نشانه‌شناسي فلسفه اسلامي راهي براي تحول و نوآوري

PDF چاپ نامه الکترونیک

نشانه‌شناسي فلسفه اسلامي راهي براي تحول و نوآوري

گفت ‌وگو با عليرضا قائمي‌نيا
سيد حسين امامي

امروزه دانش‌هاي مختلفي وجود دارند كه مي‌توانند راه جديدي را در مطالعات بگشايند. نشانه‌شناسي يكي از مهم‌ترين اين دانش‌هاست. نشانه‌شناسي فلسفي، بررسي نشانه‌شناختي زبان فلسفه است كه مي‌تواند تحول عظيمي را در اين رشته ايجاد كند، بالطبع نشانه‌شناسي فلسفه اسلامي هم مي‌تواند تحول و نوآوري را در اين رشته ايجاد كند. در بررسي اين موضوع به گفت‌وگو با حجت‌الاسلام والمسلمين دكتر عليرضا قائمي‌نيا، عضو هيأت علمي و رئيس پژوهشكده حكمت اسلامي پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي پرداختيم كه تحقيقات مفصلي در اين باره انجام داده و با نگارش كتاب «بيولوژي نص» و «معناشناسي شناختي قرآن» نتايج تحقيقات خود را منتشر كرده است.
***
نشانه‌شناسي به چه معناست و منظور از نشانه‌شناسي فلسفي و نشانه‌شناسي فلسفه اسلامي چيست؟
نشانه‌شناسي دانشي است كه نشانه‌ها را بررسي مي‌كند؛ نشانه‌هايي كه در مقام ارتباط بشري به كار مي‌روند. نشانه‌شناسي هم ممكن است مطلق يا مضاف باشد، يعني به صورت نشانه‌شناسي يا نشانه‌شناسي مضاف باشد، مثلا نشانه‌شناسي هنر، سينما يا يك دانش باشد مثل نشانه‌شناسي جامعه‌شناسي يا نشانه‌شناسي فلسفه كه اينها نشانه‌شناسي مضاف به يك علم است. نشانه‌شناسي مضاف يعني از منظر درجه دوم به آن دانش نگاه مي‌شود كه نشانه‌شناس مي‌خواهد با استفاده از مباحث نشانه‌شناسي راجع به زبان آن دانش يك تحليل نشانه‌شناختي انجام دهد به اين معنا ما نشانه‌شناسي فلسفي داريم  در واقع نشانه‌شناسي فلسفي، بررسي نشانه‌شناختي زبان فلسفه است. نشانه‌هايي كه در فلسفه به كار مي‌رود چه ماهيتي دارند؟ و از لحاظ دلالت چه بحث‌هايي راجع به اينها مطرح مي‌شود؟ اينها مباحثي است كه در نشانه‌شناسي فلسفي بحث مي‌شود، بايد توجه داشت كه نشانه‌شناسي فلسفي با نشانه‌شناسي فلسفه فرق دارد. نشانه‌شناسي فلسفي رويكرد چارلز ساندرز پرس است. نشانه‌شناسي فلسفه يعني بررسي نشانه‌شناختي زبان فلسفه به اين معنا مي‌توانيم نشانه‌شناسي فلسفه اسلامي هم داشته باشيم يعني طرح كردن مباحث نشانه‌شناختي در باب فلسفه اسلامي، يعني اگر زبان فلسفه اسلامي را در نظر بگيريم چگونه مي‌توان اين را از منظر نشانه‌شناسي تحليل كرد. فلسفه اسلامي با رويكردهاي مختلف و جريانات گوناگوني مثل فلسفه مشاء، اشراق و حكمت متعاليه كه دارد، براي خود داراي زبان خاصي است. در اين زبان نشانه‌هايي به كار مي‌رود. تعبيري كه بنده دارم اين است كه فلسفه يك نظام نشانه‌اي است؛ مجموعه‌اي از نظام نشانه‌هاست كه دلالت‌هاي خاصي دارد. فلسفه مشاء هم به اين معنا يك نظام نشانه‌ خاصي است كه در اين نظام در واقع نشانه‌ها دلالت خاصي دارند، از اين‌رو مي‌توانيم مباحث نشانه‌شناسي را در اين مورد هم به كار ببريم.

