نقد نخبگان

PDF چاپ نامه الکترونیک

نقد نخبگان

بررسي نقادي‌هاي شمس بر نخبگان
علي تاجديني

برخي محققين، عارفان پس از ابن عربي را نظير مولانا جزء شارحين و تابعين وي دانسته اند. اما اين نظر با تصريحاتي که مولانا و استادش شمس تبريزي فرموده اند قابل تطبيق نيست. مولانا را نه به صورت يک فرد بلکه به صورت يک مکتب عرفاني شامل شمس تبريزي و اساتيد ديگرش و نيز شاگردانش از جمله سلطان ولد وحسام الدين چلبي و  تابعين ايشان بايد معني کرد. البته عارفان همگي در ريشه هاي فکري و سلوک عملي اشتراکاتي دارند. اما تلقي هاشان از اصول فکري و سلوک عملي بعضا اختلافاتي پيدا مي کند که صحبت از دنباله روي و متابعت نمي توان کرد. شمس تبريزي در ميان عارفان به قول خودش هم اهل مستي بوده و هم هوشياري و به دليل هوشياري است که وي نقاد بود و از فقيه، فيلسوف تا عارف و صوفي را مورد نقد قرار داده است. وي در مقالات مي گويد تبعيت از شيخ بر هر چيزي حتي خدا و پيامبرش مقدم است و تصريح مي کند که خرقه از پيامبر اکرم(ص) اخذ کرده، بنابراين پيامبر(ص) شاخص فکر و عمل شمس تبريزي بوده است. وي بر اين مبنا "محمديان" را از همه گروه هاي عرفاني برتر مي داند. مقاله حاضر شرح نقادي هاي شمس بر نخبگان جامعه خود است.
***
ماهيت نقد
خودخواهي انسان ها در تقابل با نقادي است. همه انسان ها به استثناي تعدادي انگشت شمار بنا به مراتب کمالات شان بهره اي از انسانيت دارند. از اين  رو اغلب مردم به گاه انتقاد احساس فشار رواني مي کنند و به خشم مي آيند. آدمي بايد در حد عالي از وارستگي باشد که از نقد شدن استقبال نمايد و آن را هديه تلقي نمايد. معمولاً انسان از انتقاد مي گريزد. حتي اهل فکر نيز در بسياري مواقع از نقد شدن مي رنجند. گزارش اين رنجش از زبان شمس تبريزي در "مقالات" بسيار آموزنده است. شمس تبريزي با افرادي مصاحبت و معاشرت داشته است که خود مرشد قومي و  حتي عصري مي توانسته اند باشند. عارفي  نظير ابن عربي که يک تنه براي عصري کفايت مي کنند اما همين افراد که در اوج قله ي تفکر عرفاني و وارستگي عملي بوده اند از نقدهاي شمس مي رنجيده اند و نقادي هاي شمس را "تازيانه" خوانده اند.

نقد و آينه
کارکرد نقد در نزد شمس نظير  کارکرد آينه است. نقد، معنايي جز آينه واقع شدن ندارد. منتقد کسي است که با نقادي آينه اي را در مقابل ديدگان افراد قرار مي دهد تا زشتي ها و زيبايي هاي خود را بنگرند. در تعابير ديني از انبيا و اوليا تعبير به آينه، تراز و ميزان شده است. آدم زشت  رو از آينه بدش مي آيد و به همين نسبت آدم هاي زشت خو از آينه هاي باطني که اولياء الهي باشند، متنفر اند. ابولهب ها اگر با پيامبر مي ستيزند در حقيقت از خود مي گريزند. به اعتقاد شمس: "همه خلاصه گفت انبيا اين است که آينه اي حاصل کن".
شمس در گفتاري تمثيلي به زيبايي، دشمني با آينه را توضيح داده است. "آينه ميل نکند. اگر صد سجودش  کني که اين يک عيب در روي وي هست ازو پنهان دارد که او دوست من است، اوبه زبان حال مي گويد که البته ممکن نباشد. مي گويد: اکنون آينه به دست تو دهم، الا اگر بر روي آينه عيب بيني آن را از آينه مدان، در آينه عارضي دان آن را و عکس خود دان، عيب بر خود نه، بر روي آينه عيب منه و اگر عيب به خود نمي نهي، باري به من نه، که صاحب آينه ام و بر آينه منه. گفت: قبول کردم و سوگند خوردم، آينه را بيار که مرا صبر نيست. باز دلش نمي دهد. گفت: اکنون بار ديگر شرط تازه کنم. گفت: شرط و عهد آن باشد که هر عيبي که بيني آن را بر زمين نزني. و گوهر او را نشکني، اگرچه گوهر او قابل شکستن نيست. گفت: حاشا و کلا، هرگز اين قصد نکنم و نينديشم. در حق آينه هيچ عيبي نينديشم. اکنون آينه به من ده تا ادب من ببيني و وفاي من بيني. گفت: اگر بشکني قيمت گوهر او چندين است، و ديت او چندين است. و بر اين گواهان گرفت، با اين همه چون آينه به دست او داد، گريخت. او مي گويد با خود که اگر آينه نيکوست چرا گريخت؟ اينک شکستن گرفت. في الجمله چون برابر روي خود بداشت درو نقشي ديد سخت زشت. خواست که بر زمين زند که او جگر من خون کرد از براي اين؟ از ديت و تاوان و سيم و گواهان گرفتن يادش آمد. مي گفت: کاشکي آن شرط گواهان و سيم نبودي، تا من دل خود خنک کردمي و بنمودمي چه مي بايد کرد. او اين مي گفت و آينه با زبان حال با آن کس عتاب مي کرد، که ديدي که من با تو چه کردم و تو با من چه کردي؟

