استعلاء و حلول

PDF چاپ نامه الکترونیک

استعلاء و حلول

فلسفه اخلاق سيمون دو بووآر
آندرآ ولتمن
 ترجمه حسين كاظمي يزدي

در چند دهه اخير نقدهايي که به جنس دوم توسط فلاسفه فمينيست مطرح شده است، تئوري‌هاي زير را در اين کتاب به چالش مي کشند: استعلا انسان‌ها را از يك‌ديگر متمايز مي‌کند، ‌زايمان در اين کتاب به‌عنوان کاري بدون خلاقيت بدنام شده است؛‌ و اين کتاب در تصديق همه‌ ارزش‌هاي ويژه زنانه مبتني بر کارسنتي زنان شكست مي‌خورد. استفاده سيمون دوبووآر از ثنويت هگلي استعلاء و حلول، از دهه 1970 اولين هدف در نقد فمينيستي جنس دوم بوده است؛ و اين زماني بود که نظريه‌پردازان فمينيست طرفدارِ تفاوت زنان، انتقاد از بووآر را شروع کردند، چراکه وي ديدگاهي از زن آزاد را ارائه مي‌داد، زني که از حلول زنانه فرا مي‌رود تا به استعلاء مردانه برسد. اين انتقادهاي فمينيستي اثبات مي‌کنند که ثنويت حلول و استعلاء بووآر، بخشي از متافيزيک سارتري است و ادعا مي‌کنند که مؤلفه‌هاي مردانه‌ انديشه فلسفي سارتر براي تحليل وضعيت زنان ناکافي است.
***
اگر انسان بداند كه آزادي‌اش براي وي هيچ كاربردي جز گسترده‌ كردن‌اش ندارد، آنگاه شايد بتوان آينده‌اي را متصور شد؛ فعاليت سازنده براي همه ممكن است؛ يقيناً هر كسي مي‌تواند به‌واسطه طرح‌هاي‌اش به آينده‌ي خويش برسد. ولي واقعيت اين است كه  امروز، انسان‌ها صرفاً به‌واسطه اعمال منفي زندگي‌شان را توجيه مي‌كنند.                                                      
اخلاق ابهام، ص112
هرچند که پژوهش‌هاي تجديد نظر طلبانه‌ي اخير در مورد سيمون دوبووآر اين فرض را تغيير داده است که ثنويت استعلاء و حلول اصولاً سارتري است با برداشت‌هايي از هگل و مارکس؛ اما برخي از فيلسوفان فمينيست و مفسران بووآر کماکان نگاه‌شان به اين ثنويت در مقام يک ثنويت منسوخ،‌ اساساً متافيزيکي و بيش ازهمه «مردانه» است. براي نمونه اِوا لوندگرن-گوتلين ادعا مي‌کند که اين ثنويت بيش از آنکه سارتري باشد هگلي و مارکسي است؛ اما در نهايت نيروي اصلي نقد فمينيستي را مي پذيرد. وي مي‌گويد اشکال اساسي اين ثنويت اين فرض است که «مادر بودن و خانه‌داري حلول -يعني عملي غير خلاقه، بدون توليد، بدون ارائه يک طرح و بنابراين عملي که هيچ ارزشي را خلق نمي‌کند- تلقي مي‌شود». ميشل لودوف براي جدا کردن تحليل‌هاي مناسب‌تر در جنس دوم، از چهار چوب مفهومي اصلي آن، مفهوم استعلاء را چيزي «از کار افتاده و ناچيز» تلقي مي کند: هرچند كه در جنس دوم تحليل‌هاي ارزشمندي از وضعيت زنان ارائه شده است، مفاهيمي در آن يافت مي‌شود كه امروزه به‌طور كلي از كار افتاده و ناچيزند. براي نمونه از اين مسأله  جه جيزي مي‌توان برداشت كرد كه: «هرشخص پريشان احوالي كه در حال توجيه وجود خود است، اين وجود را به‌عنوان نيازي نامحدود براي استعلاء از خود تجربه مي کند. اکنون ويژگي وضعيت زنان چيزي جز اين نيست: وقتي زن مانند هر انسان ديگري يک آزادي خود مختار باشد، آنگاه خود را در جهاني کشف و انتخاب مي‌کند که در آنجا مردان به او فشار مي آورند تا خودش را در مقام ديگري فرض کند: آنها ادعا مي‌کنند که او را چون ابژه‌اي ساخته‌اند و او را به حلول مقيد کرده‌اند؛ زيرا استعلاي وي في‌نفسه با آگاهي ديگري که با اقتدار و ضروري است، دائما تعالي مي‌يابد.» آيا واقعا براي نشان دادن طبيعت مظلوميت زنان، توسل به چنين مفروضاتي ضروري است؟ آيا نمي‌توان شخصي را فرض کرد که به هيچ وجه چنين مقولاتي را نمي‌پذيرد؟
درحالي که لودوف و ديگران اين مقولات متافيزيک اگزيستيانسياليستي را كه در تحليل‌هاي فمينيستي از مظلوميت زن به کار رفته است، به چالش مي کشند، کريستيان آرپ ثنويتي اساساً متافيزيکي ميان استعلاء وحلول مشخص مي‌کند. آرپ در زنجيرهاي آزادي ثنويت حلول و استعلاء را چون نتيجه مستقيم تمايز ميان ذهنيت و واقع‌بودگي نشان داده، ادعا مي‌کند که ماهيت متافيزيکي اين ثنويت مشکلات لاينحلي را براي تفسير بووآر از مظلوميت به‌وجود مي‌آورد که در آن مظلوم كسي است كه «به‌ ورطه حلول سقوط كرده است».
