا ، شروع به شکافتن ساختارهاي متن هر نويسنده و تشريح آن به مانند يک جسد مي نمايد، او با شيوه اي مو شکافانه به بررسي آنچه نويسنده به رشته تحرير درآورده و به ويژه آنچه نوشته نشده مي پردازد، به ايستگاهي که انديشه نويسنده در آن متوقف مانده و يا از مسئله اي که در آن به انديشه نشسته است راه کج کرده و به سويي دگر رفته است . او شکافنده موضوعي است که انديشه در آن گرفتار  شده و خارج از اين فضاي دست و پا گير و پر لغزش است که او سعي در برداشتن قدمي مي نمايد که نويسنده براي انديشيدن در مسئله مي خواسته آن قدم را بر دارد و برنداشته و يا بايد گام مي نهاده است و ننهاده است.
در کتاب "اجتماع " او از  شيوه ساختار شکني در راستاي بر آوردن فرياد درخواست استقرار مجدد يک جامعه شفاف استفاده مي نمايد .از يک اجتماع که مي تواند ما را از بيگانگي در جامعه مدرن،رهايي بخشد. نظر او بر اين است که در کنه انديشه سياسي غرب ، تمناي يک جامعه اصيل وجود دارد، تمناي بي دريغ در کنار يکديگر بودن، خارج از اين ايده که ما در جامعه اي هماهنگ و صميمي زندگي کرده ايم، صميميت و هماهنگي اي که هر روز تنزل نموده است.
در خط فکري او جامعه مدرن، مظهر آن چيزي است که مقابل جامعه گرم و صميمي ما قبل مدرن قرار مي گيرد. با توجه به چنين رويکردي، هم اکنون ما در يک جامعه بي نام و سرشار از فرديت هاي خودخواه زندگي مي کنيم و ارتباطات نزديک اجتماعي چيزي بيشتر از خاطرات وجود ندارد که منجر به خشونت، تنزل هنجارها و ارزشها و غيره مي گردد. تنها راه مبارزه با اين فروپاشي يا بازگشت به عقب، به دوره اي از زمان، به جايي که روابط اجتماعي حي و حاضر بوده اند است و يا مجاهدت براي رسيدن به جامعه آينده، جايي که روابط پيشين در آن مستقر شده باشد . نانسي تا حد زيادي به دوران رمانتيک هاي آلماني به ويژه ژان ژاک روسو که براي ما يک جامعه افسانه اي حاصل از طبيعت به عنوان نغمه اي از جامعه مدرن را به جاي نهادند، مي انديشد. اما مقصود تحليل وي از روند کمونيست شدن مدرن ، به مانند مک اينتر که از نياز به بازگشت به جوامع پيشا مدرن سخن مي گويد، تفکر نوستالژيکي است که گذشته و ايام قديم را بهتر مي شناخت، تفکري که امروز ما را فاقد چيزي مي داند که در گذشته حي و حاضر بوده است، الگويي که فقدانش در زندگي هر روزه ما قابل شناسايي است، نوستالژيي که نه تنها به شکل برنامه احزاب سياسي محافظه کار در آمده بلکه نگاهي گذرا به آگهي هاي تبليغاتي از رسانه هاي مختلف ( به ويژه تلويزيون ) به ما نشان مي دهد که بسياري از محصولات مي خواهند ما را به شرايط طبيعي خويش بازگردانند، و در مقابل مردم را مي بينيم که دائما  سرخوردگي شان از جوان هاي ياغي و قانون گريز، کساني که خود را با اجتماعي که در آن زاده شده اند بيگانه نموده اند، فرياد مي زنند و نسلي، دوباره و دوباره به چنين نقدي نسبت به نسل جوانتر مي پردازد، اينجاست که نانسي از ميان تمامي اين کلمات بيرون مي آيد و از زبان خود مي گويد که اميد به يک جامعه اصيل، مرجعي براي دوره اي واقعي در تاريخ ما نيست. اين تفکر خيالي و افسانه وار است، تصويري است  خيالي از گذشته مان، شايد اين خيال نوستالژيک معصومانه باشد اما هنگامي که آنرا نقطه شروع سياست در اجتماع مي انگاريم، معصوميتش دود مي شود و به هوا مي رود، و بايد به آگاهي مبتني بر گذشته در جامعه اي گم شده و هويت آن مشکوک بود، او مي گويد : "علت اينکه اين آگاهي، خويش را چون گونه اي از گذشته نگري موثر بيانگارد و يا اينکه بدون توجه به وقايع موجود در گذشته به آنها توجه گردد اين است که مي تواند تصاويري از گذشته در جهت ايجاد خيالي احتمالي و مطلوب توليد نمايد و به نظر مي رسد اين آگاهي دنياي غرب را از آغاز همراهي نموده است."