حق نقد
نقادي عالم معنويت و عرفان شرايطي دارد، نخست آنکه منتقد بايد از عالم مستي عبور کرده باشد و به وادي "هوشياري" رسيده باشد. کسي که در مرتبه "فنا" است حق انتقاد ندارد. شرط نقادي هوشياري است. از اين رو شمس در تفاوت خويش با مولانا مي گويد: «مولانا را مستي هست در محبت اما هشياري در محبت نيست اما مرا مستي هست در محبت و هشياري در محبت هست. مرا آن نسيان نباشد در مستي. دنيا را چه زهره باشد که مرا حجاب کند يا در حجاب رود از من؟»
به ديگر سخن: منتقد بايد هم از صفت لطف بهره داشته باشد و هم از صفت قهر.  مظهري از جمال و جلال الهي باشد. آنکه صرفاً مظهر لطف و جمال است، نمي تواند منتقد باشد، چون هر چه مي بيند زيبايي است، آن هم که مظهر قهر است، زشتي ها را و منفي ها در نظر وي مطرحند. نقد کردن به معني ديدن زيبايي ها و زشتي ها به شکل توأمان است. شمس مي گفت: «يکي گفت مولانا همه لطف است و شمس هم صفت لطف و همه صفت قهر دارد.»
در جايي ديگر نيز بر اين نکته مهر تأييد مي نهند:«مولانا را جمال خوب است و مرا جمالي هست و زشتي هست. جمال مرا مولانا ديده بود زشتي مرا نديده بود. اين بار نفاق نمي کنم و زشتي مي کنم تا تمام مرا ببيند، نغزي مرا و زشتي مرا» در حقيقت به نظر شمس صاحبان مقام ولايت حق نقد دارند. «معني ولايت چه باشد؟ آنکه او را لشگرها، باشد و شهرها و ديهائي، بلکه ولايت آن باشد که او را ولايت باشد بر نفس خويش و بر احوال خويشتن و بر صفات خويشتن و بر کلام خويشتن و سکوت خويشتن و قهر در محل قهر و لطف در محل لطف." شمس معتقد است عارفان جبري حق نقد را مبنائاً از خود سلب مي کنند. زيرا شرط نقد قدرت و اختيار است. عارف منتقد بايد بر همه صفات خود قادر باشد، بداند کجا سکوت کند و کجا سخن بگويد. «و چون عارفان جبري آغاز نکند که من عاجزم او قادرست.  مي بايد که تو قادر باشي بر همه صفات خود و بر سکوت در موضع سکوت و جواب در محل جواب و قهر در محل قهر و لطف در محل لطف. و گرنه صفات او بر وي بلا باشد و عذاب، چون محکوم او نبود حاکم او بود.»
2. شرط دوم نقادي، صاحب نظر بودن است. همان طور که در علوم ظاهري، اجتهاد حقيقي به معني داشتن نظريه و نظريات ابتکاري است، در عرصه علوم باطني نيز، مقلّدان و مريدان حق ندارند انتقاد کنند. وظيفه ي مقلد آن است که در برابر محقق علوم معنوي، سکوت کند و به رأي وي گردن بنهد. شمس شرط بحث کردن در علوم معنوي را استقلال رأي و وصول به مرتبه  ي حقيقت و تحقيق مي داند. «هله اين صفت پاک ذوالجلال است و کلام مبارک او است، تو کيستي؟ از آن تو چيست؟ اين احاديث حق است و پر حکمت و اين دگر اشارات بزرگان است. از آن تو کدام است؟ من سخني مي گويم از حال خود، هيچ تعلقي نمي کنم به اينها، تو نيز مرا بگو اگر سخني داري و بحث کن.»
3. «مرا رساله محمد رسول الله سود ندارد، مرا رساله ي خود بايد. اگر هزار رساله بخوانم   تاريکتر شوم» روشن است که اين کلام در مرحله ي تحقيق ادا شده است. چون هرکسي از حال خود سخن مي گويد. مقلدان هستند که طوطي وار از رسائل ديگران سخن مي گويند بدون آنکه در مرتبه صاحب رساله باشند. قرآن کريم که بر دل مبارک پيامبر(ص) نازل گرديده است، از ديگران پوشيده است، و هرکس به اندازه آينه وجوديش حقايق قرآن را منعکس مي کند. از اين رو تفسيرهايي که بر قرآن نوشته شده درحد ظرف فهم مفسر است نه ظرف قرآن. وقتي به شمس مي گويند براي ما تفسير قرآن بگو، وي مي گويد: "تفسير ما چنان است که مي دانيد: ني از محمد و ني از خدا.» 
مرا دوي تأکيد بر صاحبنظر بودن در عالم معنا و دوري از عالم تقليد است. شمس با اين مبنا سخنان مقلدوار را که در مقام تحقيق ادا مي شد، مورد نقد قرار مي داد. «گفت: هيچ با خدا سخني مي گويي؟ گفت: آري. گفتم: دروغ تو همين ساعت ظاهر شود. بيفشارمش. گفتم که او جوابت گويد؟ گفت: آن مشکل است. گفتم: آن اول هم مشکل بود تو آسان گفتي. اولت مي بايست گفتن که مشکل است».
آنچه شمس بر مبناي بحث تقليد و تحقيق، سخن گفته است   "نقد ممنوع" است. بحث يا ميان دو عارف محقق است و يا در حوزه هاي علوم ظاهري. اما ميان سالک و پير، مريد و مراد بحث ممنوع است. چرا که "کوشش بحث همان است که تو مي خواهي که به علم معلوم کني".  اما عالم طريقت، عالم بحث و مناظره نيست، «اين راه را رفتن مي بايد و کوشيدن»
شمس بسياري از مباحث کلامي را اتلاف وقت مي داند، و از اين نظر با رأي کانت هم سخن مي شود. مثلاً اين رأي معتزله را که "از قدم کلام، قدم عالم لازم مي آيد "را ار اين رو بيهوده مي داند که راه حل مباحث عميق الهيات را بحث و فلسفه و استدلال نمي داند. به نظر شمس بحث کردن و غور کردن در علوم ظاهري براي کشف مسائل معنوي، جز آنکه آدمي را در اوهام و جهل بيشتر غوطه ور کند، ثمري ندارد." آن شخص نقصان انديش ورق خود برخواند، ورق يار بر نمي خواند. اگر از ورق يار يک سطر برخواندي از اينها هيچ نگويد. ورق خود خواند و بس. در آن ورق او همه خط کژمژ تاريک باطل با خود تصور کرده و توهمي کرده، چون بتي خود تراشيده و بنده و درمانده آن شده" براي دريافت علوم باطني، به جاي بحث کردن طريق خاکساري و تزکيه نفس را بايد پيشه کرد: «اين راه شکستگي است و خاک باشي و بيچارگي وترک حسد و عداوت و چون سرّي کشف شد بر تو، بايد که شکر آن بگزاري.» به نظر شمس: «چون درويش سخن آغاز کرد، هيچ اعتراض نبايد کرد بر وي. آري قاعده اين است که هر سخن که در مدرسه باشد و در مدرسه تحصيل کرده باشند، به بحث فايده آن زيادت شود، اما آن سخن از اين فايده و بحث دورست، بدين هيچ تعلقي ندارد». شرط استفاده علمي در ميان پيرو پيرو آن است که يکي سخن بگويد ديگري بشنود، يکي نقش زبان را بازي کند و ديگري گوش باشد و چون مقلد و مريد علم ندارد بايد ساکت باشد و پير و مراد  سخن بگويد. «اگر سخن من چنان خواهد استماع کردن به طريق مناظره و بحث از کلام مشايخ يا حديث يا قرآن، نه او سخن تواند شنيدن نه از من برخوردار شود و اگر به طريق نياز و استفاده خواهد آمدن و شنيدن، که سرمايه نياز است، او را فايده باشد و اگر نه، يک روزني و ده روزني بلکه صد سال، او مي گويد، ما دست در زير ز نخ مي نهيم و مي شنويم».
شمس مي گويد:« طريق از اين دو بيرون نيست يا از طريق گشاد باطن، چنانکه انبياء و اولياء يا از طريق تحصيل علم و آن نيز مجاهده و تصفيه است، از اين هر دو بماند چه باشد غير دوزخ». به نظر شمس در طريقت « هرکه فاضلتر دورتر از مقصود، هرکه فکرش غامضتر، دورترست. اين کار دل است، کار پيشاني نيست.
قصه آنکه گنج  نامه اي يافت که به فلان دروازه بيرون روي، قبه اي است، پشت بدان قبه کني و روي به قبله کني، و تير بيندازي، هرجا تير بيفتد گنجي است، رفت و انداخت، چندان که عاجز شد، نمي يافت. چون به حضرت رجوع کرد، الهامش داد که نفرموديم که کمان را بکش. آمد، تير به کمان نهاد، همان جايش او افتاد. چون عنايت در رسيد، خطوتان و قد وصل.»
شمس معتقد است: «اگر اين معني ها به تعلم و بحث بشايستي ادراک کردن، پس خاک عالم بر سر ببايستي کردن امثال بايزيد و جنيد را از حسرت فخر رازي، که صد سال او شاگردي فخر رازي بايستي کردن. گويند هزار تا کاغذ تصنيف کرده است فخر رازي در تفسير قرآن، صد هزار فخر رازي در گرد راه ابا يزيد نرسد و چون حلقه ي بر در باشد. به آن در خاص ني ، بلکه حلقه ي آن در بيروني، آن خاص  خانه ي ديگرست که سلطان با خاصگيان خلوت کرده است، حلقه ي آن در ني، بلکه حلقه ي آن دروازه بروني».  شمس تمثيل رسايي در اين باره مطرح مي کند که از تمثيل "پيل در منزل تاريک" رساتر است : «واعظ وعظ مي گويد جهت بيان نشان مقصود و جهت نشان راه و راه رو و شيخ ناکامل و شاعر شعري مي گويد جهت بيان و نشان، پيش دانا رسواتر مي شود. چنانکه يکي سخن ماهي مي گفت، يکي گفتش که خاموش، تو چه داني که ماهي چيست؟ چيزي که نداني چه شرح دهي؟ گفت: من ندانم که ماهي چيست؟ گفت: آري، اگر مي داني نشان ماهي بگو. گفت که نشان ماهي آن است که همچنين دو شاخ دارد همچون اشتر. گفت: خه! من خود مي دانستم که تو ماهي را نداني، الا اکنون که نشان دادي چيزي ديگر معلومم شد که تو گاو را از اشتر نمي داني». "اين علم به مجاهده حاصل نشود. اگر کسي مجاهده ي آسمان و زمين کند جهت حصول اين علم، مخذول تر و مخسوف تر شود. مگر في عالم ا... بندگي مي کند و مجاهده مي کند و قصد او حصول اين غرض ني". از طريق انبياء و اولياء که بگذريم در مورد بقيه انسانها، شمس به طور قاطع مي گويد: «اينجا هيچ طريق ديگري نيست الا سکوت و تسليم".