مفاهيم استعلاء وحلول در جنس دوم چند وجهي و فاقد انسجام‌اند؛ ولي نگارنده در پي اثبات اين مسأله است كه اين مفاهيم نه مردانه‌اند، نه مربوط به طبقه‌ي اجتماعي و نه ناشي از متافيزيک سارتر. در پيروس و سنه‌آس استعلاء کمتر به حرکت‌هاي ذهنيت قصداً آگاه، و بيشتر به فعاليت‌هاي سازنده‌اي باز مي‌گردد که شخص را با ديگر آزادي‌هاي انساني متعهد مي‌کند. از سوي ديگر حلول نه به واقع‌بودگي اشاره دارد و نه به في‌نفسه سارتري؛ بلکه به ضرورت کار منفي براي تعيين زندگي انسان يا جاودانه کردن وضع موجود باز مي‌گردد. استعلاء با گسترش اين ثنويت در جنس دوم شامل فعاليت‌هايي مي‌شود که ظهور خود را ممکن کرده، موضوعي بادوام را ايجاد مي‌کند و يا از منظري ديگر به نحوي مثبت در تلاش‌هاي سازنده‌ي نسل بشر مشارکت مي‌کند. از سوي ديگر، تلاش‌هاي حلول که نيازمند جاودانگي مطلق وجود است، مشخصاً بيهوده است؛ يعني قادر به ارائه يک تفسير اساسي از وجود نيست. با تفسير دوباره تمايز ميان کار سازنده و تلاش نگهدارنده، تمايز بووآر ميان استعلا و حلول در بردارنده شباهتي اساسي با تمايز کار توليدي و غير توليدي مارکس است. هرچند که مفهوم استعلاي بووآر چند وجهي‌تر از مفهوم کار توليدي مارکس است؛ و نقد بووآر از  استثمار کارگر، اساساً معطوف به حوزه شخصي است نه حوزه عمومي. به‌علاوه معناي استعلاء در نزد بووآر به‌عنوان فعاليتي سازنده که در پيروس و سينه آس مطرح شده است، ذيل بحث وي درباره‌ي پاسکال، ژيد، اِسِکورس و ديگر نويسندگان غربي بوده است که معتقد بوده اند، ناخوشنودي انسان ناشي از درگيري فعال‌اش با جهان است. اين معني از استعلاء به‌عنوان فعاليتي سازنده در اخلاق ابهام بعدي اخلاقي به خود مي‌گيرد، يعني جايي‌که از تفسير اگزيستانياليستي بووآر از مظلوميت خبر مي‌دهد و در جنس دوم به برجسته‌ترين حالت تحليل مظلوميت زنان مي‌رسد.
استعلاء در پيروس و سينه‌آس
آثار اخلاقي اوليه بووآر، بويژه پيروس و سينه‌آس تا حدودي از مفهوم استعلاء به همان نحوي استفاده مي‌کند که سارتر در هستي و نيستي از آن استفاده کرده بود. در هستي  و نيستي استعلاء با حرکتِ لنفسه برابر بود و با واقع‌بودگي تعارض داشت. استعلا در پيروس و سينه‌آس گه گاه به «فراروي مداوم»  آگاهي قصدي؛ و هم‌چنين گه گاه به روندي باز مي‌گردد که فرد از طريق آن مي‌تواند در هر لحظه طرح‌اندازي کند. استعلاء جهت‌گيري خودبه‌خودي آگاهي به چيزها است؛ يعني «[پرتاب خود] به سوي آينده.»(PC, 141) در اين معني از استعلاء، انسان‌ها همواره از خودشان تعالي مي‌يابند زيرا هر نگاه، عمل يا انديشه‌اي از آگاهي قصدي، عملي از استعلاست. (PC, 121)
ته‌مايه‌ي آشکار لنفسه‌ سارتر در اين توصيف اوليه از استعلاء حتي مفسران تجديدنظرطلب بووآر را برآن مي‌دارد تا تأثير سارتر بر پيروس و سينه‌آس را تصديق کنند. به‌عنوان مثال اوا لوندگرن-گوتلين مي‌نويسد، در حاليکه در جنس دوم معناي هگلي استعلاء بيش از معناي سارتري‌اش بسط يافته است، در پيروس و سينه‌آس مفهوم استعلاء همان‌گونه مورد استفاده قرار گرفته است که سارتر در هستي و نيستي از آن استفاده کرده بود؛ در اينجا استعلاء با اعمال آگاهي قصدي پيوند خورده است. هر چند که لوندگرن-گوتلين و ديگر مفسران بووآر مؤکداً ‌اين ديدگاه را تکذيب مي کنند که پيروس و سينه‌آس باز نويسي و دفاع از ديدگاه سارتر است، اما يک نشان سارتري نافذ را بر مفهوم آزادي و استعلاء در اين اثر تأييد مي‌کند.
