مراحل سير و سلوک در مسيحيت

PDF چاپ نامه الکترونیک

مراحل سير و سلوک در مسيحيت

اولين آندرهيل
ترجمه مريم باقرزاده*
ويراسته بهزاد سالکي**

مقاله اي که در زيرمي آيدمراحل ومنازل سيروسلوک عرفاني مسيحيت ازديدگاه مولف آن است که درکتابي تحت عنوان Mysticism به سال1911نوشته شد.نويسنده ي کتاب به حسب روحيه ي عرفاني وميل فکري خود مراحل ومنازل سيروسلوک مسيحي راپنج مرحله تصورکرده است وازجهاتي بامنازل سيروسلوک درعرفان اسلامي قابل مقايسه است.اين مراحل عبارتنداز1.بيداري نفس 2.معرفت وتزکيه نفس 3.تفکر 4.اشراق 5.اتحاد سرشت خاکي انسان،همواره به سوي عالم خاکي،وضميرالاهي اش اورابه عالم قدس فرامي خواند،تاانسان کدام يک را اجابت کند.
جان گشايدسوي بالابال ها                      تن زده اندرزمين چنگالها
عرفان عملي عبارت است ازطي مراحل کمالات انساني بر اساس شيوه وبرنامه اي خاص براي نيل به قرب الهي ووصول به معرفت الهي وبالاترين مراتب ولايت(مرتبه ي حق اليقين وجمع الجمع)که سرمايه ي عملي عارفان به بيان خودشان جز قلب پاک نيت خالص دراعمالشان چيزديگرنيست وطي تمامي مراحل معنوي با همين سرمايه آغازشده وسپري مي شود. اثري که پيش رو داريد ابتدا به ماهيت ومعناي بيداري نفس مي پردازدوسپس گزارشي ازچگونگي بيدارشدن،تحول ودستاوردهاي عرفاني تني چندازچهره هاي شاخص معنوي کاتوليک به دست مي دهد که بزرگي شخصيتشان تاحدزيادي مرهون وابستگي شان به حيات جمعي خانواده مومنان به مسيح،ومشارکتشان در اين حيات است.
***
 فصل دوم بيداري نفس                          
بيداري خودآگاهي متعال – به لحاظ رواني نوعي ازتغيير است - معمولا ناگهاني – گاهي تدريجي است –جورج فاکس[George Fox][1]الهامي غيرقابل بيان- شهود خداوند که درجهان ساري است –اوصاف عام تغيير عرفاني – نمونه ها – قديس فرانسيس آسيزي[St. Francis of  Assisi] –[2] عارف نمونه – قديس کاترين جنوايي[St. Catherine  of  Genoa] – مادام گوئيون–[Madame Guyon][3] شخصيت او – زندگي اوليه وتغيير دروني اش –رولمن مرسوين[Rulman Merswin]–[4] زوزو[Suso] – تغيير جذبه آميز-  پاسکال[Pascal] – برادر لارنس[Brother Lawrence] - درک حقيقت الوهي درطبيعت –(دنياي تغيير يافته )مثال‌ها-والت ويتمن[Walt Whitman]-ريچارد جفريز[Richard Jefferies]-ريچاردرول[Richard Rolle][5] – نغمه  ملکوتي - تغيير دروني مي تواند دو شکل به خود بگيرد: 1.انبساطي ومتعال 2. شخص‌وار وحلولي – بحث درباره  اوصاف ومقايسه  آنها – عشق فردي عامل اساسي است – انگيزه اي که فرايند تعالي را به جريان مي اندازد.
درترتيب حالات عرفاني ابتدا بايد آن رويداد تعيين کننده يعني بيداري آگاهي استعلايي را مورد توجه قرار دهيم. اين بيداري، از منظر روانشناختي به نظر مي رسد صورت شديد پديده  تغيير دروني باشد، وکاملا شبيه به تغييرهاي پايدار وعميق ازنوع افراد بزرگسالي است که برخي روانشناسان ديني آن را«تقدس» مي نامند.1 اين حالت به هم خوردن تعادل خود است که منجر به تغيير زمينه  آگاهي از سطوح پايين‌تر به سطوح بالاتر مي شود. با جابه‌جايي متعاقب محور علاقه از خود به موضوعي  که اينک مشاهده مي شود: شروع ضروري هر نوع فرايند استعلا.با وجود اين نبايد آن را با تغيير  ديني وآن‌گونه که معمولا فهم مي شود، اشتباه گرفت يا با آن يکسان تلقي کرد: پذيرش ناگهاني و احساسي اعتقادات ديني و الهياتي که فرد قبلا آنها را رد کرده  يا با آن به عنوان قواعدي که درحاشيه آگاهي قرار مي گيرند وهيچ معنايي براي حيات واقعي او ندارد، برخورد مي‌کند.اين فرايند ماشين‌وار  مي‌تواند تا حد زيادي از همين نوع باشد؛ اما موضوع تجربه و نتايج به دست آمده به مرتبه  بالاتري از واقعيت تعلق دارد.
 ستار باک، درکلماتي که واقعا خيلي بيشتر توصيفي از بيداري عرفاني است تاپديده‌هاي احياگرانه که آيين پروتستان آمريکايي از آن حمايت مي کرد، مي گويد "تغيير دروني" "دراصل ترک تعلقات نفساني است. تولد نخست فرد تولديافتن به دنياي کوچک خودش است.غرايز ريشه‌دار صيانت نفس و بزرگ‌نمايي او را کنترل مي کنند .غرايزي که بدون ترديد مرده ريگ بي واسطه  تبارحيواني او هستند .عالم پيرامون شخصيت او به عنوان  يک محور سازمان مي يابد." " از اين رو ،تغيير دروني  آگاهي از جهان بزرگ‌تري است که اينک بر آگاهي فرد سيطره دارد. غالبا  اين آگاهي ناگهاني به طور ناخوانده وارد مي شود وبه کشف وشهود تازه و بزرگي تبديل مي شود . اين اولين وجه تغيير دروني است: شخص از دنياي محدود کوچک‌تر هستي به دنياي بزرگ‌تر وجود قدم خارج مي شود. زندگي اش در کل بزرگ‌تري منهمک مي شود."2
هرگونه تغيير دروني ظهور ناگهاني يا تدريجي شهودها از زير آستانه، بازسازي متعاقب زمينه آگاهي، تغييري در نگرش فرد به جهان را با خود همراه مي آورد. پرات مي گويد " اين تغيير ذائقه است- حياتي‌ترين تغييري که هرآينه در تجربه بشري روي مي دهد."3 اما در عارف اين روند تا مرتبه  شور بي‌نهايت ارتقا مي يابد، زيرا در او به معني اولين ظهور آن شور براي ذات مطلق است که ويژگي متمايز او را تشکيل خواهد داد: ظهوري که تاثيرآن بر هر بخش از زندگي او سرنوشت‌ساز است. افرادي که براي آنها آن تغيير روي مي دهد از قبل کمابيش "مذهبي " هستند:گاهي اوقات عميقا و از روي اشتياق مذهبي. رولمن مرسوين، قديس کاترين جنوايي، جورج فاکس، لوسي کريستين[6] - همه اينها در زهد و دينداري پرورش يافته و سنت مسيحي را در کليت آن پذيرفته بودند. با وجود اين آنها  از تغيير کامل در دنياي خود زماني که اين بازشدن چشم بصيرت اتفاق افتاد، آگاه بودند.
