نگاهي به فيلم هفت

PDF چاپ نامه الکترونیک

نگاهي به فيلم هفت

پس از تجربه مدرنيته
محيا سادات اصغري

در اين مقاله بنا ندارم که ادعا کنم فيلم هفت اثري پست مدرن است بلکه معتقدم اين فيلم حاوي مضاميني پست مدرن است و از اين منظر به فيلم هفت نگريستم. فيلم «هفت» بنا دارد تصويري را از جامعه معاصر غرب و يا به عبارت بهتر جامعه معاصر آمريکا به نمايش بگذارد که اين تصويرسازي متاثر از ديدگاه هاي انديشمندان و جامعه شناسان غربي است. در اينجا به مشخصه تکثرگرايي و عدم تمرکز و عدم مطلق انگاري به عنوان مشخصه هايي پست مدرن تاکيد مي کنم و ساير مشخصه ها را با محوريت اين ويژگي با فيلم تطبيق خواهم داد.
***
خلاصه داستان فيلم
 داستان فيلم حول محور قتل هاي سريالي مي گردد که رسيدگي به آن به دو کاراگاه پليس، سامرست و ميلز سپرده شده است. سامرست کاراگاهي ميان سال است که تنها 7 روز به تاريخ بازنشستگي او باقي مانده است، اما ميلز يک کاراگاه جوان است که به تازگي به شهر بازگشته است. کاراگاه سامرست در ميان تحقيقات درباره  قتل هاي سريالي متوجه مي شود که ترتيب اين قتل ها و شواهد آنها گوياي اين است که قاتل، هر يک از مقتولين را به سبب ارتکاب به يکي از 7 گناه کبيره (شکم پرستي، طمع، تنبلي، حسد، غضب، غرور و شهوت) مجازات مي کند. سامرست با اين سرنخ به همراه همکار خود خانه ي قاتل (جان) را شناسايي مي کند، ولي جان موفق به فرار مي شود. سامرست و ميلز تنها موفق مي شوند که خانه جان را وارسي کنند. در نهايت و پس از وقوع 5 قتل، جان خود را به اداره ي پليس معرفي مي کند. ماموران پليس در تحقيقات از پيشينه ي او موفق به کسب اطلاعات چنداني نمي شوند. جان از سامرست و ميلز خواسته اي دارد و آن اينکه براي نشان دادن دو جنايت ديگر او، آن دو مامور پليس به همراه جان به محلي بيرون از شهر بروند. پذيرش اين خواسته در ابتدا براي ماموران پليس مشکل است ولي در نهايت مي پذيرند. جان، ميلز و سامرست به محل مورد نظر جان مي روند. جان هر دوي آنها را شگفت زده مي کند، چرا که با سر همسر ميلز مواجه مي شوند که پيشتر توسط جان کشته شده است. به ادعاي جان اين تاوان گناه ميلز است، تاوان غضب و خشمگيني او، اما اين پايان ماجرا نيست. جان خود نيز گناه کار است، گناه او به ادعاي خودش حسادت است. و بنابراين بايد مجازات شود. او که به شديدترين وجه ميلز را به خشم آورده است، از ميلز مي خواهد که او را مجازات کند. سامرست مانع ميلز مي شود، چرا که اين کار خلاف قانون است و ضمنا همان کاري است که جان مي خواهد، اما ميلز خشمگين تاب نمي آورد و جان را به قتل مي رساند و بدين شکل هفتمين قتل از قتل هاي سريالي را کاراگاه ميلز مرتکب مي شود.

