نوربخشيه

PDF چاپ نامه الکترونیک

نوربخشيه

حامدالگار
ترجمه محمودرضا اسفنديار ـ جمشيدجلالي شيجاني

نور بخشيه، شاخه اي شيعي از سلسله کبرويه است که بخشي از موجوديت خود را مرهون دعوي مهدويت گاه و بيگاه بنيانگذار آن يعني سيد محمد بن عبدالله نوربخش بود. اين طريقه از آن جهت اهميت دارد که در ارائه حرکتي با جوهرشيعي – صوفيانه با رنگ مهدويت پيشتاز بود و تا اندازه اي راه را براي تأسيس دولت صفوي هموار کرد.
***
نوربخش در شهر قائن از ايالت قهستان در سال 795ق/1392م. متولد شد. پدرش احتمالاً يکي از نوادگان امام موسي کاظم (ع) بود که از قطيف، يکي از مناطق عربستان شرقي، قبل از اينکه در قائن سکني گزيند به قصد زيارت به مشهد آمد. بنابراين احتمال مي رود که او شيعه بوده است. جد نوربخش نيز اهل منطقه اي شيعه نشين بنام لحصا1 بود. به همين جهت نوربخش بعضاً لحصوي تخلص مي کرد.
به روزگار جواني و در ايام تحصيلش در هرات، بواسطه شيخ اسحاق ختـلاني، جانشين اصلي سيد علي همداني (متوفي 786 ق /1384 م) به يکي از شاخه هاي سلسله کبرويه وارد شد. نوربخش با رفتن به خانقاه در ختـّلان، پس از گذشت اندک زماني برجسته ترين مريد ختـّلاني شد. ختـّلاني لقب نوربخش را طبق اشاره اي که در رويا به او شده بود به سيد محمد اعطاء کرد. بر اساس گزارش نورالله شوشتري (متوفي 1019ق/1610م) در مجالس المومنين2 - و به تبع او اغلب نويسندگان بعدي - ختـلاني بر اساس همان رويا اظهار کرد که نوربخش، مهدي است و او را برانگيخت تا خود را امام و خليفه بخواند و ادعاي حکومت کند. ختـّلاني با او بيعت و مريدانش را نيز به همين کار امر کرد و همه بجز سيد عبدالله برزش آبادي (متوفي در حدود 856ق/1452م) اطاعت کردند. نوربخش تقاضا نمود تا شروع قيامش را به تأخير اندازد، اما ختـلاني نپذيرفت و مي گفت هنگام مأموريت الهي براي خروج و قيام فرا رسيده است.
حافظ حسين کربلايي از نوادگان معنوي برزش آبادي، آغاز حادثه را با مقداري تفاوت گزارش کرده است. او نقش خيلي پررنگ تري به نوربخش مي دهد و ادعا مي کند که دعوي مهدويت اساساً از جانب خود نوربخش بوده است  و ختـّلاني آنقدر پير و فرتوت بود که نمي توانست در برابر او بايستد، بنابراين دعوي نوربخش را تأييد کرد.در ظاهر برزش آبادي موفق شد بطور موقت آن تأييد را پس بگيرد اما تأثير وي بر ختـّلاني به اندازه نفوذ و تأثير نوربخش نبود و مقدمات براي قيام فراهم شد.3 به نظر مي رسد روايت کربلايي به اعتبار گزارش شوشتري نيست.
نوربخش قطعاً اعتبار بالايي براي خود قائل بود. او مدعي بود که بر افلاطون و ابن سينا برتري و بر تمام علوم، تسلطي مطلق دارد. بعلاوه نوربخش پس از مرگ ختـّلاني به شکل نامعمولي ادعايش را تا سطح مهدويت پيش برد و با نگارش رساله الهدي کوشيد تا از ادعايش دفاع کند.