نگارنده در پي آن است تا بيان كند كه علاوه بر کاربردهاي سارتري آشکار از استعلاء در پيروس و سينه‌آس، اين اثر هم‌چنين در پي توصيف اين مفهوم ويژه‌ خود بووآر است که استعلاء بيش از آنکه صرفاً تحرک يک آگاهي قصدي باشد، فعاليتي سازنده است. اين معناي استعلاء به‌عنوان کاري سازنده و خلاق در جنس دوم برجسته‌تر مي‌شود؛ ولي در اين‌جا، در جريان پاسخ بووآر به اين فرضِ گسترش‌ يافته در سراسر ادبيات غربي آشکار مي‌شود که ناراحتي انسان ناشي از درگيري فعال‌اش با جهان است. به‌عنوان مثال پاسکال در پندارها مي‌نويسد «همه‌ي ناراحتي انسانها ناشي از يک حقيقت ساده است، که آنان نمي‌توانند به راحتي در خانه‌هاي شان بمانند.» بووآر دريافت که اين ايده در نوشته‌هاي آندره ژيد تكرار شده است و پيش‌تر نيز در آثار آريستوپوس، هوراس و اپيكوريان مطرح بوده است:
اين اخلاق آريستوپوس، هوراس و مائده‌هاي زميني ژيد است. بياييد از جهان روي برگردانيم، از مسئوليت‌ها و چيرگي‌ها؛ بياييد ديگر طرحي ايجاد نکنيم، بياييد در خانه بمانيم، با خيال راحت در قلب لذتمان بمانيم.(PC, 118)
بووآر استراحت را با تحرک و استعلاء در تعارض مي‌داند و عليه پاسکال و ديگران اعلام مي‌کند که خلاصي از جهان(عدم تعهد به آن) به‌واسطه‌ي استراحت و انفعال نمي‌تواند کاري براي انسان انجام دهد؛ زيرا استعلاء انساني نمي‌تواند در راحتي تحقق يابد (PC 120-25). ماهيت استعلاء تحرک فعال است، يعني فراروي مداوم و رفتن به وراي تعيّن؛ و بنابراين استعلاء واقعاً نه در لذت استراحت که در تلاش به دست مي آيد، تلاشي که شخص را وراي وضع فعلي به سوي  آينده‌اي گشوده مي‌راند. يک فرد وقتي به استعلاء دست مي‌يابد که «به مطالعه‌ علوم بپردازد، شعر بنويسد و يا موتوري بسازد»(PC, 140)، نه وقتي که بيکار نشسته باشد و هيچ طرحي در نياندازد يا در لذت منفعل اش استراحت کند. اين تعارض ميان فعاليت و انفعال که در پيروس و سينه‌آس وجود دارد و در جنس دوم به ثنويت استعلاء و حلول تبديل مي‌شود، از نوشته‌هاي فرانسوي، آلماني، لاتين و يوناني اخذ شده است. بووآر موافقت مطلق با انفعال را در افرادي مانند آريستوپوس، هوراس، اپيکور، ژيد و پاسکال تشخيص مي‌دهد؛ و پيوند ميان استعلاء و فعاليت را بيش از ارجاع به سارتر، با ارجاع به هگل، والري آرلاند وشاردون بسط مي‌دهد(PC, 118-23). بووآر معناي استعلاء در مقام فعاليتي سازنده را از مفهوم سارتري و هايدگري طرح وام گرفته است؛ اما تمايزي که در پيروس و سينه‌آس ميان عمل سازنده و لذت منفعل زندگي بيان شده است، در مفهوم هايدگري طرح و معناي سارتري استعلاء غايب است. ادراك متافيزيکي سارتر از استعلاء به‌عنوان تحرک لنفسه، در واقع جوازي براي تمايز ميان فعاليت سازنده‌ي استعلاء و انفعال استراحت نيست؛ زيرا[از نظر سارتر] تحرکات قصدي لنفسه در استراحت و کناره‌گيري از جهان نيز رخ مي‌دهند.
از سوي ديگر پيوند استعلاء با فعاليت سازنده در نزد بووآر، وي را قادر مي‌سازد تا به فرض مطرح شده توسط پيروس در آغاز مقاله پاسخ دهد، که وقتي پيروزي‌هاي اين جهاني‌اش پايان مي‌يابد، بايد از بهشت استراحت لذت ببرد. از آنجا که بهشت سرشار از استراحت، تنها يکنواختي مداوم را نويد مي‌دهد، پيروس نمي‌تواند اولين مكاني را كه در آن استراحت خواهد كرد، تخيل كند. بووآر يک بار ديگر با پيوند دادن استعلاء و پيگيري فعال در جهان مي نويسد:
بهشتْ استراحت است؛ بهشتْ استعلاء منسوخ است، حالتي از اشياء که معين است و بهتر نمي‌شود. اما ما[در اين بهشت سرشار از استراحت] چه بايد بکنيم؟ براي آنكه هواي آنجا قابل تنفس باسد، بايد اتاق را به‌قصد اعمال و اميال‌مان ترك كنيم ... زيبايي سرزمين موعود در اين است که وعده‌هاي جديدي را نويد مي‌دهد. بهشت‌هاي ثابت چيزي جز ملالت دائمي را به ما نويد نمي‌دهند ... اگر[پيروس] يک بار ديگر به خانه باز گردد، شکار خواهد کرد، قانون وضع خواهد کرد و دوباره به جنگ خواهد رفت. اگر او واقعاً بخواهد استراحت کند، تنها خميازه خواهد کشيد. (PC, 122)
 پيروس و سينه‌آس از استعلاء استفاده مي‌کند تا نه تنها به تعالي از لنفسه يا طرح‌اندازي خود در جهان به‌واسطه هر فعاليت آگاهانه بازگردد، بلکه هم‌چنين از آن استفاده مي‌کند تا به حالت فعالي از وجود بازگردد که با کمالات و فراروي مداوم از حالت‌هاي معين پر شده است. يک مشکل برجسته درمورد حضور هم‌زمان اين مفاهيم استعلاء در اين اثر عدم تقارن آشكار معاني اوليه استعلاء در نزد سارتر با معناي دوم آن به‌عنوان فعاليت سازنده است. معناي دوم، انفعال و استراحت را از «استعلاء» مستثني مي‌كند، درحالي‌كه معناي متافيزيکي و سارتري استعلاء شامل تمام تحرک‌هاي آگاهي قصدي است؛ حتي آن‌هايي که در لحاظات انفعال رخ مي‌دهند. «استعلاء» نمي‌تواند به هر تحرک ذهني‌اي از آگاهي و بنابراين به مجموعه نسبتاً مشخص‌تري از اعمال انساني بازگردد که مرزهاي حال حاضر را توليد کرده يا به عقب رانده اند.