گاهي اوقات ظهور خودآگاهي عرفاني تدريجي است که با هر بحران معين برملا مي‌شود. نفس به آرامي، تقريبا به صورت نامحسوسي، از عالم قديم روي بر مي‌تابد و به عالم جديد وارد مي شود. با اين وجود، گزارش‌هاي عرفاني حاکي از اين است که اين تجربه استثنايي است: آن درد زايمان لازمه طبيعي تولد است.در نوع ديگري که جورج فاکس مثال بارزآن است تغييري دروني در معناي متعارف آن وجود ندارد؛ بلکه روشني تدريجي و فزاينده‌اي است که آغاز آن به ندرت به وسيله فرد مورد توجه قرار گرفته است و به طور متناوب با درد، رنج روحي وکشمکش‌هاي دروني که ويژگي ورود به طريقه تهذيب نفس است همراه مي‌شود. پس تغيير دروني و تهذيب نفس توامان هستند وسرانجام به تدريج در آرامش حالت اشراق يکي مي شوند. "يادداشت‌هاي روزانه" ي فاکس براي سال 1647 حاوي گزارش زنده و روشني ازاين "نمايش‌ها" يا ادراکات رو يه رشد متعالي ذهن است که هنوز با خود يکي نشده و براي نيل  به روشن‌بيني تلاش مي‌کند. او مي‌گويد. " اگرچه تمرين ها و سختي‌هاي من خيلي بزرگ بودند، با اين وصف آنها خيلي دائمي نبودند اما وقفه‌هايي داشتم وگاهي به چنان شادي روحاني دست مي يافتم که فکر مي کردم درآغوش ابراهيم هستم ... بنابراين در اوج درماندگي ها ودر بزرگ‌ترين غصه ها و وسوسه ها که بارها مرا فرا مي‌گرفت پروردگار با رحمت خود مرا حفظ مي کرد.دو ميل شديد را در وجود خود مي يافتم، يکي ميل شديد به دنبال مخلوقات تا ازآنها کمک و نيرو بگيرم وديگري به دنبال آفريننده جهان...من درچنان حالتي بودم  ... که به نظر مي رسيد دوخواسته در من فعال بود ...يک روز وقتي تنهايي در بيرون قدم مي زدم و به خانه برمي‌گشتم. غرق در عشق خداوند شدم به طوري که نمي توانستم جز عظمت عشق او را تحسين کنم. درحالي که در آن حال بودم نور ونيروي بي پاياني در من گشوده شد و به وضوح درآن چيزي رامشاهده کردم ... اما اي خدا ! بعد از آن من سختي ها ورنج ها و وسوسه هاي خود را واضح‌تر از آنچه که قبلا ديده بودم، مي‌ديدم.4
نوسان هاي زياد اين عارف نمونه بين شادي ورنج در اينجا جايگزين شماري از ترديدهاي کم‌اهميت تر مي شود . "دو تمايل شديد" خودآگاهي معنوي وسطحي به تناوب خود را نشان مي دهند. هر گام در نيل به ديدار واقعيت مطلق با خود يک عکس العمل  به همراه دارد. نيروهاي متعالي نوظهور به آساني از توان مي افتند وآونگ نفس نوسان کوتاه‌تري مي گيرد. قديس آگوستين با متبلور کردن راز اين تجربه د ريک عبارت فراموش نشدني مي گويد . "به واسطه  زيبايي ات درتومحوشده بودم وبه واسطه  سنگيني خودمن از تودل کندم."5    
با وجود اين، معمولا اگر بخواهيم از آن گزارش هاي دست اول که در اختيار داريم قضاوت کنيم تغييردروني عارف يک تجربه  منحصر به فرد و ناگهاني است که آشکارا با کشمکش‌هاي طولاني و تاريکي که قبل و بعد از آن وجود دارد، متمايز مي شود.اين تغيير معمولا شامل درک ناگهاني و قوي واقعيتي شکوهمند و قابل ستايش جهان ست  - يا گاهي‌اوقات عکس آن، اندوه الهي در قلب چيزها -  که هرگز پيش از اين درک نشده بود. تا جايي که من با منابع وتوانايي هاي زبان آشنا هستم هيچ کلمه اي وجود ندارد که بتوان درآن اين درک را توصيف کرد.اين درک ماهيتي چنان واقعي دارد که درمقايسه با جهان عادي ادراک گذشته در بهترين شرايط تنها نيمه روشن به نظر مي رسد. آگاهي به صورت ناگهاني ضرباهنگ خود را تغيير داده و چهره تازه اي از عالم هجوم مي آورد . سايه‌هاي آزاردهنده به کلي از ميان مي روند واگر فقط براي لحظه اي، طرح روشن تپه‌هاي ابدي آشکار مي‌شوند. " کسي اين را مي داند مي فهمد من چه مي گويم ومجاب خواهد شد که روح حيات ديگري هم دارد."6
دربيشتر موارد، هجوم اين آگاهي جديد براي فرد چنان ناگهاني به نظر مي رسد وچنان به وضوح از بيرون تحميل مي شود تا از درون که  گويي ويژ گي ماوراءالطبيعي دارد. البته، مثال بارز آن قديس پولس است: نور ناگهاني، ندا، جذبه تغيير کامل حيات. با اين حال، وقتي به مطالعه شواهد عارفاني مي‌پردازيم که گزارش مفصل حالت از پيش تغييريافته خود را به جا گذاشته‌اند، مشاهده خواهيم کرد که تغيير به ظاهر ناگهاني واقعا به عنوان يک اصل پيامد ونتيجه دوره طولاني بي قراري، ترديد و فشار ذهني است . ذهن ژرف انديش تر با نگراني در زندان خود برانگيخته مي‌شود و ظهور آن تنها آخرين تلاش‌هاي بسيارش براي گريز است. طبيعت شخصي که آن راتجربه مي کند، محيط او، ادراکات مبهم اما سرسخت واقعيت فراحسي  که نمي توانست آن را دريابد با اين وصف نمي توانست آن را فراموش کند؛ همه اينها او را براي آن تغيير آماده کرده اند.7
با وجود اين، زماني که شهودهاي ناخودآگاه که از مدت‌ها پيش تحريک شده بودند سرانجام متولد مي شوند و چشم‌ها به سوي نور جديد گشوده مي شوند – و قابل ملاحظه است که حس واقعي درخشش خيره کننده ملازم دائمي اين حالت آگاهي است - غليان و فشار،آرزوهاي مبهم وترديدهاي حيات گذشته فراموش مي شوند. در اين تشخيص ناگهاني واقعيت "همه چيزها از نوساخته مي شود":  از اين لحظه حيات عرفاني شروع مي شود. د سانکتيس [De Sanctis] مي‌گويد تغيير دروني  از اين نوع سه ويژگي بارز  دارد: 1.احساس رهايي و پيروزي  2. يقين  تقرب به خداوند  3.احساس عشق به خداوند.8 مي‌توانيم آن تغيير را به عنوان يک درک عميق ناگهاني و شادي‌آور از سريان خداوند در عالم و از زيبايي خداوند و نيرو وعظمت غير قابل بيان آن حيات وسيع‌تر توصيف کنيم که فرد در آن مستغرق مي شود و از حيات جديدي که نفس در انطباق با اين واقعيت اکنون غالب هستي درآن به سرمي برد. لوسي کريستين [Lucie Christine] عارف اهل مراقبه  فرانسوي درباره آغاز حيات عرفاني‌اش مي گويد، "به طور ناگهاني"  در مقابل چشم‌هاي دروني‌ام اين کلمات را مي‌ديدم - فقط خدا ... آنها به طور همزمان نور، جذبه و قدرت بودند؛  نوري که به من نشان مي داد که چگونه مي توانم در اين دنيا تنها به خداوند تعلق داشته باشم و ديدم که تا به حال آن را خوب نفهميده بودم؛ جذبه اي که به واسطه آن قلب من مقهور و شاد گرديد؛ نيرويي که عزم و پايداري زيادي در من پديد مي آورد و به نحوي وسيله انجام آن را در دستان من قرار مي داد.9 
 در اينجابراي مقايسه نمونه‌هايي از چنين تغيير عرفاني را خواهم آورد وآنجا که اين تغييرات عرفاني موجود است،به نقل توصيف واقعي که شخص ازتجربه خود به جا گذاشته ويا در نبودآن، به نقل قديمي ترين گزارش موثق مي پردازم. دراين موارد، زماني که اين گزارش ها در يک گروه آورده مي شوند، برخي ويژگي‌هاي ثابتي را خواهيم ديد که از طريق آنها امکان دارد آن نوع قانون روان شناختي را استنتاج کنيم که شکل خاص خود را مديون آن هستند.
نخست به لحاظ زماني و نيزشايد از نظر اهميت درميان افرادي که انتخاب کرده‌ام مورد آن شاعر و اهل مراقبه بزرگ و آن عاشق پرشور ذات مطلق قديس فرانسيس آسيزي است. اين واقعيت که قديس فرانسيس کم مي نوشت وعمر طولاني داشت و اينکه اعمالش از سادگي وصميميت بي همتا برخوردار بودند مدت‌هاي طولاني مريدانش را از ديدن اين واقعيت محروم کرد که اوعارفي نمونه است: شايد تنها کسي که بي اهميت‌ترين و ناخوشايندترين شرايط حيات نفساني را واداشت تا به جلوه‌هاي کامل حقيقت مطلق تبديل شود.
اينک گشوده شدن چشمان قديس فرانسيس که درسال 1206ميلادي زماني که بيست‌وچهارساله بود اتفاق افتاد،مسبوق به تلاش سخت وطولاني مدت بين زندگي دنيا و فراخواني مداوم روح بود. ذهنش، به زبان جديد، خود را يکپارچه نکرده بود. او پسري سرزنده وسرشار از نشاط بود: هنرمندي فطري با همه مشکل پسندي که طبع هنري از آن برخوردار است.جنگ وسرگرمي هر دو براي او جاذبه داشتند و همانطور که در افسانه‌اش آمده است  "او به طور مصيبت باري پول خود را بر سر آنها تلف مي کرد و وقتش را هدر مي داد."10 با وجوداين،کمابيش ناراضي بود. درميان شادي هايش، غليان‌هاي ناگهاني پريشان حالي داشت: تلاش‌هاي بي نتيجه آگاهي متعال درحال رشد هنوز در زير آستانه اما آگاه ودر ارتباط با واقعيت مطلق محبوس بودند و به زور خود را به سطح آگاهي مي آوردند و عنان را محکم در دست مي گرفند. توماس سلانويي[Thomas of Selano]  دوباره مي‌گويد "حتي در حال غفلت" به معرفت کامل هدايت مي‌شد." عاشق زيبايي بود، زيرا ذاتا شاعر وموسيقيدان بود، و به طور غريزي از تماس با زشتي و بيماري کراهت داشت . اما چيزي  درون او برخلاف اين تمايل ذاتي عمل  وگاهي‌اوقات بر آن غلبه مي‌کرد. سپس با فقرا نشست وبرخاست مي کرد، از جزاميان مواظبت مي نمود، اعمال غريزي احسان وتحقير نفس را انجام مي داد.   
وقتي که اين حالت مردد،که دراين افسانه به عنوان "تلاش براي فرار از دست خداوند" توصيف مي شود ييش از چند سال طول کشيده بود يک روز اتفا قا در نواحي روستايي بيرون از دروازه‌هاي آسيزي راه مي رفت و از کليساي کوچک قديس داميان عبور مي‌کرد(دوباره از "حيات دوم" توماس سلانو نقل قول مي‌کنم) که تقريبا مخروبه  شده و مردم آن را رها کرده بودند و پس از اينکه روح او را هدايت کرد رفت تا نيايش کند ودر مقابل عيساي مصلوب خالصانه با تضرع به زمين افتاد وآنگاه که با بلاها ومصيبت‌هاي ناخواسته کيفر يافت خودش را در مقايسه با آنچه شروع کرده بود، انسان ديگري يافت."
