درنگنجد عشق در گفت و شنيد

PDF چاپ نامه الکترونیک

درنگنجد عشق در گفت و شنيد

مولانا و سخن عشق
مهدي کمپاني زارع
بخش اول

مولانا با آن دايره واژگاني عظيم و قدرت بي نظير در تعبيرسازي در سرتاسر آثار خويش از اين نالان است که براي عروسان معاني خود لباسي درخور از الفاظ نمي يابد. اين شِکوه آنگاه که به عشق مي رسد صد افزون مي شود و وي در مقام عاشقي که مي خواهد راز سر به مهر عشق خود را اندکي به کام و مشام ديگران برساند، از اين خبر مي دهد که کلمات مي خواهند تن او را بشکافند:
 در بيــان نايَد جَــمالِ حــالِ او     هر دو عالَم چيست؟ عكسِ خالِ او
چون كه من از خالِ خوبش دَم زَنَم     نــُطق مى‏خواهد كه بِشكافــَد تَنَم‏
وي در اين تجربه شگفت و شگرف تنها نبود و بسيار بودند کساني از اهل عرفان و تجارب عميق دروني که لشکر معنا چنان بديشان حمله ور مي شد که سپاه دانششان سپر مي انداخت و طاير عقلشان به دام اشتياق مي افتاد و پريشان سخن مي گفتند.
***
مقدمه
برخي از عرفان پژوهان اين مشکل را يکي از ويژگي هاي مشترک تمام عرفان هاي موجود در شرق و غرب عالم -چه در گذشته و چه در حال-  مي دانند. به بيان ايشان آنچه از متون عرفاني استفاده مي شود اين است که عرفا زبان را براي بيان و در ميان نهادن تجارب و ژرف نگري هايشان با ديگران، نارسا و يا حتي به کلي بي فايده مي يابند و اظهار مي دارند که آنچه به تجربه مي يابند، ناگفتني يا بيان ناپذير است. عارفان از زبان استفاده مي کنند ولي در عين حال مي گويند کلماتي که به کار برده اند از عهده آنچه مي خواهند بگويند و قصد آن کرده اند، برنمي آيند:
«به گفته ماندوکيه اوپانيشاد، آگاهي وحداني وراي حد تقرير است. به گفته فلوطين مشاهده راه را بر گفتار مي بندد. اکهارت ... مي گويد: پيامبران در روشنايي گام برمي دارند و گاه بي تاب مي شوند که بهره اي از آنچه مي دانند با ما بگويند و به ما معرفت خداوند را بياموزند و از افشاي اين راز، مهر خاموشي بر دهانشان مي افتد و زبان در کام مي مانند. رازي که بدان پي برده اند، نگفتني است. اروپاييان و آمريکاييان معاصر که تجربه هاي عرفاني داشته اند، اين مشکل را درست به همان شدتي که عرفاي قديم احساس مي کردند، حس مي کنند... جيمز و ديگران با اتکا به اين مطالب «بيان ناپذيري» را يکي از ويژگي هاي مشترک عرفان در هر مکتب و فرهنگي شمرده اند.»
