يازده اشتباه رايج درباره هنر اسلامي

PDF چاپ نامه الکترونیک

يازده اشتباه رايج درباره هنر اسلامي

اليورليمن ـ ترجمه سيد جواد فندرسكي ـ بخش اوّل

همواره از سوي طرفداران و مخالفان افراطي، درباره هنر اسلامي  گزاره هايي مطرح شده است  كه از نظر اليور ليمن مانع تحقيق و بررسي عالمانه مي شود. او در بخش اول اين مقاله به تحليل سه  گزاره،  به  تعبير او خطا، درباره هنر اسلامي پرداخته است كه عبارتند از 1. اسلام  مي تواند تعريف شود، مسئله ذات گرايي 2. زيباشناسي اسلامي وجود ندارد 3. هنر اسلامي ذاتا صوفيانه است.
***
اسلام مي‌تواند تعريف شود: مسئله ذات‌گرايي
بسياري از نويسندگاني كه درباره هنر اسلامي مي‌نويسند، روش كاملاً مناسب براي اين كار را، شروع بحث درباره اسلام مي دانند. آنها توصيه مي‌كنند وقتي كه ذات اسلام را به طور جداگانه بررسي كنيم، براي شناختن اين ذات در هنر اسلامي و استفاده از آن به عنوان معياري در هنر اسلامي، در موقعيت بهتري قرار خواهيم گرفت. اين امر خيلي معقول به نظر مي‌رسد. اگر درباره اسلام سخن بگوئيم، در اين صورت درباره ديني صحبت مي‌كنيم كه از اديان ديگر متمايز است. اگر درباره هنر اسلامي سخن بگوئيم، درباره هنري صحبت مي‌كنيم كه از فرمهاي هنري ديگر متمايز است. وقتي كه بتوانيم اين دو بخش اصلي متمايز را تعريف كنيم، دقيقاً خواهيم دانست كه هنر اسلامي چيست.
آيا اسلام ذاتي دارد؟ اين پرسش در نوع خود پرسشي بسيار كلي است، احتمالاً انسان فكر خواهد كرد كه اصولي از دين وجود دارد كه دين بدون آنها ماهيت خود را از دست خواهد داد. بگذاريد مثالي را از يك ديدگاه ذات‌گرا ذكر كنيم. يكي از متفكران برجسته اسلامي سيد حسين نصر مي‌باشد. او معتقد است كه كعبه در مركز اسلام قرار دارد و محور آن است، و اين مسئله در تمايز اسلام و هنر اسلامي با اديان ديگر نقشي اساسي دارد. او معتقد است كه «سمبل و نشانه تمدن اسلامي يك رودخانه جاري نيست، بلكه مكعب كعبه است، مكعبي كه ايستايي آن، نشانه ثبات و عدم تغيير اسلام است.»1 كعبه كه از لحاظ تحت‌اللفظي به معناي مكعب در زبان عربي است، سنگ گرانيتي بزرگي در مكه است كه نقطه كانوني بسياري از مناسك در اسلام است. بنابر اعتقادات اسلامي كعبه به عنوان دستوري از جانب خداوند توسط [حضرت] ابراهيم و اسماعيل ساخته شد. در نزديكي كعبه و به همان اهميت چشمه زمزم و تپه‌هاي مقدس صفا و مروه قرار دارند. كعبه مهمترين مكان زيارتي باديه‌نشيناني شد كه در عربستان سكونت داشتند. بعدها، مراسم و مناسك ابراهيمي در كعبه، به تدريج تحت تاثير عناصر مشركان تضعيف شد(اين عناصر شايد از طريق كاروان‌هايي كه به مكه مي‌آمدند وارد آنجا شد). زائران پيش از اسلام نه تنها خانه حضرت ابراهيم و سنگ مقدس جبرئيل را مي‌ديدند بلكه بتهاي سنگي‌اي (كه خدايان متفاوتي را به نمايش مي‌گذاشتند) را مشاهده مي كردند كه در داخل و خارج كعبه قرار گرفته بودند. گفته شده است كه 360 بت در آنجا وجود داشت كه عوف، هبل خداي نبطي‌ها، سه الاهه آسماني يعني منات، عزّي، لات و مجسمه‌هايي از [حضرت] مريم و عيسي را دربرمي‌گرفت.