پس اولين مرحله تحول دروني در اينجاست. نزاع بين دو ايده‌آل ناسازگار زندگي به حد نهايي خود رسيده است. تمايل شديد ناگهاني و ظاهرا "غير عقلاني"  براي يک عمل تعيين‌کننده از اعماق متلاطم به سطح آگاهي مي رسد. اين تمايل شديد دنبال مي شود و به ظهور سريع حس متعال منجر مي‌گردد. اين "بلاي ناخواسته" به تغييري غيرارادي و ناگهاني در آگاهي شخص مي انجامد مي شود: که از رهگذر آن او به معناي واقعي کلمه "خود را فرد ديگري مي يابد" . او مثل کسي است که خواب بوده واکنون بيدار شده است . تبلور اين درک جديد و در ابتدا بي ثبات از واقعيت مطلق به صورت رويا وشنيدن صداست: نشان دادن نکته  اخلاقي و اعمال مستقيم حقيقت براي شخص بيدارشده در دنبال مي آيد." و درحالي که او به اين نحو تحت تاثير قرار گرفت، بي درنگ- چيزي که براي سال‌هاي طولاني شنيده نشده بود - تصويرنقاشي شده عيساي مصلوب از لب‌هاي تصويرشده آن با اوسخن گفت. ودر حالي که او را با اسمش صدا مي زد گفت "فرانسيس" "برو خانه مرا که مي بيني ويران شده است ،تعمير کن."  فرانسيس لرزيد، کاملا حيرت‌زده شد و تقريبا گويي با اين کلمات از خودبيخود مي شد و او آماده شد تا از اين دستور اطاعت کند زيرا اوکاملا مصمم بود اين فرمان را به انجام برساند. اما چون احساس مي‌کرد تغييري که متحمل شده بود غير قابل بيان است شايسته است که ما درباره آن سکوت کنيم . ..."از اين لحظه " تلاش خستگي ناپذيري براي تعمير آن کليسا انجام داد . زيرا اگر چه سخناني که به او گفته شد در ارتباط با آن کليساي الهي بود که مسيح با خون خودش خريداري کرده بود، او براي دست يافتن به چنين اوج‌هايي عجله نمي کرد اما به تدريج از چيزهاي مرتبط با تمايلات نفساني به چيزهاي مرتبط با روح عبور مي کرد."12 
 دريک لحظه از زمان، کل دنياي فرانسيس به طور کامل دستخوش تغيير شد.هيچ شک وترديدي وجود ندارد. اين تغيير که او نمي تواند توصيف کند مي داند که براي حيات محوري است.براي لحظه اي به سرپيچي از اين نداي آمرانه که با او از مرتبه والاتري از واقعيت صحبت مي کند و مي خواهد که زندگي اش را قرباني کند، فکر نمي کند. 
اينک تجربه قديس فرانسيس را با تجربه  قديس و عارف بزرگ ديگري که حيات فعال را با حيات مبتني بر تامل تلفيق کرده بود مقايسه کنيد.کاترين جنوايي که به نظر مي‌رسد ازکودکي داراي سرشتي مذهبي بود. به واسطه سال‌ها تنهايي و حزن ناشي از ازدواج ناموفقش آماده از نوکردن آگاهي اش بود. او مانند قديس فرانسيس – اما در حزن و اندوه  تا درشادي وسرور- بين دنيا که به اوآرامش نمي بخشيد و دين که کمک چنداني به او نمي‌کرد، مرددبود. دست آخر،در حالتي از غم و اندوه جانکاه،وبه يکسان تنفر از خودش و از زندگي فرورفت. 
آزادي او به يک اندازه ناگهاني بود.درسال 1474 هنگامي که کاترين بيست وشش ساله شد "روز بعد از جشن قديس بنديکت (به توصيه خواهرش که راهبه بود) براي اعتراف نزد اقرارنيوش صومعه رفت؛ اماآمادگي انجام آن را نداشت. بعد خواهرش گفت " حداقل برو خودت را به او معرفي کن؛ زيرا او شخص ديندار بسيار شايسته اي است؛ " و در واقع مرد بسيار مقدسي بود وناگهان، درحالي که در مقابل او زانو زد در قلبش جراحت عشق بي پايان به خداوند را دريافت، باچنان شهود روشن از درماندگي وخطاهايش ولطف خداوند که تقربيا نقش بر زمين شد و با اين احساسات عشق بي پايان و با بي‌حرمتي هايي که عليه اين خداي بسيار دوست داشتني مرتکب شده بود. به طورخيلي شگفت انگيزي از چيزهاي بي‌ارزش اين دنيا که اطراف او بودند، به واسطه عشق پاک و تطهيرکننده دور مي شد و به دليل اين عشق پرشور، درون خود گريه مي کرد،"ديگرنه دنيايي، وديگر نه گناهي ! " ودر اين لحظه اگر مالک هزاران دنيا بود همه آنها را دور مي انداخت  و او در حالي که عميقا ازچنين عشق عظيمي به خداوند برانگيخته و مجروح شده بود به خانه برگشت؛ عشقي که در درونش با مشاهده بيچارگي خودش که اطرافش بود به او نشان داده شد ودر اتاقي در دورترين نقطه اي که توانسته بود پيدا کند، با آه‌هاي سوزان خود را دراتاقي محبوس کرد. و در اين لحظه به طور دروني  کل تمرين مراقبه و تمرکز به او تعليم داده شد: اما زبانش چيزي جز اين را نمي توانست بگويد –"اي عشق آيا مي تواند اين طور باشد که تو مرا به چنين عشق بزرگي فراخوانده باشي و در يک لحظه چيزي را به من شناساندي  که همه جهان  نمي‌تواند آن را بيان کند ؟! "اين شهود حقيقت مطلق با شهود دروني عيسي مسيح که صليب ر احمل مي کرد دنبال شد که بيشتر عشق و حقارتش را افزايش داد. " و باز فرياد زد"اي معشوق ديگر هيچ گناهي نمي کنم! ديگرهيچ گناهي نمي کنم! " ونفرت او از خودش بيش از اندازه طاقتش بود.13
فون هوگل[Von Hugel] درباره اين تجربه مي گويد، "اگر آزمون‌هاي واقعيت در چنين چيزهايي دوام آنها وکارآيي وسيع وسودمندي و ارزش معنوي آنها باشد، در اين صورت چيزي عميقا واقعي و مهم در روح آن زن افسرده وبه شدت خسته بيست وشش ساله در خلوت صومعه در آن عيد بشارت اتفاق افتاد."14 اما مسلم است که براي قديس کاترين، همان طورکه براي قديس فرانسيس، حيات کاملا جديدي به معناي واقعي کلمه از اين لحظه شروع مي شود. محور علاقه او تغيير کرد و زمينه آگاهي از نو ساخته شد. او "در يک لحظه چيزي را مي دانست که کلمات نمي توانند آن را بيان کنند."  حجابي در اطراف قلبش چنان ناگهاني پاره شد که جراحتي را از خود به جا گذاشت . براي اولين بار عشق را که زندگي سرشار ازآن است ديد و شناخت؛ وتمام نيرو، توان وهيجان طبيعتي نيرومند به نجواي آن پاسخ داد.     
تحول دروني مادام گوئيون به حيات عرفاني، همانطور که خودش درفصل هشتم بخش اول زندگينامه خودنوشتش مي گويد –  عنوان خاص آن اين است "چگونه شخص مذهبي مقدسي باعث شد تا خداوند را درون قلبش، با نتايج قابل تحسيني بيابد." به طور عجيبي شبيه روايت کم رنگ اين تجربه قديس کاترين است. به علاوه، اين تجربه با دوره اي از افسردگي روحي ونيز نتيجه ازدواج ناموفقش دنبال شد. اما از آنجايي که شخصيت نامتعادل،پرچانه و احساساتي مادام گوئيون به کلي فاقد غنا وبزرگي، شور واشتياق هاي سرکوب شده و لطافت طبع روح قديس کاترين است،گزارش او از فرايندهاي دروني اش نيز با علاقه وحشتناک و متملقانه به الطاف خاصي که به او ارزاني شده صدمه مي بيند.15 
ارزش مادام گوئيون براي دانشجوي عرفان تا حدي عبارت است از اين کيفيت ضعيف هوش سطحي او که بدين جهت تاثير کمي يا هيچ تاثر کمکي يا تغيير دهنده اي برحيات معنوي اش نداشت و از او يک "نمونه ي آزمايشگاهي"مطلوب براي روان شناس دين مي سازد. وفاداري او به اصل بزرگ انفعال يا"سکون" اين اجازه رامي دهد که سائقه هاي دروني نقدنشده راه خود را بيابند؛ از اين رو ما قادريم تاثيرات آنها راکه با حضورعقل پرشور يا اراده منضبط پيچيدگي نيافته مشاهده کنيم. بادي که مي وزد آنگاه که صداي آن شنيده مي شود در روحش زمزمه مي کند: وپاسخي که او مي دهد پاسخ خروس بادنماست تا آسياب بادي. با هر جريان آبي شنا مي کند؛اغلب کوران باد را با نفحه الهي اشتباه مي گيرد؛ احساس مي کند که چرخش هاي او اهميت زيادي دارد. اما در توصيف بيداري اش به حيات عميق‌تر حتي شيوه افراطي اش  وقار خاصي مي يابد.16  