 مولانا در مواضع مختلفي از آثار خود از تنگي دايره الفاظ و واژگان سخن مي گويد و شاهد احوال و مواجيد خود را بزرگتر از آن مي داند که در کجاوه کلمات مستقر گردد. در سخن گفتن از عشق او خود را عاجزتر از ديگر عرصه ها مي بيند و اين از آن رو است که وي نشستن بحر در کوزه را محالي بيش نمي داند:
عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نيست
هرچه گفت و گوي خلق، آن ره رهِ عشاق نيست
و
دَرنَگُنجَد عشق در گُفت و شَنيد                  عشق دريايى است قَعرَش ناپَديد
قَطره‏هاىِ بَحر را نَتْوان شِمُرد                     هَفت دريا پيشِ آن بَحر است خُرد 
 چنين گزارش هايي در آثار وي بسيار است. وي علي رغم سخنان بسياري که در باب عشق بيان کرده، همواره خود را از شرح و بيان عشق عاجز و خجل معرفي کرده است. او زبان را که در بيشترينه موارد کارکردي روشنگرانه دارد در تفسير عشق کارگر ندانسته، او را بسان خوني دانسته که قرار است با آن خون ديگري شست و شو شود:
هَرچه گويم عشق را شَرح و بيان             چون به عشق آيم، خَجِل باشم از آن‏
گَرچه تفسيرِ زبان، روشَنگَر است                ليك عشقِ بى‏زَبان، روشن‏تر است‏
چون قَلَم اندر نوشتن مى‏شتافت           چون به عشق آمد، قلم بر خود شِكافت‏
عقل، در شَرحش چو خَر در گِل بِخُفت    شَرحِ عشق و عاشقى، هم عشق گُفت
به اعتقاد مولانا اغلب کساني که در وادي عشق گام مي سپرند، راهي به درآوردن احوال و مواجيد خود در قالب الفاظ و عبارات ندارند:
 «بسيار کس باشد که دلش از اين سخنان پُر باشد. الا به عبارات و الفاظ نتواند آوردن، اگرچه عاشق و طالب و نيازمند اين باشد. عجب نيست و اين مانع عشق نباشد، بلکه خود اصل دل است و نياز و عشق و محبت. همچنان که طفل عاشق شير است و از آن مدد مي يابد و قوّت مي گيرد و مع هذا نتواند شرح شير کردن و حدّ آن را گفتن و در عبارت نتواند آوردن که من از خوردن شير چه لذت مي يابم و به ناخوردن او چگونه متألم و ضعيف مي شوم و بالغ اگرچه به هزارگونه شير را شرح کند و وصف کند، اما او را از شير هيچ لذت نباشد و از آن حظ ندارد.» 
 نوادري قادر بر آنند که بحر قلزم معاني عشق را در ظرف واژه ها درآورند و صورتي درخور براي معني بي صورت خلق کنند. مولانا خود از کساني بود که خداوند بدو اين قدرت را عطا کرده بود و مي توانست جمع معني و صورت نمايد. او در عين مستي، بيهوش نبود و هشيارانه در مسند تعليم خود همگان را از درر معاني بهره مند مي ساخت:
جَمعِ صورت با چُنين معنىِّ ژَرف نيست             ممكن، جُز ز سُلطانى شِگَرف‏
در چُنين مَستى مُراعاتِ اَدَب                        خود نباشد، وَر بُوَد باشد عَجَب
مولانا به برکت چنين توانايي اي آثاري بي بديل را در ادبيات عارفانه خلق کرد که هم از حيث اشتمال بر معاني تازه و هم از جهت صورت و لفظ در اوج قدرت و زيبايي است. تصاوير شگفتي که در ديوان شمس و مثنوي معنوي فرا روي مخاطب قرار مي گيرد، از چنين عظمتي نشاني مي دهد. مولانايي که تا پيش از ملاقات با شمس در حيطه شعر و شاعري جز به آثار ديگران عنايت نداشت، ناگاه به برکت عشق، زباني پهناور و دراز يافت و نه از حيث کيفيت که از بُعد کميت نيز سرآمد سخنسرايان طراز اول ادب پارسي گشت. در ميان عارفان مثلي رايج است که هرکس خدا را شناخت، زبانش دراز مي شود(مَن عَرَفَ اللهَ طالَ لسانُه) به اين معنا آثار عارفاني چون مولانا و ابن عربي از پر حجم ترين آثار نويسندگان همه اعصار به شمار مي آيد. معاني چنان بديشان هجوم مي آورد که ايشان را ياراي پس زدن و بي اعتنايي نبود. معشوق از درون ايشان را تلقين مي داد و آنان خواسته هاي وي را در قالب الفاظ و عبارات مطرح مي کردند. مولانا در گزارش هاي بسياري به ما متذکر مي شود که دلبر او را از درون تلقين شعر مي کند و اگر از اين خواسته تن زند، امر معشوق را به جا نياورده است. او از معشوق مي خواست که تقاضاهاي خود را به عناياتش بياميزد و از وي چيزي را طلب نکند که وي قادر به انجام شايسته آن نيست:
اى تَقاضاگَر دَرون همچون جَنين                      چون تَقاضا مى‏كُنى اِتمامِ اين‏
سَهل گَردان، رَه نُما، تؤفيق ده                             يا تَقاضا را بِهِل ، بر ما مَنِه‏
چون زِ مُفلِس زَر تَقاضا مى‏كنى                    زَر ببخشش در سِر اى شاهِ غَنى‏!