انسان در هر لحظه اي از تاريخ مغرب زمين خويش را به شکل نوستالژي ناپديد شده اجتماع باستان ارائه نموده و به اظهار تاسف براي فقدان صميميت، احساس برادري و نشاط پرداخته است ، تاريخي که از اين منظر، شروع شکل گيريش با عزيمت اوليس و هجوم ، رقابت ، توطئه و مخالفت در کاخ او آغاز مي گردد. نمونه اي امروزي تر را در نظر بگيريم، جامعه هماهنگ ، به گونه اي که مورد نظر مک اينتاير مي باشد، جامعه اي است از معيار ها و ارزشهاي مشترک که توسط مردمي با هويت ها و ريشه هاي همانند با يکديگر به اشتراک گذاشته مي شود . اما جامعه به هيچ وجه هماهنگ نيست،  چنين گرايش اخلاقي به عنوان اميدي سياسي  براي اجتماعي از مردم با هويت هاي همانند، همان چيزي است که از بسياري از ناسيوناليست هاي امروزه نمي توان زدود، هر چند اهداف و مقاصد آشکارا متفاوتند، اما عرصه سياست بين الملل نشان مي دهد که اميد به رسيدن به هويت اجتماعي خالص هم چنان مي تواند منجر به درگيري هاي خشونت گرايانه  گردد، جنگ هاي دهه90 که يکي پس از ديگري در حوزه بالکان درگرفت، نمونه اي حزن انگيز از چنين تفکري است و فارغ از انگيزه هاي اصلي چنين جنگي، تعلق به يک گروه نژادي، معيار ايجاد تفاوت ميان خير و شر، بين ما و آنها، بين صرب اصيل و يا کروات واقعي با هر آنچه غير از آنست و با ديگران گرديد.
از نگاه او مي توان ديد که عمليات هايي که نيروهاي ملل متحد به طور پيوسته، چه با حصول موفقيت و يا بدون دستيابي به آن، جهت فرونشاندن خطر کانون هاي بالقوه  بحران، در جهت حفظ نظم انجام مي دهند هر روز افزايش مي يابد. عمليات هايي که به شيوه اي به اصطلاح انسان دوستانه خواستار استقرار و به کار گماردن  قوانين بين الملل در کشورهايي است که تخطي نموده اند. مداخلاتي که انگار مي خواهد به ما بگويد که نه، ديگر هيچ حکومت  خودمختار و هيچ اعلاميه شروع جنگي ميان يک کشور با کشور ديگري وجود ندارد و به جاي آن بايد از قوانين بين الملل به عنوان انسانيت استفاده نمود.اما نانسي به بررسي دسته اي از علائم و نشانه ها مي پردازد که حکايت از مناقشه خودمختاري در سياست روز دنيا، به شيوه اي بي سر و صدا و نامعلوم مي نمايد. اين بي ميلي از سخن گفتن درباره خودمختاري از يک سو و استفاده تمام و کمال از ارزشهاي نمادينش از سويي ديگر انگيزه هاي نانسي را جهت نوشتن مقاله اي با عنوان "جنگ خليج" برانگيخت. مقاله اي که نانسي در آن به بررسي قسمتي از خودمختاري که همچنان مي تواند در سياست روز دنيا و تفکرات اجتماعي ايفاي نقش نمايد پرداخت، بازگشت بي سر و صداي ديکتاتوري در غرب در طي جنگ خليج باعث گرديد تا او آگاهانه به جاي فراموش کردن آن، مقابله با آن را برگزيند. او در تحليل هايش از آنچه کارل اشميت در شعارهايش فاش مي نمايد استفاده نمود ، شعاري که مي گويد:" هر آن کس که دم از انسانيت مي زند، قصد فريب دارد "،  اگر حکومتي تظاهر به جنگيدن به نام انسانيت مي نمايد، از يک مفهوم جهاني براي جدال عليه دشمن و رقيبش استفاده نموده است. همانگونه که اشميت مي گويد، جهان به شکلي در آمده که دشمن در آن چون جنايتکاري قلمداد مي شود که ديگر وانهادن او را در مرزهايش کفايت نمي کند و بايد به تعقيب او در قلمرو ملي خود و سلب صلاحيت از او به روشي اخلاقي پرداخت، و ناگهان همه کلمات عليه او به کار گرفته مي شوند، او تبديل به موجودي وحشي و خونخوار و ظالم مي گردد، او از معناي اخلاقي انسان سقوط مي کند و تبديل به جنگجويي غير قانوني مي گردد و هزاران کلمه لفاظانه ديگر، مانند همان کلماتي که ايالات متحده از آنها استفاده مي نمايد.
