در نگنجد عشق در گفت و شنيد

PDF چاپ نامه الکترونیک

در نگنجد عشق در گفت و شنيد

مولانا و سخن عشق
مهدي کمپاني زارع 
 بخش دوّم و پاياني

 عشق راز است. راز اگر راز است هيچگاه قابليت گشودن ندارد. اساساً راز زُدايي در عالم ممکن نيست مگر در سطحي فروتر از سطح وقوع راز که در آن صورت آن ديگر راز نيست، شبه راز است. براي دريافت هر رازي از جمله راز عشق بايد به موطنِ راز فرا رفت و در آنجا با آن هموطن و اَنباز شد. عشق به هزاران جلوه براي اغيار در قالب گفتار و نوشتار خودنمايي مي کند که همان تجلي عين حجاب آن مي شود. راز عشق را به حکايت گفتن، خون را با خون شستن است که محال است و محال. مولانا با آنکه با هزار زبان از عشق سخن مي گويد به همان هزار زبان مي گويد که «درنگنجد عشق در گفت و شنيد». اين نوشته بخش دوم و پاياني اين حکايت ناگفتني است که بخش نخست آن در شمارة پيشين از نظر خوانندگان گرامي گذشت.
***
4) دگرگوني احوال عاشق
يکي ديگر از عوامل بيان ناپذير بودن عشق از منظر مولانا، احوال و اطواري است که دائم بر عاشق وارد مي شود. عاشق تا با صورتي از معشوق مأنوس مي گردد، تجلي تازه اي از وي را مي يابد که به تجلي پيشين نسبتي ندارد. مولانا براي بيان اين حالِ عجب از تمثيل صورتگر نقاش استفاده مي کند. او خود را نقاشي مي داند که در کار ساختن نقش رؤيت شده معشوق است. اما وي به ما توجه مي دهد که هرگاه قصد آن را مي کند که صورت نهايي محبوب خود را ترسيم نمايد، وي را در هيأتي کاملاً ديگر مشاهده مي کند و از ساختن نقش پيشين منصرف مي گردد و آنچه را ساخته در مقابل نقش تازه وي قرباني مي کند:
صورتگر نقاشم، هر لحظه بتي سازم        وانگه همه بتها در پيش تو اندازم
صد نقش برانگيزم، با روح درآميزم     چون نقش تو را بينم، در آتشش اندازم
عشق طرار است و هر لحظه به شکلي بر عاشق متجلي مي شود. اطواري بودن عشق به گونه اي است که ارائه هر گونه صورتبندي نهايي را از او مي ستاند. عاشق براستي نمي داند که بعد از اين عشق را به چه صورت خواهد ديد. مشاهدات عاشق به گونه اي متناقض اند که وي در مي ماند عشق درد است يا دوا؟ قفل است يا کليد؟ غم است يا شادي؟ عزت است يا ذلت و ... ؟ همه اين امور راه را بر هر گونه توصيف منسجم و منضبطي مي بندد و ذهنِ پريشان، به زباني پريشان تر مي انجامد و گاه خود عاشق نيز حيران مي شود که چه مي گويد:
کرانـــي نــــدارد بيـــابــانِ مــا            قـراري نـدارد دل و جـانِ مــا
جهان در جهان نقش و صورت گرفت         کدام است از اين نقشها، آنِ ما؟
چه گويم؟ چه دانم؟ که اين داستان           فـزون است از حـدّ و امکانِ ما
چگــونه زنـم دم؟ که هـر دم به دم           پـريشانتر است اين پريشـانِ ما
از اين داستان بگذر، از من مپرس           که درهم شکست است دستانِ ما
شدت و کثرت هجوم معاني برآمده از عشق اگر عاشق را ميخکوب نکند و او را به سکوتي مدام وا ندارد و خرمن پندار و گفتار او را يکسره به آتش نيافکند، دست کم او را حيرانِ اين نکته خواهد کرد که از کداميک از اطوار عشق حکايت نمايد. در اينجا است که او از فرط پُر بودن از حقايق و معاني عشق، ساکت مي شود و به جهت شيرينيِ بسيارِ احوالِ جان، روي ترش مي گردد:
غَرقِ عِشقي ‏ام كه غَرق است اَندَرين                 عِشقهاىِ اَوَّلين و آخِرين‏
مُجمَلَش گُفتم، نَكَردَم زان بَيان                   وَرنه هَم اَفهام سوزَد، هم زَبان‏
من چو لَب گويَم، لَبِ دريا بُوَد                   من چو لا گويَم، مُراد الّا بُوَد
من ز شيرينى نِشَستم رو تُرُش                     من زِ بسيارىِ گُفتارَم خَمُش‏
تا كه شيرينىِّ ما از دو جِهان                     در حجابِ رو تُرُش باشد نَهان‏
تا كه در هر گوش نايَد اين سَخُن              يك هَمى‏گويم ز صَد سِرِّ لَدُن‏
 و
رو ترش و گران کني، تا سِرِ خود نهان کني
 بار دگر گرفتمت، بار دگر همان مکن
گاه که عاشق رخصت آن را مي يابد که از تجربه عاشقي خود سخن بگويد، تنگي کلمات جان او را به تنگ مي آورد و از خداوند متعال تقاضاي عرصه اي با پهنا و فراخ مي نمايد. عاشق با آنکه دهاني به پهناي فلک براي بيان احوال و اطوار عشق طلب کرده، اما به زودي متوجه اين مطلب مي شود که آن نيز براي توصيف عظمت عشق کارگر نخواهد بود. عاشق با رؤيت عجز خود از پا نمي نشيند و عاجزانه از شوق خود حکايت مي کند و مشتاقانه از عجز خود سخن مي گويد:
يك دَهان خواهَم به پَهناىِ فَلَك              تا بِگويَم وَصفِ آن رَشكِ مَلَك
وَر دَهان يابَم چُنين و صَد چُنين                   تَنگ آيَد در فَغانِ اين حَنين
اين قَدَر گَر هم نَگويَم اى سَنَد!                  شيشه‏ىِ دل از ضَعيفى بِشكَنَد
شيشه‏ىِ دل را چو نازُك ديده ام                 بَهرِ تَسكين بَس قَبا بِدْريده‏ ام
در مرحله اي پس از اين عاشق اين آرزو را در سر مي پروراند که اي کاش هستي مي توانست آن سرّ مگو را آشکار کند. اما چه مي توان که هستي نيز بر چنين امر مهمي توانا نيست:
پس چه باشد عشق؟ درياى عَدَم                   دَرشِكَسته عَقل را آنجا قَدَم‏
بَندگىّ و سَلطَنَت مَعلوم شد                   زين دو پَرده عاشِقى مَكتوم  شد
كاشكى هَستى زَبانى داشتى                          تا ز هَستان پَرده‏ها بَرداشتى‏
هرچه گويى اى دَمِ هَستى از آن                  پَرده‏ىِ ديگر بر او بَستى بِدان‏
آفَتِ اِدراكِ آن قال است و حال  خون به خون شُستَن مُحال است و مُحال‏
 آنگاه که عاشق از همه اين راهها باز مي ماند و بيشترينه خلق را از دريافت چنين حقايقي دور مي بيند، از خداوند مي خواهد که او را در مقامي جاي دهد که بدون حرف و کلمه، کلام اظهار  مي شود:
اى خدا! جان را تو بِنما آن مُقام               كاندر او بى‏حَرف مى‏رويَد كَلام‏
تا كه سازد جانِ پاك از سَر قَدَم                 سوىِ عرصه‏ى دورپَهناىِ عَدَم‏
عرصه‏اى بَس باگُُشاد و بافَضا                   وين خيال و هَست يابد زو نَوا
از اين رو است که مي خواهد حرف و صوت و گفت را بر هم زند و از قافيه انديشي و رعايت افاعيل عروضي فارغ شود:
قافيه اَنديشَم و دِلدارِ مَن                            گويَدَم مَنديش جُز ديدارِ من‏
خوش نِشين اى قافيه اَنديشِ من             قافيه‏ىْ دولت تويى در پيشِ من‏
حَرف چِبْوَد تا تو اَنديشى از آن؟                حَرف چِبْوَد؟ خارِ ديوارِ رَزان‏
حَرف و صوت و گُفت را بَر هَم زَنَم        تا كه بى‏اين هَر سه با تو دَم زَنَم‏
و
بس کن آخر چه بر اين گفتِ زبان چفسيدي؟
عشق را چند بيانهاست که فوق سخن است
5) مخاطبان نا آشنا به عشق
 يکي از مهمترين عواملي که مولانا براي خاموشي خود در تشريح اطوار عشق بيان مي کند، نامحرم بودن کساني است که مخاطب او قرار مي گيرند. ضعف درک و محجوب بودن بيشترينه خلق، ايشان را از همرازي و همراهي با اهل محبت منع مي نمايد. هر شبکه زباني برآمده از تجربه اي خاص از حيات فردي و اجتماعي است و آن کس که به آن تجربه خاص راه ندارد، آن شبکه زباني را نيز درک نخواهد کرد. آنچه بر زبان عاشق جاري مي شود برآمده از تجربه نزديک اوست و فهم زبان او در فضاي فهم عادي همواره موجب اين مي شود که بد فهمي گريبان سخن ايشان را بگيرد. اين يکي از آفات مواجهه با مخاطبان عام است. از اين رو مکرر در بيان مولانا مي بينيم که از اين سخن مي گويد که در حد فهم مخاطب سخن مي گويد:
اين چه مى‏گويم به قَدرِ فَهمِ توست           مُردَم اَندَر حَسرَتِ فَهمِ دُرُست 
و نکته اي را در ميان آورده که بيم لغزش مخاطبان را دارد:
من بگويم شرحِ اين از صَد طَريق              ليك خاطِر لَغزَد از گُفتِ دَقيق
و
شَرحِ اين را گُفتَمى مَن از مِرى                     ليك تَرسَم تا نَلَغزَد خاطِرى‏
نُكته‏ها چون تيغِ پولاد است، تيز                گَر نَدارى تو سِپَر، واپَس گُريز
پيشِ اين اَلماس، بى‏اِسپَر مَيا                           كَز بُريدن، تيغ را نَبْود حَيا
زين سَبَب مَن تيغ كَردَم در غِلاف            تا كه كژخوانى نَخوانَد بَرخِلاف
مولانا براي خود در مواجهه با چنين مخاطباني سه راه بيشتر نمي شناخت. راه نخست اينکه سکوت پيشه کند و از گفتن حقايق تن زند. اين راه به دلايل متعددي از جمله شوق برآمده از عشق و ظريفي شيشه دل و امر و خواسته معشوق در بيان برخي معاني، کاملاً پيمودني نبود. راه دوم گفتنِ عريانِ حقايق بود که وي جز در نوادري از احوال خاص خود به سمت آن مايل نمي شد و آن را براي عموم مفيد نمي دانست و بلکه موجب رهزني شان به حساب مي آورد. به علاوه اينکه غيرت عشق و معشوق نيز مانع از چنين پرده دريهايي بود. حالت سومي که فرا روي وي بود حالتي ميان گفتن و نگفتن بود. او مي خواست در عين اينکه از عشق مي گويد، در عشق پرده دري نکند و در عين اينکه از عشق بي واسطه سخني نمي گويد، ديگران را بر خوانِ پر نعمت عشق بي نصيب نگذارد. اينجا بود که قصد مي کرد در حديث ديگران سخن بگويد. وي حتي در پاسخ حسام الدين چلبي که از وي خواسته بود که مکشوف و برهنه و بي غلول از عشق بگويد، از چنين کاري امتناع ورزيد و با او نيز از وراي حجابها و پرده هاي تمثيل و تشبيه سخن مي گفت. مولانا آفت اين حالت سوم را اين مي دانست که مخاطب نا آزموده بر صورت تمثيل و قصه مي چسبد و دلالت حقيقي تمثيلات وي را در نمي يابد و به واسطه چسبيدن به صورت، گمراه مي گردد:
 اين سخن هم ناقِص است و اَبتَر است    آن سخن كه نيست ناقِص، آن سَر است‏
گر بگويد، زان بِلَغزَد پاىِ تو                  وَر نَگويَد هيچ از آن، اى واىِ تو
وَر بگويد در مثالِ صورتى                   بر همان صورت بِچَفسى اى فتى!‏
 او به مخاطبان متذکر مي شود که کارکرد تمثيلاتش را دريابند و از آنها نردباني براي صعود به عالم معنا بيابند و نه اينکه در شکل و صورت آن بمانند. همچنين بدانان توجه مي دهد که استفاده از تمثيل و تشبيه امري مقطعي است و پس از مدتي بايستي ايشان از کودکي فکري فاصله بگيرند تا با ايشان به معنا سخن رود و نه به صورت:
اين تَصَوُّر، وين تَخَيُّل لُعبَت است      تا تو طِفلى پس بِدانَت حاجَت است‏
چون ز طفلى رَست جان، شد در وِصال   فارِغ از حِس است و تَصوير و خيال‏
نيست مَحرَم تا بگويم بى‏نِفاق                تَن زَدَم، واللهُ أعلَم بِالوِفاق
مولانا معتقد است هر لباسي از لفظ و گفتار بر قامت تجارب عميق عاشق تنگ است و از آنجا که نمي توان همگان را از بيان بهره اي از معاني عشق بي نصيب گذاشت، مي توان از تمثيلهاي ناقصي که از تجارب متعارف حيات خاکي اخذ مي شود، استفاده کرد و آن محجوبان را به ساحت عشق نزديک نمود. براي نمونه وي که در تجارب خود عشق را قهار و مهيب ديده براي نزديک کردن ذهن مخاطبان به آن از تمثيل «شير» و «آهو» استفاده مي کند:
پيشِ شيرى آهويى بى‏هوش شد         هَستى‏اَش در هَستِ او روپوش شد
اين قياسِ ناقِصان بر كارِ رَب              جوشِشِ عشق است، نَز تَركِ اَدَب‏
گزارش هاي مولانا در مثنوي معنوي حاکي از آن است که مخاطبان همروزگار وي چنان غرق داستان ها و تمثيلات وي مي شده اند که او را از گفتن حقايق معنوي به گفتار و کردار منع مي کرده اند. جمع مستمعان وي گاه چنان از گفتن معاني دچار ملالت مي شده اند که بنا بر بيان مولانا به خواب مي رفته اند و او از ايشان مي خواسته که اندکي از ملالت خود بکاهند تا شرح مشتاقي خود را با ايشان در ميان بگذارد:
يك زَمان بُگذار اى همره! مَلال            تا بِگويم وصفِ خالى زان جَمال‏
همچو مورى اندر اين خَرمَن خوشَم      تا فُزون از خويش، بارى مى‏كَشَم
مولانا سخنان خود را چون آبي مي داند که در آسيايِ انديشه و احساسات مخاطبان روان شده تا با گردش آن حياتي تازه نصيب ايشان شود. گاه که مي بيند آنان پاسِ اين هديه شريف را نمي گذارند دل تنگ و خشمگين بر ايشان فرياد مي زند که:
رفتنِ اين آب، فوقِ آسياست                       رفتَنَش در آسيا بهرِ شُماست‏
چون شما را حاجتِ طاحون نَماند            آب را در جوىِ اصلى باز راند
ناطقه سوىِ دهان، تعليم راست         وَرنه خود آن نُطق را جويى جُداست‏
مولانا حضور محرمان را موجب بيرون شدن مستوران و شاهدانِ معنا از پرده غيرت مي داند. به بيان وي زيبايي براي زيبابين خلق شده است. دريغ عمده مولانا آن است که بيشترينه خلق گنجايش آن را ندارند که او آنچه در درون دارد برايشان شرح کند. او به دنبال مستمعي است که تمام وجودش گوش است و خواهان نيوشيدن اسرار عشق که اگر چنين شخصي يافت شود به تعبير وي آنانکه مادرزاد نيز لال اند، به گفتن مشغول مي شوند. در نقطه مقابل اگر نامحرمان مخاطب باشند، برترين سخنوران نيز از گفتن باز مي مانند. نامحرم در قاموس وي به کسي گفته  مي شود که ساکن جهاني بيگانه با اوست. کسي که با اين فاصله بسيار از او در او مي نگرد، جز تصويري مبهم و تاريک دريافت نمي کند. گاه که نامحرمان به محفل اُنس وي ورود مي يافتند، وي از بيان اسرار عشق و معشوق تن مي زد و آشکارا حضور ايشان را مانع بيان حقايق و معاني مي دانست. او مي دانست که اگر جهان را پر از دُر و مرجان نمايد و کسي محرمي با او نداشته باشد، دانه اي از آن مرواريدها را نصيب نمي برد. از اين رو از آنان دعوت مي کرد که پيش از همه محرم شوند و زبانِ مَحرمي بياموزند که در اين زبان ترک و کُرد و پارسي گو و عرب و حتي چوب و سنگ مفاهمه اي بدون سوء تفاهم خواهند داشت.
اى دَريغا مر تو را گُنجا بُدى                    تا ز جانَم شَرحِ دل، پيدا شُدى‏
اين سُخَن شير است در پِستانِ جان          بى‏كَشَنده خوش نمى‏گَردَد رَوان‏
مُستمِع چون تشنه و جويَنده شُد               واعِظ ار مُرده بُوَد، گويَنده شُد
مُستَمِع چون تازه آمَد بى‏مَلال            صَد زبان گَردَد به گُفتَن گُنگ و لال‏
چونكه نامَحرَم درآيَد از دَرَم                     پَرده در، پنهان شوند اهلِ حَرَم
وَر درآيَد مَحرَمى دور از گَزَند                   بَرگُشايند آن سَتيران، روي بند
هرچه را خوب و خوش و زيبا كُنَند                   از براىِ ديده‏ىِ بينا كنند
كِى بُوَد آوازِ چَنگ و زير و بَم                     از براىِ گوشِ بى‏حِسِّ اَصَم‏
مُشك را بيهوده،حق خوش دَم نكرد        بَهرِ حِس كَرد او پِىِ اَخشَم نكرد
حق زمين و آسمان برساخته ست        در ميان بَس نار و نور اَفراخته ست‏
اين زمين را از براىِ خاكيان                            آسمان را مَسكنِ افلاكيان‏
مَردِ سُفلى دشمنِ بالا بُوَد                               مُشترىِّ هر مَكان پيدا بود
اى ستيره! هيچ تو برخاستي                       خويشتَن را بَهرِ كور آراستى‏؟
گر جِهان را پُر دُرِ مَكنون كُنَم                روزىِ تو چون نباشد چون كنم؟
مولانا مطمئن ترين راه را براي اينکه مخاطبان نا آشنا، به عشق آشنا و مأنوس گردند، اين مي داند که يا آنان عاشق شوند و يا اينکه عاشقان را به چشم عاشقان ببينند. اين چنين دعوتي در حقيقت دعوت به بازيگري و داشتن نگاهي بازيگرانه و پرهيز از نگاههاي تماشاگرانه در عشق است. در نگاه تماشاگرانه همواره اين آفت وجود دارد که شخصِ ناظر نگاهي فارغدلانه به معلومات خود داشته باشد و از اين رهگذر جز سطحي از حقايق آن چيز را درنيابد و گاه به جهت عدم آگاهي کافي طريق انکار را پيشه کند. داستان انکار عشق ليلي و مجنون از ناحيه اطرافيان آن دو يکي از نمونه هايي است که مولانا براي چنين نگاهي بر مي شمرد. در يکي از تصاوير مشهور از چنين مواجهه فارغدلانه اي خليفه از ليلي مي پرسد که تو با آنکه از جمال و زيبايي بهره چنداني نداري، چگونه است که تا بدين حد موردنظر مجنون قرار گرفته اي؟ ليلي در پاسخ وي او را دعوت مي کند که از چنين نگاه تماشاگرانه و فارغدلانه اي دوري نمايد و خود را در دريچه ديدِ مجنون بنشاند و از چشمان او به ليلي بنگرد تا حُسن و ملاحت او را چون مجنون دريابد:
گُفت لِيلى را خَليفه: كان توى             كَز تو مَجنون شُد پَريشان و غَوى؟‏
اَز دِگَر خوبان تو اَفزون نيستى         گفت: خامُش، چون تو مَجنون نيستى‏  
مولانا از کساني که مي خواهند در باب احوال و اطوار عاشقان سخن بگويند، درخواست مي کند که دورانديشي و احتياط را از دست ندهند و از دريچه هاي تنگ خود بديشان نظر نيافکنند و عاشقان را به چشم عشق ببينند. «ديدن به چشم عشق» را مي توان قرار گرفتن به جاي عاشق معنا کرد. بايد ديد که عاشقان در چه جايگاهي قرار گرفته اند و عشق با ايشان چه حکايت ها گفته که آنان را چنين بي دل و دستار نموده است. عاشق به چه مي انديشد؟ کسي که تخته بند پاره اي عادات روزمره است در تشريح انديشه عاشق به اموري تمسک مي جويد که در دسترس دارد، از اين رو وارستگي او را حمل بر حماقت و سفاهت مي کند و بي تکلفي اش را بي ادبي به حساب مي آورد و... عشق را در ترازوي عُرف و عادت نهادن محصولي جز انتساب پاره اي سفاهت ها و ديوانگي ها به عاشق و انکار وي و طريقش ندارد.