بى‏تو نَظم و قافيه شام و سَحَر                        زَهره كِى دارد كه آَيَد در نَظَر؟
نَظم و تَجنيس  و قَوافى اى عليم!                       بَنده اَمرِ تواَند از تَرس و بيم‏
 وي با آنکه توانايي هاي شگرفي را در خود مي ديد، چنان که گفته شد عالم زبان را براي انتقال معاني مورد نظر عشق و معشوق تنگ و حقير مي يافت. وي در بيان اينکه چرا با اين همه توانايي، دم از ناتواني مي زند، مطالب مختلفي را اظهار مي کرد که مي توان آنها را در امور ذيل دسته بندي کرد:

1) بي نهايتي عالم عشق
يکي از دلايلي که مولانا براي دشواري سخن گفتن از عشق مطرح مي کند، نامتناهي بودن حيثيت وجودي عشق است. به اعتقاد وي عشق محبت بي حساب است که در حقيقت تنها وصف حق است. 
عشق وَصفِ ايزَد است، اما كه خَوْف           
وَصفِ بَنده‏ىْ مُبتَلاىِ فَرج و جَوْف ‏
چون «يُحِبّونَ» بخواندى در نُبى           
با «يُحِبُّهُم»  قَرين در مَطلَبى‏
پس مَحَبَّت وَصفِ حَق دان، عشق نيز           
خَوْف نَبْوَد وَصفِ يَزدان اى عزيز!
وَصفِ حَق كو؟ وَصفِ مُشتى خاك كو؟           
وَصفِ حادِث كو و وَصفِ پاك كو؟
شَرحِ عشق اَر من بگويم بر دَوام           
صَد قيامَت بُگذَرَد، وان ناتَمام‏
زانكه تاريخِ قيامَت را حَد است           
حَد كُجا آنجا كه وَصفِ ايزَد است
 چنين حقيقت وجودي اي امکان هرگونه شناخت اکتناهي و احاطي را از مخلوقات سلب مي کند. يکي از مباحث مهم در معرفت شناسي بحث از ماهيت متعلَّق شناخت است. يعني اينکه چه چيزي اصولاً قابل شناخت است و چه چيزي قابل شناخت نيست؟ پاسخ اين پرسشها بسته به ابزار شناخت ما متغير خواهد بود. در باب عقل و آنچه عقل قادر به شناخت آن است، کمتر انديشمندي در اين شک دارد که عقل تنها قادر به درک امور محدود و مقيدات است و اگر راهي به مطلق داشته باشد، از طريق برداشتن قيدِ مقيدات است و به هيچ روي مادامي که عقل است نمي تواند امور مطلق را بي واسطه دريابد. اين نکته مذمت عقل نيست، بلکه نشان دادن حد و اندازه فعاليت عقل و حيطه تحت بررسي اوست:
 عَقل چون شِحنه‏ست، چون سُلطان رَسيد           
شِحنه‏ىِ بيچاره در كُنجى خَزيد
عَقل سايه‏ىْ حَق بُوَد، حَق آفتاب          
 سايه را با آفتابِ او چه تاب
عقل، چون جِبريل گويَد: احمدا!           