در سال8 هجري/630 ميلادي،  [حضرت] محمد كنترل مكه را در دست گرفت و 360 بت مشركان را به غير از مجسمه‌هاي حضرت مريم و عيسي نابود كرد. هبل، بزرگترين بت در مكه، سنگي بزرگ بود كه در بالاي كعبه قرار داشت. گفته شده است كه پيرو دستور پيامبر، علي [(ع)] (پسرعموي پيامبر)، بر شانه‌هاي پيامبر ايستاد، بر بالاي كعبه رفت و آن را به زمين انداخت. بعد از شكستن و نابودي بت‌هاي مشركان، پيامبر به برخي از مناسك‌ مكي‌هاي قديمي پيوست و به عنوان زيارت حج به عرفات رفت (كه سنت پيشا اسلاميِ ديگري بود). شهر را به عنوان مركز زيارت اسلامي بنا كرد و آن را تنها براي ستايش الله اختصاص داد. برخلاف عقيده برخي، محمد [ص] كعبه و سنگ مقدس را خراب نكرد. بلكه، بنابراين اصل كه پيامبري مصلح است كه از جانب خداوند براي برگرداندن مناسك ابراهيمي به خلوص و پاكي اوليه آمده است، آنها را در كانون و محور اسلام قرار داد. بنابراين، با حصول كنترل ديني و سياسي بر مكه، محمد [ص] توانست قلمرو ديني را بازتعريف كند و قانون ابراهيمي را بدان بازگرداند.
بنابر عقايد اساسي اسلام، حج عمل پنجم از اعمال اصلي مسلمانان مي‌باشد. حج وظيفه و تكليفي است كه توسط همه مردان و زنان بالغي كه مي‌توانند آن را انجام دهند بايد دست كم يك بار انجام گيرد. اين زيارت هر سال بين روزهاي هشتم و سيزدهم ذي‌الحجه يعني ماه دوازدهم از تقويم قمري اسلامي، انجام مي‌گيرد. پيش از عزيمت به اين سفر، زائر بايستي خطاها و گناهان خود را جبران كند، بدهي‌هايش را بپردازد، هزينه كافي براي سفرش بردارد و براي خانواده‌اش هزينه‌هاي لازم را بگذارد.
وقتي كه زائر ده كيلومتر تا مكه فاصله دارد وارد حريم تقدس و پاكي مي‌شود كه احرام ناميده مي‌شود، جامه‌اي خاص مي‌پوشد كه متشكل از دو پارچه سفيد يك تكه است كه دور بدن با آن پوشيده مي‌شود. زائر هفت بار دور كعبه در جهت خلاف عقربه‌هاي ساعت مي‌گردد؛ اين آئين طواف ناميده مي‌شود. سپس، با ورود به حرم، زائر حجرالاسود را مي‌بوسد كه چهار قدم بلندتر از زمين است و در گوشه جنوب شرقي حرم قرار دارد. اين سنگ به شكل يك بيضي است كه قطرش حدوداً 12 اينچ است و از هفت سنگ كوچك (احتمالاً از جنس بازالت) كه اندازه و شكلي متفاوت دارند تشكيل شده است كه با ساروج به هم چسبيده‌اند.
گفته شده است كه اين سنگ در آغاز سفيد بوده است كه به واسطه بوسه انسان‌هاي گناهكار به تدريج تيره‌تر و سياه‌تر شده است. در طول چند روز بعد زائر مسيري آئيني را به سمت مكان‌هاي مقدس در اطراف مكه (منا، مزدلفه، عرفات، جبل‌الرحمه وكوه نمره) طي مي‌كند و در روز آخر به كعبه برمي‌گردد (واژه حج ممكن است از واژه‌اي سامي كه به معناي «گشتن» و «در مسيري دايره‌اي حركت كردن است»، گرفته شده باشد). در كشورهاي مختلف وقتي كه زائر از حج بازمي‌گردد، از نشانه‌هاي مختلفي استفاده مي‌كند كه نشان مي‌دهد حاجي حج را به جاي آورده است؛ اين نشانه‌ها نقاشي‌هايي از كعبه است كه بر ديوارهاي خانه نصب مي‌شوند، يا در‍‍ِ ورودي خانه سبزِ روشن نقاشي مي‌شود و كلاه‌ها و روسري‌هاي سبز رنگي را حاجي به سر مي‌كند. (گفته شده است كه رنگ سبز، رنگ موردعلاقه پيامبر بوده است.)