شاخص هاي نقد
شمس تبريزي و پيامبر(ص)
از "مقالات" و "مناقب العارفين" برمي آيد که شمس تبريزي اگرچه مشايخ زيادي را در شهرهاي گوناگون ديدار کرده و با برخي از آنان نظير "ابن عربي" مصاحبت داشته است، معذلک هيچ کدام را به عنوان "شيخ" و مراد خويش نام نبرده است، مگر رسول خدا(ص) که در واقعه  اي روحاني، خرقه محبت بر وي پوشانده است. در نزد عارفان اوامر شيخ از هرکس ديگري حتي از خدا و پيامبر(ص) و اوليائش، با اهميت تر است، چراکه در روابط خصوصي ميان مراد و مريد، آنکه حيّ است و گوياست مراد است و آنکه مرده است و ساکت، مريد. بنابراين در سرتاسر مقالات، شمس از شيخ خويش يعني محمد مصطفي(ص) دم زده است. وي رسول خدا(ص) را با لفظ "معشوق" هستي ياد مي کند. اما چون عقل در بيان محبوب سرگشته مي شود، مجازاً رسول خدا(ص) را عاشق مي خوانند. به اعتقاد شمس سخن پيامبر(ص)، از سخن قرآن و هر عارف و وليي برتر است. قرآن تابع محمد(ص) است و نه محمد تابع قرآن. وي در کلام رسول(ص) اسرار بيشتري از قرآن مي فهمد، کلام محمد(ص) تأويل آيات الهي است. شمس بارها تصريح مي کند که "در سخن بزرگان اعتراض کردم، در سخن مصطفي صلوات الله عليه خود اعتراض نکردم".  وي تنها در يک جامي گويد: در حديث «الدنيا سجن المؤمن» پيچيدم اما آن را هم در تفاوتي که ميان "عباد" و "مؤمن" است حل مي کند.
پيامبر(ص) و انبياء
شمس ضمن تشبيهي درباره ي خاتميت محمد مصطفي(ص) مي گويد: هر ميوه اي مي آيد ذوق آن ميوه ي پيشين نماند. اول گيراس بود و مارول، آنک قمرالدين آيد و بعد از آن خربزه و انگور، همچنانکه محمد آمد آن شريعت انبيا ديگر منسوخ شد.  دعوت محمد(ص) اگرچه اندک بود اما چون دمي را که با خداي آرند، دم باقي است، دين رسول(ص) جاودانه ماند. به عقيده ي شمس انبياء سابق هيچ کدام به سرّ مصطفي نرسيدند. و با آنکه تمام جان کندنشان طلب مقام او بود، اما بدان نرسيدند.  شمس در تأويل «و لايشرک بعبادة ربه احداً»، مقام احديت را همان هستي محمد(ص) مي داند که هيچ نبي اي با وي در اين مقام شرکت ندارد.
محمد(ص) و آدم(ع)
محمد(ص) اگرچه به لحاظ زماني هزاران سال پس از آدم(ع) به دنيا آمد اما از نظر رتبه و شأن علت وجودي آدم محسوب مي شود. اوليت و آخريت از آن محمد(ص) است. وي مبدأ پيدايب عالم و غايت آفرينش جهان است. شمس با طرز مخصوص به خود مي گويد: گفت: آخر من پدر توأم، تو فرزند من. گفتم: خر اينجا مي خسبد که مرا فرزند مي بيني، خود را پدر مي داني. آنجا که محمد است آدم چه زند؟
محمد(ص) و نوح(ع)
شمس در مقايسه ميان محمد(ص) و نوح(ع) به يک نکته  ي مهم بسنده مي کند و از همين نکته خواننده مراتب اين دو را مي تواند خود حدس زند. نوح(ع) آنگاه که قومش را ستيزه جو يافت وتحملش به پايان رسيد، دهان به نفرين کفار گشود. «رب لاتذر علي الارض من الکافرين دياراً؛ يعني خدايا هرگز روي زمين کافري باقي مگذار اما محمد محبوب(ص) و رحمت هيچگاه لعن نکرد و تا واپسين دم از خداوند مي خواست تا قومش را از تاريکي جهل رهايي بخشد. «اللّهم اهد قومي فانهم لايعملون».
محمد(ص) و موسي(ع)
به اعتقاد شمس، تقاضايي که موسي(ع) از خداوند کرد، و از جانب خداوند رد شد، مرتبه موسي و موسويان را نشان مي دهد. از تفاوت هاي مهم موسي(ع) و محمد(ص) آن بود که موسي در مرتبه "گوش" قرار داشت اما محمد(ص) از مرتبه گوش ترقي کرده و به مقام «چشم» رسيده بود. «کليم الله مي گويد: ارني، چون دانست که از آن محمديانست، از اين مي خواست که اللهم اجعلني من امة محمد، چون ديد که پرتو مردي بر آن کوه آمد، کوه خرد شد، گفت: کار من نيست، اما اجعلني من امة محمد». از اين رو خداوند در دو موضع موسي را تأديب نموده است، يکي در تقاضاي رؤيت و ديگري در حديث نفسي که با خويش نمود: «از من عالم تر در جهان هست؟». ادب اول را با  "لن تراني" آموخت، اما ادب دوم را با داستان خضر(ع) به وي آموختند. خضر(ص) به موسي(ع) آموخت که متابعتش کامل نيست.
«گفتند: اکنون چند روز به خدمت خضر رو. خضر هم مي گويد که اللهم اجعلني من امة محمد. نوري ديگر است که موسي و خضر را به تاراج دهد. در عيسي نگري در آن سرگردان است. در موسي نگري در آن نور حيران بيني. محمد را نوري که بر همه انوار غلبه کرده. آخر بنگر که آن چله و آن ذکر، هيچ متابعت محمد است؟ آري موسي را اشارت بود: اربعين ليلة متابعت محمد کجا که موسي تمناي آن نيارد بردن، بلکه گويد مرا از فتراکيان او گردان". موسي(ع) در برخورد با خضر فهميد که نه تنها تحمل دانش محمد(ص) را ندارد که در برابر دانش خضر که از شاگردان محمد(ص) است نيز صبوري نمي ورزد.
محمد(ص) و عيسي(ع)
شمس سخن گفتن مسيح(ع) در کودکي و بعثت نبي مکرم اسلام در 40 سالگي را رمزي از کودکي و پختگي مي داند. "عيسي در حال سخن گفت، محمد بعد چهل سال در سخن درآمد، نه از نقصان بلکه از کمال، زيرا محبوب بود". قرآن کريم عيسي را "عبدالله" اما محمد(ص) را "عبده" خوانده است. تفاوتي که ميان بند الله و بنده ي هو وجود دارد، تفاوت معناداري را ميان عيسي و محمد هويدا مي سازد. «بنده را گويند تو کيستي؟ گويد: اني عبدالله، سلطان را نگويند تو کيستي؟» عيسي طالب بود و محمد مطلوب، عيسي عاشق بود و محمد معشوق. «طالب در جوش عيسي وار زود سخن گويد، مطلوب بعد از چهل سال!» راه شناخت هر پيامبري(ص)، از طريق پيامبر بعدي است، چنان که موسي(ع) را از طريق عيسي(ع) و عيسي(ع) را با شناخت محمد(ص) بايد شناخت، اما محمد(ص) را از طريق خودش و يا به لسان اهل باطن از طريق نفسش يعني اميرالمؤمنين(ع) مي توان شناخت. "محمد(ص) گويد: که تو عيسي را نشناختي اي نصراني، مرا بشناس او را شناخته باشي، و مرا زياده، اکنون محمد را که تعريف کند خاتم النبيين است. گفتند: چه کنيم؟ او را شرم بود که بگويد: من عرف نفسي فقد عرف ربي. من عرف نفسه گفت: اينجا هرکسي از بي خبري تأويل  کردند، باز عقلا با خود مي گفتند که اين نفسک پليد تاريک ژنده را شناسيم، از اين معرفت خدا حاصل شود؟ اصحاب سر دانستند که او چه گفت".

متابعت و شاخص هاي آن
نقادي نيازمند ملاک ها و ميزان هايي است. شمس تبريزي از اين ملاک تعبير به "متابعت" کرده است. وي آنگاه که به نقد تفکر يا رفتاري مي پردازد، واژه ي متابعت را در نقد آن انديشه و فکر مطرح مي کند. همان گونه که گذشت شيخ شمس، محمد مصطفي صلوات الله عليه است و مراد وي از متابعت، متابعت محمد است. به اعتقاد وي حق به تمامه پديدار نمي گردد جز در تبعيت و رفتار محمد(ص). «درين روش متابعت هرچند پيش روند، حقيقت بر حقيقت و تجلي بر تجلي» به نظر شمس، مسلمانان اگرچه نماز مي گذارند، اما چون متابعت محمد را رها کرده اند، در انحطاط قرار گرفته اند.

معاني متابعت
ساده ترين معني که از متابعت به ذهن متبادر مي گردد، عمل به شريعت پيامبر(ص) است. خداوند در قرآن کريم شرط رسيدن به خداوند را متابعت از رسولش(ص) دانسته است: "قل من التبعني فانه مني" بگو اگر از من متابعت کنيد، پس از من خواهيد بود. عارفان بر مبناي حديث "الشريعة اقوالي و الطريقة احوالي و الحقيقة افعالي"، مراتب متابعت را در سه حوزه شريعت و طريقت و حقيقت معنا کرده اند.
محمد(ص) شاخص براي متابعت
شمس در موارد متعددي بر ملاک و شاخصيت پيامبر(ص) تأکيد فرموده است، از جمله مي گويد: «به خدمت پير سؤال نباشد. گوئي درخت را درجنبانند تا ميوه فرود آيد، وقتي باشد که به جنبانيدن ميوه باز رود و نيايد. چاره الّا سکوت و تسليم است. اينجا هيچ طريق ديگر نيست الا سکوت و تسليم. و اذا قري القرآن فاستمعوا له و انصتوا».
شمس در تفسير آيات قرآن، اختياري مطلق براي پيامبر(ص) قائل بوده اگرچه معتقد است، محمد از خلق عظيمي که داشت برخود عيب مي نهاد و خدا را در ميان مي آورد.  از جمله در آيه  ي «و ما تشاوؤن الا ان يشاء الله» يعني" و ما تشاوؤن، اي مصطفي، هرچه تو خواهي آن خواسته ي ما باشد، نفس نباشد، هوا نباشد.
جز به دست و دل محمد نيست                 حل و عقد خزانه اسرار"
قرآن کريم معجزه ي محمد(ص) است و از لبان مبارک مصطفي(ص) درآمده است، اثري دارد که صدهزار خم خمر آن را ندارد. وي در مقالات به طورمشخصي وقتي پيامبر(ص) را با بزرگاني همچون سقراط و يونانيان و فلاسفه مقايسه مي کند حتي با سخن انبياء و اولياء سخن محمد(ص) و رفتار وي را عين حق دانسته و هيچ کلام ديگري را در اين حد شايسته پيروي و متابعت نمي داند: واگرنه، سخن سقراط، بقراط، و اخوان الصفا و يونانيان در حضور محمد و آل محمد و فرزندان جان و دل محمد، نه فرزندان آب و گل که گويد؟ و خدا هم حاضر! عمر تورات مطالعه مي کرد، مصطفي(ص) جزوه را از دست او درربائيد که اگر آن کس که تورات بر وي نازل شده زنده بودي، متابعت من کردي" شمس در نقد آراء عارفان بزرگ نيز بر ملاک متابعت تأکيد کرده است. کمترين خبري از آن مصطفي صلي الله عليه و تسليم ندهم به صدهزار رساله هاي قشيري و قرشي و غير آن. بي مزه اند، بي ذوق اند، ذوق آن را در نمي يابند" از جمله دلايل متابعت محمد(ص)، شاخص خاتميت وي است. پيامبر(ص) خاتم انبياست و آنچه پيامبران ديگر در هزار سال حاصل کردند محمد(ص) در مدت اندک از آن برگذشت که من لدن عليم حکيم. زيرا براي آن کارش بيرون آورده بودند. همچو عيسي. عيسي اگر در شيرخوارگي آن يک سخن گفت، اما ديگر نگفت، آن بي اختيار بود. رميا من غير رام. چنان که بچه الف کشد ناگاه نيک آيد محمد(ص) اگرچه دير گفت و بعد از چهل گفت اما کاملتر بود سخن او. آخر سخن هر دو برجاست. پيشواي اوليان و آخريان اوست"