متوني که استفاده‌ي بووآر از استعلاء را مورد بررسي قرار مي‌دهند، فرض مي‌کنند که مفاهيم استعلاء و حلول، «متناقض و گمراه کننده» اند، و با توجه به اينکه اين مفاهيم نامتجانس استعلاء هم زمان با پيروس و سينه‌آس در ديگر رسالات نيز وجود دارند، اين ارزيابي به نظر تضمين شده مي‌رسد. بنابراين وجود مفاهيم متنافض استعلاء در پيروس و سينه‌آس مفهوم استعلاء در اين اثر را به دور از تعريف سارتري استعلاء، به‌عنوان آگاهي قصدي، گسترش مي‌دهد؛ و در عوض تعريفي كمتر متافيزيكي(به‌عنوان فعاليتي سازنده) از استعلاء ارائه مي‌دهد. بلوغ محتمل مفهوم استعلاء در جنس دوم که در آن استعلاء حالتي فعال و خلاق از وجود را تعيين مي‌کند، نشان مي دهد که بووآر در نهايت فهميد که معاني کمتر متافيزيکي و بيشتر هگلي استعلاء مفيدترند. پيروس و سينه‌آس معناي سارتري استعلاء را به معنايي از استعلاء بسبط مي‌دهد که براي پرسش‌هاي مرتبط با نياز انسان به عمل در جهان روشن‌گرتر است.

استعلاء و حلول در جنس دوم
هر چند رسالات اخلاقي اوليه بووآر مفهوم هگلي و سارتري استعلاء را با هم ترکيب مي‌کند يعني پيوند استعلاء با فعاليت، توالي و حرکت فرارونده‌ي آگاهي، بووآر تا زمان چاپ جنس دوم مفهوم هگلي حلول را نقطه‌ي مقابل استعلاء نمي‌دانست. استعلاء که به کار سازنده و به نحوي کلي‌تر به حالت فعالي از وجود باز مي‌گردد که در آن شخص تلاش مي‌کند تا از حال بگذرد، به سوي  آينده جهش کند و از سرنوشت بيولوژيکي خود آزاد شود، با حلول در جنس دوم يك جفت را تشكيل مي‌دهد. به‌عکس، حلول پيرامون کارهاي روزمره غير خلاق و پوچي را تعيين مي‌کند که براي تحمل زندگي ضروري است و هم‌چنين با انفعال، آسودگي و پيروي از سرگذشت بيولوژيكي مشخص مي‌شود.
مفاهيم استعلاء و حلول در جنس دوم چند وجهي است و به‌طور هم‌زمان توصيفي و هنجاري؛ اما معاني متافيزيکي استعلاء در جنس دوم از قلم افتاده است؛ و استعلاء و حلول اساساً در مقام گونه‌شناسي فعاليت‌ها يا حالت‌هاي فعال و منفعل وجود داشتن، مشخص شده‌اند. توصيف مظلوميت که در اخلاق ابهام بسط يافته بود و از تمايز ميان صيانت و توالي استفاده مي‌كرد، کاملاً در جنس دوم وارد، و با اين نظريه همراه شده است که يک وجود اصالتاً زنده، نيازمند اين است که براي هستي لنفسه‌اش به‌واسطه فعاليت‌هاي متعالي اقامه‌ دليل كند. فعاليت‌هاي استعلاء اساساً در بردارنده‌ي فعاليت‌هاي حرکت، خلق و کشف هستند که با صيانت از زندگي در اخلاق ابهام تعارض دارد؛ در حالي‌که در اين‌جا کارهاي روزمره‌ي مکانيکي که روند زندگي را معين مي‌کنند، فعاليت حلول هستند.
مقدمه جنس دوم شامل دو توصيف اساسي از استعلاء در معناي متافيزيک سارتري است؛ اما در خود اثر استعلاء و حلول اساساً در مقام سنخ‌شناسي فعاليت‌ها مشخص مي‌شوند. استعلاء و حلول نه تنها با توجه به رابطه‌شان با زمان از يکديگر متمايز مي‌شوند -يعني استعلاء افق‌هاي حال را به سوي آينده بسط مي‌دهد، در حالي‌که حلولْ حال را جاودانه مي‌کند- بلکه اين دو با توجه به آنچه انجام مي‌دهند نيز با يکديگر اختلاف دارند. استعلاءْ شخص را با رسيدن به «کار و عمل» در گير جهان مي‌كند و با قرار دادن مبنايي براي آينده‌اي جديد، خلق يک مصنوع با دوام، قادر ساختن شخص به نمايش خود، تغيير جهان، يا از منظري ديگر همکاري مثبت با تلاش هاي سازنده نوع بشر، او را در کنار ديگر آزادي‌ها قرار مي‌دهد. فعاليت‌هاي متعالي -يعني دقيقاً همان چيزي كه در اخلاق ابهام از كار نگاه‌دارنده متمايز شده بود-  ما را قادر مي‌سازند تا از حال «به‌سوي کليت اين جهان و سرمديت آينده»(جنس دوم، ص741)  فرا رويم.
از ديگر سو حلول به‌واسطه‌ آنچه ما به وراي خودمان حرکت مي دهيم، هيچ چيز با دوامي ايجاد نمي‌کند، به جز (1)جاودانه کردن زندگي و (2)حفظ شرايط موجود. فعاليت‌هاي حلول نه تنها شامل کارهاي روزمره‌اي هستند که بدن و ذهن را نگاه داشته و اصلاح مي‌کنند(مانند آشپزي، نظافت، و احتمالاً تماشاي تلويزيون) بلکه هم‌چنين شامل کاغذبازي ديوانسالارانه‌اي است که چيزي مانند زاييدن را از نظر بيولوژيک عملي مي‌کند. بووآر گه گاه حلول را تکراري و غير خلاقه مي‌داند هر چند که حلول با توجه به تکراري بودن و ناخلاقه بودن از استعلاء جدا نشده است؛ زيرا همانطور که فعاليت‌هاي استعلاء مي‌توانند در بردارنده تکرار باشند، فعاليت‌هاي حلول هم مي‌توانند شامل خلاقيت يا نمايش خود باشند. فعاليت‌هاي حلول اساساً بيهوده است -حلول زمان و کار را مصرف مي‌کند، اما چيزي توليد نمي‌کند- و ترکيب ضرورت و پوچي در بردارنده‌ي عمل نگهداري است، و اين تركيب اشکالي از حلول را ضرورتاً تکراري مي‌کند. اين کار که مستلزم آشپزي، تميزکردن، شستن يا جمع کردن برگه‌ها است براي حفظ زندگي ضروري است؛ اما در نهايت خنثي است و حامل چيزي نيست و تنها چرخه‌ي بي‌پايان زندگي را ادامه مي‌دهد.