گَر يكى گامى نَهَم سوزَد مَرا
تو مَرا بُگذار زين پَس، پيش ران           
حَدِّ من اين بود، اى سلطانِ جان!‏
باري، عقل از درک مطلق از آن جهت که مطلق است، عاجز است و حق متعال از حيث اطلاق متعلق شناخت وي نيست. اين غير قابل شناخت بودن ذات مطلق حق همچنانکه گفته شد از بي حدي حضرتش ناشي مي شود و چون در علم يافتن به معلوم گونه اي احاطه لازم است و عالم بايستي بر معلوم محيط شود تا قادر به شناخت وي گردد و از سوي ديگر ذات حق، بي چون و بي حد است، کسي را نرسد که به اندکي از احاطه بر او دست يابد تا بتواند در اين راه داعي شناخت اکتناهي داشته باشد. عشق که به تعبير مولانا وصف ايزد است، متعلق به همين عرصه اطلاق است. در سير عملي عارفان و عاشقان نيز اگر شناختي و وصالي حاصل شود با خيال حق است كه مرتبه اي از مراتب وجود حق است و نه امري موهوم و متخيل. نقشهاي پي در پيي در تجارب عارف از خداوند حاصل مي شود كه در تجليات بعدي نسخ مي گردد. غايت خبر از وي بي خبري است. شمس تبريزي حكايتي دارد در باب سفر مرغان به ديدار سيمرغ كه علاوه بر بيان مذمت سرخوشي در تؤفيقات معنوي از جايگاه سالكان و واصلان در ارتباط با آن حقيقت شناخته ناشناس پرده برمي دارد:
 «آن همه مرغان به خدمت سيمرغ رفتند. هفت دريا در پيش آمد. بعضي از سرما هلاك شدند و بعضي از بوي دريا فروافتادند. از آن همه دو مرغ بماندند. مني كردند كه همه فرورفتند، ما خواهيم رسيدن به سيمرغ. همين كه سيمرغ را بديدند دو قطره خون از منقارشان فرو چكيد و جان بدادند. آخر اين سيمرغ آن سوي كوه قاف ساكن است. اما پرواز او از آن سو خداي داند تا كجاست. اين همه مرغان جان بدهند تا گَردِ كوه قاف دريابند.» 
اين از آن روست كه ابزارهاي بشري براي شكار سيمرغ عشق بسيار ناتوان است و در نهايت جز تصويري و خيالي از آن تحصيل نمي كند. مولانا اين مطلب را اين گونه تقرير مي کند:
پيشِ بى‏حَد هرچه مَحدود است، لاست      كُلُّ شَى‏ءٍ غيرِ وَجهُ اللَّه، فَناست‏
 اگر اين نکته را که عشق در حقيقت خود، وصف حق است خوب فهم کنيم خواهيم دانست که از آنجا که حق متعال نامتناهي در نامتناهي است و چنين حقيقت وجودي اي در عقل صورتي ندارد، ناگزير نداشتن مفهوم در عالم ذهن به نداشتن لفظ در عالم زبان و معطل ماندن زبان آوران مي انجامد. هر آنچه قرار است در عالم زبان بيان شود، پيش از آن در عالم ذهن تصوير يافته و آنچه در ذهن فاقد تصور است، در حيطه زبان نيز واجد بياني درخور نخواهد بود. در غزل مشهوري در ديوان شمس تبريزي، مولانا بدين نکته توجه مي دهد که علي رغم تجليات مختلف عشق، اوصاف برآمده از آن در حقيقت آن منطبق بر خداوند است. عشق در اين غزل از اين سخن مي گويد که غير فرشته است و بشر و چيز ديگري در کنار آن موجود نيست و موجب زير و زبر شدن عاشق مي شود و ... . عاشق ناگاه منتقل به اين معنا مي شود که اين اوصاف خداوند است و خطاب به عشق مي گويد که در حق من پدري کن، نه اين است که آنچه گفتي همه وصف خداست. عشق سخن عاشق را تأييد مي کند و از او مي خواهد که پرده پوشي کند:
دوش ديوانه شدم، عشق مرا ديد و بگفت:
آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هيچ مگو