تحليل
در بخشي از فيلم بازرس ميلز خطاب به سامرست (همکار باتجربه اش)  قاتل را يک مجنون و ديوانه خطاب مي کند ولي همکار پليسش؛ سامرست در جواب مي گويد اشتباه نکن او يک ديوانه نيست، بلکه داراي ايده و انديشه است. بنابراين به نظر سامرست کسي که داراي ايده و انديشه اي منسجم است و بر اساس آن ايده مرتکب عملي مي شود (حتي اگر آن عمل قتل و جنايت باشد) نمي تواند مجنون باشد، اما به نظر ديويد ميلز کسي که مرتکب عملي نامتعارف و ناهماهنگ و متضاد با زندگي شهري مدرن مي شود و کسي که داراي ايده هاي کهنه و غيرمعمول است و انديشه اش با انديشه متعارف مدرن سازگار نيست، فردي مجنون و ديوانه است. سامرست فردي است که ايده و انديشه را محترم مي شمارد. او حتي پس از اينکه قاتل (جان) دستگير مي شود، برخلاف ميلز که بسيار با او با خشم و عصبانيت سخن مي گويد، محترمانه و آرام برخورد مي کند. نگرش سامرست برخلاف ميلز که نگرشي کاملا مدرن دارد، نگرشي مدرن نيست. نگاه ميلز به جان نگاه فردي با عقلانيت مدرن است که به يک قاتل و جاني همچون مجرمي که قواعد و اصول و هنجارهاي جامعه مدرن را شکسته و پايمال کرده مي نگرد. از نگاه او شخصيت جان نمي تواند شخصيتي محترم باشد. او در قسمت انتهايي فيلم وقتي داخل ماشين با جان مشغول صحبت است او را قصه اي زودگذر مي خواند که به زودي همه او را فراموش خواهند کرد و درباره او مي گويد که «من هيچ چيز خاص و مهمي در او نمي بينم.»
نخستين کتاب معروف ميشل فوکو، از جمله انديشمندان فرانسوي معاصر در حوزه انديشه هاي پست مدرن، تاريخ جنون نام دارد. به نظر فوکو «تيمارستان» (ديوانه خانه) پديده اي مولود مدرنيته است. در جامعه سنتي ديوانگان درون جامعه هستند و از متن جامعه مفارق نيستند. در جامعه سنتي ديوانه داخل يک خانواده است و زندگي خود را دارد: مي خورد، کار مي کند و حتي ازدواج مي کند و صاحب فرزند مي شود. (مل گيبسون در قسمتي از فيلم «آخرالزمان» اين مساله را به تصوير مي کشد. قبيله اي بدوي را نشان مي دهد که با شکار در جنگل ملزومات زندگي خود را تامين مي کنند. در اين قبيله يک فرد سفيه وجود دارد که توسط همه اعضاي قبيله دست انداخته مي شود و مورد تمسخر قرار مي گيرد و به عبارتي با ساده لوحي خود مايه  خنده کل قبيله است، ولي همين فرد به اصطلاح سفيه در کنار ساير مردان به شکار مي رود، داراي همسر است و دغدغه زندگي بهتر و داشتن فرزند را دارد و خلاصه اينکه در اين جامعه بدوي داراي تصويري از آينده خود است.)
اما نگرش مدرن با تعريف و تحديد عقلانيت خاص خود، استاندارد و معياري را براي همه شئون زندگي انسان معرفي مي کند و کسي را که خارج از اين عقلانيت بينديشد و مغاير با اين استاندارد عمل کند، فردي غير عقلاني و ديوانه مي خواند. چنين فردي در جامعه مدرن جايي براي زندگي ندارد. جامعه مدرن او را از خود طرد مي کند و در گوشه اي از شهر حصاري دور او مي کشد و به تدريج نامعقول هاي ديگري  را وارد آنجا مي کند و ديوانه خانه درست مي شود چنانکه فوکو مي گويد: «...خرد حاکم انسان، همسايه او را محبوس مي کند و انسان ها از طريق اين عمل و با واسطه ي زبان بي رحمانه ناديوانگي با يکديگر رابطه برقرار مي کنند و وجود يکديگر را به رسميت مي شناسند.» (فوکو، تاريخ جنون، 1)
