مک اينتاير در جست و جوي فضيلت

PDF چاپ نامه الکترونیک

مک اينتاير در جست و جوي فضيلت

گفت و گو با حميد شهرياري*
علي بابايي

مطالعه فلسفه اخلاق و انديشه‌هاي اخلاقي مختص به دوره‌اي خاص نيست. متعاطيان مابعدالبيعه و علاقمندان به حوزه انديشه نظريات مختلف را صرف‌نظر از زمان آنها_ باستان، جديد يا معاصر_ مورد بررسي و تحليل قرار مي‌دهند. مک اينتاير از انديشمندان معاصري است که آثارش در ايران با اقبال خوبي مواجه شده است. ترجمه کتاب «در پي فضيلت» در سال 1390 و انتشار آن از سوي سازمان سمت پس از سال‌ها اتفاق مبارکي است. برگزيده شدن اين اثر به عنوان «کتاب فصل» سبب شد تا همراه با مترجم آن به قصد واکاوي بيشتر انديشه‌هاي مک اينتاير، متفکر معاصر نگاهي دقيق‌تر به کتاب داشته باشيم.
***
 براي اينکه گفتگوي ما نظمي منطقي داشته باشد، ابتدا بفرماييد موضع فکري مک اينتاير در فلسفه اخلاق چيست و او را پيرو چه انديشه‌اي  مي‌توان دانست؟
البته تفكرات او در طول دوران جواني و ميانسالي فرازوفرودهايي داشت و دستخوش تحولاتي بود. مدتي حوزه باورها و اعمال ديني را شكل منحصربه‌فردي از حيات مي‏دانست كه مربوط به معيارهاي دروني زندگي است، اما به ‌زودي دريافت كه مدعيات ديني جزئي لاينفك از مدعيات اخلاقي، متافيزيكي و علمي است. مدتي مسيحيت را انكار كرد ولي در دوره متأخر اين كار خود را اشتباه خواند. طي سال‌هاي 1951 تا 1971 بسياري از تفكرات و آثارش به سبك فلسفه تحليلي بود. همان دليل كه نقطه قوت فلسفه تحليلي بود يعني مطالعه جزءبه‌جزء و موشكافانه هر مسئله، رفته‌رفته به ضعف اصلي فلسفه تحليلي در نظر او تبديل شد. در اواسط دهه شصت اين اشكال ديگر را بر فلسفه تحليلي داشت كه فلسفه تحليلي جداي از تاريخ فلسفه نظريه مي‏دهد در حالي كه براي فهم درست هر فلسفه تحليلي ـ به ‌خصوص در حوزه فلسفه اخلاق ـ بايد آن را در يك بافت تاريخي مطالعه كرد. همين امر بود كه موجب نگارش تاريخچه فلسفه اخلاق شد؛ اما بعدا به نظرش رسيد كه اين كتاب خطاهايي داشته است. يكي از اين خطاها وقفه‏هايي بود كه روايت تاريخ او داشت و نقاط اتصال نظريات را ناديده گرفته بود و معلوم نکرده بود كه پيدايش يك نظريه با نظريه پيشين خود چه ربطي داشته و در كدام برهه اتصال نظريات گسسته شده و از بدنه پيشين خود جدا شده است. رفع اين معضلات يكي از علل نگارش كتاب «در پي فضيلت بود» كه در 1981 منتشر شد.

مفسرانش او را در زمره مدافعان ارسطوگرايي قلمداد مي کنند؟ درست است؟
بله. در مجموع اينک او را از مدافعان ارسطوگرايي مي دانند که به سبکي نيمه توماسي از آن دفاع مي کند. او اصلاحاتي را در نظريات ارسطو لازم مي داند و اين اصلاحات را برمي شمارد. در عين حال معتقد است اين اصلاحات او را از ارسطوگرايي جدا نکرده است. او سبک تاريخي را در تحقيقات فلسفه اخلاق ضروري مي داند.

بحث را با سه کتاب اصلي السدير مک‌اينتاير آغاز مي کنم؛ آثاري که به نوعي سه‌گانه فکري او را تشکيل مي‌دهد. به اختصار بفرماييد که اين سه اثر چه ارتباطي با هم دارند و مولف در هر يک از اين آثار چه انديشه‌اي را دنبال مي کند؟
شهرت مك‏اينتاير از وقتي رو به اوج نهاد كه نگارش كتاب «در پي فضيلت» به پايان رسيد. در بين آثار او، فاصله زماني بين نگارش كتاب «در پي فضيلت» و كتاب قبل از آن 10 سال است كه در بين كتاب‌هاي او با مقايسه ديگر آثارش بيشترين حد فاصل است؛ اين مي‏تواند نشان‌دهنده عمق نظريات او در اين كتاب و اهميت آن در انديشه وي باشد و به واقع نيز چنين بوده است. در بين آثار او سه كتاب «در پي فضيلت»، «عدالت كه؟ كدام عقلانيت؟» و سه تقرير رقيب در پژوهش هاي اخلاقي از اهميت ويژه‌اي برخوردار است. مك‌اينتاير در كتاب اول نظريه خود را بيان مي‌دارد. اين كتاب بيش از ديگر كتاب‌هاي او مورد توجه قرار گرفته است. در كتاب دوم سعي دارد شواهد تاريخي مفصلي براي نظريه خويش عرضه كند و توضيحاتي كافي براي هر بخش از تاريخ فلسفه که در کتاب «در پي فضيلت» آورده بوده، اضافه و بيان مي‌كند. در كتاب دوم يعني «عدالت که؟ کدام عقلانيت؟» به اشكالاتي كه به نظريه‌اش وارد شده بيشتر توجه کرده و سعي مي کند مدعيات کتاب اول را با مستندات تاريخي به تفصيل نشان دهد. در كتاب سوم ضمن اضافاتي به نظريه‌اش سعي مي‌كند برخي از اجزاي آن را اصلاح كند. البته هر يك از اين سه كتاب علاوه بر اين، خصوصيات ديگري نيز دارند.