چه رابطه‌اي ميان نشانه‌شناسي و زبان‌شناسي وجود دارد؟
مباحث نشانه‌شناسي سوسور در ابتدا در حوزه زبان مطرح شده است، از اين‌رو نشانه‌شناسي با زبان‌شناختي پيوند زيادي دارد، ولي بعدا به نظام‌هاي نشانه‌اي ديگر هم توسعه پيدا كرد؛ مثلا يكي از بحث‌هايي كه «بارت» ـ نشانه‌شناس مشهور ـ مطرح كرد در مورد نظام پوشش و به كار بردن لباس‌هاي انسان است كه براساس آن تحليل نشانه‌شناختي راجع به نظام پوشش انسان انجام مي‌دهد؛ در صورتي كه وقتي به پوشش نگاه مي‌كنيد در ابتدا دلالتي ندارد، ولي تدريجا مي‌بينيم لباس‌هايي كه انسان‌ها در اين نظام مي‌پوشند دلالت‌هايي وجود دارد كه تحليل نشانه‌شناختي راجع به پوشش انجام مي‌دهيم. فلسفه هم گرچه داراي زبان است، ولي آن چيزي كه در فلسفه مهم است انديشه‌هايي است كه در پشت اين زبان نهفته و اين زبان مي‌خواهد آن را نشان دهد، لذا تحليل زبان يك فلسفه مثل تحليل نشانه‌شناختي زبان فلسفه اسلامي است. هدف اين است كه انسان به يك معنا به انديشه‌هايي كه پشت اين زبان نهفته، نفوذ كند و دلالت‌هاي عميقي كه اين انديشه‌ها داشته باشد.