مادام گوئيون از دوران کودکي علاقه تقريبا ملال آوري به رعايت مناسک مذهبي نشان مي‌داد .در دوازده سالگي آثار قديس فرانسوا دسالز [St Francois deSales] وقديس ژان  فرانسوازد شانتال[St.  Jeanne  Francois  de  Chantal] را مطالعه کرد؛ از اعتراف‌نيوش خود درخواست کرد که به او هنر نيايش ذهني را تعليم دهد؛ و زماني که اقرارنيوش در انجام آن کوتاهي کرد اوکوشيدتا به خو تعليم دهد اما بي نتيجه بود17. در اين زمان آرزو مي کرد که راهبه عبادت مريم مقدس شود، همان طور که قديس کاترين در همان سن مي‌خواست راهبه غير تارک دنياي آگوستيني شود؛ اما چون آرزوهاي دختران کوچک دوازده ساله براي صومعه نشيني به ندرت جدي گرفته مي شود نبايد تعجب کنيم که انکار موافقت والدين اورادر فصلي که عنوانش Diverses  M.son pere   chez croix" است.بيابيم که در وقايع زندگي او ثبت شده  است. او که در نوجواني زن فوق العاده زيبايي شده بود وارد اجتماع شد و براي مدت کوتاهي به شيوه تقريبا اين جهاني از زندگي لذت برد.اگرچه ازدواجش باژاک گوئيون[Jacques Guyon]– ازدواجي که او بندهاي سندآن را امضا کرد بدون اين که حتي  نام داماد به اوگفته شود - به شادي اش پايان بخشيد. "همه شهر از اين ازدواج راضي بودند و با وجود همه اين شادي‌ها فقط من غمگين بودم ... نمي‌خواستم ازدواج کنم وقتي که خاطره آرزوي قديمي‌ام براي اينکه مي خواستم راهبه شوم  برمن غلبه کرد."18
 زندگي مشترک زود هنگامش بيش از حد غم انگيز بود. اوخيلي زود ترغيب شد تا آرامش رادر اعمال مذهبي جستجو کند. گورير[Guerrier ] به اختصارمي گويد "اوکه سرشار از عشق بود، وهيچ چيزي را براي ابراز عشق در اطراف خود پيدا نمي کرد، عاشق خداوند شد."19 اما او راضي نبود: مثل بيشتر کساني که اهل تامل بودند از پيش به طور مبهم از چيزي که از دست داده بود آگاهي داشت ،يک نوع نيروي حياتي دست نخورده، واين چيز را  با "تمرکز سکوت" يعني "تمرين حضور خداوند" که دوستان متمايل به عرفانش براي او توصيف کرده بودند يکي دانست . تلاش کرد تا سنجيده به آن دست يابد وطبعا شکست خورد . " من نمي‌توانستم به کثرت و تنوعي که تو خودت داده اي و تنها در سادگي تجربه مي شود تسليم شوم.20
هنگامي که اين کشمکش هاي دروني به مدت نزديک دو سال طول کشيد ومادام گوئيون نوزده ساله بود آن دريافت ازمدت‌ها قبل مورد تمنا وتقريبا با نااميدي به صورت ناگهاني و تقريبا سحرآميز و به طرزعجيبي تحت شرايط مشابه فرارسيد-همان طور که براي قديس کاترين رخ داده بود.آن نتيجه چند کلمه اي بود که با راهب فرانسيسي بر زبان رانده بود که" نيروي سري" را که به نفع او عمل مي‌کرد به آن نزديکي‌ها آورده بود و به مادام گوئيون توصيه شده بود که با او مشورت کند. او معتفکي بود که دوست نداشت اعترافات زنان را بشنود و به نظر مي‌رسد که به هيچ وجه از ملاقات او راضي نبوده است؛ تکدر خاطري که او بعدها آن را به ظاهرآراسته مادام گوئيون نسبت داد،"  که او را سرشار از نگراني کرد". "او به‌سختي جلو مي‌آمد و براي زمان طولاني با من صحبتي نکرد. با وجود اين توانستم با او صحبت کنم و چند کلمه‌اي با او از مشکلاتم درباره موضوع مراقبه سخن گفتم. او بلافاصله پاسخ داد، "مادام در بيرون از خود چيزي مي‌جويي که درون توست. خود را عادت ده که در قلب خود جوياي خدا باشي وآن گاه او را خواهي يافت." با گفتن اين کلمات مرا ترک کرد. صبح روز بعد وقتي که مجددا او را ملاقات کردم و از تاثيري که اين کلمات بر روحم داشتند به او گفتم کاملا شگفت‌زده شد؛ زيرا در واقع آن کلمات چون خدنگي بودند که تمام قلب مرا مي‌شکافت. در اين لحظه زخمي عميق را که سرشار از شادي و عشق بود احساس مي‌کردم؛ زخمي چنان شيرين که آرزو داشتم هرگز التيام نيابد. اين کلمات در قلب من آن چيزي را به جا گذاشته بودند که سال‌هاي زيادي يا به دنبال آنها مي گشتم يا به بيان دقيق‌تر آنها باعث شدند که من آن چيزي را که همانجا بود، پيدا کنم. آه، خداي من، تو درون قلب من بودي و از من فقط  خواستي که بايد به درون خودم برگردم تا بتوانم حضور تو را احساس کنم. آه خداي لايتناهي توخيلي نزديک بودي ومن اينجا و آنجا مي دويدم و به دنبالت مي گشتم اما پيدايت نمي کردم ، "او نيز مثل قديس کاترين در اين لحظه تمرين از مدت‌ها قبل مورد طلب مراقبه يا تامل را ياد گرفت. "از لحظه‌اي که درباره‌اش صحبت کرده‌ام تامل من از هرصورت، نوع و تصاير خالي بود. هيچ چيزي ازتامل من به ذهن من خطور نمي‌کرد؛ اماآن مراقبه تملک شادي در اراده بود، جايي که علاقه به خداوند چنان بزرگ ،پاک و ساده بود که دو قوه ديگر روح را در تذکري عميق بدون عمل يا گفتگو جذب مي‌کرد و در خود مي‌کشيد."21        
 اکنون مورد عارف کمتر مشهوري را که همچنين از خود توصيف شخصي زنده اي  از ورودش به طريقه عرفاني به جا گذاشته در نظر بگيريد.رولمن مرسوين تاجري ثروتمند،ديندار، محترم و اهل استراسبورگ بود. درسال1347، هنگامي که حدود سي وشش سال داشت از کار دست شست تا  بتواند به طور کامل خودش را وقف مسائل ديني کند. آن موقع زمان احياي معنوي در کليساي کاتوليک آلمان بود که بيشتر از عارفان بزرگ راين زوزو وتاولر[Tauler][7] تاثير پذيرفت و  عمدتا، با" دوستان خداوند" يکي شمرده مي‌شود وخود مرسوين يکي از مريدان  تاولر بود.22   
 عصر يک روز پاييزي که بعد از کناره‌گيري اش از دنيا "حدود جشن مارتينماس مقدس در نوامبر" بود تنها در باغش قدم مي‌زد.  هنگامي که در حال قدم زدن، به مراقبه مشغول بود يکدفعه تصويري ازعيساي مصلوب در ذهنش ظاهر شد. البته در چنين روياي خيالي شبيه اين چيزي که بتوانيم آن را غيرعادي بناميم، وجودندارد.تفکرات کاتوليک دينداري که تحت‌تاثير تاولر و مکتبش بود احتمالا اغلب چنين جهتي را درگشت زدن‌هاي تنهايي‌اش داشته است. از اين رو، اين‌بار تصوير ذهني صليب عيسي ظاهرا نيروهاي نيمه آگاهي را که مدت زمان طولاني سرعت گرفته بودند رها کرد. مرسوين به طور غير منتظره‌اي سرشار از نفرت شديد از دنيا و از آزادي اراده خود شد. "چشم‌هايش را به سوي آسمان بالا برد و به طور جدي سوگند خورد که اراده، وجود و اموالش را تسليم خدمت به خداوند بکند."23 
اين عمل تسليم کامل که گويي اين نفس خاکي را رها مي‌کرد‌، بي‌درنگ با تهاجم بصيرت عرفاني محض دنبال شد. "جواب به سرعت از بالا آمد. نوري درخشان اطراف او را روشن کرد: در گوش‌هايش صداي دلنواز جذاب خداوند را مي شنيد؛ احساس مي کرد که گويي از زمين بالا مي رفت و چندبار کاملا در اطراف باغش برده مي‌شد.24 "البته، اختلال بينايي، شنيدن صداها وحس پرواز لوازم جسمي دائمي اين تغييرات سطح آگاهي هستند. موارد کمي وجود دارد که درآنها يکي از نمونه‌هاي بالا حاضر نيست و در برخي موارد ما همه را مي‌يابيم. بعد از اين تجربه که مرسوين به خودش آمد، قلبش سرشار از آگاهي جديدي از خداوند شد و با از خودبيخود شدن، عشق شديد به خداوند که او را واداشت با نيروي عظيم به اعمال رياضت‌آميز روآورد که اعتقاد داشت براي تزکيه روحش ضروري است. از ين لحظه به بعد آگاهي عرفاني‌اش به‌طور پيوسته توسعه يافت. اينکه آن آگاهي کاملا از نوع ايمان صادقانه‌اي که قبلا منجر به کناره‌گيري اش از کار شده بود تا خودش را وقف حقيقت ديني کند متفاوت بود، با نام "تغيير" که او براي روياي باغ به کار مي ‌برد تاييد مي‌شود و با اين واقعيت که او اين لحظه را تاريخ شروع حيات واقعي‌اش ذکر مي کند.