امروزه كعبه در وسط صحن بازي قرار دارد كه مسجدالحرام ناميده مي‌شود كه به معناي مكان مقدس و حريم مي‌باشد. كعبه ساختماني مكعبي، داراي سقفي تخت از جنس مرمر به ارتفاع 50 قدم است كه بر روي سنگي محلي به رنگ خاكستري ـ آبي سربرافراشته است. ابعاد آن دقيقاً مكعبي نيست: ديوارهاي شمال شرقي و جنوب غربي به اندازه 40 فوت هستند و دو ديوار ديگر پنج فوت كوتاهتر مي‌باشند.
براي اين كه ببينيم آيا چنانكه گفته مي‌شود، كعبه واقعاً نقشي محوري در اسلام دارد يا نه، مي‌ارزد كه به برخي از جزئيات وارد شويم. بدون شك كعبه اهميت بسياري دارد، اما شكل آن نيز مهم مي‌باشد؟ نام كعبه، شكلش مي‌باشد، كه به معناي اهميت  آن شكل است. امّا بايستي بدانيم كه آئين و مناسك زياد و مهمي وجود دارند كه مرتبط با حج‌اند و بر اشكال متفاوتي تاكيد مي‌كنند، مانند دايره، كوه، آبِ چشمه و غيره. در واقع، اين عناصر در اين يا آن طريقت خاص تبديل به سمبل‌هاي اسلامي مهمي شده‌اند، به ويژه در تصوف و از طرف ديگر اين سمبل‌ها مي‌توانند اسلام را درست مثل كعبه بازنمايي كنند. چيزي كه حركت و تغيير مي‌كند مي‌تواند فعل و بي‌كرانگي الوهي را بنماياند و ما در ادامه خواهيم ديد كه برخي معتقدند كه در پس بسياري از آرايه‌هاي اسلامي چنين معنايي نهفته است. وقتي كه حجاج تصويري از كعبه را بر روي ديوارهاي خانه‌هايشان مي‌كشند، آيا آنها باور خود به ماهيت تغييرناپذير اسلام را اعلام مي‌دارند، يا به سفر موفقيت‌آميزي كه انجام داده‌اند اشاره مي‌كنند؟ آيا آنها تاكيد مي‌كنند كه اسلام به اندازه اضلاع خود كعبه ثابت و نامتغير است؟ شايد برخي از اينها درست باشد، امّا مسلماناني نيز وجود داشته‌اند كه در طول تاريخِ اسلام تغييركردند و در را گشودند و ايمان خودشان را به سوي انديشه راديكال سوق دادند. آيا آنها نمي‌توانند در كعبه نشانه‌اي از دينشان بيابند، نشانه‌اي كه تغيير را مجاز سازد و در واقع بدان تشويق كند؟ مي‌توان كعبه را به عنوان نشانه بازگشت به شكل خالص و نامي از ستايش و پرستش دانست كه توسط [حضرت] ابراهيم و اسماعيل بنيان نهاده شد، يا مي‌توان آن را انتقال موفقيت‌آميز يك عمل سنتي محبوب به يك شكل جديد و بامعناتري از زندگي دانست. نقدهايي درباره برخي از اعمال مرتبط با كعبه وجود دارد زيرا آنها را مثل بت‌پرستي و شرك مي‌دانند چرا كه برخي تصور مي‌كنند كه كعبه داراي قدرتهاي خاصي است، و اين بدين معناست كه تنها خدا نيست كه داراي قدرت الوهي است. بنابراين كعبه مي‌تواند مثل هر سمبل ديني ديگر، سمبلي پيچيده باشد اما ما نمي‌توانيم از پيچيدگي آن  نتيجه بگيريم كه معناي ثابتي ندارد. بازگويي قسمتي از تاريخ و كاربرد امروزي كعبه علّت اهميت زياد كعبه را در اسلام توضيح مي‌دهد، امّا كعبه به خاطر مكعب بودنش اهميت ندارد. آن مكعبي است كه بسيار بااهميت است، امّا اهميتش به خاطر مكعب بودنش نيست.