از سال 1987 تفکر نانسي به بازانديشي در آثار مارتين هايدگر تمرکز پيدا کرد. مثلا در مورد تجربه آزادي، مطالعه نانسي در مورد مفهوم آزادي در آثار مارتين هايدگر تنها محدود به هايدگر نيست، بلکه همچنين کانت، شلينگ و سارتر را نيز در بر مي گيرد. نانسي در  جست و جوي نوعي آزادي "غير سوژگاني" است؛ مفهومي از آزادي که سعي دارد زمينه اي هستي شناسانه را به انديشه آورد که از آن هر آزادي اي آغاز مي شود. آزادي، به جاي اينکه از ديدگاهي هستي شناسانه به صورت اختيار يا اراده آزاد سوژگاني ملاحظه شود، در هستي افتاده در جهان يا در وجود، خانه دارد. نانسي همچون هايدگر بر اين واقعيت تاکيد مي کند که آزادي در آثار کانت نوعي عليت نامشروط است. کانت در قياس دوم تجربه نقد عقل محض استدلال مي کند که آزادي بشري از شکل خاصي از عليت برخوردار است. سوژه به طور خودانگيخته عمل مي کند، به اين معنا که خود را از زمان پس مي کشد تا توسط عليت تجربي تعين نپذيرد. بنابراين، نانسي همچون هايدگر، آزادي کانتي را يک آزادي خودمکان مي بيند؛ آزادي سوژه اي که فراموش کرده که همواره در ظرف تجربه قرار دارد، حتي پيش از آنکه بتواند تصميم بگيرد آزاد باشد. بنابراين آزادي بايد از زمينه هستي شناسانه اش، از هستي محدوداش،انديشيده شود. تا زماني که آزادي به عنوان صفت يک موضوع نامتناهي انديشيده شود، همه صور هستي محدود در نوعي دگر آئيني ظاهر مي شوند؛ يعني به عنوان مانعي براي آزادي من. نانسي مي گويد آزادي من، وقتي آزادي ديگري آغاز مي شود پايان نمي پذيرد، بلکه آزادي ديگري شرط آزاد بودن من است و هيچ آزادي اي بدون پيش فرض گرفتن بودن – ما – در – جهان، و فرو افتادن – ما – در – وجود امکان پذير نيست. نانسي فيلسوف تاثيرگذار هنر و فرهنگ هم هست. او در کنار علاقه به ادبيات، فيلم، تئاتر و شعر در نوشتن کاتالوگهاي هنري به ويژه در هنر معاصر مشارکت داشته است. نانسي برخي از آثار هنري خود را به همراه هنرمند فرانسوي فرانسوا مارتين به نمايش گذاشته و همچنين به نوشتن شعر و نمايشنامه نيز پرداخته است. او در سال 2001 کتاب "بداهت فيلم" را منتشر کرد که کتابي معروف و فلسفي درباب فيلم ساز معروف ايراني، عباس کيارستمي، است. نانسي در اين کتاب روايتي فلسفي و پست مدرنيستي از فيلمهاي کيارستمي (ايراني تبار) ارائه مي کند. بي هيچ خلط مبحثي در ساحت چنين مواجه اي، نگرش آثار کيارستمي در بيان تفکرات و اقوال فيلسوف فرانسوي ما را به دقت بيشتري در آثار نانسي و کيارستمي ترغيب مي کند. حال اين ترغيب از جنس "ديدن" و "نگاه" کردن باشد و يا فحواي تحليلي داشته باشد، نوع آثار کيارستمي و قرائتي سينماتيک از نانسي را براي ما آشکار مي سازد.

