يادي و نامه‌اي

PDF چاپ نامه الکترونیک

يادي و نامه‌اي

آشتياني و زرين کوب
حسن لاهوتي ـ بخش دوم و پاياني

گفت معشوقم تو بودستي نه آن                ليک کار از کار خيزد در جهان
 در بخش نخست اين مقاله که در شماره پيش آمد،  از سلسله سبب ها گفتم و از دوست دوران دانشکده، خليل زرين کوب ياد کردم که مهربان همدمي بود و يکدل غمگساري. مرگ زود هنگام چنو جوان ناکام و بي گناهي، بي گمان، برادر مهربان و نامدارش، دکتر عبدالحسين زرين کوب را بيش از همه، افسرده خاطر کرد و روح لطيف او را چنان آزرد که پاسخ گفتن به دلداري نامه آشتياني را وسيله ساخت تا سفره دل بگشايد و از جور روزگار بنالد، سخت. پنهان نمي کنم که در اين چهل و چند سال، هرزمان که اين نامه را خواندم، از بي وفايي اين جهان و از جفاي زمان چنان که بر قلم اديبانه و زبان پر افسوس دکتر زرين کوب گذشته است، گريستم. سوک نامه سوزان او را در غم  رفتن برادر کهتر با هم  مي خوانيم. حسن لاهوتي هزلت، هفدهم اسفند 1390/ هفتم مارس 2010.
***
نامه زرين کوب به آشتياني
طهران، به تاريخ 24 تيرماه 1346

برادر  عزيز داغديده ام! اميدوارم به من اجازه بدهيد شما را به اين نام بخوانم. چطور مي توانم عزيزي را که براي ذرّه از دست رفته ام يک مرشد روحاني بوده است و يک برادر واقعي به نام ديگر بخوانم؟ شما خيلي بهتر از من به آمال و آلام او آشنا بوده ايد و خيلي بيشتر از من به او محبت کرده ايد. ضربتي را که از فقدان او بر من وارد شده است هيچ کسي بهتر از شما نمي تواند درک کند و تأثر واقعي بي شائبه يي را هم که شما از هَبا1 شدن ذرّه يافته ايد هيچ کس مثل من درک نمي کند. نامه شما همان بود که انتظارش را داشتم. درد و تأثر واقعي بود. درد و تأثري که فقط از دل هاي شکسته بيرون مي تراود. اين نامه البته براي من مايه تسلي نشد، اما يک لحظه به من آرامش داد. حس کردم که هنوز در مشهد برادري دارم. برادري که از وراي حجاب ها و فاصله هاي محسوس آلام و التهابات قلبي مرا احساس مي کند و از آن متأثر مي شود و اشک و اضطرابش نثار کسي مي شود که هجران او براي من از هستي جز نقش يک نام، يک نام خالي، باقي نگذاشته است. راستش، انتظار هم نداشتم نامه شما به من تسلي بدهد. از آن که حس مي کنم از اين درد هرگز تسلي نخواهم يافت. اين تآثر تا هستم با من باقي خواهد ماند. روزي هزار بار او را به خاطرم خواهد آورد. روزي هزار بار شکنجه ام خواهد داد. روزي هزار بار دلم را از ياد رنج هاي او پاره پاره خواهد کرد. که مي توانست باور کند که او به اين زودي راه گور را در پيش گيرد؟ امسال در شعرش که غالبا از من مخفي مي کرد، درد و شوري ديدم که حاکي بود از عشق – عشق واقعي و مجازي. گويا تازه با اين عوالم داشت آشنا مي شد و تازه مي خواست آلام واقعي قلب انساني را تجربه کند. در چنين حالي چه شتابي براي رفتن داشت؟ تأثر و تألّم قلبي من حالا هنوز به شدتي است که نه هيچ حجتي مي تواند مرا قانع کند و نه هيچ محبتي مي تواند قلبم را که به سختي تکان ديده است، سرِ جا بياورد. هفته اول که در مريضخانه بود، با آن که طبيب اميدي به بهبودش نداشت، من دلم روشن بود. نمي خواستم باور کنم که نوميدي اين طبيب هم يکي از آن هزارها اشتباهي نباشد که هر روز طبيبان مدعي را حيران مي کند – از جهل و عجز خويش. ته دلم روشن بود؛ زيرا – بي رو در بايستي مي گويم – گمان نمي کردم مشيت تا اين حد بي شفقت باشد و کور. مي دانم که انديشه يک عارف و يک حکيم – مثل شما – حق دارد در اين جا فوري بر من اعتراض کند و از اين که حکمت و عنايت رباني را سوء تعبير کرده ام، ملامتم نمايد. اما اکنون، در حالي که منم، نه ملامت در من تأثير