 به طور ويژه مي‌خواهم به کتاب «در پي فضيلت: تحقيقي در نظريه اخلاقي» بپردازم. اساس انديشه مک‌اينتاير در اين اثر بر نابساماني اخلاق نظري و عملي در غرب استوار است. به نظر او علل اصلي اين نابساماني چيست؟
مك‏اينتاير معتقد است كه اخلاق عملي و نظري در غرب اينك در نابساماني شديد است و اين امر تا حدي ناشي از ليبراليسم فردگرايانه بيرون آمده از دل عصر روشنگري و مدرنيسم است. انسان ليبرال که آزادي را بالاترين ارزش حيات بشر تلقي مي کند و هر فضيلت ديگري را از جمله فضايل اصلي چون عفت، شجاعت، و حکمت را به پاي آن قرباني مي کند، در نظر و عمل اين تجويز را مي کند که خود را از هر تقيدي آزاد ببيند. از اين‌رو هر تحليل و تفسير فضيلت گرايانه را نقد مي کند. اما علت اصلي اين نابساماني در دنياي غرب در کلام مک اينتاير اين است که تمامي تلاش‌هاي عصر روشنگري براي جايگزيني عقلانيتي ديگر به جاي عقل ارسطويي با شکست مواجه شده است. متفكران عصر روشنگري تلاش کردند كه يك نوع اخلاق سكولار را جانشين انواع اخلاقيات سنتي كنند كه با خرافات توأم و از اعتبار ساقط شده بود. طبعاً مي‏بايست اين اخلاق دنياگرايانه مورد قبول هر انسان عقل‏مداري باشد. بنابراين فلاسفه‏اي همچون هيوم در اسكاتلند، بنتام در انگليس، ديدرو در فرانسه، و كانت در آلمان با تمام اختلاف‌نظرهايي كه داشتند، همگي در تلاش بودند اصولي را در اخلاق به دست دهند كه انسان‌هاي عقل‏مدار نتوانند از تبعيت آنها سر باز زنند، ولي تمام اين تلاش‌ها ناموفق از آب درآمد. دست آخر آنچه ايشان به ارث گذاشتند يك سري مواضع متقابل و متعارض در اخلاق بود. هريك ادعا مي‏كردند كه به توجيه عقلي مناسبي براي ديدگاه خود در برابر ديدگاه‌هاي ديگر دست يافته‏اند و ادعاي ديگري را به خطا نسبت مي‏دادند. نزاع‌هاي مستدامي بين گروه‌هاي مختلف كانت‏گرايان و اصناف گوناگون سودگرايان در فلسفه اخلاق روي داد و هيچ‌يك به نتيجه‏اي نينجاميد. به طور طبيعي از اين تلاش‌هاي شكست‌خورده در راستاي رفع نزاع‌هاي اخلاقي به روشي عقلاني، اين نتيجه به دست آمد كه عقل در اين عرصه علمي ناتوان و عاجز است و اين خود نه‌تنها موجب پيدايش عاطفه‏گرايي در امريكا و انگليس كه موجب پيدايش افكار اگزيستانسياليستي شد كه سردودمانش كي‌يركگارد بود و از همين رو انسان عصر جديد انساني حيران است. هر يک از آنها از اصل يا اصولي شروع مي کنند که برمبناي اصول عاطفه گرايانه يا اگزيستانسياليستي گزينشي است و مورد پذيرش رقيب نيست. مجموعه‏اي از مفاهيم اخلاقي كه از فلاسفة پيشين به ارث رسيده طوري در فرهنگ مغرب‌زمين آزادانه به كار گرفته مي‏شد كه گويا همه داراي تعينات و بنيان‌هاي عقلاني هستند در حالي كه در واقع چنين نبود. گويا توسل به اين مفاهيم مدعياتي عيني، عقلي و استدلالي هستند در حالي كه هيچ پشتوانة عقلاني‌اي در كار نبود و درواقع از اين مفاهيم استفاده مي‏شد تا به اهدافي متعارض و متضاد دست يابند. البته كاربرد اين مفاهيم سودمند بود چون آنان مي‏توانستند اهداف اصلي خود را در پس اين نقاب عقلانيت پنهان کنند. مفاهيمي همچون حقوق بشر، سود و رفاه مهم‌ترين مفاهيم از اين دست بودند.وقتي يك فرهنگ اخلاقي، عاطفه‏گرا از آب درآمد ارتباط بين افراد فريبكارانه خواهد شد. همه سعي مي‏كنند عواطف خود را غالب کنند و ديگري را به نفع خواسته‏هاي خود به كار گيرند. در مدرنيته و عصر جديد نقاب كارآيي مديريتي سهم بسزايي در احترام اجتماعي دارد. مديران عصر جديد در غرب معتقدند كه يك داستان اخلاقي را به نمايش مي‏گذارند، در اين داستان كساني نقش مديران را بازي مي‏كنند كه به قوانين عملي اجتماعي معرفت داشته باشند و اين معرفت آنان را قادر مي‏کند تا در صحنة واقعيات اجتماعي مديريت خود را اعمال كنند و عنان اين واقعيات را در دست گيرند، اما اين ادعايي بيش نيست و در واقع آنان چنين معرفتي ندارند. متفكران عصر روشنگري نيز با دعوت خود به اين معرفت ما را به گمراهي كشانيده‏اند. به دليل پيش‏بيني‏ناپذير بودن واقعيات اجتماعي، وبري‌ها نمي‏توانند ادعا كنند كه به راهكارهاي مديريتي معرفت دارند. تازه قبل از هر چيز مدافعان اين نظرية وبر بايد روشن كنند كه چه مقدار از مدعيات ديوان‏سالاري دولتي و مؤسسات خصوصي در مغرب‌زمين مبتني بر فريبكاري و خودفريبي است.