به‌علاوه، از آنجا که فعاليت‌هاي حلول صرفاً حافظ زندگي‌اند و به چيزي جز توالي‌اش دست نمي‌يابند، نمي‌توانند في‌نفسه زمينه‌اي براي توجيه زندگي کردن ارائه دهند. جنس دوم از تعارض ميان زندگي و وجود استفاده مي‌کند که نقطه‌اي را منعکس مي‌کند که با توجه به ناتواني فعاليت‌هاي صبانت براي معني دادن به وجود انساني در اخلاق ابهام ايجاد شده بود. بووآر در اينجا مي‌نويسد «زندگي دلايل‌اش براي بودن را در خود حمل نمي‌کند، دلايلي که از خود زندگي مهمتر هستند.»(جنس دوم، ص68) دليل براي زندگي بايد به‌واسطه فعاليتي ايجاد شود که از وراي صيانت از خود زندگي، به‌ آينده برسد، در غير اين صورت، فرد براي حفظ زندگي در غياب دليل اوليه براي کار کردن، در جهت حفظ زندگي کار مي کند. بوو آر مي نويسد:
   در اينجا ما کليدي براي اين معماي كلي داريم. در سطح بيولوژيک يک گونه، با خلق نمونه‌ جديدي از خود حفظ مي‌شود، اما نتيجه اين خلق تنها تکرار يك زندگي مشابه در اشخاصي متعدد است ... در حيوانات آزادي و تنوع فعاليت‌هاي مذکر بي‌فايده است؛ زيرا شامل هيچ طرحي نيست ... حال آنکه در زمينه خدمت به انواع، انسان مذکر چهره‌ي زمين را تغيير مي‌دهد؛ او ابزار جديد خلق مي‌کند، او ابداع مي‌کند و آينده را شکل مي‌دهد.
مرد با تعالي از تکرار زندگي بيولوژيکي‌اش، و با فرض مشارکت‌اش در فعاليت‌هايي که جهان را وراي طبيعت و بر خلاف آن مي‌سازد؛ و هم چنين با فرض اينكه او شکل زمين را تغيير مي‌دهد، ارزش‌هاي جديد خلق مي‌کند، خطر مي‌کند، مي‌جنگد، پيشرفت مي‌کند، پيروز مي‌شود؛ خلاصه، با فرض اينكه او چيزي را مي‌سازد که از صبانت زندگي في‌نفسه فراتر مي‌رود، به‌نحو تاريخي تعالي را نشان مي‌دهد. از ديگر سو،‌ زن، با فرض اسارت‌اش در عملکرد طبيعي تولد و تربيت بچه، اساساً حلول را نشان مي‌دهد؛ تکرار زندگي.(جنس دوم، ص65-69)
جنس دوم ثنويت ميان تعالي و حلول را نه تنها در تعيين قلمروهاي تاريخاً مجزاي مذکر ومؤنث، بلکه در تعيين شرايط براي آزادي زنان در نقش ديگري، به‌عنوان تمايز در نوع فعاليت معين مي‌کند. بووآر با توجه به اين مسأله  که ديالکتيک هگل ميان خواجه و بنده به نحوي مناسب‌تر در رابطه‌ي تاريخي ميان زن و مرد به کار رفته است، اثبات مي‌کند که مادريت ارائه شده است تا زن را در حالت هگلي برده محبوس کند، «آگاهي وابسته‌اي که واقعيت ضروري براي او، نوع حيواني زندگي است»(جنس دوم، ص68 ،نقل قول از هگل). بووآر با نوشتن در مورد زنان کوچ‌نشين به‌ويژه آن‌هايي‌ که با «اسارت توليد مثل» ناتوان شده‌اند، حلول را بيش از عملي قصدي، عملکردي بيولوژيک معرفي مي‌كند:
بنابراين زني که مي‌زايد، غرور خلق كردن را نمي‌شناسد؛ او خودش را ابزار دست نيروهاي گمنام مي‌داند ... زاييدن و شيردادن فعاليت نيست؛ اين كارها عملکردهايي طبيعي است و در بردارنده طرحي نيست؛ و اين مسأله به اين دليل است که زن در آن هيچ دليلي براي تصديق مغرورانه وجودش ايجاد نمي‌کند. او به‌نحوي منفعل مطيع سرنوشت بيولوژيک خود است. قرعه‌ي کارهاي خانگي به‌نام او خورده است؛ زيرا اين‌ كارها با مراقبت‌هاي مادري که او را در تکرار و حلول محبوس کرده‌اند قابل تلفيق‌اند، آنها به شکلي يکسان هر روز تکرار مي شوند.(جنس دوم، صص66-67)
عملکردهاي بيولوژيکي‌اي مانند زاييدن و شير دادن به کودکان طبق تعريف، فعاليت‌هاي متعالي نيستند؛ زيرا اين عملکردها صرفاً نيازمند اين هستند که زن ابزار منفعل نيروهاي طبيعت باشد نه آن گونه که هنرمند ابژه‌اي را مي سازد، خالق چيزي.