در سال 826ق./1423م. ختـّلاني و نوربخش، خانقاهشان را در ختـّلان ترک کردند و همراه با پيروانشان در نزديک قلعه کوه تيري4  پناه گرفتند. آنها پيش از اينکه بتوانند تدارکات نظامي خود را کامل کنند مورد حمله واقع و توسط بايزيد ، حاکم تيموري آن ناحيه زنداني شدند. ختـّلاني به رغم کهولت سن به همراه برادرش ،بي درنگ کشته شد. آنها از کشتن نوربخش صرف نظر و او را در غل و زنجير به حضور شاهرخ در هرات فرستادند. هر چند سرنوشت متفاوت اين مراد و مريد مي تواند مؤيد روايت شوشتري از ختـّلاني به عنوان محرک همه اين قضايا تلقي گردد اما با اين حال ممکن است دليل اعدام ختـّلاني وابستگي دير پايش به حاکمان محلي بدخشان باشد که مانعي براي گسترش دامنه نفوذ و قدرت تيموريان در اين منطقه بشمار مي رفتند.5
نوربخش بعد از بازجويي از هرات به شيراز فرستاده شد. ابراهيم سلطان حاکم شاهرخ در فارس، نوربخش را پيش از آنکه آزاد کند مدتي طولاني محبوس کرد. نوربخش سپس به جانب شوشتر، بصره، حله (نقل شده است که در آنجا با عالم مشهور شيعه ابن فهد حلي ديدار کرد) و بغداد رهسپار شد. سپس عزم کردستان و ديار بختياري کرد و از نو،ادعايش مبني بر حکومت جهاني با موفقيت هايي همراه شد. مردم اين مناطق وفادارانه با او بيعت کردند بنامش سکه زدند و خطبه خواندند. اين ايام مقارن با لشکرکشي شاهرخ به آذربايجان بود. او نوربخش را در اين منطقه و به اردوگاهش برد. نوربخش از آنجا گريخت و کوشيد که از راه خلخال به کردستان باز گردد اما دوباره دستگير شد و پس از آنکه پنجاه و سه روز را در سياهچال سپري کرد او را به هرات فرستادند و به او حکم کردند که بر فراز منبر مسجد جامع و در حضور عموم ادعاهايش را انکار کند.
او آشکارا و با بي ميلي اين کار را با قرائت آيه اي از قرآن که متضمن معنايي دو پهلو بود انجام داد: ( قالا ربّنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لنکنون من الخاسرين) [ اعراف/23] او با اين شرايط دوباره آزاد شد که تنها مي تواند علوم ديني رسمي را (علوم رسمي) تعليم دهد. اين شرط از تحقير حکايت مي کرد. در سال 848ق/1444م. او دوباره دستگير شد و اينبار محکوم شد که از قلمرو تيموري خارج شده، به آناتولي برود اما در عمل او را به شهرهاي تبريز، شيروان و گيلان محدود کردند و با مرگ شاهرخ در سال 850ق/1447م. به آزادي قطعي دست پيدا کرد. پس از آن او به روستاي سولقان6 نزديک ري عزيمت کرد و تا زمان مرگش در ربيع الاول 869ق/نوامبر 1464م. در آنجا زيست. سال هاي پاياني زندگي نوربخش در آرامش نسبي سپري شد. محتمل است که او دعوي عمومي اش را به مرتبه و جنبه معنوي همانطوريکه براي شيخ صوفي ممکن است تقليل داده باشد، هر چند که او همچنان با استفاده از اصطلاحاتي هدفدار در معرفي خويش، نظير مظهر موعود و مظهر جامع به نحوي به طرح ادعاهايش تداوم بخشيد.
نوربخش رسائل بسياري نوشت که تنها يکي از آن ها به چاپ رسيده است.7 به علاوه مقدار قابل توجهي از اشعار او نيز منتشر شده است.8 شايد يکي از جالبترين نوشته هاي او رسالة الهدي باشد که او دعوي مهدويتش را در آن آشکار مي کند، اعتقادي که به وضوح عدول او را از تشييع دوازده امامي آباء و اجداديش نشان مي دهد. نوربخش مطلقاً غيبت امام دوازدهم را رد مي کند و اظهار مي دارد که جسم آن امام از ميان رفته است و اوصاف و کارکردهايش اکنون در او (نوربخش) بروز کرده است. او امامت مطلق را مبتني بر کمالات چهارگانه مي داند: از نسل پيامبر باشد، از کمال علم برخوردار باشد، از کمال تقوي و نيز از مکنت و قدرت دنيايي برخوردار باشد. هيچيک از امامان بجز علي بن ابيطالب از اين شرايط چهارگانه برخوردار نبود.