 مک‌اينتاير با رد ليبراليسم فردگرايانه در عصر روشنگري و مدرنيسم، در مقابل از سنت ارسطويي دفاع مي‌کند. به نظر او اين سنت چه ويژگي‌هايي دارد که مدافعان و پيروانش را از نابساماني دور نگه داشته است؟
در جاي‌جاي كتاب «در پي فضيلت» استدلال شده با اينكه رد فلسفة اخلاق و سياست ارسطويي در اوضاع و احوالي كه در اواخر قرون وسطي و پس از آن پديد آمد، كاري نامعقول بود ولي هيچ‌كس درصدد اعتراض برنيامد. نتيجه‏اي كه به دست مي‏آيد اين است كه وقتي اخلاق ارسطوگرايانه را درست بفهمند اشكالاتي از آن نوع كه نيچه بر كانت و سودگرايان به‌ درستي وارد آورده، آن را سست نمي‏گرداند. اگر ما در مقابل انواعي از نظريات عصر روشنگري قرار گيريم و به هر يک به نوعي اشکالي داشته باشيم بايد جايگزيني براي آنها بيابيم. اينجا دو گزينه بيشتر نيست يا ارسطو يا نيچه حال اگر ثابت شود که تفسير تاريخي نيچه بر خطا بوده است راه نهايي ارسطو خواهد بود. در حقيقت ارسطوگرايي در ذات خود يک نوع عقل گرايي را عرضه مي دارد که عاري از خطاهاي عصر روشنگري است و همين موجب شده که عاري از نابساماني باشد. آنچه فيلسوفان عصر روشنگري نقصان در تفکر ارسطو دانسته و موجب شده که آن را رها کنند، از اصول ارسطوگرايي نبوده و جز اصول بنيادين تفکر ارسطو نيست. با زدودن آن عوامل کوچک يا قابل اصلاح از تفکر ارسطو مي توان تداوم نوعي ارسطوگرايي را در طول تاريخ به اثبات رساند که يکي از آخرين نمايندگان آن در عصر حاضر خود مک اينتاير است.

با توجه به اهميت کتاب «در پي فضيلت» و ترجمه فارسي اين اثر، بهتر است براي بررسي آراي مک‌اينتاير از يک سو و تحليل نظام فکري او، بيشتر و بهتر بر اين اثر متمرکز شويم. کتاب از 19فصل تشکيل شده است. فصل نخست «يک فرض نگران‌کننده» نام دارد. مولف در اين فصل نخستين به عنوان شالوده کتاب چه انديشه‌اي را بيان مي‌کند؟
او در فصل اول به ما پيشنهاد مي دهد که يک جهان فرضي و خيالي را به تصوير بکشيم که در آن علوم طبيعي دچار نابساماني شديد شده تمام کتاب‌ها سوخته و دانشگاه‌ها از بين رفته و علوم طبيعي از دست رفته باشند جز تکه‌پاره هايي از آنها باقي نمانده مثل يک جنگ اتمي که همه چيز در آن از بين رفته باشد و جز خرابه هايي که در آن علوم طبيعي جسته و گريخته قابل بازيابي هستند چيزي در دست نباشد. او معتقد است در دنياي غرب بر سر اخلاق چنين اتفاقي افتاده و اخلاقيات در دنياي غرب تکه و پاره شده و دچار نابساماني در حوزه نظر و عمل شده است. او مي نويسد صلاحيت و توانايي ما در به‌كارگيري زبان اخلاقي، در راهيابي و هدايت از طريق استدلال‌هاي اخلاقي و در تعريف رفتار متقابل خود با ديگران بر اساس اخلاق، آنقدر در بينش ما در مورد خودمان اساسي است كه نمي‌توان به ‌راحتي از آن دست كشيد. دو نكته دربارة اين جهان فرضي هست كه در صورت وقوع چنين تغيير بينشي براي ما حايز اهميت خواهند بود: نخست اينكه تحليل فلسفي به حال ما سودمند نخواهد بود. در جهان واقعي، فلسفه‌هاي حاكم كنوني، يعني فلسفة تحليلي و پديدارشناسي، همان‌قدر در تشخيص نابساماني‌هاي عمل و تفكر اخلاقي عاجزند كه در كشف نابساماني‌هاي علوم در آن جهان خيالي. با اين حال، دست ما كاملاً خالي نيست؛ زيرا يكي از امور لازم براي درك نابساماني‌هاي آن جهان خيالي اين است كه تاريخ آن را بفهميم، تاريخي كه بايد در سه مرحلة متمايز نگاشته شود. مرحلة اول، مرحلة شكوفايي علوم طبيعي است؛ مرحلة دوم، مرحلة آسيب‌ديدگي علوم طبيعي است و مرحلة سوم، مرحلة بازسازي شكل ناقص و نابسامان علوم طبيعي است. بايد توجه داشت كه اين تاريخ، كه بيانگر سقوط و زوال است، بر پاية معيارها و موازين قرار دارد و يك وقايع‌نگاري ساده و به دور از ارزيابي نيست. لازمة اين شكل از نقل تاريخ و تقسيم آن به مراحل مختلف همانا در اختيار داشتن معيارهايي براي ارزيابي كاميابي و ناكامي و سامان‌مندي و نابساماني است. حال فرض كنيد كه آن فاجعة عظيم اخلاقي قبل از پيدايش تاريخ دانشگاهي رخ داده باشد و تاريخ دانشگاهي نيز در پيش‌فرض‌هاي ارزشي اخلاقي و غيراخلاقي خويش تحت‌تأثير اين فاجعه قرار گرفته باشد؛ يعني فرض كنيد كه تاريخ دانشگاهي از ديدگاه ارزشي خنثا و بي‌طرفانه‌اي به حوادث نگاه كند و لذا تا حد وسيعي نابساماني‌هاي اخلاقي را ناديده باقي بگذارد. تمامي آنچه تاريخ‌نگاران و دانشمندان علوم اجتماعي مي‌توانند براساس ملاك‌ها و مقولات رشتة خود دريابند تنها جانشيني نظام‌هاي اخلاقي است. مطابق با اين فرضيه دنياي غرب در وضعي است كه تقريبا و يا شايد به تحقيق هيچ‌كس از آنها نمي‌تواند آن را تشخيص دهد. اگر از همان ابتدا فرضية مذکور موجه جلوه مي‌كرد، قطعا نادرست مي‌بود. هدف كتاب «در پي فضيلت» آن است كه اين فكر را براي راديكال‌ها، ليبرال‌ها و محافظه‌‌كارها به يكسان مطرح کند. البته نمي‌توان توقع داشت كه آن را مطبوع و خوشايندشان گرداند؛ زيرا اگر اين فكر درست باشد، دنياي غرب اينك در وضعي چنان مصيبت‌‌بار به‌سر مي‌برد كه هيچ راه درمان مهم و عمده‌اي براي آن وجود ندارد. البته نمي‌توان انكار كرد­ ودر‌واقع فرضية مک اينتاير مستلزم آن است­ كه زبان ِاخلاق و جلوه‌هاي آن، حتي در صورت تجزيه و نابودي جوهرة اخلاق، باقي مي‌مانند. ازاين‌رو، در كلام او راجع به مواضع و براهين اخلاقي دورة معاصر هيچ‌گونه ناسازگاري‌اي وجود ندارد. او اين حق را به فرهنگ معاصر دنياي غرب مي‌دهد كه در مورد آن با واژگان خودش که برايش در اين عصر نابسامان باقي مانده، سخن گويد.