لازم به ذكر است كه اگر كسي بخواهد تمام آنچه را كه اسلام از گذشته و امروز از سرگذرانده است بررسي كند نمي‌تواند ويژگي ثابت و غيرقابل تغيير اسلام را مشاهده نمايد. از طرف ديگر، نصر مطمئناً حق دارد كه به دنبال ذات و جوهر اسلام باشد، زيرا اگر قرار بر اين است كه ديني از اديان ديگر متمايز شود، بايستي چيزي وجود داشته باشد كه آن را متمايز سازد، و اين ويژگي بايستي چيزي باشد كه تغيير نمي‌كند. با وجود اين وقتي رفتارهاي مختلفي را مطالعه و بررسي مي‌كنيم كه به عنوان رفتار اسلامي طبقه‌بندي شده‌اند، نمي‌توانيم مطمئن شويم كه ايماني با چنين ويژگي بتواند تمام تفاسير را شامل شود. ما فكر مي‌كنيم كه اسلام بايستي ذاتي  داشته باشد اساسي و كلي  تا بتواند كل اسلام را  در بر بگيرد، امّا همانگونه كه ويتگنشتاين مي‌گويد: «تنها نگاه كن» (Sondern schau) زيرا وقتي نگاه مي‌كنيم، آنچه را كه انتظار داريم، بيابيم، نمي‌يابيم (مطالعات فلسفي 66).

زيباشناسي اسلامي وجود ندارد
الگ‌ گرابار(Oleg Grabar) كه پير نويسندگان درباره هنر اسلامي مي‌باشد ديدگاهي متفاوت را در اين زمينه مطرح كرده است.
 در برابر هر تفسيري از يك سنت خاص، تفسيري ديگر وجود دارد. ويژگي‌هاي كلي‌اي كه به آثار هنري  نسبت داده مي‌شود تنها در محدوده دروني، تاريخي و خود آن فرهنگ قابل قبول مي‌باشد... انسان بايستي از اينكه فرهنگ كلاسيك قرون ميانه يا جوامع مسلمان پيشامدرن به همان مسائل پرداخت و نتايج قابل قياسي را اخذ كرد، راضي باشد. او در اينجا درباره چيزي اظهارنظر مي‌كند كه متفكراني نظير اِشر (Escher) و اُوِن جانز (Owen Jones) بواسطه هندسه سرورانگيزآن در كاخ الحمراء افسون شده‌اند و در آن مفهومي اسرارآميز يافته‌اند، امّا مفهومي كه بنا به عقيده گرابار، سازندگان و استفاده‌كنندگان مسلمان از كاخ گرانادا، ضرورتاً از آن صحبتي به ميان نياوردند. (همان). اين به طور خاص يك اظهارنظر مناسب نيست، زيرا روند انديشه آناني كه كاخ را ساختند، موضوعي بي‌واسطه نيست. ممكن است اعتقاد بر اين باشد صرف‌نظر از هر آنچه كه عملاً بدان فكر مي‌كردند، در اساس و بنيادِ آنچه كه انجام مي‌دادند اصول اسلامي بسيار كلي‌اي وجود داشت.
يكي از جنبه‌هاي قابل ملاحظه آثار گرابار درباره هنر اسلامي، احتياط اوست، يعني بي‌ميلي او به تعميم و رويكرد تجربي سرسختانه به خود واقعيات. او تمايل دارد كه خودش را به توصيف آثار هنري محدود كند و آنها را با پيش‌زمينه تاريخي و روشهاي توليدشان مرتبط سازد و از هر نوع تعميمي اجتناب ورزد. اين امر اصلاح دقيق چيزي است كه او به درستي آن را «خطاي شرق‌شناساني كه به راحتي تعميم3 مي‌دهند» ناميد، خطايي كه افراد زيادي با بي‌شرمي بدان تسليم مي‌شوند. در كتاب او به نام «بيشتر مينياتور»، گرابار از اين اصل براي رد تفكر در زمينه پيش‌فرضهاي كلي‌تر استفاده مي‌كند، پيش‌فرضهايي كه مي‌تواند به طور تلويحي در مينياتورهاي ايراني‌اي وجود داشته باشد كه آنها را تجزيه و تحليل مي‌كند. او حق دارد كه محتاط باشد، زيرا، تفكر درباره وجود انديشه‌هاي خاصي كه از نقاشي رخت بربسته‌اند بسيار آسان است و استفاده كردن از اين انديشه‌ها براي توضيح اين نقاشي‌ها بسيار وسوسه‌انگيز مي باشد. با اين همه، همانگونه كه