دارد و نه نصيحت. بعضي اوقات با خود فکر مي کنم اين تأثر فوق العاده ناشي است از خودپرستي من و گويي در واقع، بيشتر بر حال خودم تأسف دارم که چيزي عزيز را از دست داده ام و نه بر آن چيز. خوب، بر فرض هم که چنين باشد، اين تأثر و اين درد از من جدا شدني نيست. يادم هست، روزهاي آخر که ديگر، طبيب به کلي از او قطع اميد کرده بود، در من حالتي پيدا شده بود شبيه بي نيازي محض. اقرار مي کنم که خود را هيچ وقت مثل آن روزها، بي نياز نديده بودم: بي نياز از همه کس و از همه چيز. در حقيقت، آن روزها، من در وضعي بودم که ديگر نه طبيب مي توانست کمکم کند، نه دوايش. تنها به خدا اميد داشتم و به عنايت بي بهانه او و چه قدر جا خوردم وقتي دريافتم – و از پيش هم دريافته بودم اما نه اين طور از روي تجربه و يقين – چيزهايي هم هست که حتي قدرت مطلقه نيز نمي تواند در آن تغيير دهد. شک ندارم که همدردي و همدلي شما آن قدر هست که اين کافرماجرايي ها را بر من ببخشيد. در هر حال، من بارها با خود گفته ام که اين اندازه فرياد و شکايت يک ناسپاسي است. بارها پيش خود فکر کرده ام که اين از دست رفته عزيز در نزد ما وديعتي بوده است عاريتي که آن را همان که به ما امانت داده بود، در موقع خود، از ما پس گرفته است. حتي گاه، خود را ملامت کرده ام که مگر هنگام آمدنش، با تو – يا با هيچ فناپذيري – مشورت کرده اند تا آن که براي رفتنش از تو اجازه خواسته باشند. با اين همه، زندگي کوتاه او به قدري در نظرم پوچ و بي هدف جلوه مي کند که بي اختيار، از خدا مي پرسم پس آخر براي چه او را به وجود آوردي؟ براي رنج ديدن؟ براي غربت کشيدن؟ براي درس بيفايده خواندن؟ آيا اين چيزها کافي است که هدف و غايت باشد براي يک وجود؟ مي دانم که اين حرف ها در حضرتي که آنجا چون و چرا نمي گنجد، خلاف عقل است. اما قلب هم براي خود زباني دارد و حقي. چند هفته پيش، حتي پدرم وقتي اسم او را برد و به دلسوزي گفت که خداوند او را بيامرزد، راستش خيلي به من برخورد. نمي دانم براي آن که طاقت نداشتم بشنوم که اسم او را آن طور ياد کنند يا براي آن که در حقيقت، هيچ کس را بيش از او مستحق آمرزش نمي دانستم. در هر حال، با خشم و اعتراض گفتم: "مگر مي تواند نيامرزدش؟" يک لحظه پيش خود فکر کردم که حالا قيامت است و موقع پس دادن حساب. خليل در آن محکمه الهي ايستاده است تا به همه چيز جواب بدهد. وقتي خطاب عزت به او در مي رسد که: "براي چه فلان گناه را کردي؟" جواب ذرّه را مي شنوم که با بي حوصلگي مي پرسد: "اول تو بگو مرا به چه مقصود خلق کردي؟ من که در آن دنيا به جايي نرسيدم و تو – پروردگار – اين فرصت را به من ندادي که هيچ چيزي بشوم—هيچ چيز، حتي يک گنهکار تائب. پس فايده اين عمر کوتاه نا تمام چه بود؟ حالا گناه من بيشتر است که فلان کار ناروا را از روي ناداني مرتکب شده ام يا گناه آن کس که مرا برخلاف ميل خودم به اين دنيا آورد و چند روزي رنج بيهوده داد و بعد هم ناکام از اين دنيا برد؟" با اين جواب که ذرّه به خطاب عزّت مي دهد نمي توانم تصور کنم که او آمرزيده نباشد. بلي، در هجران او، گاه و بيگاه، به سختي پريشان مي شوم و به تلخي گريه مي کنم. گريه مي کنم و از خود مي پرسم: "اين گريه کردن چه فايده دارد؟" از خود مي پرسم: "آيا اين اشک ها که تمام وجود مرا مي شويد و با خود مي برد هرگز مي تواند آن گل  نوشکفته يي را که اين طور بي هنگام پرپر شد و به خاک ريخت، دوباره بشکفاند و شاداب کند؟" حتي اگر آن عزيز حکيم نرنجد، از خويشتن سوال مي کنم که: "آيا در آن سوي گور مي توانم از آن گم شده عزيز نشاني بجويم؟" . . . کي ممکن است؟ . . . فردا؟ اما فردا خيلي دير است و هم خيلي دور! تازه که مي داند که در آن ظلمت راز و ابهام که در آن سوي گور هست، يک ذرّه گم گشته بي نشان را در کجا مي توان يافت؟ به من مي گويند: "زندگي چنان آش دهن سوزي هم نيست که محرومي از آن اين قدر مايه تاسف باشد." اگر نيست، پس چرا اين نصيحت گويان خودشان دائم براي آن تلاش مي کنند و فقط وقتي به کلي از آن مأيوس مي شوند آن را بي اهميت مي خوانند و ناچيز؟ آيا مرگ يک تولد ديگر است و يک کمال ديگر؟ آيا ماوراي مرگ حياتي ديگر هست و جهاني ديگر؟ مي ترسم اين تصور يک توقع بي جا باشد ناشي از خودخواهي ما و از ترس و وحشتي که از عدم داريم – از عدم محض! اما اگر مرگ کمال است و چيزي ست مطلوب، پس چرا کساني که در راه خدا کشته مي شوند، باز در شمار زندگان مي آيند و از نزد پروردگار خويش روزي مي خورند؟2 . . . راستي اين چه فکرهايي ست که اين طور بر من مستولي شده است؟ شايد بگوئيد: "جواب سوال هرچه باشد، در اصل قضيه چه تفاوت مي کند؟" اما چرا، البته تفاوت دارد که وراي اين زندگي واقعا چيزي باشد يا نه؟ بلي، اگر هم باشد، کيست که از آنجا خبر دارد؟ اگر بدانم با مردن خويش مي توانم او را ملاقات کنم، يک لحظه هم در طلب مرگ ترديد نمي کنم. مگر هم اکنون در حالي نيستم که گويي فقط جنازه خود را دارم به سوي قبر مي کشم؟ باري، هنوز هر قدر فکر مي کنم و هر قدر به خود تلقين مي کنم، نمي توانم باور کنم که خليل را براي هميشه از دست داده ام. اگر چه اين هميشه، در واقع، يک مدت بسيار محدود باشد: باقي مانده عمر من از يک روز و يک هفته تا چند ماه و چند سال. دلم مي خواهد او را از دست نداده باشم؛ دلم مي خواهد در اشتباه باشم و درست همين حالا که دارم اين حرف ها را مي نويسم، دلم مي خواهد سايه او، روح ملکوتي او که در اين اواخر، علاقه يي خاص به عوالم معنوي داشت، کنار دستم ايستاده باشد و وقتي مي بيند که من اين اندازه بي تاب و ناراحتم، به من بخندد، سرش را تکان بدهد و – حتي با طعن و ملامت – بگويد که: "عجب فکرهايي مي کند داداش! مگر آدم که از يک خانه به خانه ديگر نقل مکان مي کند ديگر به کلي از بين مي رود؟ درست است، تبديل صورت هست، تبديل قالب هست، تبديل لباس هست، اما که مي گويد که وجود ممکن است بکلي تبديل به عدم شود؟ به علاوه، مگر من دائم طهران بودم و پيش شما؟ حالا خيال کنيد به مشهد برگشته ام؛ به خارج رفته ام؛ يا در قم مانده ام . . ." بلي دلم مي خواهد حالا اين جا باشد و اين حرف ها را از خودش بشنوم. اما هيهات! ديگر او را کجا مي توانم پيدا کنم؟ چرا حالا کنار دستم نيست تا به من آرامش ببخشد؟ چرا نمي آيد اين حرف ها را که به انسان تسلي مي دهد، به من بگويد؟ آقاي آشتياني عزيزم! برادر و مولاي دلبندم! اگر حکمت و عرفان هرگونه ترس و تزلزلي را در وجود شما از بين برده باشد، زهي سعادت روحاني که داريد. من اين اواخر به تاريخ اشتغال داشتم، به تاريخ اسلام که ذره عزيز در آن باره از من خواسته بود کتابي تأليف کنم. وقتي سرگذشت پيغمبر و يارانش را مي خواندم از تأثير احوال آنها حالتي روحاني مملو از کشف و ذوق مثل يک جريان برق در وجودم وارد مي شد و هرگونه ترس، هرگونه ترديد، و هرگونه تزلزلي را که در وجودم بود، زائل مي کرد. راست گفته اند که هيچ چيز مثل زندگي مردان بزرگ الهام بخش نيست. در آن ايام، وقتي آيات راجع به وعد و وعيد و بعث و نشور را مي خواندم، خويشتن را در دنيايي مي ديدم که در آن هيچ چيز نه بيهوده بود و نه بي حساب. حالتي داشتم روحاني، وراي وصف و وراي بيان. اما اين فاجعه – فاجعه خليل – که در بحبوحه آن احوال روي نمود، ضربه اي بود که به کلي گيج و مبهوتم کرد. هم خودم را از پا در آورد، هم يقين بي نظيرم