در نشانه‌شناسي فلسفه اسلامي يا در كل نشانه‌شناسي فلسفه به دنبال چه اهدافي هستيم؟
اهداف مختلفي ممكن است براي اين مسئله وجود داشته باشد. وقتي كه شما به يك فلسفه‌اي مانند فلسفه مشاء نگاه نشانه‌شناختي مي‌كنيد و آن را به عنوان يك نظام در نظر مي‌گيريد، (نظام يعني سيستمي كه مجموعه‌اي از نشانه‌ها در اين فلسفه به كار رفته و ميان اين نشانه‌هاي ارتباطاتي و روابط دال و مدلول وجود دارد.) كار نخستي كه به وسيله تحليل نشانه‌شناختي مي‌توانيد انجام دهيد اين است كه روابط دال و مدلول‌ها را با هم از لحاظ دلالت بررسي مي‌كنيد مثلا «وجود»، يك دال مهم در فلسفه اسلامي است و دلالت‌هاي مختلفي در طول فلسفه اسلامي پيدا كرده است. قطعا «وجود» به آن معنايي كه مرحوم صدرا به كار مي‌برده با «وجود» به معنايي كه ابن‌سينا به كار مي‌برد تفاوت دارد؛ گرچه ميان اينها مشتركاتي هم وجود دارد ولي در فلسفه‌اي اين كلمه انعطاف‌پذيريي پيدا مي‌كند اگر اين كلمه دلالت خاصي در فلسفه ابن‌سينا دارد «ماهيت» كه نشانه ديگري دارد هم به تبع آن، دلالت خاص ديگري است، دلالت ديگري پيدا مي‌كند. همان طور كه كلمه «ماهيت» در فلسفه صدرا هم با توجه به انعطاف‌پذيري‌اي كه واژه «وجود» دارد دلالت متفاوت و ديگري پيدا مي‌كند. بنابراين اولين هدفي كه مي‌تواند براي نشانه‌شناسي فلسفه اسلامي در نظر گرفت اين است كه تحليل نظام‌هاي نشانه‌اي و روابط دال و مدلولي كه ميان يك نظام نشانه‌اي فلسفي وجود دارد را مشخص مي‌كند. هدف ديگري كه مي‌توان در نظر گرفت بررسي نحوه تغيير اين دلالت‌هاست، كلمه «وجود» از فلسفه ابن‌سينا تا حكمت متعاليه چه تغيير و تحولات و دلالت‌هاي جديدي پيدا مي‌كند؟ يعني بررسي تغييرات، خودش مي‌تواند يك موضوع مستقلي باشد همان طور كه بررسي تغييرات اين دلالت نشانه‌ها از فلسفه يونان به فلسفه اسلامي هم امكان‌پذير است.
فرض كنيد ارسطو «وجود» را به كار مي‌برد، ابن‌سينا هم «وجود» را به كار مي‌برد. آيا اينها يك چيز هستند يا نه؟! تفاوتي پيدا شده است، ولو تغيير جزئي باشد، لزومي ندارد كه تغيير كلي باشد. بنابراين بررسي تغييرات از بيرون فلسفه اسلامي به درون فلسفه اسلامي و درون خود فلسفه اسلامي و در ميان مكاتب و جريان‌هاي مختلفي كه وجود دارد، مي‌تواند موضوع ديگري براي نشانه‌شناسي فلسفه اسلامي باشد. به دليل ارتباط نزديكي كه ميان انديشه‌ها در عالم معاصر پيدا شده و به يك معنا مرزها برداشته شده، مي‌بينيم واژه‌اي از فلسفه غرب وارد فلسفه اسلامي ‌شده و با تناسب به فضاي جديدي كه وارد شده، در اين روند چه تغييري در دلالت‌ها پيدا شده است، لذا بررسي تغيير دلالت‌ها مي‌تواند موضوع جالبي باشد. مهم‌ترين هدفي كه مي‌توان براي نشانه‌شناسي فلسفه اسلامي در نظر گرفت كشف دلالت‌هاي جديد متن است، مثالي بيان مي‌كنم كه اين مثال از «امبرتو اكو» است، وي مي‌گويد: كوه يخي را در نظر بگيريد، بخش كوچكي از اين كوه يخي بيرون از آب است و بخش عمده آن زير آب پنهان است. اكو مي‌گويد متون هم اين گونه‌اند متون ادبي و مخصوصا شاهكارهاي در حوزه‌هاي معرفتي مختلف، منهاي متون رياضي چنين ويژگي‌اي دارند. بخشي از آنها ظاهر و بخش عمده و  دلالت‌هاي مهم آنها پنهان است. بخشي از دلالت‌هاي آنها آشكار است، اما بخش عمده‌اي از دلالت‌هاي آنها پنهان است. آن وقت وظيفه نشانه‌شناسي كشف اين دلالت‌هاست، دلالت‌هاي جديدي كه يك متن مي‌تواند داشته باشد. متني كه مد نظر اكو است، متن به معناي نشانه‌شناختي است، متن مكتوب مدنظر او نيست. فلسفه هم يك متن نشانه‌شناختي است كه دلالت‌هاي عميق‌تري مي‌تواند داشته باشد كه بررسي اين دلالت‌ها كار نشانه‌شناختي است. با يك نگاه نشانه‌شناختي مي‌توان دلالت‌هاي عميق‌تر اين متن را پيدا كرد و از ظاهر فلسفه به باطن آن راه پيدا كرد.