او مي‌گويد ما هيچ مدركي نداريم كه اين انديشه‌ها به راستي يا براي هنرمند و يا براي مخاطب اهميت داشته باشند، دست كم تا آنجايي كه به آن نقاشي‌ها مربوط مي‌شود. ما حتّي دليلي نداريم كه فكر كنيم اين انديشه‌ها براي آنها اهميتي دارد. بديهي است كه براي برخي در فرهنگ ايراني آنها مهم بودند، امّا اين خيلي بعيد است كه بگوئيم چنين انديشه‌هايي جزئي جدايي‌ناپذير از تمام نقاشي‌هاي ايراني هستند. افراد بسيار زيادي معتقدند كه هنر اسلامي بايستي براساس انديشه‌هاي اسلامي آفريده شود و احتياط گرابار كاملاً بجاست. امّا آيا گرابار احتياط بيش از حدي را از خود نشان نمي‌دهد؟ او نه تنها ايجاد يك زيباشناسي را رد مي‌كند  بلكه معتقد است كه هيچ كس نمي‌تواند آن را ايجاد كند. بدين خاطر كه ما اطلاع كافي‌اي در مورد انسانهاي موردنظر نداريم، اطلاع از اينكه آنها هنگامي كه نقاشي مي‌كردند و يا تصاوير را نگاه مي‌كردند به چه مي‌انديشيدند، يا حتّي گاهي آنها چه كساني بودند. مطمئناً از يك نقطه‌ نظر هنري ـ تاريخي، اينها همگي پرسشهايي با اهميتند، امّا قطعي نيستند. ما در خصوص انديشه چنان پيشرفت زيادي كرده‌ايم كه براي فهم يك اثر هنري مجبوريم كه فرايند ذهني هنرمند را بدانيم. اگر امكان داشت كه جوهر و ذات اسلام تلخيص و فشرده شود و از روند تحول هنر اسلامي اطلاعي به دست آيد، زندگي براي مولف كتاب حاضر بسيار آسان‌تر مي‌شد، زيرا انسان مي‌توانست فرهنگ اسلامي را بكاود و به آن ويژگي‌هايي كه در سرتاسر آن فرهنگ رايج هستند، اشاره كند. به عبارت ديگر، تصور مي‌شود كه مسلمانان در اصولي مشترك با هم توافق دارند، اصولي كه در هنرشان تجسم يافته است، و بنابراين انسان مي‌تواند از هنر به شناخت فرآيند انديشه و سرانجام اصول ديني نائل آيد. بديهي است كه اين انديشه از لحاظي درست است، و مثل بسياري از انديشه‌هاي درست، از لحاظي ديگر نادرست. شواهد اين انديشه را تائيد نمي‌كند، و ما مجبور خواهيم بود كه اين استراتژي را به خاطر يك رويكرد درهم و برهم اما اساساً سودمندتر، رها كنيم.
هنر اسلامي ذاتاً صوفيانه است
برخي از مشهورترين نويسندگاني كه درباره هنر اسلامي مي‌نويسند، معتقدند كه هنر اسلامي بازنمايي واقعيت فيزيكي را دگرگون مي‌سازد زيرا هنرمندان اسلامي معتقدند كه عالم محسوس و مرئي ناپايدار مي‌باشد (بنگريد به آثار بوركهارت، نصر، ماسينيون و بختيار). اعتقاد به اين مسئله ناشي از روشي است كه بر مبناي آن تصوف محور و ذات اسلام را باز مي‌نماياند. در تصوف، روحانيات، امور سري و اجتناب از ماديات، امور ظاهري و لذات دنيوي رونق بيشتري داشت. اين مطلب در برخي از طريقت‌ها از نقطه نظري متفاوت توسط مسكويه( متوفي به سال 421 هجري قمري/1030 ميلادي) بيان شده است. او معتقد بود كه ادراك زيباشناختي منجر به لذت مي‌شود، و شيطان نيز با روشي به ظاهر محق مي‌تواند انسان را به ضلالت و گمراهي كشاند.4 اين ميل به پرهيزكاري از جهان طبيعي، مي‌تواند اين تصور را به طور جدي ايجاد كند كه اسلام قابليت هندسي كردن اشكال را دارد5، گرچه همانگونه كه بعدها خواهيم ديد دلايلي وجود دارد مبني بر اين كه تصوّف به بازنمايي واقع‌گرايانه جهان منجر مي‌شود نه به دگرگوني آن به سمت نظامي از اشكال و الگوهاي تكراري.