 به نظر مي رسد فصل چهارم يکي از فصول بنيادي و مهم کتاب است زيرا او خاستگاه شکست اخلاق را در دوره روشنگري مي‌داند که در اين فصل بررسي شده است. مولف مهم‌ترين ويژگي‌هاي اين دوران را که منجر به شکست اخلاق شد چه مي‌داند و به نظر او مهم‌ترين پيامدهاي اين شکست چه بود؟
او معتقد است در  عصر روشنگري شاكله سه‌جزئي از وضعيت انسان آن‌گونه كه اركان اصلي اخلاق ارسطويي بود فرومي‏ريزد و ركن سوم اين نظريه يعني تصوري از انسان که او را به غايت وجودش متوجه مي کند از بين مي رود. وقتي اين تصوير از انسان از بين رفت احكام اخلاقي كه وظيفه آنها حركت انسان از حالت اوليه به اين حالت مطلوب بود نيز نامعقول و فاقد توجيه شد. احكام اخلاقي به صورت مجموعه‏اي از توصيه‏ها درآمدند كه زمينه و بستر غايت‌شناختي خود را از دست داده بودند و به همين دليل احكامي ناموجه مي‏نمودند. انساني كه تربيت‌نيافته است وقتي با اين احكام اخلاقي ناموجه روبه‌رو مي‏شود انگيزه‏هاي زيادي براي تخلف از آن دارد. در نتيجه با انتقال از قرن پانزدهم به قرن هفدهم سنت اخلاقي كه عمدتاً ارسطويي بود انكار شد. فيلسوفان عصر روشنگري تلاش کردند كه عقلانيت اين احكام اخلاقي را به آن بازگردانند ولي مک اينتاير معتقد است كه عدم توجه ايشان به غايت انسان و ركن سوم اخلاق ارسطويي يعني تصوري از ماهيت انسان آن‌گونه كه در صورت رسيدن به غايتش مي‏تواند باشد، يكي از علل عمده در ناكامي طرح‌هاي افرادي چون هيوم، كانت و ديگران در عصر روشنگري شد. فيلسوفان قرن هجدهم كاري را شروع كردند كه از ابتدا شكست آن معلوم بود. ايشان در تلاش بودند تا باورهاي اخلاقي خود را با توجه به دركي كه از ماهيت تربيت‌نيافته انساني داشتند عقلاني و توجيه كنند. در حالي كه اين دو تصور (پذيرش ماهيت تربيت‌نيافته انسان و عقلاني كردن باورهاي اخلاقي بدون در نظر گرفتن غايت) از اساس با هم در تعارض بودند و بدون در نظر گرفتن غايات انساني نيز به طور مستدام متعارض باقي مي‏ماندند. آنها تلاش كردند با تجديدنظر در مورد ماهيت انسان اين تناقض را رفع كنند ولي در نهايت تلاش‌شان ناموفق بود. چراكه اجزايي كه به ارث برده بودند شاكله‏اي مركب از نظر و عمل بود كه گرچه در زمان خود توجيه كافي داشتند ولي با مفقود شدن ركن سوم، اين شاكله نتوانست معقوليت خود را بازيابي كند. اين كار نيازمند بررسي تاريخي در سنت پيشين بود تا به نحوي با رجوع به غايت انساني معقوليت را به احكام اخلاقي بازگرداند اما مک اينتاير نشان مي دهد كه آنها از عهده اين كار برنيامدند گرچه بدان نزديك شدند. روشنگري قرن هجدهم درصدد بود انسان‌ها را از عقايد مرده گذشتگان و باورهاي كور پيشينيان جدا کند. روشنفكران در اين نهضت بر اين عقيده بودند كه بربريت فرهنگ اروپا در قرون وسطي كه آن را قرون تاريكي مي‏خواندند ناشي از جهل، تحجر و تعصب بود و جنگ‌هاي صليبي و تفتيش عقايد و درگيري‌هاي فرقه‏اي موجب به تأخير افتادن پيشرفت اخلاقي افراد و تجزي جوامع سياسي شده است. طرفداران نهضت روشنگري، برخلاف فلاسفه پيشين كه در تلاش بودند تا به تفسير عالم بپردازند، درصدد بودند در عالم تغييراتي ايجاد كنند. از اين رو در كارهاي سياسي به‌عنوان مشاور يا عامل خدمت مي‏كردند، علم جديد را بيش از سنت‌ها ارج مي‏نهادند، رو به سوي تجربه‏گرايي داشتند و به جاي پرداختن به مسايل مابعدالطبيعه تمايل به فلسفه عملي و كاربردي داشتند. اين تمايلات ايشان را با نوعي باور به وحدت نظر و عمل پيوند داد. گرايش‌هاي ايشان خود موجب پيدايش نظرياتي مخالف ايشان شد. در اين ميان السدير مك‏اينتاير طرح روشنگري را به‌عنوان سرآغازي براي گرفتاري‌هاي فلسفي مدرنيته تلقي كرده است. او معتقد است براي اينكه بفهميم واقعاً چه بر سر غرب آمده و اين گرفتاري‌ها دقيقاً چه اموري هستند بايد تاريخ پيدايش آن را بررسي كنيم و خود نيز در هر سه كتاب اصلي‌اش سعي در توصيف اين امر داشت.
او معتقد است: طرح عصر روشنگري درصدد بود تا بنيان‌هاي عقلاني جديدي را براي اخلاق به دست دهد كه مباني غيرديني دارد و مفهوم الوهيت و نيز مفهوم غايت و آخرت در آن غايب است يا در حاشيه قرار دارد. نفي غايت‏انگاري و خدامحوري از اخلاق سنتي از ويژگي‌هاي بنيادين طرح عصر روشنگري بود. اما اين طرح خود داراي مشكلات ديگري بود چون هريك از فيلسوفان اين عصر در تلاشي كه در اين مسير صورت داده، ناموفق بودند و با اشكالاتي اساسي مواجه شدند كه از پاسخ بدان عاجز ماندند. در اين حال با شكست تك‌تك نظريه‏ها در اين عصر، كل طرح به دليل به دست نيامدن نظري كه جانشين اخلاق سنتي شود با شكست مواجه شد. فيلسوفي كه در قرن بيستم به اين امر تنبه داد نيچه بود. او دريافت كه تمامي فيلسوفان عصر روشنگري در ارايه اخلاقي عقلاني و بنياني قابل دفاع براي آن ناكام مانده‏اند. ولي در عين حال خود او نيز در تلاش براي جانشيني اخلاق اَبَرمرد به جاي اخلاق پيشينيان موفق نبود. وقتي بنيان‌هاي الهي و غايت‏انگاري از اخلاق برچيده شد نياز به قواعد وقوانيني جديد در ذهن فيلسوفان عصر جديد قوت گرفت. اما مشكل اصلي اين بود كه از كدام دسته از قوانين بايد تبعيت کرد و چه توجيهي براي اين تبعيت مي‏توان به دست داد. اين از اولين سؤالاتي در ذهن فيلسوفاني بود كه الوهيت و غايت‏انگاري را به حاشيه رانده بودند و به همين دليل بحث از فضايل براي ايشان در درجه دوم قرار گرفت و برخي از اينان چون جان رالز فضايل را احساسات يا اميالي معرفي كردند كه رو به سوي عمل کردن طبق اصول و قواعدي اساسي دارد. در اين حال، وظيفه اصلي فيلسوفي نظير او اين بود كه ملاك حقوق را تعيين كند تا با آن بتواند فضايل اخلاقي را تعريف کند  نتيجه آن شد كه قانون و قاعده مقدم بر فضيلت شد و همه تلاش كردند كه اصولي‏ترين قوانين و قواعد را در حوزه سياست و اخلاق به دست دهند. در اينجا يك بار ديگر تفكر رواقي در باب نحوه ارتباط بين فضيلت و قانون در عصر جديد زنده مي‏شود. از ويژگي‌هاي اين تفسير ارتباط بين فضيلت و قانون در عصر جديد اين است كه ديگر هيچ خير عمومي مشترك و اصيلي وجود ندارد كه حاكمان و اهالي شهر رو به سوي آن داشته باشند بلكه تنها خيرهاي موجود خيرهاي فردي هستند. اين خيرها نيز عمدتاً در معرض تعارض با يكديگرند و چه بسا تعقيب آنها به همين دليل به تخلف از قانون اخلاقي بينجامد. بنابراين، تعهد و وفاداري به قانون در موارد تعارض گاهي مستلزم دست‌شستن از منافع و خيرهاي شخصي است و هيچ معياري اجتماعي و فراقانوني وجود ندارد كه با توسل بدان بتوان اين موارد تعارض را حل‌وفصل کرد. در تفكر هيوم نيز فضايل به‌عنوان امري متمايز از قواعد و قوانين تلقي نمي‏شدند بلكه ملكاتي بودند كه براي اطاعت از قواعد عدالت لازم هستند. نزد هيوم فضيلت عدالت چيزي جز ملكه‏اي براي اطاعت از قواعد عدالت نبود. كانت و ميل نيز از هيوم تبعيت نمودند و سپس رالز در عصر جديد نيز به ايشان پيوسته است. پيامد اين امر اين بود که ديگر اخلاق داراي معيار واحد عقلاني نبود که توسط همه اطراف دعوا قابل پذيرش باشد. لازمه اين امر از دست رفتن عقلانيت اجماعي و گزينش‌هاي دلبخواهي اصول اخلاق در عصر روشنگري بود.