تقدير اين بود که نوربخش به عنوان مهدي، قدرت سياسي بزرگي را بدست آورد، بنابراين بر آن امامان ترجيح داشت. دلايلي که نوربخش براي اثبات دعوي مهدويتش ذکر مي کرد شامل شمار فراواني از علائم آسماني و روياها و پيشگويي هايي بود که از شخصيت هاي گوناگوني نظير سعدالدين حمويه (متوفي 650ق/1252م) از مشايخ کبرويه و حکيم خواجه نصيرالدين طوسي (متوفي 672ق/1276م) نقل شده بود. شماري از روياهاي مرتبط با اين موضوع چندين عقب نشيني بعلاوه يک پيروزي نهايي را پيشگويي مي کند که در شکل يک حکومت جهاني ، هفت يا هشت سال به طول مي انجامد; از اين موضوع چنين بر مي آيد که نوربخش احتمالاً اين رساله را پس از انکار اجباري دعوي مهدويتش در هرات نوشته باشد.9
فاضلترين مريد نوربخش، شيخ محمد لاهيجي (متوفي 921ق/1515م)، نويسنده مفاتيح الاعجاز في شرح گلشن راز بود کتاب وي يکي از پر خواننده ترين متون عرفاني متأخر به زبان فارسي است. او خانقاه نوربخش را در شيراز معروف به خانقاه نوريه تأسيس نمود که شاه اسماعيل از آن جا ديدار کرد. ظاهراً اداره خانقاه نوريه ميراث فرزند نالايق و ناصالح لاهيجي، شيخ زاده احمد لاهيجي بود که پس از او هيچ اثري از تداوم اين شاخه نوربخشي بر جاي نمانده است.
نوربخش دو پسر داشت: سيد جعفر که به دربار ميرزا بايقرا در هرات رفت اما با نارضايتي از مقرري که براي او تعيين شده بود آنجا را به مقصد خوزستان ترک گفت و باقي عمرش را در آنجا بسر برد; پسر ديگر او قاسم فيض بخش وارث اصلي او بود. فيض بخش نيز دوره اي را در هرات گذارند و گفته شده است که در آنجا بايقرا به او دست ارادت داد و همچنين در مناظره اي عمومي عالمان سني نظير عبدالرحمان جامي از او شکست خوردند.10 يکي از پسران فيض بخش بنام بهاءالدين نيز به بايقرا نزديک بود و تحت حمايت وي خانقاه نوربخشي را در هرات تأسيس کرد. اما به طور کلي بنظر مي رسد که نوربخشيه نتوانست در خراسان ريشه بدواند و اول فيض بخش و بعد بهاء الدين، هرات را به مناطق غربي تر ترک کردند.
فيض بخش در املاک پدرش در نزديک ري سکونت گزيد. شاه اسماعيل زمين هاي ديگري نيز به او هديه کرد و بدين ترتيب املاک او توسعه يافت. او در سال 917ق/1511م از دنيا رفت. بهاءالدين نيز در ابتدا مورد توجه حکومت صفوي بود اما بعد از چند سالي مورد سوء ظن واقع شد همانگونه که خواندمير به شکل ظريفي با اين عبارات اين موضوع را بيان کرده است " بر حسب اقتضاء قضا مواخذه شد و درگذشت".11
ارتباطات بين اعقاب نوربخش و حکومت صفويه در زمان نوه فيض بخش ، شاه قوام الدين بن شاه شمس الدين در  نهايت از هم گسست. تا پيش از اين در ايام حيات پدر بزرگ او، قوام الدين کوشيده بود تا بعنوان يک نيروي مقتدر ، پايه هاي قدرت خود را در ري و اطراف آن تحکيم بخشد و با زور رقيبان را به سکوت وادارد. او همچنين تلاش کرد تا باز هم زمين هاي خانوادگي پدرش را توسعه دهد و وقتي اميدي شاعر نپذيرفت که باغ ميوه مرغوب و بزرگ خود را به او واگذار کند او را در سال 925ق./1519م. يا 930ق/1524م. به قتل رساند.12  چندين سال بعد در زمان حکومت شاه طهماسب قوام الدين که با جسارت و بي احتياطي اقدام به ساخت قلعه ها و استحکاماتي در اراضي خانوادگي خود کرد، حکومت به بهانه عدم پيگيري قتل اميدي، او را دستگير کرد و به قزوين آورد و در آنجا به مرگ محکوم نمود.
چنين به نظر مي رسد که مقارن سال هاي پاياني زندگي نوربخش و بيش از آن پس از مرگ وي ، کوشش هايي براي هماهنگ سازي باورهاي طريقه نوربخشيه با اعتقادات رسمي شيعه دوازده امامي بعمل آمد. تأکيد شوشتري مبني بر اينکه ختـّلاني هيچگاه به مهدويت نوربخش باور نداشته و در واقع اين مسأله بعنوان شيوه اي براي تحريک به شورش عليه شاهرخ و فراهم آوردن زمينه گذار به تشييع حقيقي بوده است، مؤيد مدعاي ماست.13
بهر حال ادعاي مهدويت همواره مي توانست احياء شود و صفويان از شرايطي که خاستگاه دست يابي آنان به قدرت بود بيمناک بودند –  و برانداختن نوربخشيان ري بي ترديد دفع احتمال چنين خطري بود.