تغيير دروني زوزو معاصر بزرگ‌تر مرسوين به نظر مي‌رسد کمتر ناگهاني بوده است. از اولين مرحله آن در ابتداي زندگينامه خودنوشتش به صورت مبهمي سخن مي‌گويد که درآن مي‌گويدکه "در هجده سالگي اش شروع به تغيير دروني کرد."25 در اين زمان مانند قديس فرانسيس بي قرار و ناراضي بود و به طور مبهمي از چيزي اساسي براي آرامش خود که هنوز آن را نيافته بود، آگاه بود. سرشت او درآن واحد عميقا انساني و به گونه‌اي پرشور معنوي، با تمام وجود نسبت به زيبايي حسي حساس و با اين وصف ناتوان درآرامش يافتن در آن  "خود رايکپارچه نساخته" بود: و نيز به طور کامل به آن دست نيافت تا بعد از دوره اي از تهذيب نفس که احتمالا به دليل رياضت آن درتاريخ عرفان غرب بي نظير است. " از اين‌رو، خداوند چنان او را حفظ کرد که وقتي به دنبال آن چيزهايي مي‌رفت که بيشتر او را وسوسه مي‌کرد نه شادي و نه آرامشي در آن مي يافت. او بي قرار بود و به نظرش مي رسيد چيزي که تاکنون ناشناخته بود به‌تنهايي مي‌توانست به قلب او آرامش ببخشد و از اين بي قراري رنج زيادي مي برد... سرانجام خداوند او را با تغيير کامل نجات داد. برادران ديني‌اش به دليل تغييري چنان سريع متعجب بودند: زيرا اين رويداد آنها را آن غافلگير کرد. برخي در مورد آن، يک چيز و برخي چيز ديگري مي‌گفتند: اما هيچ‌کس نمي‌توانست دليل تغيير دروني‌اش را بفهمد. اين خداوند بود که با نوري پنهان موجب اين بازگشت به خودش بود."26       
 اين تغيير مرموز با يورش شديدتر نيروهاي متعالي فعال و اکنون بيدار شده کامل شد. زوزو که مي‌توان او را به عنوان يک هنرمند بزرگ و خيلي بي قرار تصور کرد، اگر استعدادش در عوض راه تقدس را پيش  نگرفته بود همه حياتش در معرض مکاشفه‌هاي  غني و زيبايي عجيب بود. اغلب اين مکاشفه‌ها به تعبيري به نظر مي رسد از قلمرو نهفته بدون برهم زدن جريان حيات آگاهانه اش شناور بوده است وچيزي بيش از صور خيال مصور شور و احساس او نسبت به شهود آن واقعيت‌هاي الهي بود. اين مکاشفه خلسه‌آميز بزرگ – يا به بيان دقيق‌تر دريافتي - که با آن اين رشته مکاشفات شروع مي‌شود با اين حال از نوع خيلي متفاوتي است و بيانگر تجربه خاص جذبه در کامل‌ترين شکل آن است . آن جذبه با جزئيات و شدتي توصيف مي شود که آن را سند ارزشمند خاص حيات عرفاني مي سازد. جاي سوال است که آيا زوزو چيزي بيشتر از اين را مشاهده کرد: دوره آموزش طولاني‌اش بيشتر عبارت از انطباق طبيعت او با واقعيت مطلق بود که او در اين هنگام آن را درک کرد.
"در اولين روزهاي تغيير دروني‌اش در مراسم يادبود قديس آگنس[St. Agnes] اتفاق افتاد وقتي که اعضاي صومعه وسط روز صبحانه مي‌خوردند که خادم به جايگاه رفت. او تنها بود و در جايگاه آخر کنار رئيس صومعه قرار گرفت و به دليل درد طاقت فرسايي که بر قلبش سنگيني مي کرد، خيلي در رنج بود و چون آنجا تنها بود و خالي از هرنوع تسلايي – کسي درکنار و نزديکش نبود-ناگهان روح او در بدنش يا بيرون از بدنش سرشار از جذبه شد. سپس او آن چيزي را که زبان نمي‌تواند آن را بيان کند مي‌ديد و مي‌شنيد.
"آن چيزي که خادم مي‌ديد، نه شکلي داشت نه هيچ نوع وجودي. با اين وصف او از آن شادي وسروري مانند ديدن اشکال و صورت‌هاي همه چيزهاي شادي‌‌‌‌‌‌آور داشت . قلبش بيتاب و با وجود اين خرسند بود، روحش سرشار از رضايت وشادي بود: نيايش‌ها و اميدهايش همه متحقق شده بودند و راهب نمي‌توانست هيچ کاري انجام دهد مگر تامل درباره اين روشنايي درخشان و به کلي خودش و همه چيزهاي ديگر را فراموش کرد. او نمي‌دانست روز بود يا شب ؟ مي‌توان گفت که آن تجلي حلاوت حيات ابدي در احساسات خاموشي و سکون بود . پس او گفت، "اگر آنچه مي‌بينم و احساس مي کنم ملکوت آسمان نباشد، نمي‌دانم چه چيزي مي‌تواند باشد: چراکه يقينا دوام همه دردهاي احتمالي تنها بهاي ناچيزي درازاي برخورداري  ابدي از چنان شادي خيلي بزرگ بود."  
لوازم جسماني خلسه نيز حاضربودند. "اين خلسه از نيم تا يک ساعت طول کشيد و نمي‌توانست بگويد که آيا روحش در بدن يا خارج از بدنش بود. اما وقتي که به حال طبيعي خود برگشت به نظرش مي‌رسيد که گويي از دنياي ديگري برگشته بود و جسمش در اين شور و جذبه کوتاه چنان رنج عظيمي را متحمل شد که ظاهرا حتي در حالت احتضار هيچ‌کس نمي‌توانست در مدتي چنين کوتاه متحمل رنجي تا اين حد بزرگ شود. خادم با ناله به خودش آمد و مانند انساني که بيهوش مي‌شود بر زمين افتاد و او درون خود گريه مي‌کرد، از ژرفاي روح و جانش آه عميقي کشيد وگفت "اي خداي من،کجا بودم وکجا هستم؟"  و دوباره گفت "آه ببين قلب من شاد است، روح من هرگز اين ساعت را فراموش نمي کند!" او راه مي‌رفت اما تنها جسمش بود که راه مي‌رفت همان‌طور که يک ماشين  راه مي‌رود.هيچ‌کس از طرز رفتارش نمي‌دانست که درونش چه چيزي اتفاق مي‌افتاد اما روح و روانش سرشار از شگفتي‌ها بود؛ انوار آسماني در اعماق وجودش مي‌گذشت و باز مي‌گشت و مثل اين بود که در هوا قدم مي زد. و تمام قواي روحي‌اش سرشار از اين شادي‌هاي ملکوتي بودند. مانند گلداني بود که کسي از آن مرهم ارزشمندي گرفته است اما رايحه دلپذير آن مدت طولاني باقي مي‌ماند."    
سرانجام، آخرين عبارت‌هاي اين فصل که ظاهرا حاکي از موقعيت حقيقي اين حالت شادي متعالي به عنوان اولين حلقه در زنجيره طولاني تحول عرفاني است. او مي گويد  " اين نمونه از شادي آسماني که خادم براي روزهاي زيادي از آن برخوردار بود در او تمايل بسيار پرشوري را براي خداوند برانگيخت."27
از اين رو فعاليت عرفاني مانند همه فعاليت‌هاي ديگر فرد با آن انگيزه قوي اراده شروع مي‌شود که صرفا از طريق حيات عاطفي مي‌تواند به دست بيايد.
زوزو عالم وکشيشي بالقوه بود . طي دوره‌اي که بين تحول دروني و توصيف او از آن سپري شد، مريد مايستر اکهارت، شارح ديونوسيوس [آريو پا گوسي] [Dionysius] و قديس توماس آکوئيناس   [St Thomas Aquinas] بود. نوشته‌هايش از آشنايي با مقولات و مفاهيم الهيات عرفاني حکايت مي‌کند و به طور طبيعي اين شرايط  و نيز اين حقيقت که آنها به منظور تهذيب‌نفس نوشته شدند، ممکن است تا حدي ويژگي زباني را که در آن اين- تغيير-جذبه اش را-شرح مي دهد توصيف کنند. در مقابل اين، من دو  توصيف دست اول از تحول عرفاني ارائه خواهم کرد که در آن بديهي است  معرفت الهياتي نقش کمرنگي دارد يا هيچ نقشي ندارد. هر دو بين چند سال فاصله از يکديگر در فرانسه نوشته شدند و تاثير ذات حق بر دو روح با استعداد خيلي متفاوت را نشان مي‌دهند. يکي سندي سري است که درآن نابغه‌اي بزرگ کلماتي را که تنها براي مطالعه خودش در نظر گرفته شده گزارش دوساعته جذبه را ثبت مي‌کند. ديگري بيان ساده و بي‌تکلف فردي بيسواد از طبقه کشاورز است. البته، گزارش اول يادبود مشهور يا طلسم پاسکال است؛گزارش دوم روايتي از رابطه با برادر لارنس است.
يادبود پاسکال قطعه‌اي پوست نوشته است که روي آن دور يک نقاشي خام از صليب مشتعل، چند عبارت عجيب وکلمات بريده بريده ومنقطع وجود دارد. همه آنچه ما درباره يکي از عجيب‌ترين  مکاشفه‌هاي وجدآميز که در تاريخ نوع عرفاني نوشته شده آگاهي داريم. بعد از مرگ پاسکال خادم رونوشتي از اين سند کوچک _که اينک گم شده است_ پيدا کردکه به نيم‌تنه چسبانش دوخته شده بود. به نظر مي‌رسيد هميشه آن را مي‌پوشيده است يادبود دائمي تجربه ملکوتي‌اش و تقرب به واقعيت مطلق که آن را توصيف مي کند. اگرچه بريماند[Bremand] نشان داده که بازشدن چشم بصيرت پاسکال بنا به اظهار خود او يازده ماه پيشتر شروع شده بود28 "آرام و همراه بامحبت"،تغييري که بدين ترتيب آماده شد تنها به وسيله اين اشراق ناگهاني عملي شد وبه دوره اي طولاني از فشار روحي پايان دادکه در آن بي‌اعتنايي به علايق متعارف با ناتواني کامل براي احساس نيروي جذاب آن واقعيت الهي متعادل شد که روح بزرگش به عنوان تنها موضوع مناسب اشتياق تشخيص مي داد.
 يادبود از اين قرار شروع مي‌شود:
 سال لطف و رحمت1654 دوشنبه 23 نوامبر روز يادبود قديس کلمان، پاپ وشهيد و ديگر شهيدان ساعت ده‌ونيم شب: 
"از ده‌ونيم تا نيم ساعت بعد از دوازده ،آتش !"تا آنجا که به توصيف مربوط مي‌شود تنها همين را مي‌دانيم اما ظاهرا براي يادآوري به مبتدي درباره همه آنچه گذشت کافي باشد اما بقيه تنها هيجان شادي و يقيني را که اين مکاشفه بي نام – اين شهود طولاني ومشتعل حقيقت مطلق – به دنبال خود آورد، به ما مي گويد. آن تنها رشته اي است از فريادهاي آميخته با حيرت وکلمات خام و نفسگير که در آنجا به صورت نامنظمي قرار گرفته اند و شخصيت هنرمند در او به کلي در حالت تعليق مانده است؛ نام‌هاي عواطف شديدي که يکي پس از ديگري او را در خودگرفت در حالي که آتش عشق رازهايش را برملا مي‌کرد، شعله پاسخگوي تواضع و شور و جذبه در روحش پديدآورد.