چرا مؤلف در فصل نهم ارسطو را در مقابل نيچه مي گذارد؟ مگر از نظر او انديشه هاي اخلاقي نيچه چه ويژگي‌هايي دارد که او نيچه را برمي‌گزيند؟
نيچه فيلسوفي است كه خوب درك كرده بود كه طرح روشنگري با شكست قطعي مواجه شده و اظهارات اخلاقي معاصر نوعاً نقابي براي مقاصد پنهان است. او اين نظر خود را به صورت يك شرح كلي تعميم داد و نام آن را تبارشناسي اخلاق نهاد. مك‏اينتاير معتقد است كه با تركيب استدلال‌هايي كه از فلسفه و تاريخ براي ادعاي خود در فصول پيشين كتاب «در پي فضيلت» آورده به اين نتيجه مي‏رسيم كه ما دو راه بيشتر نداريم: راه اول اين است كه با پيگيري طلوع و افول نظريات عصر روشنگري در نهايت به اين نتيجه برسيم كه ديگر راه چاره‏اي جز آنچه نيچه عرضه مي‏كند، نداريم و بايد آنچه را او بيماري عصر حاضر مي‏بيند و به تبع آن درماني كه براي علاجش پيشنهاد مي‏كند، بپذيريم. راه دوم اين است كه راه‌حل‌هاي عصر روشنگري را خطا بدانيم و معتقد شويم كه اصلاً طرح‌هاي امثال هيوم، كانت و ميل از اول نبايد شروع مي‏شد؛ چون از ابتدا مي‏توانستيم به نوعي از اخلاق و سياست ارسطويي دفاع كنيم. هيچ راه‌حل سوم ديگري وجود ندارد. يكي از اشتراك‌نظرهاي ارسطو و نيچه كه موجب مي‏شود مك‏اينتاير از اين جهت نيز دوران امر را بين گزينش يكي از اين دو راه ببيند و نظريات معارض ايشان را به كنار نهد اين است كه از ديدگاه عصر جديد قواعد بر فضايل تقدم دارند. او ضمن نقل اجمالي نظريات دوركين و رالز چنين نتيجه مي‏گيرد كه مطابق ديدگاه جديد توجيه فضايل مبتني بر توجيه قبلي قواعد و اصول اخلاقي است و اگر توجيه قواعد و اصول كاملاً ظني باشد كه هست، توجيه فضايل نيز به تبع آن چنين خواهد بود. به نظر مك‏اينتاير اين فيلسوفان نكته مدللي براي گزينش خود ارايه نداده‏اند و با اشاره به نظر ارسطو و نيچه مبني بر تقدم فضايل بر قواعد اين امر را يكي ديگر از وجوه قوت اين دو نظريه در برابر ديگر نظريات برمي‏شمارد. از اينجاست كه مك‏اينتاير در كتاب «در پي فضيلت» به سراغ تاريخ پيش از ارسطو مي‏رود و از هومر شروع مي‏كند و پس از بحث از پيشينه ارسطوگرايي كه در آن تأثير داشته به شرح و بسط و تكميل نظريات ارسطو مي‏پردازد. به نظر او اگر بخواهيم نظريات ارسطو را مجدداً ارزيابي كنيم و درستي آنها را بسنجيم لازم است فلسفه اخلاق او را نه تنها در متون اصلي خود او بلكه در ميراثي كه به دست او رسيده بود دنبال كنيم و براي اين كار بايد تاريخچه‏اي از انديشه‏هايي را كه در مورد فضايل است و انديشه ارسطو نقطه كانوني آن را تشكيل مي‏دهد بررسي كنيم.  از اين رو، در فصل دهم به بعد به اين وظيفه مي‏پردازد تا در آخرين فصل كتاب (در ويرايش اولش) بتواند به‌درستي به اين قضاوت بنشيند كه اگر بايد بين اين دو فيلسوف يكي را برگزيد، گزينش او به دلايل موجود در فصول چهاردهم و پانزدهم در پي فضيلت همانا ارسطو خواهد بود.
از آنجا كه نيچه خود نوعاً دليلي عقلي بر گفته‏هايش ارايه نمي‏دهد و اصولاً اين روش را روشي مطلوب نمي‏انگارد و تغيير موضع از يك ديدگاه به ديدگاهي ديگر را فرآيندي استدلالي تلقي نمي‏كند،  بلكه بيشتر با جملات خطابي و شعري و اندرزگونه مدعاي خويش را به پيش مي‏برد، تنها در صورتي در طرحش موفق خواهد بود كه طرف‌هاي ديگر در ارايه طرح‌شان ناموفق باشند و با شكست مواجه شوند. پس اگر بتوانيم از چيزي مثل اخلاق ارسطويي دفاع عقلي كنيم عملاً اهرم‌هاي نيچه و كلمات او ناكافي و ناكارآمد خواهند بود. اگر توفيق هركس به قوت عقلاني استدلال‌هاي ايجابي‌اش باشد توفيق نيچه در ناكامي و شكست طرف‌هاي رقيبش است. به همين دليل اثبات نظريه ارسطويي مك‏اينتاير خودبه‌خود به ابطال نظريات نيچه منجر خواهد شد. اما در اين ميان جذابيت نيچه در اين امر باقي خواهد ماند كه آنچه فيلسوفان عصر روشنگري و دوران جديد در ميان كلماتي چون سود، عدالت و حقوق مخفي مي‏كردند، كه به نظر مك‏اينتاير همان خواست عاطفه‏گرايانه است، نيچه بدون هيچ پرده‌پوشي و به صراحت هرچه تمام‌تر و بي‏باكي هرچه بيشتر آن را بر زبان مي‏راند و از مفاهيم ديگري براي مخفي داشتن خواست قدرت خويش بهره نمي‏برد.  بنابراين نيچه با سنت ارسطويي در اين معيار مشترک بودند که هر دو به نوعي عقلانيت عصر روشنگري را انکار مي کردند. در حقيقت ويژگي اصلي تفکر نيچه که با ارسطوگرايي مشترک است در عناصر سلبي تفکر او در باب عقلانيت عصر روشنگري است نه در تفکرات اثباتي اش در مورد اراده معطوف به قدرت. مک‌اينتاير از اين نظر سلبي، نيچه و ارسطو را موفق و کامياب مي بيند. در عين حال به تفکر ايجابي نيچه معترض است و آن را ناصواب مي داند.