گفتم: اي عشق! من از چيز دگر مي ترسم
گفت: آن چيز دگر نيست دگر، هيچ مگو
من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلي، جز که به سر هيچ مگو
قمري، جان صفتي در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفر، هيچ مگو
گفتم: اي دل! چه مه است اين؟ دل اشارت مي کرد
که نه اندازه توست اين، بگذر، هيچ مگو
گفتم: اين روي فرشته است عجب يا بشر است؟
گفت: اين غير فرشته است و بشر، هيچ مگو
گفتم: اين چيست؟ بگو، زير و زبر خواهم شد
گفت: مي باش چنين زير و زبر، هيچ مگو
اي نشسته تو در اين خانه پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو، رخت ببر، هيچ مگو
گفتم: اي دل! پدري کن، نه که اين وصف خداست؟
گفت: اين هست، ولي جان پدر هيچ مگو
اينکه اين عشق وصف خداست موجب آن مي شود که چونان ديگر اوصاف الهي در عين شناخت، ناشناخته بماند و در عين آنکه در ميان دل و جان است، دل و جان از آن بي خبر باشد و با آنکه بر زبان مي آيد، صاحب زبان از آن در غفلت باشد و ... . عاشق با آنکه تمام هستي خود را مرهون عشق است و هماره با او و در او و از اوست و چونان ماهي در آب، هم غذا و هم دارو و خواب و مسکن و ... خود را از آن مي ستاند، اما در بيکراني دريا و طوفانهاي مهيب وي مجال آن را نمي يابد که به اندکي احاطه لازم براي شناخت و متعاقب آن سخن گفتن و تعريف دست يابد. به عبارت ديگر عدم احاطه وجودي به نداشتن مفاهيم دقيق مرتبط با عشق منجر مي شود و نداشتن چنين مفاهيمي به دشواري نيافتن الفاظ مناسب در حيطه زبان منتهي مي گردد و اين همان چيزي است که به عدم گنجايش عشق در قالب زبان تعبير مي شود. به تعبير شيخ احمد جام:  «محققان در عشق سخن گفتن ترک ادب عظيم دانند. در عشق چگونگي نباشد و کس را بر عشق چرايي نبود، اما از بهر دوستان که درخواستند، بخيلي نتوانستيم کرد. و اگر نه چه جاي آن است که از عشق و عاشقان سخن گفتن و سخن ايشان به صحرا نهادن؟! ... اما بدان که عشق دريايي عظيم است که کس به کرانه آن نرسد و قعري دارد که هر چيزي در قعر آن جاي نگيرد و آبي دارد که هرکس از آن شربتي نتواند خورد و هر ملاحي در آنجا کشتي نتواند راند و هر غواصي از او دُر بر نتواند آورد و هر جانور در آنجا زندگاني نتواند کرد؛ مگر هرچه در درياي عشق باشد، هم از عشق باشد. مثل اين درياي عشق و آب او همچون مثل آتش است؛ هرچه به آتش رسد همه آتش گردد و همه رنگ او گيرد. اين دريايي است که در وصف وصافان نيايد و در علم عالمان نيايد و هيچکس را که نه عاشق باشد، زهره نبود که گرد اين ساحل گردد. در اين دريا گوهرهاست که اگر نور يک گوهر از آن بر دنيا تاود، همه از عشق آن گوهر بي هوش و شيدا گردند. عالمي از عشق سخن مي گويند و همه از عشق بي خبر!»  تشبيه عشق به دريا از ناحيه مولانا در راستاي بيان همين نکته اخير است. درياي به ظاهر آرام در خود اسرار بي نهايتي را حفظ مي کند که براي هيچکس برشمردن تمام آن ممکن نيست. خاصه دريايي که به تعبير مولانا هفت دريا در برابر آن چون برگ کاهي است. در تمثيل دريا و اينکه  قطره هاي آن را نمي توان شمرد، پيام آشکاري براي کساني که خواهان قرار گرفتن عشق در قالب واژگان اند قرار دارد. وي گاه از شناگري(سباحت) در اين درياي بيکران خود را زنهار مي دهد و به خويش متذکر مي شود که حد خود را بداند و آگاه اين نکته باشد که آنچه قصد شنا در آن نموده، درياست و نه جيحون و جو:
هِل سِباحَت را، رها كُن كِبر و كين           
نيست جِيحون، نيست جو، دَرياست اين‏
وان گَهان درياىِ ژَرفِ بى‏پَناه           دَر رُبايَد هفت دريا را چو كاه ‏

2) غيرت عشق
 يکي از نکاتي که مولانا در آثار خود مکرر بدان توجه مي دهد، غيرتمندي عشق است. به بيان وي عشق در دسترس قرار گرفتن حقايق مربوط به عشق را بر نمي تابد. از اين روست که عاشق را به گونه اي به خود مشغول مي دارد که نه به اغيار توجه کند و نه راز عشق را با ايشان در ميان بگذارد. حق را عزّوجلّ بندگان اند که ايشان خود را به حکمت و معرفت و کرامات مي پوشانند. اگرچه خلق را آن نظر نيست که ايشان را ببينند، اما از غايت غيرت خود را مي پوشانند. چنانکه متنبّي گويد:
لَبِسنَ الوَشيَ لا مُتَجَمِّلاتٍ           و لکِن کَي يَصُن بِهِ الجَمالا
 يکي از دلايل بيان ناپذيري حقايق مربوط به عشق از منظر مولانا غيور بودن عشق و عاشق و معشوق است. همان گونه که در بحث پيشين گفته شد، مولانا عشق را از اوصاف حق متعال مي داند و يکي ديگر از اوصاف الهي نيز «غيور» بودن است. غيرت الهي مانع از آن است که محجوبان و کساني که از عشق بي نصيب اند، راهي به حقايق آن داشته باشند. غيرت عشق نيز به سعه وجودي آن باز مي گردد. عشق به تعبير مولانا سلطاني است که در صورت لشکرکشي در جان عاشق تمام سرزمين هستي وي را از آن خود خواهد کرد و اندکي را از وي باقي نخواهد گذاشت. برنتافتن اغيار برآمده از قاهريت عشق قهّار خداوند است:
غيرت و رشک خدا آتش زند اندر دو کون
گر سر مويي ز حسنش بي حجاب آيد به ما
از وراي صدهزاران پرده حسنش تافته
نعره ها در جان فتاده مرحبا شه مرحبا
مولانا از اين سخن مي گويد که معشوق چنان بر اسرار ميان عاشق و معشوق غيور است که بر نمي تابد حتي از وي ناله اي صادر شود و از اين روست که دائم بر دهانش مهر خموشي مي نهد و او را از هر حکايتي منع مي کند:
تا کي شکني عاشق خود را تو ز غيرت؟
هِل تا دو سه ناله بکند اين دل بيمار
امروز عجب نيست اگر فاش نگردد
آن عالم مستور به دستوري ستّار
تمثيل مورد علاقه مولانا در اين باب تمثيل مگس و شکر است. مطابق اين تمثيل محجوبان، مگس وار گردِ شکري مي گردند که نه متعلق به ايشان است و نه مي توانند به تمامه از آن کام جويند:
مگسها را ز غيرت اي برادر!           از اين بزم پر از شکّر برون کن
دو چشم خائن نامحرمان را          از آن زيب و جمال فر برون کن
و
خامش کنم از غيرت، زيرا ز نبات تو
ابر شکر افشانم، جز قند نمي بارم
 مولانا سخن گفتن را در عشق، دلّالي مي داند که ميان او و مخاطبانش ارتباط برقرار مي سازد. اما به اين نکته تذکار مي دهد که تنها سخن گفتن نيست که ميان عشق و خواهندگانش موجب پيوند مي شود و هزاران طريق ديگر براي اتصال آن دو به همدگر وجود دارد. عشقِ غيور باکي ندارد که از اظهار در قالب الفاظ منع کند و با مشتاقانش به طريق ديگر مرتبط شود:
دادِ سخن دادمي، سوسنِ آزادمي