ابطال مادريت و کار سنتي زنانه شامل تمايز هنجاري ميان کار متعالي و کار حالّ است که ما را به‌سوي نقد فمينيستي بووآر، بعنوان متفکري مردانه، سوق مي‌دهد؛ مبني بر اينكه وي قادر به بها دادن و به اندازه کافي قدرداني کردن از وجود ارزش‌هاي ويژه زنانه نبوده است. ارزيابي نظري و فمينيستي جنس دوم با فرياد بيان مي‌کند که تمايز استعلاء و حلول به ارزش‌هاي «مردانه‌اي» متهم مي‌شود که پشتيبان کار است؛ زيرا ثنويت استعلاء و حلول است که به نحو سنتي از فعاليت‌هاي مردانه تجليل مي‌کند و مادري و کار زنانه را به‌نحو سنتي کار غير توليدي مي‌داند. اين نتيجه‌گيري بر خودآگاهي وجودي‌اي دلالت مي‌كند كه مستلزم اين است كه زن از هر آنچه زنانه است تعالي جويد و آنگونه که سوزان هک‌من مي‌گويد «اگر آنها مي‌خواهند به آزادي برسند ... بايد شبيه مردان بشوند». نه تنها برخي از متون تجديد نظرطلب در مورد بووآر از اين ديدگاه حمايت مي‌کنند، بلکه انتقادهاي فمينيستي نئوکلاسيک در مورد ثنويت استعلاء و حلول اساساً ادعا مي‌کنند که اين ثنويتْ بووآر را در تصديق هر ارزش جنسيت محوري ناتوان مي‌سازد. به‌عنوان مثال چارمن سيگفريد مي‌نويسد که بووآر جهش بلندي کرده است به‌سوي «بدنام کردن بچه زاييدن ... نتيجه اين است که هر ارزشي که مي‌تواند منبعي در مادريت داشته باشد، بد نام شده است و در نتيجه بووآر با صحبت کردن از ارزش‌هاي زنانه‌اي که زنان خلق مي‌کنند به مشکل مي‌خورد.» مارگارت سيمونز مي‌نويسد که بووآر در تمجيد دو چيز ناتوان ماند يکي ارزش‌هايي که از وجود مادر بودن سر برمي‌آورند و ديگري محدوديت‌هاي اخلاقي‌اي که با پيگيري استعلاء معين مي‌شوند.
بازخواني استعلاء و حلولي که در بالا به آن اشاره شد دو نکته را گوشزد مي‌کند که بايد به معناي بووآري ثنويت استعلاء و حلول اضافه شود. اولين نکته اين است که انتقادهاي فمينيستي کلاسيک از اين ثنويت، از آنجا كه اين ثنويت را  بخشي از متافيزيک سارتر تلقي كرده اند، آن را تحريف كرده‌اند، در حاليکه در واقع استعلائي که با هستي‌شناسي سارتري پيوند خورده است تنها در مقدمه جنس دوم است. به‌عنوان مثال سيگفريد در نقد ثنويت استعلاء و حلول از منظر يک فمينيست تلاش مي‌کند تا اين ثنويت را توضيح دهد، در حالي که به آن کاربردي از استعلاء اشاره مي‌کند که در رسالات اخلاقي اوليه بووآر ظاهر شده بود: استعلاء به چيزي جز نظريه‌ي اصلي اگزيستانسياليسم سارتر باز نمي‌گردد ... سوژه‌ آزاد در تنظيم زندگي‌اش چيزهايي از خود مي‌سازد ... در حالي‌که ابژه هميشه چيزي معين است، سوژه چيزي جز يک سوژه نيست، از هر قيدي آزاد است و گزينه‌ها را انتخاب مي‌کند؛ و بنابراين مدام خودش را خلق و دوباره خلق مي‌کند. سيگفريد با پيوند استعلاء به ذهنيت آزاد و پيوند حلول به واقع‌بودگي در پي بيان اين مطلب است که ثنويت استعلاء و حلول، استعلاء را به عنوان ارزشي مردانه، گرامي مي‌دارد؛ درحالي‌که تصديق ارزش‌هاي ويژه زنانه را که مبتني بر تجربه‌ي زنانه‌اي مثل بارداري است، تحليل مي‌برد. به‌همين نحو جنويو لويد در نقد ثنويت استعلاء و حلول به‌عنوان مسأله ‌اي مردانه بيان مي‌کند که دِينِ بووآر به مفاهيم «حلول سارتري» و «استعلاء سارتري»، نشان[مردانه]اش را بر روي بسياري از مفاهيم «استعلاء» و «حلول» باقي گذاشته است.
استعلاء در مقالات اخلاقي اوليه بووآر، معاني ضمني متافيزيکي‌ بسياري با خود داشت، ولي با وجود اين باز هم تنها به ذهنيت آزاد سارتري که با حلول در جنس دوم جفت شده بود، محدود نمي‌شد. ثنويت استعلاء و حلول، در واقع، با تمايزي كه ميان کار خلاقه و اشکال کامل نشده عمل صيانت ايجاد كرده، از مفهوم سارتري استعلاء، به‌عنوان يک آگاهي قصدي، متفاوت است. مشکلات اوليه در تفسير ثنويت استعلاء و حلول به‌عنوان ثنويتي سارتري نه تنها اين است که سارتر از مفهوم حلول استعلاء نکرده است، بلکه هم‌چنين اين است که مفهوم استعلاء در نزد سارتر بيش از آنکه در مقابل کار نگهدارنده‌ي غير توليدي قرار گيرد، در مقابل واقع‌بودگي قرار مي‌گيرد. استعلاء در جنس دوم هم‌زمان سارتري، مارکسي و هگلي است و نه تنها آگاهي في‌نفسه، که فهم خود به‌واسطه کار خلاقه و سازنده را مشخص مي‌کند.