ماهيت متابعت
متابعت به چه معنا است؟ شاخص متابعت در شرع وفقه، قرآن و تبعيت از رفتار محمد(ص) است. اين معنا اگرچه در جاي خود صحيح است اما نازل ترين مراتب متابعت است و در انديشه ي شمس نه تنها کمتر مورد توجه است بلکه گاهي مورد نقد نيز واقع مي شود. از جمله وي مي گويد متابعت آن نيست که مثلاً پيامبر(ص) روزهاي جمعه سيب مي خورد و تو هم بخوري. بلکه متابعت آن است که پيامبر(ص) به معراج رفت و تو هم پشت سر وي بروي. به عبارت ديگر مراد از متابعت شرکت با محمد(ص) در تجربه عرفاني وي است. همان چيزي که در لسان دين به حقيقت دين  تعبير شده است. بارها از پيامبر(ص) و ائمه(ع) پرسيده اند، دين چيست؟ ايشان نفرموده اند دين شامل عقايد، اخلاق و احکام است. بلکه پاسخ هاي ايشان مثلاً اين بوده که دين جز حب و بغض نيست. دين در اين تعريف، ناظر به حقيقت دين است. يا در سوره ماعون مي فرمايد: آيا ديدي کسي را که دين را تکذيب مي کرد؟ اگر ما باشيم ممکن است جواب دهيم مراد خدا؛ کسي است که نماز نمي خواند و روزه نمي گيرد. اما خداوند اشاره بدين مطالب نکرده است. مي فرمايد: کذلک الذي يدع اليتيم و لايحض علي طعام المسکين. يعني: آدمي که دين را تکذيب مي کند در وجودش رحم و انسانيت نيست. با آنکه مي دانيم بسياري نماز مي خوانند، روزه مي گيرند، حج مي روند اما در وجودشان عاطفه کم رنگ است. خشن هستند و نسبت به فقرا بي اعتنا هستند. از اينجا است که بحثي رخ مي نمايد، ديندار واقعي کيست؟ چون منافق هم مي تواند بسياري از احکام دين را اجرا کند، اما منافق از کافر بدتر است. شاخص هاي دين حقيقي چيست؟ چه عناصري از دين اگر در ما نباشد، دينداريمان زير سؤال مي رود. عارفان براين نکته بسيار تأکيد داشته اند و هرچه بيشتر خواسته اند انسان ها لب و ريشه و عمق دين را درک کنند. در کلام شمس با معناي ديگري از متابعت نيز رو به رو هستيم که نسبتي با متابعت اولي ندارد. متابعت دراين معنا، عبارت است از نوري است که پيامبر(ص) ديد اما موسي(ع) آن را مشاهده نکرد. وي در کلامي در نقد بايزيد مي گويد: کو متابعت محمد عليه السلام؟ کجاست متابعت در صورت و معني؟ يعني همان نوري و روشنايي که ديده ي محمد نور ديده او شود، ديده ي او ديده ي او شود، موصوف شود به جمله صفات او، از صبر و غيره، هر صفتي بي نهايت.  آنچه از اين دو کلام مي توان استنباط کرد آن است که متابعت واقعيتي است که متابعت از پيامبر(ص)  ميوه آن است يعني، فناي در افکار و احوال و رفتار پيامبر(ص) . به عبارت ديگر وجود پيامبر(ص) از طريق متابعت، بسط پيدا مي کند و اگرچه وحي منقطع شده است، باطن رسول الله(ص) از طريق ولايت قابل دسترسي است.

ويژگيهاي محمديان
محمديان لفظي است که شمس در مقالات بارها به کار برده است. از نظر وي محمديان متابعان محمد(ص) هستند. اما تبعيت در صورت و معناي آنچه در محمد(ص) بود. محمديان در تجربه معنوي با محمد(ص) در يک مقام هستند. اما يکي اصل است و ديگري فرع. نظير آنچه شيعيان براي ائمه عليهم السلام قائل اند. در نزد شيعه امامان معصوم و فاطمه زهرا سلامٌ عليها ، به لحاظ مقامات معنوي با پيامبر دريک مقام هستند، آنچه مايه اختلاف است، زمان است که يکي را قبل و ديگري را بعد بوجود آورده است. رواياتي نظير" من و علي  از نور واحد هستيم. يا "حسين مني وانا من حسين"، همگي حکايت از وحدت نور واحد دارد که از نظر صورت متکثر شده است. شمس براين مبنا، کثيري از عارفان نظير جنيد، غزالي، ابن عربي و بايزيد بسطامي را به دليل نداشتن متابعت کامل در رده محمديان نمي آورد.

شاخص متابعت
1. استقامت در رضاي الهي
محمديان از آنچه بر آنان مي آيد، شکايت نمي کنند، در غير اين صورت، ترک متابعت کرده اند. نظير آن موسي(ع) بود که نتوانست صبوري به خرج دهد و از خضر متابعت کند. «متابعت آن است که از امر ننالد و اگر بنالد ترک متابعت نگويد».  پيامبر(ص) در حديثي فرمودند که سوره ي هود مرا پير کرد به دليل اين آيه: فاستقم کما امرت و من تاب معک. و لذا شمس مي گويد: اگر پشتي؟ سوره هود گويد پهلوي اوت نشانيم.  روشن است مراد از گفتن در تعبير شمس، تحقق اين آيه در انسان مؤمن است. از جمله مقامات پيامبر(ص) نسبت به ساير انبياء آن است که در قرآن از زبان انبياء لعن و نفرين و شکايت کفار و آرزوي نابودي آنان مطرح شده است، چنان که از زبان نوح(ع) و موسي(ع) و يونس(ع) مکرر درباره ي اقوامشان مطرح شده است، اما محمد(ص) و محمديان عليرغم صدماتي که از جانب کفار بدانها وارد شد، نداي "اهد قومي انهم لايعلمون" سر مي دادند.  از اينجا مي توان دريافت که خصوصيت محمديان علي قدر مراتبهم اين است که:
1- اهل شکايت و منفي بافي نيستند در برابر فشار هايي که به شخص آنان وارد مي شود. 2- بدي را با خوبي پاسخ مي دهند و ستم را با دعا و خيرخواهي جبران مي کنند. 3- رحمت بر آنان غلبه دارد نه غضب. 4- در زندگي روزمره از زندگي نمي نالند، شايد از آن رو که ناليدن را با توحيد الهي منافات مي دانند.