"خداي ابراهيم، خداي اسحاق، خداي يعقوب ، نه خداي فيلسوفان ودانشمندان .يقين،يقين، احساس شادي  وآرامش"
"نه خداي فلاسفه ودانشمندان !"اين دانشمند و فيلسوف فرياد  مي‌کشد و ناگهان از علم به عشق رو مي‌آورد.
او دوباره مي‌گويد"جهان نمي‌داند اما من مي دانم "و مي بيند که" جهان به طور ناگهاني از همه چيز به جز اين حقيقت متعالي پاک مي‌شود. سپس ،"جهان تو را نشناخت اما من تو را شناختم شادي، شادي، شادي بسيار!" تعريف صريح و روشن "انديشه ها" کنايه‌ها و درخشش "نامه‌هاي ولايتي" را با سبک کلاسيک اين عبارات بريده بريده کوتاه مقايسه کنيد. اين کلمات مانند زبان لکنت‌دار بچه‌وار-که درآن يک استاد بزرگ زبان تلاش کرده شگفتي و شادي‌اش را بيان کند. چيزهاي کمي در تاريخ عرفان مي‌شناسم که به طور همزمان قاطع‌تر و جانکاه‌تر از اين  طلسم پنهان است که روي آن، اين دانشمند برجسته و نويسنده ستيزه‌جو و طرف بحث بيرحم با کلمات درشت  و خشن يادداشت کرده که باوجود اين گويي بااشتياق شديد  انباشته شده است–زبان عشق نامفهوم-يادبوديقيني،آرامش، و مهم‌تراز همه شادي تکرارشونده و بي نظيرکه با دريافت جذبه‌آميز خداوند همراه بود.
او دوباره مي‌گويد"خداي من آيا مي‌خواهي مرا ترک کني" حرارت عشق ظاهرا شروع به فرو نشستن مي‌کند وشور و جذبه به پايان مي‌رسد. "من هرگز از او جدا نخواهم شد" "آيا مي‌خواهي مرا  ترک کني ؟ آه اجازه نده که هرگز از تو جدا شوم!"- آکوئيناس مي گويد يک  فکر غير قابل تحمل که شهود خجسته  شکوه آن را مي‌ربود، اگر مطمئن نبوديم که آن هرگز نمي‌تواند محو شود.29 اما شور و شوق پايان‌يافته و روياي  آتش از بين رفته است؛ بقيه يادبود به صورت واضح شامل تاملات پاسکال درباره تجربه اوست تا رونوشت خود اين تجربه. اين تجربه با شعار هر نوع عرفاني پايان مي گيرد "تسليم شو"-به زبان پاسکال تسليم کامل و مطلق-او فکر مي‌کند تنها  راهي که مي تواند از جدايي مستمر از حقيقت مطلق جلوگيري کند.30      
مکاشفه پاسکال از نور، حيات و عشق بسيار جذبه‌آميز بود؛ تجربه‌اي غيرقابل توصيف و انتقال ناپذيرکه صرفا مي‌تواند با کلمات بريده بريده يقين و شادي بيان شود. معاصر ساده‌اش،برادر لارنس[1614 1691]، واقعيت متعال را که "خداي فلاسفه و دانشمندان نيست" در يک لحظه شهود ناگهاني، به طورخاص بي واسطه، نوعا غير جذبه‌آميز و غيرالهياتي اما کاملا پايدار در نتايجش مشاهده کرد. لارنس جوان بيسوادي از طبقه کشاورز بودکه نخست به عنوان يک سرباز و بعدا به عنوان پيشخدمت در يک خانواده بزرگ فرانسوي انجام وظيفه کرد؛ جايي که اربابانش را با شکستن هر چيزي عصباني مي‌کرد. وقتي که بين پنجاه و شصت سالگي زندگي اش بود به عنوان برادر غير روحاني وارد فرقه کرملي شد و نامه‌ها، "پندهاي اخلاقي" وگفتگوهاي متعلق به اين دوره ازحياتش بعد از فوتش درسال1691 منتشر شدند.گزارشگر ناشناس اين گفتگوها که تصورمي رود ام بو فورت[M. Beaufort] باشد در سال1660جانشين کاردينال دي نوآيلس[de noaills] بودکه” خداوند در تغيير  دروني‌اش در سن هجده سالگي لطف خاصي در حق او انجام داده بود".اينکه در زمستان با ديدن درختي که برگ‌هايش ريخته بود و ملاحظه اينکه در فاصله زماني کوتاهي برگ ها دوباره مي رويند و پس ازآنکه که گلها و ميوه‌ها ظاهر مي شوند، وسعت نظر بالايي از مشيت و قدرت خداوند يافت که ازآن وقت تا به حال هرگز از روحش محو نشد. اينکه اين ديدگاه او را کاملا از دنيا آزاد کرد و چنان عشقي براي خداوند در او شعله‌ور کردکه نمي توانست بگويد آيا  بعد از چهل سال که ازآن زمان زندگي کرده بود افزايش يافته بود.31 
چنين استفاده‌اي از طبيعت مرئي به عنوان ماده ادراکات هستي‌شناختي وسيله اي که از طريق آن نفس به وجود مطلق دست مي‌يابد د رتاريخ عرفان نادر نيست. حيات رازآميزدرختان، جادوي خاموش جنگل، چرخه عجيب و تغييرناپذير حيات آن تا از درجه خاصي از اين نيروي رهانشده روح بشري برخوردار است: به طور عجيبي با آرزوهاي آن مهرآميز هستند و به نيازهاي بيان نشده او رسيدگي مي‌کنند.آن زندگي که با تماس تباه‌کننده آگاهي آلوده نشده مي تواند با"حيات بزرگ همه" تماس حاصل کند و ازطريق ضرباهنگ هاي قدرتمند آن انسان مي‌تواند پيامي را درباره جهان ازلي وحقيقي "همه آنچه که هست، بوده و همواره خواهد بود" دريافت کند. و در واقع، حيات گياه ازهر نوع تا"جنگل‌هاي وسترمين" به‌آساني مي‌تواند براي اشخاصي از نوع خاص به "حالتي از ذات لايتناهي" بدل شود. وقتي که تاريخ زندگي عارفان را مطالعه مي‌کنيم اين خيلي بديهي به نظر مي‌رسد که اشتاينر[Stiner] ازآن، اين دريافت به‌سختي قابل توجيه را نتيجه مي‌گيرد که "گياهان تنهاآن پديده‌هاي طبيعي هستند که کيفيات‌شان در عالم بالاتر شبيه به کيفيات‌شان درعالم مادي است."32  
اگرچه اين نتيجه گيري قانع کننده نباشدواقعيت به حال خود باقي مي ماند .جامه ي پرازگل دنيا براي بعضي عارفان وسيله درکي غيرقابل توصيف، منشاء شادي متعال و پوشش واقعي خداوند است. من نيازي ندارم اضافه کنم که چنين حالتي ازچيزها هميشه براي عرف عام باورنکردني بوده است."بليک[Blake][7] مي‌گويد"درخت که گاهي بعضي را از شادي به گريه مي‌اندازدکه از درجه بالايي از اين شکل متعال برخوردارند در چشمان ديگران تنها چيز سبزي است که در اين راه قرارگرفته است."33
 چنين درکي ازخداوند در طبيعت و درک معناي واقعي و مقدس آن زندگي سرشار ناآرامي که ما در آن مستغرق هستيم واقعا مشخصه معمول‌تراشراق است تا تغييردروني. همه مثال‌هاي برجسته‌ترآن را بايد به آن حالت بازگرداند و وقتي که به بررسي آن مي پردازيم مورد بحث قرار خواهدگرفت. با وجود اين،گاهي مانند مورد برادر لارنس، اولين بيداري فرد به آگاهي از حقيقت مطلق اين شکل را به خود مي‌گيرد. نور نامخلوق خود را در و از طريق چيزهاي مخلوق متجلي مي کند. اين کشف دروني از واقعيت مطلق به طور مشخص عمدتا در دوگروه اتفاق مي افتد: درافراد بيسوادي که نزديک به طبيعت زيسته اند وبراي آنها نمادهايش آشناتر از نمادهاي کليساها يا مدارس هستند و درسرشت‌هايي از نوع ترکيبي يا عرفاني که به شاعر تا به اهل تامل نزديکترند که براي آنها معمولا "ذات مطلق "هيچ تصويري ندارد. شاهدي به نقل از ستارباک که از تغيير دروني خودش صحبت مي کند، مي گويد:" آن تغيير مثل وارد شدن به دنياي ديگري بود. اشياي طبيعي زيبا جلوه مي‌کردند. بينش معنوي من چنان روشن بودکه در هر شي مادي در عالم زيبايي را مي ديدم.درختان با موسيقي آسماني آواز مي خواندند." "شخص ديگري با تعجبي معصومانه در همين مجموعه فرياد مي‌زند و مي‌گويد34 "آه چقدر من تغيير کرده بودم! همه چيز تازه شده بود. اسب‌هاو خوک‌ها و هرفردي تغييرکرده بود."  سومي مي‌گويد،"صبح هنگام وقتي براي کار کردن به مزارع مي رفتم شکوه و عظمت خداوند در همه مخلوقات مرئي او هويدا شد. من به‌خوبي دروکردن جوهاي دوسر را به ياد مي‌آورم و اينکه چگونه هرنوع کاه وخوشه جوها به نظر مي رسيد و به تعبيري درعظمت رنگين‌کمان آراسته بودند يا اگر بتوانم اين‌گونه بيان کنم در عظمت والاي خداوند مي‌درخشيدند.35
در ميان اشخاص مدرن والت ويتمن از بالاترين درجه حس دائمي اين عظمت برخوردار بود "نور غريب و غير قابل بياني که پرتوافشاني مي‌کرد".36 اما شواهد وجودآن و نيروي گاه‌به‌گاه درک آن همه جا در ادبيات جهان پراکنده است.کشف آن بيداري آگاهي عرفاني را در برابر عالم صيرورت تشکيل مي دهد:گسستني شديد و ناگهاني با شيوه  قديمي وآشکار مشاهده اشيا. دستگاه نمايش فيلم بشري تا حدي ضرباهنگش را تغيير داده و شروع به ثبت جنبه‌هاي واقعي‌تر و جديد دنياي بيرون مي‌کند. با اين تجربه، يعني اولين گريز فرد از محدوديت‌هاي جهان قراردادي‌اش، اعتمادبه‌نفس زيادي ازحيات واقعي و بزرگ اطراف دريافت مي‌کند، تداوم مي‌يابد و علت وجودي خود را توضيح مي‌دهد.بدين ترتيب ريچارد جفريز در همان سني که زوزو و برادر لارنس به آگاهي ناگهاني از واقعيت مطلق به بيداري دست يافتند مي‌گويد:"هنگامي که بيشتر از هجده سال نداشتم معني باطني و دروني از تمام عالم مشهودبرمن ظاهرگشت"."اينک سرگشته و مجذوب در وجود يا هستي عالم گشتم و در نتيجه با از دست دادن جدايي‌ام از هستي به نظر مي‌آمد همچون بخشي از يک کل شده‌ام." احساس مي‌کنم در لبه يک حيات ناشناخته هستم، خيلي نزديک و تقريبا دارم آن را لمس مي‌کنم-در آستانه نيروهايي که اگر مي‌توانستم درک کنم به انسان‌ها وسعت عظيم هستي را مي‌بخشد."37
"اين حيات ناشناخته" چه بود  مگر حيات شناخته شده براي عارفان بزرگ ،که ريچارد جفريز در اين لحظه‌هاي روشن‌بيني آن را درک کرد و با اين وصف ترتيبي داد تا آن را از دست بدهد؟
چنين مشارکتي در حقايق ژرف جهان صيرورت، و وجود بي کران يک کل الهي – که روانشناسي جديد آن را به‌مثابه "آگاهي کيهاني"خوانده و توصيف کرده است38 – در حالي که غايت نهايي سير و سلوک عرفاني نيست يکي از ويژگي هاي ثابت آن است: احتمالا ترجمان يک نيمه آگاهي خاص است: ورود به مشارکت با نيروي دوم از نيروهاي سه‌گانه خداوند، کلمه‌اي که "از اول تا آخر همه چيزهاي جاوداني و ازلي است."جفريز مثل بسياري از کساني که گرايش به عرفان دارند درآستانه چنين حيات متعالي‌اي قرار گرفته بود. همان طورکه رول اين نام را به آن مي دهد"در ملکوتي" نيمه‌باز بود اما کاملا گشوده نبود. او از ميان آن در به دنياي بزرگ‌تر عالم بالا نگاهي انداخت. اما چون قادر به جدا شدن از قيود نفساني‌اش نبود، نمي توانست از آن عبور کند تا در ساحت معنوي مستقل زندگي کند.