به نظر مي‌رسد كه نشانه‌شناسي فلسفه با تاريخ فلسفه ارتباط تنگاتنگي دارد و در شناخت تطور معنايي اصطلاحات اگر شكافي وجود داشته باشد و حلقه واسط و گمشده‌اي وجود داشته باشد را كشف كرد!
بله! قطعا وقتي كه تغيير و تطورات بررسي مي‌شود ممكن است حلقه‌هايي مفقود باشند كه مي‌توان به جستجوي آنها هم پرداخت. اين گونه نبوده كه ابن‌سينا به يك باره واژه «وجود» را به كار ببرد يا مثلا مرحوم صدرا به معناي ديگر. اين فاصله فرآيندي طولاني‌ بوده كه چون نگاه تاريخي نسبت به فلسفه اسلامي كم شده، اينها دقيقا مشخص نيست. مثلا مي‌بينيد كه شيخ اشراق به جاي وجود، «نور» را به كار مي‌برد و نظام نشانه‌شناختي جديد را وارد فلسفه مي‌كند و نظام جديد و دلالت‌هاي جديدي پيدا مي‌شود كه اين دلالت‌ها با «وجود» خيلي تفاوت دارد. تغيير و تطوراتي است كه صورت مي‌گيرد و مي‌توان اينها را دنبال كرد و حلقه‌هاي مفقود را جست‌وجو كرد كه نگاه تاريخي به اين مسأله است.

ويژگي نشانه‌شناختي متون فلسفه اسلامي چيست؟
متون فلسفي مثل همه متون، گرچه مي‌خواهند مطالب فلسفي را بگويند ولي يك نوع نقص نشانه‌شناختي دارند. هر متني يك نوع نقص نشانه‌شناختي دارد و آن اين است وقتي كه نويسنده‌اي متني را مي‌نويسد مخاطبي را فرض مي‌گيرد يعني مخاطب سطحي از اطلاعات دارد و اين با توجه به اطلاعات آن در واقع مطالب خود را تنظيم مي‌كند، مثلا مي‌بينيد كه متن آموزشي با متن تخصصي غير آموزشي خيلي فرق دارد. متن آموزشي براي مخاطباني است كه اطلاعات خيلي پيشرفته ندارند، متن تخصصي براي كسي است كه اطلاعات پيشرفته دارد، لذا هر متني مخاطبي را فرض مي‌گيرد و بخشي از اطلاعات را با توجه به سطح اطلاعات مخاطب ناديده مي‌گيرد يعني آنها را كنار مي‌گذارد و راجع به آنها بحث نمي‌كند، فرض مي‌كند كه مخاطب اين اطلاعات را دارد.  متون فلسفي هم از اين جهت كه براي خودشان مخاطب‌هاي خاصي دارند ناقص هستند يعني همه اطلاعاتي كه ممكن است در متني وجود داشته باشد همين متن است كسي كه با فلسفه آشناست، ممكن است خلأهايي را پيدا كند و بگويد كه اينجا بايد اين نكته فلسفي و در جاي ديگر هم اين نكته بيايد. با توجه به اينكه اين فيلسوف مخاطب خود را آگاه فرض گرفته اين جاها را خالي گذاشته تا مخاطب آن را پر كند، لذا متن فلسفي مثل متون ديگر نقصاني دارد كه نياز به تحقيقات نشانه‌شناختي دارد كه كجاها ناقص است و خلأهايي كه احساس مي‌شود با بحث‌هاي نشانه‌شناختي پر شود، ولي متون فلسفي، متون عقلي هستند كه بيشتر بحث روي مباحث انتزاعي عقلي و ... است و قلمرو معرفتي خاصي است و براي خود قواعد خاصي دارد مثل اينكه متون ادبي براي خودش داراي قواعد خاصي است. به تعبير برخي از فلاسفه، متون ادبي يك بازي زباني خاصي است همان طور كه فلسفه هم بازي زباني خاصي است البته قصدم اين نيست كه نگاه نسبيت‌گرايانه را تقويت كنم به اين معنا كه اينها مي‌توانند در واقع دلالت‌هايش تفاوت داشته باشد. نظام فلسفي و زبان فلسفه قواعد خاص خود را دارد لذا اين متون از اين جهت با متون ديگر تفاوت دارد و ورود و قرائت اين متون توانايي‌هاي خاصي را مي‌طلبد. با تحليل زبان متن نمي‌توان مشكلي را حل كرد بايد كار فكري و عقلي انجام داد لذا از اين جهت متون فلسفي با متون ديگر خيلي تفاوت دارند.