به‌علاوه نقدهاي جنس دوم در مقام کتابي متضاد با ارزش‌هاي زنانه، تمايل دارند تا بد نام کردن مادريت توسط بووآر را بزرگ جلوه دهند و اين مسأله  را تصديق نکنند که ثنويت استعلاء و حلول في‌نفسه پتانسيلي است براي نقد ناعدالتي مداوم در سازمان‌هاي مادري و ازدواج. هرچند که بووآر واقعاً ارزش‌هاي زنانه را تحسين نکرده است؛ و هر چند که استعلاءْ انسان‌ها را ازيکديگر متمايز مي‌کند، ديدگاه بووآر در مورد مادري پيوسته يأس‌آور نيست. ويژگي‌هاي منفي زاييدن در نزد وي به‌عنوان عملکردي غير توليدي در ادبيات تجديد نظرطلب از تجسم‌هاي مثبت‌تري از خود مادريت در فصلِ «در مورد مادريت» در جنس دوم مشخص شده است. بووآر در بحث بعدي‌اش در مورد مادريت در جنس دوم نشان مي‌دهد که مادريت مي‌تواند غنايي براي وجود باشد و مي‌تواند زنان را قادر سازد تا ارزش بخشش را بسط دهند، هرچند که موضع اصلي‌تر وي اين است که مادريت به تنهايي نمي‌تواند به عنوان دليلي براي هستي تلقي شود.(جنس دوم، صص511، 522-27)
بووآر بيش از نقد وجود مادري، با نقد سازمان مادريت ادعا مي‌کند که مادريت في‌نفسه فعاليتي از حلول نيست؛ بلکه پي‌آمدهاي مادريتْ زنان را گرفتار حلول مي‌كند. به‌عنوان مثال بووآر با نوشتن در مورد وضعيت زنان در روزگار باستان بيش از آنکه خود مادريت را فعاليت حلول تلقي کند، کارهاي خانگي در پيوند با بزرگ کردن بچه را چون فعاليت‌هاي حلول تلقي مي‌کند. قرعه‌ي کارهاي خانگي به‌نام او خورده است؛ زيرا اين‌ كارها با مراقبت‌هاي مادري که او را در تکرار و حلول محبوس کرده‌اند، قابل تلفيق‌اند، آنها به شکلي يکسان هر روز تکرار مي شوند.(جنس دوم، ص63)
سد اساسي مادريت در برابر پيگيري آزادِ استعلاء تربيت کودک نيست بلکه گرايش به مادريت براي محول کردن فعاليت‌هاي حلول به زنان در حوزه‌ي خصوصي است. اختلاف جنسيتي در حجم کار پدر و مادر که کارها را با فعاليت‌هاي حلول اشباع مي‌کند، البته به‌ مانعي براي رسيدن به تعاون ميان کار و خانواده، حتي در قرن بيستم، تبديل مي‌شود. فمنيسم بووآر با توجه به گرايش مداوم مادريت در فرو بردن زنان در فعاليت‌هاي حلول به‌وضوح به تفاوت‌هاي جنسيتي در تقسيم‌هاي کاري پدر و مادر در زماني توجه مي‌کند که تقسيم‌هاي مساوي کار نمي‌تواند مورد توجه باشد. بووآر سنجش دوباره‌ي مثبتي از ارزش‌هاي مادري و کار توليدي را تابع برآوردي از کار خانگي روزانه به‌عنوان کاري پر زحمت مي‌داند و از بازنويسي تقسيمات پدرسالارانه کار خانگي اجتناب مي‌کند.
به‌علاوه تمايز ميان کار استعلاء و عمل حلول توسط بووآر، معطوف به حمايت مثبت براي نقدي فمينستي از نابرابري جنيسيتي در ازدواج و تقسيم کارِ خانه است. اخلاقي كه معطوف به پيگيري كار متعالي است بر ديگر نظريات اخلاقي كه ابزاري براي قضاوت كيفي تقسيم ناعادلانه‌ي كار خانگي هستند، برتري دارد. اخلاقي که پيرامون تمايز استعلاء و حلول ايجاد شده است نه تنها ويژگي اصلي خانه‌داري، به‌عنوان کاري ناقص، را مي‌پذيرد بلکه هم‌چنين نياز به سهيم شدن در کاري را ايجاد مي‌کند که معني را به وجود انسان معطوف مي‌کند. در مقام مقايسه، اخلاق کانتي تنها زماني تقسيم نابرابر کار خانه را اخلاقاً نادرست مي‌داند كه چنين تقسيم کاري با زنان چون ابزار رفتار کند، اما ميان کار متعالي و عمل حالّ تمايزي هنجاري وجود دارد. از آنجا که ثنويت استعلاء و حلول به عنوان چهارچوبي هنجاري براي نقد تقسيم نابرابر کارِخانه عمل مي‌کند، اين ثنويت بخشي مهمي از استدلالي را تشكيل مي‌دهد كه براي مناسبت مداوم جنس دوم اقامه مي‌شود.
در نهايت ما بايد توجه کنيم که هر چند کارِ خانه تا حد زيادي در بردارنده فعاليت‌هاي حلول است؛ اما کاري که استعلاء را شدني مي‌کند با کاري که در حوزه عمومي انجام مي‌شود، متناظر نيست. بووآر در اواخر جنس دوم نشان مي‌دهد که اکثر شغل‌هاي متوسط و کارگري، مجاز به توليدي بودن و خلاقه بودن نيستند؛ اما خودشان نيز تمايل دارند تا مستلزم فعاليت‌هاي حلول باشند. به‌علاوه برخي ازمشاغلِ بااعتبار ضرورتاً قادر به نمايش خود به‌واسطه کاري خلاقه نيستند؛ به‌عنوان مثال پزشكان اساساً کاري مي‌کنند تا زندگي حفظ شود و فعاليت حلول در معناي بووآري‌اش را اجرا مي کنند. کار در حوزه عمومي تنها در چند نمونه قادر به تعالي يافتن است. كارهاي اصالتاً متعالي تنها به كار نويسندگان، هنرمندان، دانشمندان و دانشگاهيان محدود مي‌شود.
از آنجا که اکثريت مشاغل متوسط و کارگري قادر به استعلاء نيستند، واضح است که تحليل بووآر از کار برحسب استعلاء و حلول يک تبعيض بورژوازي است. يعني تحليلِ کار معني‌دار كه از دورنماي طبقه متوسط رو به بالا اخذ شده است. اليزابت اسپل‌من در نقدي قابل توجه از جنس دوم به‌عنوان کتابي بي‌اعتنا به طبقه و نابربري‌هاي افراطي، توضيح مي‌دهد که هر چند که بووآر نگاهي به مزيت طبقه و نژاد دارد اما تجليل وي از آرمان استعلاء، او را به‌سوي بي‌توجهي به اهميت‌ نابرابري‌هاي طبقه و نژاد سوق مي‌دهد. همان‌طور که اسپل‌من توجه کرده است، بووآر گهگاه «مرد» به‌عنوان شهروند و توليد کننده را در تقابل با «زن» به‌عنوان «درخانه خفه شو» قرار مي‌دهد و بنابراين ميان «زن» و خانه‌دار سفيدپوستِ طبقه متوسط تلفيق طبقاتي مشکل‌زايي در جنس دوم وجود دارد.