ليک ز غيرت گرفت، دل رهِ گفتار من
شُکر که آن ماه را هر طرفي مشتري است
نيست ز دلّالِ گفت، رونقِ بازار من
عربده قال نيست، حاجت دلّال نيست
جعفر طرّار نيست، جعفر طيّار من
موارد متعددي را در آثار وي مي توان نشان داد که وي بيان ناپذيري عشق را در آن مربوط به غيرت عشق مي داند که ذيلاً به برخي از آنها اشارت مي شود:
‏اين سُخَن چون پوست و مَعنى مَغز دان           
اين سُخن چون نَقش و مَعنى همچو جان‏
پوست باشد مَغزِ بَد را عيب پوش           
مَغزِ نيكو را ز غيرت، غَيب پوش ‏
و
وز وراي عشق آن کش شرح نيست
جز همين گفتن که آن آيد همي
بيش از اين شرحش توان کردن، وليک
از سويِ غيرت سنان آيد همي
و
سينه شکاف گشته، دل عشق باف گشته
چون شيشه صاف گشته از جام حق تعالي
اشکوفه ها شکفته، وز چشم بد نهفته
غيرت مرا بگفته: مي خور، دهان ميالا
 البته اين تنها عشق نيست که بر آشکار شدن سر معشوق غيرت مي ورزد. همه اهل آسمان نيز با آشکار شدن اندکي از جمال وي از خداوند «جميل الستر» مي خواهند که به نيکويي آن را بپوشاند:
عاشِق و مَستىّ و بُگشاده زَبان                  الله الله اُشتُرى بَر ناودان ‏
چون ز راز و نازِ او گويَد زبان           يا جَميلَ السَّتر  خوانَد آسمان
اما از آنجا که «راز جز با رازدان انباز نيست» عشق را مي بيني که با همه آشکارگي اش، از همه خلق پنهان است و با آنکه گفته نمي شود از در و ديوار فرو مي ريزد. تنها آشنايان ره عشق اند که روي و بوي او را مي شناسند و در هر لباس و هيأت به جا مي آورندش، وگرنه عموم خلق به عريان ترين چهره از عشق راهي و شناختي ندارند. اين را مي توان مهمترين تجلي غيرت عشق دانست. با آنکه گفته مي شود و آشکارا به صور مختلف خود را مي نمايد، اما هيچ ناآشنايي طريقي به کويش نمي يابد. اين از آن روست که عشق پنهانِ آشکار و آشکارِ پنهان است. در گذشته گفته شد که عشق وصف حق متعال است و حق قاهر است و غيور. واحدِ قهار همه عرصه هاي وجودي را پُر کرده و براي ضدي و غيري جايي باقي نگذاشته تا بنا بر قاعده «تعرف الاشياء باضدادها و باغيارها» با آن شناخته شود. بنا بر اعتقاد عرفا و حکما عشق مساوق وجود است و عين خارجيت، از اين رو عشقِ قهار همه هستي را پر نموده و پنهان بودنش دليلي جز آشکارگي او نيست. در ميان عارفان قاعده اي مشهور است که مطابق آن، هرچيز که از حدش بيرون شود، به ضد خود مبدل مي گردد. بر اساس اين قاعده آشکارگي بي حد، به نهان شدن مي انجامد. معناي وجود شناسانه غيرت عشق همين مطلب است و بدين خاطر است که مي بينيم مولانا علي رغم اينکه از پوشاندن عشق سخن مي گويد، صراحتاً اظهار مي دارد که پوشاندن عشق ممکن نيست:
سَترِ چه؟ در پَشم و پَنبه آذَر است           
تا همى‏پوشيش، او پيداتَر است‏
چون بِكوشَم تا سِرَش پنهان كنم           
سَر بَرآرَد چون عَلَم، كاينَك مَنَم‏
رَغمِ اَنفَم  گيرَدَم او هر دو گوش           
كاى مُدَمَّغ ! چونْش مى‏پوشى؟ بِپوش‏
گويَمَش رو، گَرچه بَرجوشيده‏اى           
هَمچو جان پيدايىّ و پوشيده‏اى‏

3) حيرت عقل در مواجهه با حقيقت عشق