نيازمندي شاخص محمديان
محمد(ص) با همه استغناي خويش، فقر را برگزيد و بدان افتخار مي کرد. محمديان نيز با همه وجود خود را نيازمند درگاه الهي مي دانند و کشکول گدايي شان در پيشگاه ارباب، خالي است. محمديان همواره معترف به عجز و نيازمند خويش اند و لذا از ويژگي هاي بارز آنها تضرع و زاري است. کسي که ناز دارد، نياز را طالب است و همه سرمايه مسکين، اميد به غني و اشک چشم است که دل وي را به رحم آورد و شير بخشايش را بجوشاند. «شک نيست که چرک اندرون مي بايد که پاک بشود که ذره اي از چرک اندرون آن کند که صدهزار چرک بيرون نکند. آن چرک اندرون را کدام آب پاک کند؟ سه چهار مشک از آب ديده، نه هر آب ديده اي، الا آب ديده اي که از آن صدق برخيزد بعد از آن بوي امن و نجات بدو رسد». شمس غرور علمي امثال فخر رازي را موانع بزرگ معرفت مي شمارد. «عليکم بدين العجائز. نياز ايشان به از همه. فخر رازي و صد چون او بايد که گوشه ي مقنعه ي آن زن نيازمند راستين برگيرند نه به تبرک و افتخار، و هنوز حيف بر آن باشد».  در مشرب عرفاني  شمس راه سلوک خدا از طريق نياز ميسر نيست. "ره نيازست و شه پر نيازست". «چرا به خدا تضرع  نمي نمايي؟ نيم شب بيدار شوي، برخيز، و دوگانه بگذار، نياز، نياز، نياز! و روي بر خاک نه، دو قطره بيار که خداوندا، اگر انبياء و اولياء را تو نخواهي، چو حلقه ي بر در مانند. اکنون به من فلان بزرگ را نمودي، چشم مرا به او بينا گردان! طوبي لمن راني و من راي من راني». هنگامي که حجاب ها در مقابل ديدگان قرار مي گيرند طريق آتش نيازي است که آن پرده ها را بسوزاند.
2. ايثار و از جان گذشتگي
محمديان، ديگران را بر خويش مقدم مي کنند. ساده ترين نوع ايثار از خود گذشتگي مالي است، تا برسد به از جان گذشتن و فررندان را در راه خدا قرباني کردن. شمس با دليلي لطيف مي گويد که اگر از جسم بگذري تازه به مقام جان رسيده اي و هنوز حادث را مي طلبي. «آنچه بايد از آن بگذري جان است. و تازه اگر از جان بگذري زيره به کرمان برده اي. او بي نياز است تو نياز ببر که چون بي نياز، نياز دوست دارد، او به تو مي پيوندد و تو حادث، قديم مي شوي. اول او تو را دوست دارد و بعد دوستي ما، يحبهم و يحبونهم".
3. مردن از خودخواهي
به قول مولانا نمي شود هم تو زنده باشي و هم خدا اما اينکه خدا بميرد محال است، و "هو حي لايموت". پس تو بمير. عارفان و از جمله شمس بر اين نکته بسيار تأکيد کرده اند. شمس در تمثيلي مي گويد تا وقتي نمرده اي در دريا غرق مي شوي اما وقتي مردي، دريا تو را حمل خواهد کرد و به ساحل خواهد رسانيد. شمس از خودخواهي نقل مي کند که مي خواست سلوک کند. «پرسر ي آمد که با من سري بگو گفتم من با تو سر نتوانم گفتن. من سر با آن کس توانم گفتن که او را درو نبينم. خود را درو ببينم. سر خود را با خود بگويم. من در تو خود را نمي بينم. در تو ديگري را مي بينم."  مثال بارز خودخواه نبودن، بي توجهي به حرف مردم است". درويش را از ترشي خلق چه زيان؟ همه عالم را دريا گيرد بط را چو زيان؟"
4. تواضع و شکستگي درون
از ويژگي هاي محمد و محمديان، تواضع و فروتني ايشان است. پيامبر(ص) در ميان مردم بسيار عادي مي نمود و با آنکه به بالاترين مقامات وصول نائل شده بود اما همانند بنده اي مي نشست و سخن مي گفت و رفتار مي کرد. تواضع پيامبر(ص)، دشمنان را وادار مي کرد تا به اذيت و آزار وي بپردازند. و حالا آنکه اگر به شاگرد شاگرد پيامبر بي ادبي شود، همان لحظه به بلايي دچار مي شود. پس کسي که آدميان و فرشتگان سر به سجده مي نهند از عظمت او، چون باشد. «از سخن او حيران مي شود. چنانکه يکي رسن بازي مي کند. خلق حيران مي شود از بلندي رسن و از دليري او و بي باکي او. دل نظار گران سبک و سست مي شود. خاصه که ببينند بر شير سياه نشسته است و بي باک شير را مي زند بر سر، همچون خر کاهل». به اعتقاد شمس، کسي که ادعاي فهم کند، نمي فهمد، راه شناخت نفس، شکستن نفس است و بنابراين کسي که با آگاهي به عجز مي رسد، آگاه ترين افراد است. وي از حلاج انتقاد مي کند که اگر حقيقت حق را مي شناخت هرگز "اناالحق" نمي گفت. جايي که مصطفي با همه جلالت، خود را مسکين بنامد و آرزوي  مجالست با مساکين را داشته باشد، چه جاي ادعا و لاف زدن. «مصطفي با آن همه جلالت دريوزه مي کند از حضرت: اللهم احيني مسکيناً و امتني مسکيناً و احشرني في زمرة المساکين». انانيت و نفس پرستي نقطه مقابل خداپرستي است. خاک نشيني، خاکساري، همنشيني با فقرا و مساکين، نفس اماره را مي شکند و رام مي سازد. «زنبيل فروختي با اين سلطنت و بر خاک نشستي و چند مسکين را گرد کردي و با ايشان بخوردي. و گفتي خدايا من مسکينم، همنشين مسکينانم. کار آن است، اما هرکه از اين جنس هستي و انانيت آغاز کرد، که من چنين و من چنان، مغزش نباشد."
5. صدق
شمس در مقالات جا به جا کافران صادق را بر مسلمانان منافق ترجيح داده است. مراد وي از اين ترجيح در عنصر "صدق" و "راستي" نهفته است. دريک جا مي گويد، برخي اهل کتاب به نزد پيامبر(ص) آمدند. پيامبر(ص) مي فرمود يا اسلام بياوريد و يا جزيه بدهيد. آنها مي گفتند اسلام نمي آوريم چون تحمل مخالفت با نفس را نداريم، اما جزيه مي دهيم. پيامبر(ص) آنان را رها مي کرد و بر ايشان دعا مي فرمود. اما به نظر وي بسياري مسلمانان، مي خواهند تسليم حق نباشند و تابع هواي نفسشان باشند و هم از زير بار جزيه شانه خالي کنند. اين طريق مسلماني، بدتر از طريق الحاد و کفر است. شمس مي گويد: «مرد آن است که چنانکه باطنش بود، ظاهر چنان بود». شمس بويژه نسبت به عارف نماها حساسيت زيادي نشان مي دهد: «خاک کفش کهن يک عاشق راستين را ندهم به سر عاشقان، مشايخ روزگار که همچون شب بازان که از پس پرده خيال ها مي نمايند به ازيشان زيرا که آن همه مقرّند که بازي مي کنند، و مقرند که باطل است، از   ضرورت از براي نان مي کنيم. جهت اين اقرار، ايشان به اند».

نمونه نقدهاي شمس
1- نقد متکلمين
شمس اگرچه در آثارش نشان هايي از اشعري گري پيدا است، نظير اين عبارت که «آن کافر صد هزار مسلمان را به قيامت دست گيرد، کار خدا بي علّت است» . اما دلايل متعددي در مقالات وجود دارد که «جبر» اشعري گرايانه را مردود مي داند و بر اختيار تأکيد مي کرده است.
شمس از سه موضع به متکلمين ايراد وارد کرده است: 1- راه حل علم به مسائل کلامي، از طريق بحث و استدلال و جدل نيست. و لذا عمر صرف کردن در مباحث کلامي جز اتلاف عمر و دورتر شدن از واقعيت ثمري ندارد. «ترا از قدم عالم چه؟ تو قدم خويش را معلوم کن، که تو قديمي يا حادث؟ اين قدر عمر که تو را هست در تفحص حال خود خرج کن، در تفحص عالم چه خرج مي کني؟ شناخت خدا عميق است! اي احمق، عميق تويي. اگر عميقي هست توئي، تو چگونه ياري باشي که اندرون رگ و پي و سر يار را چون کف دست نداني؟ چگونه بنده خدا باشي، که جمله سرّ و اندرون او نداني؟»
وي با زبان طنز ديدگاه متکلمين در بحث «تشبيه» و «تنزيه» را به سخريه مي گيرد. «آن شخص به وعظ رفت در همد ان که همه مشبّهي باشند. واعظ مي گفت واي خدا را که بر اين صفات تشبيه نکند که عاقبت او دوزخ باشد، اگر چه عبادت کند. همه جمع را گرم کرد بر تشبيه و ترسانيد از تنزيه. به خانه ها رفتند با فرزند و عيال حکايت کردند و همه را وصيت کردند که خدا را بر عرش دانيد، به صورت خوب، دو پا فرو آويخته (بر کرسي نهاده)، فرشتگان گرداگرد عرش! که واعظ شهر گفت: هر که اين صورت را نفي کند ايمان او نفي است. واي بر مرگ او، واي بر گور او، واي بر عاقبت او. هفته ديگر واعظي سني غريب رسيد. مقريان آيت هاي تنزيه خواندند. و آغاز کردند مشبّهيان را پوستين کندن که هر که تشبيه گويد کافر است. هر که مکان گويد واي بر دين او و واي بر گور او.
مردم سخت ترسيدند و گريان و ترسان به خانه ها بازگشتند. آن يکي به خانه آمد افطار نکرد و به کنج خانه سر بر زانو نهاد. بر عادت، طفلان گرد او مي گشتند، مي راند هر يکي را، و بانگ مي زد. همه ترسان بر مادر جمع شدند. عورت آمد پيش او نشست، گفت خواجه، خير است، طعام سرد شد، نمي خوري؟ کودکان را زدي و راندي، همه گريانند، گفت: برخيز از پيشم که مرا سخن فراز نمي آيد. آتشي در من افتاده است. گفت بدان خداي که بدو اميد داري که در ميان نهي که چه حال است؟ تو مرد صبوري و تو را واقعه هاي صعب بسيار پيش آمده، صبر کردي و سهل گرفتي و توکل بر خداي کردي، و خداي آن را از تو گذرانيد و تو را خوش دل کرد. مرد را رقت آمد و گفت: چه کنم، ما را عاجز کردند به جان آوردند. آن هفته آن عالم گفت: خداي را بر عرش دانيد هر که خداي را بر عرش بداند کافرست و کافر مي ميرد. اين هفته عالمي ديگر بر تخت رفت، که هر که خداي را بر عرش گويد عمل او مقبول نيست. منزّه است از مکان. اکنون ما کدام گيريم؟ بر چه زييم؟ بر چه مي ميريم؟ عاجز شديم. زن گفت: اي مرد هيچ عاجز مشو و سرگرداني مينديش. اگر بر عرش است و اگر بي عرش است، اگر در جاي است و اگر بي جاي است هر جا که هست عمرش دراز باد! دولتش پاينده باد! تو درويشي خود کن و از درويشي خود انديش»
2ـ موضع دوم نقادي شمس به بحث «متابعت» باز مي گردد. بخشي از عقايد متکلمان در تضاد با انديشه محمد(ص) و رفتار اوست. از جمله شهاب هريوه «در دمشق مقبول بود، بيش جمله منطقيان اما مشغول شدن به زن و شهوت را ضعف نهادي و گفتي فتواي عقل اين است. محمد گوياني گفته بودش که اين عقل هيچ در فتوا خطا نکند؟»
3ـ موضع سوم شمس در نقد متکلمين، جنبه روانشناسانه دارد. مباحث علمي و به ويژه کلامي و فلسفي عالم غير وارسته را به انواع آفات اخلاقي و رواني دچار مي کند، از جمله حسد، غرور و عيب و تکبر. علم حقيقي مطابق نظر قرآن تواضع و فروتني مي آورد. بنابراين علمي که غرور بياورد و عالم خود را در مقايسه با جهان برتر ببيند، عين جهل است. شمس از ميان متکلمين مغرور، چند جا فخر رازي را به نقد کشانده است. فخر رازي با گستاخي و جسارت و بي ادبي اظهار مي داشت: محمد تازي چنين گويد و محمد رازي چنان. «فخر رازي چه زهره داشت که گفت: محمد تازي چنين مي گويد و محمد رازي چنين مي گويد. اين کافر مطلق نبود؟ مگر توبه کند.» 
شمس فخر رازي را به شدت تحقير مي کند و مي گويد: «فخر رازي و صد چون او بايد که گوشة مقنعة آن زن نيازمند راستين برگيرند به تبرک و افتخار، و هنوز حيف بر آن مقنعه باشد.»  در جايي ديگر نفس فخر رازي را به کرمي ضعيف تشبيه مي کند که مردم جاهل تصور مي کنند اژدها است. «خلقي ديدم ترسان و گريزان. پيش رفتم مرا ترسانيدند و بيم کردند که زنهار اژدهايي ظاهر شده است که عالمي را يک لقمه مي کند. هيچ باک نداشتم. پيشتر رفتم، دري ديدم از آهن –پهنا و درازاي آن در صفت نگنجد- فروبسته، بر او قفل نهاده پانصد من. گفتند: در آن جاست آن اژدهاي هفت سر! زنهار گرد اين در مگرد! مرا غيرت و حميت جنبيد. بردم و قفل را در هم شکستم. در آمدم، کرمي ديدم. پي بر نهادم. زير پايش بسپردم و فرو ماليدم و در زير پاي و بکشتم. اکنون چون است که همه سخن او از آن کرم است؟ همه کتاب ها و تصانيف هه از آن کرم پر است؟"
2- نمونه نقد فلاسفه
شمس در آثارش از «افلاطون، ابن سينا، خيام، سهروردي مقتول، با عنوان حکيم و فلسفه ياد کرده است. افلاطون را فيلسوف کامل و ابن سينا را نيم فلسفي دانسته است. وي در مقالات سخنان فلاسفه را از جهات گوناگون قابل نقد مي داند :
1- شمس به آن دسته از فيلسوفاني که مقلدوار دربارة عشق و عرفان سخن گفته اند، طعنه مي زند: «دعوي عشق مي کند. انصاف بده آخر تو مقبول باشي، عاشق باشي، اين سخن مقبولان باشد؟ بايد که آتش از سر و رويت فرو آمدي» 2- انکار حکما نسبت به سخن گفتن جمادات که صريحاً در قرآن آمده است.  3- برخي فلاسفه همچون اخوان الصفا ملائکه را بر انبيا ترجيح داده اند. 4- معجزه را در صورت پذيرش عقل پذيرفته اند اما اگر معجزه را عقل رد کند، قابل قبول نيست. 5- انبياء وقت خويش را مصروف خلق کردند و دوستي منصب و پيامبري ايشان را از درجات تجريد و خلوت بازداشت. 6- زن خواستن انبياء، نقص بر آنان محسوب مي شود. 7- انکار حشرجسماني
به نظر شمس بسياري از انکارها و در حيرت ماندن ها را بايد در درون خود فيلسوف ديد که به صورت آراء و نظريات وي تجلي پيدا کند. چنانکه درباره ي خيام، چنين اعتقادي دارد. «شيخ ابراهيم بر سخن خيام اشکال آورد، که چون رسيد سرگردان چون باشد و گر نرسيد سرگرداني چون باشد؟ گفتم: آري صفت حال خود مي کند هر گوينده. او سرگردان بود، باري بر فلک مي نهد تهمت را، گاهي بر روزگار، باري بر بخت، باري به حضرت حق، باري نفي مي کند و انکار مي کند، باري اثبات مي کند، باري "اگر" مي گويد. سخن هايي درهم و بي اندازه و تاريک مي گويد. مؤمن سرگردان نيست، مؤمن آن است که حضرت نقاب برانداخته است، پرده برگرفته است، مقصود خود بديد، بندگي مي کند، عيان در عيان، لذتي از عين او درمي يابد. از مشرق تا به مغرب ملحد لا   گيرد و با من مي گويد در من هيچ ظني در نيايد. زيرا معين مي بينم و مي خورم و مي چشم. چه ظنّم باشد؟ الا گويم: شما مي گوئيد چنانکه خواهيد. بلکه خنده ام گيرد».   مبناي شمس در رد نظريات فلاسفه به "حدود عقل در درک الهيات" باز مي گردد. به اعتقاد وي «عقل سست پاي است. از او چيزي نيايد. اما او را هم بي نصيب نگذارند. حادث است و حادث تا به در خانه راه مي برد. اما زهره ندارد که در حرم رود."  به عبارت ديگر «عقل تا درگاه ره مي برد، اما اندرون خانه ره نمي برد. آنجا عقل حجابست و دل حجاب و سر حجاب».
مبناي ديگر در نقد فلاسفه اين ادعا است که آنان تصور مي کنند نياز به نبوت ناشي از خلأ فلسفه و فلاسفه است. «آنچه افلاطون و توابع او گويند که اگر همه همچو ما بودندي انبياء حاجت نبودي، ژاژست. چون شنيد افلاطون که يکي بي علاج زر مي کند خاک را، و تو اگر مثل آن بکرديي، برادر آن بوديي. اکنون چون نمي تواني و او را برخود مزيت بيني، چون متابعت او واجب نمي بيني».