نبايد تصور شود اين نقل قول هيلنبراند (Hillenbrand) اثبات مي‌كند كه او در زيباشناسي اسلامي پيرو مكتبي سري است. اثر مبتكرانه هيلنبراند درباره معماري اسلامي حاكي از يك طبع خوب منسجم است. او به موضوعاتي اشاره كرد كه معماري بر اساس آنها تحليل مي‌شود و در برابر خطر تعميم ساده مقاومت انجام مي‌گيرد. يافتن سطح عميقي از الزام و تعهد به فرم خاصي از انديشه درباره ماهيت جهان و الزام بيشتر به متافيزيك در اين موضوعات، امري بسيار جاه‌طلبانه است. بدون شك معماران و هنرمنداني وجود داشته‌اند كه به تصوف معتقد بوده‌اند و بنابراين شايد مي خواستند  نوعي تناظر ميان ماهيت طرحِ بناها و نماهاي داخلي و عناصر آن برقرارسازند تا به مخاطب كمك كنند در طرحِ خودِ واقعيت تامل نمايد. بنابراين، براي مثال، تمايل به استفاده از اصول و قواعد خاصي از رياضي، مي‌تواند بازتابي از رياضياتي باشد كه شخص آن را قدسي مي‌داند، رياضياتي كه در پس جهان كون و فساد قرار دارد. برخي از مدافعان افراطي معماري قدسي معتقدند كه صرف‌نظر از پيش‌زمينه فرهنگي يا ديني خود طراحان، اصول رياضي خاصي در پس هر طرح زيباشناختي مقدس قرار دارد. انگار هر هنرمند و طراحي، با هر پيش‌زمينه و خاستگاهي خودش را با واقعيت اشياء تطبيق و تنظيم مي‌نمايد و آنها را در آثار خودش بروز مي‌دهد. در اينجا بهتر است به ماهيت جهان‌شمول و التقاطي برخي از فرقه‌هاي تصوف اشاره كنيم كه البته يكي از عواملي مي‌باشد كه موجب شده است تصوف در جلب حمايت از مجموعه‌‌اي از ديدگاه‌هاي ديني موفق عمل كند.
اين مسئله ويژگي‌اي دارد كه بايستي آن را ذكر كنيم، و آن اينست كه هرچه معيارهاي كلي زيبايي براي انديشيدن در مورد امر قدسي معقول‌تر باشد، اين مفهوم كه آن معيارها به طور خاص اسلامي هستند نامعقول‌تر به نظر مي‌رسد. مگر اين كه، يكي معتقد باشد كه در واقع اسلام تمام اديان و ديدگاه‌هاي جهاني را شامل مي‌شود. برخي اين ادعا را مطرح كرده‌اند، اما بايستي بدانيم كه اين ادعايي دشوار است، زيرا بسياري از اديان مستلزم شرك و بت‌پرستي هستند، همان چيزي كه هنر اسلامي اغلب سعي دارد از آن اجتناب كند. شايد كسي معتقد باشد كه شرك چيزي سطحي در اين آثار است و در پس اين مجسمه‌هاي خدايان و انسان‌ها، باور به يك خدا وجود دارد، همان نوع باوري كه آن را در اسلام مي‌يابيم و برخي از ديدگاه‌هاي اسلامي وجود دارند كه آنها را بدين نحو مي‌توان تاويل و تفسير كرد. اينكه چنين استدلالي چقدر معقول و باورپذير است، مسئله‌اي جالب مي‌باشد، اما در اينجا فرصت توجه به آن را نخواهيم داشت. ايده‌اي كه در اينجا براي ما جالب است اينست كه بدانيم صفات و ويژگي‌هاي مشترك طرح‌هاي اسلامي مهمتر از روشهايي هستند كه به خاطر غلبه و حاكميت در زماني طولاني تبديل به سنت شده‌اند. اين مفهوم كه يك نوع دريافت اسلامي بنيادين از هنر و طرح وجود دارد امكان دارد، اما مطمئنا باورپذير نيست.