با اينکه تمام فصول کتاب به يک ميزان مهم اند اما به نظر مي رسد فصول ده به بعد براي شناخت آراي مک‌اينتاير از اهميت ويژه‌اي برخوردارند زيرا فصول ده تا پايان کتاب به طرح انديشه اساسي مؤلف اختصاص دارد. لطفا به اختصار بفرماييد او براساس چه نظمي در اين فصول از نظرش دفاع و آن را توجيه مي کند؟
در فصول دهم تا چهاردهم كتاب« در پي فضيلت» تاريخي توصيفي آمده  كه در آن ادعا شده كه مفهوم فضايلي كه در جامعة يونان باستان بوده و در اشعار هومر متبلور شده در اروپاي قرون وسطي تغيير مي‏يابد. اين تاريخ توصيفي نشان مي‏دهد كه تبارشناسي نيچه بر خطاست. علاوه بر آن با استفاده از اين تاريخ متوجه خواهيم شد كه مفهوم فضايل تا چه حد در اخلاق محوري و اساسي است. براي اين كار بايد شرحي در سه مرحله تدوين كنيم: اول اينكه بگوييم فضايل اوصافي هستند كه انسان‌ها بدون آن نمي‏توانند به خيرهاي دروني «اعمال» دست يابند. البته منظور مک اينتاير از «اعمال» هر عملي نيست بلكه از يك اصطلاح استفاده مي‏كند و منظورش «هر فعاليت منسجم، معقول و پيچيدة بشري است كه با همكاري اجتماعي صورت مي‏پذيرد و از طريق آن خيرهايي كه نسبت به آن نوع فعاليت دروني هستند تحقق مي‏يابد و در اين روال سعي مي‏شود حد مطلوبي از كمال به دست آيد كه مناسب با آن فعاليت بوده و تا حدودي نتيجة مسلم آن است، در نتيجه به طور نظام‏مندي قدرت دستيابي انسان به كمال بيشتر شده و تصورات بشر از غايات و خيرهاي مربوط گسترده‏تر مي‏شود». كشاورزي، ماهيگيري، طلب علم و هنر و بازي‌هايي از قبيل فوتبال و شطرنج در اين اصطلاح «عمل» ناميده مي‏شوند. سياست طبق تعريف ارسطو و نيز طبق حيات نهادين عهد باستان و قرون وسطي نيز «عمل» ناميده مي‏شود، اما سياست در عصر جديد چنين نيست.
اين تعريف از فضايل برحسب «اعمال» گرچه لازم است ولي براي تعيين مفهومي آن كافي نيست. دومين قيد در تعريف فضايل اين است كه فضايل اوصافي هستند كه براي دستيابي بشر به خيرهايي كه موجب تحصيل غايت و هدف زندگي هستند، لازم‌اند. آنجا بر اين مطلب استدلال آورده‏ كه ساختار روايي و تاريخ‏گونة حيات افراد موجب وحدت زندگي ايشان مي‏شود و بدون اين وحدتِ حيات نيز غايت و هدفي براي اين زندگي تحقق نخواهد يافت. زندگي هر فردي تنها مي‏تواند ساختار روايي خودش را داشته باشد زيرا اين ساختار درون سنت‌هاي اجتماعي آن جامعه نهفته است. سومين مرحله در تدوين شرحي بر مفهوم فضايل اين است كه تبيين كنيم چرا فضايل اوصافي هستند كه براي بقاي سامانمند سنت‌هاي جاري اجتماعي لازم‌اند.