نمونه هاي نقد فقه                         
شمس «فقه» را از سهل ترين علوم خوانده است. "از آن مشکلتر اصول فقه است و از آن سخت تر اصول کلام و در نهايت علم فلسفه الهي."  شمس شريعت محمدي را شرط اول حرکت به سوي عالم معنا مي داند و در مقام تمثيل آن را به شمع تشبيه مي کند. اما شمع را براي آن روشن مي کنند که راه تاريک را طي کنند. وي با اين بيان آن دسته از فقهاء را که به بحث هاي علمي مشغول اند اما به مفاد اين دروس عمل نمي کنند، نظير شخصي توصيف کند که فتيل مي سازد و بر مي کند و در آن مي نگرد. شمس مي پرسد: "راهي نروي، فايده کند؟ به حقيقت کي رسي بد ان» 
نقد ديگري که شمس بر فقها وارد مي کند، ورود در دنيا است. فقيه دنياطلب، نه تنها راه به جايي نمي برد بلکه امام بدي هم براي ديگران است. «حروف القسم ثلثه: الواو و الباء و التاء، يعني وا... و باا... و تاا... که اين قوم که درين مدرسه ها تحصيل مي کنند جهت آن مي کنند که معيد شويم، مدرسه بگيريم. گويند حسنيات نکو مي بايد کردن، که درين محفل ها مي گويند تا فلان موضع بگيريم. تحصيل علم جهت لقمة دنيا وي چه مي کني؟ اين رسن از بهر آن است که از چه برآيند نه از بهر آن که ازين چه به چاههاي ديگر فرو روند. در بند آن باش که بداني من کي ام و چه گوهرم؟ و به چه آمده ام و کجا مي روم؟ و اصل من از کجاست؟ و اين ساعت در چه ام؟ و روي به چه دارم؟»  به اعتقاد شمس فقيهي که منصب حکومتي را در جامعه اي ظالم مي پذيرد، حکايتش حکايت کسي است که زر را بفروشد و در عوض مار و عقرب از مارگير بخرد؟  " آن که از منصب مي گريزد از نور ايمان است اما عاشق منصب، نور را مي فروشد و نار مي خرد.
نقد سوم شمس آن است که از آفات واعظان و فقهاء آن است که ديگران را موعظه مي کند اما از خود و نزديکانش غافل است. «در وعظ شيخ طعن زد که چه وعظ، دو سه ترانه بالاي منبر بگويد، و کچولک کند. وعظ چرا خود را نمي گويد؟ چرا فرزندانش را نمي گويد، تا حاشا چنين نکنند؟ و زنش را چرا نمي گويد حاشا؟»
نقد چهارم شمس بر فقهاء آن است که فقيهان چون با ظاهر کتاب و سنت کار دارند، کمتر به فقه اکبر توجه مي کنند. فقه در حقيقت به معني فهم عميق از اسلام است اما در تاريخ به کسي که فقه و اصول اصطلاحي را مي داند گفته مي شود. عيب بزرگ فقيه شدن آن است که در غير از آيات احکام، تفسير قرآن در ميان فقها جايگاهي ندارد. «معني ظاهر قرآن را هم راست نمي گويند اين ائمه، زيرا که آن معني ظاهر را نيز به نور ايمان توان دانستن و توان ديدن نه به نور هوا»