چرا نه؟ براي پاسخ به اين پرسش، واقعاً بايستي بپرسيم كه انسان ديني يعني چه. يكي از چيزهايي كه اين مسئله را دربرمي‌گيرد، ادغام ايمان شخص با فعاليت‌هاي ديگر زندگي است. اگر قرار بر اين باشد كه دين چيزي سطحي نباشد، ممكن است تصور شود كه بايستي دين بر كل زندگي فرد حاكميت داشته باشد، زيرا چه چيزي مي‌تواند از رابطه ما با خداوند مهمتر باشد؟ چيزي كه قرار است ديني باشد؟ اين مسئله پيچيده‌تر از آن است كه ممكن است كسي فكر كند. فقط صحبت كردن از خدا كافي نيست، زيرا اين ممكن است تنها نوعي صحبت كردن باشد. ممكن است حتي ادعا شود كه شركت در اعمال ديني نيز كفايت نمي‌كند زيرا دين مي‌تواند به خودي خود و بدون هيچ احساس واقعي انجام گيرد. از طرف ديگر، رد اين نوع از اعمال ديني ممكن است معيار و ملاك را محدودتر و تنگ‌تر سازد. با اين همه، چه كسي است كه به هنگام دعا و انجام اعمال ديني اصلاً ذهنش پرت نمي‌شود؟ و در زندگي ديني، چه مقدار از انحراف قابل قبول است؟ بنابراين مسئله اينست كه دين انسان چه اندازه با باقي شئونات زندگي او مطابقت و سازگاري دارد. اغلب گفته شده است كه اسلام نه فقط به عنوان يك دين بلكه به عنوان روشي براي زندگي نيز مي‌باشد. اما اين مسئله در مورد همه اديان صادق است زيرا همه آنها هم درباره عمل و هم درباره باور مي‌باشند. در مورد كسي كه آگاه به انجام وظايف ديني است اما اصول و قوانين ديني‌اش را در زندگي به كار نمي‌گيرد چه بايد گفت؟ نكته اينجاست كه متدين بودن كسي و يا الزام و تعهد به ديني خاص، مسئله‌اي پيچيده است. نحوه تاثير دين فرد بر هنرش نيز چنين است. ممكن است يك هنرمند به اشتباه تصور كند كه ديدگاه‌هاي ديني‌اش بر هنرش تاثير گذاشته‌اند. بدين معنا كه، ممكن است انگيزه خلق اثر و ساختار آن به واسطه خاستگاه‌ها و مباني ديگر ايجاد شده باشد، اما اين انگيزه به اشتباه دين دانسته شود. اين مسئله مي‌تواند برعكس  شود، به اين معنا كه شخص  اصلاً نداند كه آثارش تحت تأثير اصول و قوانين ديني مي باشد در حالي كه از آنها تاثير گرفته است. اين يك شك‌گرائي كلي درباره تبيين عمل ما نيست؛ در برخي از موارد كاملاً  روشن است كه هنرمند متعهد به چه انديشه‌ها و نظريه‌هايي است كه منجر به ايجاد اثر شده است. با اين همه، مسئله‌ اساسي همچنان پابرجاست كه ارتباط ميان انديشه‌ها و باورهاي  ما با نحوه  بيان فيزيكي‌شان كاملاً پيچيده است و الزاماً رابطه‌اي مستقيم و بيواسطه نيست. ممكن است به درستي اعتقاد بر اين باشد كه ارتباط ميان انديشه‌هاي ما با آثار هنري‌مان حتِّي چنان دشوار است كه نمي‌توان آن را بر اساس رابطه عليت توضيح داد، زيرا خود اثر هنري براي ارتباط با حالات ذهني و كل مفاهيم تبيني، شي‌‌ء‌اي بغرنج و دشوار مي‌باشد. هويداست كه ميان چيستي ما، عقايد و خواستهايمان با هنرمان ارتباطي وجود دارد، امّا اين ارتباط ساده نيست و فهم آن در بسياري از موارد  دشوار است.
امّا چيزي كه در اينجا بسيار اهميت دارد، اين پرسش تجربي نيست كه آيا مي‌توانيم بگوئيم كه چه چيزي در ذهن هنرمند مي‌گذرد يا نه،  بلكه بايستي پرسيد كه روانشناسي هنرمند چه اندازه  در بررسي و ارزيابي آثار او تاثير دارد. در اين مورد ما به گستره وسيعي از فرشها،  نقاشي‌ها، بناها، اشعار و غيره مي‌انديشيم كه براساس آنچه كه فرم اسلامي هنر مي‌ناميم، به وجود آمده‌اند. اين فرمها چه اندازه از ذهنيات هنرمند تاثير گرفته‌اند؟ من فكر مي‌كنم كه اصلاً جوابي وجود ندارد. با اين همه، يك شيء‌ طبيعي مي‌تواند از نقطه نظر زيباشناختي مورد بررسي قرار گيرد و انسان بدون اينكه تصوري درباره خاستگاه‌هاي آن داشته باشد مي‌تواند آن را مورد  بررسي قرار دهد. ممكن است كسي فكر نكند كه آن اثر خداوند يا هركس ديگري است، ولي با اين همه مي‌تواند درباره طرح و ساختاري كه اثر به نمايش مي‌گذارد، بحث كند.