زين گُذَر كن، پَندِ من بِپْذير هين             عاشقان را تو به چَشمِ عشق بين‏
وَقت نازُك باشد و جان در رَصَد          با تو نَتْوان گفت آن دَم عُذرِ خَود
فَهم كن، موقوفِ آن گفتن مَباش              سينه‏هاىِ عاشقان را كَم خَراش‏
نه گُمانى بُرده‏اى تو زين نشاط                  حَزم  را مَگْذار، مى‏كُن احتياط
 با توجه به اين آفات مي توان گفت بهترين توصيه آن است که براي فهم عاشقي، عاشق شد و ديدن و فهميدن هر چيز را شرط است اين:
پرسيد يکي که عاشقي چيست؟                  گفتم که مپرس از اين معاني
آنگه که چو من شوي ببيني                          آنگه که بخواندت، بخواني 
و
اي آنکه شنيدي سخن عشق، ببين عشق
کو حالت بشنيده و کو حالت ديده؟
6) نارسايي زبان
زبان پديده اي جمعي است که تجارب مشترک گروههاي مختلف انساني را حفظ و منتقل مي کند. از مهمترين عناصري که در تعريف زبان مندرج است، مي توان به قراردادي بودن آن اشاره کرد. در واقع انسان ها با وضع پاره اي الفاظ و نشانه ها به آنچه در حيطه دانششان قرار مي گيرد، اشاره مي کنند. هم دانش هاي بشري و هم زبان برآمده از آن در حيطه عمومي شکل مي گيرد و محصول تجارب شخصي هيچکس نيست. هرگاه تجربه اي بيرون از اين محدوده براي انساني واقع شود، براي اظهار آن دو راه بيشتر وجود ندارد. يا اينکه آن شخص براي بيان تجربه خود به قراردادهاي معمول ميان انسان ها پايبند باشد که با توجه به بيرون بودن آن تجربه از دسترس عموم، چنين قراردادي نمي تواند معناي دقيقي داشته باشد و يا اينکه براي تجربه خود دست به آفرينش الفاظ و نشانه هاي تازه اي بزند که هم تجربه وي را از دسترس خارج مي سازد و هم داخل نشدن در حيطه زبان عمومي، سخن وي را نامفهوم مي سازد. اين چنين انتخابي منجر به شکل گيري زبان خصوصي مي شود که برخي از فيلسوفان از جمله ويتگنشتاين به امتناع تحقق آن حکم کرده اند. درباره حالت اول اگر به راستي تجربه آن شخص «کاملاً ديگر» است، نمي توان از آنچه متعارف و معمول است در بيانش استفاده کرد. آن تجربه اي که «ديگر» است در مقام بيان نيز بايستي ويژگي هاي منحصربه فرد خود را حفظ کند و آشکار است که با واژگان و ترکيبات زبان متعارف نمي توان به چنين کاري دست زد. در باب حالت دوم نيز نظريه امتناع تحقق زبان خصوصي با توجه به شواهد متعددي قابل دفاع نيست. ساده ترين استدلالي که مي توان عليه اين ديدگاه بيان کرد، آن است که اگر امکان تحقق زبان خصوصي را منکر شويم، در واقع بدين معتقد شده ايم که هر آنچه را بتوان بيان نمود، مي توان فهميد، در حالي که چنين ملازمه اي وجود ندارد و بسيارمي توان گزارش هايي را از تجارب خاص انساني نشان داد که به جهات مختلف از جمله غرابت مفردات و ترکيبات محل بحث و گمانه زني قرار گرفته است. در واقع زبان خصوصي در بيشترينه موارد زباني نيست که بيرون از زبان متعارف شکل گرفته و بخشي از همان زبان عمومي به شمار مي آيد. حال بايد پرسيد که در مقام بيان احوال خاص عاشق که مسلماً از سنخ تجربه هاي «کاملاً ديگر» و يا دست کم «ديگر» است، بايستي به کدام زبان متوسل شد؟ به نظر مي آيد که حتي اگر شخص عاشق تجارب خود را در فضاي الفاظ و عبارات متعارف نيز بيان کند به جهت خاص بودن مدلولات مورد نظرش باز هم نمي توان از سخنانش آن چيزي را فهميد که از سخنان ديگران با همان مفردات و ترکيبات مي فهميم. نبايست گمان کرد که «خورشيد» و «دريا» در زبان شخص عاشق واژه هاي آشنايي براي ماست و ما مراد وي را از آن دو به درستي درک مي کنيم. شايد اگر عاشق به جاي زبان متعارف از زباني کاملاً خصوصي استفاده مي کرد که در آن هم واژگان و هم معاني آنها به اراده و قرارداد وي باز مي گشت، فهم سخنان وي به دشواري زماني نبود که وي براي معاني خاص موردنظر خود از واژگان متعارف استفاده مي کند. استفاده وي از زبان عمومي براي بيان تجارب خصوصي خود همواره اين پرسش را به وجود مي آورد که واژگان مورد استفاده وي تا چه ميزان به کاربردهاي متعارف آن نزديک است؟ آنچه که آشکار است اين است که به کارگيري زبان از ناحيه چنين کساني در درون زبان عمومي، زباني خصوصي اي ايجاد مي کند. کساني که واجد تجارب خاص اند واژگان هر زبان را باردارِ معاني تازه اي مي کنند و گاه براي بيان مرادات خود به ساختن کلمات تازه دست مي برند. از مشکل مخاطبان در فهم چنين معاني تازه که بگذريم، براي شخصي که از زبان متعارف استفاده مي کند مشکلات عديده اي وجود دارد. بزرگترين مشکل وي انتخاب کلماتي است که بيش از ديگر واژگان بتواند حامل معاني تازه باشد. واژه ها پيش از به کار رفتن در معاني تازه جهت گيري هاي مشخصي دارند و اين موجب آن مي شود که به آساني نتوان از آنها براي بيان معاني تازه استفاده کرد. حتي اگر شخص صاحب تجربه واژه هايي درخور براي متعلق تجربه خود بيابد، ناگزير است که با تفصيل ديگران را در جريان قرارداد تازه بگذارد. اين چنين اطلاع رساني باز هم توسط زبان صورت مي گيرد و اين همان مشکل پيشين است و هيچ گاه مرتفع نمي شود. از اين رو مي توان گفت که انتقال معنا از طريق لفظ علي رغم زحمات فراواني که دارد، هيچ گاه براي شخص تجربه کننده احوال خاص راضي کننده نخواهد بود:
‏لفظ در مَعنى هميشه نارَسان                    زان پيمبر گفت: «قَد كَلَّ لِسان»‏
نُطق اُصْطُرلاب باشد در حِساب               چه قَدَر دانَد ز چَرخ و آفتاب‏؟
خاصه چَرخى كاين فَلَك زو پَرّه‏اى است      آفتاب از آفتابَش ذَرّه‏اى است
همه اين مشکلات از آن رو است که عرصه معنا بس فراخ است و عرصه زبان و الفاظ بس تنگ. دانشي که از طريق يک نظر انداختن به غيبِ عالم حاصل مي شود، با نگاشتن هزاران کتاب قابل انتقال به غير نيست. عالم معنا سعه وجودي اي دارد که جز در عالم معنا آن هم به مدد دل و جاني مهذَّب قابل فهم نيست:
آنكه يك ديدن كند اِدراكِ آن                         سالها نَتْوان نُمودن از زبان‏
آنكه يك دَم بينَدَش اِدراكِ هوش             سالها نَتْوان شُنودَن آن به گوش 
 آنچه عاشق در تجارب خود مي يابد دانشي خطي نيست تا با زبان بتوان خط سير آن را ترسيم نمود. آن دانش، دانشي حجمي است که براي توصيفش بايستي هزاران خط را به کمک طلبيد. براي توصيف يک تجربه عميق عاشقانه هزاران زبان و هزاران خط سير اندک است چون در اين گونه تجارب معاني به صورت حجمي به صاحب تجربه هجوم مي آورند و آغاز و پايان آن به درستي مکشوف نيست. در چنين تجاربي با آغازها و پايانها روبروييم و هر آغازي مي تواند پايان باشد و هر پاياني مي تواند آغاز. در سخن گفتن با الفاظ ناگزير از آن هستيم که خط سيري را دنبال کنيم که مي تواند هزاران جايگزين داشته باشد. اينکه مولانا سخن گفتن در قالب الفاظ را به نيزه بازي در گودال تشبيه مي کند از آن روست که خود را ناگزير از آن مي بيند که صد اقيانوس معنا را در کوزه اي از سخن محدود نمايد. هميشه معاني اي پيرامون او پرسه مي زنند تا اينکه نوبت آن شود که لباس لفظ بپوشند و معاني اي که هنوز چنين مجالي نيافته اند مي خواهند که تن او را بشکافند و خود را آفتابي کنند. اين تجارب به ظاهر عجيب، تجربه هاي دم به دم مولانا است و اينکه وي همواره از اين سخن مي گويد که با اين همه گفتار از عاشقان، يک عبارت از دريافت هاي ايشان براي ديگران بيان نشده ناظر بدان است:
زان نيامَد يك عبارت در جِهان             كه نَهان است و نَهان است و نَهان‏
زانكه اين اَسما و اَلفاظِ حَميد                         از گِلابه‏ىْ آدَمى آمد پَديد
«عَلَّمَ الاَسما» ‏‏‏ بُد آدم را امام                        ليك نه اندر لِباسِ عين و لام
چون نَهاد از آب و گِل بر سَر كُلاه            گَشت آن اَسماىِ جانى روسياه
كه نِقابِ حَرف و دَم در خود كَشيد ‏‏‏         تا شود بر آب و گِل مَعنى پَديد
گرچه از يك وَجه مَنطِق ‏‏‏كاشِف است    ليك از دَه وَجه پَرده و مُكنِف ‏‏‏ است
نکته قابل توجهي که مولانا در باب کارکرد زبان در توصيف عشق بيان مي کند، اين است که زبان برخلاف کارکرد مشهور خود در روشنگري و ايضاح مجهولات و مبهمات، در باب عشق بر آتش جهل و ابهام، نفتِ تشديد مي پاشد:
گَرچه تفسيرِ زبان روشَنگَر است           ليك عشقِ بى‏زَبان، روشن‏تر است‏
مطابق بيان مولانا، عشق هر لحظه در فيضان و فوران است و از در و ديوار اين عالم فرو مي ريزد. اصل عشق معناست و معنا پريرويي است که تاب مستوري ندارد و مي خواهد در هر هيأتي خودنمايي کند. روي خوش، بوي خوش، خوي خوش و ... همه جلوات عشق است. از روي و بوي و خوي عاشق مي توان عشق و اطوار آن را ديد. کافي است که نبض و ضربان عاشق را رصد کني تا بداني که آهنگ چه دارد. حتي خود عاشق از ديگران مي خواهد که براي فهم احوالش دست بر دل او بنهند و از عشق و معشوق نپرسند. عشق از همه احوال و افعال عاشق پديدار است و اندکي توجه کافي است که براي ناظر آن پرده نشين را شاهدِ بازاري نمايد. پايين ترين مرتبه ظهور عشق را در زبان مي توان ملاحظه کرد، از اين رو کمالِ بي نصيبي خواهد بود کز چنين سيبستاني جز بويي از وراي الفاظ و کلمات به مشام جان نرسد. مولانا علاوه بر بي نصيبي مخاطبان بر نکته ديگري نيز تأکيد مي کند و آن غيرت عشق است که در گذشته بدان پرداختيم. اينکه مخاطبان تنها خواهان پرداختن به سخن اند غيرت عشق است بر خوبي خود و اينکه اين سخن حجابي شود تا ايشان نتوانند بي شمار جلوات عشق را دريابند:
پاك سُبحانى كه سيبِستان‏  كند                     در غَمامِ‏ حَرفِشان پنهان كند
زين غَمام بانگ و حَرف و گُفت‏وگوى       پَرده‏اى كَز سيب نايَد غيرِ بوى‏
بارى، اَفزون كَش تو اين بو را به هوش  تا سوىِ اَصلَت بَرَد، بِگْرِفته گوش ‏  
مولانا سخن گفتن از عشق را پوشاندن و پنهان کردن لايه هاي ديگري از حقيقت عشق مي داند. مانند بلبلان که در روي گل نغمه سر مي دهند، تا اغيار را از بوي گل مشغول و منصرف کنند. سخن نگفتن از عشق اين مجال را فراهم مي آورد که ديگر جلوات عشق خودنمايي کنند و اين منجر به آشکار شدن سر عشق مي گردد. خلق تمثيلات و تشبيهات هرچند ما را به فهم مختصري از حقيقت مي رساند، اما در واقع راهي است براي پنهان شدن زيبايي هاي ديگر. مولانا به ما متذکر مي شود که سخن گفتنش از عشق بدين خاطر است که عشق آشکار نشود. نفس سخن گفتن از عشق پوشاندن آن است. اگر عاشق در ساحت سخن سکوت کند اين به هيچ روي بدين معنا نيست که در ساحت ذهن و اراده نيز سکوت نموده است و هر لحظه ممکن است نامحرمان جلوه اي از مستوران قباب غيرت را ملاحظه کنند:
تَرسَم اَر خامُش كنم، آن آفتاب                   از سوىِ ديگر بِدَرّانَد حجاب‏
در خَموشى گُفتِ ما اَظهَر  شود                كه زِ مَنع آن ميل اَفزون‏تَر شود
گَر بِغُرَّد بَحر، غُرَّه‏ش كَف شود               جوشِ «اَحْبَبتُ بِاَن اُعرَف» شود
حَرف گفتن بَستَنِ آن روزَن است            عينِ اِظهارِ سخن پوشيدن است‏
بُلبُلانه نَعره زَن در روىِ گُل                      تا كنى مَشغولِشان از بوىِ گُل‏
تا به قُل مشغول گردد گوشِشان                 سوىِ روىِ گُل نَپَرَّد هوشِشان ‏مولانا اشارات عشق را معکوس مي دانست و معتقد بود سخن گفتن بسيار در باب عشق مانند به خون شستن خون، موجب پوشيدگي و نهاني افزونتري مي گردد:
خمش، خمش که اشارات عشق معکوس است
نهان شوند معاني ز گفتنِ بسيار
7) مصلحت نظام هستي
يکي ديگر از دلايلي که مولانا براي سخن ناگفتن از عشق مطرح مي کند، ابتناي نظام هستي بر غفلت است. دانايي بيش از حد از هر سنخ و در هر زمينه مي تواند موجب به هم ريختگي نظام هستي شود. از اين روست که خداوند به اندازه لازم از دانش در اختيار انسانها قرار مي دهد و نه ايشان را در جهل مطلق رها مي سازد و نه به آنان علم کامل عطا مي کند. آبادي اين عالم به اين است که عموم خلق از پرده هاي پنهان عالم بي خبر باشند:
«قومي را خداي تعالي چشمهاشان را به غفلت بست تا عمارت اين عالم مي كنند كه اگر بعضي را از آن عالم غافل نكنند ،هيچ عالم آبادان نگردد. غفلت، عمارت ها و آباداني ها انگيزاند. آخر اين طفل از غفلت بزرگ مي شود و دراز مي گردد و چون عقل او به كمال مي رسد ديگر دراز نمي شود. پس موجب و سبب عمارت، غفلت است و سبب ويراني هشياري است.»
عاشقان با ساکن شدن در جهان ديگر آگاهيهايي از غيبِ عالم در اختيار دارند که بيانش مي تواند نظم زندگي معمول انسان ها را به هم بريزد. از اين رو مُهر خاموشي بر لبانشان نهاده اند و جز نادراً جواز بيان اسرار نيافته اند.
ما چو واقِف گَشته‏ايم از چون و چَند                 مُهر بر لَبهاىِ ما بِنهاده‏اَند
تا نَگَردَد رازهاىِ غيب فاش                     تا نَگَردَد مُنهَدِم عيش و مَعاش‏
تا نَدَرَّد پَرده‏ىِ غَفلَت تَمام                         تا نَمانَد ديگِ مِحنَت نيم خام‏
و
بر لَبَش قُفل است و دَر دل رازها               لَب خَموش و دل پُر از آوازها
عارِفان كه جامِ حَق نوشيده‏اند                         رازها دانِسته و پوشيده‏اند
هركه را اَسرارِ كار آموختَند                        مُهر كَردَند و دَهانَش دوختَند
اگر کسي از درون، او را به گفتن سر عشق الزام مي کرد، صد کس نيز در موقع مقتضي از وي مي خواستند که سکوت پيشه کند و «اسرارِ مگو» را آشکار ننمايد. در اين اوقات بود که دلش اضطراب افزون تري مي يافت و خاموشي دريا وش را بر مي گزيد:
بُگذَر از زَر كاين سخن شد مُحتَجِب   همچو سيماب  اين دِلَم شد مُضطَرِب‏
ز اندرونم صَد خَموشِ خوش نَفَس      دست بر لَب مى‏زند، يعنى كه بَس‏
خامُشى بَحر است و گُفتَن هَمچو جو       بَحر مى‏جويَد تو را، جو را مَجو
از اِشارَتهاىِ دريا سَر مَتاب                         خَتم كن، واللهُ اَعلَم بِالصَّواب‏
و
من تَمام اين نَيارم گُفت از آن                     مَنع مى‏آيَد ز صاحب مَركَزان
8) گوينده حقيقي معشوق است
اگر به نسبت عاشق به معشوق در سخنان مولانا توجه کنيم، اين نکته بر ما آشکار خواهد شد که عاشق در جنب معشوق در ميدان عشق، شأنيت و منزلتي براي اظهار وجود ندارد، چه رسد به اينکه بخواهد حق عشق را در ميدان سخن ادا کند. آنچه مولانا عشق مي ناميد، چيزي جز معشوق را باقي نمي گذاشت و اگر عاشق جنبشي مي کرد، در حقيقت تحرک معشوق بود. حال، عاشقي که براي خود شأن و وجودي نمي شناسد، حتي ثنا گفتن را نادرست مي شمارد، زيرا حمد از حامد و مدح از مادح خبر مي دهد و اين خلاف عشق است که دويي نمي شناسد و در اين ميان ممدوح و محمود کافي است که مادح و حامد کمالات خويش باشد و سايه را نرسد که از آفتاب گويد:
هم بگو تو، هم تو بشنو، هم تو باش          ما همه لاشيم، با چندين تراش
حتي اگر عاشق به بيان عشق بپردازد، درواقع او نيست که سخن مي گويد و اين ترنم عشق است که به لسان عاشق پديدار شده است. مولانا در تجارب خود دريافته بود که ورود عشق، تمام هستي عاشق را توفي مي کند و از او اندکي باقي نمي گذارد. عشق وجود آدمي را به گونه اي از خويش تهي مي کند و در اختيار مي گيرد که مطربان ناي و چنگ را. دمِ نايي و زخمه چنگ نواز است که از معبرِ ساز به بيرون مي شود و همگان را گمان آن است که اين صداي ناي است و آن نغمه چنگ:
ما چو چَنگيم و تو زَخمه مى‏زَنى             زارى از ما نى، تو زارى مى‏كُنى‏