در نگرش مدرن مهم نيست که ديوانه چه نگرشي دارد و اصلا مهم نيست که ديوانه قدرت تفکر و انديشه را دارد ياخير. اصلا مهم نيست که ديوانه چقدر سواد دارد، بلکه آنچه ديوانه را ديوانه مي کند و موجب مي شود که او مستحق حبس در ديوانه خانه (تيمارستان) شود ناهنجار بودن و مدرن نينديشيدن اوست. بنابراين ممکن است افرادي که در ديوانه خانه به سر مي برند حتي افرادي باشند که در زندگي ارزش هاي بسياري را محترم مي شمارند، ولي چون اين ارزش ها همان ارزش هاي مدرنيته نيست، آنها محکوم به حبس در ديوانه خانه هستند. فوکو با اين تاملات، ديوانه خانه و به طور کلي حاشيه ها را محصول مدرنيته مي داند. حاشيه ها همان پديده هايي هستند که در اثر تراکم افراد غير استاندارد زندگي مدرن و طرد آنها توسط جامعه مدرن در اطراف و خارج از متن جامعه مدرن ظاهر شدند. فسادخانه ها، تيمارستان ها، بيمارستان ها، خانه هاي سالمندان، محله هايي که افرادي در آن به راحتي مواد مخدر را رد و بدل مي کنند و محله هاي فقير نشين اطراف شهرهاي بزرگ کشورهاي غربي، (محله هايي که در فيلم هفت نيز بسيار به نمايش درمي آيند) مصاديقي از اين حاشيه ها هستند. در واقع مدرنيته با نگرش يک جانبه خود موجب بروز اين پديده ها شده است. مدرنيته با مطلق کردن نگرش خود موجب شد در جامعه مدرن شاهد بروز پديده حاشيه و متن باشيم. متن آن چيزي است که منطبق با استانداردهاي مدرن، قانوني، هنجاري و مقبول است، اما مساله اين جاست که همه انسان ها نمي توانند خود را با اين استانداردها منطبق کنند، بنابراين به حاشيه رانده مي شوند. اما هميشه نمي توان حاشيه را در حاشيه نگه داشت. چراکه حاشيه ها به مرور زمان فربه مي شوند و به صورت زيرزميني و به تدريج وارد متن جامعه مدرن مي شوند. اينجاست که حاشيه ها سرنوشت جامعه را عوض مي کنند.
به داستان فيلم باز مي گرديم. يادآور شدم که بازرس ميلز (پليس جوان) جان را ديوانه مي داند و سامرست با نظر او مخالف است. چراکه معتقد است که جان داراي ايده و انديشه است. به درستي جان داراي ايده و انديشه است و از سر هوا و هوس جنايت نمي کند، اما نگرش او نگرشي مدرن نيست. او از رانده  شده هاي جامعه مدرن است و يا حداقل اينکه خود خواسته که عضوي از جامعه مدرن نباشد. هنگامي که او را دستگير مي کنند، پليس ها پس از تحقيقات متوجه مي شوند که درباره او تقريبا هيچ اطلاعاتي وجود ندارد. آنها مي گويند: «همه تحقيقات درباره ي او به بن بست خورده است. نه سابقه اعتباري، نه سابقه استخدامي. حساب بانکي او فقط براي 5 سال پيش است و نقدا افتتاح شده است ... تنها چيزي که در حال حاضر درباره ي او مي دانيم اين است که او به طور مستقلي ثروتمند و تحصيل کرده است و کاملا ديوانه است.»