نقد افکار صوفيانه
در "مقالات" به برخي عقايد صوفيه انتقاد شده است، از جمله به نظريه "و«حدت وجود" که در نزد حلوليه يافت مي شود که تصور مي کنند مجموع اشياء خدا نيست. «گفت دي از شکم مادر برون آمده است، مي گويد من خدايم. بيزارم از آن خداي که از فلانه مادر بيرون آيد. خدا خداست.» در جايي ديگر به زبان ساده و طنز عقايد «وحدت موجودات» را دست مي اندازد: «دو عارف با هم مفاخرت و مناظره مي کردند در اسرار معرفت و مقامات عارفان. آن يکي مي گفت که آن شخص که بر خر نشسته است مي آيد به نزد من آن خداست، آن ديگري مي گويد نزد من خر او خداست.» اعتقاد ديگري که شمس مکرراً از صوفيه ايراد مي گيرد، عقيده به «جبر» است. بسياري بزرگان فتوا به جبر داده اند اما از نظر شمس طريق حقيقت جبر نيست. «اين بزرگان همه به جبر فرو رفتند اين عارفان. اما غير طريق آن است، لطيفه اي هست بيرون جبر. خداوند تو را قدري مي خواند، تو خود را جبري چرا مي خواني؟ او تو را قادر مي گويد، تو را قدري گويد، زيرا مقتضاي امر و نهي و وعد و وعيد و ارسال رسل، اين همه مقتضاي قدر است. آيتي چند هست در جبر، اما اندکست."
وي ضمن رد کلام برخي فلاسفه که «موجب بالذات» را در نقطه مقابل اختيار دانسته اند، مي گويد اگر همه انبياء هم بگويند خداوند مختار نيست من نمي پذيرم. آن خدايي را طلب مي کنم که فاعل مختار باشد و بساط خداي موجب مختار را بر هم زند. استدلال شمس در مختار بودن خدا بسيار ساده است. کمترين بندگانش که بر او پرتوي سايه زده است، فاعل مختار است و عاجز کرده خود نيست. هر ساعت هزار عالم بر هم مي زند. از اين عاجزتر که باشد که کاري بکند و عاجز آن کار بماند، نتواند گردانيدن؟ و آن خود مي گويد: او را اختيار نيست. او را بي اختيار مي گويد.»
البته شمس فهم مبحث جبر و اختيار را بسيار مشکل مي داند و معتقد است ميان جبر مقلدان و جبر محققان تفاوت است. نقد سوم شمس متوجه دعاوي مرشداني است که مي خواهند سري در سرها داشته باشند و در عين حال خدا را هم ملاقات کنند. شمس حال اين افراد را به کرمکي تشبيه کرده که بر سرگين مي جنبد و در عين حال آرزوي ديدن خدا را هم دارد. شمس به چنين دکان داراني هشدار مي دهد که هوس عارف شدن را از سرهايشان بيرون کنند. عارفان حقيقي «جانها کنده اند تا جگرشان پاره پاره شد و از ايشان فرو آمد و ايشان همچنان در آن مي نگريستند. بعضي از  ايشان را خدا، از نوحيات بخشيد و بعضي را شکم خون شد و خدا ايشان را بعد از آن که به مرگ رسيده بودند، حياتي نو بخشيد». شمس از شيوخ دروغين به "راهزنان دين محمد" ياد کرده است. "همه موشان خانه دين محمد خراب کنندگان بودند".  اگرچه در مقابل هزاران موش گربه هايي هستند که پاک کنندگان اين موشانند.
نمونه نقد رفتارهاي صوفيانه
1. چله نشيني
در سنت اهل تصوف، "چله نشيني" نوعي رياضت محسوب مي شود. به اعتقاد شمس در اسلام چله نشيني وجود ندارد. به نظر وي چله نشستن به عنوان عبادت، سنتي بوده که در دين يهود جاري بوده اما سلوک انسان در اسلام از طريق جماعت است.
«شيخ احمد غزالي از اين چله ها ننشست که اين بدعت است در دين محمد. هرگز محمد چله ننشست. آن در قصه موسي است، و اذ واعدنا موسي برخوان».
2. نفي عبادت به دليل وصول به حقيقت
شمس در شرح حديثي از پيامبر(ص) مي فرمايد: «قومي گمان بردند که چون حضور قلب يافتند از صورت نماز مستغني شدند و گفتند: طلب الوسيله بعد حصول المقصود قبيح. بر زعم ايشان، خود راست گرفتيم که ايشان را حال تمام روي نموده و ولايت و حضور دل، با اين همه ترک ظاهر نماز، نقصان ايشان است. اين کمال حال که ترا حاصل شد رسول را صلي الله عليه حاصل شد يا نشد؟ اگر گويد نشد، گردنش بزنند و بکشندش، و اگر گويد آري حاصل شده بود، گوئيم بس چرامتابعت نمي کني، چنين رسول کريم بشير نذير السراج المنير؟»
البته حقيقت نماز در نزد شمس "حضور قلب" است، با اين همه فقراي محمدي که در صلوة حضور قلب مي کوشند، صورت آنان را براي خوش آمد نفس رها نمي کنند. شمس در آثارش اين اشکال را مطرح مي کند که "بعضي چگونه است که تعبد نمي کنند و بزرگند" پس چنين پاسخ مي دهد: «گفتيم که آن نقص است و لکن سخن با خطر است. اين سخن هوش داريد؛ اين که لابد بايد که از در درآيد کسي باشد که او بيرون در باشد اما آن خاصان که خدمت پادشاهند، ايشان در اندرون باشند. اما اين مشکل است وبا خطر عظيم. ماند شکال که مصطفي صلوات الله عليه خاص بود و عبوديت به جاي مي آورد! جواب: چون او قوت تمام داشت، در عبوديت ازو هيچ آن معني نمي رفت، و در معني عبوديت از او هيچ فوت نمي شد و بهره عبوديت دريافته بود. چون بر در بود خود اندرون مي ديد و چون اندرون بود خود را هم اندرون مي ديد. اما در ديگران ضعف بود و آن معني کم مي شد». البته شمس ميان عبادت پيامبر(ص) و عبادت ديگران، تفاوت ماهوي قائل است. عبادت پيامبر(ص) استغراق بود و عملش عمل دل. «اما چون دانست که هرکس را به آن عمل  حقيقي راه نباشد، وکم کسي را آن استغراق مسلم شود، ايشان را اين پنج نماز و سي روز روزه و مناسک حج فرمود تا محروم نباشند و از دگران ممتاز و خلاص يابند. و باشد که به آن استغراق نيز بوي برند. اگر نه گرسنگي از کجا و بندگي خدا از کجا و اين ظواهر تکليفات شرع از کجا و عبادت از کجا؟»
3. خرقه پوشي
شمس با سنت ظاهري صوفيه درباره ي خرقه پوشي موافق نيست و معتقد است که موضوع "خرقه" عميق تر از آن است که ايشان تصور کرده اند. به نظر وي خرقه حقيقي، صحبت و همدلي ياران است که مراد بر سر مريد خرقه مي گذارد و مريد بر سر مراد. ثانياً لباس تأثيري در شخصيت معنوي انسان ايجاد نمي کند. به نظر وي: «خداي را بندگانند که ايشان همين که ببينند که کسي جامه ي صلاح پوشيده و خرقه، او را حکم کنند به صلاحيت و چون يکي را در قبا و کلاه ديدند حکم کنند به فساد. قومي ديگرند که ايشان به نور جلال خدا مي نگرند، از جنگ به در رفته و از رنگ و بو به در رفته. آن يکي را از خرقه بيرون کني دوزخ را شايد، دوزخ از آن ننگ دارد، و کسي هست در قبا که اگر او را از قبا بيرون کني بهشت را شايد. آن يکي در محراب نماز نشسته، مشغول به کاري که آنکه در خرابات زنا مي کند به از آنست که او مي کند. اگر کسي را هم لباس صلاح بود، و هم معني صلاح، نور علي نور." 
4. نان خواهي صوفيه
شمس دراويش نان را به شدت کوبيده است. صوفياني که به قصد مال و دنيا دکاني باز مي کنند، قطاع الطريق اهل سلوک محسوب مي شوند. شمس مي گويد: «خاک کهن يک عاشق راستين را ندهم به سر عاشقان و مشايخ روزگار که همچون شب بازان که از پس پرده خيالها مي نمايند به ازيشان، زيراکه آن همه مقرند که بازي مي کنند و مقرند که باطل است، از ضرورت از براي نان مي کنيم." 
شمس در تحليل حديث "الفقر فخري" دراويش را به دو دسته تقسيم مي کند: درويش غذا و درويش خدا. وي صراحتاً درويش خدا را بي ارتباط با درويش غذا مي داند. «درويشي به دلق چه تعلق دارد، که هر سالي نهصد هزار دينار خرج حجره هاي آن درويش بودي، هر روزي ده گوسفند و خرجهاي طيّارات خود به حساب نبود. لي مع الله وقت مي گفت و مي رسيدش».
5. سماع صوفيه
شمس با سماع موافق بود و مولانا شيوه سماع   را از وي آموخت. اما اين سؤال مطرح است که سماع ابداع صوفيان است و پيامبر(ص) سماع نکرده است، و آيا نمي توان گفت شمس نيز از پيروي پير خويش، سرباز زده است. شمس در پاسخ مي گفت: حرامي خمر در قرآن هست، حرامي سبزک  نيست. گفتم: هر آيتي را سببي مي شد، آنگه وارد مي شد. اين سبزک را در عهد پيامبر نمي خوردند صحابه و اگر نه کشتن فرمودي. هر آيت به قدر حاجت فرو مي آمد و به سبب نزول فرو مي آمد. چون نزد رسول(ع) قرآن بلند خواندند صحابه، تشويش شد خاطر مبارکش را، آيت آمد: يا ايها الذين امنوا لاترفعوا اصواتکم فوق صوت النبي»
وي بحث هاي جالبي در انواع سماع مطرح نموده که برخي حرام، برخي مباح و برخي نيز واجبند. به نظر وي سماع بايد روحاني باشد، "و سماع جسماني، خوردن است. آن خوردن او به نفس باشد، همه اکل شده باشد، ياکلون و يتمتعون کما تأکل الانعام"
به نظر وي مراتب سماع ها عبارت اند از:
1. سماع حقيقي که تجليات حق را در بردارد.
2. سماع حرام و آن سماع مقلدواري است که شخص در آن مقام نباشد. دستي که بي آن حالت بر آيد البته ان دست به آتش دوزخ معذب باشد و دستي که با آن حالت بر آيد، البته به بهشت برسد.
3. سماع مباح و آن سماع اهل رياضت و زهد است.
4. سماع واجب، سماع اهل حال است که همچون فريضه  ي نماز واجب است."  
در نزد عارفان "ابتلا نوعي شاخص براي عارف محسوب مي شود. احاديث زيادي مستند عارفان است که مؤمن به مرتبه اي که قرب به حق پيدا کند، ابتلايش بيشتر مي گردد. شمس در مقالات درويشاني را که از درويشي به کشکول و تبرزين اکتفا و روحيه رنج کشي و زحمت انداختن را ندارند مذمت کرده است. وي با آنکه فقها را نقد مي کند اما زحمت کشي فقيهان را بر چنين دراويشي ترجيح داده است.
«اول با فقيهان نمي نشستم، با درويشان مي نشستم. مي گفتم آنها از درويشي بيگانه اند چون دانستم که درويشي چيست و ايشان کجااند، اکنون رغبت مجالست فقيهان بيش دارم ازين درويشان. زيرا فقيهان باري رنج برده اند. اينها مي لافند که درويشيم. آخر درويشي کو؟"