در اينجا به هيچ روي قصد آن نداريم که به بحث از رابطه عشق و عقل بپردازيم. اين مطلب را در فصل مجزايي در آينده بررسي خواهيم کرد. اکنون تنها در مقام بيان اين نکته ايم که عقل و فاهمه بشري به عنوان منبع مفاهيم و تصاوير ذهني ناتوان از داشتن تصويري از عشق است و از اين رو است که زبان ناتوان از بيان دقيق و درستي از اين امر عظيم است. مولانا براي تشريح اين مطلب از تمثيل خانه مرغ و مهماني اُشتر استفاده مي کند. بر اساس اين تمثيل عقل انسان بسان خانه مرغ با مهمان کردن موجودي عظيم الجثه چون شتر دچار ويراني و خرابي مي گردد. عقل با ابزارهايي که در اختيار دارد، راهي به قرار دادن عشق در خود ندارد و هرگاه که به اين مهماني دعوت مي شود تنها صاحبخانه را به زحمت مي اندازد:
مُرغِ خانه اُشتُرى را بى‏خِرَد           
رَسمِ مِهمانَش به خانه مى‏بَرَد
چون به خانه‏ىْ مُرغ اُشتُر پا نَهاد           
خانه ويران گَشت و سَقف اَندَر فُتاد
خانه‏ىِ مُرغ است هوش و عَقلِ ما           
هوشِ صالِح طالِب ِناقه‏ىْ خدا
ناقه چون سَر كَرد در آب و گِلَش           
نه گِل آنجا ماند، نه جان و دلش‏
كَرد فَضلِ عشق انسان را فُضول           
زين فُزون‏جويى «ظَلوم» است و «جَهول‏» 
و
از بهر مرغِ خانه چون خانه اي بسازي
اُشتُر در او نگنجد با آن همه درازي
آن مرغ خانه عقل است، وان خانه اين تن تو
اشتر جمال عشق است، با قدّ و سرفرازي
رطل گران شه را اين مرغ برنتابد
بويي کزو بيابي، صد مغز را ببازي
عقل کمال نايافته عموم خلق که همان وهم است  به تعبير مولانا با ظهور عشق کور و کر مي گردد و دچار حيراني مي شود. شرط يافتن دانش آن است که قواعد عقلي پذيرفته شده از ناحيه عموم عقلا و آنچه فهم عرفي گفته مي شود، بر جاي خود باقي بماند. جايي که همه چيز زير و زبر مي گردد و نيست، هست و هست، نيست مي شود، چگونه مي توان از دانش سخن گفت. آنچه مولانا تناقضهاي دل مي خواند، عقل را نيز به تناقض و پريشاني مي کشاند. اگر عقل در مي يابد «که شش جهت حد است و بيرون راه نيست»، عشق آشکارا از جهتهاي ديگري سخن مي گويد که مکرر از آن به سفر رفته است. اگر عقل براي انسان ها به امور متضادي چون غم و شادي و کفر و ايمان قائل مي شود، عشق مرتبه اي را نشان مي دهد که عاشق در آن برتر از غم و شادي و بيرون از کفر و ايمان نشسته است. عشق تناقضهاي بسياري را فرا روي عقل مي گذارد که عقل قادر نيست با قواعد مرسوم خود آنها را درک نمايد. حاصل عقل از مواجهه با عشق تنها حيرت است. هرچند خود عشق از حيرت تغذيه مي کند، اما عقل با واقع شدن حيرت دچار پريشان گويي واضح مي گردد و اينجا است که آشکار مي شود عقل هيچ گاه نمي تواند در باب عشق و اطوار و احوال آن سخني با منطق خود بگويد و از اين رو سکوت را پيشه مي کند:
عشق بُرَّد بَحث را اى جان و بَس    كاو زِ گُفت و گو شود فَريادرَس‏
حِيرَتى آيَد زِ عشق آن نُطق را               زَهره نَبْوَد كه كند او ماجَرا
حيرت آن مُرغ است، خاموشَت كند          بَرنَهَد سَر ديگ و پُر جوشَت كند
به تعبير مولانا عشق از امور بي کيف است و از اين رو نمي توان از چون و چند آن سخن گفت. اندکي هم اگر از آن سخن گفته شود ضرورت تعليم و احوال است:
کار بي چون را که کيفيت نهد؟     اينکه گفتم اين ضرورت مي دهد