 نگرش جان نگرشي قرون وسطايي است. کتاب هاي بسيار در حوزه ي انديشه  مسيحي قرون وسطايي (2000 جلد کتاب) درِ خانه ي او، علامت صليب بالاي تخت خواب او، تاريکي فضاي اتاق او، قفل هاي زياد درون خانه اش که يادآور فضاي گوتيک قرون وسطايي است، مويدي بر اين ادعاست.  طبق نگرش قرون وسطايي جان، عالم مادي، عالمي تاريک و گناه آلود است. او در يکي از يادداشت هايش انسان را در دنياي مادي چنين معرفي مي کند: «ما چه عروسک هاي مريض و مزخرفي هستيم. بر روي چه صحنه رقت انگيزي در حال رقصيم. از رقصيدن چه فايده اي مي بريم. در حال که نمي دانيم که ما هيچ نيستيم، هيچ دغدغه اي در جهان نيست. ما آنچه قصد شده ايم، نيستيم.» از نگاه او اشتباه و گناه انسان نابخشودني است و کسي که مرتکب اشتباه و گناه مي شود، بايد مجازات شود. اين مجازات دو پيامد دارد: يکي اينکه خود آن فرد پاک مي شود و ديگر اينکه جامعه از تاثير گناه او در امان مي ماند. اين نگرش با نگرش مسيحيت قرون وسطايي هماهنگ و در يک راستا است. در مسيحيت قرون وسطايي وقتي نخستين انسان؛ آدم ابوالبشر ميوه ممنوعه راخورد، مرتکب گناه اوليه شد و از درگاه خداوند طرد گرديد. در اين نگرش (برخلاف نگرش اسلامي) حضرت آدم (ع) نه تنها بخشيده نشد، بلکه گناه او از طريق خونش به ساير ابناء بشر منتقل شد و بنابراين همه انسانها در گناه او شريک هستند. مسيح (ع) که طبق نگرش مسيحي همان خداست، در برهه اي از تاريخ به شکل انسان ظهور مي کند و خود را قرباني مي کند تا آن گناه اوليه جبران شود: «مسيح به دست نيروهاي شيطاني به صليب کشيده شد و با قرباني شدنش بر روي صليب و ريختن خونش، انسان نجات يافت.» (ايلخاني، متافيزيک بوئتيوس، 72)  اين نگاه سخت گيرانه نسبت به گناه، متاثر از همين نگرش نسبت به مساله گناه اوليه است. اين نگرش در قرون وسطي موجب پديد آمدن دادگاه هاي تفتيش عقايد و زندانها و شکنجه گاه هاي مخوف براي مجازات گناهکاران شد.  نگرش و ايدئولوژي جان در فيلم هفت منطبق با همين ايدئولوژي قرون وسطايي است. جان معتقد است بلايي که توسط او بر سر قربانيانش آمده حق و کيفر عمل آنها بوده است. او به خلافکار و مجرم با نگرش مدرن نمي نگرد. چرا که در اين صورت اگر احساس مي کرد فردي مجرم است مي بايد عليه او اقدام به شکايت قانوني مي کرد و يا همچون يک روزنامه نگار عليه او مطلب مي نوشت تا جامعه و مجري قانون خود او را محکوم کنند. به نظر او در اين صورت کسي به او توجه نمي کرد.  نگرش جان نگرشي قرون وسطايي است. او خود را مسئول مي بيند. او نيازي به مجري قانون ندارد، بلکه خود موظف به اجراي مجازات خاطي است. چرا که در نگرش ديني قرون وسطايي هرکس که علم به وجود بزه و گناه داشته باشد و دانا به منشاء آن در جامعه باشد، خود موظف به برچيدن و خشکاندن آن منشاء است.  اما چرا نگرش جان براي بازرس ميلز يک جنون تلقي مي شود در حالي که بازرس سامرست نگرش جان را محترم مي شمارد. بازرس ميلز صاحب نگرشي مدرن است و اصلا خود مامور اجراي هنجارهاي مدرن است. اوست که وظيفه دارد متعارضين با هنجارها و استانداردهاي مدرنيته را بازداشت کند و آن ها را  با برچسب مجرم  يا مجنون، از متن جامعه حذف و به زندان يا تيمارستان منتقل کند. پس موضع او در قبال جان کاملا طبيعي است. تقابل ميلز با جان، تقابل دو نگرش است؛ نگرش سنتي و قرون وسطايي جان و نگرش مدرن ميلز. به عبارتي نبرد اين دو همان جدال قديم و جديد است. به نظر دريدا؛ فيلسوف فرانسوي پست مدرن، کل تاريخ انديشه ي غرب، بر اساس تقابل هاي دو جزئي شکل گرفته است. به نظر دريدا: «متافيزيک غرب بر نظامي از تقابل هاي دو جزئي يا تقابل هاي مفهومي استوار است.  به ازاء هر مرکز يک مرکز متقابل وجود دارد. (مثلا خدا/بشر) به علاوه فلسفه غرب حکم مي کند که در هر يک از اين تقابل هاي دوجزئي يا دو مرکز متقابل، يکي از دو مفهوم برتر است، و به واسطه ي مرکز مقابل يا فروتر تعريف مي گردد.» (برسلر، درآمدي بر نظريه ها و روش هاي نقد ادبي، 153) سنت و مدرنيته را نيز مي توان يکي از اين تقابل ها دانست. تقابلي که در عصر مدرن ايجاد شد و مدرنيته به عنوان عنصر محوري تعيين شد و جزء ديگر (سنت) به حاشيه رانده شد، اما جان به عنوان کسي که داراي نگرش سنتي است، در مقابل ميلز قرار مي گيرد و با قتل همسر ميلز و وادار کردن ميلز به انجام خواسته ي خود، (يعني کشتن جان) اين نگرش حاشيه اي (سنت) را بر نگرش محوري و مرجح (مدرنيته) غالب مي کند. 