نقد دعاوي عرفاني
کتاب هاي عرفاني پر از دعاوي است که از کشف و کرامات عرفا حکايت مي کند. شمس بسياري از اين دعاوي را با ترازوي کلام الهي، يعني قرآن و سيره پيامبر(ص) نقد مي کند. مشهورترين شطحياتي که اذهان با آن آشنا هستند، کلماتي است که از حلاج و بايزيد بسطامي باقي مانده است.
دعوي بايزيد بسطامي
مشهور است که بايزيد گفته است: "سبحاني ما اعظم شأني" و نيز "ليس في جبتي الا الله" عرفا در کتاب هايشان اين کلام را ذکر کرده و در تحليل آن کوشيده اند. در اينکه بايزيد بسطامي از عارفان نامبردار است نه شمس و نه مولانا و نه هيچ عارف ديگري ترديد نکرده اند اما چون از اين کلام، بوي ربوبيت مي آيد درباره ي آن چون و چرا کرده اند. مولانا اين کلام را کلام عاشقي دانسته است که در مقام مستي بوده است و معتقد است پروردگار کلام کج عاشق را عفو کند، زيرا کف کژ اگرچه کژ است اما جزيي از آب و دريا است. امام خميني نيز در آثار عرفانيش، شطحيات را از نقصان سلوک شمرده و امثال حلاج و بايزيد را معفوّ دانسته است. شمس تبريزي نيز در چند موضع به طرح کلام بايزيد پرداخته و ضمن تأييد سخن مولانا، متابعت وي از محمد(ص) را کامل ندانسته است.
«  بايزيد ذکري که به دل بود خواست که بر زبان بياورد چون مست بود سبحاني گفت».  به نظر شمس متابعت محمد(ص) به مستي نمي توان کرد. «متابعت مصطفي به مستي نتوان کردن. او از آن سوي مستي است. به مستي متابعت هوشيار نتوان کردن. سبحاني جبر است، همه در جبر فرو رفته اند.».  " بايزيد را اولياء تمام نمي دارند که آن درويش صادق بر سر گور او گذشت، انگشت به دهان گرفت و گفت: آه ميان اين درويش و خدا حجابي مانده بوده است." به نظر شمس هرگز حق نگويد اناالحق. هرگز حق نگويد سبحاني. چون سبحاني لفظ تعجب است. حق تعالي چگونه از چيزي متعجب شود. بنده است که به گاه تعجب لفظ سبحاني را به کار مي برد. برخي تصور کرده اند که سخن بايزيد، از جمله اسرار است. شمس در برابر اين ادعا مي گويد، چرا در کلام پيامبر(ص) چنين اسراري يافت نمي شود. پيامبر(ص) جز موعظه، اسرار نگفته است. پيامبر(ص) جاي جاي نام اصحاب آورده اما بدون شرح، مانند اولوالالباب، اما از احوال ايشان ذکر نکرد، «ايشان خود را برهنه و رسوا کردند و او مستور و پوشيده. مصطفي در آرزوي ايشان مي سوخت، مجال نبود، و اشوقاه مي گفت. ابايزيد را اگر خبري بودي هرگز انا نگفتي».

نقد حلاج
شمس کلام بايزيد را از حلاج پوشيده تر دانسته است. به اعتقاد وي "اناالحق سخت رسواست، سبحاني پوشيده ترک است". آنگاه در تحليل اين کلام حلاج آورده که «هيچ کس نيست از بشر که در او قدري از انانيت نيست. موسي انا اعلم ممّن علي وجه الارض گفت! چيزي در او آمد، اين بگفت. حواله به خضر کردند. تا چند روز پيش او بود، آن از او بيرون رفت». شمس "اناالحق" را در نقطه مقابل "عليکم بدين العجائز" دانسته و ضمن آنکه عجز و شکستگي را ستوده، عرفان و شناخت را با عجز متناسب مي داند اما با "انا" خير. وي معتقد است که اگر حلاج از حقيقت حق خبر مي داشت، اناالحق نمي گفت. کلام حلاج از سر علّتي از دهان وي خارج شده و متابعت را رها کرده است.  شمس در تحليل علت سخن حلاّج، مراتب و مقامات سلوک را مطرح مي کند، به اعتقاد وي حلاج به تصور آنکه وارد عالم رباني شده است، اين کلام را ادا کرد و حال آنکه هنوز عالم روح، خود را تمام و کمال به وي نشان نداده بود. «در عالم روح طايفه اي، ذوقي يافتند، فرود آمدند، مقيم شدند و از رباني سخن مي گويند. اما همان عالم روح است که رباني مي پندارند. مگر فضل الهي درآيد، يا جذبه اي از جذبات، يا مردي که او را بغل بگيرد از عالم روح به عالم رباني کشد، که در متابعت درآي که اين لطيفه اي ديگر است، چه فرو آمدي آنجا؟ منصور را هنوز روح تمام جمال ننموده بود، و اگر نه اناالحق چگونه گويد؟ حق کجا و انا کجا؟ اين انا چيست؟ حرف چيست؟ در عالم روح نيز اگر غرق بودي حرف کي گنجيدي؟ الف کي گنجيدي؟ نون کي گنجيدي؟»
ابن عربي
محيي الدين عربي که پدر عرفان نظري خوانده شده است و همه عارفان پس از وي در برابر وي خضوع ورزيده اند، هم عصر با شمس و مدت ها معاشر و مصاحب وي بوده است، و با آنکه وي را "کوه" خوانده است، اما تحت تأثير جذبه ابن عربي قرار نگرفته و مريد وي نبوده است. شمس بارها به نقد ابن عربي پرداخته و وي را در "متابعت" کامل ندانسته است.  در مقالات حکايتي است که از انس شمس با ابن عربي حکايت مي کند: «در سخن شيخ محمد اين بسيار آمدي که فلان خطا کرد و فلان خطا کرد، و آنگاه او را ديدمي خطا کردي. وقتها با او بنمودي، سر فرو انداختي، گفتي: فرزند! تازيانه مي زني قوي، يعني قوي مي راني، کوهي بود. کوهي! مرا درين هيچ غرض نيست، اما صدهزار همچو اينها به هربار که کلابه مي گردانيد، فرو مي افتاد و مي ريخت. مثلاً او در حالي بودي، از آن حال خود حکايت کردي، من با او بنمودمي که درين مقام چگونه ايستادي. مثلاً روزي با اين افتاده بوديم که هر حديث که هست، نظير آن در قرآن باشد، اين حديث صحيح باشد. او حديثي روايت کرد و گفت: نظير اين در قرآن کجاست؟ من ديدم که آن دم او را حالتي است، خواستم که او را از آن تفرقه به جمع آرم، به سخني که مناسب اين سؤال او باشد، گفتم: آن حديث که مي فرمايي اختلاف است که حديث هست يا نه، اما نظير اين حديث که «العلماء کنفس واحدة» در قرآن کجاست؟ او پنداشت که من ازو سؤال مي کنم، زود جواب گفت که «انما المؤمنون اخوة... و ما خلقکم و لابعثکم الا کنفس واحدة» بعد از آن به خود فرو رفت، دانست که غرض من سؤال نبود، غرض من چه بود، مي گويد: اي فرزند، تازيانه قوي مي زني. اول فرزند مي گفت، آخر فررند مي گفت، و خنده اش مي گرفت، يعني چه جاي فرزند است."
از جمله نقدها و تازيانه هايي که شمس به ابن عربي زده است دعوي ابن عربي است که "محمد پرده دار ماست". وي در نقد اين جمله به ابن عربي مي گويد، آنچه در خود مي بيني، چرا در محمد نمي بيني؟ هرکسي پرده دار خود است. به نظر شمس آنجا که حقيقت معلوم است، دعوت کجاست؟ و کن و مکن کجاست؟ «گفتم: آخر آن معني او را بود و اين فضيلت دگر مزيد، و اين انکار که تو مي کني بر او، و اين تصرف، نه که عين دعوت است؟ مرا که برادر مي خواني و فرزند، نه که دعوت است؟ پس دعوت مي کني و مي گويي دعوت نبايد کردن!"  و ضمن نقد سخن ابن عربي، مقام بزرگ وي را پاس مي دارد. «نيکو همدرد بود، نيکو مونس بود، شگرف مردي بود شيخ محمد، اما در متابعت نبود. يکي گفت: عين متابعت خود آن بود. گفتم: ني متابعت نمي کرد."

نقد نقد شمس
اگرچه شمس به نقد عارفان از موضع دعاوي که دارند پرداخته است اما ادعاهاي خود وي نيز از اين منظر قابل انتقاد است. شمس در مقالات درباره ي حسن و جمال خويش اظهاراتي کرده که اگرچه در حد کلمات بايزيد و حلاج نيستند، اما از آنها بوي دعوي و انانيت استشمام مي گردد. از جمله مي گويد: «من از آنها نيستم که چيزي را پيشباز روم، اگر خشم گيرد و بگريزد  من نيز ده چندان بگريزم. خدا بر من ده بار سلام مي کند، جواب نمي گويم، بعد ده بار بگويم عليک، و خود را کر سازم. اکنون هله بايست تا بايستيم، خشم  گير تا خشم گيريم». 

* پي نوشتها در دفتر مجله موجود مي باشد.