ما چو ناييم و نَوا در ما ز توست        ما چو كوهيم و صَدا در ما ز توست 
مولانا در تمثيل غلبه پري بر آدمي نشان مي دهد که به چه معنا سخن معشوق و عشق را ما از زبان عاشق مي شنويم:
چون پَرى غالِب شود بر آدَمى                  گُم شود از مَرد وَصفِ مَردُمى‏
هرچه گويد، آن پرى گُفته بُوَد              زين سَرى، زان آن سَرى گُفته بُوَد
چون پَرى را اين دَم و قانون بُوَد             كِردگارِ آن پَرى خود چون بُوَد؟
اوىِ او رَفته، پَرى خود او شده                     تُركِ بى‏الهام تازى گو شده‏
چون به خود آيَد نداند يك لُغَت     چون پَرى را هَست اين ذات و صِفَت‏
پس خداوندِ پَرىّ و آدَمى                       از پَرى كِى باشَدَش آخِر كَمى؟‏
شيرگير اَر خونِ نَرّه شير خَورد                 تو بِگويى او نكرد آن، باده كَرد
وَر سخن پَردازَد از زَرِ كُهُن                   تو بگويى باده گُفتَست آن سَخُن‏
باده‏اى را مى بُوَد اين شَرّ و شور       نورِ حَق را نيست آن فَرهَنگ و زور؟
كه تو را از تو به كُل خالى كند            تو شوى پَست، او سخن عالى كند
بي دليل نبود که او خود عاشق ديوانگي بود و خويشتن را از فرزانگي بيزار مي دانست، زيرا فرزانگي لازمه اش با خود بودن و خويشتنداري و ديوانگي متضمن بي خودي و بي خويشي بود. اگر در معناي واژه «ديوانه» و «مجنون» دقت کنيم، نحوه اي ورود و دخول ديگري در آن موجود است که مولانا از دست دادن من هايِ کاذب و تصرف سرزمين دل و جان به وسيله محبوب را با آن ادا مي کرد و به همين معنا به آنان که ديوانه نبودند، طعنه مي زد و آنان را ديوانه(به معناي عرفي آن) مي خواند. با اين توضيح آشکار مي شود که اولاً گوينده حقيقي عشق و معشوق است و عاشق آينه اي براي تجلي آن است. ثانياً از آنجا که دمِ نايي در خوردِ ني است و نه در خوردِ مرد، تجليات عشق و از جمله تجلي در قالب الفاظ و گفتار نيز متناسب با ظرفيت قابل که همان عاشق است بروز مي يابد و نه چنان که حق عشق و عاشقي است:
دم كه مَردِ نايى اَندَر ناى كَرد             در خورِ ناى است، نه در خوردِ مَرد
هان و هان گَر حَمد گويى گَر سِپاس       همچو نافَرجامِ آن چوپان شِناس‏
حَمدِ تو نسبت بِدان گَر بهتر است       ليك آن نسبت به حَق هم اَبتَر است‏

مولانا و سخنِ عشق
در باب علل و عوامل بيان ناپذيري عشق از ديدگاه مولانا در صفحات گذشته به تفصيل سخن گفته شد، اما ناگفته پيدا است که وي به جهت غواصي در بحر کران ناپديد عشق از زمره کساني است که بيش از همه در باب عشق سخن گفته است. مولانا در عشق بي پروا بود و باکي از آن نداشت که مطالبي را بيان کند که حتي به ويراني وي بيانجامد:
بَند كُن چون سيل سيلانى كُنَد                      ورنه رُسوايى و ويرانى كُنَد
من چه غم دارَم كه ويرانى بُوَد                     زيرِ ويران، گَنجِ سُلطانى بُوَد
غرقِ حَق خواهَد كه باشَد غَرق‏تَر           هَمچو موجِ بَحرِ جان، زير و زِبَر  
او اسراري در سينه داشت که معتقد بود اگر حلاج نيز بر آنها واقف شود، در حق او انکار روا  مي دارد و او را به قتل مي رساند. او عشق را دشمن شرم مذموم مي دانست و بر آن بود که صداقت و صراحت بيان عاشق در نزد نا آشنايان حمل بر بي ادبي مي شود، در حالي که با ادب تر از عاشق نمي توان يافت:
اين قياسِ ناقِصان بر كارِ رَب             جوشِشِ عشق است، نَز تَركِ اَدَب‏
نَبضِ عاشِق بى‏اَدَب بَرمى‏جَهَد                 خويش را در كَفّه‏ىِ شَه مى‏نَهَد
بى‏اَدَب‏تر نيست كَس زو در جِهان           بااَدَب‏تر نيست كَس زو در نَهان‏ 
او از اينکه مکرر، سخن عشق را در ميان آورد احساس ملولي نمي کرد و آن را چون جانِ نو مي پنداشت:
بر مَلولان اين مُكَرَّر كردن است                 نَزدِ من عُمرِ مُكَرَّر بُردَن است‏
شَمع از بَرقِ مُكَرَّر بَر شود                          خاك از تابِ مُكَرَّر زَر شود
مولانا خود را رسولِ آفتاب مي دانست و بدين خاطر علي رغم کم ظرفيتي مخاطبان، مراعات احوال ايشان را مي کرد. مخاطبان وي طيف هاي وسيعي از موجودات بودند: فرشته، انسان، حيوان و حتي نبات و ... . در سخنان وي گاه به اين نکته بر مي خوريم که فرشتگان هم در محفل انسش حاضر مي شوند و از او مي خواهند که برايشان سخن بگويد:
سخنم خور فرشته است، من اگر سخن نگويم
مَلَکِ گرسنه گويد که بگو، خمش چرايي؟
چنان که در شرح حال وي ذکر شده گربه و قورباغه نيز سخن عاشقانه او را در مي يابند.  داستان استن حنانه(ستون ناله گر) در دفتر اول مثنوي گواهي آشکار بر آن است که مولانا سخن گفتن از عشق براي جمادات را نيز صحيح مي داند، چه رسد به موجودات جاندار و به ويژه انسان ها:
آن نِدايى كاصل هَر بانگ و نَواست    خود نِدا آن است و اين باقى، صَداست‏
تُرك و كُرد و پارسى گو و عَرَب            فَهم كرده آن نِدا، بى‏گوش و لَب‏
خود چه جاىِ تُرك و تاجيك است و زَنگ          
 فَهم كَردَست آن نِدا را چوب و سَنگ‏