بعد از مرگ قوام الدين نشانه هايي از حضور نوربخشيه در کاشان، نطنز، نائين و قم در دست است اما آشکار است که فعاليت تشکيلاتي اين طريقه رو به اتمام بود. با اينکه نوربخشيان از چهره هاي مشهور عصر صفوي نظير شيخ بهايي (متوفي 1030/1621) و ملا محسن فيض کاشاني (متوفي 1091ق/1680م) [ بعنوان صوفيان طريقه نوربخشيه] ياد کرده اند اما از صوفيان قرون دوازده و سيزده هجري ذکري به ميان نياورده اند. اگر چنين انتسابي اصلاً هيچ اعتباري نداشت بايد فقط بعنوان يک نسبت فکري تلقي شود ، نه اتصال به يک سلسله متشکل و فعّْال صوفيانه. عجيب است که ملا محمد طاهر قمي (متوفي 1098ق/1686م) متکلم ضد صوفي (عالم تصوف ستيز) با اين حال چنين اظهار مي دارد که " اکثر ايرانيان پيرو سلسله نوربخشي هستند".14 او احتمالاً مي خواست همه صوفيان ايراني معاصر خود را در نظام اعتقادي نوربخشيان جاي دهد، نشانه اي دال بر اينکه اين مدعا فراموش نشده است وجود دارد و آن عبارتست از موضع گيري ملا محمد باقر مجلسي (متوفي 1110/1699) در عين الحيوة15 که نوربخش را بخاطر گستاخي و خطاي بدعت آميزش تقبيح مي کند.
جريان نوربخشي در کشمير16و بلتستان17("تبت خرد") تداوم يافت.  اين طريقه را مير شمس الدين عراقي يکي از مريدان شاه قاسم فيض بخش در اين مناطق رواج داد.
با حمله ميرزا محمد دوغلات از کاشغر در سال 940ق/1533م. به کشمير، اسلام سني پس از دوره نفوذ و تأثير نوربخشيان در اين منطقه، غلبه يافت. او کتاب فقه احوط، مجموعه اي از اعتقادات نوربخشيان که شمس الدين به رشته تحرير در آورده است (هر چند گاهي اوقات به اشتباه به نوربخش نسبت داده شده است) را براي اظهار نظر به نزد علماي هند فرستاد و از آنها خواست که در رد اين کتاب فتوا دهند و تلاش نمود تا بکلي نوربخشيه را در کشمير از بين ببرد.18 او همچنين دانيال، يکي از پسران شمس الدين را از اسکاردو19  احضار نمود و در سال 957ق/1550م. او را گردن زد.
به قدرت رسيدن مجدد چاک20 و نفوذ نوربخشيان در واپسين سالهاي پس از مرگ دوغلات به وقوع پيوست اما به رغم مداخلات گاه و بيگاه شاخه بلتسياني نوربخشيه به نفع نوربخشيان کشمير، اين نفوذ تا تأثير کامل قدرت مغولان در دهه دوم قرن 11ق/17م. که کاملاً اين طريقه از اين منطقه محو و ريشه کن شد، تداوم نيافت.21  باقيمانده نوربخشيان در توده شيعه دوازده امامي ادغام شدند تا حدي که مقبره شمس الدين عراقي همانطوريکه مورد احترام سنيان بود در شورش هاي عمومي پياپي که در سرينگر به وقوع پيوست مورد بي حرمتي قرار مي گرفت. [بعنوان يکي از نهادهاي شيعي در منطقه] سرانجام مقبره شمس الدين را به مکان امن تري در چادور22 منتقل کردند.23 
نوربخشيه در بلتستان که منطقه بسيار دور افتاده اي بود بيشتر دوام آوردند. طرفداران اين طريقه (کرويگنه در کتابش با عنوان " سفر به کشمير" لداخ24و اسکاردو" ج 2، ص 254 آن را "کلانچه"25 ناميده است) قدرت را در قرن 12ق/18م. بدست آوردند. تا اواخر نيمه دوم قرن بعد ، مسافران گزارش کردند که کاملاً يک سوم جمعيت بلتستان نوربخشي بودند، کتاب فقه احوط هنوز کاربرد داشت و مقابر ميرمختار و مير يحيي، دو تن از فرزندان شمس الدين عراقي در کيريس26 و شيگر27، همچنان زيارتگاه مردم بودند.28