رول دوست و هموطن جفريز و سلف او با نزديک به 600 سال در عشق پرشور و درک چيزهاي طبيعي آخرين نمونه بيداري عرفاني ما خواهد بود. او مانند برادر روحاني‌اش قديس فرانسيس و موارد نوعي ديگر دوره مقدماتي تنش و ترديد بين حيات دنيوي و معنويت مبهم اما روبه‌رشد را بين خود سطحي و خود عميق تر از سر گذرانده بود" در جواني عاشق، در کودکي از خودراضي و در سن جواني آلوده بودم."39 اما "زماني که بايد با حالت غمگيني رشد مي‌کردم و اينک سن هوشياري جواني فرد مي رسيد  لطف آفريدگار شامل حالم شد تا از ايجاد حرص و آز دنيوي لذت جلوگيري کند و اميالم به خواسته هاي روحاني روي آوردند و نفس چيزهاي پست را ترک کرده و به سوي آسمان برده شده است.40
با اين وجود، "حيات در حال تغيير" واقعي به صورت واضح و مشخص از اين حالت مقدماتي متمايز بود. رول آن را با حالتي که "گرما" مي نامد، مرتبط مي کند: صورتي که در آن هيجان روحش به آگاهي سطحي مبدل مي شود "آن را زماني که روح از عشق جاودان واقعاً به هيجان مي آيدگرماي تسکين بخش مي خوانم  و قلب به همان سان که دل آدمي مي سوزد و نه اميدوارانه بلکه حقيقتاً احساس مي شود. قلب که به‌راستي به آتش مبدل مي‌شود و احساس عشق سوزاني ايجادمي کند"41 اين حرارت سوزان صرفا  تجربه ذهني نيست. در آن ما ظاهرا شکل غيرمعمول اما نه منحصر به فردي از همساني رواني داريم: نمودجسماني درد و شکنجه روحي و اندوه دلتنگي با " تولد تازه" همراه است.42 او درمقدمه اش مي‌گويد "بيشتر از اينکه نشان مي‌دهم شگفت‌زده شدم به راستي وقتي که من اولين بار حرارت قلبم را احساس کردم غير قابل تصور بود اما گويي که آن با آتش محسوسي مي‌سوخت. به راستي شگفت‌زده شده بودم که اين شعله سوزان در روحم زبانه مي‌کشيد و از يک آرامش ناخواسته‌اي حکايت مي کرد؛ زيرا در جهل من از چنين وفور شفابخشي غالباً قلبم را دستمالي مي کرده‌ام تا ببينم که آيا اين سوختن از هيچ علت جسماني‌ بيروني‌اي نيست. اما وقتي پي بردم که آن علت به هيجان آمدن روح فقط باطني است و اين سوختن از هيچ عشق يا خواست جسماني‌اي نيست آن را هديه‌اي از طرف خالقم تصورکردم."43 بعداً او گزارش مفصل تر ديگري به دست مي دهد "به راستي از ابتداي تحول حيات و روحم تا گشوده شدن درهاي آسماني که چهره‌ات  نشان مي‌داد، و اينکه قلب مي‌توانست چيزهاي آسماني را مشاهده کند و ببيند از چه راهي عشق به آن را مي توانست جستجو کند و به طور جدي خواهان آن باشد دو سال و هشت ماه به طول کشيد. به راستي از زمان باز شدن اجباري در تقريبا يکسال مي‌گذشت  که هيجان عشق ابدي در قلبم کاملا احساس مي‌شد. در واقع در نمازخانه نشسته بودم و در حالي که با نيايش و مراقبه خيلي خوشحال بودم ناگهان هيجان محض و ناآشنايي را احساس کردم. اما در ابتدا متعجب و مردد بودم که چه کسي مي‌توانست باشد. اما دير زماني است مطمئن هستم که آن را نه از طرف مخلوقات بلکه از طرف خالقم براي حرارت و شادي بيشتر يافتم."44
به اين جمله بايد عبارتي اضافه کنيم که  فکر مي کنم يکي از زيباترين تعبيرها درباره  شادي روحاني است که مي توان در ادبيات عرفاني يافت. اگرچه آن قطعا بر اساس عبارتي از قديس آگوستين بنا شده –زيرا بلبل پرنده يورکشايري نيست- طرح کلي آن از حيات عرفاني مطلوب که او سپس پرورش آن را بر عهده مي گيرد، در چند سطر زيباترين جنبه معنويت رول، شور شاعرانه آن وظرفيت آن براي عشق پرشور را آشکار مي کند.
" به راستي در آغاز تغيير دروني و هدف منحصر به فردم اگرچه مانند  پرنده کوچکي بودم که به خاطر عشق معشوقش مشتاق است اما در اشتياقش وقتي که عاشق با معشوق روبرو مي‌شود خوشحال  مي‌گردد و با شادي و بلکه در حلاوت و حرارت آواز سر مي دهد.گفته مي‌شود بلبل براي خوانندگي و خنياگري همه شب بيدار مي‌ماند تا بتواند کسي را که به او پيوسته خوشحال کند. با چه زحمتي با بيشترين حلاوت براي عيسي مسيحم که همسر روحي‌ام در همه اين حيات فعلي است بنوازم که شب در نظر دارد پايان بيايد.45
با نگاه اجمالي چند مورد که در اينجا با هم آورده مي شود فکر مي کنم مي توانيم درآنها برخي شباهت‌ها و تفاوت‌ها را مشاهده کنيم که غالبا از جاذبه و اهميت زياد روان شناختي برخوردار هستند و بر رشد و توسعه بعدي حيات عرفاني تاثير دارند. ما به طور خاص در اين نقطه – قبل از اينکه تهذيب يا بازسازي شخصيت شروع شود- واکنش خود طبيعي ، قلب و روحش را بر هجوم حقيقت جديدي مي بينيم که "تحول عرفاني" را فعال مي کند. اين واکنش بسيار حائز اهميت است و نه تنها به ما سر نخي از تحول آينده عارف بلکه از طبيعت کلي آگاهي روحاني انسان مي دهد.