بنابراين نگارنده در پي ادعاي اين مطلب است كه نقد ثنويت استعلاء و حلول به‌عنوان نقدي طبقه‌اي دست کم به دو دليل غلط است. اول آنکه با فرض اينکه مشاغل متوسط يا حتي متوسط رو به بالا ضرورتاً قادر به تعالي نباشند، ثنويت ميان استعلاء و حلول به ارزش‌هاي طبقات بالا يا ميانه منتهي نمي‌شود. بلکه اين تمايز بازتاب ارزش‌هاي هنرمند و روشنفکر فرانسوي است که ضرورتاً از طبقه بالا يا ميانه نيست. تا جايي‌که تمايز ميان استعلاء و حلول در نزد بووآر معطوف به کار هنرمند و روشنفکر فرانسوي است، بووآر با سنت گسترده‌تر فلاسفه سياسي و اخلاقي از افلاطون تا ميل همراه مي‌شود که تلاش‌هاي هنري و روشنفکرانه را تلاشي سازنده در ترقي انسان مي‌دانستند. البته تمايز ميان کار متعالي و عمل حالّ در نزد بووآر به تمايزي که توسط افلاطون تا ميل ايجاد شده است تقليل نمي‌يابد؛ زيرا استعلائي که در کار خلاقه به دست مي‌آيد، صرفاً يک لذت روشنفکرانه(فکري) نيست. اما اگر سلسله مراتب کلاسيک فلسفي ميان لذت‌هاي ذهن و لذت‌هاي اين جهاني بدن قابل دفاع باشند، آنگاه اين ادعاي ماركسيستي/اگزيستانسياليستي نيز قابل دفاع خواهد بود كه مشاركت در فعاليت سازنده تا حدودي سازنده‌ وجودي معني‌دار است.
دوم آنكه، اگر بخواهيم با استفاده از اين دليل كه افراد كمي مشغول كار متعالي هستند، طبقه‌اي بودن تمايز بووآر را اثبات كنيم آنگاه فهم درستي از رابطه‌ي روش‌شناختي ميان تحليل اخلاقي و نظم اجتماعي موجود نخواهيم داشت. اين از ضعف اخلاق استعلاء نيست که کار متعالي در دسترس همه مردم نيست؛ هم‌چنين اين‌که همه‌ي مردم چنين کاري را در صورت در دسترس بودن هم انتخاب نمي‌کنند نيز يك ضعف به‌شمار نمي‌رود. توجه کنيد که انسان نمي‌تواند ابژه‌ي اخلاق سعادت‌محوري باشد که در آن شادي، روابط با ديگران يا لذت فکري در زمينه‌هايي که همه مردم اين موارد را خير ندانسته يا ميلي به آنها ندارند، به نحوي عيني براي انسان خوب فرض مي‌شوند. چنين ايرادي مبتني بر اين فرض است که نظريه‌ي اخلاقي بايد بر اساس تحكيم نظم اجتماعي موجود و اميال اجتماعي قابل جعل ايجاد شوند؛ و اين ايرادْ اخلاق فلسفي را به توجيه طرح‌ريزي شده‌ي انتخاب‌هاي زندگي اشخاص تقليل مي‌دهد. وقتي ميان آنچه برخي اشخاص به دنبال‌اش هستند و آنچه انسان را قادر مي‌سازد تا ترقي کنند يا خود آگاهي شخص‌اش را ممکن سازد اختلاف ايجاد مي‌شود؛ يك تحليل اخلاقي از ترقي انسان زمينه‌اي را براي تغيير ارائه مي‌دهد. بنابراين اخلاقِ لذت فکري، براي انسان غافل زمينه‌اي فراهم مي‌كند تا آنچه در ذهن‌اش مي‌گذرد را رواج دهد، زيرا فكر براي انسان‌ها خوب است؛ اخلاق ارسطويي به فرد منزوي مي‌گويد که دوستي را ترويج دهد زيرا دوستي براي انسان خوب است و ... . به‌عکس اگر ساختارهاي اجتماعي ناراحت کننده مانع دسترسي يا ميل اشخاص به چيزي ‌شوند که ترقي انسان‌ها يا خود آگاهي‌شان را ممکن مي‌سازد، آنگاه تحليل اخلاقي از خير انساني زمينه‌اي را براي تغيير نظم‌هاي اجتماعي فراهم مي‌کند، تا اينکه خير براي انسان در حوزه‌اي قرار بگيرد که براي اکثريت در دسترس باشد.
ثنويت استعلاء و حلول في‌نفسه هنجاري است و بنابراين زمينه‌اي را براي سنجش تقسيم‌هاي نابرابر فعاليت متعالي به‌عنوان فعاليتي ناراحت‌کننده يا انتفاعي فراهم مي‌کند. اين واقعيت که برخي از اشخاص فاقد فرصتي براي مشاركت در تلاش‌ها متعالي هستند، دليلي براي تکذيب اين اخلاق نيست که پيرامون تمايز ميان استعلاء و حلول ايجاد شده است؛ اما بعکس دليلي براي دفاع از اين مسأله  است که نظم‌هاي اجتماعي موجود تغيير مي‌کند تا اکثر افراد براي سهيم شدن در فعاليت‌هاي متعالي با فرصت‌هاي واقعي رو برو شوند. اخلاقي که فعاليت متعالي را سازنده و آگاهانه فرض مي کند، به اين دليل كه برخي افراد در فعاليت متعالي شرکت نمي‌کنند، «استثنايي» يا «مربوط به خواص» نيست؛ بلکه اخلاق استعلاء مبنايي هنجاري براي تغيير اجتماعي ارائه مي‌کند.