جزئيات عجيبي توسط بيدولف گزارش شده است که نوربخشيان در زمستان همانند سنيان با دست هاي بسته و در تابستان همانند شيعه با دست هاي باز نماز مي خواندند. در پايان از ذکر اين نکته نبايد غفلت کرد که امير سلطان (متوفي 833 ق/1429م) از شخصيت هاي مقدس اهل بخارا که به بورسيا29 مهاجرت و با دختر بايزيد اول ازدواج کرد نيز از پيروان طريقه نوربخشيه بشمار رفته است. از سيادت و تمايلات شيعي او گزارش هايي وجود دارد اما از يک لحاظ نوربخشي بودن او غير ممکن بنظر مي رسد.  بي شک ريشه اين خطا در اين واقعيت است که پدر امير سلطان، علي الحسيني البخاري و سيد محمد نوربخش، هر دو شاگرد اسحاق ختلاني بودند.30 دليل اينکه نوربخشيه در ترکيه ناشناخته مانده اينست که همواره به اشتباه به عنوان شاخه اي از خلوتيه31 نشان داده شده است.32

منبع مقاله: EI²

پي نوشتها
1. در متن "al-Ahsa" آمده است. در کتاب حدائق السياحه " لحسا" آمده است. نک: شيرواني، زين العابدين، ص436.  //  2.چاپ تهران،6-1375/6-1955، ج2،صص 7-143.  //  3.کربلايي، حافظ حسين، روضات الجنان و جنات الجنان، تصحيح جعفر سلطان القرائي، تهران 1349 ش/1970م.ج دوم، صص 50-242.
4- Kuh-tiri
5.دوين دويس،افول کبرويه در آسياي مرکزي، ص 60.  //  6.دهي جزء بخش کن شهرستان تهران (لغت نامه دهخدا)مترجمان.  //  7. ماريان موله ، "بيان اعتقادات کبرويه دوم: علي همداني و محمد نوربخش ، در BEO ، جلد 17 [2-1961] ، ص 182-204: متن عربي و ترجمه فرانسه "الرسالة الاعتقاديه".  //  8. براي نمونه نگاه کنيد به مولوي محمد شفيع، فرقه نوربخشي، در مقالات، چاپ احمد رباني، لاهور 1972،ج دوم،صص 45-74.  //  9. نگاه کنيد به خلاصه موله از رسالة الهدي در "Les Kubrgwiglentte sunnismeet shi is me" در REI ،xxix، [1961] و 6-131).  //  10. شوشتري، مجالس المومنين، ج دوم، ص 149.  //  11. حبيب اليسر، تصحيح جلال الدين همايي، تهران، 1333 ش. 1954، جلد 4، صص 12-611.  //  12. سام ميرزا صفوي، تحفه سامي، صحيفه پنجم، تصحيح اقبال حسين ، اليگر، 1937، صص 3-32.  //  13. مجالس المؤمنين، ج دوم، ص 147.  //  14. تحفة الاخيار، تهران 1336 ش./1957، ص 202; همچنين نگاه کنيد به هديةالعوام و فضاحة اللئام از همان نويسنده، نسخه خطي . 1775، کتابخانه آيت الله مرعشي نجفي، قم.  //  15. تهران، 1341ش/1963م، ص 238.
16- Kashmir.
17. Baltistan منطقه اي مسلمان نشين در شمال غربي شبه قاره هند در کشمير آزاد (دانشنامه جهان اسلام، ج4، و دايرة المعارف بزرگ اسلامي، ج 12).  //  18 .دوغلات، تاريخ رشيدي، ترجمه ن.الياس واي. دنيسون راس، لندن، 1898، صص  5-434.
19- Iskardo.  //  20- Cak.
 21. پاردو، تاريخ حکومت مسلمانان در کشمير، صص 4-303
22. Chadur.
23.جي.ام.دي.صوفي، کشمير، ج 1، ص 12-111.
24. Ladak.  //  25. Keluncheh.  //  26. Kiris.  //  27. Shigar.
28 . جي، بيدولف، قبايل هندوکش، کلکته،1880، صص 25-118
29. Bursa.
30 . مجدي افندي، ترجمه شقائق نعمانيه، استانبول،1269/1852،ص 77.  //  31 . طريقه اي از شعب سهرورديه منسوب به شيخ محمد خلوتي (سيدين، علي، پشمينه پوشان، فرهنگ سلسله هاي صوفيه، تهران، 1387).مترجمان.  //   32. براي نمونه نگاه کنيد به شيناسي چروح،امير سلطان،استانبولي،بي تا، ص 29.