را. از تأثير اين فاجعه اکنون مثل کسي شده ام که در يک کوچه آرام و خلوت شاهد ضربت خوردن و از پا درآمدن کسي باشد که با او داشت آرام و بي خيال، راه مي رفت و ناگهان يک قاتل جاني از پشت، او را با خنجر زد و به زمين انداخت. بله، در حال حاضر من درست همان بهت و وحشتي را احساس مي کنم که براي يک همچو آدمي ممکن است در اولين لحظه هاي واقعه روي داده باشد. نمي توانم آن لحظه شوم ضربت را فراموش کنم. نمي توانم او را با آين همه آدم هاي ديگر که اين روزها، هر روز، از اين خراب آباد مي روند، مقايسه کنم. شما او را به خواب ديده ايد؟ خوش به حال شما. من تاکنون هيچ وقت به خوابش نديده ام و هميشه آرزو مي کنم که کاشکي ببينمش. اما چه مي گويم؟ هر روز و هر شب او را مي بينم؛ هر روز و هر شب او اين جاست – توي خانه ما و پيش چشم ما. همين الان که دارم اين سطر را مي نويسم، مي بينمش: ساک سياه بند دار چرميش را به  دست گرفته است، شانه هايش را عقب داده است و سينه را جلو انداخته، دارد از پله ها بالا مي رود به اطاقش، به اتاق خودش که آنجا زندگي مي کرد. هنوز هم آن جاست. هيچ وقت نيست که او را آن جا نبينم. دائم مي بينمش که آن جا دارد کار مي کند؛ کتابي مي خواند، يا چيزي نقاشي مي کند. هنوز برادر زاده ام، همايون کوچولو، وقتي به خانه ما مي آيد، سرش را بالا مي کند و از وسط پلکان او را صدا مي زند: "عمو خليل! عمو خليل!" حالا، چطور مرگ او را مي توانم تحمل کنم يا حتي باور؟ با اين همه، چه چاره يي دارم جز تسليم، جز گريه، و جز سکوت. فاجعه يي ست سخت و جانکاه که در برخورد با آن، انسان خود را در برابر مشيتي مي بيند قاهر و بي شفقت. مشيت خدايي جبار و قهار که نه خويشي دارد و نه پيوندي، نه پدري دارد و نه فرزندي. اين را با تمام وجودم حس مي کنم که آن خانه آباد اگر خويشي و پيوندي داشت، قلب هايي را که از گسيختن يک پيوند عزيز به اضطراب و التهابي پايان ناپذير محکوم مي شوند طور ديگري تسکين مي داد. آقاي آشتياني عزيزم! وقتي به سرنوشت و به عمر کوتاه او مي انديشم، از داغ برادري – که فقدان او را هيچ چيز نمي تواند جبران کند – آتش مي گيرم و سراپا مي سوزم. با اين همه، گاه اين انديشه به من تا حدي آرامش مي دهد که او را اهل سعادت مي بينم. بله! از سعادتش بود که مرگ برادر نديد و تا آخر عمر، دچار چنين هجران جانگداز کشنده يي نشد؛ از سعادتش بود که در جواني رفت و جام آلام حيات را تا ته سر نکشيد. به علاوه، از سعادتش بود که در مشهد توانست برادري مثل شما پيدا کند؛ و هم از سعادت من که چنان برادري برايم چنين برادري به جا نهاد . . . باري، سخن دراز شد و شرح غم به جاست هنوز. برادر! نامه هاي شما هميشه براي من آرام بخش خواهد بود و آموزنده. مخصوصا وقتي صحبت از برادري باشد که هر دو از دستش داده ايم. گه گاه و هر وقت که ممکن است ما را – من و زنم را که مخصوصا ارادت مخلصانه دارد – از ديدار خويش و دست کم، از نامه هاي خويش محروم نکنيد. روي شما را مي بوسم و بقاي عمر شما برادر عزيز داغديده ام را آرزو مي کنم. قربانت زرين کوب. برادر و دوست دانشمند علامه ام حضرت آقاي سيد جلال آشتياني، استاد دانشگاه مشهد
حسن لاهوتي، اول اسفند ماه 1390/ بيستم فوريه 2012 هزلت

پي نوشتها:
1. هبا شدن در اين جا يعني ضايع و تباه شدن.  //  2. اشاره است به قرآن، 3، آيه 169 که مي فرمايد: "کساني را که در راه خدا کشته شده اند، مرده مپندار، بلکه اينام زنده اند و در نزد پروردگارشان روزي دارند." نيز قسمت اول، "در شمار زندگان" اشارت است به قرآن، 2 آيه 154: "کساني را که در راه خدا کشته مي شوند، مرده مخوانيد، بلکه زنده اند ولي شما نمي دانيد."