  عبور از يک جانبه نگري
چرا بازرس سامرست درباره ي جان با ايده ي ميلز موافق نيست؟ او هم يک انسان متعارف و داراي جايگاه مشخص در جامعه است و او نيز مامور اجراي ضوابط مدرنيته است و همچون ميلز موظف است فرد ناهنجار و معارض با زندگي شهري مدرن را از جامعه حذف و بيرون کند. پس چرا سامرست با ايده ميلز موافق نيست؟
شخصيت سامرست در اين فيلم بسيار تامل برانگيز است. هرچند او يک مامور اجراي ضوابط مدرنيته است اما از آغاز فيلم مي بينيم که او به باقي ماندن در کارش تمايلي ندارد و با وجود مخالفت همکارانش قصد دارد نيروي پليس را رها کند و به دامن طبيعت و زندگي کشاورزي بازگردد. البته او بر خلاف جان داراي ايده اي سنتي نيست، ولي او مدرن محض هم نيست. نگرش او ضد مذهبي هم نيست، بلکه مذهب را محترم مي شمارد. ولي نگرش او صرفا محصور در نگرش مذهبي اي که جان دارد نيست. رويکرد سامرست به زندگي و جامعه برخلاف نگاه ميلز، صرفا نگرشي مدرن هم نيست. به نظر مي رسد سامرست فردي است که از مدرنيته عبور کرده است. او شخصي است که با اشراف به تقابل دو جزئي سنت و مدرنيته، سعي دارد به منظور رسيدن به بصيرتي نوبنياد، محور قرار دادن يکي از دو طرف تقابل را نسبت به ديگري، نفي کند. او مخالف مدرنيته نيست بلکه يکجانبه نگري مدرنيته را ديگر نمي پذيرد. او با نگرش مدرن زيسته است (و مي توان گفت ميلز به عبارتي گذشته سامرست است. چنانچه وقتي همسر ميلز در مورد زندگي شخصي اش با سامرست سخن مي گويد سامرست خاطرات زندگي گذشته خود با همسرش را به ياد مي آورد) و به مثابه مجري و مامور قانونِ زندگي جمعي مدرن، در طول زندگي شاهد وضعيت جامعه معاصر خود بوده است.