تقريبا مدتي طولاني از نگارش اين اثر گذشته و به نظر مي رسد زمان لازم براي نقد و بررسي آن سپري شده است. اين کتاب از زمان تأليفش يعني سال 1981 تا کنون چه بازخوردهايي در غرب داشته است؟
تا سال 2006 بيش از 70 مقاله پيرامون اين كتاب شمارش شده و به نظر نمي‏رسد پرداختن به آن به نهايت برسد. در بين آثار او، فاصله زماني بين نگارش كتاب «در پي فضيلت» و كتاب قبل از آن، 10 سال است كه در بين كتاب‌هاي او با مقايسه ديگر آثارش بيشترين حد فاصل است؛ اين مي‏تواند نشان‌دهنده عمق نظريات او در اين كتاب و اهميت آن در انديشه وي باشد و به واقع نيز چنين بوده است و همين امر موجب توجه ويژه انديشمندان حوزه فلسفه و فلسفه اخلاق به نظرات او شده است. تا سال 2006 كتاب «در پي فضيلت» را 55 تن از فلاسفه معاصر مرور، تقرير و تلخيص كرده‌اند و 22 تن ديگر نيز رويكرد نقد و شرح و نظر بر آن داشته‏اند. مك‌اينتاير اين كتاب را در سال 1984 تجديد چاپ كرد و تغييراتي در آن داد و به پاره‏اي از اشكالاتش در فصل نهايي كه به اين چاپ افزوده بود پاسخ گفت. از توجه انديشمندان مختلف به مك‌اينتاير و اين كتاب مي‏توان دريافت كه اين دو تا چه حد بين فلاسفه مشهور و معروف‌اند. اينك اين كتاب به‌عنوان يكي از متون درسي دوره‏هاي فلسفه اخلاق در دانشگاه‌هاي مشهور معرفي مي‏شود.

 چرا اين اثر تاکنون در ايران ترجمه نشده بود؟
دلايل متعددي وجود داشته ولي يکي از مهم‌ترين آنها سنگين بودن عبارات مک اينتاير است. وقتي در جلسه‌اي با استادم آقاي پيتر مك مايلور در منچستر گفتگو مي كردم، متوجه شدم كه بدون ترجمه كتاب «عدالت كه؟ كدام عقلانيت؟» نمي توانم به بسياري از مقاصد مك اينتاير دست پيدا كنم. از اين جهت از استاد خواستم تا يك ماه براي تلخيص مفاد اين كتاب به بنده فرصت دهند. اما اين كار كه در نظر اول ساده مي‌نمود سه ماه وقت مرا گرفت. وقتي به دليل تأخيرم از استاد اعتذار جستم، او گفت: «وقتي ما انگليسي زبان ها در فهم عبارات سنگين و دشوار او مشكل داريم و نيازمند قرائت مكرر هستيم، كار براي شما كه انگليسي زبان دوم تان است مشكل تر است.» و به همين دليل عذر مرا براي تأخير در كار پذيرفت. مترجمان معمولاً سراغ کارهاي شسته‌رفته مي روند مثل کار جان رالز که ترجمه اش نسبتاً راحت است، بيان مطالب داراي انضباط است و مطالب جسته و گريخته بيان نمي شود. به خلاف آثار مک اينتاير، شايد اين خصوصيت يکي از دلايلي باشد که موجب شده که مترجمان سراغ آثار مک اينتاير نروند.