 ماگفته ايم که46 اين آگاهي در بسط کامل خود ظاهراً نه در يک جهت بلکه در دو جهت امتداد مي‌يابد. اين جهت‌ها، اين دو راه اساسي درک حقيقت مطلق را مي‌توان جنبه‌هاي متعالي، حلولي، مطلق و پوياي حقيقت ناميد. آنها مشتمل بر آگاهي مضاعف از خدايي هستند که هم وجود است هم صيرورت و هم دور است وهم نزديک:  جفت‌هاي متضادي که تجريه عرفاني پيشرفته به هم نهاد بالاتري منتهي خواهد شد. اما اولين بيداري حس عرفاني و اولين يورش ناگهاني امر فراحسي بر روح عارف معمولاً تنها شامل ظهور يکي از اين صورت‌هاي مکمل ادراک است. همواره يک طرف اول بيدار مي شود: پيامي که مي آيد همواره طريق حداقل مقاومت را انتخاب مي‌کند. از اين رو، تغيير عرفاني به يکي از دو نوع تمايز تعلق دارد: همچنين در مورد بيان آن گرايش دارد از ميل دروني براي عيني کردن حقيقت مطلق نظير مکان، شخص  يا حالتي تبعيت کند که آن را بر نظام‌هاي نمادين عارفان حاکم يافتيم.47
بنابراين، اول درک شکوه بيرون وجود دارد: شهود وصف ناپذير، بي شکل و انبساطي و به تعبيري چنگ زدن شخص ازمعرفت اين دنيا به معرفتي مبهم و با وجود اين واقعي دنياي ديگر. پرده جدا مي شود و الوهيت به عنوان ذات فراتر از جهان مخلوق اما حال درآن ادراک مي شود. نه احساس شخصي عشق که روح را به کلي تغيير مي دهد بلکه عظمت غيرشخصي دنياي دگرگون شده  دنيا حالت غالب اين تجربه است و واکنش فرد به جاي عشق و محبت صميمانه شکلي از هيبت و شور و شوق به خود مي گيرد. تغيير دروني زوزو و در حدي کمتر تغييردروني برادر لارنس از چنين نوعي بود. نوري که رولمن مرسوين ديد و درک عرفاني وجودعالم که به وسيله ريچارد جفريز و افراد بيشمار ديگري گزارش شده از اين نوع بود. اين تجربه، اگر بخواهد کامل باشد شامل و اگربخواهد  شامل ظهور قطعي فرد از زندان "نفسانيت" باشد و در مسير طريقه عرفاني حرکت کند به عمل تمرکز برسهم خود به عنوان مکمل عمل آغازين انبساط  خود نياز دارد. نفس بايد از مرحله شور و جذبه متافيزيکي يا شکوه سيال فراتر رود و در پاسخ ارادي به حقيقت مطلق تبلور يابد بايد يک رابطه شخصي و مشخص بين فرد و وحيات مطلق برقرار شود. نظاره‌گر حقيقت مطلق بودن کافي نيست. شخص بيدارشده تنها حيات متعال را مشاهده نمي کند، بلکه درآن مشارکت مي کند و به همين خاطر به تغيير زندگي دادن پر خرج و بنيادي نياز است. درمورد جفريز اين تبلور و اين تلاش حماسي به سوي مشارکت اتفاق نيفتاد و لذا او "به شکوه و جلالي که ظاهر شده بود"هرگزدست نيافت. در موردي که زوزو انجام مي داد "تمايل سرزنده‌تري نسبت به خداوند در او برانگيخت."
در بيشتر موارد اين تبلور، تصور فردي و الزام‌آوري که ذهن از شهود غيرقابل بيان و عام از حقيقت مطلق بنا مي کند ويژگي الهياتي به خود مي‌گيرد. اغلب اين تصور خود را به شکل مکاشفه‌ها يا نداها به آگاهي عرضه مي کنند: عيني به شکل  مسيح مصلوب که با قديس فرانسيس سخن گفت، يا ذهني مانند مکاشفه صليب عيسي که توسط رولمن مرسوين و قديس کاترين جنوايي تجربه شد. تقريبا هميشه اين تصور و اين درک عميق خداوند به عشق و اندوه در قلب اشيا و به ناسازگاري بين عشق کامل و دنياي ناقص اشاره دارد؛ حال آنکه مکاشفه مکمل ذات متعال حالت شادي پرشور به خود مي‌گيرد. "ضربان  قلب براي خداوند شبيه دعوت‌هاي بسياري به نظر مي رسيد که چنين  سخن مي‌گفت: بيا و توبه کن، بيا و پيمان آشتي ببند، بيا و آرام بگير، بيا و رستگار شو ، عشق من بيا و همه آنچه را که معشوق مي‌تواند به محبوبش هديه کند دريافت کن... عروس من بيا و از محبت خداي من برخوردار شو."48
به اين تماس شخصي و به اين جاذبه فردي حضور بي واسطه است، نه به نور بيشتر و مکاشفه  سعادت‌آميز که نفس بيدارشده پرشورترين و متهورانه‌ترين پاسخ خود را به نمايش مي‌گذارد. نه به دليل اينکه او از خودبيخود شده بود، بلکه به دليل شکل روي صليب که او را با اسم صدا مي‌زد و مي‌گفت "کليساي مرا تعمير کن" قديس فرانسيس با آن سادگي و با آن بي اعتنايي به ارزش‌هاي دنيوي که نيروي او راتشکيل مي داد معناي تحت اللفظي آن پيام را پذيرفت و بلافاصله کاري را بر عهده گرفت که از او مطالبه مي شد؛ سنگ‌هايي گرد آورد و بي اعتنا به آرامش و سکون و قرارداد  با دستان خودش ديوارهاي فرو ريخته را بالا آورد. در بسياري از گرويدن ها به زندگي عرفاني، انکشاف شکوه بيروني، شهود درخشان دنياي معنوي متعال به طور کلي غايب است. نفس نسبت به آنچه درون است آگاه مي شود و نه به آنچه در بيرون عالم خارج وجود دارد: خداي ساري در همه چيز و نه به خداي متعال و به رابطه شخصي و نه رابطه کيهاني. جايي که افرادي که به بيرون نگاه مي کنند و مکاشفه زيبايي خداوند را دريافت مي کنند، کساني که به درون نگاه مي کنند زخم عشق الهي را دريافت مي کنند: جنبه ديگري از"ستاره سه‌گانه".عرفاي پرشوري نظير ريچارد رول و مادام گوئيون اين تجربه را به شکل افراطي به ما عرضه مي دارند. ما نمونه اصيل تر همين نوع پاسخ را در قديس کاترين جنوايي مي يابيم. داستان قديس کاترين مي‌گويد آن الهام دروني با اضطراب و شدتش، با از هم دريدن بافت هاي سخت نفسانيت  و افشا شدن‌هاي روشن بيچارگي خود متناهي ظاهراً " زخم عشق بي حد و حصر" بود، تصويري که در آن به نظر مي‌رسد ما همان تاکيدهاي اين قديس را مي شنويم. مادام گوئيون احساساتي مي‌گويد "زخمي سرشار از شادي" و"آرزو مي کردم که آن زخم هرگز بهبود نيابد." رول اين وجد و شادي گزنده را گرمايي بزرگ مي نامد: گرمايي که آتش عشق را فروزان مي کند" گويي انگشتي بود که در آتش گذاشته مي شود که بايد با حس سوختگي پوشانده مي شد: بنابراين روح عاشق (همان طور که گفته شد) که در آتش گداخته مي شود گرماي بيشتري را احساس مي کند."49
عشق فراگير و پر شور در اينجا جاي آن شکوه شادي‌آور را مي‌گيرد که ما آن را به عنوان واکنش مشخص به واقعيت درتغييرات دروني از نوع متعال دانستيم. در طبايع قوي و عميق عارفان بزرگ  اين عشق بلافاصله- گاهي اوقات بي درنگ- ازمرحله هيجاني به مرحله ارادي گذر مي کند. پاسخ آنها به نداي حقيقت مطلق صرفا ناشي از احساس نيست بلکه عملي ارادي است؛ عملي غالباً از نوع چنان عميق و فراگير که به يک اندازه شامل تغييرکامل حيات دروني و  حيات بيروني است. ديونوسيوس مي گويد "عشق الهي" همه آنها را که به دام مي‌اندازد به فراتر از خودشان برد: و اين چنان بزرگ است که آنها ديگر به خودشان متعلق نيستند بلکه کاملا وابسته به عشق محبوب‌اند."50
سوگند تسليم نفس مرسوين:"ديگر جهان را نمي خواهم! ديگر گناه نمي کنم!" پرشور و قطعي قديس کاترين جنوايي عشق و اخلاص ساده  وآني قديس فرانسيس براي تعمير کليسا در حقيقي‌ترين معناي آن: اين چيزها نشانه‌هاي واقعيت تغيير هستند. آنها حاکي از- و به علاوه مي توانند نمادي در سطح جسمي باشند-پاسخ خود انگيخته ارگانيسم زنده به انگيزه بيروني تازه هستند: اولين تلاش آن براي سازگاري با شرايط جديد که آن انگيزه بيانگر آن است. آنها فرآيند تحول را کامل مي کنند؛ فرآيندي که نه يک طرفه است، نه صرفا القا دميدن حقيقت جديد به آگاهي سطحي، بلکه تقريبا آغاز فرآيند حيات و از بين بردن چيزهاي قديمي و ساختن چيزهاي جديد است. گفت و شنودي که هرگز پايان نمي پذيرد بين فرد و حقيقت مطلق ايجاد مي‌شود. روح حيات متولد مي‌شود و اولين کلمه‌اي که فرد مي‌آموزد واژه اب، پدر است. روح خواهان بازگشت به اصل خود، و به زندگي در عميق‌ترين تجلي آن است: از اين رو همه غرايزش آن را به سمت آن فعاليتي هدايت مي کنند که احساس مي شود از زندگي جدايي ناپذير است. او خودش را عضوي از خانواده بزرگي مي داند که ستارگان را شامل مي شود: خانواده پسران خداوند که آزاد و خلاق، در شادي و شعف کيهاني زنده و شتابنده سهيم هستند، مي‌شتابند و  "فرياد شادي سر مي دهند."
از اين‌رو، حتي در همان آغازآن مي توانيم ببينيم که حيات تامل‌آميز واقعي تا چه حد فعال، عميقا منسجم و چقدر به طور عميق و کاملا زنده است؛ چه اندازه واقعا در ساحت متعال، همان‌طورکه در سطح جهان پديدار، همان قانون چيزهاي زنده عمل و عکس‌العمل، نيرو و انرژي است. بيداري فرد به مرتبه فعال‌تر و جديدي از هستي است، ارتباط‌هاي تازه و شخصي‌تر با حقيقت مطلق و از اين‌رو، بيداري نسبت به کار جديد و واقعي‌تري که بايد انجام دهد.
*مدرس دانشگاه پيام نور
**عضو هيات علمي انجمن حکمت وفلسفه ايران

 *پي نوشت هاي اين مقاله در دفتر روزنامه موجود است.