نانسي و سرآغاز کارهنري در آثار کيارستمي
"بداهت فيلم" نانسي در بر دارنده برخي از عناصر نقادانه براي پيشبرد زيبايي شناسي نوين است اما از آنجايي که اين اثر بيشتر طرحي هنري است تا پرداختي آکادميک،کوشش بيشتري نياز است تا اهميت قياسهاي منطقي تئوري فيلم را در آن بيابيم. کتاب، مشتمل بر سه بخش است: مقاله اي درباره فيلم هاي کيارستمي، از خانه دوست کجاست تا باد ما را خواهد برد. يادداشتي بر زندگي و ديگر هيچ و گفت و گويي ميان نانسي و کيارستمي. در بخش زندگي و ديگر هيچ، بيش از ساير قسمتها مي توان تمايل نانسي را به انعکاس کامل فلسفه خود رد يابي کرد. نانسي در همان معارفه ابتدايي کتاب اين فيلم را اثر محوري کارنامه کيارستمي معرفي مي کند و از آن به عنوان نمونه ممتاز نمود شکل جديد سينما ياد مي کند و معتقد است افراد بسيار کمي همچون کيارستمي وجود دارند که نگرش ها و نماهاي دقيق دارند. اين مقام کيارستمي در تاريخ و زيبايي شناسي فيلم، آغاز مباحثه نانسي است. در حالي که مرور تنها هفت فيلم از آثار کيارستمي براي تاويل و تثبيت انديشه هاي طرفين در نگاه نخست گونه اي نارسايي به کليت قضيه مي دهد، اما اين ذکاوت نانسي است که کنه ذهنيت هنري خويش را در آينه شفاف – به زعم نانسي – سينماي کيارستمي تشريح مي کند، به علاوه اينکه تجانس و همساني ميان انديشه وي و سينماي کيارستمي در مظان تقابل رقابت ميان فيلم و فلسفه آنقدر جاي تامل دارد که تجربه روح افزايي همچون گفت و گوهاي برسون با موج نويي ها و  چارلز بوکوفسکي با مارکوفراري را تداعي مي کند. آنچه نانسي در کتاب به دنبال آن است تعريف ماهيت يا صورت جديدي از فيلم است که همواره وجود داشته اما تنها اکنون و در آثار کيارستمي نمود پيدا مي کند. 
پيچ فلسفي نانسي را بايد در همان نقطه شروع بحث و استدلال وي يعني در فرض اساسي او که همان مفهوم نگاه است، جست. بيشتر محتواي کتاب گواهي فيلم عبارت است از به کارگيري اين فرض اساسي در مورد شاهد مثال خاصي از اين سينماي نوين. نانسي با چشم پوشيدن و ناديده گرفتن مفهوم ها و چارچوب هاي نظريه هاي گذشته فيلم، انديشه هاي خويش را جهت تفسير سينماي کيارستمي پيش مي کشد. مفهوم "نگاه" شايد از همه چيز بيشتر جلب توجه کند. آنجا که سينماي مدرن اغلب شيوه مستند گونه منفعلي را در نگاه برگزيد، نگاه کيارستمي هر چه بيشتر تماشگران را به مبارزه مي خواند، نانسي با تجزيه و تحليل اينکه کيارستمي چگونه از تکنيک هاي فاصله گذاري، قاب بندي بسيار گزينشي، و نماهاي کيهاني طولاني پرداخت شده استفاده مي کند، نشان مي دهد که اين سينما چگونه نگاه بيننده را به تحرک وا مي دارد و همچون عاملي گشاينده چشم و خمارشکن عمل مي کند. رسيدن به اين نگاه، هدف اين سينماي واقع گرايانه است که با برداشتي مدرن از جهان سر و کار دارد. سپس نانسي تعريفش را از فيلم پالوده مي کند و به کند و کاو در بعد حرکت مي پردازد و تفسيرهاي عالي و پر مغز فراواني درباره فيلم هاي کيارستمي به دست مي دهد. مجموعه عکسهاي برگزيده از فيلم هاي کيارستمي که در وسط کتاب گنجانده شده شاهد مثال بسيار روشني است از توانايي نانسي در پي بردن به ويژگي هاي کليدي کار کارگردان. گفت و گوي فيلمساز و فيلسوف نيز احساس هماهنگي و همخواني کامل ميان فيلمسازي کيارستمي و تفکر نانسي را تقويت مي کند. کتاب در تدارک تفکري فلسفي در کار کارگردان ايراني بسيار دلکش و سحر آميز است.  