سامرست  نگرش مدرن را براي جامعه خود ديگر کارا و مناسب نمي بيند. در قسمتي از فيلم که سامرست و ميلز در مورد وضعيت جامعه و مجرمان با هم صحبت مي کنند، ميلز مي گويد مجرمان صرفا يکسري مجانين و ديوانگاني هستند که بايد از جامعه طرد شوند، ولي سامرست مخالفت مي کند، چراکه او که پليسي با سابقه است و مجرمان را برخلاف ميلز اقليتي در جامعه نمي داند که به راحتي بتوان آنها را به وسيله قهرماني و رشادت چند پليس از جامعه طرد کرد و جامعه اي ايده ال را برقرار کرد. او به همکار جوان خود مي گويد که اکنون مردم ديگر به قهرمان فکر نمي کنند. سامرست همچون راوي و حکايت گر جامعه معاصر غرب، ديگر يک جانبه نگري مدرنيته را بر نمي تابد و همچون فردي با نگرش پست مدرن ايده ها (ولو ايده هاي غير مدرن) را ارج مي نهد و قابل احترام تلقي مي کند. گويي از نگاه او نگرش مدرن همچون يک فراروايت، قدرت پاسخگويي به همه ي مسائل بشر را ندارد. نگاه سامرست نگاهي پست مدرن است، نگاهي که تکثر ايده ها را ارج مي نهد. بر اساس نظر ليوتار، از فيلسوفان پست مدرن، دوران حاکميت فراروايت ها در عصر ما به پايان رسيده است. ديگر نگرش مدرن تنها نگرش مقبول نيست. نگرش پست مدرن، يکه تازي مدرنيته و روشنگري را زير سوال مي برد: «منظور از پسامدرن در حوزه فلسفه معمولا به جنبشي اطلاق مي شود که ميراث فلسفي ناشي از حرکت روشنگري  و ارزشها و معرفت شناسي آن را به چالش گرفته ... و مدعي مي شود که دوران استيلاي بي چون چراي آن به سر آمده است.» (ضيمران، انديشه هاي فلسفي... ، 166)
 ظهور پديده اي مانند جان؛ جنايتکاري که با ايده مذهبي خود جامعه معاصر خود را سرشار از گناه و آلودگي مي بيند و با نگرش قرون وسطايي خود گناهکاران را مجازات مي کند و معتقد است که او انساني است که راه نجات را به بشر امروز نشان داده است، براي سامرست قابل تامل است. هرچند سامرست جنايات جان را تاييد نمي کند ولي فاصله گرفتن جامعه معاصر خود را از آموزه هاي معنوي و مذهبي حس مي کند و اين را به مثابه پيامي از جان قابل توجه و احترام مي داند. عقلانيت سکولار مدرن که حاکم بر زندگي اجتماعي مغرب زمين شده در طول زمان باعث ايجاد جامعه اي فارق و فاقد مذهب شده است.  مذهب همانا (طبق نگاه سنتي) مطمئن ترين نگهبان شخصي براي اعمال و رفتار تک تک افراد است در جامعه مدرن جايگاهي ندارد و اخلاق خودبنياد جايگزين نامطمئني براي آن شده است. سامرست؛ شاهد ديرين بزه هاي جامعه معاصر خود، اين خلاء را به خوبي حس مي کند، خلائي که با هيچ يک از انگاره ها و آموزه هاي مدرن قابل جايگزيني نيست. نگرش پست مدرن سامرست خلاف هنجارها و آموزه هاي نگرش مدرن نيست، بلکه ديگر اين آموزه ها را مکفي نمي داند. در نگاه پست مدرن همه افکار و انديشه ها از همه مکانها و زمانها محترم شمرده مي شوند و از آنها دعوت مي شود که براي بشر امروز سخن بگويند و راه حل ارائه دهند. اهميت و توجه امروز غربيان به آموزه هاي معنوي شرق و آموزه هاي ديني گذشته خود، با همين تبيين قابل توجيه است. و اين بازگشت به گذشته و سنت، بازگشتي است با چراغ تجربه مدرنيته.

زندگي نمادين و بدون محتوا
جان در پايان فيلم به بازرس ميلز مي گويد من به تو حسادت کردم چرا که تو داراي يک خانواده بودي و بنابراين همسرت را کشتم و از آنجا که من هم يک فرد عادي و گناهکارم بنابراين مستحق مجازات و مرگم. زندگي خانوادگي ميلز به ظاهر به نحوي است که قابليت حسادت را دارد. چرا که او در يکي از شهر هاي مهم آمريکا داراي يک شغل خوب و همسري مناسب است، اما کارگردان فيلم وقتي تماشاگر را به متن زندگي خانوادگي ميلز مي برد به او نشان مي دهد که اين خوشبختي ميلز چيزي ظاهري و مانند تمام مشخصه هاي جامعه معاصر غرب امري نمادين و بدون محتوا است.