بسياري از مباحثي كه در دوران مدرن مطرح مي‌شود سابقه در گذشته دارد و نزد انديشمندان مختلف مطرح بوده است آيا مباحث نشانه‌شناسي فلسفي در ميان آثار فيلسوفان اسلامي بوده است؟
بله! در ميان آثار فلاسفه اسلامي وجود داشته، ولي مسلما با اين عنوان نبوده است، ولي در لابه‌لاي كتاب‌هاي فلسفي چنين بحث‌هايي ديده مي‌شود، گاهي مي‌بينيد كه يك تأويل نشانه‌شناختي در ضمن بحث‌ها مي‌آيد. به نظرم شايد در فلسفه اسلامي كتاب «الحروف» فارابي جزو نخستين آثاري است كه در زمينه نشانه‌شناسي فلسفه نوشته شده است، اما عنوانش كتاب الحروف است. وقتي كه به مباحث كتاب نظر مي‌كنيد مي‌بينيد كه مباحث كتاب، مباحث نشانه‌شناختي راجع به فلسفه است، البته كتاب‌هاي ديگري راجع به اين موضوع نوشته شده كه در زمان ما آقاي «ريچارد نهون» راجع به مباحث نشانه‌شناسي فلسفه اسلامي كتاب «خدا؛ امر متعالي» را منتشر كرده كه دلالت‌هاي كلمه «الله» را در فلسفه اسلامي دنبال كرده كه اين هم بحث مهمي است كه دلالت‌هاي يك اصطلاح مانند اصطلاح خدا را درون يك نظام فلسفي دنبال مي‌كند. اين با بقيه بحث‌هايي كه در مورد خدا مثلا در انديشه متفكران مسلمان شده، خيلي فرق دارد. در اين بحث‌ها بيشتر به مفهوم توجه دارد اما در نشانه‌شناسي با نظام دلالي كه اين كلمه درون اين فلسفه دارد سروكار دارد و در چه شبكه‌هاي دلالي وارد شده است. اين جزو بهترين كارهايي است كه صورت گرفته، البته آقاي «نهون» راجع به فارابي هم كتاب دارد، ولي اين كتاب مباحث نشانه‌‌شناسي در فلسفه اسلامي است.

اگر بخواهيم نشانه‌شناسي را در مكاتب مختلف اسلامي مثلا حكمت متعاليه كاربردي كنيم به چه نتايجي مي‌‌توان دست يافت؟
نتايج زيادي مي‌تواند داشته باشد؛ هر كدام از اهداف ياد شده را دنبال كنيم هم نگاه جديدي به حكمت متعاليه پيدا مي‌شود و هم نتايج فلسفي جديدي مي‌تواند داشته باشد. قبلا گفتم وقتي ايده‌هاي فلسفي پيدا مي‌شود پشت سر آن يك پشتوانه نشانه‌شناختي دارد. مرحوم صدرا يك دفعه اظهار مي‌‌كند كه همه چيز وجود است، علم وجود مي‌شود و وجود اصيل مي‌شود. خدا وجود است، ما هم موجوديم، همه موجودات وجود هستند، حركت در وجود مشخص مي‌شود و همه چيز با وجود ارتباط پيدا مي‌كند. طبيعي است كه اين امر مبتني بر تغيير و تحول نشانه‌شناختي در كلمه وجود است كه وجود آنقدر وسعت و گسترش پيدا كرده كه همه چيز داخل اين وجود عيني كه اصيل است مي‌گنجد و همه چيز را در بر مي‌گيرد كه چنين دلالتي را در فلسفه‌هاي ديگر ندارد، لذا اين يك موضوع جديد است كه توسعه دلالت‌هاي نشانه‌هاي فلسفي با چه مكانيسمي صورت مي‌گيرد؟ در حكمت متعاليه اين مكانيسم چيست؟ اين امر هم راه را براي نقد و هم راه را براي نوآوري در فلسفه اسلامي باز مي‌كند. به نظرم اين راه هم مي‌تواند نوآوري و هم نگاه انتقادي را نسبت به برخي ايده‌هاي فلسفي به دنبال داشته باشد.