 با توجه به اينکه ترجمه از سوي دو مترجم صورت گرفته شيوه کار چگونه بوده است؟
ترجمه كتاب «در پي فضيلت» در سال 1375 آغاز شد اما موانع متعددي موجب گشت تا انتشار اين كتاب تا اين زمان به تأخير افتد. در ابتدا مترجمان اين كتاب بنا را بر تقسيم كار گذاشتند. با يك ترجمه مشترك از فصل اول كتاب قرارها و هماهنگي لازم را با يكديگر بنا نهادند. پس از آن مقرر كردند كه ترجمه فصول اول تا نهم بر عهده دوست عزيزم جناب آقاي دكتر محمدعلي شمالي و ترجمه فصول دهم تا نوزدهم بر عهده بنده باشد. ترجمه فصول اول تا هشتم عنوان پايان‌نامه كارشناسي ارشد او بود كه با راهنمايي استاد محترم جناب آقاي دكتر سيد جلال‌الدين مجتبوي و مشاوره استاد محترم دكتر كريم مجتهدي صورت گرفت. صديق عزيزم منّت نهادند و فصل نهم را نيز ترجمه كردند و به بنده سپردند. و بنده نيز فصول دهم تا نوزدهم را تكميل كردم. اين در حالي بود كه هشت سال از قرار اوليه گذشته بود. در ابتدا قرار بود كه ويرايش اثر، توسط استاد مصطفي ملكيان صورت پذيرد. ظاهراً در بخش‌هاي اوليه نيز اين كار صورت گرفت اما دست نوشته استاد به دست كوتاه ما نرسيد و لابه‌لاي كتاب‌هاي انباشته كتابخانه ايشان يافت نشد و پيگيري‌هاي مكرر ما نيز به نتيجه‌اي نينجاميد تا اينكه دست آخر نوميد از بهره مندي از زحمت استاد، كار ويرايش مجدداً به محقق فرزانه جناب آقاي فريبرز مجيدي سپرده شد، اما اين ويرايش نيز حدود يك‌سال طول كشيد تا مجدداً براي مقابله و تأييد نهايي در اختيار اينجانب قرار گيرد. از دوست عزيزم دكتر شمالي درخواست كردم كه پيگيري‌هاي نهايي را به بنده واسپاري كنند. شايد علت اصلي آن اين بود كه بنده با نگارش كتاب مستقلي درباره مك‌اينتاير و نيز ترجمه كتاب سوم «سه تقرير رقيب در پژوهش‌هاي اخلاقي» حضور ذهن بيشتري نسبت به مطالب كتاب داشتم. ايشان نيز با سخاوت و بزرگواري به من وكالت تام دادند. پس از آنكه بخش‌هايي از كتاب را بررسي كردم نياز به يكسان‌سازي اصطلاحات كاربردي و هماهنگ‌سازي ادبيات مباحث را ضروري ديدم. از اين جهت يك بار ديگر كل اثر را شخصاً ويرايش كردم و در اين ويرايش مجدد، تلاش زيادي كردم كه خواننده گرامي با دو ترجمه از يك اصطلاح روبه‌رو نشود. در اين اثنا ابهام برخي عبارات را كه با خواندن مجموعه آثار مك‌اينتاير بيشتر برايم واضح شده بود، بازخواني و بازنويسي كردم تا ترجمه‌اي يكدست پيش روي خوانندگان محترم قرار گيرد. اينك آنچه به چاپ رسيده حاصل مجموعه اين تلاش‌ها و راهنمايي اساتيد محترم است كه نام آنان را ذكر كردم. از اين جهت همه آنها بر مترجمان اين اثر منّت گذاردند و ما را مديون مراحم و الطاف‌شان کردند.

آيا شما برنامه‌اي براي ترجمه دو اثر ديگر مک اينتاير يعني «عدالت که؟ کدام عقلانيت؟» و «سه تقرير رقيب در پژوهش‌هاي اخلاقي» که به نوعي مکمل اين اثر اوست داريد؟
کتاب سوم يعني «سه تقرير رقيب در پژوهش‌هاي اخلاقي» را ترجمه کرده ام و ناشر قول داده تا قبل از پايان تابستان امسال به چاپ برساند. بخش‌هاي قابل ملاحظه اي از کتاب دوم را نيز ترجمه کرده ام چون براي نگارش کتاب فلسفه اخلاق در تفکر غرب از ديدگاه السدير مک اينتاير  آنها را لازم داشتم. اميدوارم فرصتي به دست دهد تا بتوانم کتاب دوم را نيز عرضه کنم، لااقل آن بخش‌هايي از آن را که ترجمه کرده ام در مقالاتي به چاپ رسانم.

در باره ترجمه ديگر آثار مؤلف چه؟
کاري اخيراً با کتاب ماه شروع کرده ام که قرار است برخي نقدهايي که بر ايشان آمده در کنار بخش هايي از آثار ايشان به چاپ برسد. کتاب تاريخچه فلسفه اخلاق را نيز دانشمند محترم جناب آقاي دکتر انشاءالله رحمتي به چاپ رسانده است.

براي آخرين پرسش بفرماييد اهميت انديشه مک اينتاير براي جامعه ايراني چيست؟ به عبارت ديگر انديشه او چه مختصاتي دارد که با چارچوب انديشه ايراني هماهنگ است؟
نابساماني اخلاقي دنياي غرب يکي از محورهاي اصلي نقد جمهوري اسلامي ايران بر دنياي غرب است. اينکه از درون دنياي غرب عده اي اين نهيب را برخودشان بزنند براي ما جالب و مهم است که بدانيم دقيقاً از چه منظري اخلاق غرب توسط خود غربيان مورد نقد است.  مهم‌ترين نقدها مطالبي است که پيرامون تفکر ليبراليسم فردگرايانه با تقريرهاي مختلف آن از جان رالز گرفته تا ديگران آورده است. همچنين نقدهايي که از فيلسوفان عصر روشنگري آورده حائز اهميت است. به نظرم تفکر مک اينتاير پيچيدگي هاي فراواني دارد که سعي کرده ام آنها را در کتاب فلسفه اخلاق در تفکر غرب از ديدگاه السدير مک اينتاير بيان کنم. اما او يک نکته جالب در آخر کتاب در پي فضيلت آورده که مي توان آن را بر رويداد انقلاب اسلامي و نيز بيداري اسلامي با ظهور عصر امام خميني قدس سره در عصر حاضر تطبيق داد. او در پايان فصل 18 کتاب در پي فضيلت مي نويسد:
... اگر شرح من دربارة وضعيت اخلاقي ما درست باشد، بايد به اين نتيجه نيز برسيم كه ما نيز اينك مدتي است كه به آن نقطة تحول رسيده‌ايم. آنچه در اين مرحله مهم است همانا ساختن شكل‌هاي محلي جامعه‌اي است كه در آن تمدّن و حيات اخلاقي و عقلاني در قرون تاريكي جديد، كه پيشاپيش ما را فرا گرفته‌اند، حفظ شوند و اگر سنّت فضايل توانست از كابوس‌هاي قرون تاريك گذشته جان سالم به ‌در ببرد، ما نيز مطمئناً مي‌توانيم اميدوار باشيم. البته اين‌بار بربرها در پشت مرزها منتظر نايستاده‌اند بلكه آنها مدت‌هاي مديدي است كه بر ما حكم مي‌رانند. عدم هشياري ما به اين موضوع، بخشي از گرفتاري ماست. ما در انتظار يك گودو نيستيم، بلكه در انتظار قدّيس بنديكت ديگري ـ بي‌شك با تفاوت‌هاي بسيار ـ هستيم.
* رئيس مرکز آمار و فناوري اطلاعات قوه قضاييه، مدرس، مترجم و مولف.