همسر ميلز حتي آنقدر به ميلز نزديک نيست که او بتواند روحيات خود را براي شوهرش بازگو کند. حتي شوهرش را از اينکه به زودي صاحب فرزند مي شوند مطلع نکرده است. و اين خلاء عاطفي همسر ميلز را مجبور مي کند که نزد مردي ديگر (همکار شوهرش) مشکلاتش را بازگو کند و راه حل بخواهد. همچنين وقتي فيلم خانه ميلز را نشان مي دهد مي بينيم که با حرکت قطار مترو خانه آنها به لرزه در مي آيد و گويي کارگردان به شکلي نمادين مي خواهد سستي و عدم استحکام بناي زندگي ميلز و کلا يک خانواده مدرن را نشان دهد. بودريار، از جمله متفکران معاصر در حوزه انديشه هاي پست مدرن وضعيت معاصر جوامع غربي را وضعيتي توصيف مي کند که در آن نمادها بر زندگي بشر غالب شده و اصلا بنا نيست پشت اين نمادها واقعيتي در کار باشد و «مرجع حقيقت و علل عيني ديگر وجود خارجي ندارند.» (نوذري، صورتبندي مدرنيته و پست مدرنيته، 250) او اظهار مي کند که سيطره نشانه ها، ايماها و بازنمايي ها در دنياي معاصر آنچنان گسترده و فراگير است، که  واقعيت محو شده است. به بيان بودريار دوران معاصر دوران نسبيت کامل و دوران شبيه سازي عمومي است: «شبيه سازي عمومي به اين معني که از اين پس نشانه ها بيش از اينکه در مقابل امر واقع مبادله شوند در مقابل يکديگر مبادله مي شوند.» (بودريار در: از مدرنيسم تا پست مدرنيسم،  458) خانواده نيز در اين ميان صرفا به شکل نمادي در آمده که بنا نيست در عمق آن اثري از خانواده به معناي سنتي آن وجود داشته باشد؛ خانواده سنتي اي که مرجع و مامن عواطف ، احساسات، و اسرار شخصي اعضاي آن بود. خانواده در عصر ما به يک نماد صرف تبديل شده است و ديگر از خانواده ي واقعي و اصلا از واقعيت خبري نيست: «امر واقعي مرده است. تعيين پذيري مرده است.» (بودريار در از مدرنيسم تا پست مدرنيسم، 459)
 اين نکته را فيلم «زيبايي آمريکايي» بسيار ظريف تر از فيلم «هفت» به نمايش مي گذارد، در آنجا که نقش اول فيلم به همسايه خود مي گويد من و همسرم و فرزندانمان يک خانواده ايم و اين فقط در ظاهر است و بنا نيست که هيچ واقعيت و محتوايي داشته باشد.

منابع:
1-  برسلر، چارلز، درآمدي بر نظريه ها و روش هاي نقد ادبي، مصطفي عابديني فرد، ويراستار: حسين پاينده، نيلوفر، تهران، اول، 1386.  //  2- فوکو، ميشل، تاريخ جنون، فاطمه ولياني، هرمس، تهران، پنجم، 1385.  //  3- ايلخاني، محمد، متافيزيک بوئتيوس، الهام، اول، 1380.  //  4- بودريار، ژان، «برگرفته اي از مبادله نمادين و مرگ» در کهون، لارنس، «از مدرنيسم تا پست مدرنيسم»، رشيديان، نشر ني، چهارم 1384.  //  5- نوذري، حسينعلي، «صورتبندي مدرنيته و پست مدرنيته»، نقش جهان، اول، 1379.  //  6- ضيمران، محمد، انديشه هاي فلسفي در پايان هزاره دوم، هرمس، چاپ دوم، 1385.