او مي خواست با سخنان خود پيام عشق را جهان گير نمايد و همگان را بدين هديت شريف دعوت کند. حتي مي گفت که اگر گاهي لب خود را براي نگفتن نکته عشق مي گزد، اين در حقيقت ترفندي است براي بيان سخن عشق:
چه لب را مي گزي پنهان، که خامش باش و کمتر گو
نه فعل و مکرتست اين هم، که بر گفتار مي گردم 
سکوت و خاموشي هرچند براي وي برکات بسياري داشت و او را در ريحان زاري با عشق همراه مي ساخت، اما سخنش عطر ريحان را به تمام عالم مي پراکند و زمينيان و آسمانيان را بهره مند مي ساخت:
تا خموشم من ز گلزار تو ريحان مي برم
چون بنالم عطر گيرد عالم از ريحان من 
او مي دانست که چشم جهاني در قرون متمادي به دنبال حقايقي است که وي از عالم عشق صيد کرده است. از اين رو نمي پسنديد که علي رغم خشک لبي قاطبه نفوس در قله استغنا با معشوق خود به تنهايي به سر برد. او مي خواست که معشوق خود را براي همگان جلوه دهد و بدين خاطر گاه از آن قله پايين مي آمد و براي کساني که در دامنه کوه بودند از برخي وقايعِ پيش آمده در اوج سخن مي گفت و برخي را که تابِ سفر داشتند دستگيري مي کرد و همراه خود به بالا مي کشاند. او «براي ياري و تعليمِ غير» بارها و بارها از نردبان آسمان پايين و بالا مي رفت، تا مگر در راه مانده اي را از آفات بي شمار طريق و چگونگي رسيدن به مقصود آگاهي رساند. او براي اين کار مشقت تعليم را بر خود هموار مي کرد و علي رغم بيکراني جلوات عشق، از گلستان معاني چند شاخه اي را براي ايجاد اشتياق به نزد بيابان نشينان خالي از معنا مي برد. وي در مقام تعليم هر دشواري را بر خود تحميل مي کرد تا بتواند شخصي را به راه بياورد. او در اين راه از ذرّه شماري و پرداختن به کارهاي پيش پا افتاده نيز ابا نداشت:
ذَرّه‏ها را كِى توانَد كَس شِمُرد               خاصه آن كاو عشق، عَقلِ او بِبُرد
مى‏شُمارَم بَرگهاىِ باغ را                          مى‏شُمارَم بانگِ كَبك و زاغ را
در شُمار اندر نيايد، ليك من                        مى‏شُمارم بهرِ رُشدِ مُمتَحَن ‏
او شعر گفتن را نيز خوش نمي داشت، اما براي رعايت حال مخاطبان و ياري و تعليم ايشان قوياً بدان مي پرداخت:
«من از كجا، شعر از كجا! والله كه من از شعر بيزارم و پيش من از اين بَتَر چيزي نيست. همچنان است كه يكي دست در شِكَنبه گُه كرده است و آن را مي شويد، براي آرزوي مهمان. چون اشتهاي مهمان به شكنبه است، مرا لازم شد. آخر آدمي بنگرد كه خلق را در فلان شهر چه كالا مي بايد و چه كالا را خريدارند، آن خرد و آن فروشد، اگرچه دونتر متاعها باشد. من تحصيل كردم در علوم و رنجها بردم كه نزد من فضلا و محققان و زيركان و نَغول  انديشان آيند تا بر ايشان چيزهاي غريب و نفيس و دقيق عرض كنم. حق تعالي خود چنين خواست. آن همه علمها را اينجا جمع كرد و آن رنجها را اينجا آورد كه من بدين كار مشغول شوم، چه توانم كردن؟ در ولايت و قوم ما از شاعري ننگتر كاري نبود. اما اگر در آن ولايت مي مانديم، مؤافق طبع ايشان مي زيستيم و آن مي ورزيديم كه ايشان خواستندي، مثل درس گفتن و تصنيف كتب كردن و تذكير و وعظ گفتن و زهد و عمل ورزيدن.»
هرچند ميل به تعليم بخش مهمي از علل سخن گفتن مولانا در باب عشق بود، اما هم کشنده اي دروني و هم شوقي وافر، دائماً او را بر آن مي داشت که حجاب هاي تازه اي را از نوعروسان عشق کنار بگذارد:
يک نفس در پرده عشقش چو جانت غسل کرد
همچو مريم از دمي بيني تو عيسي زاييي
خون ببين در نظم شعرم، شعر منگر بهر آنک
ديده و دل را به عشقش هست خون پالاييي
خون چو مي جوشد، منش از شعر رنگي مي دهم
تا نه خون آلود گردد جامه خون آلاييي 
اما اگر آخرين حرف مولانا را بجوييم بدون ترديد او معتقد بدين نکته است که هرچه در باب عشق گفته مي شود، جز کفي بر دريا و جز پوستي بر مغز نيست:
هرچه گفتي يا شنيدي پوست بود                 ليسَ لُبُّ العشقِ سِراً قد فَشا
کي به قشرِ پوستها قانع شود                        ذولُبابٍ في التّجلّي قد نشا؟
به تعبير بيدل دهلوي:
در درسگاه عشق دلايل جهالت است       طبعي به هم رسان که نبايد کتاب دي

کتابنامه:
- انس التائبين، شيخ احمد جام، تصحيح علي فاضل، تهران، توس، 1368.  //  - حيات معنوي مولوي، مهدي کمپاني زارع، تهران، نگاه معاصر، 1390.  //  - ديوان شمس تبريزي، جلال الدين مولوي، تصحيح بديع الزمان فروزانفر، تهران، اميرکبير، 1378.  //  - رساله سپهسالار، فريدون بن احمد، تصحيح محمدافشين وفايي، تهران، سخن، 1387.  //  - عرفان و فلسفه، ولتر ترنس استيس، ترجمه بهاءالدين خرمشاهي، تهران، سروش، 1373.  // - فيه ما فيه، جلال الدين مولوي، تصحيح تؤفيق سبحاني، تهران، پارسه، 1388.  //  - مثنوي معنوي، جلال الدين مولوي، تصحيح عبدالکريم سروش، تهران، علمي و فرهنگي، 1376.  //  - مقالات شمس تبريزي، شمس الدين تبريزي، تصحيح محمدعلي موحد، تهران، خوارزمي، 1377.  //  - مولانا و مسائل وجودي انسان، مهدي کمپاني زارع، تهران، نگاه معاصر، 1390.  //  - مناقب العارفين، احمد افلاکي، تصحيح تحسين يازيجي، تهران، دنياي کتاب، 1375.
* پي نوشتها در دفتر مجله موجود است.