اين پيچ و خم فلسفي نانسي است که فقدان جهان معنا را دقيقا در قالب يک تمثيل در مي آورد؛ زيرا جهان، هدف خود يک جهان است، نه اينکه جهان مهمل است بلکه معناي جهان تنها زماني قابل تصور است که ما اين معرفت را پيدا کنيم که جهان تقريبا بي معناست اما نشانه هايي بر داشتن معنا دارد و در حالي که ما از آن واقعيت ساده مطلع مي شويم، جهان خود به خود آشکار مي شود. چيرگي بر حس فقدان، جهاني را به ما مي دهد که نانسي متاثر از پديدارشناسي هايدگر آن را در راس تمام بودن ها و معناها قرار مي دهد و به همه چيز اجازه بودن مي دهد. در نزديکي به اين مفهوم مدرن جهان، نانسي استدلال مي کند که سينما در ذات خويش از دغدغه فقدان معنا آزاد و درگير خود بودن مي شود. بدين سان وضع بديع سينما، نه بازنمايي جهان از پيش تعيين شده دوره کلاسيک است نه بازنمايش جهاني معنادار، بلکه عرضه خود جهان است، بدون بازنمايش آگاهانه فقدان معنا و بدون دلبستگي به صورت هاي پيشين.
بدين‌سان هر چند نگرش نانسي، فيلم را در تأويلي فلسفي غرق مي کند اما حقيقت آن است كه سينماي کيارستمي بيش از هر چيز سينماي خالص و ماجرايي فيليميك است و كاركرد ارجاع به فيلم‌هاي عباس كيارستمي و تفسير و تكرار نگرش فيلسوفانه تنها بيان ريشه‌هاي چشم و اهميت "نگاه" است. ژان لوك نانسي معتقد است: «كيارستمي فقط مولفي تازه، مولفي ديگر، مثل همه مولف‌ها نيست. كيارستمي، در ضمن اعتبار يك شاهد ممتاز را دارد؛ شاهدي بر اينكه سينما تجديد حيات مي‌كند؛ يعني سينما دوباره به آن چيزي كه هست نزديك مي‌شود، در حالي كه هماره همان را به پرسش مي‌نهد. با كيارستمي يك جهان، يك نوع فرهنگ جهاني، آن چيزي كه در سابق «تمدن» مي‌گفتند، تغيير وضع و رفتار مي‌دهد. درست نيست كه آن فرهنگ را فقط همان تمدن «تصويري» بدانيم كه از منظر يك ديد افلاطوني مبتذل و واگرا تشريح نشده، بلكه بحث بر سر جهاني ديگر است كه به خويش شكل‌هاي ديگري مي‌دهد و مي‌كوشد ذات خويش را در اين شكل‌ها بيابد. كيارستمي تنها نيست (در سينماي ناب) و ما از سبك‌ها و نگاه‌هاي گوناگون برخورداريم.ولي همه‌شان اين خصوصيت را دارند كه با اصرار تمام مي‌خواهند سينمايي بسازند كه سينماي بداهت است. اين واژه دوباره با قدرت تمام به ميان مي‌آيد. اگرچه بعيد به نظر مي آمد كه حرف آخر را بزند. سينما و همراه آن تلويزيون و ويدئو و عكس كه وجودشان در فيلم‌هاي كيارستمي هيچ تصادفي نيست شكلي از جهان، شكل با معنايي از جهان را بديهي مي‌سازد. با هر بداهتي هميشه لكه كوري همراه است كه باعث بداهت آن مي‌شود: و از همين جاست كه به چشم مي‌زند: «لكه كور» جلوي ديد را نمي‌گيرد: برعكس، راه نفوذي است جلوي نگاه كه به نگاه كردن فشار مي‌آورد.

منبع:
 ژان لوک نانسي، "بداهت فيلم"، ترجمه باقر پرهام، نشر ايو ژوارت، بروکسل، 2001.