ممكن است گفته شود كه اين استدلال در مورد اشياء طبيعي صادق است امّا در مورد اشياء مصنوعي كارآيي‌ ندارد. اگر با يك شي‌ء طبيعي رو به رو شويم و ندانيم كه توسط يك ذهن به نحوي از انحاء و به طور  دانسته طراحي شده است، در اين صورت مي‌توانيم آن را بدون توجه به تاثيرات هر ذهني از لحاظ زيبا شناختي مورد بررسي قرار دهيم،‌ اما اگر با شي‌ء‌اي كاملاً مصنوعي و هنري مواجهه پيدا كنيم در اين صورت پرسش درباره فرآيندِ انديشه خالقِ اثر به وجود مي‌آيد. امّا چرا يكي از  نكات  نادري كه اغلب نويسندگان  زيباشناسي در مورد آن توافق دارند اينست كه اشياء طبيعي مي‌توانند زيبا باشند، و بنابراين اشياء في‌ذاته داراي ويژگي‌هايي هستند كه بررسي و ارزيابي‌شان را ممكن مي‌سازد. البته؛ برخي از نويسندگاني كه درباره اين موضوع مي‌نويسند، تاكيد مي‌كنند كه معيارهاي زيباشناختي‌اي كه ما به كار مي‌بريم كاملاً ديني هستند و بنابراين ملاحظات مولف همواره  قطعي است. لازم است كه به اين استدلال بپردازيم، زيرا در تلاشهاي متعددي كه انجام مي‌گيرد اين گرايشي سرسختانه است براي اثبات اينكه زيباشناسي خاستگاهي ديني دارد.
اين مسئله شبيه اين است كه پرسيده شود آيا به جهان بايستي از نقطه نظري ديني نگاه كرد يا نه. البته برخي  معتقدند كه آري چنين بايد نگريست. اينها  معتقدند كه تفسير سكولار از جهان  اشتباه است، زيرا جنبه روحاني آن را ناديده مي‌گيرد. در اينجا ما با يك مشكل واقعي و اساسي روبرو هستيم كه بدون  پاسخ  به يك سئوال راه‌ حلي براي آن وجود ندارد. آن سئوال اينست كه جهان مي‌تواند همچون يك فضاي سكولار ملاحظه شود؟ يكي از مفاهيم اساسي در زيباشناسي، ديدن چيزي به عنوان  چيزي ديگر است، و اين شايد مهمترين  پيوندي است كه ميان زيباشناسي و دين وجود داد، زيرا دين نيز ديدن چيزي به عنوان چيز ديگر را دربرمي‌گيرد. اصرار بر اينكه جهان بايستي از نقطه نظري ديني ديده شود كاملاً اشتباه است، زيرا ديده نمي‌شود. شايد بايستي جهان از نقطه نظر ديني ديده شود، امّا بايستي بدانيم كه ديدگاه‌هاي ديگر نيز شدني و امكان پذيرند. وقتي كه بپذيريم تنها يك روش و ديدگاه براي ملاحظه جهان وجود ندارد، كل مبناي استنتاج براي چنين زيباشناسي‌اي بايستي  مبتني بر فروپاشي و سقوط دين باشد. چيزي را كه بايستي ذكر كنم اينست كه يكسان  دانستن  تصوف با چنين ديدگاه متحجرانه‌اي بسيار عجيب است. تصوف چندگانگي و تفاوت را ارج مي نهد و آزاد‌ انديشي را  مي‌ستايد. اصرار و تاكيد بر تعريف خاصي از اسلام وآثار هنري، حتي آثار هنري ديني، پشت پا زدن به اين اصول و قواعد وسيع‌تر خود تصوف است. به ويژه اينكه، خود صوفيان نيز نمي‌پذيرند كه هنر بايستي فقط از منظري صوفيانه تفسير و تحليل شود.

منبع:
Leaman,Oliver. Islamic Aesthetics, Edinburgh University Press(2004).p 4-11.

پي نوشتها:
 1.Nasr, Science and Civilization, p.21.
2. كتاب گرابار(The Mediation of Ornament, p.232) و نيز كتاب  باسيل گري  (Basil Gray Persian Painting) تصميمي جدي براي مطالعه مسائل زيباشناختي ندارد.
3. Grabar, The Mediation of Ornament, p.255.  //  4. Miskawayh, Traite d Ethique,pp.301-3.  //  5. Hillenbrand, Islamic Art and Architecture,p.244.